هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 33
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    2nd November 2014
    محل سکونت
    travelling in all of the universes
    نوشته ها
    28
    تشکر
    1
    تشکر شده : 67 بار در 30 پست

    Post گزارش جلسه خوانش داستان

    دوستانی که حضور پیدا میکنن در جلسات خوانش داستان و فرصت دارن ، لطف کنند و گزارش مناسبی از جلسات رو اینجا قرار بدن .
    حالا لزومی نداره که یه نفر خاص این کار رو بر گردن بگیره ، میشه هر هفته یه نفر این کار رو بکنه ، هم مسئولیت تقسیم میشه ، هم میشه تضمین داد هر هفته گزارش خوانش داریم و هم اینکه تنوع توی گزارش ها به وجود میاد و هر کی به روش خودش یه گزارش مینویسه .
    خلاصه اینکه تاپیک ، حیاتی هستش و هر هفته یکی بانی بشه برای این امر خیر .
    . Everyone you meet is afraid of something, loves something, and has lost something

  2. 2 کاربر از پست watcher the universe تشکر کرده‌اند .


  3. #21
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    270
    تشکر
    690
    تشکر شده : 1,771 بار در 314 پست
    خیلی هم کار پسندیده ای بوده است. دست شما درد نکنه ایرنه
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  4. 4 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


  5. #22
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    328
    تشکر
    1,061
    تشکر شده : 1,754 بار در 373 پست
    دستت درد نکنه ترانه ... زحمت کَشیدی ....
    ارس ..... پناه

  6. 3 کاربر از پست Clerk تشکر کرده‌اند .


  7. #23
    ناظم

    تاریخ عضویت
    20th October 2014
    محل سکونت
    limbo
    نوشته ها
    66
    تشکر
    338
    تشکر شده : 302 بار در 73 پست
    دوستان با سلام و عرض خسته نباشید، از اونجایی که بنده مسئول نوشتن گزارش جلسات هستم و در دو هفته اخیر مشغولیت های روزمره ای تو مایه های امتحان و امثالهم داشتم، با عرض پوزش بسیار بسیار فراوان، باید بگم گزارش های پنج شنبه بیست یک آبان نود و چهار و پنجشنبه بیست و هشت آبان نود و چهار با تاخیر نسبتا طولانی، ماکزیمم تا پایان هفته(احتمال بسیار فراوان جمعه) اینجا قرار داده میشه. باز هم بنده عذر خواهی فراوان پیشه می کنم بابت این تاخیر طولانی.


  8. 6 کاربر از پست Irene تشکر کرده‌اند .


  9. #24
    ناظم

    تاریخ عضویت
    20th October 2014
    محل سکونت
    limbo
    نوشته ها
    66
    تشکر
    338
    تشکر شده : 302 بار در 73 پست
    گزارش جلسه بیست و یک آبان نود و چهار


    حاضرین در جلسه
    Clerk(ارس)-Blood andgel (فرزین)-Byron (فربد)-Darkheart(بهزاد)-m-roshan(محمدرضا)-parnian(پرنیان)-kishin(رضا)-بلادونا-harry.dresen(ایاد)-walker(فرزانه)-neo(سامی)

    در جلسه دو تا بحث اصلی دنبال می شود

    1-بحث پیرامون معقوله هیولا و ترس
    2-نقد و بررسی داستان نقره های دالان جنی ها نوشته بهزاد قدیمی[ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    اول از همه این مسئله مورد بحث قرار می گیره که آیا الزاما برای ترسیدن، نیاز به وجود هیولا هست یا نه که بهزاد معتقده اکثر داستان هایی که ترسناک بودن، یک ماهیت هیولا طور درشون وجود داشته. البته خودش میگه ممکنه در داستان هیولا وجود داشته باشه اما ترسناک نباشه. به نظر بهزاد، اینکه بیاییم راجع به ترس به عنوان یک حس بحث کنیم خیلی درست نیست و به نظرش بین ترس هنری و داستانی با حس ترس واقعی تفاوت مهمی وجود داره و باید بینشون تمایز قائل شد. و در جواب رضا که می پرسه آیا هیولا سورس ترس هست یا نه، میگه نه لزوما و ممکنه همواره هیولا سورس ترس نیست و ممکنه ترس حاصل از یک موقعیت یا یک واقعه باشه. بعد رضا می پرسه آیا ترس از دلهره تفکیک میشه یا نه. بهزاد نظرش اینه که به مرحله قبل از ترس و در واقع به اون حس شک و تردید که خواننده یا بیننده یا هنوز مطمئن نیست ترسیده یا نه، دلهره میگن ولی نظر ارس اینه که ترس و دلهره واقعا تفاوتی ندارن و هر دو حاصل تعلیق هستند. به نظرش تمامی کشف و شهود های بیرونی هم از همین تعلیق حاصل میشه و ترس و دلهره بر هم منطبقن. و نظر کلیش اینه ترس تا جایی ادامه داره که المان های داستان(چه یه واقعه ترسناک، چه هیولا)ماهیت تعلیقی دارن و بعد از اینکه در داستان، هیولا کاملا نشون داده بشه، چون تعلیق از بین رفته، ماهیت ترسناک داستان هم تدریجا از بین میره. در واقع به نظرش موقعیت وحشت تا زمانی ادامه داره که تصویر ضمنی تعلیق زا داریم. همچنین نظرش اینه میزان ترسناک بودن یک هیولا منوط به پرداخت قبلیش هست بنابراین در مورد خود "هیولا" بحث کنیم درست تره. به نظرش پرداخت هیولا، جزئی از خود هیولاست. بهزاد نظرش اینه که بین این مسئله که "تعلیق مستلزم ترسه" و "تعلیق خود ترسه" فرق هستش ولی بیشتر روی این مورد بحث نمی کنه و بیشتر نظرش اینه به بحث تفاوت بین هیولا سابجکتیو و هیولا آبجکتیو بپردازیم چون نظرش اینه که در داستانی مثل داستان گربه سیاه یا قلب افشاگر پو، ماهیت تعلیقی نیست که داره ترس رو رو ایجاد می کنه(با اینکه منکر تاثیرات بازی زبانی و نثر نمیشه) و به نظرش ماهیت هیولا وار خود راوی داستانه که ترس رو در مخاطب ایجاد می کنه. به نظرش یک نوع هیولایی هست که ذی شعور هست و در واقع می تونه خود جهان باشه. یعنی در واقع هیولایی که میاد و مرز زیستی شما رو بهم می ریزه و در امتداد جهان قرار می گیره و به نظرش این یکی از وحشتناک ترین حالت های قضیس و به نظرش تمام صحبت های ما روی دو دسته از ترس هست که یکیش بر می گرده به عوامل بیرونی و در واقع دیگری و ترس دیگه، ترسیه که درونیه و ناشی از خود ماست و این دوتا به نظرش باید تفکیک بشن. ارس کماکان معتقده که اگر هیولا ماهیت تعلیقی هیولا نباشه، صرف وجودش ترسناک نیست. بعد از این رضا بر میگرده روی بحث راجع به هیولا سابجکتیو و آبجکتیو و cthun رو مثال می زنه که در نظرش هم سابجکتیو میاد و هم آبجکتیو چون هم یه نوعی پدیده طبیعیه و هم به طور فیزیکال وجود داره توی داستان. نظر محمدرضا اینه که صحبت در مورد هیولا و وحشت درست نیست چون صرفا دو معقوله جدا هستن و هیولا ماهیت ترسناک نداره و به نظرش برای صحبت راجع به هیولا، خیلی جنبه های دیگه ای هست که باید راجع بهش صحبت کنیم. در پایان بهزاد راجع به صحبت فرزین راجع به شکستن مرز زیستی، این توضیح رو میده که رویکرد دفاعی انسان های در برابر هستی بر اساس یک سری مفروضاتی هست که شما رو به عنوان خودت تعریف کرده و زمانی که یک حادثه ای بتونه این تعاریف رو بهم بریزه، محلی از بی اعتمادیه که ممکنه بتونه ایجاد ترس کنه و در واقع هیولا میاد و اون حس شما رو در ارتباط با هستی اطراف بهم میریزه و در واقع مرزهای فکری رو بهم می ریزه. از اون طرف هم در داستانهایی مثل داستان پو، وقتی راوی رفتار ناهنجار نشون میده، داره همون مرزها رو بهم می ریزه. البته این بهم ریختن مرزها الزاما ترسناک نیستن. به نظرش اراده داشتن یک هیولا و خباثتی که از روی اراده باشه، می تونه خیلی ماهیت ترسناک درش ایجاد کنه و اون چیزیه که هیولا رو از یه واقعه بد تفکیک می کنه. البته فرزین نظرش اینه که بعضی از خباثت های کاراکترها، غیر ارادیه(مثل کاراکترهایی که جنون دارن) می تونن ترسناک تر هم باشن و بهزاد هم خیلی کوتاه در جواب میگه اون اراده ای که عنصر یا المان ترسناک قضیه(مثل هیولا) داره، اون اراده ای نیست که باعث ترس میشه.
    بعد از اینکه بحث راجع به ترس به پایان میرسه، بهزاد خودش داستانش رو می خونه. نظر حسین اینه پاراگراف بندی داستان به نسبت ورژنی که قبلا خونده خیلی بهتره و به نظرش داستان نقطه عطفی برای نوشته های بهزاد بوده. از نظر ارس زبان داستان الان بهزاد بهتره با وجود اینکه همین هم خیلی خیلی خوبه و معتقده بهزاد تشبیه های خیلی بهتری به کار می گیره. همچنین به نظرش پایان بندی داستان کوتاهه. خود بهزاد از نظرش پایان بندی خوبه ولی معتقده یه علتی که ممکنه باعث شده باشه خوب در نیومده باشه پایان بندی داستان اینه که چون خودش حین نوشتن داستان حس ترس بهش دست داده، نتونسته خوب اون تصویری که می خواسته رو منتقل کنه. بعد نظرات بچه ها به این سمت میره که به نظر همه چقدر پاراگراف اول داستان حس ترس رو خوب منتقل می کنه. همچنین نظر یکی از بچه ها اینه که حس ترس داخل داستان یه نوع ترس بومی هستش و به نظرش ممکنه خواننده غربی این حس ترس بومی رو خوب دریافت نکنه. از نظر فرزین زبان داستان سادست و خیلی خوب کار کرده ولی کماکان داستان های آخر بهزاد رو بیشتر دوست داره. محمدرضا معتقده که این داستان متکی بر تعلیق هست و اون نقاط لذت و تعلیق هایی که برای ترس باید به خورد خواننده داده بشن خیلی به جا آورده شدن اما به نظرش این داستان انتظاراتش رو کامل بر آورده نمی کنه که در جواب، بهزاد میگه شاید یکی از دلایلش، شخصی بودن نسبی این نوشته باشه و شاید به اندازه کافی اطلاعات به خواننده نداده که رضا مخالفت می کنه و به نظرش اطلاعات به اندازه کافی به خواننده داده شده. فرزانه معتقده چون پلات داستان ادونچر هست، به اندازه کافی پلات پرداخت نشده و علت و معلولی داستان ناقصه ولی بعد که روی پلات بحث میشه، بچه ها با این نظر مخالفت می کنن. محمدرضا به نظرش علت اینکه این داستان رو به اندازه داستان های دیگه دوست نداره اینه که بهزاد در نوشته های الانش به فرم روایت شرقی رسیده اما این داستان این المان رو نداره و برای همینه که در نظرش پرفکت نمیاد و خود بهزاد هم این رو می پذیره که شرقی نیست. بعد اینجا رضا می پرسه که می تونیم با تکنیک های شرقی در داستان هایی که می نویسیم اپروچ مشابه داشته باشیم؟ و بهزاد جواب میده در بعضی موارد نه و شخصیت پردازی رو مثال می زنه که در اکثر داستان های شرقی، شخصیت پردازی معمولا ضعیفه و ما اگر بخواییم داستانی با شخصیت پردازی قوی بنویسیم، به ناچار از تکنیک های غرب بهره می بریم و ارس هم تایید می کنه و میگه اسلوب روایت شرقی که در بعضی کتاب ها وجود داره اساسا متکی بر سینه به سینه نقل شدن و نقالی بوده و برای همینه که بیشتر روایت داستان مطرح بوده تا شخصیت پردازی و از نظر فرزین در مجموع در اسلوب روایت شرقی نیازی به کاراکتر های سه بعدی نداریم. رضا معتقده که ما نباید صرفا به اسلوب روایت شرقی بسنده کنیم و هیچ پیشرفتی نداشته باشیم و بهتره که گذر داشته باشیم ولی محمد رضا میگه که به نظرش دید ارزش گذاری نادرسته و در واقع مسئله نقطه لذت خواننده هست و اینکه روایت های شرقی، ممکنه یه جور دیگه برای خواننده شرقی لذت بخشی و تاثیر گذار باشن. به نظرش اینکه ما بخواییم از اسلوب روایت شرقی بهره ببریم بازگشت به عقب نیست و صرفا باید از ابزارهایی که روایت شرقی دراختیار ما قرار میده استفاده کنیم. نظر ارس هم دقیقا همینه که ما باید مخاطب رو ارزیابی کنیم و ببینم نقاط لذتش چیه. به نظرش این نوع روایته که برای خواننده شرقی جذابیت داره و بهتره اون چیزی رو در اختیار خواننده قرار بدیم که براش لذت بخشه تا اینکه سعی کنیم با بهره گیری از تکنیک های روایی غربی، داستان رو جذاب کنیم. بهزاد هم نظرش اینه که همه می دونن بهره گیری از اسلوب روایت غربی خیلی بهتره و در مجموع ابزارهای بسیار بیشتر و بهتری رو در اختیار نویسنده قرار میده ولی به نظرش این تفکر نادرسته که ما یک سری المان هایی که وجود داره رو در حد کمال می گیریم و تمام تلاشمون رو بر این اساس می ذاریم که به اون برسیم(به عنوان مثال ممکنه در نثر بیهقی رو اوج کمال فرض کنیم یا در شعر حافظ رو اوج کمال فرض کنیم). به نظرش درست نیست که از نقاط لذتی که قبلا وجود داشته استفاده کنیم و بیشتر باید اونها رو اشاعه بدیم. همچنین به نظرش چهارچوبه دار کردن اسلوت نوشتن درست نیست و غرب رو مثال می زنه که در یک دوره ادبی، بسیار قواعد و فرمول های زیادی برای نوشته تعیین شد ولی در نهایت به جایی رسیدن که به نظرشون اومد نباید این همه قاعده و اسلوب در زمینه ساختار به کار بره که منجر به ایجاد پست مدرنیسم شد. به نظرش خیلی مهمه که بتونیم نقاط لذت رو از نثر فارسی بگیریم و اون رو به جلو ببریم که خیلی هم کار سختیه. نظر فرزین اینه یکی از عواملی که موجب درجا زدن ما شده در نوشتن، بهره گیری از اسلوب روایت غربیه و معتقده رشد اصلی ادبیات فارسی از یک جایی به بعد قطع شده و خیلی سخته برگشتن به اون روند رشد اصلی. به نظر ارس روندی که باید طی کنیم اینه که اول مشاهده کنیم خواننده شرقی چه چیزی دوست داره و با بهره گیری از این نقاط لذت، تکینیک رو ایجاد کنیم تا بتونیم بنویسیم. در واقع به وجود آوردن امکان زبانی مهم ترین بخشه که بتونیم نقطه لذت به وجود بیاریم.

    پ.ن:من یه بار دیگه عذر خواهی می کنم بابت تاخیر، سعی می کنم از این به بعد منظم تر گزارش ها رو قرار بدم.
    +پ.ن:من معمولا حاضرین در جلسه رو همون لیستی می نویسم که قبل از شروع جلسه بودن و اگر کسی این وسط بیاد و بره من از دستم در میره، خلاصه اینکه اگه کسی حاضر بود در جلسه و من ننوشتم عذر می خوام.
    ++پ.ن:کماکان اگر کسی صحبتی داشته که من ننوشتم، بهم بگه که درست کنم گزارش رو.

    پ.ن مهم: بحثی که پیرامون هیولا شک گرفت منشأ پیدایشش تاپیک خیلی خوب بهزاد هست راجع به هیولاسازی:[ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    ویرایش توسط Irene : 29th November 2015 در ساعت 07:32 AM


  10. 6 کاربر از پست Irene تشکر کرده‌اند .


  11. #25
    ناظم

    تاریخ عضویت
    20th October 2014
    محل سکونت
    limbo
    نوشته ها
    66
    تشکر
    338
    تشکر شده : 302 بار در 73 پست
    گزارش جلسه بیست و هشتم آبان نود و چهار

    حاضرین در جلسه

    Idrom(محمدرضا)-byron(فربد)-edmund(حبیب)-eds(ایاد)-iosclient(زوئی)-m-roshan(محمدرضا)-irene(ترانه)

    مواردی که در جلسه بحث میشن اینها هستن:

    1-نقد و بررسی داستان موبدان اعظم نوشته حبیب[ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    2-نقد و بررسی داستان اگر صفوی ها زنده بودند نوشته محمدرضا[ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    اول از همه به درخواست حبیب داستانش رو خونده می شود. نظر ترانه اینه بود که به عنوان فصل یک داستان متن جذاب نیست و باید موقع نوشتن به جذاب بودن یک کار در فصل اول نهفتس ولی معتقده هر چقدر متن جلوتر میره خسته کننده تر میشه و نقطه لذت خوبی برای داستان نداره. ولی به نظرش ایده های خوبی در خود متن وجود داره که یکی دو تاش هم مثال می زنه اما هنوز به نظرش متن قوی نیست و تصویر سازی و فضاسازی خوب نبوده با اینکه این سعی و کوشش در متن دیده میشد اما حس فضا به نظرش منتقل نشده. یک ایده دیگه ای هم که ترانه برای جذاب تر شدن متن میده اینه که سعی کنه تصاویر و تاریخی که می خواد در طی داستان به خواننده بده رو بهتره که در طی روند داستانی به خورد خواننده بده و این فرآیند و پروسه ممکنه جذاب باشه و نظرش اینه که بهتره حبیب خلاقیت روایی بهتری به کار بگیره. بعد سوالی که از حبیب می پرسه اینه که آیا خودش جهانی که خلق کرده رو دوست داره یا نه؟ چون به نظرش میاد حبیب خودش نتونسته خوب با این جهان ارتباط برقرار کنه و به نظرش نباید بترسه از ازدیاد توصیف و این ازدیاد توصیف می تونه کمک کنه حبیب خیلی دقیق تر بتونه اون تصویری که می خواد رو برسونه.
    نظر محمدرضا اینه که حبیب زیادی تلاش کرده داستانش خوب بشه و به نظرش نقاط لذت داستان خوب نیست. همچنین معتقده که متن به شدت لحن ترجمه ای طور داره و بهنظرش تحت تاثیر پرچت نوشته شده داستان که البته به نظرش خود این مشکل نیست ولی اونجایی در نثر مشکل ایجاد میشه که شوخی ها هم فاز ترجمه ای پیدا می کنه و لوس میشه در بیشتر مواقع. همچنین به نظرش میاد نثر سکته داره.
    نظر بایرون اینه که تفاوت خیلی عمده متن حبیب با متن پرچت اینه که پرچت تسلط خیلی خیلی بالایی به ادبیات داره و در واقع تمامی شوخی هایی که در متنش داره، با وجود اینکه در وهله اول خیلی ممکنه احمقانه به نظر برسن، اما چون بر اساس دانش و مفهوم عمیقی نوشته شدن، خود طنز هم بسیار قوی و جذاب میشه و حبیب برای اینکه بتونه مثل پرچت بنویسه باید با مطالعه به تسلط خیلی بیشتری روی ادبیات برسه. به نظرش ممکنه برای گروه سنی خاصی جذاب باشه.
    حبیب هم خودش دلش می خواد که نثرش هویت بیشتری داشته باشه.
    بعد از بحث روی داستان حبیب، داستان محمدرضا روشن رو می خونیم. از نظر حبیب نثر خوب بود ولی یه اشکالاتی هم داشت، و در جاهایی خسته کننده شده. از نظر فربد یه سری جزئیات بیان شده بیش از حد ساده است و پیچش داستانی نداره و اگر از یک سری آرایه ها و تکنیک های زبانی بیشتر بهره ببره جذاب تر میشه متن.
    ترانه به ایراد های ویراستاری متن اشاره می کنه و به نظرش خیلی به چشم می خورن و راهی که توصیه می کنه اینه که خودش یک بار بلند متن رو بخونه تا خیلی خوب متوجه ایرادات داستانش بشه. همچنین ترانه هم اشاره می کنه به توصیفات بیش از حدی که در داستان وجود داره. ولی این رو هم اشاره می کنه که بعضی توصیفا خیلی خوب بود و روون و جذاب بودن.
    ایدروم نظرش اینه که داستان تصویر خوبی از اون دوره استیم پانک میده و واقعا هم معلومه براش زحمت کشیده ولی به نظرش میاد که داستان مشکل زاویه دید داره و بین زاویه دید اول شخص و سوم شخص در حال گذاره و انگار مدام راوی داره سوییچ میشه. همچنین به نظرش گشایش داستان خیلی درست نیست. همچنین به نظرش میومد نثر سکته داشت و همچنین به نظرش با اینکه دیالوگ ها به نظرش مستقلا خوب بودن ولی منطق کلی دیالوگ ها فرق داره و باید اساسا بر مبنای کشمکش باشه، و نباید مثل مونولوگ باشه. بعد یک نکته دیگه ای که به ذهنش می رسه راجع به نامه سرباز هاست که و واقعا به نظرش عالی از آب در اومده بود اما مطمئن نیست که این نکته خوب هست واقعا یا نه چون مهم اینه که شما بتونی خواننده رو وارد فضا می کنی یا نه. یعنی باید دید خواننده به اندازه کافی براش جذاب هست نکاتی که از دید سرباز بیان میشه یا نه. بعد از این هم، محمدرضا رو ارجاع میده به یکی از مقالات سفید* که به نظرش بعضی از این نکات ممکنه به نوشتن بهتر محمدرضا کمک کنه. نظر ایدروم اینه که یکی از رسالت های مهم نویسنده اینه که بدونه چه چیزی برای مخاطب جذاب هست یا نه.
    نظر فربد اینه که سبک بر پلات مقدم شده و روی کلیت کار سایه انداخته و به نظرش نویسنده کمی بیش از حد تصمیم گرفته آلترناتیو هیستوری بنویسه و این مسئله کمی روی پلات تاثیر گذاشته. البته زوئی نظرش اینه که نویسنده باید آزاد باشه تا اون اطلاعاتی که دوست داره رو در اختیار خواننده قرار بده. همچنین به این نکته اشاره می کنه که کاملا بر میزان تحقیقاتی که محمدرضا برای نوشتن داشته واقفه ولی نکته مهم اینه به نظرش که لازم نیست تمام اون صد درصد اطلاعاتی که نویسنده کسب می کنه قبل نوشتن داستان به خواننده منتقل بشه و صرفا باید بخش کوچیکیش بیان بشه و بقیه اطلاعات به صورت روند طبیعی در داستان در اختیار خواننده قرار بگیره.
    بعد از این حبیب به نظرش میاد که محمدرضا موقع نوشتن یه سری تغییراتی که لازم بوده رو اعمال نکرده. به عنوان مثال به نظرش میاد تغییرات تاریخی که بر اثر باقی موندن صفوی ها بر مسند قدرت ممکنه به وجود بیاد رو در نظر نگرفته ولی خود محمدرضا می گه که در نظر گرفته و کاملا واقفه به اینکه فضا چه تغییری نسبت به حالاتی که حکومت قاجار داشته باید داشته باشه.
    بعد یک سوال دیگه ای که حبیب می پرسه اینه که راوی اول شخص می تونه به اندازه راوی سوم شخص اطلاعات بده یا نه. که در جوابش ایدروم میگه که مهم ترین نکته اینه که باید راوی رو به عنوان یک کاراکتر در نظر بگیری و باید حواست باشه که تناقضی ایجاد نشه و در یک شرایط خیلی خاصی می تونه اطلاعات زیادی در اختیار خواننده قرار بده. ولی از نظر فربد منطقی نیست که راوی بتونه راجع به چیزهایی که نمی بینه اطلاعات در اختیار خواننده قرار بده. بعد هم اشاره می کنه اگه قراره که راوی مثل راوی سوم شخص اطلاعات بده، باید توجیه منطقی براش وجود داشته باشه(مثل لمونی اسنیکت در داستان بچه ها بدشانس). در واقع باید اطلاعات زیادی که راوی از مسائل داره قابل توجیه باشه.

    پ.ن: ملت اون مقاله ای که گفتم رو می تونید در این لینک بخونید: [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  12. 9 کاربر از پست Irene تشکر کرده‌اند .


  13. #26
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    10th May 2015
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    74
    تشکر
    280
    تشکر شده : 301 بار در 85 پست
    ببخشید بابت تاخیر پیش اومده و یه دوره غیبتی که در مورد گزارش ها داشتیم.

    جلسه خوانش داستان 3 دی ماه نود و چهار

    حاضران در جلسه: idrom/ایدرم - امید/Lucifer morningstar - رضا/Kishin - النا/black-anger - کیانا/RamonaQuimby - فرزاد/سندمن - ارس/Clrek - زویی/Zoe - سارا/Summer - علیرضا/arfsp- سروین/sarvin - فربد/frozen fireball - روشن/m_roshan
    اگه تو جلسه حاضر بودین و یا چیزی گفتین که مهمه ( که خب نیست :دی ) بگین که صرفا بدونم :دی :دی

    نقد و بررسی داستان یک روز عادی دیگر قسمت دوم [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    نوشته black-anger/النا
    گفتگو در مورد مطلب سیاهنمایی نوشته بهزاد قدیمی/Dark Heart
    : [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    بعد از خوندن داستان النا توسط عرباب، فربد بحث رو شروع میکنه و به نظرش داستان با وجود پلات محور بودن در مراحلی دچار سکته و ایستایی میشهو اعتقاد دارا که بعضی اوقات تنها توصیف محض یه مکان هست و به نظرش توصیف بهتره که با روایت ترکیب بشه. اما زویی مخالفه و به نظرش این روش توصیف کلاسیکه و به خودی خود بد نیست ولی اگه توصیفی حذف بشه و صدمه ای به داستان نزنه به درد نمیخوره و تو این داستان النا توصیفات زیادی داره که خواننده تصورش رو از داستان از دست میده. ارس با اشاره به اینکه از داستان خوشش اومده با زویی مخالفه و به نظرش توصیف خالص و فارغ از خط روایی زیبایی خاص خودش رو داره و حجره‌ی شالجوم رو مثال میزنه و به نظرش لزومی نداره که بدونیم مموقعیت مکانی و ظاهرش چیه اما زیبایی‌ منحصر به فرد خودش داره، ضمن اینکه توصیف فضا باعث گسترش میدان دید خواننده هم میشه. فربد ادامه میده که مروین پیک هم بعضی اوقات توصیف محض اماغ به شکل شاعرانه ای هست اما تو داستان یک روز عادی دیگر توصیفات آبجکتیو و فارغ حس شاعرانه هستن. زویی در ادامه میگه که توصیفات مثل پازل هستن که فضا رو شکل میدن قطعه به قطعه اما زیاده‌روی در اون ذهن خواننده رو گمراه میکنه. اما از دید ارس اینجور دسته بندی ها دلیلی نداره و طبقه بندی غیر ضروری ای هست، توصیفات حد ندارن تا وقتی که بشه ازشون کاربردی در آورد و اون لذتی که خواتننده نمیبره چرایی خودش رو داره و به خودی خود توصیفات رو رد نمیکنن. رضا در مورد توصیف پازلی زویی اعتقاد داره که داستان باید تکلیف خودش رو با مدل توصیفاتش بدونه و به صورت دستچین عمل نکنه، اما تو داستان یک روز عادی دیگر بعضی اوقات پایبندی به توصیفات رعایت میشد و در نقاط دیگر داستان نویسنده توصیفات یک موقعیت جدید رو رها میکنه و از توصیفات راضیه اما از عدم رعایت ریتم شاکیه. فرزاد هم اعتقاد داره که مسئله به ریتم برمیگرده و به نظرش داستان غیر قابل خوندن نیست اما سکته و پرش در ریتم واضح هست و به نظرش این مسئله با بازنویسی حل میشه و در حال حاضر در مرحله بداهه به سر میبره. بعد از فرزاد ایدرم شروع به صحبت میکنه و میگه که قصه تمیز و خوب نوشته شده اما به نظرش مشکلش اینه که قصه بخشی از درونیات نویسنده رو داره و النا بدون ارائه اکت داستانی فقط به تصویرگری پرداخته. اینچنین درونگریی هایی به نظر ایدرم وقتی جذابه که راوی بازیگوشی داشته باشه و لحن مخصوص به خودش داشته باشه که تو این قصه اینطور نیست. ارس به بحث بازنویسی فرزاد برمیگرده و ادامه میده که قصه به شدت احتیاج به بازنویسی داره و یه دست نشده. ضمن اینکه النا سعی در جذاب رسم کردن کاراتر و کول نشون دادنش رو داره اما اینکار رو در کاراکترش پرورش نمیده و مسئله تیپیکه و به نظرش تو رفتار و کلام کاراکتر اصلی ضعف هایی هست. بحث بعدی درمورد داستان به سمت نحوه معرفی شخصیت هاست که به نظر فرزاد آشفته رخ میده و زاویه دید بعضی جاها با سرعت نامناسبی گاهی تند و گاهی کند عوض میشه. علیرضا حرفش رو اینطور شروع میکنه که سرعت دادن اطلاعات هم علاوه بر نحوه معرفی کاراکترها زیاده و رعایت حال خواننده باید بشه. در نگاه اول شاید اتفاقات و کاراکترها گنگ به نظر بیان و نیاز به دوباره خوانی غیرضروری داشته باشن.
    بعد از این بحث به سمت فلش بک میره و بازی زمانی و کاربردش تو قصه خونده شده. النا توضیح میده که به نظرش این ضرورت رو حس کرده که فلش بک رو قبل از رخداد اصلی نشون بده و تونلی به زمانی قبل از رخداد اصلی بزنه. فرزاد و رضا مخالف این حرکت هستن و رخ دادن فلش بک قبل از واقعه اصلی، بدون اینکه نیازِ قصه برای فلش بک رخ داده باشه رو تو این قصه نامناسب میدونن اما ارس اون رو یه بازی زمانی به "انتخاب نویسنده" میدونه که بد نیست. فرزاد پاپل فیکشن و مدل روایی اون فیلم رو مثال میزنه که تفاوت واضحی با قصه النا داره و رضا میگه که پالپ فیکشن بدون ارزش‌گذاری روی اهمیت هرکدوم از خطوط زمانی قصه رو پیش میبره درحالیکه اتفاق فلش بکی قصه النا با توضیحی که خود نویسنده داد، ارزش کمتری از اتفاق اصلی داره و اهمیت خودش رو از دست میده و حضورش حتی غیر ضروری هست.بحث کما بیش حول همین مسئله کاربرد فلش بک تو این قصه پیش میره و این مسئله که چطور میشد با ریتم بهتر اهمیت بیشتری به فلش بک ارائه شده داد.

    در ادامه مقاله بهزاد قدیمی در مورد سیاه‌نمایی خونده شد و بحثی در موردش صورت گرفت. بعد از خوندن مقاله رضا میگه که نقطه کلیدی مقاله انتهای اون هست که میگه مخاطب باید آمادگی ذهنی مواجهه با هر اثری رو داشته باشه. فرزاد دوست داشت که بحث بیشتری در مورد جنبه آیینی موضوع تو مقاله صورت میگرفت و همچنین یه جنبه تکاملی تو این موضوع میبینه. به نظر فرزاد ترسناکترین داستان‌ها داستانِ فولک هستن و بهخ دنبال چرایی تعریف یه داستان فولکگ ترسناک هست. زویی میگه که این مسئله دوست داشتن سیاهنمایی و حس ترحم و ترس به خصوص تو مدیای ایران و امریکا مورد علاقه‌ست اما فربد میگه که این از تعریف تراژدی یونانی میاد و منحصر به ایران یا کشور خاصی نیست. رضا اما اعتقاد داره که این مسئله تو ایران و امریکا خیلی شدیدتره و مسئله دراماتیزه کردن به شدت تو محصولات فرهنگی این دو کشور بیشتر دیده میش و تفاوت فرهنگی بزرگی بین برای مثال سریال های بریتانیایی و امریکایی وجود داره. امید میگه که دلیلش اینه که با وجود اینکه فرد مخاطب تو موقعیت ترس یا هیجان حضور نداره اما تحریک حقیقی تو مغزش رخ میده که عدم حضور فیزیکیش تو اون موقعیت و تنها تصورش تو ذهن، و درواقع رسیدن به این درک که این اتفاق واقعا در حال رخ دادن نیست باعث میشه که کاربردی مثل ماده مخدر داشته باشن و باعث خوشحالی یا آرامش در مخاطب میشه. به نظر ایدرم افراد مختلف ترس کلیدی متفاوتی دارن و مثال معروف اولین نمایش سینمایی و حضور قطار تو فیلم و فرار مردم رو مثال میزنه که در زمانی مسئله ترسناکی بوده اما کاربرد اولیه‌ش رو از دست داده و حالا کاربرد متفاوتی داره.
    ویرایش توسط kishin : 31st December 2015 در ساعت 11:14 AM
    Everything unrelated to elephants is irrelephant

  14. 9 کاربر از پست kishin تشکر کرده‌اند .


  15. #27
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    270
    تشکر
    690
    تشکر شده : 1,771 بار در 314 پست
    آقا الان دو ماهه هیچ گزارشی نیومده ها!

    من خب نتونستم جلسه داستان خوانی حبشه رو باشم بسیار راغبم بدونم چی گفته و شنیده شده؛ به یک خیّر راپورت نویس احتیاج دارم شدیدا!
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  16. 6 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


  17. #28
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    21st November 2014
    نوشته ها
    233
    تشکر
    631
    تشکر شده : 978 بار در 263 پست
    خب چون خیلی حرفای ایدرم این جلسه درمورد گزارش نویسی تاثیر گذار بود همانا من یه گزارشچه ای می ذارم.
    هشت مرداد 1395
    حاضران:
    ارس، محمدرضا ایدرم، دارک هارت، واکر،reza, doctor song, edmund, eru, pedram, summer, zara,farkh, م.ارشیا

    1-تو ابتدای جلسه داستان ما مریخی ها از مین-سان رو خوندیم که برای رول پلی نوشته بود. واکر درحالی که راز نهان میکروفون رو تازه فهمیده نظر میده که دیالوگ ها خوب بوده ن به نسبت. صدرا طبق معمول تایپ میکنه و در مقابل مخالفت میکنه که دیالوگا واقعا خوب نبودن. بعد فرزاد درمورد ستینگ از مین سان می پرسه که آیا ستینگ این داستان که درواقع برای ایفای نقش نوشته شده، کار خودشه یا از قبل تعیین شده؟ مین سان میگه کار خودشه. فرزاد میگه ایده ها خوب بوده ولی تصویرسازی یه مقدار مشکل داشته و تصویرا تو ذهنش شکل نمی گرفته ن.

    2-بعد از این، زویی داستان زهرا، آمار و احتمالات الهه ی شکار در باغچه، رو خوند. نظر اکثریت بر این بود که نثر و راوی خوبه، فرزاد معتقد بود که متن داستان نیست و صرفا یه راوی خوب داره و یه صحنه، و من(واکر) مخالفت کردم که اتفاقا داستانه و نریتیو داره. ارس میگه راوی زرزروئه تا حدی و صحبتش جهت دار نیست. دارک هارت با شنلش توی مه تیم اسپیک پدیدار می شه و میگه که داستان زهرا الان تو مرحله ی الگوری و تمثیله و هنوز به فانتاستیک نرسیده. در ضمن درمورد روش روایت زهرا و شباهتش به کارهای دیگه ی بچه ها توضیح میده و میگه به نظرش یه جور سبک یا تکنیک هست که تو این داستان ها مشترکه و اسمش رو مشاعری می ذاریم. دارک هارت معتقد بود که این سبک مشاعری درواقع یک جور گریز از قوانین داره... بعد دارک هارت میگه که داستان زهرا شباهت زیادی داره به داستان سنجاب های عر و به داستان سلطان شنل.

    3- بعد داستان سلطان شنل بهزاد رو خوندیم و بهزاد درمورد شباهت راوی و این گریز از قوانین توضیح داد و گفت تو داستانش بعضی عناصر تمثیلی بودند مثل پروانه که استعاره ی قلب و حس «شخص» ه درحالی که جادوگرها عنصر فانتزی این که استعاره ی چیزی نیستن یا حداقل در نگاه اول استعاره بنظر نمیان، و خب این داستان نقطه عطفی برای حرکت از تمثیل به فانتاستیک بوده.

    4-بعد از این داستانی از ارشیا خوندیم و ارس از داستان ناراضی بود. دارک هارت گفت مرز بین طنز و شعاردهی و غیره تو داستان ارشیا مشخص نیست و ارشیا باید بیشتر رو متنش کار کنه. و ایدرم هم گفت که هر داستانی باید چند بار ویرایش بشه و بازنگاری بشه و پاک کردن در حد خود نوشتن مهمه.

    5-بعد قسمتی از ماورا رو ایدرم میخونه و بهزاد میگه که چیز جالبی که تود استان هست زوم کردن روایت رو شخصیت های جزئی تو نقاط حساس داستان که از نقاط جذابیت روایت ایدرمه.
    بعد از این پدرام می پرسه کسی تو آکادمی داستان پیج ترنز می نویسه؟ ارس و ایدرم می گن زبان فارسی تا الان کارنشده ست و بستری برای نوشتن داستان پیج ترنر فانتزی تو زبان فارسی نیست. بهزاد هم میگه که بازار آزاد چیزیه که تو ایران نیست و خیلی متفاوته با بازار کشورهای دیگه.
    بعد صحبت بومی سازی دولتی و صنعتی و مونتاژ میشه، که داستان سوپرمن رو می گیرن و به جاش رستم می ذارن، و اشتباه بودن این رویکرد. و بعد محمدرضا ایدرم ژاپن و چند کشور دیگه رو مثال می آره که صنعت سینمای بومی دارن.

    اگه کسی میخواد چیزی رو اضافه کنه بیاد بگه.

    .No man can surpass his own time, for the spirit of his time is also his own spirit
    Hegel
    تو وبلاگم مشتاقانه منتظر نظراتون هستم:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

  18. 5 کاربر از پست walker تشکر کرده‌اند .


  19. #29
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    366
    تشکر
    568
    تشکر شده : 724 بار در 309 پست
    صدای ارس از ته چاه به گوش میرسید. ما هم صدا را زیاد میکردیم و آن را بیخ گوشمان میگزاشتیم. بعد فرزاد میامد و بی هوا جیغ میزد و زهرمان را میترکاند. ارشیا را نیز ایگنور کردند (بی تربیتها). و یکسری اتفاقات دیگر که گفتنش به صلاح مملکت نیست!


    من همینم...
    جالبیش میدونی چیه؟
    تو همینم نیستی!

  20. 3 کاربر از پست peter تشکر کرده‌اند .


  21. #30
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    21st November 2014
    نوشته ها
    233
    تشکر
    631
    تشکر شده : 978 بار در 263 پست
    من فقط یه چیزی درمورد حرف خودم اضافه کنم که فک کنم هیچ کس نفهمید. و خب قطعا خیلی بد توضیح دادم و این جا میخوام قضیه رو یکم بازش کنم.

    در باب خودآگاهانه بودن سبک مشاعری:

    یکی از ویژگی های مهم سبک مشاعری باید self-conscious بودنش باشه، به این معنی که روایت از «روایت بودن» خودش آگاهه، و به شکلی این قضیه رو اعتراف میکنه که روایته. سعی نداره به سبک سنتی قدیم شما رو گول بزنه که فکر کنید داره داستان واقعی براتون تعریف میکنه. دروغین بودن داستان رو با آغوش باز می پذیره و حتی این قضیه رو جار می زنه.

    «کسی یادش نمی‌آید (لااقل تا آنجا که من یادم می‌آید) که شخص از کی تصمیم گرفت سلطان بشود ولی شاید خیلی هم مهم نباشد؛ چون باید ذکر کنم که شخص در برهه‌ای از زمان تصمیم‌ش را گرفت که به جای لیس زدن بستنی یخی، سلطان بشود»

    به داستان اگه به شکل سنتی ش نگاه کنیم، داره درمورد سلطان شدن یه آدمی به اسم «شخص» میگه، اما قصه ش اونقدر عجیبه و اونقدر دروغینه و اونقدر اصراری به قانون گذاری نداره که خودش رو لو میده. این که «به جای لیس زدن بستنی یخی سلطان بشه»، و این که قضیه ی سلطان شدن به بشکن زدنی اتفاق میفته تلاشی برای نشون دادن قوانین از پیش وضع شده ی فانتزی نداره. داستان اصراری به محدود کردنش تو یه چارچوب منطقی نداره.

    «روی لجن سبزی که پخش شده بود چشم‌های شخص مشخص بودند که همین‌طور داشتند غوطه می‌خوردند توی لجن و زل زده بودند به پروانه‌ که روی شقایق نشسته بود و داشت گریه می‌کرد.»

    سوال این که چطور پروانه میتونه گریه کنه برای من هم ایجاد شد... چطور یه موجودی که از گریه کردن از نظر بیولوژیکی ناتوانه می تونه تو داستان گریه کنه؟ آیا این شبیه همونه که بگیم حیوونایی هستن که حرف می زنن؟ داستان سعی نمیکنه به این سوالا جواب بده، مثل نارنیا نمیخواد بگه خب تو این دنیا همه ی حیوونا میتونن حرف بزنند. نه... داستان براساس یه جور الزامات دیگه پیش می ره، قوانینی که خودش برای خودش تعیین کرده.
    تو زیبایی شناسی شعر گمان بر اینه که شعر زیباست به خاطر قوانینی که خودش برای خودش تعیین میکنه. کسی به شاعر نگفته که وزن داشته باش، قافیه داشته باش، و از وزن خودت بیرون نزن. خود شاعر ه که این قضیه رو قبول کرده. و خب حتی می شه ادعا کرد تا وقتیی که قوانینی وضع شده ن تا شعر توی اون محدوده عمل کنه شعر زیباست، همون طور که concrete poetry با وجود این که حتی ممکنه وزن و آهنگی نداشته باشه، زیبا بنظر میاد:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    پس قوانین مهم اند... قوانین لازمه ی زیبایی اند. اما زیاد بودن قوانین لزوما به معنی زیباتر شدن نیست، و یا نشکستن قوانین هم همیشه کار پسندیده ای نیست. خود شکستن قوانین به شرطی که «خودآگاهانه» باشه، میتونه زیبا باشه. در این مورد توصیه میکنم لیریکس این آهنگ رو بخونید و خود آهنگ رو هم بشنوید:
    TWENTY ONE PILOTS- STRESSED OUT:

    I wish I found some better sounds no one's ever heard,
    I wish I had a better voice that sang some better words,
    I wish I found some chords in an order that is new,
    I wish I didn't have to rhyme every time I sang,

    دقت کنین که ما سه خط داریم که قافیه داره و تو خط چارم یکدفعه قافیه از بین می ره(البته این قضیه تو خود آهنگ خیلی بیشتر نمود داره و شاید انقدر بنظرتون کلمه هرد و نیو و غیره همآهنگ نیان ولی تو آهنگ کاملا مشخصه که خط آخر چقدر جداگانه بنظر میاد و چقدر ناهماهنگه.) تو هر لیریکس دیگه ای این قضییه ممکنه آزارنده و گوشخراش باشه، ولی تو این شعر این طور نیست چون دقیقا همون جمله ای که داره قانون رو می شکنه با گفتن«ای کاش هر دفعه که میخوام آواز بخونم لازم نبود قافیه کنم» آگاهانه بودن این قانونشکنی رو یادآوری میکنه. پس اگه قوانین شکسته بشن، خودآگاهانه بودن این قانون شکنی میتونه جذاب و خوندنی باشه، و «زیبا» برای خوندن.

    حالا میخوام درمورد ایرادی که ارس به واج آرایی های داستان سلطان شنل گرفت و میگفت انگار فقط برای قشنگی کنار هم گذاشته شده ن حرف بزنم. بهزاد در جواب گفت که این طور نیست و اگه آدم تو کنه اون کلمه ها «سرباز و سروناز و ...» «جادوگر و جوینده و جوانه ساز...» بره درواقع مال یه تم خاصی هستند و الکی انتخاب نشدن. و خب این وسط چیزی که برای من جالب بود سوال این بود که چرا باید بهزاد بخواد دفاعش از داستان، فرمی نباشه، و به جاش بخواد «الکی نبودن» یه سری ویژگی رو نشاندهنده ی خوب بودنشون بدونه. این قضیه باز همون زیبا بودن خودآگاهانه بودن قانون شکنی رو می رسونه. بهزاد هم میدونه که باید نشون بده کلمات واج آرایی شده براساس یه ایده ای کنار هم چیده شده ن، و بهزاد خودآگاهانه داره از آوردن کلماتی که از نظر معنایی با هم هماهنگتر ممکنه باشند دوری میکنه، چون منظورش رو اون جوری که میخواد نمی رسونن. و خب من احساس میکنم قضیه ی اشکال این واج آرایی خود واج آرایی شاید نباشه، شاید اینه که بنظر نمی آد این کار خودآگاهانه باشه. بنظر میاد «ناآگاهانه و الکی و فقط به الزام کنار هم گذاشنتن واج ها» این کلمات کنار هم چیده شده اند و معنی شون به هم نمیخوره. توی واج آرایی کلاسیک، معنی کلمات باید به هم بخورن، و این اتفاقی که افتاده، که کلمات در نگاه اول خیلی جدا از هم و نامرتبط میان درواقع یک جور ساختار شکنیه، شکستن قانونای پیشفرض ـه. و وقتی انتخاب این کلمات آگاهانه بنظر بیان و شما فکر کنی «نظم دیگری» رو این کلمات حاکمه که قبلا بهش فکر نکرده بودی، ممکنه لذت ببری. همون طور که وقتی بعد از خوندن شعر کانکریت و فحش دادن به وزن و قافیه و صنایع شعری ش، یکدفعه از دور به متن نگاه میکنی و الگو رو می بینی، متوجه می شی حروف شعر براساس «قانون تصویر» کنار هم قرار گرفته ن، قانونی که قبل از کانکریت پوئتری تو شعر مطرح نبوده، لذت می بری.
    ویرایش توسط walker : 29th July 2016 در ساعت 09:46 AM

    .No man can surpass his own time, for the spirit of his time is also his own spirit
    Hegel
    تو وبلاگم مشتاقانه منتظر نظراتون هستم:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

  22. 6 کاربر از پست walker تشکر کرده‌اند .


صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •