هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 27 , از مجموع 27
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,751 بار در 394 پست

    داستان بلند - قصه‌های سرزهر - سای‌فای

    TIGER, tiger, burning bright
    In the forests of the night,
    What immortal hand or eye
    Could frame thy fearful symmetry?
    ویلیام بلیک

    فصل اول

    شبی پر ستاره‌ است وقتی داستان ما شروع می‌شود. توی آسمان ماه و سحابی‌ها طوری نشسته‌اند که تصویری پاک بسازند از مسیر‌های کهکشانی که اجداد سرزهری‌ها به واسطه‌اش از مجمع‌الکواکبی به دیگری لیز می‌خوردند. هزاران هزار سال پیش یا شاید میلیون‌ها سال پیش چون در خاطر کسی نیست، و تاریخ البته مفهومی موهوم است، در این گوشه‌ی پرستاره‌ی کهکشان مردمی زندگی می‌کردند که چندان قدشان بلند نبود و چندان ریش‌های ضخیمی نداشتند و چشم‌هایشان زرد بود. مثل چشم ببرها که توی تاریکی جنگل شب روشن سوزنده باشند. این را می‌گویم که وقتی زنی که در تنگنای آن گذر در جوب افتاده را وصف می‌کنم متعجب نشوید.

    زنه حامله است و چشمانش زرد است. درد برش مستولی شده و چنگ به لجن می‌زند و سنگساری که آبسوده شده. حس می‌کند گذر حلالی هر آن روی سرش فرو بریزد. معلوم نیست به خاطر سرگیجه‌اش است یا این که این تکه از شهر حتا از تمامیت این شهر باستانی کهنه‌تر است. بوی گل و بوی کثافت دماغش را پر می‌کند. بو شبیه یک چیز پیچاپیچ است و البته مغزش فرصت ندارد همه‌ی پیچش‌های مکرر بویی که حس می‌کند را تحلیل کند و بعد سر فرصت آن را به هزار رایحه‌ای که به واقع است تفکیک کند. چون ذهنش از پیام مکرر درد آکنده شده.

    زن تنهاست. صدایی یا جنبشی در کار نیست یا نگاهی توی صورتش که بگوید شاید منتظر کسیست یا امید دارد که توی بدبختی یکی بیاید دستش را بگیرد و بهش بگوید اشکال ندارد. تمام می‌شود. بگذارید همین اولش بگویم. زرد چشم‌ها اینطوری به دنیا می‌آیند که مادرشان را می‌کشند و از هم می‌درند. از این رو زردچشم‌ها همه دچار نوعی روان‌نژندی پساحادثه‌ای مزمن هستند.

    زن نفسش دردناک است. رعشه به جانش افتاده. راستش را بگویم من نمی‌توانم برایتان بگویم که زن توی آن تاریکی توی آن کثافت و توی آن جوی خونی که از بین پاهایش راه افتاده و با شیراب سبز/قهوه‌ای قاطی می‌شود چه دارد می‌کشد. فقط می‌توانم برایتان بگویم چه می‌کند یا توی صورتش نگاه کنم و بگویم چطور از درد توی خودش جمع می‌شود و انگار دارد سعی می‌کند معشوقی بافته از خیال و سایه را از درون غرق بوسه کند لب‌هایش توی دهانش جمع می‌شوند. بعد جیغ می‌زند و یکی یکی امام‌زاده‌ها و قدیس‌ها و ستوتی بوداها را صدا می‌کند. آی سید علی ابن هاشم آی قدیس لومائيل آی ستوتی بوداهای هزار اسم هزار چهر روشن ضمیر. که دردش را کم کنند. دست کم هزار بار مدد می‌خواهد یا توی ذهنش که کش می‌آید زمان اینطوری است. بارها و بارها سناریوی مددخواهی برای مغز تفتیده‌ی هذیانیده‌اش تکرار می‌شود.

    بچه که تاج سرش می‌خواهد بیرون بزند مادر خدازده‌ی بدبخت شروع می‌کند که جیغ بکشد ولی نفسش بالا نمی‌آید. وقتی هم نفس نباشد مغز به خواب می‌رود. پس زن که از نحیفی به عجوزه‌ای می‌ماند با آن موهای سیاه تو هم گوریده از عرق و رطوبت،‌ بی این که جیغ بکشد به خواب می‌رود. توی خواب می‌بیند که الهه‌های انتقامی که نه می‌شناسند و نه اصلاً در این برحه از زمان که داستان در جریان است کسی بهشان باور دارد، همه‌ی آن ایزدبانوهای خون و جنگ و آتش و خشم، همه‌ی آن بانوانی که بچه‌ها را توی گهواره خفه می‌کنند و آن‌هایی که بعد خیانت شوهرها بچه‌ها را می‌کشند، می‌آیند بالای سرش و گوش به دهانش می‌گذارند که می‌گوید نفرین به این کودکی که تو شکمم دارم. نفرین به این شمشیری که از توی واژنم بیرون می‌آید. نفرین بر آتشی که جانم را اینطوری بی‌هنگام گرفت. و ایزدبانوها با بال‌های شایگانشان به تأیید چانه‌های بی‌نقص و صافشان را تکان می‌دهند و گیس‌های کمند طلایی و سیاه‌شان را چنگ می‌زنند و نیزه‌های به خون آغشته را بالای سر می‌برند و قسم می‌خورند انتقام زردچشم بدبخت را از ایزد بخت و اقبال بگیرند.

    دیگر چیزی به مرگش نمانده. دخترک یا زنک یا عجوزه هر چه که حالا از بدنش مانده، زیر آغوش گشوده‌ی بی‌نظیر آسمان بی‌حرکت افتاده. حالا بچه به خروجش از دهانه‌ی واژن مصمم‌تر است. بی‌اینکه بداند چه خواهد شد وقتی نفس اولی را بکشد.

    مردمی که توی سرزهر زندگی می‌کنند مرگشان را ۴ درجه است. اولش اینطور است که شروع می‌کنند موکل‌ها را با یاد می‌آورند. این از سر قدرتیست که موکل‌ها بر ذهن سرزهری‌ها دارند. هر جای سرزهر که باشید موکلی دیگر است که با یادتان می‌آید. اینطور نیست که اگر در سیاره‌ی سعد‌الجبال باشید و بعد یاد موکل شیب‌الاکبر بیفتید. و برای هر خورشید یک موکل اول است و برای هر سیاره یک موکل اصغر و برای هر قمر هم برحسب اندازه موکلی می‌گذارند. گاه مرگ که می‌رسد و ارواح سرزهری‌ها می‌خواهند برداشت شوند و در سفینه‌های مجمع تجمیع الارواح جمع‌آوری شوند، شروع می‌کنند یکی یکی امام‌زاده‌هایشان را دیدن.

    برای زردچشم‌ها ولی اینطور نیست. زردچشم‌ها کولی‌اند. مسافرند. مال جایی نیستند. هزار هزار سال پیش شاید یکی توی سرزهر تخمشان را جاانداخته بود و رفته بود. یک زمانی کل سرزهر شاید برایشان بود. ولی وقتی صد خلیفه و هزار قوم پایشان به زندیقستان رسید همه را آواره کردند.

    دوم این است که یکی یکی ایزدبانوهای انتقام را یادشان می‌آید که دم آخری دست‌آویزی داشته باشند که توی گوشش این دنیای سگی را نفرین کنند. این پدیده را کسی نمی‌داند چطور باید توجیه کرد. چون بیشتر الهه‌های انتقامی که سرزهری‌ها دم مرگ می‌بینند ربطی به فرهنگ خودشان ندارند. اینطور هم نشده که براثر ممارست وارد فرهنگشان شود چرا که کسی نمی‌داند دم مرگ آدم‌ها چه توی مغزشان می‌بینند. این‌طور هم نیست که همچون تصویر موکل‌ها کارکردی همچون تجمیع ارواح و برداشت انرژی داشته باشد.

    چهارم این است که با یک آه که بازدم آخرین نفسشان باشد می‌میرند. از آن آه‌هایی که وقتی می‌آید غافل‌گیر می‌شوید انگار پرنده‌ای عظیم روی شانه‌هایتان نشسته باشد روزها و ماه‌ها و تازه آن لحظه به یادش بیاورید و بعد یکهو همه چیز برایتان معلوم شود. معلوم شود چرا کمرتان خم شده بود. معلوم شود چرا فکتان تیر می‌کشید. معلوم شود چرا هر جا می‌رفتید بالای سرتان ابر جمع می‌شد و باران می‌گرفت. و حالا ناگهان پرنده از روی شانه‌تان بلند می‌شود و با آخرین نفسی که داشتید می‌رود و همراهش همه‌ی چیزی که شما بودید به پایان می‌رسد.

    ***
    خایم همیلتون دانشمند اعظم کشتی اچ ام اس اکس‌نیهیلیو می‌نویسد... زردچشم‌ها براساس یافته‌های مولکولی بازمانده‌ای از نژادهای هندواروپایی هستند که براثر تشعشات هسته‌ای حاصل از حرکت پیچشی اژدهایان زمان، صفات ظاهری منحصربه‌فردی از خود نشان می‌دهند(جاکارپور Et al). از جمله انواعی درخشش سطحی که می‌تواند براثر تجمع آنزیم لوسیفراز در چشم‌ها و موها و سایر اعضای بدن و گاه حتا پوست باشد. این پدیده که به نورافشانی در شب منجر می‌شود با آمیزش با سایر نژادهای سرزهری کاهش یافته است اما بعید نیست که گاهاً زاده‌هایی یافت بشوند که چشمان یا پوست یا موهایی به شدت درخشان داشته باشند.

    از آن‌جا که تجمع شدید آنزیم لوسیفراز برای عمل نورافشانی به انرژی بالایی نیاز دارد، پروتیین‌های بخش شکمی به عنوان ماده‌ی اولیه برای واکنش استفاده می‌شوند و از این رو بسیاری از زردچشم‌های اولیه شکم‌هایی افتاده داشته‌اند(که این موضوع را می‌توان در تصویرگری‌هایشان که در معابد خرابه‌ی معدودی که از تمدن پیشینشان باقی مانده به وضوح مشاهده کرد.) اما با تقلیل تراکم لوسیفراز براثر آمیزش با سایر نژادهای سرزهری، و با بهبود رژیم پروتیینی این علائم رفع می‌شود.

    آن‌چه برای این محقق شگفت‌انگیز است مردن مادر زائو بر اثر زایمان است. به ترتیبی که زردچشم‌ها هیچ‌یک مادری ندارند و هرگز مادری بیش از یک کودک نمی‌زاید. دلیلش هم البته این است که سر کودک زردچشم به مراتب از کانال رحمی بزرگ‌تر است و از رو دو پدیده محتمل است. اول مرگ کودک و مادر یکی براثر خفگی و دیگری براثر خونریزی شدید کانال واژن و دیگری مرگ مادر بر اثر خونریزی شدید و شکافته شدن رحم و واژن. به عبارتی زردچشم‌ها برای تولد مادرشان را می‌درند.

    عجیب نیست که زردچشم‌ها چنین درنده‌خو هستند چرا که تولدشان با قتل همراه است. ولی چطور نسل زردچشم‌ها منقرض نشده است. در پاسخ باید گفت که جمعیت زردچشم‌ها به شدت رو به کاهش است و جز در مواردی که زردچشم‌ها به صورت جمعی زندگی کنند بعید است که از نظر جمعیتی به ثبات برسند. چرا که اگر پدری وجود نداشته باشد کودک حتماً تلف خواهد شد. (مگر این که به ترتیبی معجزه‌آمیز کسی به کمکش بیاید وگرنه زردچشم می‌میرد و داستان ما ابتر می‌ماند.)

    و دیگر این که چرا این پدیده قابل مشاهده است. به نظر می‌رسد طی تکامل سر زردچشم‌ها بزرگ‌تر شده و تکنولوژی پزشکی به آن‌ها امکان سی-سکشن یا سزارین را می‌داده است ولی بعد از یک اتفاق ناگوار، رموز این تکنولوژی از خاطر جمعی زردچشم‌ها رفته است. زردچشم‌هایی که امروز می‌بینیم بعید نیست که چندین حادثه‌ی انقراضی را از سر گذرانده باشند. که می‌داند که چه دیده‌اند و بیشتر تاریخشان را خلیفه‌های سرزهر از بین برده‌اند.

    ***
    بچه با پنجه‌های کوچکش خودش را بیرون می‌کشد و مادر می‌میرد. دردناک است ولی این سرنوشت زردچشم‌هاست. بدون لطافت مادری بدون این که محبتی توی جانشان باشد که گرم بشوند که خشک بشوند. فقط پوست زبر پدرهای زمخت را توی اولین خاطراتشان می‌شود رصد کرد.

    زردچشم که اسمی هم هنوز ندارد از توی شکم مادرش مثل توله‌ای کر و کور بیرون می‌زند. و توی جوی خون و لجن می‌افتد. موهای ریز و تنک سرش شروع می‌کنند به درخشیدن و اینطوری اولین دقیقه‌ی زندگی‌اش آغاز می‌شود. با خنجر اولین نفسی که ریه‌هایش را باز می‌کند. گیج و خیس. شاید برای همین وقتی سنش بالاتر می‌رود مثل بقیه‌ی سرزهری‌ها از رطوبت اینقدر متنفر نیست.
    و کمی بعد سگ‌ها سر می‌رسند(سگ‌های سیاه و قهوه‌ای و چند رنگه با نژاد‌های لعین و مفلوک که دیگر ته خزانه‌ی هم‌آمیزی سگ‌ها باشند. سگ‌های چلاق و یک چشم و بوگه‌بده) دور و بر مادر بی‌حرکتش می‌چرخند مترصد این که حرکتی ببینند که هجوم ببرند و خفه‌اش کنند ولی هیچ واکنشی در کار نیست. برای همین عاشقانه‌ به سر زن زایمانیده می‌افتند و شروع می‌کنند دندان توی پهنه‌ی لذیذ تنش فرو کردن و مست هورت کشیدن خون و گوشت لغزانش. بچه را هنوز ندیده‌اند. چطور نمی‌بینندش؟ زیر آن دامن کرباس که تن دختر/مادر است حرکتی از خودش نشان نمی‌دهد. شاید از قتل مادرش خسته باشد و بی‌رمق به خواب رفته؟ ولی چندان طول نخواهد کشید که شامه‌ی سگ‌ها(هرقدر که از کار افتاده) به این گوشت لذیذ‌تر متوجه شود.

    به زبان همیلتون اگر کسی به کمک بچه نیاید روایت ابتر می‌ماند. اینجاست که اسمار بن سلام، امام دقیقتان گشت شبانه‌اش را به سیرکمفرانس داستان زردچشم آغاز می‌کند. امام نعلین به پا و روب‌دشامبر بر تن در حالی که برگ چای می‌جود که صبح دهانش خوش‌گوار باشد، در فکر مسائل فلسفی از در خانه به راه افتاده و غایبانه، مغزش توی عوالم اخری، به مجمجه‌ی تخیل قسمت بندی هزار دایره‌ ساعت مبتلا، پاهایش می‌رساندش دم غناتی که صد قدم جلوترش همان درگاهیست که مادر خدازده‌ی مفلوک توش جان داده.

    که صدای سگ‌ها امام فرقه‌ی دقیقتان را به خود می‌آورد. ابن سلام که مبتلا به ساینوفوبیاست یک لحظه سر گذر گیر می‌کند. انگار عضلاتش صبر می‌کند مغز امام از تحلیل بحران اگزیستانسیالیتی‌اش به جایگاه فرمان لوکوموتیو برگردد. موهای پشت گردنش سیخ می‌شود. شیخ آماده‌ی خروج از سیرکمفرانس قصه‌ی زردچشم می‌شود و به درگاه حضرت وو پناه می‌برد مگر سگ‌ها هنوز نفهمیده باشندش.

    که اتفاقی نادر می‌افتد. اتفاقی یک در هزار. پنجره‌‌ی موقعیت باز می‌شود. تکینگی‌ای توی هستی و زمان رخ می‌دهد. از آن‌جاهایی که داستان‌ها دچار تنافر می‌شوند و هزار قصه از هر روایتی ناشی می‌شود. مثل وقتی فرصت می‌کنید در حق کسی خوبی کنید ولی پنجره‌ی این فرصت مقرون زمان باشد و شما فرصت دارید توی این برخوردی که نخ سرنوشت شما دارد با نخ سرنوشت دیگری کاری بکنید. مثل وقتی کسی گرسنه است و از کنارتان رد می‌شود و ازتان غذا می‌خواهد. شما فرصت دارید باورش کنید و بهش غذا بدهید یا راهتان را ادامه بدهید. یا وقتی کسی مغلوب مشت‌های قلدرها شده و شما فرصت دارید یک لحظه از خودتان شجاعت نشان بدهید و کنارش بایستید. اگر نحیف باشید مشت بخورید و دهنتان خونی شود یا اگر قوی باشید مثلاً تکرار یک جور کهن‌الگوی قهرمانی باشید. برای ابن سلام این پنجره باز می‌شود و ابن سلام از خودش شجاعتی نادر بروز می‌دهد. از آن دستی که تا آخر عمرش آن یک لحظه باهاش می‌ماند و بازانگیزی‌اش گرد شرم را از رو پیشانی‌اش پاک می‌کند.

    که ابن سلام یادت است آن شب که آسمان صاف بود و هوا خنک بود و دنیا جوان بود تو توی فکر سهم‌بندی دوایر ساعت مراتب بالای پنج بودی و لشگر سگ‌های ولگرد برابرت؟ می‌خواستی برگردی. ولی خدا می‌داند سر چه معجزه‌ای صدای ضجه مویه‌ی بچه‌ای دل شب را شکافت. یادت است اولش گفتی تخم جن است. وسط آب افتاده سگ‌ها دورش حلقه زده. مثل مناسک جن‌زاده‌ها و تخم و ترکه‌ی ابلیس. بعد مغزت بهت نهیب می‌زند که طفل جن صدای قاطر می‌دهد. این صدای آدم است.

    خوب که چشم گرداندی دیدی که یا زمان پاکیزه، انگاری بدن آدمی توی خمیدگی جلویت است. بخار تعفن بود که از سر جوی وسط مسیر بلند بود. خواستی بروی. خواستی راهت را بکشی و پیش خودت گفتی حالا من هم غافلانه سر خر را کج کنم یکی دیگر می‌آید کمکش. ولی این وقت شب توی این جا که غول سر نمی‌کشد، اگر دست نجنبانی سگکان می‌خورندش.

    توی تاریکی که فقط نور یرقانی داس ماه نامتشخصی پرهیب‌ها را می‌افزود خم شدی دست جنباندی سر زمین. نم خاکش هنوز پس ذهنت مثل این که همین حالا دست گذاشته باشی سر زمین. تکه‌آجری سنگی چیزی برداشتی زدی وسط لشگر سگ‌ها. یک بار دو بار سه بار. سگکان دندان نشانت دادند. توی هذیان بی‌نوری عین کابوس دیوان و ددان دگرجهانی. عین کابوس‌هایی که تو سیاهی بین سیاره‌ها می‌غلتند و اسم‌شان دیگر توی ذهن کسی نیست. هی دندان‌های گه‌گرفته‌شان را نشانت دادند. و به سمتت مثل سگ‌های جهنم راهی شدند. چشم گرداندی و چوبی به دست گرفتی. ولی دیر شده بود. پاهایت را یکی به دندان گرفت. تیغ درد تا حلقه‌ی چشمانت را سوزاند. ولی چوب بر فرق سر سگ کوفتی. آنقدر کوفتی که مغزش از گوش‌هایش پاشید کف زمین. آرواره‌هایش شل شد. رهایت کرد. سگ‌ها که چنین دیدند دست آخر انگار سیر و گرسنه حساب کردند که به چوب خوردن نمی‌ارزد آن چس مثقال گوشت، از خیال خفت کردنت به در آمدند و زوزه‌ی تسلیم کشان رفتند رد کارشان. افتادی به زمین. زخم پایت آ‌ن‌طور که وحشت بر تو نهیب زده‌ بود کاری نیست. رهایش کردی.

    امام دقیقتان به بالای سر جسد زن می‌رسد. نگاهش می‌کند. نصف صورتش خورده شده. چشمی توی حدقه نیست. رو برمی‌گرداند و اول برگ چای را تف می‌کند. بعد وقتی سقف کاسه‌ی سرش، آن‌جا که جمجمه و پرده‌ی عنکبوتیه از هم فاصله می‌گیرند از بخار فاضلاب و بوی بزاق سگ پر می‌شود، اندازه‌ی لوله‌ی آزوفاگوسش کوتاه می‌شود و هرچه آن‌شب در شبستان تناول کرده بود را بالا می‌آورد. در حال مزه کردن مجدد غذاست که صدای تیغ تیغی ضجه‌ی بچه یک بار دیگر بلند می‌شود. انگار دیگر بسش باشد آن‌همه رطوبت مرگ‌آور. امام چند بار دیگر تف می‌کند و بعد گوشه‌ی لبش را با آستین پاک می‌کند.
    خجالت‌زده اول دامن کرباس را بالا می‌زند که بچه را بین پاهای مادر پیدا کند. ولی بچه‌ای در کار نیست. اما از بوی تعفن زخم‌ها یک بار دیگر بالا می‌آورد. بچه که نیست اما بند ناف هست. بند ناف را دنبال می‌کند توی تاریکی. دستش را می‌گذارد روی بافت لزجش که به ترتیبی غریب نرم و پفکیست. همانطور کور مکوری تا که می‌رسد به حجمی گرم و نرم و آغشته به مایع آمنیونی. اینطوری است که دست زمخت ابن سلام اولین تماس انسانی زرد چشم می‌شود.

    این که امام با سنگ بند ناف را می‌برد را دیگر هیچ‌کس نمی‌داند. من هم نمی‌دانم. این قصه‌ایست که می‌گویم. این که امام بچه را توی تکه‌ای از کرباسی که مادر تنش بود می‌پیچد. این که امام شبانه به منزل برمی‌گردد. این که با زنش توی تاریک روشنای سحر چه می‌گوید که زنه دلش به رحم می‌آید. کسی چه می‌داند.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!


  2. #21
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    316
    تشکر
    815
    تشکر شده : 2,023 بار در 364 پست
    دمت گرم و اینا همچنان (به صورت پیوسته!)

    یکی اینکه آقا بیاین توافق کنیم که نکرومنسر رو بگیم مرده جنبان (هار هار هار)

    یکی اینکه اینقد این دیوار چهارم پنجم رو نشکن به یادمون نیار که داستانه و حسی بهش نداریم و فلان... با خودت حرف می خوای بزنی نریز تو داستان... سعی کن جدی تر باشی و همراه باشی... شایدم دارم چرت می گم به هر حال سلیقه شخصیم بود این.
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  3. 5 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


  4. #22
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    237
    تشکر
    1,913
    تشکر شده : 808 بار در 323 پست
    آقا صدرا و مهراد دوبل میشن. ضمن اینکه این پارت خیلی خوب شد از نظر لحن اینا. بعد اینکه راویه میومد مستقیم صحبت میکرد با خواننده هم خیلی کار خوبی بود. ترسه هم خیلی خوب بود اصن. همه چیش عالی بود دی:



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  5. 3 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  6. #23
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    218
    تشکر
    1,628
    تشکر شده : 1,331 بار در 266 پست
    دیگه بچه می ترسه انتقاد کنه.
    وحشیا

  7. 5 کاربر از پست Ghost of Idrom تشکر کرده‌اند .


  8. #24
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    218
    تشکر
    1,628
    تشکر شده : 1,331 بار در 266 پست
    آقا داستان کماکان پر از ایده‌های نابه و بر خلاف اون حالت که مثلا به نظر می‌رسه داری دنیاسازی نمی‌کنی ولی از قضا بسیار دنیای یونیک و جذابیه. اون قسمتایی که وظیفه‌ی نویسنده‌س از قبیل نثر و تصویرسازی و امثالهم من کوچکترین ایراد قابل ذکری نمی‌بینم که بخوام پررنگ کنم.
    از یه طرفم باید بگم این بچه‌ها همه کامنت می‌خوان بذارن می‌گن من بی‌سوادم و اینا، و خب باز من توی همین کامنت تاکید کنم که من اسفل‌سافلین، بی‌سواد‌السوادین، داغون‌الدغاغین یه ذره نسبت به یه موضوعی توی داستان بدحسم که خب به نحوی سعی می‌کنم بهت منتقل کنم بدحسیم رو.
    ----
    آقا من حسم اینه که شما داستان رو به رسمیت نمی‌شناسی...
    مدلی که راوی داره داستان رو تعریف می‌کنه این‌طوریه که انگار یه مریضی روی صندلی راحتی تراپیست خودش نشسته و بر خلاف تمایل قلبیش، داره تجربه‌های تلخش رو برای طرف می‌گه. یعنی میگه. اصلا این طور نیست که نگه. ولی منتها این بی‌میلیش به تعریف یه خاطره‌ی ممنوعه توی لحنش مشخصه.
    شاید دارم داستان را بد برایتان تعریف می‌کنم. شاید نباید از اینجا آغاز می‌کردم.
    این حرامزادگی داستان و بی‌پدریش حسیه که راوی داره نه من. و من مخاطب که از قضا با داستانه حال می‌کنم، گهگداری رنجونده می‌شم با استیت ذهنی راوی. راوی تمام سعیش رو داره می‌کنه که به مخاطب حالی کنه این کم‌اهمیت‌ترین داستان دنیاست. و این شلوغی اطلاعات‌دهیش نه به خاطر اینه که شلوغی دنیاهه رو به مخاطب برسونه، که بیشتر یه جور مظلوم‌نمایی واسه کم‌اهمیت‌تر کردن جزئیات اصلی. راوی نهایتا حس می‌کنه که تا اونجا که میشه وانمود کنه که داستان داره نمی‌گه و داره داستانی میگه درباره‌ی داستان دیگری. که از قضا به واسطه‌ی مهارت بی‌نظیر شما توی رفرنس و توی وصل و پینه‌ی هایپرتکستی این فاز مقاله‌-داستانش گهگاهی اینقدری جذاب میشه که من بگم گور بابای هر راوی‌ای که اعتماد به نفس‌داره(همین خوبه). و گاهی هم نه. چون وقتی خود رفرنس دادن داره تو داستان جدی میشه باز به رفرنس‌ها هم شک می‌:کنه راوی و گهگداری از بس رفرنس شخصی میده(اشتباه می‌کنم؟) که نفس داستان گرفته میشه.

    در کل فعلا جمع‌بندی من از داستان اینه که یه داستان زیبا در ستینگی زیبا با نثری خوش‌آهنگ که راوی تمام تمام تمام سعی‌ش رو داره می‌کنه که تعریفش نکنه. شاید هم این یه ژآنر بشه بعدا. راوی غیر قابل راوی مثلا. ولی ادامه بده. خیلی دوست دارم ببینم بالاخره این خودش یه بلوغه تو سبک تو یا مقدمه‌ی یه بلوغ.

  9. 7 کاربر از پست Ghost of Idrom تشکر کرده‌اند .


  10. #25
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,751 بار در 394 پست
    یانوس سیلوا بارون دوبالوا میراث‌خوار پدری چاق و ثروتمند بود. معروف است که رمانی کم اهمیت از او به جای مانده در باب قلعه‌ای در یکی از سیارات منظومه‌ی اردِنِت که محل ملاقات فرقه‌ای سری بوده که خر می‌پرستیدند و به خصوص خر سیاهی را که هر صد سال در سوادِ کنگلومر مارتیروپولیس، پایتخت میافارقین ظهور می‌کرد بی‌تخلف. خر مذکور را یکی از ایجنت‌های فرقه با سفینه‌ای آزین‌بسته و منور به چراغ‌های بسیار به وقت موعود تا قلعه‌ی مورد اشاره در کتاب بارون دوبالوا می‌آورد و افراد فرقه پس‌ از نیایش به درگاه خر و قربانی‌کردن بدن این‌جهانی‌اش به پیشگاه محراب یکی از خدایان فراموش‌شده‌ی بین‌النهرینی، به ترتیبی راز‌آلود پراکنده می‌شدند به چهار کجای کهکشان.

    منتقدین بر این کتاب بارون بالوا خرده‌های بسیار گرفته‌اند از جمله به نثر گزافه‌گو و بی‌احساسش اعتراض کرده‌اند که کلیت داستان را غیرقابل خواندن می‌کند و کودکانه‌ بودن تشبیهاتش که خواننده را از صرافت خواندن کتاب می‌اندازد و ایهام‌ها و کنایه‌های ناموجودش و تلمیحاتش به داستان‌هایی که وجود ندارند. تنها یکی از منتقدینش منصفانه و وظیفه‌شناسانه در ستون تحلیل هفتگی روزنامه‌اش، خطی را از داستان وی نقل می‌کند و اشاره می‌کند که به دلایلی شگرف و شاید چون قوانین احتمالات جهان را ملزم به رخداد‌های غریب می‌کند، بالوا نایل به نگاشتن چنین گزاره‌ای در داستان می‌شود:

    «... و سپس آقایان چاق همچون مهی سنگین که خیابان‌های سنگ‌فرش شهر را بپیمایند، اختاپوس‌وار در شش جناح جهان پراکنده می‌شوند... .»

    هرچند سپس اشاره می‌کند که نویسنده با استفاده از اصطلاح شش جناح به جای چهار یا هشت جناح عملاً همین یک جلمه‌ی خوب داستانش را هم افلیج می‌کند. ولی شاید اشاره‌ی او به شش جناح، تضمین کردن دو جناح بالا و پایین نیز باشد. از این رو گزاره‌ی بارون یانوس سیلوا همچنان گزاره‌ای زیباست هرچند زیبایی موضوعی مورد مناقشه است. اما آن کتابی که واقعاً برای ما اهمیت دارد تحلیل او در امور ارواح الکتریکی است. او در کتاب محللانه‌ی خود شرحی دقیق و کامل از هر پرونده‌ی ارتباط با ارواح الکتریکی که در میافارقین، دنب، اردنت یا اطلس پیدا شدنی بوده را جمع‌آوری کرده و یک یک را با دقتی مثال‌زدنی فهرست کرده است که البته از این کتاب وی تنها فهرستش باقی مانده. فهرستی که خود بالغ بر ۱۲ صفحه است و نسخ الکترونیکی‌اش را می‌شود در بی‌اهمیت‌ترین دکان‌های شش جناح کهکشان یافت. در مورد فحوای کتاب و این که آیا وجود خارجی داشته یا تنها تظاهرات عقده‌های خودبزرگ‌بینانه‌ی آریستوکراتیست که اواخر عمر به جمع‌آوری کاتالوگ روی آورده و مورد تمسخر دوستان عقیل و سلیمش قرار گرفته صحبتی به میان نیست. این‌ها را می‌شود از بازخوانی زندگی شخصی بارون دوبالوا نوشته‌ی آرون مندوزا آرکت گمانه‌زنی کرد که کتابیست موفق و درباره‌اش نوشته‌اند که لطافتش در تشبیهات و تلمیحات و ایهامات چنان است که روح را سبک کند و جوانی از دست رفته را به زانوان باز گرداند و تشبیهات بی‌ارزشی چون این.

    محمد اما در بستر هیچ کتابی به بر نداشت مگر همین داستانی که دوبالوا در مورد قلعه‌ی باوارین از آن فرقه‌ی ضاله نگاشته بود و این که چطور مرحله به مرحله اعضا و جوارح خر را جدا کرده و چطور با مناسکی مشخص دنبلانش را کباب کرده و تناول کرده و باقی‌اش را در قربانگاه یا محراب می‌سوزاندند و بخورش را استشمام کرده و در ظرف‌های وکیوم می‌گذاردند و به صورت برکت به منزل می‌بردند. اما اندکی که حالش بهتر شد و سر پا شد آقای والاس هر بعد از ظهر را به دیدنش می‌آمد. والاس میان‌سال بود ولی جوانی در چشمانش بود و دست آگمنته‌اش هرگز آن سردی را نداشت که محمد از اعضای آگمنته‌ی بیونیک انتظار داشت. برایش تعریف کرده بود که دستش را در اولین سفر اکتشافی‌اش به همراه پدرش اکتاویوس ارشد و همین آقای شوشتری نایب پدرش از دست داده بود. این که تابوت عظیمی روی دستش افتاده بود و وقتی به هوش آمده بود صاحب دست تازه‌ای شده بود.

    محمد گوش می‌سپرد و گاهی کنجکاوی مودبانه‌ای بروز می‌داد. مثلاً می‌پرسید: «دچار سندرم ماشیناریوم نشدید؟» یا «گاهی حس می‌کنید که دستتان برای خودتان نیست؟» چون سرزهر مردم فقیری داشت و معمولاً کسی توانش را نداشت که آگمته‌های بیونیک را خریداری کند. آگمنته‌ی شرکتی که هیچ همان‌هایی که یاروهای تکنوفیل در زیردخمه‌های بازارسیاه‌طوری‌شان می‌ساختند هم از وسع آدم‌هایی که محمد لااقل می‌شناخت خارج بود. و آقای والاس برایش توضیح داد که چطور دست ماشینی‌اش بارها در اکتشافاتش جانش را نجات داده. چطور درونش قلاب و طناب و شمشیر و بیل و این دست وسایل دارد که مثل چاقوی همه‌کاره‌ی تاشو می‌شود ازش استفاده کرد.

    به محضی که کمی بهتر شد یک بار دیگر شروع کرد همراه آقای شوشتری و آقای روزنبرگ به کاتالوگ کردن یافته‌های والاس و گاهی که بدنش قوت بیشتری داشت یک دست به دست فلزی والاس و دست دیگر بر عصایی سرامیکی به محل حفاری می‌رفت که ابتدایش در یکی از دهانه‌های واداده‌ی سفینه‌ی داروین بود. عصای سرامیکی‌اش او را به یاد ابن سلام می‌انداخت و از این شباهت ضمنی سر از پا نمی‌شناخت آن‌طور که مختص پسران است که می‌کوشند پدرشان شوند.

    پس از مدتی هر روز صبح را همراه والاس راهی جنازه‌ی کشتی می‌شد و هر روز در حفاری کند اما پیوسته‌شان به قلب کشتی که به گفته‌ی والاس کیلومترها داخل‌تر بود شرکت می‌کرد. هر روز صبح برمی‌خاست و قدم‌زنان در سایه‌ی کلاسوس به همراه والاس و حفارهای زردچشم و آقای شوشتری به پیش می‌رفتند و رد پایشان همچون هزارپایی متزلزل بود که در هماورد بادها به زودی ناپدید می‌شد. حین پیشروی‌شان محمد به بالا و فقرات اژدهای زمان می‌نگریست که همچون نوار موبیوس شیری رنگی همه‌ی آن صحنه از هستی را به ابعادی جادویی می‌کشاند. هم‌آغوشی آن نکروپولیس به خاک شده و آن خاطره‌ی زمان‌گزیده‌ی دهشت مجسم همچون پژواکی از همه‌ی آن تضادی بود که از کنه بودن سرزهر به بینندگانش پاشانده می‌شد. انگار تمامی منظومه آینه‌دار این صحنه باشند.

    پس به داروین قدم می‌گذاشتند و تا جایی که سیم‌کشی شده بود و چراغ سیار گذاشته بودند و داربست زده بودند به پیش می‌رفتند. حالا تا کانتین شماره‌ی ۱۹۴ از طبقه‌ی شصتم به پیش رفته بودند و در آن زاویه‌ی ناصاف ۴۵درجه که کشتی درش به خاک نشسته بود و بر استخوان‌های اژدها تکیه‌داده بود، همچون صخره‌نوردان به جلو می‌رفتند و جایگاه‌های موقت احداث می‌کردند. محمد مجبور بود حین گوش دادن به توضیحات شوشتری در مورد نحوه‌ی استفاده از تفنگ ذوب‌فلز، مواظب کفش‌های جاذبه‌ی مصنوعی‌اش باشد که یکهو بی‌هیچ‌دلیلی از پایش در نروند و در عین حال باید به وجود دو منبع جاذبه عادت می‌کرد و هنوز به یاد داشت چطور تا سه روز اول در پایان روز کاری از سردرد و گوش‌درد مدام بالا می‌آورد. هر روز مجبور بودند راهروهای بی‌انتها را طی کنند که همگی یکدست و یک‌شکل از فلزی سبک درست شده بودند که متخلخل و در عین حال مستحکم بود و محمد به عمرش مشابهش را ندیده بود. و وقتی به بن‌بستی می‌خوردند که در نقشه‌های دشیل روزنبرگ نبود مجبور بودند با کار گذاشتن سی‌۴ انفجار‌های کنترل‌شده‌ای به راه بیندازند که والاس مدام به همه اطمینان می‌داد که: «مشکلی نیست! همه چیز تحت کنترل است! از نظر ریاضیاتی ناممکن است که انفجارهای پیزوری سی۴ این غول خفته را به حرکت بیندازد.» محض اطمینان اما محمد هر بار تا جای ممکن دور می‌ایستاد و محاسبه می‌کرد که چطور مسیر برگشت را طی کند که در «غول خفته» مدفون نشود.

    مدفون شدن. به نظرم از این قضیه بیشتر از هرچیز دیگری می‌ترسید. توی رویاهای شبانه‌اش که دیگر نمی‌دانست ملهم از داستان هیوبریس است یا واقعاً دیده‌های اوست که به دلایلی موهوم به خوابش می‌آید، مدام وحشت‌زده در نیست‌جاهای جهان در زیر تاریکی‌ها به پیش می‌رفت و همیشه می‌ترسید که حالا اگر در آن تاریکی‌ها دفن شود چه؟ و شاید حتا گاهاً از تفکیک وحشت خویش و وحشت هیوبریس باز می‌ماند. نمی‌دانست این ترس اوست یا ترس افسر جوان.

    و باز صبح می‌شد و رویای نیست‌جاها و وحشت ملموسشان به خیالی دور بدل می‌شد و باز باید چکمه‌های جاذبه به پا می‌کرد و در راهروهای داروین با والاس و شوشتری جلو می‌رفت و هر بار به در بسته‌ای می‌رسیدند که می‌شد با راه‌اندازی انرژی موقت به پردازنده‌اش وصل شد و هکش کرد، والاس و محمد دست به کار می‌شدند و سعی می‌کردند در را هک کنند و مسیر را باز کنند. محمد کم کم از والاس اصول اولیه‌ی هک با پایانه‌ی شخصی را می‌آموخت و مل‌ورهای متعددی را در پایانه‌اش ذخیره کرده بود. والاس هم سرخوشانه اتاق به اتاق به پیش می‌رفت و اصرار داشت که به هیچ‌وجه هیچ بخشی از سفینه را بازدید نشده رها نکنند. چنان در شعف و یوفوریا غرق شده بود که سرپا بند نبود و محتمل بود اگر چکمه‌ی جاذبه به پا نداشت همه‌ی مسیر را همچون آهوبچه‌ها بجهد و بخرامد. محمد به یاد داشت که در پی کشف مجموعه‌ی کابین‌های شخصی افسرهای بخش امنیت کشتی چطور دو هفته پشت تک‌تک درها منتظر مانده بودند. یکی یکی را با حوصله‌ای مثال‌زدنی باز کرده بودند و به درون همگی سرک کشیده بودند. اطلاعات را همچون نکتار خدایان یونانی قطره قطره از حلقوم پایانه‌های داخل هر اتاق دوشیده بودند و در فایل‌های سیار ذخیره کرده بودند.

    این فایل‌ها را سپس زردچشم‌ها بر کجاوه‌های مکانیکی سوار می‌کردند و هر چهارشنبه کارگزار شرکت حفاری رشید اند بِرک می‌آمد و می‌بردشان. محمد از کارگزار شرکت حفاری نفرت داشت. یاروی چاقی بود عینکی و کچل و مدام عرق می‌کرد و بوی بد عرق مانده می‌داد که سال‌ها انگار مقیم تنش بود که یحتمل نوعی بیماری ژنتیکی بود که از عدم تجزیه‌ی ملکول‌های کتون در کیسه‌های عرقش ناشی می‌شد و نامش بطلمیوس بود. حالا این شاید علتی کودکانه برای نفرت از آقای بطلمیوس باشد. جالب این که والاس هم از او متنفر بود و محمد می‌دید که چطور یارو با شال و کوپال بوگندویش با آن لنگ زدنش که مشخصاً ناشی از چاقی مفرطش بود و با آن موهای تنکش که به زحمت بر خشک‌زار باکر کله‌اش کشیده شده بود که مثلاً کچلی‌اش را بپوشاند، هر چهارشنبه با لکنته‌اش که یک سفینه‌ی شرکتی مدل مورابیوس بود، کنار کمپ فرود می‌آمد و روزنبرگ و شوشتری به استقبالش می‌رفتند و هی می‌زد پس کله‌ی شوشتری: «عه تو که هنوز اینجایی که شوشتری؟ کی پس ترفیع می‌گیری تخم حروم؟ نکنه با این روزنبرگ ساخت و پاخت داری ما خبر نداریم؟ خواهر مادرشو گا**دی؟ هان یا چی؟» و یاروها هم به روی خودشان نمی‌آوردند و سر می‌شد ولی کافی بود بطلمیوس ۴ تا جمله اضافه بار والاس کند(و می‌کرد چنان که مرسوم بود) که بعدش تا یک ساعت هی سر هم هوار بکشند و تهش والاس با عینک یک چشمی‌اش و آن بلیزر ارغوانی‌اش به سمت چادر خودش بتازد و عملاً دود سرخ و سفید از سرش بیرون بزند و بطلمیوس هم در حالی که بی‌هوا تف می‌کرد به این طرف و آن طرف با داد و قال فحش خواهر بهش می‌داد و فایل‌های جدید در دست به سمت مورابیوسش می‌رفت و چهارشنبه‌ی بعد برمی‌گشت.

    به همین ترتیب و براساس نقشه‌های روزنبرگ که هر چند وقت یک بار به‌روزرسانی می‌شدند تا عرشه‌ی d-42 به پیش رفته بودند و حالا به فضایی بازتر رسیده بودند که به لنگرگاه جنگنده‌های درونی داروین ختم می‌شد. محمد بعد از اسکن دقیق سفینه‌ها متوجه شد که شمارگان سری‌شان مربوط به مدل تایگر ست‌اکس سی ۲۰۷۰ است که مخصوص سفر اکتشافی داروین طراحی شده بودند و از این رو در نوع خود بی‌نظیر بودند و حالا همگی‌شان در این قبرستان غباریده مدفون بودند. کار تخلیه‌ی شن از عرشه‌ی کذا چند هفته طول کشید و پسر جوان چند روزی را اجازه یافت در کمپ بماند و به همراه رعنا دستیار موقت روزنبرگ به کاتالوگ‌کردن و بسته‌بندی قطعات داخلی یکی از سی ۲۰۷۰ها بپردازد. دستیار روزنبرگ زنی بیست و چندساله بود که یک هفته‌ی پیش از آن به همراه بطلمیوس از سمت شرکت اعزام شده بود و بطلمیوس حین صحبت با والاس قول داده بود که اگر کارها با سرعت و بازده فعلی پیش بروند لااقل یک تیم حفاری دیگر از سمت شرکت اعزام کنند و همراهش هم یک تیم امنیتی بفرستند که دهن والاس را ببندد.

    «حالا شمام دیگه گه بخور. این وسط بیابون راهزن مالکی کجا بود؟» و راهش را کشیده بود و رفته بود.

    محمد از فکر سر رسیدن مالکی‌ها قبل از این که تیم محافظ برسد وحشت داشت. اما رعنا به تفنگی که به پهلو بسته بود اشاره کرد و گفت: «خیالت تخت پسر جون. من لاغر مردنی رو می‌بینی؟ از پس پنجتاشون بر میام. بقیه رو هم شوشتری با بیل و تفنگ ذوب‌آهن فراری می‌ده.» و هر هر با آن صدای «عسلی»‌اش خندیده بود که مکش مرگ من. احتمالاً شما مایلید بدانید نظر محمد نسبت به رعنا چه بود. که عجیب است. چون مثلاً از من نپرسیدید که نظر محمد به والاس چه بود یا به روزنبرگ یا حتا شوشتری. ولی یکهو علاقمند شده‌اید که خب نظر محمد نسبت به رعنا چه بود. البته طبیعی‌ است که محمد از رعنا خوشش بیاید مثل هر پسر جوانی که زن بالغی را از دور می‌خواهد و مطمئن است قطعاً بجز در رویاهای خیسش به او نمی‌رسد و یحتمل از خود متنفر باشد که چرا با خیالش آن‌طور عشق‌بازی می‌کند. ولی به شما قول می‌دهم که رعنا زنی زیبا بود و محمد خیلی هم خاطرش را می‌خواست. منتها به زودی خواهید دید که اوضاع دگرگون خواهد شد.

    رعنا بجز کار اداری و دستیاری روزنبرگ را کردن به صورت حرفه‌ای یک جانورشناس بود. او به طور خاص بر روی گونه‌های صحرانشین خزنده‌های سنگ‌پشتی کار می‌کرد که بر پشت خود ژئود‌های متبلور رنگین حمل می‌کردند و گونه‌هایشان را از رنگ تبلورشان می‌شد شناخت که اگر در نیچ سولفوری می‌بالیدند ژئودهای زرد رنگ نصیبشان بود و در نیچ‌های مس ژئود‌های سبز‌آبی و در نیچ‌های آهن و فلز‌های سنگین‌تر ژئودهای لیمویی و سرخ. هر روز عصر که کارشان در کمپ و محل حفاری به پایان می‌رسید رعنا و محمد به سمت تپه‌های اطراف سرازیر می‌شدند و بر لبه‌ی مغاکی می‌نشستند و در نور سرخ و صورتی و گلبهی غروب رعنا دفترچه‌ای عظیم را بیرون می‌کشید و با مدادهای چوبی‌اش شروع می‌کرد به طراحی خزنده‌هایی که آن اطراف و در میان خاک سرخ آبسقوروس جولان می‌دادند. و محمد هم چهارزانو می‌نشست و پیکر زن را در حین طراحی در مغزش حکاکی می‌کرد و موهای قهوه‌ای کوتاه و عینک گرد بزرگش با قاب صورتی فلزی نازک را به دقت آنالیز می‌کرد. گاهی رعنا مجبورش می‌کرد که از زندگی‌اش در سرزهر و صنعا حرف بزند یا برایش مصیف یا مرزاوند یا برمسا را توصیف کند و محمد تمام کوشش‌اش را می‌کرد که کلماتی مناسب برای توصیف درهم تنابندگی بویناک صنعا و شلوغی لایتغیر بازارهای مرزاوند بجوید و همچون باستان‌شناسی سعی می‌کرد لای خاطرات وعظ ابن‌سلام آن ردیف کلمات را بیابد که عاشقانه دوستشان داشت و به نظرش جادوانه برای قصه گفتن مصنوع شده‌ بودند.



    ---- این بخش تموم نشده
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  11. 7 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  12. #26
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    4th September 2015
    محل سکونت
    تو عالم کتابام
    نوشته ها
    54
    تشکر
    407
    تشکر شده : 335 بار در 84 پست
    اول از همه باید بگم داستان فوق العادست. همونطور که بقیه هم گفتن پر از ایده‌های خیلی خوبه که از هر کدومشون میشه یه داستان جدا درآورد. سفینه‌های مجمع تجمیع الارواح یکی از ایده‌های عالی بود. یا یه جایی بود که میگفت زردچشم‌ها بر اثر تشعشعات هسته‌ای حاصل از پیچش اژدهایان زمان این صفات ظاهری رو دارن. با خوندن همین یه جمله یه جرقه‌ای تو ذهن من زده شد و بی‌صبرانه منتظرم ببینم در ادامه بازم اشاره‌ای میشه به این موضوع یا نه.
    راجبه تغییر راوی باید بگم بنده اتفاقاً خیلی این تکنیک رو دوست دارم. باعث میشه که داستان خسته کننده نشه. به نظرم اگه قرار بود کل روایت رو یه راوی تعریف کنه دیگه جذابیت الان رو نداشت داستان.
    صحنه‌ی زایمان و مرگ مادر انقدر خوب توصیف شده بود که ترس رو میشد با تمام وجود حس کرد. اون جایی که راجبه سرزهر تعریف می‌کرد راوی. کرم‌ها... ینی واقعا باید گفت یا زمان پاکیزه :))) توصیفات انقدر واضح و مورمورکننده بود که حس می‌کردم من جای سرزهرم و کرما تو سلولای من می‌لولن... انقدر خوب ینی.
    یه جا هم از قلم و جوهر داره میگه راوی و کم کم داری تو خلسه فرو میری انگار و بعد یکهو درد میاد سراغ محمد. این که یهو از وسط یه دی دریمینگ بیرون میای هم خیلی جذاب بود.
    راوی (راوی‌های :-؟ )یی که لحن سارکاستیک دارن هم به نظرم دیگه بخشی از روح داستان شدن. اتفاقاً این راوی‌ها ما رو به خود نویسنده وصل می‌کنن. حالا من نمی‌دونم اما به نظرم این لحن سارکاستیک اگه حذف شه داستان دیگه منحصر به فرد نیست.
    یه جمله هم بود "ولی حالا لاشه‌ای در صحرایی در قمری مهجورالنام در مداری مبهم از سیاره‌ای غامض بود". واقعاً حرفی برای گفتن ندارم. به طرز عجیبی این تیکه اسرارآمیز و همزمان زیبا بود.
    دیگه چی؟... اها. بخش آخر. اینکه یاروها خر می‌پرستیدن و ظرف‌های وکیوم و برکت. عالی بود. خیلی خندیدم :)))

  13. 6 کاربر از پست parnian تشکر کرده‌اند .


  14. #27
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,751 بار در 394 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط Ghost of Idrom نمایش پست ها
    آقا من حسم اینه که شما داستان رو به رسمیت نمی‌شناسی...
    یه چیزی به ذهن من رسید در این مورد بگم راستش. یعنی چون هم تو گفتی در مورد این قضیه و هم به نظرم بهزاد در مورد دیوار چهارم گفت. من خیلی قبول دارم که لحن سارکاستیک و عدم رغبت راوی و راوی به مثابه شکننده‌ی دیوار چهارم توی داستان فارسی کم هست ولی از اون طرف داگلاس آدامز و گیمن و پرچت و اسنیکت و امثال این‌ها دقیقاً همین کار رو دارن می‌کنن. مثلاً اسنیکت همش از گفتن داستان طفره می‌ره یا دقیقاً وسط قضیه میاد می‌گه که آره ولی فلانی فصل بعدی می‌میره. یا آره ولی عشق یاروها دوامی نداره. یا از این دست چیزا. یه چیزی که به نظرم من می‌خوام سعی کنم بهش برسم و هرقدر بره جلوتر سعی کنم توش ورزیده‌تر بشم یعنی به طور خاص اون تیکه‌ای که راوی با خواننده سر کراش محمد روی رعنا داره حرف می‌زنه مد نظرم بود.

    چیزی که فرزاد هم گفته بود ولی این بود که داستان از تشریح موقعیت رنج می‌بره به جای رخ‌دادن موقعیت. یعنی گفت‌وگوها به جای این که بین اشخاص رخ بدن دارن تعریف می‌شن. اینم باز همون ۴ تا نویسنده رو من براش مثال میارم. می‌خوام بگم چیز ناشنیده‌ای نیست قضیه. چیز نادیده‌ای نیست. یا اون تیکه‌ای که راوی شک کرده که شاید داستان رو بد داره تعریف می‌کنه. این یه مدلی بود که من با امیدم از قضا بحثش شد می‌گفت که توی فلان کتاب تاریخ مثلاً شفیعی کدکنی یا اون یکی یارو نویسندههه دیده. که خب دقیقاً. یعنی فوکوس قضیه روی بد گفتنه نیست. روی جمله‌ی بعدی بود. که آره ولی چطور می‌شه برنگشت بهش. اینقدر این تصویر خوبه که من مجبورم الان برای شما تعریفش کنم. یعنی از قضا از عدم اعتماد به نفس نیست. منتها از خودداری راوی شاید ناشی باشه. یعنی راوی‌ای که نمی‌خواد تعریف کنه(اسنیکت، گیمن گاهی پرچت کمتر آدامز) از قضا به نظرم چیز بدی در نیاد و سعیم رو می‌کنم که توش ورزیده‌تر بشم که توجه رو به جای عدم‌اعتمادبه‌نفس(که به شخصه ازش رنج می‌برم و در نتیجه ممکنه ایمیج قضیه روی داستان هم بیفته) برگردونم روی عدم رضایت قلبی راوی از پیشرفت داستانی که می‌دونه انتهاش به هیچ‌وجه شیرین نیست. یا در واقع راوی دانای کلی که دچار استیصال هملت‌طوری شده و میلی به ادامه نداره. که به نظرم چیز بدی نشه.

    اونجایی که شکست خواهم خورد به نظرم اینه که داستانه ممکن نیست کانفلیکت توش به وجود بیاد یحتمل :)))) تمام سعیم رو می‌کنم زیر ۱۰هزار کلمه اولین کانفلیکت رو وارد کنم :)) ولی نمی‌شه به نظرم الان رسیدم ۱۵هزار کلمه ولی خبری نیست! لطفاً در مورد شخصیت‌هام و دیالوگا هم نظر بدید :دی آیا همچونان بده یا خیلی بدتر شده؟ (این الان عدم اعتماد به نفسه بود که داشت حرف می‌زد :دی سی د دیفرنس؟ :دی)

    این دکمه‌ی تشکر هم در ضمن به نظرم کمه و باید یه دکمه‌ی بوس بهت بذارید من برای ممدرضا بذارم هر دفعه :دی و
    رامونا کوئیمبی نظرگذار نمونه‌ی ۲۰۱۷ و
    با تشکر از پرنیان و سروین و مهراد و صدرا و امید و دی‌جی علی آر بی ان و آقای قدیمی و زهرا و سایر دوستان که مطالعه کردند و نظراتون خیلی داره سازنده می‌شه و خودتون شاهد خواهید بود خلاصه :)) (سارکاستیک نبود)
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  15. 7 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •