هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 35
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    343
    تشکر
    941
    تشکر شده : 1,654 بار در 374 پست

    Cool کمپین d&d اول: ۴ کلید پادشاهی.

    دوستان ما تقریباً هر هفته جمعه‌ها ساعت بعد از ظهر جمع می‌شیم و دی اند دی بازی می‌کنیم. در مورد این که دی اند دی چیه من توضیح مبسوط خواهم داد منتها الان من تاپیکش رو می‌زنم که بچه‌ها بیاید و در مورد نقشایی که بازی کردید و شخصیت‌هاتون صحبت کنید.

    الان دو جلسه از کمپین این دفعه‌ی ما گذشته و بچه‌ها قرار شده برن یک کلیدی رو پیدا کنن ولی فعلاً توی نکروپولیس زیر شهر و در محاصره‌ی اجساد مردگان قرار دارن. این که در آینده چه اتفاقی براشون خواهد افتاد کسی نمی‌دونه.

    من از همه دعوت می‌کنم توی جلسات حضور داشته باشن حتا اگر به عنوان تماشاچی. بسیار تفریح لذت‌بخشیه و خیلی هم خواهید خندید و خوش می‌گذره. هیجانش هم بالاست. هر هفته من سعی می‌کنم آپدیت کنم این تاپیک رو با همکاری بازیکن‌ها

    فعلاً بگم که یه جادوگر داریم که کوماگاوا ست اسمش. یه اسسین داریم به اسم بلک هند گوتارد. یه جنگ‌جوی نجیب‌زاده هست به نام واکر. یه دارک لرد هست به نام دارک‌هارت و شاگردش به اسم سروین :))
    یه مهندس داریم که اسمش دوین هستش(با بازی مهراد) و یه پالادین قدرتمند به اسم مارکوس(با بازی سهیل) یه دزد ماهر هم داریم به اسم هارلون (با بازی زهرا)
    یه شارلاتان داریم که جنس خراب همش به بچه‌ها می‌فروشه به اسم عبدالجبار شهروند درستکار(با بازی فرزاد خلیلیان) و هیچ قدرت خاصی هم نداره. یه خواهر زاده داره این آقا به اسم عبدالصادق که در آخرین حمله‌ی زامبی ها کشته شد و روحش اسیر دست دارک‌هارت شد.
    شما هم می‌تونید توی بازی شرکت کنید ها... بیاید همینجا ثبت نام کنید تا با گروه ماجراجوهای ما همراه بشید.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  2. 13 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  3. #11
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    343
    تشکر
    941
    تشکر شده : 1,654 بار در 374 پست
    یه سری ایده‌ی خفن دارم برای دومین کلید. سفر بعدیتون احتمالاً دریاییه و هیولاهای دریایی هم داره :)) کیا هوس دریانوردی به سرشون زده؟

    به نظرتون دارک‌هارت دریازده می‌شه؟ نظر خودتون رو در این باره اعلام کنید.

    در مورد این سفری که داشتین یه سری چیزا رو می‌خوام اینجا بنویسم که به نظرم در مورد داستان خیلی مهمه.

    اولاً شما از یه پادشاهی بسیار دور به این سرزمین اومدین ولی هیچ‌کدوم هنوز اسم شهر رو نپرسیدین که به نظرم خیلی کار عجیبی بود. اسم شهر هست ول‌مغبر که یعنی شهر مرمر عمیق. البته این اسمیه که انسا‌ن‌ها بعد از فتحش بهش دادن و در زبان دورفی سیوامارموری بوده اسمش. معنیش یکیه البته. این که چه بر سر این شهر اومده خیلی مشخص نیست. فقط معلوم شده که انسان‌ها یه زمانی شهر رو تسخیر می‌کنن و روش یه شهر دیگه بنا می‌کنن و بخش‌های زیرین شهر هم که به دست خدایان تاریک تسخیر شده بوده مسدود می‌شه. به دلایلی که مشخص نیست رسم بوده که هر صد سال یه بار فرقه‌ای از پالادین‌ها که در شهر ساکن هستن یک نفر رو می‌فرستن برای زیارت به نکروپولیس زیر شهر. جایی که می‌گن یک جام مقدسی وجود داره که نیروی خدای نور رو بهشون عطا می‌کنه. منتها کسی تا به حال این جام رو ندیده.
    الان ریچارد پایوس آخرین شوالیه/پالادینیه که وارد نکروپولیس شده. شاید بد نباشه توی قسمت بعدی دنبالش بگردین یا سرنوشتش رو مشخص کنین. اونم یه بخش جالبی از داستانه که شاید بدتون نیاد کشفش کنید.
    کارهای دیگه‌ای که شاید بدتون نیاد امتحان کنید تا وقتی توی نکروپولیس هستین اینه که دنبال دانش باستانی دورف‌ها در مهندسی و آهنگری بگردین. حتا ممکنه بتونید یه سری آرتیفکت پیدا بکنید. ولی همیشه یادتون باشه که خدایان تاریکی زیر زمین رو در تصرف خودشون دارن. حتا یکی از کارهایی که ممکنه دوست داشته باشید امتحان کنید اینه که به جنگ یکی از این خدایانه برید. البته اگر جرئتش رو دارید :دی

    این تصویر یکی از این خدایانه که دارک هارت بهتون گفت هرچه سریع‌تر سر خر رو کج کنید و برگردید:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    گفته می‌شه که نام خدایان باستانی بر همه پوشیده شده ولی اگر کسی بتونه بخشی از اسمشون رو یاد بگیره قدرت‌های بسیار خفنی به دست میاره. هرقدر اسم رو کامل تر روش تسلط پیدا کنه قدرت‌های بیشتری پیدا می‌کنه. خلاصه از من گفتن بود :دی
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  4. 8 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  5. #12
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور(فاصلش بستگی به جای شما داره)
    نوشته ها
    199
    تشکر
    1,603
    تشکر شده : 700 بار در 278 پست
    خب لازم میدونم منم یه معرفی نامه ای بدم:
    جایی که من زندگی میکردم هوا همیشه گرم بود. هروقت سال که میومدید گرم بود هوا. تنها چیزی که هیچوقت راجع به شهر نکبتیمون یادم نمیره همینه. من از یه خانواده سارس-اروپایی- دورف پولدار بودم که با پدر، مادر، خواهرم که بزرگ تر از من بود، داخل یه منطقه عرب نشین زندگی میکردیم. اسم پدرم عبدالسلام بود. هنوزهم اگه برید به شهرما و سراغ عبدالسلام و خانواده اش رو بگیرید، تمام وقایع زندگی مارو براتون کلمه به کلمه تعریف میکنن. پدرم یه تاجر بزرگ و بیش از اندازه موفق بود. تو کار صادرات اسحه بود. پول بود که از پاروش بالا میرفت و همین باعث شده بود ما زندگیمون خیلی راحت باشه.

    پدر من شمشیر باز قهاری هم بود. اعضای خانواده ما توی شمیرزنی استاد بودن و مهارتشون زبانزد خاص و عام. هیچکدوم از اعضای خانواده ما بدون شمشیر جایی نمیرفتن. منم که تازه نه سالم شده بود شروع کردم به آموختن شمشیر زنی از پدر و خواهرم.
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    عکسی از من و پدرم درحال تمرین (مارك آديداس روي پيرهنم نشانه اينه كه ما كلا افراد پولداري بوديم)

    البته خواهرم تبارک خیلی به من علاقه ای نداشت و هربار که حرفمون میشد آخر سر به این صورت:[ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ] به من حمله میکرد و تا سرحد مرگ دعوا میکردیم تا مادر پدر بیچارمون جدامون کنن. البته اگه میدونستم یه روز چنین اتفاقی می افته هیچوقت با خواهرم اون رفتارهارو نداشتم...

    تا دوازده سالگی آموزش شمشیر زنی دیدم و دیگه یه شمشیر زن آماتور رو به بالا به حساب میومدم. حتی بابام برام یه دست زره و سپر خریده بود و دیگه جز این چی میخواستم؟ البته الآن که فکر میکنم میبینم تفکرات یه پسر دوازده ساله ی غرق در ناز ونعمت بیشتر از یه سپر و شمشیر و زره نمیتونست باشه.

    خب همونطور که گفتم ما یذره زیادی تو ناز ونعمت بودیم و خب همیشه آدمایی پیدا میشن که چشم ندارن موفق بودنت رو ببینن وخب تو زندگی ماهم ازین آدما کم نبود.
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    من با زره و شمشیرم در دوازده سالگی
    یه روز که داشتیم با مادرم از تمرین اسب سواری برمیگشتیم، که یکی بهمون حمله کرد. تا همین امروز هم که یه روح شدم نفهمیدم کی بود. یه مرد بود، با یه ماسک قرمز رو صورتش. از میون بوته ها پرید بیرون و به ما حمله کرد! مادر من هم شیر زنی بود برا خودش! شمشیرش رو در آورد و از من دفاع کرد اما مرد هم خیلی مهارت داشت و خیلی خوب مقاومت میکرد. مادرم تقریبا داشت پیروز میشد بدون اینکه آسیب جدی ای ببینه اما اینجا بود که من همه چی رو خراب کردم! واقعا با خودم چی فک کرده بودم؟ خواستم با اون نیم وجب قد و هیکل برم تو میدون که به مادرم کمک کنم! خوب مادر حواسش به من پرت شد و ازم خواست برگردم اما تو همین یه لحظه غفلت...
    میدونید، فک نمیکنم کودک دوازده ساله ی دیگه ای وجود داسته باشه که سر مادرش جلوپاش بیفته زمین و حتی از ترس جونش وقت گریه کردن نداشته باشه. مادرم، مهربون ترین کسی که بود که تو زندگیم داشتم و حالا سرش جدای از بدنش رو زمین بود و خونش رو کفشام ریخته بود. مرد به سرعت به سمت منی که هنوز از شوک داشتم خس خس میکردم حمله کرد اما قبل ازینکه سه قدم بیشتر بردارد چشمانش در کاسه چرخید و به روی شکم کف زمین ولو شد. نگاهم رفت سمت کمرش و یه خنجر الماس نشون رو وسط کمرش دیدم. خنجر خواهرم! صدای خواهرمو شنیدم. سرمو بلند کردم و دیدم خواهرم که یه شونش زخمی شده بود به سمتم میدوید فریاد میزد: فرار کن صادق! دارن میان! فرار کن!
    اما خب من توانایی حرکت نداشتم. ذهنم از دیدن صحنه هایی که اتفاق افتاده بود قفل کرده بود. پشت سر خواهرم حدودا بیست نفر فریاد کشان میدویدند و پشت سر اوناهم دودی ناشی از آتیش بلند میشد که خب متوجه شدم خونمونه. قبل از اینک دیگه جزئیاتی ببینم تبارک بهم رسید و دستم رو گرفت و دوتایی از دست اون آدما فرار کردیم.
    بعدها وقتی که ما پیش عبدالجبار بودیم، خبر رسید که پلیس دورف ها علت آتش سوزی رو آتیش گرفتن کاه های توی انباری خونه اونم به خاطر گرمای هوا بوده. اما خب تبارک به من گفت که اون حرومزاده ها خودشون خونه رو آتیش زدن.
    ما هیچ پولی نداشتیم، هیچ هدفی نداشتیم. نمیدونستیم چیکار کنیم و کجا بریم. خودمون رو به یه دهکده ای رسوندیم و زره من رو که تنم مونده بود فروختیم. فقط شمشیر و سپر رو محض احتیاط نگه داشتیم. پولی که از آب کردن اون زره دراومد حتی برای یه ماهم کافی نبود و ما دیگر چیزی برای فروش نداشتیم. اینجا بود که تبارک از سر ناچاری یه پیشنهاد داد. گفت که راه شهر فولان رو پیش بگیریم وبریم پیش دایی عبدالجبار تا پیش اون زندگی کنیم اما من حتی نمیدونستم کی رو میگه. تا اونجایی که میدونستم من دایی نداشتم و این موضوع رو به تبارک هم گفتم. اما اون گفت که سالها از وقتی من به دنیا اومدم اون به دیدن ما نیومده و طبیعتا نباید بشناسمشش. البته کم فروغی ای که تو چشماش میدیدم حکایت از روراست نبودن محض بود. اما خب به ناچار قبول کردم.
    توراه برای پول درآوردن مجبور شدیم خیلی کارا کنیم. حتی تبارک، خواهر باوقار و سنگین من تن به فاحشگی داد. وقتی پیش عبدالجبار رسیدیم، خواهرم دیگه دووم نیاورد و زخم شونش و تضعیف رفتن بدنش دست به دست هم دادن و باعث شدن که اونم دنیارو ترک کنه.
    ازون به بعد من با عبد الجبار زندگی میکردم. تا جایی که میتونست در حق من خوبی میکرد اما خب هیچوقت نتونستم به چشم یه فامیل بهش نگاه کنم. چرا که با خانواده ما خیلی فرق داشت. همه خانواده ما افرادی درستکار، شرافتمند و شمشیر زن بودن اما عبد الجبار یه حقه باز شارلاتان بود که تاحالا اسلحه دست نگرفته بود. با این حال ساکت موندم از عبد الجبار ممنون بودم و همین طور سوگوار خانواده ام.
    زمان گذشت و من به شونزده سالگی رسیدم. این موقع بود که عبد الجبار یه تصمیم عجیب گرفت...

    این پست ادامه دارد...
    ویرایش توسط ali rbn : 11th December 2016 در ساعت 05:00 PM



    usually, lot of people around me. But I feel lonely

  6. 5 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  7. #13
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    محل سکونت
    یه جایی
    نوشته ها
    360
    تشکر
    3,435
    تشکر شده : 1,364 بار در 461 پست
    خواب غفلت باعث می شه هویت آدم به فنا بره :)) من باید یه کرکتر تازه بسازم :))

    خب اینجانب ممد اودنیل/Mamad O'Daniel از بچه‌های خوب سان الف هستم. کلس بنده هم روگه، منتها تمایلم بیشتر به استفاده از دو شمشیره تا کمان. نه اینکه کمانگیر بدی باشم :دی (بستگی به تاسش داره :))) )

    دیگه اینکه من یه جورایی خیلی یاروی بدی بودم، عاشق یه آدم شدم و برای همین قبیله ی مزخرفمون طردم کرد :)) اینه که بر اساس قوانین الف ها، من وجود خارجی ندارم. همه وانمود می کنن من اصن نیستم، صدام رو نمی شنون، اینا :)) خیلی چیز بدی هم هست :)) بعد اینکه یه مدت مزدوری کردم تا اینکه تونستم یه پولی در بیارم و یه سری خرت و پرت برای خودم جور کنم و بزنم به دل شهرهای مختلف تا زندگیم در سفر باشه.

    علی رغم اکثر الف ها که موهای بلندی دارن، من عادت دارم موهام رو کوتاه کنم. بلندی موهای طلاییم تا پس گردنم می رسه و عادت دارم که یه مقداریش رو به سمت عقب می بندم و بقیه رو به پایین آویزونن. یه زخم بلند از بالای چشم راست تا نزدیک لبم دارم که خب خیلی چیز گولاخیه :)) یه دستمال گردن هم دارم که بیشتر به عنوان ماسک استفاده می شه. دیگه همین دیگه. نمی دونم چجوری هم وسط داستان ظاهر می شم :))
    حال ندارم امضا کنم الان

  8. 2 کاربر از پست ادموند تشکر کرده‌اند .


  9. #14
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    27th August 2015
    محل سکونت
    Inside Crystal Mountains
    نوشته ها
    207
    تشکر
    1,153
    تشکر شده : 950 بار در 257 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ادموند نمایش پست ها
    خواب غفلت باعث می شه هویت آدم به فنا بره :)) من باید یه کرکتر تازه بسازم :))

    خب اینجانب ممد اودنیل/Mamad O'Daniel از بچه‌های خوب سان الف هستم. کلس بنده هم روگه، منتها تمایلم بیشتر به استفاده از دو شمشیره تا کمان. نه اینکه کمانگیر بدی باشم :دی (بستگی به تاسش داره :))) )

    دیگه اینکه من یه جورایی خیلی یاروی بدی بودم، عاشق یه آدم شدم و برای همین قبیله ی مزخرفمون طردم کرد :)) اینه که بر اساس قوانین الف ها، من وجود خارجی ندارم. همه وانمود می کنن من اصن نیستم، صدام رو نمی شنون، اینا :)) خیلی چیز بدی هم هست :)) بعد اینکه یه مدت مزدوری کردم تا اینکه تونستم یه پولی در بیارم و یه سری خرت و پرت برای خودم جور کنم و بزنم به دل شهرهای مختلف تا زندگیم در سفر باشه.

    علی رغم اکثر الف ها که موهای بلندی دارن، من عادت دارم موهام رو کوتاه کنم. بلندی موهای طلاییم تا پس گردنم می رسه و عادت دارم که یه مقداریش رو به سمت عقب می بندم و بقیه رو به پایین آویزونن. یه زخم بلند از بالای چشم راست تا نزدیک لبم دارم که خب خیلی چیز گولاخیه :)) یه دستمال گردن هم دارم که بیشتر به عنوان ماسک استفاده می شه. دیگه همین دیگه. نمی دونم چجوری هم وسط داستان ظاهر می شم :))
    چیه همه روگ شدن .. :| دای.. :|
    .Fortes Fortuna adiuvat

  10. 3 کاربر از پست Úlfr تشکر کرده‌اند .


  11. #15
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    محل سکونت
    یه جایی
    نوشته ها
    360
    تشکر
    3,435
    تشکر شده : 1,364 بار در 461 پست
    خب بعد از اصابت ضربات گیم مستر به پس گردنم، هویتم تغییر کرد :))

    بنده متیو تانکیان هستم (اوه یس، میوز و سیستم :)) و اسم هنریم هم جواد یساریه :دی جواد یساری صدام کنین :دی بنده یه لوت دارم که خیلی خوبه، یه دگر هم دارم که باهاش میوه پوست می کنم :)) خیلیم خوش صدام، نئو فولک می خونم :)))

    بقیه هم ثابتن:
    نقل قول نوشته اصلی توسط ادموند نمایش پست ها
    دیگه اینکه من یه جورایی خیلی یاروی بدی بودم، عاشق یه آدم شدم و برای همین قبیله ی مزخرفمون طردم کرد :)) اینه که بر اساس قوانین الف ها، من وجود خارجی ندارم. همه وانمود می کنن من اصن نیستم، صدام رو نمی شنون، اینا :)) خیلی چیز بدی هم هست :)) بعد اینکه یه مدت توی دربار خنیاگری کردم تا اینکه تونستم یه پولی در بیارم و یه سری خرت و پرت برای خودم جور کنم و بزنم به دل شهرهای مختلف تا زندگیم در سفر باشه.

    علی رغم اکثر الف ها که موهای بلندی دارن، من عادت دارم موهام رو کوتاه کنم. بلندی موهای طلاییم تا پس گردنم می رسه و عادت دارم که همه رو بدم عقب. خیلی قیافه ی دخترکشی هم دارم، ولی در زمینه ی دخترها بیشتر هاوارد والوویتزم :)) دیگه همین دیگه. نمی دونم چجوری هم وسط داستان ظاهر می شم :))
    این عکسمه، ولی شما شمشیر رو حساب نکن :))

    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ][ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    ویرایش توسط ادموند : 11th December 2016 در ساعت 08:41 PM
    حال ندارم امضا کنم الان

  12. 5 کاربر از پست ادموند تشکر کرده‌اند .


  13. #16
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    28th October 2016
    نوشته ها
    6
    تشکر
    26
    تشکر شده : 33 بار در 6 پست
    ...Step into the light, the light is your friend


    !!!!HAHAHAHAHAHAHA

    Marcus the Paladin-

  14. 6 کاربر از پست EbonShadow تشکر کرده‌اند .


  15. #17
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    285
    تشکر
    718
    تشکر شده : 1,861 بار در 332 پست
    خب من هم دارک هارت هستم... یک مرده جنبان بلند مرتبه هستم. بک استوری های بسیار زیادی دارم چون در واقع در اجسام مختلف زیسته ام و زندگی های متعددی رو تجربه کرده ام.




    حافطه ام رو برای اینکه از دست نره به صورت نوشتار با جوهر تاریک روی کتابچه ام ثبت می کنم و در واقع این کتابچه تاریخچه ی زندگی شخصی امه.

    من پیش از اینکه توسط جادوی سیاه بلعیده بشم، یه اشراف زاده ی هوس ران و فاسدالاخلاق بودم که به رعیت هام خیلی ظلم می کرده ام تا اینکه توی سرزمینم طاعون می اد و قسمت زیادی از رعایا و احشام و دارایی هام رو از دست می دم و فقط برام همون قصرم باقی می مونه. از اون موقع به بعد شروع می کنم به کاربرد و مطالعه ی جادوی سیاه و سرانجام تبدیل می شم به یک نکرومنسر.

    توی این بازی، من مشغول احضار یکی از هیولاهای باستانی شهر زیرین بودم که دیدم یه گروه فانی که به نظر می اومد از تعادل روانی هم برخوردار نیستند دارن می آن وارد محراب من بشن. در وهله اول سعی کردم یکی از اونا رو که استعداد جادوئی ش بیشتر از سایرین بود انذار بدم که از اونجا دور بشن، ولی اون شخص (که بعدها فهمیدم او را کوماگاوا می نامند) نه تنها از تهدیدات من نترسید، بلکه به نظر می اومد از تهدیداتم خوشش اومده و می خواست با من باب مراوده رو باز کنه. من در قسمت دوم تصمیم گرفتم این گروه متعدی به صحن مقدس مراسم رو از بین ببرم و در نتیجه در حالیکه نود درصد تمرکزم روی احضار هیولا بود، با ده درصد ذهنم اونا رو مایند کنترل کردم که روی چند نفرشون موثر افتاد. اما ناگهان متوجه شدم یک نیروی خیلی قوی تر از من در کاره که نه تنها می خواد این تازه واردین رو از بین ببره، بلکه می خواد کل دستگاه من رو هم نابود کنه و احتمالا اون نیرو در صدد بود که هیولای باستانی رو به کنترل در بیاره... چونکه در وضعیتی که تمام اعضای این گروه در چنگال افسون من اسیر بودند، یکی شون (دوین) از خواب برخاست و به سرعت تیری رو به سمت یکی دیگه اشون نشانه رفت و دو سه نفر از همراهانشو کشت و یکی از همراهانشو به شدت زخمی کرد. اونجا بود که من به خودم اومدم و تمرکزم از هیولا برداشته شد و با این گروه به جنگ پرداختم. نتیجه این شد که هیولای باستانی ظاهر شد ولی قید و بندی که لازمه کنترلش بود تکمیل نشد و همه چیز از دست برفت. دستگاه من با خاک یکسان شد و من دست چپم رو که انگشتر عقیق اصلی م بر اون بود رو از دست دادم (ارواح زندگی های گذشته ام توی اون انگشتر بودند و در نتیجه من الان از خاطراتم تهی شده ام و صرفا مطالب مربوط به کتابچه ام رو دارم که بخونم و بدونم چی بر من گذشته و من کی بوده ام.)

    در ادامه متوجه شدم نیروی دیگری در کار نبوده است به جز حماقت بشر فانی که بی نهایته! همراه این جمعیت فانی که استعدادهایی دارند ولی به شدت نیازمند راهنمایی (و شاید چاه نمایی بوهاهاها) هستند براه افتادم. از لحاظ فیزیکی تقریبا به نفرین خدا هم نمی ارزم، اما از لحاظ قدرت های ماورائی خیلی بکار می آم. طی این قسمت یکی از اعضای گروه فوت شد (عبدالصادق) و من روحش رو در گوی شیشه ای اسیر کرده ام تا بتونم جسم مناسبی بعدها براش پیدا کنم و ....
    !Your soul is MINE
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  16. 8 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


  17. #18
    مدیر انجمن

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    404
    تشکر
    2,319
    تشکر شده : 1,620 بار در 481 پست
    *کوماگاوا کنار آتش نزد دوستانش نشسته بود و داشت دفترخاطراتش را از اتفاقاتی که پیش آمده بود پر می کرد که ناگهان ایزد تعالی در روح او تجلی کرد، پس او چنین کام باز کرد و ندا سر داد*:

    " ادامه ی کمپین فردا ساعت 2 ظهر به وقت ایران برگذار می شه. لطفا تمامی بازیکنان حضور داشته باشن."

    *سپس کوماگاوا بدون آن که چیزی به یاد داشته باشد ادامه ی خاطراتش را نوشت"
    آقامون کایکی دیشو می‌فرمان که:

    The fake is of far greater value. In its deliberate attempt to be real, it's more real than the real thing.
    ***
    Even if the truth is as one suspects, it may still be worthless.
    ***
    Just as there isn't a problem that can't be solved by being right, there isn't a problem that can't be solved by money.
    ***
    “Have Suspicions,not Faith”

  18. 3 کاربر از پست Kumagawa تشکر کرده‌اند .


  19. #19
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    120
    تشکر
    373
    تشکر شده : 421 بار در 146 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط Kumagawa نمایش پست ها
    *کوماگاوا کنار آتش نزد دوستانش نشسته بود و داشت دفترخاطراتش را از اتفاقاتی که پیش آمده بود پر می کرد که ناگهان ایزد تعالی در روح او تجلی کرد، پس او چنین کام باز کرد و ندا سر داد*:

    " ادامه ی کمپین فردا ساعت 2 ظهر به وقت ایران برگذار می شه. لطفا تمامی بازیکنان حضور داشته باشن."

    *سپس کوماگاوا بدون آن که چیزی به یاد داشته باشد ادامه ی خاطراتش را نوشت"
    and everyone was like "what the f has gotten into him? is he drunk??" :D

  20. 3 کاربر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند .


  21. #20
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    285
    تشکر
    718
    تشکر شده : 1,861 بار در 332 پست
    سیاهقلب در حالیکه صدای نفس کشیدنش مثل هیس مارها با خس خس شدید سینه همراه است، زیر لب چیزی می گوید ... و با گودی هایی که چشم هایش هستند به اطراف نگاه می اندازد.
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  22. 4 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •