هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 27
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,754 بار در 394 پست

    داستان بلند - قصه‌های سرزهر - سای‌فای

    TIGER, tiger, burning bright
    In the forests of the night,
    What immortal hand or eye
    Could frame thy fearful symmetry?
    ویلیام بلیک

    فصل اول

    شبی پر ستاره‌ است وقتی داستان ما شروع می‌شود. توی آسمان ماه و سحابی‌ها طوری نشسته‌اند که تصویری پاک بسازند از مسیر‌های کهکشانی که اجداد سرزهری‌ها به واسطه‌اش از مجمع‌الکواکبی به دیگری لیز می‌خوردند. هزاران هزار سال پیش یا شاید میلیون‌ها سال پیش چون در خاطر کسی نیست، و تاریخ البته مفهومی موهوم است، در این گوشه‌ی پرستاره‌ی کهکشان مردمی زندگی می‌کردند که چندان قدشان بلند نبود و چندان ریش‌های ضخیمی نداشتند و چشم‌هایشان زرد بود. مثل چشم ببرها که توی تاریکی جنگل شب روشن سوزنده باشند. این را می‌گویم که وقتی زنی که در تنگنای آن گذر در جوب افتاده را وصف می‌کنم متعجب نشوید.

    زنه حامله است و چشمانش زرد است. درد برش مستولی شده و چنگ به لجن می‌زند و سنگساری که آبسوده شده. حس می‌کند گذر حلالی هر آن روی سرش فرو بریزد. معلوم نیست به خاطر سرگیجه‌اش است یا این که این تکه از شهر حتا از تمامیت این شهر باستانی کهنه‌تر است. بوی گل و بوی کثافت دماغش را پر می‌کند. بو شبیه یک چیز پیچاپیچ است و البته مغزش فرصت ندارد همه‌ی پیچش‌های مکرر بویی که حس می‌کند را تحلیل کند و بعد سر فرصت آن را به هزار رایحه‌ای که به واقع است تفکیک کند. چون ذهنش از پیام مکرر درد آکنده شده.

    زن تنهاست. صدایی یا جنبشی در کار نیست یا نگاهی توی صورتش که بگوید شاید منتظر کسیست یا امید دارد که توی بدبختی یکی بیاید دستش را بگیرد و بهش بگوید اشکال ندارد. تمام می‌شود. بگذارید همین اولش بگویم. زرد چشم‌ها اینطوری به دنیا می‌آیند که مادرشان را می‌کشند و از هم می‌درند. از این رو زردچشم‌ها همه دچار نوعی روان‌نژندی پساحادثه‌ای مزمن هستند.

    زن نفسش دردناک است. رعشه به جانش افتاده. راستش را بگویم من نمی‌توانم برایتان بگویم که زن توی آن تاریکی توی آن کثافت و توی آن جوی خونی که از بین پاهایش راه افتاده و با شیراب سبز/قهوه‌ای قاطی می‌شود چه دارد می‌کشد. فقط می‌توانم برایتان بگویم چه می‌کند یا توی صورتش نگاه کنم و بگویم چطور از درد توی خودش جمع می‌شود و انگار دارد سعی می‌کند معشوقی بافته از خیال و سایه را از درون غرق بوسه کند لب‌هایش توی دهانش جمع می‌شوند. بعد جیغ می‌زند و یکی یکی امام‌زاده‌ها و قدیس‌ها و ستوتی بوداها را صدا می‌کند. آی سید علی ابن هاشم آی قدیس لومائيل آی ستوتی بوداهای هزار اسم هزار چهر روشن ضمیر. که دردش را کم کنند. دست کم هزار بار مدد می‌خواهد یا توی ذهنش که کش می‌آید زمان اینطوری است. بارها و بارها سناریوی مددخواهی برای مغز تفتیده‌ی هذیانیده‌اش تکرار می‌شود.

    بچه که تاج سرش می‌خواهد بیرون بزند مادر خدازده‌ی بدبخت شروع می‌کند که جیغ بکشد ولی نفسش بالا نمی‌آید. وقتی هم نفس نباشد مغز به خواب می‌رود. پس زن که از نحیفی به عجوزه‌ای می‌ماند با آن موهای سیاه تو هم گوریده از عرق و رطوبت،‌ بی این که جیغ بکشد به خواب می‌رود. توی خواب می‌بیند که الهه‌های انتقامی که نه می‌شناسند و نه اصلاً در این برحه از زمان که داستان در جریان است کسی بهشان باور دارد، همه‌ی آن ایزدبانوهای خون و جنگ و آتش و خشم، همه‌ی آن بانوانی که بچه‌ها را توی گهواره خفه می‌کنند و آن‌هایی که بعد خیانت شوهرها بچه‌ها را می‌کشند، می‌آیند بالای سرش و گوش به دهانش می‌گذارند که می‌گوید نفرین به این کودکی که تو شکمم دارم. نفرین به این شمشیری که از توی واژنم بیرون می‌آید. نفرین بر آتشی که جانم را اینطوری بی‌هنگام گرفت. و ایزدبانوها با بال‌های شایگانشان به تأیید چانه‌های بی‌نقص و صافشان را تکان می‌دهند و گیس‌های کمند طلایی و سیاه‌شان را چنگ می‌زنند و نیزه‌های به خون آغشته را بالای سر می‌برند و قسم می‌خورند انتقام زردچشم بدبخت را از ایزد بخت و اقبال بگیرند.

    دیگر چیزی به مرگش نمانده. دخترک یا زنک یا عجوزه هر چه که حالا از بدنش مانده، زیر آغوش گشوده‌ی بی‌نظیر آسمان بی‌حرکت افتاده. حالا بچه به خروجش از دهانه‌ی واژن مصمم‌تر است. بی‌اینکه بداند چه خواهد شد وقتی نفس اولی را بکشد.

    مردمی که توی سرزهر زندگی می‌کنند مرگشان را ۴ درجه است. اولش اینطور است که شروع می‌کنند موکل‌ها را با یاد می‌آورند. این از سر قدرتیست که موکل‌ها بر ذهن سرزهری‌ها دارند. هر جای سرزهر که باشید موکلی دیگر است که با یادتان می‌آید. اینطور نیست که اگر در سیاره‌ی سعد‌الجبال باشید و بعد یاد موکل شیب‌الاکبر بیفتید. و برای هر خورشید یک موکل اول است و برای هر سیاره یک موکل اصغر و برای هر قمر هم برحسب اندازه موکلی می‌گذارند. گاه مرگ که می‌رسد و ارواح سرزهری‌ها می‌خواهند برداشت شوند و در سفینه‌های مجمع تجمیع الارواح جمع‌آوری شوند، شروع می‌کنند یکی یکی امام‌زاده‌هایشان را دیدن.

    برای زردچشم‌ها ولی اینطور نیست. زردچشم‌ها کولی‌اند. مسافرند. مال جایی نیستند. هزار هزار سال پیش شاید یکی توی سرزهر تخمشان را جاانداخته بود و رفته بود. یک زمانی کل سرزهر شاید برایشان بود. ولی وقتی صد خلیفه و هزار قوم پایشان به زندیقستان رسید همه را آواره کردند.

    دوم این است که یکی یکی ایزدبانوهای انتقام را یادشان می‌آید که دم آخری دست‌آویزی داشته باشند که توی گوشش این دنیای سگی را نفرین کنند. این پدیده را کسی نمی‌داند چطور باید توجیه کرد. چون بیشتر الهه‌های انتقامی که سرزهری‌ها دم مرگ می‌بینند ربطی به فرهنگ خودشان ندارند. اینطور هم نشده که براثر ممارست وارد فرهنگشان شود چرا که کسی نمی‌داند دم مرگ آدم‌ها چه توی مغزشان می‌بینند. این‌طور هم نیست که همچون تصویر موکل‌ها کارکردی همچون تجمیع ارواح و برداشت انرژی داشته باشد.

    چهارم این است که با یک آه که بازدم آخرین نفسشان باشد می‌میرند. از آن آه‌هایی که وقتی می‌آید غافل‌گیر می‌شوید انگار پرنده‌ای عظیم روی شانه‌هایتان نشسته باشد روزها و ماه‌ها و تازه آن لحظه به یادش بیاورید و بعد یکهو همه چیز برایتان معلوم شود. معلوم شود چرا کمرتان خم شده بود. معلوم شود چرا فکتان تیر می‌کشید. معلوم شود چرا هر جا می‌رفتید بالای سرتان ابر جمع می‌شد و باران می‌گرفت. و حالا ناگهان پرنده از روی شانه‌تان بلند می‌شود و با آخرین نفسی که داشتید می‌رود و همراهش همه‌ی چیزی که شما بودید به پایان می‌رسد.

    ***
    خایم همیلتون دانشمند اعظم کشتی اچ ام اس اکس‌نیهیلیو می‌نویسد... زردچشم‌ها براساس یافته‌های مولکولی بازمانده‌ای از نژادهای هندواروپایی هستند که براثر تشعشات هسته‌ای حاصل از حرکت پیچشی اژدهایان زمان، صفات ظاهری منحصربه‌فردی از خود نشان می‌دهند(جاکارپور Et al). از جمله انواعی درخشش سطحی که می‌تواند براثر تجمع آنزیم لوسیفراز در چشم‌ها و موها و سایر اعضای بدن و گاه حتا پوست باشد. این پدیده که به نورافشانی در شب منجر می‌شود با آمیزش با سایر نژادهای سرزهری کاهش یافته است اما بعید نیست که گاهاً زاده‌هایی یافت بشوند که چشمان یا پوست یا موهایی به شدت درخشان داشته باشند.

    از آن‌جا که تجمع شدید آنزیم لوسیفراز برای عمل نورافشانی به انرژی بالایی نیاز دارد، پروتیین‌های بخش شکمی به عنوان ماده‌ی اولیه برای واکنش استفاده می‌شوند و از این رو بسیاری از زردچشم‌های اولیه شکم‌هایی افتاده داشته‌اند(که این موضوع را می‌توان در تصویرگری‌هایشان که در معابد خرابه‌ی معدودی که از تمدن پیشینشان باقی مانده به وضوح مشاهده کرد.) اما با تقلیل تراکم لوسیفراز براثر آمیزش با سایر نژادهای سرزهری، و با بهبود رژیم پروتیینی این علائم رفع می‌شود.

    آن‌چه برای این محقق شگفت‌انگیز است مردن مادر زائو بر اثر زایمان است. به ترتیبی که زردچشم‌ها هیچ‌یک مادری ندارند و هرگز مادری بیش از یک کودک نمی‌زاید. دلیلش هم البته این است که سر کودک زردچشم به مراتب از کانال رحمی بزرگ‌تر است و از رو دو پدیده محتمل است. اول مرگ کودک و مادر یکی براثر خفگی و دیگری براثر خونریزی شدید کانال واژن و دیگری مرگ مادر بر اثر خونریزی شدید و شکافته شدن رحم و واژن. به عبارتی زردچشم‌ها برای تولد مادرشان را می‌درند.

    عجیب نیست که زردچشم‌ها چنین درنده‌خو هستند چرا که تولدشان با قتل همراه است. ولی چطور نسل زردچشم‌ها منقرض نشده است. در پاسخ باید گفت که جمعیت زردچشم‌ها به شدت رو به کاهش است و جز در مواردی که زردچشم‌ها به صورت جمعی زندگی کنند بعید است که از نظر جمعیتی به ثبات برسند. چرا که اگر پدری وجود نداشته باشد کودک حتماً تلف خواهد شد. (مگر این که به ترتیبی معجزه‌آمیز کسی به کمکش بیاید وگرنه زردچشم می‌میرد و داستان ما ابتر می‌ماند.)

    و دیگر این که چرا این پدیده قابل مشاهده است. به نظر می‌رسد طی تکامل سر زردچشم‌ها بزرگ‌تر شده و تکنولوژی پزشکی به آن‌ها امکان سی-سکشن یا سزارین را می‌داده است ولی بعد از یک اتفاق ناگوار، رموز این تکنولوژی از خاطر جمعی زردچشم‌ها رفته است. زردچشم‌هایی که امروز می‌بینیم بعید نیست که چندین حادثه‌ی انقراضی را از سر گذرانده باشند. که می‌داند که چه دیده‌اند و بیشتر تاریخشان را خلیفه‌های سرزهر از بین برده‌اند.

    ***
    بچه با پنجه‌های کوچکش خودش را بیرون می‌کشد و مادر می‌میرد. دردناک است ولی این سرنوشت زردچشم‌هاست. بدون لطافت مادری بدون این که محبتی توی جانشان باشد که گرم بشوند که خشک بشوند. فقط پوست زبر پدرهای زمخت را توی اولین خاطراتشان می‌شود رصد کرد.

    زردچشم که اسمی هم هنوز ندارد از توی شکم مادرش مثل توله‌ای کر و کور بیرون می‌زند. و توی جوی خون و لجن می‌افتد. موهای ریز و تنک سرش شروع می‌کنند به درخشیدن و اینطوری اولین دقیقه‌ی زندگی‌اش آغاز می‌شود. با خنجر اولین نفسی که ریه‌هایش را باز می‌کند. گیج و خیس. شاید برای همین وقتی سنش بالاتر می‌رود مثل بقیه‌ی سرزهری‌ها از رطوبت اینقدر متنفر نیست.
    و کمی بعد سگ‌ها سر می‌رسند(سگ‌های سیاه و قهوه‌ای و چند رنگه با نژاد‌های لعین و مفلوک که دیگر ته خزانه‌ی هم‌آمیزی سگ‌ها باشند. سگ‌های چلاق و یک چشم و بوگه‌بده) دور و بر مادر بی‌حرکتش می‌چرخند مترصد این که حرکتی ببینند که هجوم ببرند و خفه‌اش کنند ولی هیچ واکنشی در کار نیست. برای همین عاشقانه‌ به سر زن زایمانیده می‌افتند و شروع می‌کنند دندان توی پهنه‌ی لذیذ تنش فرو کردن و مست هورت کشیدن خون و گوشت لغزانش. بچه را هنوز ندیده‌اند. چطور نمی‌بینندش؟ زیر آن دامن کرباس که تن دختر/مادر است حرکتی از خودش نشان نمی‌دهد. شاید از قتل مادرش خسته باشد و بی‌رمق به خواب رفته؟ ولی چندان طول نخواهد کشید که شامه‌ی سگ‌ها(هرقدر که از کار افتاده) به این گوشت لذیذ‌تر متوجه شود.

    به زبان همیلتون اگر کسی به کمک بچه نیاید روایت ابتر می‌ماند. اینجاست که اسمار بن سلام، امام دقیقتان گشت شبانه‌اش را به سیرکمفرانس داستان زردچشم آغاز می‌کند. امام نعلین به پا و روب‌دشامبر بر تن در حالی که برگ چای می‌جود که صبح دهانش خوش‌گوار باشد، در فکر مسائل فلسفی از در خانه به راه افتاده و غایبانه، مغزش توی عوالم اخری، به مجمجه‌ی تخیل قسمت بندی هزار دایره‌ ساعت مبتلا، پاهایش می‌رساندش دم غناتی که صد قدم جلوترش همان درگاهیست که مادر خدازده‌ی مفلوک توش جان داده.

    که صدای سگ‌ها امام فرقه‌ی دقیقتان را به خود می‌آورد. ابن سلام که مبتلا به ساینوفوبیاست یک لحظه سر گذر گیر می‌کند. انگار عضلاتش صبر می‌کند مغز امام از تحلیل بحران اگزیستانسیالیتی‌اش به جایگاه فرمان لوکوموتیو برگردد. موهای پشت گردنش سیخ می‌شود. شیخ آماده‌ی خروج از سیرکمفرانس قصه‌ی زردچشم می‌شود و به درگاه حضرت وو پناه می‌برد مگر سگ‌ها هنوز نفهمیده باشندش.

    که اتفاقی نادر می‌افتد. اتفاقی یک در هزار. پنجره‌‌ی موقعیت باز می‌شود. تکینگی‌ای توی هستی و زمان رخ می‌دهد. از آن‌جاهایی که داستان‌ها دچار تنافر می‌شوند و هزار قصه از هر روایتی ناشی می‌شود. مثل وقتی فرصت می‌کنید در حق کسی خوبی کنید ولی پنجره‌ی این فرصت مقرون زمان باشد و شما فرصت دارید توی این برخوردی که نخ سرنوشت شما دارد با نخ سرنوشت دیگری کاری بکنید. مثل وقتی کسی گرسنه است و از کنارتان رد می‌شود و ازتان غذا می‌خواهد. شما فرصت دارید باورش کنید و بهش غذا بدهید یا راهتان را ادامه بدهید. یا وقتی کسی مغلوب مشت‌های قلدرها شده و شما فرصت دارید یک لحظه از خودتان شجاعت نشان بدهید و کنارش بایستید. اگر نحیف باشید مشت بخورید و دهنتان خونی شود یا اگر قوی باشید مثلاً تکرار یک جور کهن‌الگوی قهرمانی باشید. برای ابن سلام این پنجره باز می‌شود و ابن سلام از خودش شجاعتی نادر بروز می‌دهد. از آن دستی که تا آخر عمرش آن یک لحظه باهاش می‌ماند و بازانگیزی‌اش گرد شرم را از رو پیشانی‌اش پاک می‌کند.

    که ابن سلام یادت است آن شب که آسمان صاف بود و هوا خنک بود و دنیا جوان بود تو توی فکر سهم‌بندی دوایر ساعت مراتب بالای پنج بودی و لشگر سگ‌های ولگرد برابرت؟ می‌خواستی برگردی. ولی خدا می‌داند سر چه معجزه‌ای صدای ضجه مویه‌ی بچه‌ای دل شب را شکافت. یادت است اولش گفتی تخم جن است. وسط آب افتاده سگ‌ها دورش حلقه زده. مثل مناسک جن‌زاده‌ها و تخم و ترکه‌ی ابلیس. بعد مغزت بهت نهیب می‌زند که طفل جن صدای قاطر می‌دهد. این صدای آدم است.

    خوب که چشم گرداندی دیدی که یا زمان پاکیزه، انگاری بدن آدمی توی خمیدگی جلویت است. بخار تعفن بود که از سر جوی وسط مسیر بلند بود. خواستی بروی. خواستی راهت را بکشی و پیش خودت گفتی حالا من هم غافلانه سر خر را کج کنم یکی دیگر می‌آید کمکش. ولی این وقت شب توی این جا که غول سر نمی‌کشد، اگر دست نجنبانی سگکان می‌خورندش.

    توی تاریکی که فقط نور یرقانی داس ماه نامتشخصی پرهیب‌ها را می‌افزود خم شدی دست جنباندی سر زمین. نم خاکش هنوز پس ذهنت مثل این که همین حالا دست گذاشته باشی سر زمین. تکه‌آجری سنگی چیزی برداشتی زدی وسط لشگر سگ‌ها. یک بار دو بار سه بار. سگکان دندان نشانت دادند. توی هذیان بی‌نوری عین کابوس دیوان و ددان دگرجهانی. عین کابوس‌هایی که تو سیاهی بین سیاره‌ها می‌غلتند و اسم‌شان دیگر توی ذهن کسی نیست. هی دندان‌های گه‌گرفته‌شان را نشانت دادند. و به سمتت مثل سگ‌های جهنم راهی شدند. چشم گرداندی و چوبی به دست گرفتی. ولی دیر شده بود. پاهایت را یکی به دندان گرفت. تیغ درد تا حلقه‌ی چشمانت را سوزاند. ولی چوب بر فرق سر سگ کوفتی. آنقدر کوفتی که مغزش از گوش‌هایش پاشید کف زمین. آرواره‌هایش شل شد. رهایت کرد. سگ‌ها که چنین دیدند دست آخر انگار سیر و گرسنه حساب کردند که به چوب خوردن نمی‌ارزد آن چس مثقال گوشت، از خیال خفت کردنت به در آمدند و زوزه‌ی تسلیم کشان رفتند رد کارشان. افتادی به زمین. زخم پایت آ‌ن‌طور که وحشت بر تو نهیب زده‌ بود کاری نیست. رهایش کردی.

    امام دقیقتان به بالای سر جسد زن می‌رسد. نگاهش می‌کند. نصف صورتش خورده شده. چشمی توی حدقه نیست. رو برمی‌گرداند و اول برگ چای را تف می‌کند. بعد وقتی سقف کاسه‌ی سرش، آن‌جا که جمجمه و پرده‌ی عنکبوتیه از هم فاصله می‌گیرند از بخار فاضلاب و بوی بزاق سگ پر می‌شود، اندازه‌ی لوله‌ی آزوفاگوسش کوتاه می‌شود و هرچه آن‌شب در شبستان تناول کرده بود را بالا می‌آورد. در حال مزه کردن مجدد غذاست که صدای تیغ تیغی ضجه‌ی بچه یک بار دیگر بلند می‌شود. انگار دیگر بسش باشد آن‌همه رطوبت مرگ‌آور. امام چند بار دیگر تف می‌کند و بعد گوشه‌ی لبش را با آستین پاک می‌کند.
    خجالت‌زده اول دامن کرباس را بالا می‌زند که بچه را بین پاهای مادر پیدا کند. ولی بچه‌ای در کار نیست. اما از بوی تعفن زخم‌ها یک بار دیگر بالا می‌آورد. بچه که نیست اما بند ناف هست. بند ناف را دنبال می‌کند توی تاریکی. دستش را می‌گذارد روی بافت لزجش که به ترتیبی غریب نرم و پفکیست. همانطور کور مکوری تا که می‌رسد به حجمی گرم و نرم و آغشته به مایع آمنیونی. اینطوری است که دست زمخت ابن سلام اولین تماس انسانی زرد چشم می‌شود.

    این که امام با سنگ بند ناف را می‌برد را دیگر هیچ‌کس نمی‌داند. من هم نمی‌دانم. این قصه‌ایست که می‌گویم. این که امام بچه را توی تکه‌ای از کرباسی که مادر تنش بود می‌پیچد. این که امام شبانه به منزل برمی‌گردد. این که با زنش توی تاریک روشنای سحر چه می‌گوید که زنه دلش به رحم می‌آید. کسی چه می‌داند.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!


  2. #11
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th December 2016
    محل سکونت
    شهسوار.تهران
    نوشته ها
    56
    تشکر
    237
    تشکر شده : 95 بار در 52 پست
    یه داستان سنگین و خوب...برای من که حدود دوساله حرفه ای و شدید رمان میخونم بیشتر با سبک فان و خودمونی ریوردان یا اخرش استاد گمل اشنام سنگین بود ولی حیلی قوی و خوبه و البت در حدی نیسم و نمیتونم نظر دقیقی بدم ولی باز جا داره بگم خوشم اومد و بسی سنگین است حداقل برای من
    در بسی تنهایی بیخیال باش تا کامروا شوی"مهم فقط داشتن یه حس خوبه"

  3. 4 کاربر از پست هومن تشکر کرده‌اند .


  4. #12
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,754 بار در 394 پست
    خواننده‌‌ی عزیز. دروغ‌ها وحشت‌آورند. دروغ‌ها مثل رویشی لاجرم هستند مثل یک جور زیر پوستی جوانه‌زدن دانه در زیر پوست آدم زنده. وقتی جمع شود از زیر چشم‌هایش هم جنگلی بیرون می‌زند. دیگر پوست از پس آن جنگل وحشی که هر آینه می‌خواهد بیرون بجهد برنمی‌آید. ولی محمد که بزرگ می‌شد این را نمی‌فهمید. پدرش اما چنین بزرگ‌شدنی را دید. باید می‌داشتش که یک موقع دروغ از زیر پوست محمد بیرون نزند. و این موضوع همیشه باعث وحشتش بود که یک روز لنز‌های سرامیکی ضدحساسیتی که بر چشمان محمد است اندکی به سمت چپ بلغزد. یا شاید موهایش در محلولی فرو برود و رنگ فلورسانتش را عیان کند. ولی این دلواپسی‌ها به جهان کودکی محمد راه نداشت. او مثل پرنده بود. یا مثل تحرکی که بعضی وقت‌ها در آدمی زیبا می‌بینیم که فارغ از تصور زشتی تنها حرکت می‌کند، بی‌خودداری. بی‌خودداری ما آدم‌های زشت که همیشه مواظبیم نقاب از چهره‌مان برداشته نشود. محمد فارغ از تصور زشتی‌ای که زردچشم بودن باشد زندگی را به پیش می‌رفت. می‌آموخت. می‌شناخت. و گاهی مهر می‌ورزید. مثلاً عاشق تک تک دخترهایی می‌شد که بودند. عاشق تک ‌تک صداهایی می‌شد که می‌شنید. افق‌ها هی بازتر می‌شدند. آدم‌ها هی مهربان‌تر می‌بودند.

    تصور ما از سادگی دنیا وقتی می‌شکند که اولین زمزمه‌ای را می‌شنویم که قرار نبوده. چون تا پیش از این تصور نمی‌کرده‌ایم جهانی زیر جهانی که می‌بینیم پوشیده باشد. غایبانه. ولی به محضی که اولین زمزمه را به گوشمان شکار کنیم، چیزی در کنه وجود ما، مثلاً جوهرمان، کیمیائیده می‌شود. مقدر می‌شود که مبدل شویم. و چون این زمزمه‌ی مخفیانه را می‌شنویم حسی به ما می‌گوید که نباید می‌شنیدیمش. باید ادامه می‌دادیم و دور می‌شدیم. باید توقف نمی‌کردیم.

    این زمزمه روزی به گوش محمد رسید که در دخمه‌ی خانه مخفی بود. شاید چون آن روز بچه‌ها رجمش زده بودند که آن روزگار ناخوشایندی بود برای رافضیانی مثل ابن سلام و اهل بیتش. زیر پوست آمد و شد کاروان‌های سرمکی توی بازار اشاعره یک جور تنشی وجود داشت که کسی بیانش نمی‌کرد ولی نفس حبس‌شده‌ی دعوای سرمکیان و اشاعره. یا شاید چون میل به تنهایی داشت و میل به تصور آخرین دختری که عاشقش شده بود؟ و زمزمه‌ای که شنید بین پدرش بود و مردی که بارها دیده بود در مجالس درس ابن سلام حضور دارد و امروز دستارش را جوری بسته بود که دهانش پیدا نبود.

    محمد پشت تلمبار کوزه‌های لعاب‌دار سبز و آبی که در آن حدود نور همگی خاکستری مات به نظر می‌آمدند و در میان گونی‌های سبزی‌های خشک‌شده‌ی معطر و سیر‌بوته‌هایی که بالای سرش آویزان بودند، چنان از هجوم دو مرد به دخمه سراسیمه شد که ناگهان تمامی عضلات بدنش در مسی کامل فرو رفت. پیش از آن که بتواند ندا در دهد که پدر من اینجایم، زمزمه‌ها آغاز شده بود.

    - الان کجاست؟ (این زمزمه‌ی خس‌خسی ابن سلام بود.)
    - کاخ عدالت سلطان زیر دست شیث است.(این صدای زمزمه‌ی مرد ناشناس بود که انگار هرگز هیچ تناژ صدای دیگری از حلقش بیرون نیامده بود.)
    محمد نمی‌توانست چهره‌ی پدرش را ببیند. ولی صدایش که بریده بریده آمد توأم با وحشتی بود که محمد نمی‌دانست ممکن است ابن‌سلام را – آن مرد بی‌نقص را – در بر بگیرد. نمی‌دانست جهان باکره‌ی هشت سالگی‌اش چنان وحشتی را آبستن می‌شود که باشد. بعده‌ها فهمید شیث عبد سلطان شکنجه‌گر سلطان رحمان و رحیم است.
    - اگر حرف بزند و ما را اسم ببرد؟
    - اینطور نمی‌شود. (حالت صدایش مومنانه بود)
    - غیر سرمکیان به هیچ‌کس شک نمی‌کنند. هیچ کاری نکردیم. فقط زندگی را بر مردم فشرده کردیم.

    و صدای تلق افتادن عصای پدرش را شنید که پژواکش به دیوار برابرش خورد و بازگشت و بین دو دیوار دو سمتش به رفت و آمد شد. شنید که زانوهای پدرش وا داد و افتاد زیر همان دیواری که پای پله‌ها بود. و شنید که مرد مخبر دلگرمی‌هایی داد و خداحافظی خورده‌شده‌ای کرد و سنگینی پاهایش را از خویش رهاند و به زحمت دور شد و دیگر هرگز به خانه‌شان نیامد.
    محمد بالغ بر یک ساعت توی آن سرمای فلج‌کننده بی‌حرکت ماند. خاموشی و تاریکی چگالش و تراکمی مطلق داشت چنان که سوار بر امواج جامدش می‌شد ریزموج‌های تفکرات ابن سلام را به وضوح حس کرد که در شعاع نور بعد‌ازظهر که از بالای پله‌ها همچون جوی‌هایی قائم نور و گرد به سمتش می‌رهانید، نشسته بود و سر را توی دست‌های نرمش فرو برده بود. محمد که نمی‌دانست پدرش به چه فکر می‌کند. خواست برگردد و نگاهی به او بیندازد که پایش ناخواسته خورد به یکی از کوزه‌های کوچکی که پر بود از عرق خرما و کوزه شکست و عرق سرد پاهایش را سوزاند. ابن سلام انگار جن به تنش رفته باشد شیهه کشید و از جا برخاست و با صدایی نحیف داد زد: «کی اونجاست؟!»

    محمد گناهکارانه، درمانده و بیچاره برخاست و هیچ‌چیز نگفت. فقط رفت تا توی میدان دید ابن‌سلام قرار بگیرد و سایه‌ها ازش دور شوند و پرهیبش دقیق‌تر به چشم بیاید. ابن سلام انگار که جنی شده باشد کف به لب آورده بود و فریاد می‌کشید تو چه غلطی آن پشت می‌کردی؟ چرا ندا در ندادی که آن‌جا قایم شدی؟ قایم شده بودی که حرف‌های مردم را پاگوش وایسی؟ و صدای فریادش زیر و مذبوحانه بود. ابن سلام هرگز مردی قوی‌جثه با صدایی مقتدر نبود. ریش تنکی داشت. انگار مترصد قاپیده شدن باشد خمیده گام می‌زد. فریاد آن روزش اما محمد را به وحشت انداخت. حس کرد الان است که چک و لگد بدنش را حسابی آماج گیرد. ابن سلام هم هی دست متصل به عصای عاجی‌اش را بالا می‌برد که بزند طفلک را. ولی اصلاً در قاموسش نبود بچه را کتک بزند. یعنی برای کتک زدن بچه باید خیلی آدم گهی باشید. امام دقیقتان اینطور گهی نبود. اما چنان که خواهید دید این دوگانگی‌ای عجیب بود برای امام دقیقتان.
    ابن‌سلام نفسش را بیرون داد و پسره‌ی نیم‌وجبی را مثل نفس‌ عزیز به آغوش کشید. محمد ناخواسته گریه‌اش گرفت و اشک‌ها مثل باری که یک ساعت تمام برشانه در تاریکی در وحشت و در عدم اطمینان از آینده‌ی زندگی هشت‌ساله‌اش کشانده بود، سهمگین و متراکم بودند. در بین هق‌هق که تیغه‌ی نای را می‌پیمود و به جناق می‌رسید و تا سه انگشت زیر نافش را مثل میله‌ی سردی سوراخ می‌کرد، از ابن سلام پرسید: «حالا چی می‌شه؟ میان می‌کشنمون؟»

    «نه باباجان اگر هم بیایند ما قبل از آمدنشان فرار می‌کنیم. من که نمی‌گذارم کسی به تو آسیبی بزند که. تو پیش من جایت امن است.» و دست می‌کشید بین موهای سیاه مصنوعی محمد و محمد گرمای سر انگشتانش را همچون نقطه اتصالی به واقعیت امن گذشته می‌نوشید ولی دیگر جهانش امن نبود. می‌دانست ابن سلام دروغ می‌گوید. می‌دانست هیچ‌کس نمی‌تواند از او در برابر سربازان سلطان مراقبت کند. می‌دانست این دروغی خزنده است که جان خواهد گرفت اگر بگذارد در این امنیت غیرحقیقی ببالد. اما تنها هشت ساله بود و این همه آزارش می‌داد.

    و بعد که خبر اعدام عیار سرمکی را شنید شاید ارتباطی در ذهن کودکانه‌اش بین آن مکالمه و این صحنه در دخمه‌ی خانه‌اش برقرار کرد. آن روز که با رفیقانش از بالای پشت‌بام بیتی کوچک و خرابه مشرف به میدان اعدام دید که مردی خراشیده و خونین مالین را آوردند و داروغه طومار بر گرفت و گفت یارو به جرم سوءقصد به جان سلطان رحمان و رحیم قرار است اعدام شود. محمد از بالای بیت مشرف به میدان که تا چشم کار می‌کرد جمعیتی پیوستار می‌پوشاندش و خفقان تیغه‌ی ظهرگاه جاهای خالی میانشان را که ناچیز بود پر می‌کرد، چشم می‌گرداند و توی چهره‌ها دقیق می‌شد که چطور به مرد محتوم به مرگ خیره بودند و چطور عرق مثل مهره‌ی تسبیح از سر و جانشان می‌لغزید. تا این که حسن پسر دوافروش آستینش را کشید و توی گوشش زمزمه کرد:
    - محمد آقات اونجا وایساده.
    محمد مشتاقانه مسیر اشاره‌ی سر انگشت حسن را دنبال کرد. دید که امام دقیقتان دستاری آبی نیلی بر سر ایستاده میان جمعیت. تمیزناپذیر. حتا دستار نیلی‌اش را چنان بسته بود که کسی صورتش را نمی‌توانست دید. اما جور ایستادنش و آن عصای عاج اسلیمی‌دارش که همیشه به شوخی یا جدی می‌گفت روز تولد محمد محتاج خریدنش شده، جای شک نمی‌گذاشت. ابن سلام مستقیم به عیار خیره شده بود و محمد در کمال ناباوری دید که مسیر نگاه این دو با هم تلاقی کرد و دید که عیار برای ابن سلام سری تکان داد و وقتی چشم گرداند دید که ابن سلام هم دارد برای عیار سری تکان می‌دهد.

    یکهو مرد مخبر را دید که با همان چهره‌ی پوشیده و کوله‌ای بر پشت به سمت امام در حرکت است. کلماتی میانشان رد و بدل شد. محمد چشم گرداند. توی جمعیت به دنبال چهره‌های آشنای دیگر گشتن. جمعیت بی‌تاب دریایی بود از چهره‌های ناشناس که همگی همچون اراده‌ای یکتا به عیار و داروغه‌ها خیره بودند. اما چندتایشان آشنا بودند. دوافروش که پدر حسن باشد. دو تن که پشت سر پدرش توی مسجد فرودگاه نماز می‌گزاردند. حتا زنی را دید که همیشه سر کوچه‌شان گدایی می‌کرد و امام توی دامنش صدقه می‌گذاشت و به شکوه‌هایش از به‌گایی دنیا گوش می‌سپرد. حالا زنه با دستار پاره‌ای بر سر میان جمعیت ایستاده بود و عیار را می‌پایید. توی صورت همه‌شان هم نوعی خشم منتقم‌طوری بود و هم خوشحالی و احساساتی که محمد نمی‌دانست و در صورتی ندیده بود.

    سپس شیث مشاور سلطان رحمان و رحیم به سکوی اعدام آمد. هرچند که ردایی زربفت به تن داشت، می‌شد از همان فاصله وجود اعضای آکمنته‌ی بدنش را حس کرد. یک پا و یک دست که هرچند اندک، خودسرانه‌تر یا بی‌خودانه‌تر حرکت می‌کردند و تویشان انسانیتی نبود. بار اولی بود که محمد شیث را می‌دید. کوتاه‌تر از تصورش بود. اما شاید فاصله‌شان خیلی زیاد بود؟ اما همه‌ی داستان‌هایی که در موردش شنیده بود راست می‌نمود. از چشم‌های بیونیک شیث هیچ احساسی نمی‌تراوید. انگار در چشمان مجسمه‌ای نظر کنی. می‌گفتند خودش توی صورتش پنجه انداخته بود و چشم‌ها را بیرون کشیده بود و جایشان آن دو گوی بیونیک را کاشته بود که سرمکیان را به چشم ظاهر نمی‌شد شکار کرد و خدمت سلطان کردن به چشم ظاهر مکروه است و خادم از خدمت کوتاهی کرده است. و روایتی دیگر بود از شیث عسس جوانی که توی بازار تاجر سرمکی را چوب زده بود که چرا باجش را به عسس‌ها نمی‌دهد و شبانگاه به دست عیاران سرمکی اسیر شده بود و سرمکیان چشم‌هایش را داغ زده بودند و عور و کور توی بیابان ولش کرده بودند که درس عبرتی باشد برای باقی عسس‌ها. اما شیث با همان پول‌ها که از حلقوم خلق خدا کشیده بود بیرون برای خودش یک جفت چشم بیونیک از مهندسی اهل اطلس خریده بود و داروغه‌ی شهر شده بود و بعد قاضی شرع و بعد حاجب کاخ عدالت و دست راست سلطان. همان دستی که باهاش سرمکیان را در هر سوراخ می‌جست و نمی‌یافت.

    شیث دستش را بالا گرفت و جمعیت سکوت کرد. دنگ بلندگو را که با سیمی وصل شده بود به محور برداشت و زد به بغل گلویش و شروع کرد به سخن گفتن با صدایی که خارج از تصور محمد تیز و آزاردهنده و ضعیف‌النفسانه بود. چنان صداهه شنیع بود که محمد شک کرد شیث یک مهره‌ی راست در کمرش داشته باشد.

    «بسم‌الله و بسم المعتصم بالله. این مردک نجس سرمکی بی‌دین که می‌بینید، این رافضی از خدا بی‌خبر شب گذشته قصد جان سلطان رحمان و رحیم رو کرده بود. قال‌الله‌تعالی و مكروا و مکر الله والله خير الماكرين. امروز به اراده‌ی سلطان و خدای متعالی شاهد خواهیم بود که چطور خار و ذلیل می‌شود.» سرفه کرد توی دستمالی که باهاش بود. و گفت: «بیارید اسبا رو.» و با دست اشاره کرد به داروغه و داروغه با صدای بم هفت پرده‌اش غرید که آی اسب‌ها را بیاورید و آی به دست و پاهایش ببندید. بعد میان این آمد و شد شیث ادامه داد: «خاک بر سر شما که صلح سلطان رو اینطور پایمال کردید. شما سرمکی‌های بی‌دین فکر کردید نمی‌شنوم که توی خلوتتان می‌گویید، آره این عیارهای سرمکی طومار آل‌ وصی را می‌پیچند؟ بعد توی روی مأمور سلطان می‌گویید که ان‌شالله عمر سلطان دراز باد. تف به ذات دوروی شما. تف.» و تف انداخت سمت جمعیت. اما تفش هم جان نداشت و مثل پرنده‌ی بی‌جانی به خاک نشست. «تا دم دهنتون رو گه گرفته و خودتون خبر ندارید. پس سرمکیا چین مگه؟ گه نیستن فکر کردید گه نیستن؟ فکر نکنید نمی‌دونم توی جمعیت مخفی‌شدید. بوتون بلد شده. روزگارتون رو سیاه می‌کنم. نمی‌ذارم آب خوش دیگه از گلوی یه‌کدومتون پایین بره. شلاق بزن اسبا رو زودتر کارش رو تموم کنید.» بعد ول کرد دنگ بلندگو بیفتد روی زمین و بی‌اینکه منتظر پایان کار عیار بماند سمت کجاوه‌اش راهی شد و مردم کوچه کردند که رفت.

    پس چهار اسب را که به دست و پای عیار بستند حیوان‌های زبان‌بسته را عاصی کردند و اسب‌ها در چهار جهت به عصیان دویدند و مرد از هم پاره شد. روده‌هایش که می‌پاشید در آسمان و قطره‌های خون که فواره می‌کشید بر میدان و سر دردمند مرد که جیغ‌هایی هیولایی می‌داد را محمد هرگز فراموش نکرد. هرگز. و هرگز هیچ کس فراموش نکرد. سرمکی‌های مخفی در میان جمعیت که صورت‌ها را پوشانده بودند هم این لحظه را هرگز فراموش نکردند. آن روز که تیغ‌های فولاد آخته را توی حلق و شکم و مقعد و کمر و پهلو و پاهای سلطان رحمان و رحیم فرو می‌کردند هم گفتند: کان سلمان ناجحه و انه انتقم.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  5. 8 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  6. #13
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    11
    تشکر
    10
    تشکر شده : 40 بار در 11 پست
    این قسمت از بقیه قسمت ها جذابتر بود برای من ولی سلیقه من خیلی نمیخونه به اینجور داستان با این حال این قسمت بهتر بود

  7. 3 کاربر از پست SpeedSide تشکر کرده‌اند .


  8. #14
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    27th August 2015
    محل سکونت
    Inside Crystal Mountains
    نوشته ها
    212
    تشکر
    1,209
    تشکر شده : 980 بار در 263 پست
    چقدر خوب بود این بخش آخر. به نظرم نثر خیلی روون‌تر شده نسبت به قبل و توصیف‌ها هم ملموس‌تر.
    ممنون.

  9. 3 کاربر از پست Úlfr تشکر کرده‌اند .


  10. #15
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    239
    تشکر
    1,957
    تشکر شده : 814 بار در 325 پست
    ای فرزین ما اومدیم نظر بدیم مارو ببخشی خلاصه:(
    یه چیزی که به نظرم بده تو داستان اینه که شما خیلی داری اصطلاح های علمی خفنی میزنی. این به خودی خود خوبه ها منتها هر خواننده ای نمیفهمه اینارو. یعنی من راوی برام اینطوری بود که خاک برسر بی سواتت کنن! من از تو بیشتر بلتم برو بمیر! دی: من کلا یه پام گوگل بود یه پام داستان تو که برم اصطلاحاتو سرچ کنم:)) ولی خب همه مث من نیستن ونهایتا یه فاز تنفر برمیدارن که اه این دیگه چیه! چقد سخته! اصلا من میرم آرمان آرین بخونم... (اسکی از مثال خودت تو مقاله دارک سولزت دی:)

    روایت خیلی خوب داره پیش میره و پلاته خیلی خوشگله. ولی راویاش یکم تغییر لحن پیدا میکنن. عجیب بود برام. خودت عمدا اینکارو کردی یا از دستت در رفت؟ شخصیتات خیلی خوبن و هرکدوم یه هویتی دارن که آدم حس نکنه که داره ورق باطله میخونه. بوس بهت اصن دی:

    در کل میشه گفت یذره جای کار داره. یه ویرایشه احتمالا نهایتش. ازین به بعدم قول میدم بخونم همش رو:) منتظر ادامشم.



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  11. 2 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  12. #16
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    315
    تشکر
    826
    تشکر شده : 2,040 بار در 366 پست
    آقا دمت گرم و اینا...

    یکی اینکه تکلیفت با دیالوگات روشن نیست، می خوای عامیانه بنویسی یا کتابی؟ این یه خرده حس من رو متشتت ! کرد.
    رفتار پدر محمد باهاش وقتی پسره از مخفی گاه در می آد قرن بیست و یکمی ئه، یه بار دیگه برو تو کنه مطلب سعی کن رفتار پدری رو که می خواد مهربونی کنه و مال قرن مثلا چندم هجری ئه بازسازی کنی. این مکالمه رفاقت آمیز به نظرم خیلی مدرن اومد.
    باسن رو بکن مقعد سلطان به نظرم.
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  13. 3 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


  14. #17
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    21st June 2015
    نوشته ها
    126
    تشکر
    438
    تشکر شده : 620 بار در 130 پست
    من به دو دلیل اینو آروم آروم دارم می‌خونم و نتیجتاً تا راهی شدن محمد خوندم فقط:
    ۱. دلیل موقرانه‌ش اینه که روایت خیلیییی خوبه و دلم نمیاد اصلاً که سرسری بگذرم ازش. باس درست گیرنده‌های چشایی‌مو به مرحله‌ی تحریک‌ناپذیری مطلق برسونه:دی
    ۲. تنبلم:/
    ولیکن چقدر که لذت‌بخش و خوب و از این صفتای «جواب: مرسی» بود. از PTSD ذاتی چشم‌زردها (ریلی؟:دی) تا راوی که اتفاقاً من خیلی ازش راضی بودم (سلیقه) -و منظورم از راوی همیلتون هم هست البته- و جاکاپور et al حتی! و واااای پنجره‌ی موقعیت که امیدوارم کرد به اینکه یه کامن سنس باشه؛ بشخصه بعضاً در پیاده‌شدن(!) از پله‌برقی هم با این پنجره‌ی موقعیت روبه‌رو می‌شم که آیا پیاده بشم یا نشم:/
    راوی رو می‌گم که خیلی خوب بود چون مثلاً برمی‌گشت می‌گفت: بذارید قیافه‌ی کاراکترمو نگاه کنم تا بهتون بگم چه احساسی داره یا به اون اندازه‌ای که لازم بود برای همیلتون بودنش، به جای اینکه بگه یارو مثل سگ از سگ می‌ترسید مثلا، می‌گفت امام مبتلا به ساینوفوبیا هستن (که بعضی دوستان شاکی می‌شن ازش به عنوان فخرفروشی یا هرچی!) یا حتی در قسمت مخاطب قراردادن ابن‌سلام می‌گفت با خودت گفتی «طفل جن صدای قاطر می‌دهد. این صدای آدم است» که می‌شه به عنوان مونولوگ دلچسبم ازش تقدیر کرد حتی. البته جدا از اینکه این تغییر لحنا آزمایشی بوده‌باشن یا نه، آزمایش بد به مذاق خواننده (من) ممکنه خوش نیاد و مثلاً وقتی پاراگراف اینطوری شروع می‌شه که: ابن سلام یادت هست که فلان، ممکنه دلم تنگ شه برای همیلتون یا شخص مجهول اول. در مورد همین شخص مجهول اول یه چیز دیگه که شاید سلیقه‌ای باشه اینه که مثلاً وقتی میاد و آه‌کشیدن زردچشمه رو برامون تعریف می‌کنه، اینجوری می‌گه که مثلاً انگار پرنده باشه روی شونه‌ت و الخ (تازه یه بار دیگه هم ارادت خودشو به پرنده در جای دیگه‌ای اعلام می‌کنه)، تصور من خواننده اینه که راوی داره زیاد از حد خودشو نشون می‌ده و اصلاً چه بسا ماسکه می‌کنه اون کاراکتر اصلی رو. منظورم اینه که بیشتر از اینکه این جمله شرح حال زن در حال مرگ باشه، تفسیر راویه از موقعیت. در صورتی که اگه راجع به شخص ثالثی صحبت نکنه و نظرش رو حتی روی همون کاراکتر اعمال کنه، نقش خودش کمرنگ‌تر می‌شه و این، فکر می‌کنم فکر می‌کنم (اکو داره:دی) که بهتره. مثال دیگه‌ش در مورد کاربرد دوباره‌ی الهه‌های انتقامه که تأکید زیاد از حدش یه ذره ناخوشاینده.
    اونجایی که می‌گفت سفینه میاد روحا رو جمع می‌کنه من سر از پا نمی‌شناختم:دی به علاوه‌ی فراموشی همگانی زردچشما از روشای های‌تک.
    یه جای دیگه هم بود در حد یه جمله‌ی کوتاه که «دست نجنبانی، سگکان می‌خورندش»: [خدایا به من کمک کن بفهمم چی می‌گم خودم!:دی] اینجا انگار یه وضعیت ترنزیشنالی هست توی لحن که معلوم نیست قدیمیه، جدیده، اصلاً واقعاً منظورش از خوردن اینه که می‌گیرن تیکه‌پاره‌ش می‌کنن یا نه. نهیب خوبی نیست که آدم به خودش بزنه، حالا تو هر زمان و با هر کالچری:/ دقیقاً برعکس اون قبلیه که اون صدای قاطر می‌ده، پس بچه‌ی جن نیست. اینجا جمله‌هه یکم قاب خالیه، با کمبود اون مفهومی که نویسنده احتمالاً در نظر داشته.
    البته من سواتم دیگه انقدر نمی‌کشه که کامنت درست و حسابی بذارم و اصلاً بالقوه هم نمی‌تونم:دی چون داستانای اینقدر خوبو فقط می‌شه یه جمله‌شونو پیدا کرد و بهش ایراد بنی‌اسرائیلی گرفت:دی جالب‌تر اینکه در صورت برقرار بودن دو شرط بالا هم، جرأتشو نداشتم:دی
    من بقیه‌ داستانو برم یواش یواش بخورم:دی
    + یه سوال فنی هم دارم که درجه‌ی سوم مرگ چشم‌زردا رو فقط من نفهمیدم یا چی؟:دی

  15. 3 کاربر از پست ramonaQuimby تشکر کرده‌اند .


  16. #18
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,754 بار در 394 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ramonaQuimby نمایش پست ها
    + یه سوال فنی هم دارم که درجه‌ی سوم مرگ چشم‌زردا رو فقط من نفهمیدم یا چی؟:دی
    نیست اصن :)) یعنی راستش گذاشتم و حذف کردم. حس کردم بهتره که نباشه. تکنیک نمی‌شه اسمش رو گذاشت صرفاً خواستم اذیت کنم خواننده رو و این مدل اذیته بازم هست از قضا :دی در مورد تغییر لحنه هم موافقم آقا موافقم. شما ممکنه دلتون برای راوی اولیه تنگ بشه. ولی روایته یه طوریه که یک راوی به نظرم براش جواب نیست واقعاً. یعنی بنده قصد فخرفروشی ندارم اصن خدا منو ذلیل کنه. منتها روایته به نظرم دینامیک خوبی داره و یه دستش توی اینه و یه دستش توی اونه و یه سری دست اضافه هم داره که جاهای دیگست. اینطوری خلاصه به‌الاجبار چارتا راوی استخدام کردیم براش.
    نظرت خیلی دلگرم‌کننده بود امام کوئیمبی. بخون بازم نظر دقیق این مدلی خط به خط بده و من بهره بردم از اشکالاته که گرفتی. اون جا خوباش هم مرسی :دی

    ***

    Then out spake brave Horatius,
    The Captain of the Gate:
    To every man upon this earth
    Death cometh soon or late.
    And how can man die better
    Than facing fearful odds,
    For the ashes of his fathers,
    And the temples of his Gods
    توماس بابینگتن ماکلی

    چون فضا بی‌انتهاست هر دم بستر رویدادیست. چه کسی می‌دانست یا می‌توانست حدس بزند که صعود اچ ام اس داروین به سوی دیگر کهکشان توأم خواهد شد با باز شدن دروازه‌های جهنم و سرازیر شدن هیولاها به جهان ما. ولی چون فضا بی‌انتهاست هر رخدادی در آن محتمل است. محتمل است جایی در جهان ساحر‌الامواتی دروازه‌ای به ابعادی دیگر بگشاید و اهریمنانی را به جهان ما بیاورد. محتمل است که هیولاهای مذکور در فضای بی‌انتها به پیش بروند و محتمل است به هر سیاره که می‌رسند ویرانش کنند و ساکنانش را ببلعند و سیاره را هضم کنند و وسیع‌تر شوند. و محتمل است یکی از این هیولاها که عقرب‌مانند اما بی‌کران است و در وسط تنش دهانی مکشی دارد و ردیف‌های بی‌انتهای دندان و شاخک‌های بیرون از شماره سر راهش به شهر شناوری برسد که هیوبریس پیر فرمانده‌اش است. محتمل است در هم فرو روند. محتمل است هر دو نابود شوند.

    در آن روز موعود که هیوبریس که حالا پیر پیر شده بود سفینه را به مقصد میافارقین گسیل می‌دهد و با خدمه‌ای نیم میلیون نفری راهی سفری برای فتح کلنی‌ای تازه در یکی از سیاراتش می‌شود، دروازه‌هایی به جهنمی نامعلوم گشوده می‌شوند و هیولاهای نام‌نابردنی به جهان ما سرازیر می‌شوند. موجوداتی که اندازه‌شان در خواب‌های شباهنگام ما نمی‌شود بگنجد. تصور کنید در پهنه‌ای وسیع ایستاده‌اید و تا چشم کار می‌کند پهنه‌ی بی‌انتها ادامه دارد و در آن‌جا که آسمان به زمین می‌رسد نقطه‌ای می‌بینید که با سرعتی هرچه تمام‌تر به سمت شما بیاید. و این نقطه براثر نزدیکی بزرگ‌تر شود. آن‌گاه که به بالای سر شما برسد همه‌ی آسمان را تا افقی که از آن آمده در بر بگیرد و سپس تا افقی به همان اندازه در چهار جهت گسترده باشد. بدنش همه چهره‌هایی هیولایی و تنش همه صورت‌هایی مضرس از مرگ و بی‌هوشی و بی‌حاصلی و خاصیتش کابوس باشد یعنی هرقدر در هر طرف با پاهای افلیج انسانی‌تان بدوید باز نتوانید ازش دور شوید. آنقدر بدوید که دهانتان خشک شود و جنون بر فکرتان غالب شود ولی هنوز از مرکز کابوس دورتر نشده باشید و کابوس مثل دست‌های کودکانه‌ای پس پاهایتان را در آغوش بگیرد و شما را با تندی جانیانه توی مرکز خودش بکشد که سیاه‌چاله‌ایست از نبودن. از وجود نداشتن. انگار هرگز از ابتدا پا به هستی نگذاشته باشید. و چون توی نیستی‌اش هضم شدید معشوقتان و مادری که زاییدتان هم فراموشتان کند. هیوبریس در دم آخر جنونش در چشمان چنین نبودنی خیره شده بود و نبودن هم با چشمانی ناباشنده، دژم، دریده، در چشمان هیوبریس نگاه می‌کرد. و پایان کارش این بود که چطور سکان داروین را به دست گرفت و چطور همه‌ی آن عظمت بی‌منتها را در دل آن عظمت دژخیم فرو برد و پایان کار هر دو نایل به جنون و درد بود و چه می‌دانید از سرنوشت آن نیم میلیون ارواح که در شکم آن اوروبوروس دفن شدند. چنان که گویی هرگز نبودند. گویی معشوقشان یا مادری که زاییدشان هم فراموششان کند.

    نیم میلیون نفر گیاه‌شناس و اقیانوس‌شناس و زلزله‌نگار و مهندس سازه و شمشیرزن قهار و متخصص تخمیر شیر و نابغه‌ی پرورش اسب و استاد مطالعات مذهبی و کارشناس کانی‌های قیمتی و افسر محافظ کشتی و مسئول ساماندهی لوله‌های فاضلاب. که همه تا ساعتی پیش در کابین‌های فلزی کوچکشان خوابیده بودند یا در راهروهای تا همیشه ممتد داروین گام می‌زدند. در آزمایشگاه‌ها یادداشت‌هایی برمی‌داشتند و در پایانه‌های شخصی‌شان ذخیره می‌کردند. یا در میان مجموعه‌ی بی‌نظیر ژئودهای به نمایش‌گذاشته شده در یکی از هزاران عرشه‌ی کشتی غرق تماشا بودند. یا آن‌ها که توی نماز‌خانه‌های صومعه‌های کشتی سرود مذهبی‌شان را قرائت می‌کردند و از خدا طلب مغفرت می‌کردند و از موکلان می‌خواستند که سفرشان را برکت دهند که به بنای صومعه‌ای تازه در کلنی جدید‌الکشف نایل آیند. وقتی دروازه‌های جهنم را یک نکرومنسر در گذشته باز کرد و براثر یک لوپ زمان-مکان، هیولاهای شنیع‌المنظر به واقعیت جهانشان راه یافتند، همگی دچار نوعی سرگشتی شدند.

    شاید دارم داستان را بد برایتان تعریف می‌کنم. شاید نباید از اینجا آغاز می‌کردم. خواننده چطور می‌شود به این لحظه‌ی بی‌نظیر بازنگشت. لحظه‌ای که هیوبریس در کشتی‌ای که بیشتر ساکنانش به زامبی‌هایی سایه‌زده تبدیل شده‌اند و او شجاعانه در آخرین لحظه تمامی کشتی را در شکم هیولای اوروبوروس فرو می‌کند. تصور کنید که هیوبریس جوان به دنبال گنجی که طالبش بود در تاریک جاهای جهان در دخمه‌های بسیار به پیش می‌رود و آن گنج شایگان که مقصودش بوده را البته می‌یابد و با استفاده از آن گنج به ادمیرال پیری بدل می‌شود که در نهایت باید بین مرگ و استیصال یا مرگ و شجاعت یکی را انتخاب کند.

    در حالی که زارها از بین سایه‌ها بیرون می‌زنند و از دهان مسافران کشتی به درون می‌روند و تن‌هایشان را مسخر می‌کنند، هیوبریس شمشیرش را تا دسته در شکم افسر راهبری کشتی می‌کند و جسد بی‌جانش را به گوشه‌ای هل می‌دهد. سپس پایانه‌های ماتریس ناوبری را در سوکت‌های گردن و مچ‌ها فرو می‌کند و وارد فضای کنترل فضاپیمای مدل کلاسوس می‌شود. پیام خوش‌آمدید فرمانده اورئالیس را وحشیانه کنار می‌زند و با حرکات ذهنش فضاپیمای بدین را به سمت شکم اوروبوروس نشانه می‌رود. و بعد با تمامی نیروی ذهنی‌ای که در خود سراغ دارد سفینه را با نهایت سرعت در زاویه‌ی مناسب به پیش می‌راند. اینطور می‌شود که سفینه به درون شکم هیولا وارد می‌شود و مایه‌ی خون و لنف مانند درون نای‌رگ‌های هیولا به مثابه گوی‌هایی حباب‌طوری در فضا پراکنده می‌شود و هیولا در رفلکس‌هایی ناخواسته تن بی‌کرانش را به دور فضاپیمای مدل کلاسوس حلقه می‌زند و هر دو بر قمر آبسقوروس فرود می‌آیند همچون شهاب ثاقبی که فرشتگان به دل سیاه دیوی نشانه روند و همچون که دروازه‌های بهشت مکنون گشوده شود و این دو شیطان‌وار از درگاه حق تعالی رانده شوند. یا یک همچین تعابیری.

    خلاصه خواننده. دو شیطان لعین روی سطح آبسقوروس فرود آمدند. اوروبوروس که وظیفه‌ی به یغما بردن کهکشانش زود هنگام برچیده می‌شد و اچ ام اس داروین که طومار حیات کوتاهش نه در میافارقین که در سرزهر بر هم می‌آمد. در آخرین لحظات پیش از آن‌که بدن هیوبریس به خاکستری تفکیک‌ناپذیر بدل شود، او نسخه‌ای از تمامی خاطراتش را در کامپیوتر مرکزی سفینه ذخیره می‌کند و سعی می‌کند از آنتن فرستنده‌ی اچ‌ام‌اس داروین این خاطرات را مخابره کند. اما ورود به جو متراکم آبسقوروس با سرعتی چنان باعث می‌شود فرستنده‌های کشتی از فعالیت باز بمانند. خاطرات هیوبریس در مدارهای کشتی به چرخشی بی‌حاصل محکوم می‌شوند و گنج شایگانش چنین که روایتش رفت ابتر می‌ماند.

    ***

    آقا این یه امتحانی در تغییر لحن بود. ببینید آزاردهنده شده بازم؟ یا بیشتر آزاردهنده شده؟
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  17. 5 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  18. #19
    مدیر انجمن

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    440
    تشکر
    2,459
    تشکر شده : 1,787 بار در 522 پست
    من چون خیلی ادم خفنیم واسه هر قسمت یه نظر سمتت پرتاب می کنم
    این نظر پارت جدیدِقیدیمی ای که گذاشتی:
    اقا به نظرم راویه این جا خیلی باحاله، این که کامنت پرتاب می کنه تو قضیه رو من دوس داشتم، این که اخر این پارت یه بخشی از داستان رو پیش پیش لو داد رو دوس داشتم، لحنش به نظرم برای داستان گویی بد نبود، یعنی جذاب نبودها، منتها بد هم نبود. یعنی مثلا به نظرم یه نسخه دسته دو از راویه کاتاناگاتاریه، چون لحن طرف تو اون انیمه خیلی خوب بود(حالا اینم قابل بحثه که خوندن لحن با شنیدش فرق داره و اینا) به نظرم کاری که می شه برای بهبود این لحن کرد اینه که یه کم به راویه شخصیت بدی، منظورم ابه هیچ عنوان این نیست که راویه شخصیت داستان بشه یا هرچی ها، منظورم اینه که اگه قرار راویه اینطوری باشه و مثلا لحن سوییچ کنه، یه کم پرداخت کنی راوی رو برای خودت(و نه برای ما) و طوری داستان رو از زبانش روایت کنی که منحصرباشه به همین راوی. مثلا کامنتایی که قرار بده وسط داستان رو همیشه یه جور خاصی یا یه جاهای خاصی بده، یا برگرده خودش رو نقل قول کنه یا از این قرطی بازیا. شاید که پیشنهاد مزخرفی باشه ولی می شه ترایش کرد.
    نکته دیگه ای که بولد بود واسه من این بود که اومده بودی جای اجزای جمله رو جا به جا کرده بودی چندجا که از قضا کار کولی می تونه باشه... منتها سخته به نظرم برای هر فارسی خونی که عادت بکنه بهش. اره خب فلانِ خواننده ای که نمی خواد عادت کنه و این نوشتهه مال توست و هرطوری بخوی می نویسیش منتها در نظر بگیر که ممکنه خوانندهه نا راحت بشه. ولی من به شخصه با این کار حال کردم و به نظرم هم خوبه که ادامه بدیش، مادامی که خوب و دقیق بچینی اجزای جملهه رو کنار هم.
    دیگه بقیه ی چیزایی که به ذهنم می رسه به نظرم تو این نقطه ارزش گفتن ندارن، چون قبلا گفته شده.
    یه چیزی هم در مورد خود داستان بگم، حالا نمی دونم فصل قبلی تموم شده بوده و این پارتای جدیدی که گذاشتی افصل جدیدن یا چی، منتها اگه ادامه همون پارت قبلین، به نظرم کار خوبی نکردی که کات دادی اون صحنه رو یهو اومدی فلش بک زدی رو این جا. بدجایی فلش بکه رو زده و بد لینک کردی قضیه رو.
    ضمنا مدل ترس پسره و این که یه مدت سرجاش خشکک زده بود و اینا نمی دونم چرا به نظرم انیمه ای بود دی: کول دی:
    پارت بعد رو هم می خونم ونظراتی چند هم سر اون پرتاب می کنم دی:
    گامباته سنپای
    : kaiki
    The fake is of far greater value. In its deliberate attempt to be real, it's more real than the real thing.
    ***
    Even if the truth is as one suspects, it may still be worthless.
    ***
    Just as there isn't a problem that can't be solved by being right, there isn't a problem that can't be solved by money.
    ***
    “Have Suspicions,not Faith”
    : kumagawa misogi
    「Humans are born with no purpose, live for no reason, and die for nothing. Because this world is pointless, and our lives are aimless.」

  19. 3 کاربر از پست Kumagawa تشکر کرده‌اند .


  20. #20
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    173
    تشکر
    594
    تشکر شده : 606 بار در 204 پست
    سلام.
    آقا من چون از داستان عقب بودم به مقدار زیادی، اول نظرمو درباره پست 10 میگم و بعدش پست 12 :دی

    آقا این رویاهای یارو محمد خیلی باحال از آب در اومده بود. یعنی توصیفای دقیق و گیرا عالی به این صحنه جون بخشیده بود. ضمن اینکه صحنه هایی که محمد میدید از دید همین یارو هیوبریس خیلی خوب و خلاقانه بود، مثل وحشت هیوبریس از گداها یا ریچوال زار ها. هرچند باید اعتراف کنم صحنه گدا ها و فرار محمد ازشون یکم... کم بود به نظرم... یعنی اون وحشته رو درست و حسابی منتقل نمیکرد و دلیلش رو هم درست و حسابی نفهمیدیم، خیلی سریع جمع شد صرفا. ضمن اینکه یه نکته ای که به چشمم اومد این بود که صحنه رویاهه از بقیه داستان کاملا جدا به نظر می‌رسید که خب، من خیلی خوشم نیومد از این مورد. یعنی طوری که وسطاش کلا بحث اصلی رو فراموش کردم و اینکه در اصل چی بود و چی شد و اینا... ضمن اینکه هیوبریس یکم ناگهانی پرت شد وسط داستان و شاید بهتر بود قبلش یه فورشدوینگی چیزی هم میداشت و اینا. شایدم دارم چرت میگم! D:
    ولی کلا صحنه هه لذت بخش بود و اینا... ایول
    من باب پارت بعدی:
    آقا اول اینکه قضیه توهم های محمد و اون یارو اچ‌ام‌اس داروین رو ول کردی و برگشتی بچگی (تر!) های محمد اول یکم تو ذوقم زد. ولی الآن به جزئت میگم این پارت از قبلیا باحال تر بود و من بیشتر لذت بردم ازش. هرچند پراکندگی ای که داره تو داستان به وجود میاد ممکنه آزار دهنده بشه، امیدوارم از اینی که هست پراکنده تر نشه. اون یارو مراسم اعدام هم عالی بود... و همچنین شیث... شخصیت جالبی بود. یه نکته عالی دیگه اون تضاد بین چیز های قدیمی و سنتی با تکنولوژی هست که واقعا لذت بخش بود تو این قسمت. یعنی قشنگ باهاش حال کردم. مثلا اینکه تو داستان از اعدام های قرون وسطایی و اسب و دخمه و کاروان و در عین حال از گوی بیونیک و فرودگاه حرف زده میشه، تضاد خیلی جالبی رو به وجود میاره تو فضا. واقعا حال کردم با این مورد.
    پارت آخر:
    آقا این پارت خیلی جالب بود به نظرم. یعنی تغییر خوب و جالبی در فضا و اتمسفر داشت تنوع خوبی رو به همراه خودش داشت. توصیف ها خوب و عالی بودن؛ مخصوصا پاراگراف دوم و سوم... شاه پاراگراف بودن حتی :دی. اون فاز وحشت کیهانی توی پاراگراف دوم و توصیفات پاراگراف سوم که یه فاز "آدما چقدر کوچیک و بی ارزشن" لاوکرفتی طوری داشت عالی بود. من خیلی حال کردم. منتها در همین حال برام درباره دلیل موجودیت پارت قبلی سوال پیش اومد. اینکه فازش چی بود و قرار بود چیکار کنه. نمیدونم، نقشه ای براش داری یحتمل! :دی
    درباره تغییر لحن، به نظر من خیلی فرقی به حالش نداره :دی. یعنی یه تویستی بود تو روایت... خیلی هم خوب و عالی. تنوع خوبی هم میده به داستان. اونقدرا بیگ دیل نبود به نظرم. :دی

  21. 2 کاربر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند .


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •