هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 27

Hybrid View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,751 بار در 394 پست

    داستان بلند - قصه‌های سرزهر - سای‌فای

    TIGER, tiger, burning bright
    In the forests of the night,
    What immortal hand or eye
    Could frame thy fearful symmetry?
    ویلیام بلیک

    فصل اول

    شبی پر ستاره‌ است وقتی داستان ما شروع می‌شود. توی آسمان ماه و سحابی‌ها طوری نشسته‌اند که تصویری پاک بسازند از مسیر‌های کهکشانی که اجداد سرزهری‌ها به واسطه‌اش از مجمع‌الکواکبی به دیگری لیز می‌خوردند. هزاران هزار سال پیش یا شاید میلیون‌ها سال پیش چون در خاطر کسی نیست، و تاریخ البته مفهومی موهوم است، در این گوشه‌ی پرستاره‌ی کهکشان مردمی زندگی می‌کردند که چندان قدشان بلند نبود و چندان ریش‌های ضخیمی نداشتند و چشم‌هایشان زرد بود. مثل چشم ببرها که توی تاریکی جنگل شب روشن سوزنده باشند. این را می‌گویم که وقتی زنی که در تنگنای آن گذر در جوب افتاده را وصف می‌کنم متعجب نشوید.

    زنه حامله است و چشمانش زرد است. درد برش مستولی شده و چنگ به لجن می‌زند و سنگساری که آبسوده شده. حس می‌کند گذر حلالی هر آن روی سرش فرو بریزد. معلوم نیست به خاطر سرگیجه‌اش است یا این که این تکه از شهر حتا از تمامیت این شهر باستانی کهنه‌تر است. بوی گل و بوی کثافت دماغش را پر می‌کند. بو شبیه یک چیز پیچاپیچ است و البته مغزش فرصت ندارد همه‌ی پیچش‌های مکرر بویی که حس می‌کند را تحلیل کند و بعد سر فرصت آن را به هزار رایحه‌ای که به واقع است تفکیک کند. چون ذهنش از پیام مکرر درد آکنده شده.

    زن تنهاست. صدایی یا جنبشی در کار نیست یا نگاهی توی صورتش که بگوید شاید منتظر کسیست یا امید دارد که توی بدبختی یکی بیاید دستش را بگیرد و بهش بگوید اشکال ندارد. تمام می‌شود. بگذارید همین اولش بگویم. زرد چشم‌ها اینطوری به دنیا می‌آیند که مادرشان را می‌کشند و از هم می‌درند. از این رو زردچشم‌ها همه دچار نوعی روان‌نژندی پساحادثه‌ای مزمن هستند.

    زن نفسش دردناک است. رعشه به جانش افتاده. راستش را بگویم من نمی‌توانم برایتان بگویم که زن توی آن تاریکی توی آن کثافت و توی آن جوی خونی که از بین پاهایش راه افتاده و با شیراب سبز/قهوه‌ای قاطی می‌شود چه دارد می‌کشد. فقط می‌توانم برایتان بگویم چه می‌کند یا توی صورتش نگاه کنم و بگویم چطور از درد توی خودش جمع می‌شود و انگار دارد سعی می‌کند معشوقی بافته از خیال و سایه را از درون غرق بوسه کند لب‌هایش توی دهانش جمع می‌شوند. بعد جیغ می‌زند و یکی یکی امام‌زاده‌ها و قدیس‌ها و ستوتی بوداها را صدا می‌کند. آی سید علی ابن هاشم آی قدیس لومائيل آی ستوتی بوداهای هزار اسم هزار چهر روشن ضمیر. که دردش را کم کنند. دست کم هزار بار مدد می‌خواهد یا توی ذهنش که کش می‌آید زمان اینطوری است. بارها و بارها سناریوی مددخواهی برای مغز تفتیده‌ی هذیانیده‌اش تکرار می‌شود.

    بچه که تاج سرش می‌خواهد بیرون بزند مادر خدازده‌ی بدبخت شروع می‌کند که جیغ بکشد ولی نفسش بالا نمی‌آید. وقتی هم نفس نباشد مغز به خواب می‌رود. پس زن که از نحیفی به عجوزه‌ای می‌ماند با آن موهای سیاه تو هم گوریده از عرق و رطوبت،‌ بی این که جیغ بکشد به خواب می‌رود. توی خواب می‌بیند که الهه‌های انتقامی که نه می‌شناسند و نه اصلاً در این برحه از زمان که داستان در جریان است کسی بهشان باور دارد، همه‌ی آن ایزدبانوهای خون و جنگ و آتش و خشم، همه‌ی آن بانوانی که بچه‌ها را توی گهواره خفه می‌کنند و آن‌هایی که بعد خیانت شوهرها بچه‌ها را می‌کشند، می‌آیند بالای سرش و گوش به دهانش می‌گذارند که می‌گوید نفرین به این کودکی که تو شکمم دارم. نفرین به این شمشیری که از توی واژنم بیرون می‌آید. نفرین بر آتشی که جانم را اینطوری بی‌هنگام گرفت. و ایزدبانوها با بال‌های شایگانشان به تأیید چانه‌های بی‌نقص و صافشان را تکان می‌دهند و گیس‌های کمند طلایی و سیاه‌شان را چنگ می‌زنند و نیزه‌های به خون آغشته را بالای سر می‌برند و قسم می‌خورند انتقام زردچشم بدبخت را از ایزد بخت و اقبال بگیرند.

    دیگر چیزی به مرگش نمانده. دخترک یا زنک یا عجوزه هر چه که حالا از بدنش مانده، زیر آغوش گشوده‌ی بی‌نظیر آسمان بی‌حرکت افتاده. حالا بچه به خروجش از دهانه‌ی واژن مصمم‌تر است. بی‌اینکه بداند چه خواهد شد وقتی نفس اولی را بکشد.

    مردمی که توی سرزهر زندگی می‌کنند مرگشان را ۴ درجه است. اولش اینطور است که شروع می‌کنند موکل‌ها را با یاد می‌آورند. این از سر قدرتیست که موکل‌ها بر ذهن سرزهری‌ها دارند. هر جای سرزهر که باشید موکلی دیگر است که با یادتان می‌آید. اینطور نیست که اگر در سیاره‌ی سعد‌الجبال باشید و بعد یاد موکل شیب‌الاکبر بیفتید. و برای هر خورشید یک موکل اول است و برای هر سیاره یک موکل اصغر و برای هر قمر هم برحسب اندازه موکلی می‌گذارند. گاه مرگ که می‌رسد و ارواح سرزهری‌ها می‌خواهند برداشت شوند و در سفینه‌های مجمع تجمیع الارواح جمع‌آوری شوند، شروع می‌کنند یکی یکی امام‌زاده‌هایشان را دیدن.

    برای زردچشم‌ها ولی اینطور نیست. زردچشم‌ها کولی‌اند. مسافرند. مال جایی نیستند. هزار هزار سال پیش شاید یکی توی سرزهر تخمشان را جاانداخته بود و رفته بود. یک زمانی کل سرزهر شاید برایشان بود. ولی وقتی صد خلیفه و هزار قوم پایشان به زندیقستان رسید همه را آواره کردند.

    دوم این است که یکی یکی ایزدبانوهای انتقام را یادشان می‌آید که دم آخری دست‌آویزی داشته باشند که توی گوشش این دنیای سگی را نفرین کنند. این پدیده را کسی نمی‌داند چطور باید توجیه کرد. چون بیشتر الهه‌های انتقامی که سرزهری‌ها دم مرگ می‌بینند ربطی به فرهنگ خودشان ندارند. اینطور هم نشده که براثر ممارست وارد فرهنگشان شود چرا که کسی نمی‌داند دم مرگ آدم‌ها چه توی مغزشان می‌بینند. این‌طور هم نیست که همچون تصویر موکل‌ها کارکردی همچون تجمیع ارواح و برداشت انرژی داشته باشد.

    چهارم این است که با یک آه که بازدم آخرین نفسشان باشد می‌میرند. از آن آه‌هایی که وقتی می‌آید غافل‌گیر می‌شوید انگار پرنده‌ای عظیم روی شانه‌هایتان نشسته باشد روزها و ماه‌ها و تازه آن لحظه به یادش بیاورید و بعد یکهو همه چیز برایتان معلوم شود. معلوم شود چرا کمرتان خم شده بود. معلوم شود چرا فکتان تیر می‌کشید. معلوم شود چرا هر جا می‌رفتید بالای سرتان ابر جمع می‌شد و باران می‌گرفت. و حالا ناگهان پرنده از روی شانه‌تان بلند می‌شود و با آخرین نفسی که داشتید می‌رود و همراهش همه‌ی چیزی که شما بودید به پایان می‌رسد.

    ***
    خایم همیلتون دانشمند اعظم کشتی اچ ام اس اکس‌نیهیلیو می‌نویسد... زردچشم‌ها براساس یافته‌های مولکولی بازمانده‌ای از نژادهای هندواروپایی هستند که براثر تشعشات هسته‌ای حاصل از حرکت پیچشی اژدهایان زمان، صفات ظاهری منحصربه‌فردی از خود نشان می‌دهند(جاکارپور Et al). از جمله انواعی درخشش سطحی که می‌تواند براثر تجمع آنزیم لوسیفراز در چشم‌ها و موها و سایر اعضای بدن و گاه حتا پوست باشد. این پدیده که به نورافشانی در شب منجر می‌شود با آمیزش با سایر نژادهای سرزهری کاهش یافته است اما بعید نیست که گاهاً زاده‌هایی یافت بشوند که چشمان یا پوست یا موهایی به شدت درخشان داشته باشند.

    از آن‌جا که تجمع شدید آنزیم لوسیفراز برای عمل نورافشانی به انرژی بالایی نیاز دارد، پروتیین‌های بخش شکمی به عنوان ماده‌ی اولیه برای واکنش استفاده می‌شوند و از این رو بسیاری از زردچشم‌های اولیه شکم‌هایی افتاده داشته‌اند(که این موضوع را می‌توان در تصویرگری‌هایشان که در معابد خرابه‌ی معدودی که از تمدن پیشینشان باقی مانده به وضوح مشاهده کرد.) اما با تقلیل تراکم لوسیفراز براثر آمیزش با سایر نژادهای سرزهری، و با بهبود رژیم پروتیینی این علائم رفع می‌شود.

    آن‌چه برای این محقق شگفت‌انگیز است مردن مادر زائو بر اثر زایمان است. به ترتیبی که زردچشم‌ها هیچ‌یک مادری ندارند و هرگز مادری بیش از یک کودک نمی‌زاید. دلیلش هم البته این است که سر کودک زردچشم به مراتب از کانال رحمی بزرگ‌تر است و از رو دو پدیده محتمل است. اول مرگ کودک و مادر یکی براثر خفگی و دیگری براثر خونریزی شدید کانال واژن و دیگری مرگ مادر بر اثر خونریزی شدید و شکافته شدن رحم و واژن. به عبارتی زردچشم‌ها برای تولد مادرشان را می‌درند.

    عجیب نیست که زردچشم‌ها چنین درنده‌خو هستند چرا که تولدشان با قتل همراه است. ولی چطور نسل زردچشم‌ها منقرض نشده است. در پاسخ باید گفت که جمعیت زردچشم‌ها به شدت رو به کاهش است و جز در مواردی که زردچشم‌ها به صورت جمعی زندگی کنند بعید است که از نظر جمعیتی به ثبات برسند. چرا که اگر پدری وجود نداشته باشد کودک حتماً تلف خواهد شد. (مگر این که به ترتیبی معجزه‌آمیز کسی به کمکش بیاید وگرنه زردچشم می‌میرد و داستان ما ابتر می‌ماند.)

    و دیگر این که چرا این پدیده قابل مشاهده است. به نظر می‌رسد طی تکامل سر زردچشم‌ها بزرگ‌تر شده و تکنولوژی پزشکی به آن‌ها امکان سی-سکشن یا سزارین را می‌داده است ولی بعد از یک اتفاق ناگوار، رموز این تکنولوژی از خاطر جمعی زردچشم‌ها رفته است. زردچشم‌هایی که امروز می‌بینیم بعید نیست که چندین حادثه‌ی انقراضی را از سر گذرانده باشند. که می‌داند که چه دیده‌اند و بیشتر تاریخشان را خلیفه‌های سرزهر از بین برده‌اند.

    ***
    بچه با پنجه‌های کوچکش خودش را بیرون می‌کشد و مادر می‌میرد. دردناک است ولی این سرنوشت زردچشم‌هاست. بدون لطافت مادری بدون این که محبتی توی جانشان باشد که گرم بشوند که خشک بشوند. فقط پوست زبر پدرهای زمخت را توی اولین خاطراتشان می‌شود رصد کرد.

    زردچشم که اسمی هم هنوز ندارد از توی شکم مادرش مثل توله‌ای کر و کور بیرون می‌زند. و توی جوی خون و لجن می‌افتد. موهای ریز و تنک سرش شروع می‌کنند به درخشیدن و اینطوری اولین دقیقه‌ی زندگی‌اش آغاز می‌شود. با خنجر اولین نفسی که ریه‌هایش را باز می‌کند. گیج و خیس. شاید برای همین وقتی سنش بالاتر می‌رود مثل بقیه‌ی سرزهری‌ها از رطوبت اینقدر متنفر نیست.
    و کمی بعد سگ‌ها سر می‌رسند(سگ‌های سیاه و قهوه‌ای و چند رنگه با نژاد‌های لعین و مفلوک که دیگر ته خزانه‌ی هم‌آمیزی سگ‌ها باشند. سگ‌های چلاق و یک چشم و بوگه‌بده) دور و بر مادر بی‌حرکتش می‌چرخند مترصد این که حرکتی ببینند که هجوم ببرند و خفه‌اش کنند ولی هیچ واکنشی در کار نیست. برای همین عاشقانه‌ به سر زن زایمانیده می‌افتند و شروع می‌کنند دندان توی پهنه‌ی لذیذ تنش فرو کردن و مست هورت کشیدن خون و گوشت لغزانش. بچه را هنوز ندیده‌اند. چطور نمی‌بینندش؟ زیر آن دامن کرباس که تن دختر/مادر است حرکتی از خودش نشان نمی‌دهد. شاید از قتل مادرش خسته باشد و بی‌رمق به خواب رفته؟ ولی چندان طول نخواهد کشید که شامه‌ی سگ‌ها(هرقدر که از کار افتاده) به این گوشت لذیذ‌تر متوجه شود.

    به زبان همیلتون اگر کسی به کمک بچه نیاید روایت ابتر می‌ماند. اینجاست که اسمار بن سلام، امام دقیقتان گشت شبانه‌اش را به سیرکمفرانس داستان زردچشم آغاز می‌کند. امام نعلین به پا و روب‌دشامبر بر تن در حالی که برگ چای می‌جود که صبح دهانش خوش‌گوار باشد، در فکر مسائل فلسفی از در خانه به راه افتاده و غایبانه، مغزش توی عوالم اخری، به مجمجه‌ی تخیل قسمت بندی هزار دایره‌ ساعت مبتلا، پاهایش می‌رساندش دم غناتی که صد قدم جلوترش همان درگاهیست که مادر خدازده‌ی مفلوک توش جان داده.

    که صدای سگ‌ها امام فرقه‌ی دقیقتان را به خود می‌آورد. ابن سلام که مبتلا به ساینوفوبیاست یک لحظه سر گذر گیر می‌کند. انگار عضلاتش صبر می‌کند مغز امام از تحلیل بحران اگزیستانسیالیتی‌اش به جایگاه فرمان لوکوموتیو برگردد. موهای پشت گردنش سیخ می‌شود. شیخ آماده‌ی خروج از سیرکمفرانس قصه‌ی زردچشم می‌شود و به درگاه حضرت وو پناه می‌برد مگر سگ‌ها هنوز نفهمیده باشندش.

    که اتفاقی نادر می‌افتد. اتفاقی یک در هزار. پنجره‌‌ی موقعیت باز می‌شود. تکینگی‌ای توی هستی و زمان رخ می‌دهد. از آن‌جاهایی که داستان‌ها دچار تنافر می‌شوند و هزار قصه از هر روایتی ناشی می‌شود. مثل وقتی فرصت می‌کنید در حق کسی خوبی کنید ولی پنجره‌ی این فرصت مقرون زمان باشد و شما فرصت دارید توی این برخوردی که نخ سرنوشت شما دارد با نخ سرنوشت دیگری کاری بکنید. مثل وقتی کسی گرسنه است و از کنارتان رد می‌شود و ازتان غذا می‌خواهد. شما فرصت دارید باورش کنید و بهش غذا بدهید یا راهتان را ادامه بدهید. یا وقتی کسی مغلوب مشت‌های قلدرها شده و شما فرصت دارید یک لحظه از خودتان شجاعت نشان بدهید و کنارش بایستید. اگر نحیف باشید مشت بخورید و دهنتان خونی شود یا اگر قوی باشید مثلاً تکرار یک جور کهن‌الگوی قهرمانی باشید. برای ابن سلام این پنجره باز می‌شود و ابن سلام از خودش شجاعتی نادر بروز می‌دهد. از آن دستی که تا آخر عمرش آن یک لحظه باهاش می‌ماند و بازانگیزی‌اش گرد شرم را از رو پیشانی‌اش پاک می‌کند.

    که ابن سلام یادت است آن شب که آسمان صاف بود و هوا خنک بود و دنیا جوان بود تو توی فکر سهم‌بندی دوایر ساعت مراتب بالای پنج بودی و لشگر سگ‌های ولگرد برابرت؟ می‌خواستی برگردی. ولی خدا می‌داند سر چه معجزه‌ای صدای ضجه مویه‌ی بچه‌ای دل شب را شکافت. یادت است اولش گفتی تخم جن است. وسط آب افتاده سگ‌ها دورش حلقه زده. مثل مناسک جن‌زاده‌ها و تخم و ترکه‌ی ابلیس. بعد مغزت بهت نهیب می‌زند که طفل جن صدای قاطر می‌دهد. این صدای آدم است.

    خوب که چشم گرداندی دیدی که یا زمان پاکیزه، انگاری بدن آدمی توی خمیدگی جلویت است. بخار تعفن بود که از سر جوی وسط مسیر بلند بود. خواستی بروی. خواستی راهت را بکشی و پیش خودت گفتی حالا من هم غافلانه سر خر را کج کنم یکی دیگر می‌آید کمکش. ولی این وقت شب توی این جا که غول سر نمی‌کشد، اگر دست نجنبانی سگکان می‌خورندش.

    توی تاریکی که فقط نور یرقانی داس ماه نامتشخصی پرهیب‌ها را می‌افزود خم شدی دست جنباندی سر زمین. نم خاکش هنوز پس ذهنت مثل این که همین حالا دست گذاشته باشی سر زمین. تکه‌آجری سنگی چیزی برداشتی زدی وسط لشگر سگ‌ها. یک بار دو بار سه بار. سگکان دندان نشانت دادند. توی هذیان بی‌نوری عین کابوس دیوان و ددان دگرجهانی. عین کابوس‌هایی که تو سیاهی بین سیاره‌ها می‌غلتند و اسم‌شان دیگر توی ذهن کسی نیست. هی دندان‌های گه‌گرفته‌شان را نشانت دادند. و به سمتت مثل سگ‌های جهنم راهی شدند. چشم گرداندی و چوبی به دست گرفتی. ولی دیر شده بود. پاهایت را یکی به دندان گرفت. تیغ درد تا حلقه‌ی چشمانت را سوزاند. ولی چوب بر فرق سر سگ کوفتی. آنقدر کوفتی که مغزش از گوش‌هایش پاشید کف زمین. آرواره‌هایش شل شد. رهایت کرد. سگ‌ها که چنین دیدند دست آخر انگار سیر و گرسنه حساب کردند که به چوب خوردن نمی‌ارزد آن چس مثقال گوشت، از خیال خفت کردنت به در آمدند و زوزه‌ی تسلیم کشان رفتند رد کارشان. افتادی به زمین. زخم پایت آ‌ن‌طور که وحشت بر تو نهیب زده‌ بود کاری نیست. رهایش کردی.

    امام دقیقتان به بالای سر جسد زن می‌رسد. نگاهش می‌کند. نصف صورتش خورده شده. چشمی توی حدقه نیست. رو برمی‌گرداند و اول برگ چای را تف می‌کند. بعد وقتی سقف کاسه‌ی سرش، آن‌جا که جمجمه و پرده‌ی عنکبوتیه از هم فاصله می‌گیرند از بخار فاضلاب و بوی بزاق سگ پر می‌شود، اندازه‌ی لوله‌ی آزوفاگوسش کوتاه می‌شود و هرچه آن‌شب در شبستان تناول کرده بود را بالا می‌آورد. در حال مزه کردن مجدد غذاست که صدای تیغ تیغی ضجه‌ی بچه یک بار دیگر بلند می‌شود. انگار دیگر بسش باشد آن‌همه رطوبت مرگ‌آور. امام چند بار دیگر تف می‌کند و بعد گوشه‌ی لبش را با آستین پاک می‌کند.
    خجالت‌زده اول دامن کرباس را بالا می‌زند که بچه را بین پاهای مادر پیدا کند. ولی بچه‌ای در کار نیست. اما از بوی تعفن زخم‌ها یک بار دیگر بالا می‌آورد. بچه که نیست اما بند ناف هست. بند ناف را دنبال می‌کند توی تاریکی. دستش را می‌گذارد روی بافت لزجش که به ترتیبی غریب نرم و پفکیست. همانطور کور مکوری تا که می‌رسد به حجمی گرم و نرم و آغشته به مایع آمنیونی. اینطوری است که دست زمخت ابن سلام اولین تماس انسانی زرد چشم می‌شود.

    این که امام با سنگ بند ناف را می‌برد را دیگر هیچ‌کس نمی‌داند. من هم نمی‌دانم. این قصه‌ایست که می‌گویم. این که امام بچه را توی تکه‌ای از کرباسی که مادر تنش بود می‌پیچد. این که امام شبانه به منزل برمی‌گردد. این که با زنش توی تاریک روشنای سحر چه می‌گوید که زنه دلش به رحم می‌آید. کسی چه می‌داند.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!


  2. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th October 2014
    نوشته ها
    57
    تشکر
    0
    تشکر شده : 277 بار در 56 پست
    به نظرم این یه شروع مثال‌زدنی برای یه کار علمی-تخیلی بود. یکی از سخت‌ترین کارها برای نوشتن افتتاحیه‌ی جذاب برای علمی-تخیلی یا فانتزی اینه که یه تعادل درست بین منطق/عناصر گمانه‌زن و واقعی برقرار کرد٬ طوری که هیچ‌کدوم زیر سایه‌ی اون یکی قرار نگیره. این تعادله اینجا به بهترین شکل ممکن رعایت شده بود.

    یه تکنیک خیلی جذاب و کارآمد هم که برای دنیاسازی استفاده کردی٬ تمرکز روی یه صحنه‌ی دراماتیک و خلوت (مادری که داره زایمان می‌کنه)‌ و اطلاعات‌دهی راجع به دنیا با محوریت قرار دادن این صحنه بود. تو اغلب موارد دنیاسازی موقعی جذابه که با روایت و موقعیت داستان ترکیب شده باشه و هرچقدر این رابطه نزدیک‌تر باشه٬ دنیاسازی‌هه هم جذاب‌تره.

    سوییچ بین حالت‌های روایی مختلف (راوی دانای کل برون‌متنی٬ مقاله‌ی شبه‌علم٬ خطاب دوم شخص در قبال شخصیت ابن سلام) هم خیلی به غنی‌تر شدن روایت کلی داستان کمک کرده بود٬ خصوصاً این‌که هیچ‌کدوم از یا این سوییچ شدن‌ها لطمه‌ای به انسجام روایت نزدن.

    خود زردچشم‌ها هم خیلی نژاد جالبی هستن. این‌که کله‌شون بر اثر تکامل بزرگ‌تر شده٬ ولی بدن مادرشون به همون اندازه‌ی قبلی باقی مونده مثل این می‌مونه که تقدیر در علمی‌ترین حالت خودش نفرینشون کرده. از این لحاظ یادآور نسخه‌ی سای‌فای کهن‌الگوی نژاد/قوم نفرین‌شده‌ن.

    به عنوان نکته‌ی آخر هم امیدوارم این روایت متمرکز و منسجم داستان توی قسمت‌های بعدی هم حفظ بشه٬ چون مکمل خیلی خوبی برای روایت چندلایه و پراکنده‌ی ایدرم تو ماوراست.

  3. 9 کاربر از پست Frozen Fireball تشکر کرده‌اند .


  4. #3
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    218
    تشکر
    1,628
    تشکر شده : 1,327 بار در 266 پست
    من خب تیکه تیکه خونده بودم این رو جز اون تیکه ی خانم همیلتون که حس کردم جدیده برام
    و خب از بازنویسیه و ویرایشی که روی کار خودت رفتی بسیار راضی‌ام.
    من پتانسیل یه کار عامه پسند خوب رو توی این می بینم. و واقعا امیدوارم این کار رو دراپ نکنی. ضمن این که نثر روونه و بعد از این همه مدت کنکاش به نظرم یه راویه خیلی مسلط و درست برای روایت داستانت پیدا کردی. حاشیه رفتنات هم کنترل شده‌اس.
    تیکه ی امام هم خوب شده بود و تمپو رو خیلی مناسب تند کرده بود. ببینم داستانه رو کجا میبری.

  5. 7 کاربر از پست Ghost of Idrom تشکر کرده‌اند .


  6. #4
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    231
    تشکر
    1,835
    تشکر شده : 780 بار در 317 پست
    آقا شروع خوبی بود و منو جذب کرد که ادامه بدم. زیاد نمیشه بهش خرده گرفت جز دو چیزی که من نگرفتم:
    یک اینکه آقا نثره یه ذره عجیب بود. یعنی با اینکه به دل مینشست ولی تو تیکه هایی مختلف داستان فرق داشت یه جورایی. حالا سن من اونقدر نیست که بتونم تشخیص بدم این سوتیه یا نویسنده از قصد اینطوری نوشته که داستان خوب بشه. ولی خب ایطو بود خلاصه دی:
    دوم اینکه معنای خاصی پشت اسم یارو امامست؟ یا همینطوری انتخابش کردی؟ یذره برام عجیب بود ابن سلام. یعنی طرف پسر خدا بوده؟ دی:
    و آقا دراپ نکن اینو. واقعا خیلی خوبه. منتظر ادامشم



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  7. 2 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  8. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,751 بار در 394 پست
    ها با اجازتون من این قسمت جدیده رو هم می‌ذارم که کوتاهه که گویا امشب می‌خوایم بخونیم شاید یکم سمت و سوی نوشته مشخص‌تر بشه. منتها قبلش:
    نقل قول نوشته اصلی توسط Ghost of Idrom نمایش پست ها
    خانم همیلتون که حس کردم جدیده برام
    خایم همیلتون نه خانوم همیلتون :دی اسم یهودیه.

    نقل قول نوشته اصلی توسط Frozen Fireball نمایش پست ها
    به عنوان نکته‌ی آخر هم امیدوارم این روایت متمرکز و منسجم داستان توی قسمت‌های بعدی هم حفظ بشه٬ چون مکمل خیلی خوبی برای روایت چندلایه و پراکنده‌ی ایدرم تو ماوراست.
    کلاً باعث دلگرمی عجیبی بود نظرت ولی به این جمله آخری رسیدم حس کردم احتمالاً یه اشتباه بزرگی مرتکب شدم که داستانم روایتش به فلانی ایدرم نیست. الان یکم دو دلم :دی

    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    دوم اینکه معنای خاصی پشت اسم یارو امامست؟ یا همینطوری انتخابش کردی؟ یذره برام عجیب بود ابن سلام. یعنی طرف پسر خدا بوده؟ دی:
    نه والا. اسمار که یعنی افسانه‌های شبانه سلامم که یعنی سلام حالت خوبه؟ :دی


    یاران به حساب علم خوانی
    ایشان به حساب مهربانی
    یاران سخن از لغت سرشتند
    ایشان لغتی دگر نوشتند
    یاران ورقی ز علم خواندند
    ایشان نفسی به عشق راندند
    یاران صفت فعال گفتند
    ایشان همه حسب حال گفتند
    یاران به شمار پیش بودند
    و ایشان به شمار خویش بودند

    نظامی-لیلی و مجنون

    فصل دوم

    وقتی محمد دوازده‌ساله شد به رسم روزگار به همراه معلم بریتانیایی‌اش آقای اوکتاویوس والاس اهل دژفیل به همراه تیم حفاری راهی محل سقوط اچ ام اس داروین شد.

    شاید کنجکاو باشید که زردچشم این مدت چه کرد. موهایش را ابن سلام مشکی رنگ کرد چون برخلاف مادر دورگه‌اش رنگ موهایش نقره‌ای براق بود و برایش لنز‌های پلیمر کربن دیجیتالی داد بسازند که با تغییر نور به صورت خودکار با ماهیچه‌های عنبیه هماهنگ می‌شدند و حساسیت‌زا نبودند که سفید چشمانش هی خون نشود. ابن سلام پسری نداشت جز زرد چشم. اسمش را محمد گذاشت. محمد ابن اسمار ابن سلام. حتا یک بار دست رویش بلند نکرد. هرگز سرش داد نزد. دستش را می‌گرفت می‌بردش با خودش تا مسجدی که دم فرودگاه فضاپیماهای باری بود. محمد را می‌گذاشت زیر سایه‌ی گلدسته‌ها که دست توی حوض ماهی‌های سرخ/طلایی بکند تا کم کم مفهوم شکست نور را درک کند و خودش می‌رفت نماز بخواند. زردچشم هم مشغول ماهی‌ها می‌شد و سایه‌ی سفینه‌هایی که از بالای گنبد مسجد می‌گذشتند و توی فرودگاه زمین می‌گرفتند.

    محمد هیچ‌وقت تا روزی که راهی محل سقوط اچ‌ام‌اس داروین شد از خودش نپرسید که آن سفینه‌ها کجا می‌روند. چون وقتی همه چیز آدم توی یک نقطه باشد که برایش مهم نیست بقیه‌ی دنیا به کدام سمت می‌روند. وقتی فقط بداند که هرچیزی هم بشود تهش می‌رود و توی سینه‌ی معتمدش گریه‌اش را می‌کند. ولی وقتی فهمید رسم است که فرزند پسر سه سال در صحرا سرگردان باشد. جوری توی سینه‌ی مادرش – زن ابن سلام – نامادری‌اش – گریه کرد که دامن زن خیس شد.

    ابن سلام به محمد تا روزی که سوار سفینه شد که تا سه سال برود، سیزده چیز آموخت. اول خط مرسوم سرزهر. که الفبایی نیست و بیشتر نوعی هیروگلیف است که فراگیری‌اش آسان است و هرکسی با هر سطح شعوری یادش می‌گیرد. دوم خط عربی. که همه‌ی کتاب‌ها را به هر زبانی تهش بدان می‌نوشتند یا ترجمه می‌کردند. که نه آسان بود و نه یادگیری‌اش لذتی داشت اما یک شب مانده به مرگش زردچشم به خط عربی یک بیت شعر خواند که جبران مافات بود. داستان‌های باستانی داستایوفسکی و شیلر و سعدی و امثالهم هرگز به مذاقش خوش نیامد.

    توی فرودگاه که تا ابد یادش بود پلیدترین جای جهان است، ابن سلام برای بار آخر توی گوشش نصیحت‌ها را کرد و با سر به آقای والاس اشارت کرد و همانجا ایستاد که بچه و معلم و کارگرهای زردچشم و یک مهوش که مشخص بود اهل مجمع‌السیارات اطلس است، سوار کشتی شدند و درها بسته شد و کشتی برخاست.

    رسم بود برای این که بلا دور باشد کشتی‌های عازم خارج از جو، دو دور حول مسجد شیخ نورالدین طواف می‌کردند. اسمار ابن سلام وقتی کشتی برمی‌خاست حس کرد پرنده‌ای از روی شانه‌هایش بلند می‌شود. نفسش بالا نمی‌آمد و در ضمن سینه‌اش سبک شده بود. از سویی احساس غرور می‌کرد و از سویی وحشت‌زده بود که رازشان برملا بشود و بی‌آبرویی نصیبش شود. توی آسمان کشتی دور دومش را هم تمام می‌کرد و می‌رفت که به گستره‌ی تاریک سرد بپیوندد. اسمار زیر لب دعای چشم‌زخم خواند و به سمت منزل رهسپار شد.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  9. 10 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  10. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    297
    تشکر
    1,166
    تشکر شده : 985 بار در 287 پست

    Red face

    من شرمنده...خیلی شرمنده که مث نخود آش پریدم این وسط فقط نمیدونم لازمه بگم و تاکید کنم که این خیـــــــــــــــــلی خوبه؟ آره...خیـــــــــــــــــل ...ینی من به این نتیجه رسیدم که ننویسم حتی یه مدت زیادی اصن خلاصه که جیغ و دست و هورا
    ویرایش توسط black-anger : 15th November 2016 در ساعت 10:22 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  11. 7 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  12. #7
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    307
    تشکر
    789
    تشکر شده : 1,983 بار در 355 پست
    آقای فرشته ی خونی، ما این دو بخش رو خوندیم و دمت گرم و مزید امتنان بود.

    عارضم که یه چیزی هست تو راوی ات که منو می رنجونه و اون هم اعترافش به قصه بودن همه چیز، کاغذی بودن همه چیز، عروسکی بودن همه چیزه! باعث می شه هیچ وقت هیچ وقت هرگز، زجه های مادره و صحنه های تهوع آوری که توصیف می کنی تو استخوان من نره. انگار همه این صحنه پلاستیکی هستند. وقتی خالق اثر با اثرش به تمسخر رفتار می کنه، من خواننده باورش برام سخت می شه و نمی تونم با یارو هم حسی کنم. این راوی ِ مالک ِ همه چیز ِ بی احساس ِ مشرف بر همه کار ِ طنزپرداز (ثارکاظم!) داستان با شکوه و درونی شما رو متلاشی خواهد کرد.

    زبان داستانت هی سویچ می کرد که فرزن فایربال اشاره کرد و اینا، من معنی خاصی تو سویچه ندیدم. یعنی بیشتر انگار از سر خستگی و بی حوصلگی (که دیگه چقد من اینجوری حرف بزنم، حالا بیا یه خرده با لحن علمی حرف بزنم ببینم چی می شه)، زبانه رو سویچ کردی. سویچ کردن یه ابزاره، باید براش ایده داشت، باید یه حس هنری ئی چیزی خلاصه توش باشه. نمی دونم من شاید به سبب کبر سن، نتونستم درک کنم اون حسه رو.

    یه عالمه شاید و گمانه زنی بود تو روایته که خیلی جاها خراب کرده بود روند روایت رو. ایجاد شبهه تو بخشی از صدای راوی باید حتما با دلیل باشه جناب فرشته ی خونی. من مثلا یادمه یه سری تو شمد این حالت رو داشتم:

    «شاید شمد یه چیزی داشته که شاید خوشش می آمده و شاید قبلا عاشقش بوده و شاید...»
    مثلا من وقتی داشتم اینجوری درباره شمد یا هر خری که بود (الان یادم نیست کدوم داستان بود و کجا بود) حرف میزدم، داشتم مکانیسم دفاعی یارو رو در مواجهه با فتیش عقده ی روانی خودش (حضور شاید که یه راه فرار بذاره که نه شاید هم اینجوری نبود) تبیین می کردم. و واس همین، اونجا من ِ راوی نبودم که دچار شک بودم، من ِ راوی داشتم گزارش دست اولی می دادم از احساس درونی شخصیت.

    حالا این یه موردی بود که این ایجاده شبهه کار می کرد، موارد دیگه هم حتما هست. من این شاید قبلا خدایانی بوده اند و شاید فلان هایی که شما گذاشتی رو بیشتر ناشی از برخورد خودت با متنت می دونم. یعنی احساس می کنم انگار تو خواننده ی متنت هستی (و واسه همین مسخره اش می کنی، درباره اش گمانه زنی می کنی، برات شخصیت ها اسباب بازی هستند).

    صحنه ورود ابن سلام بسیار عالی بود و اینکه راویت دوم شخص شد خیلی خیلی محشر بود و خوب نشسته بود. بسیار مو به تن این جانب سیخ شد. چیزی که می رفت رو اعصابم اسم سردستی و کلیشه ای ابن سلام (و باالتبعش صلاح الدین) بود (انگار بخوای بگی یه اسم عربی!) و دیگر رفتن سگ ها (با پرتاب سنگ!) بود. سگ ها باید یه خاکی تو سر ابن السلام می کردن به نظرم و درگیری باید ایجاد می شد که دراماتیک صحنه! افزون شه و تراژیک تر بشه.

    درباره شخصیت هایی که می اری به جز اینکه تاریخچه بگی (و ناگهان یارو دوازده سالش شد! (چقد تو این دوازده رو دوست داری آخه!!)) یه مقداری گاهی وسطش برش بزن که شخصیته دوخته بشه به خواننده. این متدی ئه که توی مثلا خط سوم و شرح حال اولیا هم می ارن. مثلا یارو داره دوازده سالش می شه، راوی شرح حال نویس یهو یه صحنه درس رو می اره که فلان موقع استاد فلانی اینجوری گفت و فلانی از بسکه عارف بود این گونه پاسخ گفت و از این دست کرامات بسیار داشت... این تکنیکه رو هم می تونستی روش سوار کنی.

    ولی به نظرم مهم ترین چیزی که لازم داره متنت اینه که شخصیت راوی مشخص بشه برات... و بدونی این آقای راوی موضعش به متن چیه که بعد بتونی زبانش رو تنظیم کنی. سوییچ کردن کژوال/رندوم زبان، به جز اینکه متن رو قلمبه سلمبه طور می کنه و شاید باعث بهت و حیرت بشه (به ایدرم هم توی تاپیک بغلی همین نظر رو دادم) کار کرد دیگه ای نداشت.

    غنات منظورت قنات بود؟ یا چی بود؟
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  13. 8 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


  14. #8
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,751 بار در 394 پست
    قربانت بهزاد. ممنون که می‌خونی :دی در مورد لحنه باید ویرایش اعمال بکنم. در مورد اسمه هم احتمالاً عوض می‌شه. الان به صورت این که باشه تا من بنویسم تموم بشه.
    در مورد لحن راوی من دارم سعی می‌کنم یه لحن سارکاستیک داشته باشه توی این مایه‌ها که شبیه گیمن باشه تا یه حدی. اگر در نیومده شاید به خاطر ناورزیده بودن قلم منه. وگرنه نسبت به روایته مشخصاً من جدیت از این نظر که این متن جدی است ندارم. قشنگ یادآوری این که اینا همش قصه‌ و داستانه برام مهمه. یعنی عامدانست ولی نمی‌دونستم آزاردهندست.

    ***

    نمی‌دانم در کویر زیسته‌اید یا نه. خود من هرگز جز به گذر ندیده‌ام در کویر چه می‌شود. می‌گویند که سکوتی مطلق است. خالی از حیات. ممتد است بدان چهره که مرگ ممتد است. آفتاب بی‌دریغ است یعنی خللی در تابشش نیست. گرم است یعنی از توان نمی‌افتد و بی‌رحم است یعنی امام‌زاده و حفار برایش فرقی ندارد.

    روز دوم از ورودشان به کویر به محل سقوط اچ ام اس داروین بود که محمد از نیش عقربی سیاه به بستر افتاد. همانطور که بهش گفته بودند در کمپ نشسته بود و قطعاتی که کفار زردچشم می‌آوردند را کاتالوگ می‌کرد و در بسته‌های چوبی می‌گذاشت که در نهایت آقای دشیل روزنبرگ، کارگزار و مشاور کمپ رویشان برچسم می‌زد و دستور جابه‌جایی می‌داد. قالب جوهر را با چاقو تراشیده بود و در بطری با اندکی آب و حلال قاطی کرده بود و جوهر و لیقه را در دوات ریخته بود. یادش می‌آمد که پدرش حالا باید تنهایی کل کتاب‌های تازه را از خانه تا مسجد ببرد. این که عصرها می‌نشستند توی خنکای راهرویی که به سرداب خانه ختم می‌شد(و کارشان چه کودکانه بود) جوری وسط راهرو می‌نشستند که غلام‌ها برای بردن ترشی و گندم و کشک که می‌آمدند نمی‌دانستند پایشان را کجا بگذارند. ولی ابن سلام اصرار داشت که آن دم بنشینند چون خنک‌ترین جای خانه بود چون هوا را سرداب می‌کشید به آن سوراخی که وسطش بود. که محمد مومنانه باور داشت به خلائی در مرکز سیاره ختم می‌شود. اول جوهر می‌ساختند. یک تکه رنگ خشک برمی‌داشتند و ابن سلام می‌گذاشت محمد خودش رنگ را در کاسه بسازد و لیقه توی دوات بگذارد و بعد خودش با چشم و دستانی هماهنگ رنگ را در دوات می‌ریخت. با یک دست آستینش را تا می‌کرد که توی دوات نرود. بعد با تیغ، نی خیزران را می‌تراشید و گاهی می‌گذاشت محمد پشت قلم را دو بار بتراشد. بعد توی دفترهایی که بوی برگ می‌دادند. بوی فوارش شعور و نبوغ و مجادله بر سر مفاهیمی چنان انتزاعی. با جوهر سیاه و سرخ، جدول حروف می‌نوشتند و به هر یک عدد شایگانشان را اختصاص می‌دادند. یادش بود چطور گرد جوهر بر سر دستانش می‌نشست و تا مدت‌ها دایره‌ای سیاه حریم بالایی دستش را منقش می‌کرد.

    که ناگهان دردی در امتداد اعصاب پایش بالا رفت و به ساقه‌ی مغزش رسید. چشمانش تار شد و میزی که رویش به آرنج‌ها تکیه داده بود انگار در شطی متلاطم افتاده باشد. محمد سرش همچون گوه‌ای آتشین سنگین شد و با صدایی به یاد ماندنی روی میز افتاد. چشمانش تنگ شد طوری که دانه‌های شنی که در شیارهای تخته‌چوب‌های میز بودند در مرکز توجهش آمدند که چطور با وزش باد که دو بار به سمت شمال جنوبی و یک بار شرقی غربی در امتداد شیار‌ها می‌رقصیدند. دهانش کف کرد. و بعد هیچ چیز نفهمید.

    عقرب را کارگزار کمپ آقای روزنبرگ و دستیار محلی‌اش شوشتری دیدند که اندازه‌ی موش‌صحرایی عظیم بود و بلافاصله در ماسه‌های صحرا گم شد. انگار که جادویی یا نفرینی باشد که به جان امام‌زاده خوانده باشند. روزنبرگ کودک را به بر می‌گیرد و به درون یکی از چادرها که در سایه‌ی عظیم کشتی مدل کلاسوس که کیلومتر‌ها کشیده شده می‌برد و بر سر تخت می‌گذارد. سراسیمه دستوراتی فریاد می‌زند. آقای شوشتری پاچه‌ی شلوار محمد را با چاقو می‌شکافد و محل زخم را قاچ می‌زند. سپس پادزهر را با تفنگ پادزهری که همواره موظف است با خود حمل کند، در وریدی که در امتداد زخم باشد تزریق می‌کند. کار شستشو و گذاردن آنتی‌سپتیک تا نیم ساعت بعد ادامه دارد که تمام مدت محمد توی ظرف‌های مسین بالا می‌آورد و تبی سوزان بدنش را درمی‌نوردد و امام‌زاده به حال اغما فرو می‌رود.
    ***

    می‌گویند سرزهر سیاره‌ای پوک است. مثل غولی که تنش کرم زده باشد. پوستش را که به پنجه بخراشی کرمان به بیرون بپاشند. پوسته‌اش حریمی ناچیز و ناتوان باشد از پوشاندن آن مفسده‌ای که در زیرش به چرخش است. آنقدر کرم تویش باشد که به زحمت پوستهه تمامیتش را حفظ کند. دربررسی‌های زمین‌شناسان اطلسی مشخص شد که تمامی پوسته‌ی زیرین سیاره تا عمقی نامشخص هزارتویی از مسیرهای استوانه‌ای شکل است که به ترتیبی نامعلوم حفر شده‌اند. تا این که کشتی اچ ام اس داروین از میافارقین به سمت سرزهر به حرکت در می‌آید. اچ‌ ام اس داروین از این نظر اهمیت دارد و من مدام بهش برمی‌گردم که در زمان ساخته‌ شدنش بزرگ‌ترین کشتی‌ای بود که کهکشان راه‌شیری را پیموده بود. کشتی مولود اوج حرفه‌ی فضاپیمایی دنب بود و هیأت آدمیرال‌های دنب نامش را داروین گذاشتند. بلندای تکامل اژدرناوهای فضاپیما. آن کوه نامحتمل که صعود بدان بی‌شک حیرت‌آور بود. نمی‌شد نگاهش کنی و مکانیسمی منطقی برای بر هم سوار شدنش در ذهنت جرقه بزند. می‌گویند بشر تنها قادر است سیستم‌های ساده و دشوار بسازد و از ساختن سیستم‌های پیچیده و هرج‌و‌مرجی عاجز است. به راستی که نمی‌شد همه‌ی این‌ها زاده‌ی ذهن یک نفر مهندس باشد. نمی‌شد به ساختنش فکر کرد و مجنون نشد. لاپیوتا بود. شهری بود در آسمان که جمعیتی بالغ بر نیم میلیون نفر را در خود جای می‌داد. خدمه‌اش همه کارکشتگان جهاد‌های مقدس دنب.

    ***
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  15. 7 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  16. #9
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    218
    تشکر
    1,628
    تشکر شده : 1,327 بار در 266 پست
    آقا یه مشکلی شما داری فرزین.
    داستان مثل تمام داستانای تو یه شاعرانگی غریب و یه طنز پوچانه‌ی خوبی داره(در موارد زیادی). اما یه چیزی هم هست که من دقیقا نمی‌تونم بگم عیب ولی اشاره‌ بهش خالی از لطف نیست. شما نمی‌تونی یه راوی رو ادامه بدی. نمی‌دونم متوجهی یا نه که راوی فوکوس‌های متفاوتی داره و نمی‌تونه خودش رو از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگه منقل کنه. اوایل احساسم این بود که راوی‌ای هست که چندین لحن داره ولی الان تقریبا مطمئنم هر راوی‌ تو پایان هر صحنه می‌میره. کما این که این راوی آخر به شدت شبیه یک خاطره‌نوشته و راوی همه‌چیزدان قبلی که شخصیت شوخ-افسرده‌ای داشت(تو ابتدای رمان) میره و یه راوی توریست-سرگشته میاد. حتی جالبه مدل خطاب دادنش به مخاطب هم حس متفاوتی داره. اما فارغ از این مساله باید اشاره کنم اون پاراگراف:


    نقل قول نوشته اصلی توسط blood-angel نمایش پست ها
    می‌گویند سرزهر سیاره‌ای پوک است. مثل غولی که تنش کرم زده باشد. پوستش را که به پنجه بخراشی کرمان به بیرون بپاشند. پوسته‌اش حریمی ناچیز و ناتوان باشد از پوشاندن آن مفسده‌ای که در زیرش به چرخش است. آنقدر کرم تویش باشد که به زحمت پوستهه تمامیتش را حفظ کند. دربررسی‌های زمین‌شناسان اطلسی مشخص شد که تمامی پوسته‌ی زیرین سیاره تا عمقی نامشخص هزارتویی از مسیرهای استوانه‌ای شکل است که به ترتیبی نامعلوم حفر شده‌اند. تا این که کشتی اچ ام اس داروین از میافارقین به سمت سرزهر به حرکت در می‌آید. اچ‌ ام اس داروین از این نظر اهمیت دارد و من مدام بهش برمی‌گردم که در زمان ساخته‌ شدنش بزرگ‌ترین کشتی‌ای بود که کهکشان راه‌شیری را پیموده بود. کشتی مولود اوج حرفه‌ی فضاپیمایی دنب بود و هیأت آدمیرال‌های دنب نامش را داروین گذاشتند. بلندای تکامل اژدرناوهای فضاپیما. آن کوه نامحتمل که صعود بدان بی‌شک حیرت‌آور بود. نمی‌شد نگاهش کنی و مکانیسمی منطقی برای بر هم سوار شدنش در ذهنت جرقه بزند. می‌گویند بشر تنها قادر است سیستم‌های ساده و دشوار بسازد و از ساختن سیستم‌های پیچیده و هرج‌و‌مرجی عاجز است. به راستی که نمی‌شد همه‌ی این‌ها زاده‌ی ذهن یک نفر مهندس باشد. نمی‌شد به ساختنش فکر کرد و مجنون نشد. لاپیوتا بود. شهری بود در آسمان که جمعیتی بالغ بر نیم میلیون نفر را در خود جای می‌داد. خدمه‌اش همه کارکشتگان جهاد‌های مقدس دنب.
    برای من خوندنش به شدت چیز مطبوعی بود فارغ از اینکه اصلا به کلیت داستان چسبیده و چه اهمیتی در پیشروی رمان و پلات داره، مدل ممزوج شدن ایده‌ها(و حتی ممزوج شدن زبان‌ها و نثرها) به صورت تنبلانه ولی شاعرانه‌ش حس خیلی زیبایی داره برای من نوعی.

  17. 5 کاربر از پست Ghost of Idrom تشکر کرده‌اند .


  18. #10
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,751 بار در 394 پست
    ادامه‌ی یارو. دستت درد نکنه ممدرضا در ضمن. ویرایشش می‌کنم برای یکم یک دست‌تر شدن صد درصد.
    ***
    ولی حالا لاشه‌ای در صحرایی در قمری مهجور‌النام در مداری مبهم از سیاره‌ای غامض بود. چه شد؟ چه بر سرش آمده بود؟ افسانه‌ها می‌گویند که فرمانده‌اش آن روز که داروین به قمر آبسقوروس نشست، هیوبریس اورئالیس بود. فاتح نبردهای خارج از یادها. نبردهای فراموش‌شده‌ای که احتمالاً فایل جزئیاتش جایی در صومعه‌ای در دنب نگهداری می‌شد. ولی خود اورئالیس مردی که چریک‌ها و ساراسن‌ها و بیزانتیزها اسمش را زیر زیرکی می‌گفتند و جوری می‌گفتند که می‌دانستند قاتل جانشان است. که هزار بطریق شمشیرش را تبرک کرده بودند. که بیرقش را پسرهای باکره‌ی نابالغ فقط اجازه داشتند حمل کنند. خودش و افسانه‌اش و داستان جنونش احتمالاً قرن‌ها بعد میان ساراسن‌هایی که ساکن سرزهر بودند پایستار بود. مثلاً می‌شنیدی که اورئالیس را زارها نفرینش کردند. یا به نفرین اجنه دچار شده بود. آن‌هایی که به علوم باستانی اعتقاد داشتند می‌گفتند دچار شیزوفرنی دیرهنگام شده. وگرنه چطور می‌شد آن سلاسه‌ی فقراتی که به دور اچ ام اس داروین چمبره زده بود را توجیه کرد. آن فقراتی که بی‌انتها تا ابد کیلومتر‌ها به دور لاشه‌ی مستطیلی کشتی، آن‌طور بود که مغز از تخیل پوست و گوشت و ریسمان‌های عضلانی که روزی می‌پوشانیدش دچار رعشه می‌شد. بیننده را به وحشت کیهانی می‌انداخت. زانو‌هایش را سست می‌کرد. زبانش شروع می‌کرد گز گز کردن و آب دهانش کف بوگندو می‌شد.

    چه بود این هیولایی که اورئالیس در ساعات آخر جنونش چنان به دلش تاخته بود که حالا اینطور عاشقانه تا ابد لاشه‌هایشان در هم تافته بود. این رویای تب‌داری بود که محمد توی خواب می‌دید. به مقطعات. در میانه‌ی بیداری‌های دردناکی که رگه‌هایی از سیاهی بیناییش را مختل می‌کرد و به هنگام اغمایی که خودش را در بدن هیوبریس جوان می‌دید. افسر ارتش والاشیا. با سبیل‌هایی از بناگوش بیرون زده و سپس در راستای قوس گونه‌ها فر خورده. با دستانی گره بسته. بدنی مستحکم آن‌طور که از خود سراغ نداشت. محمد زیر سایه‌ی آخرین مقبر آقای ادمیرال مجنونی که به جنگ هیولایی بی‌نهایت عظیم رفته بود، زیر سایه‌ی کشتی باستانی و هیولاهه که فقط حالا فقراتش باقی مانده بود اینطور رویا دید.

    دید که در لباسیست نظامی آن‌طور که افسران دنب می‌پوشند. دید که در بازار مصیف به پیش می‌رود. آتش‌خواران را می‌دید که کشش شعله‌ی سبز رنگشان دل آسمان شفق‌ناک را می‌شکافد. شبی گرم بود و خشکی مطبوعی با باد می‌آمد. مثل این بود که حمامی از خوشی و سبکی دربرت بگیرد. هیوبریس جوان بود و آن جهشی در انگشتان پا و در پاشنه‌هایش بود که فقط در جوانی محتمل است. در محتمل بودن افقی که دربرابرت است. هیوبریس سیاهی شب را رها می‌کرد داشت پا به بازار سرپوشیده می‌نهاد. در بازار مصیف به پیش می‌رفت و عجایب‌ الروایاتی پیش چشمش مثل طومار پهن می‌شدند. انگار در دالان‌های سربسته‌ی بازار که به پیش می‌رفت داستانی اگزوتیک را مشغول خواندن باشد. هر قدمش صفحه زدنی بود و ماجرایی. مارگیرها یا زهر مار می‌فروختند یا پادزهرش یا خود مار را و چنانشان وصف می‌کردند که آدم‌ها راغب به خریدن مار می‌شدند. موجودی که در هر برهم‌کنش دیگری یا می‌کشتند یا می‌کشتشان. در دکانی منتها الیه سمت چپ میدان دیدش خرما و پسته می‌دید که همیشه در خوردنشان شک یا وسواس داشت. مثل کسی که از خوردن سوسک امتناع بورزد یا وحشت کند که اگر در دهانش سوسک شوند. جایی جلوتر(چون این‌ها را محمد همه به صورت تکه‌پاره‌هایی از خاطرات ناپیوستاری می‌دید به سان جهش‌هایی در زمان) ادویه‌ها را ناخواسته می‌بویید و رایحه‌های بی‌شمار چنان در دماغش ممزوج می‌شدند که تصاویری ناشناخته در ذهنش نقش ببندد. و مثلاً برایش توضیح می‌دادند که این ادویه‌ی چین و ماچین است که خوردنش خیال چین و ماچین را مقابل چشمان می‌آورد. در ذهنش بود جایی در کتابی خوانده بود که از گیاهی می‌گیرندش که دریفتر‌ها می‌کارند و هرجا سبز شود خاطره‌ی آن‌جا را می‌آورد و دریفترها برای ترافیک اطلاعات ازش استفاده می‌کنند. سر پیچش بعدی میدانچه‌ای می‌دید هشت‌گوش که ساراسن‌ها بر قالی‌های منقش ب مناسک شکار یوز سرش نشسته بودند و کتاب‌های شعر باز کرده بودند و ابیاتی ایهامی را از بر می‌خواندند و گاه مناقشه لای کتاب‌ها را باز می‌کردند و میان بیت‌ها جرعه جرعه چای شیرین غلیظ با زعفران می‌نوشیدند. قصّةُ العشقِ لا انفصام لها. فُصِمَت ها هُنا لسانُ القال. شعاع مهتاب که از سقف به واسطه‌ی منقبه‌ای هلالی شکل عبور می‌کرد و بر پاشش قطرات کم‌جان فواره‌ی وسط میدانچه‌ منعکس می‌شد در زوایای تیز زیر فنجان‌های شیشه‌ای چای بر قالی‌ها چنان پخش می‌شد که تبیین گراف‌های نقش‌ها را غیرممکن می‌کرد.

    سپس تصاویر بازار محو می‌شد و زیر دیوارچه‌ای پسربچه‌ای فقیر و فلج بود یا طفلان پابرهنه می‌دویدند یا زن‌هایی گدایی می‌کردند و همه‌ی این‌ها در هم جمع می‌شدند و یک چیزی می‌شد از دست و پاهای اضافه که به دنبالش بود و ازش پول می‌خواست. انگار هیولایی مولود وحشت هیوبریس از گدایی کردن و گداها و فقر باشد. میازمایی از حس گناه از سوراخ‌های بی‌شمار هیولا متصاعد می‌شد. مدتی را محمد در وجود هیوبریس در حال فرار از دست این هیولا بود. تا این که به ساحلی رسید. نمی‌دانست این ادامه‌ی همان شب است یا روزی دیگر. می‌دید که دربرابرش دریایی ارغوانی گسترده است و نرده‌هایی نیمه‌شکسته و تورهای ماهیگیری که آغشته به فلس ماهی بر سر نرده‌ها آویزانند. بوی مطبوع تازگی و در عین حال بوی مرگ که دریا می‌داد. بوی مجموع لاشه‌هایی که بی‌آگاهی آن‌ها که در سطح زندگی می‌کنند در دریا بودند. می‌دید که جایی در ساحلی شنی که لکه‌های سفید بی‌شماری برش به چشم می‌آمد که محتمل بود سنگ باشند یا لاک‌های پوک و توخالی زنجره‌های آبی که دریا را تصاحب کرده بودند. صدای موج‌ها به ترتیبی آرامش بخش با کوبشی مصنوعی هم‌آهنگ شده بود. هیوبریس آتشی عظیم دید و ساراسن‌های نیمه‌برهنه‌ای که به دور آتش حلقه بودند و نغمه‌ای اثیری را دم گرفته بودند. چه دانستم که این لیلا مرا زین‌سان کند مجنون. تنم را هامُنی سازد دو چشمم را کند جیحون. در میانه حایل ایستاده بین آتش و حلقه‌ی ساراسن‌ها پیرزنی بود که بهش مامازار می‌گفتند. هیوبریس در میان حلقه نشسته بود. محمد احتمالاً بعد از چند بار بازگشتن به این تصویر متوجه شد که قصد هیوبریس از آمدن به این حلقه چه بود. مکامله‌ای اینطور در گرفت.

    هیوبریس رو به جاشویی که می‌گفتند پسر زار است: «حاجت آوردم خدمت مادرتون. می‌خواستم از دوستانشون کمک بگیرند اگر صلاح می‌دونند. حاجتم برآورده بشه.»

    پسر زار: «پیش‌کشی باید بدی. شما حاجتتون رو بگید. من از زار می‌پرسم. میلش رو می‌گه. میلش رو بزرگ یا کوچیک شما باید انجام بدی. اگر کوتاهی بورزی تضمین جانی نداری.»

    هیوبریس: «مشکلی نیست. هرچی ایشون مایل باشن من فراهم می‌کنم. مضیقه‌ای در کار نیست.»

    و پسر زار جوری نگاهش می‌کرد که انگار همین مضیقه‌ای در کار نیست را مثلاً هزار بار شنیده باشد. زارها باقیمانده‌ی مذهبی باستانی بودند که احتمالاً هیچ‌کس نمی‌دانست از حبشه آغاز شده. یا وجه تسمیه‌ی زار را شاید کسی نداند. شاید معنی‌اش جنون بود. اینطور که یک جنی در وجود زار می‌رفت. یا زار بدنش را به تجاوز این سایه‌ها باز می‌کرد و بعد این‌ها موکلش می‌شدند در دنیای دیگر. در دنیای مرده‌ها. و بعد خواسته‌هایش را اجابت می‌کردند. و در عوضش چیزی می‌گرفتند. اگر قرارداد به تمام و کمال اجرا نمی‌شد سایه‌ها یا اجنه یا هرچه بودند به کسی که با زار قرار بسته بود حمله می‌کردند. بدنش را بی اجازه طی می‌کردند. می‌فرساییدند. قربانی به جنون دچار گشته و بدنش مصادره می‌شد.

    سپس محمد دید که مامازار در برابر آتش زانو می‌زد و پسرهایش برایش توی کاسه‌ی گلی سبزرنگ لعابی دوای سیاهی می‌آوردند که چگالشش از همان فاصله که هیوبریس نشسته بود حس می‌شد. مامازار بی‌خود از آن‌چه در سراسرش می‌گذرد می‌نوشید. و بعد مدتی آرام می‌گرفت. آن‌وقت پسرها که تنشان به نقش پرندگانی ناآشنا منقش بود، پتویی بافته از کاه و ریسمان‌های سیاه‌رنگی روی شانه‌های مامازار می‌انداختند. بعد یکی شاخه‌ای سبزرنگ از توده‌ای کنار آتش برمی‌داشت و میان آتش می‌انداخت. و دودی سیاه‌رنگ از تق‌تق آهنگین طراوت گیاه بلند می‌شد.

    مدتی هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. نفس‌ها حبس می‌شد. عرق‌ها دانه دانه شروع می‌کردند مسیر محتومشان را بر پوست‌ها طی کردن. بدن‌های نیم‌برهنه صنم‌هایی برنزی می‌شدند در برابر ماهتاب. و بعد اولین بانگ کوبش دستی بر طبل آغاز می‌شد. و بعد همه‌ی طبل‌ها با هم با ریتمی ناممکن به صدا در می‌آمدند و تن‌ها با لرزش‌هایی غیر‌انسانی به هم می‌پیچیدند. توی هم فرو می‌رفتند. به هم می‌تازیدند. و آن وسط مامازار تنش پیچ می‌خورد. به شکل‌های غیر‌انسانی. انگار دست خودش نباشد. موهای بلند و خاکستری‌اش که گله‌گله از عرق تو هم گره می‌خوردند را با هر پیچش نابه‌سامان تنش می‌دیدی که پخش می‌شود توی هوا و عرق عین دانه‌های انار روی زمین می‌پاشید و سر راه مهتاب را منکسر می‌کرد. طبال‌ها هی ریتم‌ها را تندتر می‌کردند. کم کم پسرهای مامازار شروع کردند ورد اثیریه را باز سر گرفتن.

    همممم سماهو وهمممم به وخاومت وهممممم
    داهمممم وهوووووم و ضااااااااا مییییییییم بهواهوم
    همممم سماهییییم ذاااااااا صییییییییم مییییییییم

    بعد دود سیاه آن دودی که چنان که طبیعتش بود به پیش می‌رفت و در آسمان پخش می‌شد. طبیعتش دگرگون شد. انگار که تنی در پیرهنی برود، دود لباس تنی ظلمانی شد. تن ظلمانی پایین پرید کنار آتش و شروع کرد مثل بدن مرده‌ای که مفصل‌هایش مضمحل شده باشد به سمت جمعیت حرکت کردن. حرکاتش پخش بود. تنها می‌خواست به پیش برود. اما نه به هیچ منشی که انسانی باشد هرچند پیکری انسانی بود. پشت سرش دودها هی به سان سایه‌هایی که جان بگیرند فرود می‌آمدند و به سمت حلقه‌ی ساراسن‌ها گام برمی‌داشتند. هیوبریس چنان مدهوش و واله شده بود که نمی‌توانست روی برگرداند. وحشت توی دلش آ‌نطور بود که محمد نه فقط وحشت خودش را از دیدن سایه‌ها تجربه‌ می‌کرد که در وحشت هیوبریس هم شریک می‌شد. تفاوت طعم وحشتشان را حس می‌کرد. می‌دید که خودش از حرکات پیش‌بینی‌ناپذیر سایه‌ها می‌ترسد و وحشت هیوبریس از عدم‌تجسم سایه‌هاست.

    دور و برش ساراسن‌ها همچنان بی‌مهابا بر طبل‌های پر آب و دف‌های مزین به زنجیرها می‌کوفتند. سایه‌ها به پیش می‌رفتند انگار بخواهند ساراسن‌ها را بخورند. ولی پسرهای زار با اشاره‌ی چوب‌های خمیده‌ای که با رنگ سفید منقش شده بودند حواس سایه‌ها را متوجه خود می‌کردند. سایه‌ها مثل گوسفندهایی مشمئزکننده با حرکاتی که انگار چند ثانیه از تداومش را با قیچی بریده باشند، جهشی‌طور، به سمت پسرهای مامازار می‌رفتند یا می‌خزیدند. پسرهای زار سایه‌ها را یکی یکی هدایت کردند سمت مامازار و سایه‌ها دور زن پیر نشستند. بعد پیرزن دهانش را باز کرد و انگار بخواهد نفسی عمیق بکشد، سایه‌ها را یکی یکی هورت کشید درون خودش. سایه‌ها بی‌هیچ تقلایی با شعفی حیوانی توی شکم پیرزن می‌پریدند. و وقتی آخرین سایه پرید توی دهن زار، وقتی طبل‌ها دیگر به کوبشی ممتد می‌ماندند که بی‌صدایی میانشان قابل فهم نبود، که وردهای پسرها شده بود یک هوووووووووی یک‌دست مرتعش. یکهو همه چیز باز خاموش شد. و آتش خاموشی گرفت. و هیچ چیز بجز سایه نماند.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  19. 7 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •