هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 27

Threaded View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    343
    تشکر
    941
    تشکر شده : 1,654 بار در 374 پست

    داستان بلند - زردچشم - سای‌فای

    TIGER, tiger, burning bright
    In the forests of the night,
    What immortal hand or eye
    Could frame thy fearful symmetry?
    ویلیام بلیک

    فصل اول

    شبی پر ستاره‌ است وقتی داستان ما شروع می‌شود. توی آسمان ماه و سحابی‌ها طوری نشسته‌اند که تصویری پاک بسازند از مسیر‌های کهکشانی که اجداد سرزهری‌ها به واسطه‌اش از مجمع‌الکواکبی به دیگری لیز می‌خوردند. هزاران هزار سال پیش یا شاید میلیون‌ها سال پیش چون در خاطر کسی نیست، و تاریخ البته مفهومی موهوم است، در این گوشه‌ی پرستاره‌ی کهکشان مردمی زندگی می‌کردند که چندان قدشان بلند نبود و چندان ریش‌های ضخیمی نداشتند و چشم‌هایشان زرد بود. مثل چشم ببرها که توی تاریکی جنگل شب روشن سوزنده باشند. این را می‌گویم که وقتی زنی که در تنگنای آن گذر در جوب افتاده را وصف می‌کنم متعجب نشوید.

    زنه حامله است و چشمانش زرد است. درد برش مستولی شده و چنگ به لجن می‌زند و سنگساری که آبسوده شده. حس می‌کند گذر حلالی هر آن روی سرش فرو بریزد. معلوم نیست به خاطر سرگیجه‌اش است یا این که این تکه از شهر حتا از تمامیت این شهر باستانی کهنه‌تر است. بوی گل و بوی کثافت دماغش را پر می‌کند. بو شبیه یک چیز پیچاپیچ است و البته مغزش فرصت ندارد همه‌ی پیچش‌های مکرر بویی که حس می‌کند را تحلیل کند و بعد سر فرصت آن را به هزار رایحه‌ای که به واقع است تفکیک کند. چون ذهنش از پیام مکرر درد آکنده شده.

    زن تنهاست. صدایی یا جنبشی در کار نیست یا نگاهی توی صورتش که بگوید شاید منتظر کسیست یا امید دارد که توی بدبختی یکی بیاید دستش را بگیرد و بهش بگوید اشکال ندارد. تمام می‌شود. بگذارید همین اولش بگویم. زرد چشم‌ها اینطوری به دنیا می‌آیند که مادرشان را می‌کشند و از هم می‌درند. از این رو زردچشم‌ها همه دچار نوعی روان‌نژندی پساحادثه‌ای مزمن هستند.

    زن نفسش دردناک است. رعشه به جانش افتاده. راستش را بگویم من نمی‌توانم برایتان بگویم که زن توی آن تاریکی توی آن کثافت و توی آن جوی خونی که از بین پاهایش راه افتاده و با شیراب سبز/قهوه‌ای قاطی می‌شود چه دارد می‌کشد. فقط می‌توانم برایتان بگویم چه می‌کند یا توی صورتش نگاه کنم و بگویم چطور از درد توی خودش جمع می‌شود و انگار دارد سعی می‌کند معشوقی بافته از خیال و سایه را از درون غرق بوسه کند لب‌هایش توی دهانش جمع می‌شوند. بعد جیغ می‌زند و یکی یکی امام‌زاده‌ها و قدیس‌ها و ستوتی بوداها را صدا می‌کند. آی سید علی ابن هاشم آی قدیس لومائيل آی ستوتی بوداهای هزار اسم هزار چهر روشن ضمیر. که دردش را کم کنند. دست کم هزار بار مدد می‌خواهد یا توی ذهنش که کش می‌آید زمان اینطوری است. بارها و بارها سناریوی مددخواهی برای مغز تفتیده‌ی هذیانیده‌اش تکرار می‌شود.

    بچه که تاج سرش می‌خواهد بیرون بزند مادر خدازده‌ی بدبخت شروع می‌کند که جیغ بکشد ولی نفسش بالا نمی‌آید. وقتی هم نفس نباشد مغز به خواب می‌رود. پس زن که از نحیفی به عجوزه‌ای می‌ماند با آن موهای سیاه تو هم گوریده از عرق و رطوبت،‌ بی این که جیغ بکشد به خواب می‌رود. توی خواب می‌بیند که الهه‌های انتقامی که نه می‌شناسند و نه اصلاً در این برحه از زمان که داستان در جریان است کسی بهشان باور دارد، همه‌ی آن ایزدبانوهای خون و جنگ و آتش و خشم، همه‌ی آن بانوانی که بچه‌ها را توی گهواره خفه می‌کنند و آن‌هایی که بعد خیانت شوهرها بچه‌ها را می‌کشند، می‌آیند بالای سرش و گوش به دهانش می‌گذارند که می‌گوید نفرین به این کودکی که تو شکمم دارم. نفرین به این شمشیری که از توی واژنم بیرون می‌آید. نفرین بر آتشی که جانم را اینطوری بی‌هنگام گرفت. و ایزدبانوها با بال‌های شایگانشان به تأیید چانه‌های بی‌نقص و صافشان را تکان می‌دهند و گیس‌های کمند طلایی و سیاه‌شان را چنگ می‌زنند و نیزه‌های به خون آغشته را بالای سر می‌برند و قسم می‌خورند انتقام زردچشم بدبخت را از ایزد بخت و اقبال بگیرند.

    دیگر چیزی به مرگش نمانده. دخترک یا زنک یا عجوزه هر چه که حالا از بدنش مانده، زیر آغوش گشوده‌ی بی‌نظیر آسمان بی‌حرکت افتاده. حالا بچه به خروجش از دهانه‌ی واژن مصمم‌تر است. بی‌اینکه بداند چه خواهد شد وقتی نفس اولی را بکشد.

    مردمی که توی سرزهر زندگی می‌کنند مرگشان را ۴ درجه است. اولش اینطور است که شروع می‌کنند موکل‌ها را با یاد می‌آورند. این از سر قدرتیست که موکل‌ها بر ذهن سرزهری‌ها دارند. هر جای سرزهر که باشید موکلی دیگر است که با یادتان می‌آید. اینطور نیست که اگر در سیاره‌ی سعد‌الجبال باشید و بعد یاد موکل شیب‌الاکبر بیفتید. و برای هر خورشید یک موکل اول است و برای هر سیاره یک موکل اصغر و برای هر قمر هم برحسب اندازه موکلی می‌گذارند. گاه مرگ که می‌رسد و ارواح سرزهری‌ها می‌خواهند برداشت شوند و در سفینه‌های مجمع تجمیع الارواح جمع‌آوری شوند، شروع می‌کنند یکی یکی امام‌زاده‌هایشان را دیدن.

    برای زردچشم‌ها ولی اینطور نیست. زردچشم‌ها کولی‌اند. مسافرند. مال جایی نیستند. هزار هزار سال پیش شاید یکی توی سرزهر تخمشان را جاانداخته بود و رفته بود. یک زمانی کل سرزهر شاید برایشان بود. ولی وقتی صد خلیفه و هزار قوم پایشان به زندیقستان رسید همه را آواره کردند.

    دوم این است که یکی یکی ایزدبانوهای انتقام را یادشان می‌آید که دم آخری دست‌آویزی داشته باشند که توی گوشش این دنیای سگی را نفرین کنند. این پدیده را کسی نمی‌داند چطور باید توجیه کرد. چون بیشتر الهه‌های انتقامی که سرزهری‌ها دم مرگ می‌بینند ربطی به فرهنگ خودشان ندارند. اینطور هم نشده که براثر ممارست وارد فرهنگشان شود چرا که کسی نمی‌داند دم مرگ آدم‌ها چه توی مغزشان می‌بینند. این‌طور هم نیست که همچون تصویر موکل‌ها کارکردی همچون تجمیع ارواح و برداشت انرژی داشته باشد.

    چهارم این است که با یک آه که بازدم آخرین نفسشان باشد می‌میرند. از آن آه‌هایی که وقتی می‌آید غافل‌گیر می‌شوید انگار پرنده‌ای عظیم روی شانه‌هایتان نشسته باشد روزها و ماه‌ها و تازه آن لحظه به یادش بیاورید و بعد یکهو همه چیز برایتان معلوم شود. معلوم شود چرا کمرتان خم شده بود. معلوم شود چرا فکتان تیر می‌کشید. معلوم شود چرا هر جا می‌رفتید بالای سرتان ابر جمع می‌شد و باران می‌گرفت. و حالا ناگهان پرنده از روی شانه‌تان بلند می‌شود و با آخرین نفسی که داشتید می‌رود و همراهش همه‌ی چیزی که شما بودید به پایان می‌رسد.

    ***
    خایم همیلتون دانشمند اعظم کشتی اچ ام اس اکس‌نیهیلیو می‌نویسد... زردچشم‌ها براساس یافته‌های مولکولی بازمانده‌ای از نژادهای هندواروپایی هستند که براثر تشعشات هسته‌ای حاصل از حرکت پیچشی اژدهایان زمان، صفات ظاهری منحصربه‌فردی از خود نشان می‌دهند(جاکارپور Et al). از جمله انواعی درخشش سطحی که می‌تواند براثر تجمع آنزیم لوسیفراز در چشم‌ها و موها و سایر اعضای بدن و گاه حتا پوست باشد. این پدیده که به نورافشانی در شب منجر می‌شود با آمیزش با سایر نژادهای سرزهری کاهش یافته است اما بعید نیست که گاهاً زاده‌هایی یافت بشوند که چشمان یا پوست یا موهایی به شدت درخشان داشته باشند.

    از آن‌جا که تجمع شدید آنزیم لوسیفراز برای عمل نورافشانی به انرژی بالایی نیاز دارد، پروتیین‌های بخش شکمی به عنوان ماده‌ی اولیه برای واکنش استفاده می‌شوند و از این رو بسیاری از زردچشم‌های اولیه شکم‌هایی افتاده داشته‌اند(که این موضوع را می‌توان در تصویرگری‌هایشان که در معابد خرابه‌ی معدودی که از تمدن پیشینشان باقی مانده به وضوح مشاهده کرد.) اما با تقلیل تراکم لوسیفراز براثر آمیزش با سایر نژادهای سرزهری، و با بهبود رژیم پروتیینی این علائم رفع می‌شود.

    آن‌چه برای این محقق شگفت‌انگیز است مردن مادر زائو بر اثر زایمان است. به ترتیبی که زردچشم‌ها هیچ‌یک مادری ندارند و هرگز مادری بیش از یک کودک نمی‌زاید. دلیلش هم البته این است که سر کودک زردچشم به مراتب از کانال رحمی بزرگ‌تر است و از رو دو پدیده محتمل است. اول مرگ کودک و مادر یکی براثر خفگی و دیگری براثر خونریزی شدید کانال واژن و دیگری مرگ مادر بر اثر خونریزی شدید و شکافته شدن رحم و واژن. به عبارتی زردچشم‌ها برای تولد مادرشان را می‌درند.

    عجیب نیست که زردچشم‌ها چنین درنده‌خو هستند چرا که تولدشان با قتل همراه است. ولی چطور نسل زردچشم‌ها منقرض نشده است. در پاسخ باید گفت که جمعیت زردچشم‌ها به شدت رو به کاهش است و جز در مواردی که زردچشم‌ها به صورت جمعی زندگی کنند بعید است که از نظر جمعیتی به ثبات برسند. چرا که اگر پدری وجود نداشته باشد کودک حتماً تلف خواهد شد. (مگر این که به ترتیبی معجزه‌آمیز کسی به کمکش بیاید وگرنه زردچشم می‌میرد و داستان ما ابتر می‌ماند.)

    و دیگر این که چرا این پدیده قابل مشاهده است. به نظر می‌رسد طی تکامل سر زردچشم‌ها بزرگ‌تر شده و تکنولوژی پزشکی به آن‌ها امکان سی-سکشن یا سزارین را می‌داده است ولی بعد از یک اتفاق ناگوار، رموز این تکنولوژی از خاطر جمعی زردچشم‌ها رفته است. زردچشم‌هایی که امروز می‌بینیم بعید نیست که چندین حادثه‌ی انقراضی را از سر گذرانده باشند. که می‌داند که چه دیده‌اند و بیشتر تاریخشان را خلیفه‌های سرزهر از بین برده‌اند.

    ***
    بچه با پنجه‌های کوچکش خودش را بیرون می‌کشد و مادر می‌میرد. دردناک است ولی این سرنوشت زردچشم‌هاست. بدون لطافت مادری بدون این که محبتی توی جانشان باشد که گرم بشوند که خشک بشوند. فقط پوست زبر پدرهای زمخت را توی اولین خاطراتشان می‌شود رصد کرد.

    زردچشم که اسمی هم هنوز ندارد از توی شکم مادرش مثل توله‌ای کر و کور بیرون می‌زند. و توی جوی خون و لجن می‌افتد. موهای ریز و تنک سرش شروع می‌کنند به درخشیدن و اینطوری اولین دقیقه‌ی زندگی‌اش آغاز می‌شود. با خنجر اولین نفسی که ریه‌هایش را باز می‌کند. گیج و خیس. شاید برای همین وقتی سنش بالاتر می‌رود مثل بقیه‌ی سرزهری‌ها از رطوبت اینقدر متنفر نیست.
    و کمی بعد سگ‌ها سر می‌رسند(سگ‌های سیاه و قهوه‌ای و چند رنگه با نژاد‌های لعین و مفلوک که دیگر ته خزانه‌ی هم‌آمیزی سگ‌ها باشند. سگ‌های چلاق و یک چشم و بوگه‌بده) دور و بر مادر بی‌حرکتش می‌چرخند مترصد این که حرکتی ببینند که هجوم ببرند و خفه‌اش کنند ولی هیچ واکنشی در کار نیست. برای همین عاشقانه‌ به سر زن زایمانیده می‌افتند و شروع می‌کنند دندان توی پهنه‌ی لذیذ تنش فرو کردن و مست هورت کشیدن خون و گوشت لغزانش. بچه را هنوز ندیده‌اند. چطور نمی‌بینندش؟ زیر آن دامن کرباس که تن دختر/مادر است حرکتی از خودش نشان نمی‌دهد. شاید از قتل مادرش خسته باشد و بی‌رمق به خواب رفته؟ ولی چندان طول نخواهد کشید که شامه‌ی سگ‌ها(هرقدر که از کار افتاده) به این گوشت لذیذ‌تر متوجه شود.

    به زبان همیلتون اگر کسی به کمک بچه نیاید روایت ابتر می‌ماند. اینجاست که اسمار بن سلام، امام دقیقتان گشت شبانه‌اش را به سیرکمفرانس داستان زردچشم آغاز می‌کند. امام نعلین به پا و روب‌دشامبر بر تن در حالی که برگ چای می‌جود که صبح دهانش خوش‌گوار باشد، در فکر مسائل فلسفی از در خانه به راه افتاده و غایبانه، مغزش توی عوالم اخری، به مجمجه‌ی تخیل قسمت بندی هزار دایره‌ ساعت مبتلا، پاهایش می‌رساندش دم غناتی که صد قدم جلوترش همان درگاهیست که مادر خدازده‌ی مفلوک توش جان داده.

    که صدای سگ‌ها امام فرقه‌ی دقیقتان را به خود می‌آورد. ابن سلام که مبتلا به ساینوفوبیاست یک لحظه سر گذر گیر می‌کند. انگار عضلاتش صبر می‌کند مغز امام از تحلیل بحران اگزیستانسیالیتی‌اش به جایگاه فرمان لوکوموتیو برگردد. موهای پشت گردنش سیخ می‌شود. شیخ آماده‌ی خروج از سیرکمفرانس قصه‌ی زردچشم می‌شود و به درگاه حضرت وو پناه می‌برد مگر سگ‌ها هنوز نفهمیده باشندش.

    که اتفاقی نادر می‌افتد. اتفاقی یک در هزار. پنجره‌‌ی موقعیت باز می‌شود. تکینگی‌ای توی هستی و زمان رخ می‌دهد. از آن‌جاهایی که داستان‌ها دچار تنافر می‌شوند و هزار قصه از هر روایتی ناشی می‌شود. مثل وقتی فرصت می‌کنید در حق کسی خوبی کنید ولی پنجره‌ی این فرصت مقرون زمان باشد و شما فرصت دارید توی این برخوردی که نخ سرنوشت شما دارد با نخ سرنوشت دیگری کاری بکنید. مثل وقتی کسی گرسنه است و از کنارتان رد می‌شود و ازتان غذا می‌خواهد. شما فرصت دارید باورش کنید و بهش غذا بدهید یا راهتان را ادامه بدهید. یا وقتی کسی مغلوب مشت‌های قلدرها شده و شما فرصت دارید یک لحظه از خودتان شجاعت نشان بدهید و کنارش بایستید. اگر نحیف باشید مشت بخورید و دهنتان خونی شود یا اگر قوی باشید مثلاً تکرار یک جور کهن‌الگوی قهرمانی باشید. برای ابن سلام این پنجره باز می‌شود و ابن سلام از خودش شجاعتی نادر بروز می‌دهد. از آن دستی که تا آخر عمرش آن یک لحظه باهاش می‌ماند و بازانگیزی‌اش گرد شرم را از رو پیشانی‌اش پاک می‌کند.

    که ابن سلام یادت است آن شب که آسمان صاف بود و هوا خنک بود و دنیا جوان بود تو توی فکر سهم‌بندی دوایر ساعت مراتب بالای پنج بودی و لشگر سگ‌های ولگرد برابرت؟ می‌خواستی برگردی. ولی خدا می‌داند سر چه معجزه‌ای صدای ضجه مویه‌ی بچه‌ای دل شب را شکافت. یادت است اولش گفتی تخم جن است. وسط آب افتاده سگ‌ها دورش حلقه زده. مثل مناسک جن‌زاده‌ها و تخم و ترکه‌ی ابلیس. بعد مغزت بهت نهیب می‌زند که طفل جن صدای قاطر می‌دهد. این صدای آدم است.

    خوب که چشم گرداندی دیدی که یا زمان پاکیزه، انگاری بدن آدمی توی خمیدگی جلویت است. بخار تعفن بود که از سر جوی وسط مسیر بلند بود. خواستی بروی. خواستی راهت را بکشی و پیش خودت گفتی حالا من هم غافلانه سر خر را کج کنم یکی دیگر می‌آید کمکش. ولی این وقت شب توی این جا که غول سر نمی‌کشد، اگر دست نجنبانی سگکان می‌خورندش.

    توی تاریکی که فقط نور یرقانی داس ماه نامتشخصی پرهیب‌ها را می‌افزود خم شدی دست جنباندی سر زمین. نم خاکش هنوز پس ذهنت مثل این که همین حالا دست گذاشته باشی سر زمین. تکه‌آجری سنگی چیزی برداشتی زدی وسط لشگر سگ‌ها. یک بار دو بار سه بار. سگکان دندان نشانت دادند. توی هذیان بی‌نوری عین کابوس دیوان و ددان دگرجهانی. عین کابوس‌هایی که تو سیاهی بین سیاره‌ها می‌غلتند و اسم‌شان دیگر توی ذهن کسی نیست. هی دندان‌های گه‌گرفته‌شان را نشانت دادند. و به سمتت مثل سگ‌های جهنم راهی شدند. چشم گرداندی و چوبی به دست گرفتی. ولی دیر شده بود. پاهایت را یکی به دندان گرفت. تیغ درد تا حلقه‌ی چشمانت را سوزاند. ولی چوب بر فرق سر سگ کوفتی. آنقدر کوفتی که مغزش از گوش‌هایش پاشید کف زمین. آرواره‌هایش شل شد. رهایت کرد. سگ‌ها که چنین دیدند دست آخر انگار سیر و گرسنه حساب کردند که به چوب خوردن نمی‌ارزد آن چس مثقال گوشت، از خیال خفت کردنت به در آمدند و زوزه‌ی تسلیم کشان رفتند رد کارشان. افتادی به زمین. زخم پایت آ‌ن‌طور که وحشت بر تو نهیب زده‌ بود کاری نیست. رهایش کردی.

    امام دقیقتان به بالای سر جسد زن می‌رسد. نگاهش می‌کند. نصف صورتش خورده شده. چشمی توی حدقه نیست. رو برمی‌گرداند و اول برگ چای را تف می‌کند. بعد وقتی سقف کاسه‌ی سرش، آن‌جا که جمجمه و پرده‌ی عنکبوتیه از هم فاصله می‌گیرند از بخار فاضلاب و بوی بزاق سگ پر می‌شود، اندازه‌ی لوله‌ی آزوفاگوسش کوتاه می‌شود و هرچه آن‌شب در شبستان تناول کرده بود را بالا می‌آورد. در حال مزه کردن مجدد غذاست که صدای تیغ تیغی ضجه‌ی بچه یک بار دیگر بلند می‌شود. انگار دیگر بسش باشد آن‌همه رطوبت مرگ‌آور. امام چند بار دیگر تف می‌کند و بعد گوشه‌ی لبش را با آستین پاک می‌کند.
    خجالت‌زده اول دامن کرباس را بالا می‌زند که بچه را بین پاهای مادر پیدا کند. ولی بچه‌ای در کار نیست. اما از بوی تعفن زخم‌ها یک بار دیگر بالا می‌آورد. بچه که نیست اما بند ناف هست. بند ناف را دنبال می‌کند توی تاریکی. دستش را می‌گذارد روی بافت لزجش که به ترتیبی غریب نرم و پفکیست. همانطور کور مکوری تا که می‌رسد به حجمی گرم و نرم و آغشته به مایع آمنیونی. اینطوری است که دست زمخت ابن سلام اولین تماس انسانی زرد چشم می‌شود.

    این که امام با سنگ بند ناف را می‌برد را دیگر هیچ‌کس نمی‌داند. من هم نمی‌دانم. این قصه‌ایست که می‌گویم. این که امام بچه را توی تکه‌ای از کرباسی که مادر تنش بود می‌پیچد. این که امام شبانه به منزل برمی‌گردد. این که با زنش توی تاریک روشنای سحر چه می‌گوید که زنه دلش به رحم می‌آید. کسی چه می‌داند.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •