هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 35
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    368
    تشکر
    1,005
    تشکر شده : 1,779 بار در 399 پست

    Cool کمپین d&d اول: ۴ کلید پادشاهی.

    دوستان ما تقریباً هر هفته جمعه‌ها ساعت بعد از ظهر جمع می‌شیم و دی اند دی بازی می‌کنیم. در مورد این که دی اند دی چیه من توضیح مبسوط خواهم داد منتها الان من تاپیکش رو می‌زنم که بچه‌ها بیاید و در مورد نقشایی که بازی کردید و شخصیت‌هاتون صحبت کنید.

    الان دو جلسه از کمپین این دفعه‌ی ما گذشته و بچه‌ها قرار شده برن یک کلیدی رو پیدا کنن ولی فعلاً توی نکروپولیس زیر شهر و در محاصره‌ی اجساد مردگان قرار دارن. این که در آینده چه اتفاقی براشون خواهد افتاد کسی نمی‌دونه.

    من از همه دعوت می‌کنم توی جلسات حضور داشته باشن حتا اگر به عنوان تماشاچی. بسیار تفریح لذت‌بخشیه و خیلی هم خواهید خندید و خوش می‌گذره. هیجانش هم بالاست. هر هفته من سعی می‌کنم آپدیت کنم این تاپیک رو با همکاری بازیکن‌ها

    فعلاً بگم که یه جادوگر داریم که کوماگاوا ست اسمش. یه اسسین داریم به اسم بلک هند گوتارد. یه جنگ‌جوی نجیب‌زاده هست به نام واکر. یه دارک لرد هست به نام دارک‌هارت و شاگردش به اسم سروین :))
    یه مهندس داریم که اسمش دوین هستش(با بازی مهراد) و یه پالادین قدرتمند به اسم مارکوس(با بازی سهیل) یه دزد ماهر هم داریم به اسم هارلون (با بازی زهرا)
    یه شارلاتان داریم که جنس خراب همش به بچه‌ها می‌فروشه به اسم عبدالجبار شهروند درستکار(با بازی فرزاد خلیلیان) و هیچ قدرت خاصی هم نداره. یه خواهر زاده داره این آقا به اسم عبدالصادق که در آخرین حمله‌ی زامبی ها کشته شد و روحش اسیر دست دارک‌هارت شد.
    شما هم می‌تونید توی بازی شرکت کنید ها... بیاید همینجا ثبت نام کنید تا با گروه ماجراجوهای ما همراه بشید.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  2. 13 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    245
    تشکر
    1,975
    تشکر شده : 829 بار در 330 پست
    چیزه اینجانب علی آر بی ان (ملقب به ربنا) عبدالصادقی بودم که زامبیای نامرت کشتنم و الان گوستی در اختیار ارباب دارک هارت هستم. کلا نقش جاسوسی دارم و تو این نقش جدیدم تا اربابه از قوطیم درم نیاره توانایی انجام کاری رو ندارم:)) و خب ملت بیاین این جلسات دی اند دی رو. خیلی خوش میگذره.
    و خب جهت کامل کردن حرفای آقای فرزین:
    جلسات دی اند دی هر جمعه بعد از ظهر با هدف تفریح و سرگرمی برای اعضای فروم برگزار می شود. اگر می خواهید در جلسات ما شرکت کنید در ابتدا باید نرم افزار Teamspeak را ازاینجا ([ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]) دریافت کنید و پس از دریافت و نصب برنامه و با باز کردن آن در گوشه ی سمت چپ بالا روی تب connection کلیک کنید و گزینه ی connect را انتخاب نمایید. سپس یوزر نیم را وارد نمایید. در نوار مشخص شده ی Address آدرس سرور هزارتو یعنی (1000tu2.myts.ir) را وارد کنید و در نوار پسورد هم رمز سرور یعنی (1928) و سپس connect را انتخاب کنید.
    ویرایش توسط ali rbn : 9th December 2016 در ساعت 09:53 PM



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  4. 7 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    26th June 2015
    محل سکونت
    هپروت
    نوشته ها
    308
    تشکر
    1,267
    تشکر شده : 1,485 بار در 417 پست
    اینم بنده:-"

    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    There's someone in my head but it's not me

  6. 9 کاربر از پست sarvin تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    21st November 2014
    نوشته ها
    306
    تشکر
    1,085
    تشکر شده : 1,196 بار در 329 پست
    توی تونل وحشت انگیز شهر دورف ها، چند تن به دنبال آرتیفکت گم شده می گردند. لرد تاریکی و روح چموش اسیر در گوی بلورین به همراه شاگردش، سروین، همراه گروهی شده ند از عجیب ترین جنگجویان و جادوگران. آدمکش زبردستی به نام بلک هند گوتارد، و یار گرمابه و گلستانش، کوماگاوای سحرانگیز، همراه با واکر، جنگ جوی قوی جثه ی شمشیر به دست، هارلون، دزد کماندار، و مارکوس پالادین پتک به دست، ماجراجویان ما هستند. در کنارشان مهندس صنعتگر، دویین در ساخت اشیا کمکشان می کند و شارلاتانی به نام عبدالجبار و خواهرزاده اش عبدالصادق دشمنان را گمراه میکنند.
    توی ماجراجویی های این گروه همراهیشان کنید و ببینید چه بر سر لرد تاریکی دست بریده می آید، کوماگاوا چطور از افسون هایش استفاده میکند و آیا امیدی برای رهایی از هیولاهای سهمگین دنیای دی اند دی وجود دارد؟ میتوانید مبارزات این افراد با گروه زامبی ها و موش های گرسنه، گارگویل ها و هیولاهای بی صورتی که در ترسناک ترین رویاهایتان هم ندیده اید را طبق برنامه ی جمعه ها بشنوید.

    enough gimmick

    خب شخصیت من اون نجیب زاده ی جنگجو، واکر بود. بعد از کشته شدن خونواده م با یک اتهام دروغی، شمشیر پدرم رو به ارث بردم؛ شمشیری که همچنان معماش برام لاینحله...
    این منم:

    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    این هم تصویری که گویای شکل و شمایل ماها -مخصوصا دارک هارت- توی بازی رول پلی مون هستش.
    ویرایش توسط walker : 9th December 2016 در ساعت 10:25 PM

    .No man can surpass his own time, for the spirit of his time is also his own spirit
    Hegel
    تو وبلاگم مشتاقانه منتظر نظراتون هستم:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

  8. 8 کاربر از پست walker تشکر کرده‌اند .


  9. #5
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    181
    تشکر
    631
    تشکر شده : 624 بار در 212 پست
    خب، خب!
    من دوین هستم. (Dviin)
    مهندس صنعتگری که در چهل سال سن داره. سلاح اصلیم یه کمان زنبوریه که باهاش میتونم تیر های معمولی، انفجاری و سمی شلیک کنم. همچنین به تله و بمب های دودزا هم مجهز هستم...
    عکسمم اینه: (عکس بهتری پیدا نکردم :دی اون خنجره رو هم ایگنور کنین. وجود خارجی نداره :دی)


    همین دیگه :دی

    ویرایش:
    خب... منم یکم بیشتر از خودم بگم! :دی
    من در یکی از روستاهای بی‌شمار انسان ها به دنیا اومدم. از وقتی که یادم میاد مادری نداشتم و پدرم مردی خشن بود و همیشه با من بدرفتاری می‌کرد. تنها کار خوبی که پدرم برام کرد این بود که صنعتگری و ساخت و ساز رو ازش یاد گرفتم. (به دلیلی بیگاری که از من می‌کشید) علاقه زیادی داشتم که از روستا برم بیرون و دنیای اطراف رو ببینم ولی پدرم نمی‌ذاشت و اگر می‌دید که حتی بدون اجازه دارم از خونه می‌رم بیرون تنبیهم می‌کرد.
    حدودا 13 ساله بودم که روزی داخل یکی از کاروان های درف ها قایم شدم و باهاشون از شهر بیرون رفتم. خوشبختانه اون درف ها من رو کم و بیش می‌شناختن و می‌دونستن در زمینه صنعت گری و مهندسی یه چیزایی بلدم. اونا من رو با خودشون به شهر درف ها بردن و یکیشون به اسم "الدرک" بهم اجازه داد که باهاش زندگی کنم. الدرک درف مهروبنی بود و به جرعت میگم تو اون 5 سالی که پیشش بودم بیشتر از پدرِ خودم برام پدری کرد. اون همچنین چیزای زیادی درباره مهندسی بهم یاد داد و کتاب های زیادی هم در این باره داشت که من ازشون بهره مند شدم.
    5 سال گذشت و به سن 18 سالگی رسیدم که یه روز از "الدرک" شنیدم مرد بدخلقی سراغ من رو می‌گیره. وقتی رفتم دنبالش با پدرم مواجه شدم. اون کلی راه رو از روستا تا شهر اومده بود. پیرتر و تکیده تر شده بود و بنا به دلایلی چند تا از دندونا و انگشتاش هم سر جاشون نبودن. ازش پرسیدم که برای چی اومده. معلوم بود از سوالم آزرده شده بود چون با خودش غرولندی کرد و گفت "مرسی از اینکه نگرانمی... احمقِ نمک نشناس."
    پس از مدتی جر و بحث متوجه شدم که لشکری از شیاطین در حال حمله به شهر های اطراف هستن و روستای ما هم توسط اون شیاطین از بین رفته. پدرم اصرار داشت که زودتر از این شهر برم اما من حرفش رو باور نکردم و درو به روش بستم.
    چند روز بعد پیش بینی پدرم به حقیقت پیوست و لشکری از شیاطین به شهر حمله کردن. من از این اتفاق شوکه شدم و از دست خودم به خاطر اینکه به حرف پدرم اعتماد نکردم عصبانی بودم. باورم نمی‌شد اون واقعا نگران من باشه... فکر می‌کردم همش بهانه ایه برا اینکه دوباره من رو برگردونه پیش خودش. کمان زنبوری ام را برداشتم و رفتم تا از شهر دفاع کنم. صحنه هایی اون روز دیدم که هیچ انسانی نباید تو زندگیش ببینه... جسد درفایی که اکثرا دریده شده بودن روی زمین ریخته بود. اعضا و جوارح داخلیشون همه جا پخش شده بود. حتی یه تیکه کبد نیمه جویده شده رو هم دیدم که یه دفعه از آسمون افتاد جلوم. شیاطین روی دیوار های ساختمان های شهر می‌خزیدن. در همین حال که ترس به جونم افتاده بود متوجه یکی از شیاطین شدم که در یک کوچه باریک جلوم وایساده بوده. احساس کردم قلبم از حرکت ایستاده. کمانم را به سمتش گرفتم ولی شجاعت شلیک نداشتم. بهم قبولانده شده بود که دیگر مرده بودم و امیدی به زنده ماندنم نبود. اهریمن به طرزی ناگهانی هجوم آورد و باعث شد هل شوم و ماشه را بچکانم. تیر به زانو اهریمن خورد اما او اهمیتی نداد و با چنگال های بلندش به من حمله ور شد. سعی کردم حرکتش را جاخالی دهم و تقریبا هم موفق شدم، اما چنگال برنده اش به چشم راست من اصابت کرد و برای همیشه از آن چشم کورم کرد.
    روی زمین افتاده بودم و به چشمم چنگ میزدم. کمانم از دستم به گوشه ای افتاده بود. اهریمن با حالتی تهدید آمیز به سمت من برگشت و آماده بود که کار را به اتمام برساند که ناگهان تیغه شمشیری از میان دو چشم و از دهانش بیرون زد و صورتش را به دو نیم کرد. جسد اهریمن که بر زمین افتاد متوجه شدم پدرم او را کشته بود. باورم نمی‌شد. هیچ وقت چنین تصوری از پدرم در ذهنم نداشتم. دستش را به سمت من گرفت و گفت: "بلند شو، پسر! اینجا جای موندن نیست." کمان زنبوریم را برداشتم و با هم از شهر بیرون رفتیم.
    بعد از اون هیچ وقت "الدرک" رو پیدا نکردم. وسط راه هم با پدرم دوباره به مشکل خوردم. با اینکه ازش متشکر بودم به خاطر نجات جونم، ولی از اینکه منتش رو سرم می‌ذاشت نمی‌تونستم تحملش کنم. برای همین از هم جدا شدیم. پدرم به شرق رفت و من هم راه شمال را در پیش گرفتم. در شمال به شهر بزرگی رسیدم و تصمیم گرفتم در آنجا کارگاه خودم را باز کنم. به لطف دانش درفی که بلد بودم و همچنین تجربه هایی که در راه کسب کرده بودم مهارتم در سطح شهر زبانزد عام و خاص شد و همین باعث شد توجه پادشاه شهر هم به من جلب بشه. از آن به بعد من برای پادشاه خدمات و ماموریت های زیادی را انجام دادم. تا اینکه پادشاه من به همراه پنج نفر دیگر مامور پیدا کردن پنج seal افسانه ای برای دروازه ای کرد که به تازگی پیدا و کشف شده بود.
    همراهان من عبارتند از: بلک هند گوتارد، واکر، مارکوس و زن عجیبی به اسم کوماگاوا

    well, that's all... i guess :D
    ویرایش توسط The Naïve Vigilante : 10th December 2016 در ساعت 04:12 PM
    Whatever happens on earth stays on earth

  10. 8 کاربر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند .


  11. #6
    مدیر انجمن

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    453
    تشکر
    2,478
    تشکر شده : 1,816 بار در 534 پست
    اسم:کوماگاوا
    نژاد:الف-انسان
    کلاس:میج
    اینتلجنس بالا، دکس متوسط، استرنج کم
    اسپل ها: فایربال، وینترگرسپ، مایند بلست
    +
    توانایی های بسیاری که جادوگران دارند!
    =======
    اهم اهم... کوماگاوا هستم جادوگر قضیه دی:
    بذارید تاریخچه زندگیم و برداشت خودم از اتفاقات این کمپین رو براتون شرح بدم...
    تا سن 6 سالگی کودکی بودم معصوم و معمولی. هرچند اگه بتونید، پاره پاره کردن اسباب بازی ها و هیچ پنداشتن جهان رو معمولی در نظر بگیرید. پدر و مادرم اونقدری اهمیتی ندارن که تو این جا بهشون اشاره ای بکنم، با این حال به نظرم زنده زنده سوزونده شدن مادرم(به جرم ویچ کرفت) نقش مهمی رو تو این که الان کی هستم بازی می کنه. یعنی خب به نظرم اگه شما هم کودکی 6 ساله باشین، اونهم با پیش زمینه ای که از زندگی دارین، و بعدش سربازای لرد سرزمینتون شما رو مجبور بکنن که بعد از تماشای تجاوزشون به مادرتون و سوزندنش بیگاری کنید، حال و روز بهتری نسبت به من پیدا نمی کنید. این یه نقاشی از موقعیه که بچه بودم...(پدرم نقاش ماهری بود)
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    تو معادن استخراج سنگ(که ما مرتدها رو می بردن تا ازمون بیگاری بکشن) بود که من به قدرت درونی خودم پی بردم. تا 12 سالگی اونقدری ماهر شدم که بتونم از معادن فرار کنم و به یه سرزمین دیگه مهاجرت کنم. درکمال تعجبم، سرزمینی که به اون مهارجت کرده بودم، جادوگری رو کاری شنیع نمی دونستن و تو این سرزمین جدید بود که آرکین مستری قدرت درون من رو حس کرد و من رو به آکادمی آموزش جادو برد. تا 20 سالگی اونجا به آموزش جادو پرداختم و به رموز جادوی المنتال دست پیدا کردم، اونچنان که با این سن کم به استادی کامل تو ورد "فایربال" رسیدم! تو همین زمان بود که به خاطر تعمق فراوان و فرو رفتن در عوالم جادو، کم کم مسائل بی ارزشی مثل جنسیت و اینطور مسائل برام رنگ باختن و من به چیزی که الان هستم تبدیل شدم. یک ترپگینه(بر وزن گرگینه). وقتی به سن 20 سالگی رسیدم علی رغم میل استادانم اکادمی رو ترک کردم و شروع به جهان گردی کردم. ماجراهای زیادی برام پیش اومد، از ملاقات موجودی خدای گونه و عظیم در دریاهای دور دست، تا دست و پنجه نرم کردن با تمپلارها.
    این هم عکسی از دوران تحصیل در اکادمی:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    بعد از مسائل و مشقت های فراوان، به درگاه پاداشاهی در شمالی ترین نقطه ی زمین رسیدم. پادشاهی بود قدرقدرت و پرهیبت. بعد از این که دختر پادشاه رو از دست افسونی که ساحره ای بدطینت بر روش گذاشته بود رهانیدم(!) پادشاه من رو به خلوت خود فراخواند. در آن جا بود که با بلک هند گوتارد، دویین، واکر و مارکوس آشنا شدم. پادشاه ما پنج نفر رو جمع کرده بود تا رازی را با ما درمیون بذاره، گویا دروازه ی ورود به جزیره ای که آب حیات در اون قرار داره رو در شمال پیدا کرده بود، منتها برای باز کردن این دروازه باید پنج مهروموم جادویی رو جمع آوری می کردیم تا بتونیم دروازه رو باز کنیم. پادشاه از ما پنج نفر(زبده ترین افرادی که دردسترش بودند) درخواست کرد تا این پنج مهر و موم رو پیدا کنیم و براش بیاریم. در عوض پاداشی درخور(به احتمال خیلی زیاد آب حیات؟) به ما اعطا می کرد.
    عکسی از این دوران:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    پس از این بود که ما پنج نفر سفرمون رو شروع کردیم و به جست و جوی این پنج مهر و موم پرداختیم.
    پرس و جوهامون و اطلاعاتی که خود پادشاه در اختیار ما گذاشته بود، ما رو به شهری رسوند(که هنوز هم که هنوز اسمش رو نمی دونیم :| ) که جنگ داخلی درونش جریان داشت. جنگی بر سر اختلاف طبقاتی و نژادپرستی. انسان ها زیرپرچم دوفن، رهبرشیطانی اشون، در حق دوارف ها(ساکنین اصلی این شهر) ستم می کردند و از هیچ چیزی دریغ نمی کردند. پس از رسیدن ما 5 نفر به این شهر تصمیم گرفتیم در مسافرخانه ای اتراق کنیم و در این بین هم مارکوس به همراهی دوین به کلیسای شهر رفتند تا به عبادت بپردازند. در این زمان بود که من و واکر با چرب زبونی و خوش تیپی ذاتی، و بلک هند با مخفی کاری، اطلاعاتی از شهر جمع اوری کردیم. در همین حین هم مارکوس و دوین از طریق پدر روحانی با خبر شدند که وقعا شی مرموزی در این شهر وجود داره و حتی مضاف بر این، هر 100 سال یک قهرمان رو به زیر زمین می فرستند تا این آرتیفکت رو پیدا کنه. اسم این شئ جام مقدس بود! اخرین فردی هم که به دنبال این جام رفته، شخصی به اسم(...) می باشد که هنوز که هنوز است خبری از او نیست! به نظر می رسید هدف ما هم همین باشه. وقتی مارکوس و دوین این اطلاعات رو فهمیدن به سرعت به سمت مسافرخانه ای که من و بلک هند و واکر درش ساکن بودیم اومدن تا اطلاعات رو با ما درمیون بذارن. اما بلک هند که با زیرکی تشخیص داده بود که یکی از مشتریان مسافرخانه مشکوک به نظر می رسه، وقتی که من و واکر درحال استراحت بودیم، مخفیانه اون شخص رو دنبال کرد تا اطلاعاتی بدست بیاره.
    قبل از این که به باقی ماجرا بپردازم لازم می دونم فحشی نثار اون شخصی کنم که تمام پول های مارو به فنا داده بود :| شما حساب کن 5تا یاروی خفن از پادشاه فاند می گیرن که برن به یه کوئستی، بعد یکی از این احمق ها ور می داره پولا رو همون روز اول به فنا می ده :| ما با 40 تا سکه نقره وارد مسافرخونه شدیم و صاحب اونجا کم مونده بود بزنتمون...اگه به خاطر زیرکی من نبود که تونستم یکی از گارسون های مسافرخونه رو مجذوب زیبایی خودم بکنم، بدون شک مسافرخانه چی ما رو فحش می داد!
    عکسی از من درون مسافرخانه:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    بریم سر باقی ماجرا.
    وقتی دوین و مارکوس به ما رسیدن و اطلاعاتشون رو باهمون سهیم شدن، بلک هند هم سر رسید و اطلاعات نابی رو با ما در میون گذاشت. گویا دوفن، چند دهه ای می شه که در جلد پسری 12 ساله باقی مونده و حتی یک روز هم پیرتر نشده. بلک هند حتی متوجه شد که شهر مورد هجوم شیاطین قرار گرفته. با اطلاعات بدست اومده، تصمیم گرفتیم از پیشینه مذهبی مارکوس استفاده کنیم تا شب رو تو کلیسا به سر ببریم. هرچند که پدر روحانی در ابتدا با حضور من به شدت مخالفت می کرد(قدم گذاشتن یک جادوگر به کلیسا رو عملی شنیع می دونست....تف تو قبرش :| ) با پا درمیونی دوست خوبم مارکوس، اوضاع ختم به خیر شد.
    فردای اون شب، صبح علی الطلوع، تصمیم گرفتیم داستان دوارف های شهر رو هم بشنویم. به همین خاطر به محل فقیر نشین رفته و اونجا با داورف هایی مواجه شدیم که هر لجظه آماده بودن ما را بکشند. من به خاطر زبون چرم و نرمی که دارم و به خاطر دانش بالام، با رهبر وارد مذاکره شدم. پس از بلوف های فراوان و اشاره به فکت های زیادی و با کمک چندتا از دوارف های منصف، تونستم فرمانده رو متقاعد کنم که به ما اعتماد کنه و راز و رمزهاشون رو با ما درمیون بذاره. (جا داره از دوست خوبم بلک هند، که در طی مدت مذاکره به من مشاوره می داد، تشکر کنم)
    پس از جلب اعتماد دوارف ها، اونها ما رو به مخفیگاه خودشون، زیر شهر بردند و در بین راه دوین، من و بلک هند سوالاتی رو پرسیدیم. کاشف به عمل اومد که زیر شهر کنونی، شهر باستانی دوارف ها قرار داره و مضاف بر اون نکروپولیسی هم در اعماق شعر مدفون شده. دوارف ها به ما از خطرات زیر شهر و موجودات خوفناکی که در اون پایین زندگی می کردند گفتند. در اخر هم به موجودی باستانی و پیراشاره کرند که قبل از هرچیز دیگری اون پایین بوده...
    وقتی به قرار گاه دوارف ها رسیدیم، من پیشنهاد دادم که دوارف ها باهامون همراه بشن تا با ما به شهر زیرین بیان تا ما بتونیم اون جام مقدس رو پیدا کنیم! دوین در این جا ابتکار عمل رو بدست گرفت و تونست دوارف ها رو متقاعد کنه با ما همراهی کنند. به همین خاطر فرمانده دوارف ها با پنج تن از برگیزده ترین افرادش با ما همراه شدند، تا از شر دوفن اهریمنی خلاص بشند!
    وقتی ما به زیرشهر رفتیم، به پلی رسیدیم کهبر فراز گودالی عظیم قرار داشت. وقتی به وسط پل رسیدیم، ناگهان موجوداتی دهشتناک از هردوطرف شروع به حمله کردند. مرد-موش هایی مخوف که تنها یک هدف داشتند. کشتن ما!
    عکسی از این موجودات دلهره انگیز:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    ما تبدیل به دو گروه شدیم و پنج دورف شجاع، از یک سمت محافظت کردند و ما پنج نفر هم از سمتی دیگر. با وجود تمامی تلاش های من و دوین، برای این که این موجودات رو دور نگه داریم، به خاطر تعداد بی شمارشون(!) درحال شکست بودیم. در این جا بود که تصمیم گرفتیم مرگ یک بار شیون هم یک بار! به اعماق اون گودال شیرجه زدیم تا بلکه شانس با ما یار باشد. لازم به ذکر است که بلک هند با بصیرت، شمشیرش را درون یکی از این موجودات کرد و او را با خود پایین کشید تا بتوانیم از او بازجویی کنیم.
    تیرمان به هدف نشست و ما درون دریاچه ای افتادیم. وقتی از دریاچه بیرون اومدیم، بنده با مایند اسکیلی که داشتم، به ذهن اون مرد-موش نفوذ کردم و تونستم اطلاعات با ارزشی رو بدست بیارم. مثل این که این موجودات کورن یا مثل این که این موجودات اربابی دارن و مهم تر از همه این که تونستم نقشه ی این زیر را هم از ذهنش بیرون بکشم!
    .......
    بقیه ی سفرنامه رو در روزهای آتی تعریف می کنم....باشد که از این سفر خطرناک جان سالم به در ببریم....
    ----
    آنچه در قسمت بعد می بینید:
    اضافه شدن قهرمانانی(شاید هم نه چندان قهرمان!) جدید به گروه! دارک هارت معظم! عبدالجبار شهروند صادق! عبدالصادق خواهرزاده عبدالجبار! کمانگیر ماهر هارلون!
    به فنا رفتن گروه و کمپین به خاطر خوب آلودی دویین!
    شورت به چشم کردن من!
    مبارزه ای حماسی با زامبی ها!
    شکوفه کردن گل عشق میان کوماگاوا و بلک هند!
    و بسیاری از وقایع دیکر!!!!
    با ما باشید!

    -------
    پ.ن:صورتیه پسته یه کم....
    ویرایش توسط Kumagawa : 9th December 2016 در ساعت 11:26 PM
    : kaiki
    The fake is of far greater value. In its deliberate attempt to be real, it's more real than the real thing.
    ***
    Even if the truth is as one suspects, it may still be worthless.
    ***
    Just as there isn't a problem that can't be solved by being right, there isn't a problem that can't be solved by money.
    ***
    “Have Suspicions,not Faith”
    : kumagawa misogi
    「Humans are born with no purpose, live for no reason, and die for nothing. Because this world is pointless, and our lives are aimless.」

  12. 9 کاربر از پست Kumagawa تشکر کرده‌اند .


  13. #7
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    27th August 2015
    محل سکونت
    Inside Crystal Mountains
    نوشته ها
    212
    تشکر
    1,209
    تشکر شده : 982 بار در 263 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط Kumagawa نمایش پست ها
    یک ترپگینه(بر وزن گرگینه).
    ترپینه*.

  14. 5 کاربر از پست Úlfr تشکر کرده‌اند .


  15. #8
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    27th August 2015
    محل سکونت
    Inside Crystal Mountains
    نوشته ها
    212
    تشکر
    1,209
    تشکر شده : 982 بار در 263 پست
    ...Hey K2ian eshghouliz






    هَرلوِن/نیکس
    2000 سال سن (:-")
    بلاد الف
    روگ


    سلاح اصلیم تیر و کمانه، لکن به شدت به دَگِر کراش دارم و تمامِ طولِ بازی چشمم دنبالِ دگرایِ گوتارد بود. به زودی چندتا می‌دزدم. حالا از هرکسی که شد.

    نایس تو میت یو مثلا..
    ویرایش توسط Úlfr : 10th December 2016 در ساعت 03:01 AM

  16. 7 کاربر از پست Úlfr تشکر کرده‌اند .


  17. #9
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    368
    تشکر
    1,005
    تشکر شده : 1,779 بار در 399 پست
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    ببینم می‌تونم عکس خودم رو وارد کنم یا نه.
    اسم اون یارویی که این بار رفته در نکروپلیس به جست و جوی جام آقای ریچارد پایوس هستش.
    من فقط بگم که مهم‌ترین اتفاقات رو کوماگاوا گفت ولی خیلی جالبه که اینقدر به پادشاهی که فرستادتشون به این سفر اعتماد داره. می‌گه پادشاه به عنوان جایزه قراره به ما آب حیات بده :)) آخه بچه چقدر تو ساده‌ای؟ یعنی پادشاه به شما آب حیات می‌ده که تا ابد جوان بمونی؟ :))

    این یه عکسی از نکروپولیسی که الان هستن دوستان داخلش.
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    اینم یه عکس خیلی خفن از شخصیت مارکوس. جنگجوی نور. دشمن زامبی ها.

    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  18. 8 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  19. #10
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    6th March 2015
    محل سکونت
    Somewhere high, up in the sky
    نوشته ها
    133
    تشکر
    910
    تشکر شده : 704 بار در 159 پست
    می‌گویند که همه می‌میرند. امر ثابت جهانی است. بخش متغیرش چگونه مردن است. (چه جمله زیبایی. در مورد اساسین‌ها البته چیزهای دیگری هم می‌گویند. مثلا یک روز فرد محترمی خواست کوئستی را شروع کند و بهش گفتند برایت یک اساسین هم جور می‌کنیم. گفت چقدر هم عالی. همیشه دوست داشتم کسی کنارم باشد که در حرفه شغلی‌‌اش 2 تا اس دارد... بالاخره هیچ کاری پرفکت نیست دیگر...)

    اینکه بلک هند از کجا آمده، عمرش چقدر است، اصلا فازش چیست، کسی نمی‌داند. نه آن شاه پیر خرفتی که اجیرش کرد تا برایش عتیقه کش برود می‌دانست و نه کسانی که همراهشند می‌دانند و نه آن بدبختانی که خودشان را در آن طرف نوک‌تیز شمشیر(ها)ش می‌یابند. شاه که خب پیر بود و خرفت، حضور یک نفر کمتر و بیشتر در دربارش را نمی‌توانست تشخیص دهد. آن بدبختان مذبور هم که اگر می‌دانستند بدبخت نمی‌شدند... بقیه هم در دربار دیدنش و خیال کردند که یحتمل از حشاشین شاه است و وقتی که گفت قرار است همراهیشان کند، بی اعتراضی حضورش را پذیرفتند. لااقل به ظاهرش می‌خورد که انسان باشد؛ انسانی در دهه سوم زندگی که چندان هم سال‌های آسوده‌ای نداشته و خب اساسین است دیگر... کدام اساسین زندگی خوبی داشته که این بنده بی‌نوای حق دومیش باشد؟

    اما خب، در دنیایی که درش آب حیات است و جام عشای ربانی، واقعا اینقدری ساده هستید که به ظواهر اعتماد کنید؟

    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    ویرایش توسط Mu3hRo0m jyddv : 10th December 2016 در ساعت 04:16 AM
    A fungi to be with

  20. 8 کاربر از پست Mu3hRo0m jyddv تشکر کرده‌اند .


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •