هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 42
  1. #1
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    288
    تشکر
    723
    تشکر شده : 1,875 بار در 335 پست

    مسابقه «کارگاه هیولاساز دمشقی» در هفته وحشت

    دوستان و عزیزان شرکت کننده در این برنامه...

    در راستای شور و شوق وحشت انگیز هفته ی وحشت هزارتو (سه دی لغایت ده دی ماه سال جاری) این مسابقه با تمام مخلفات اجرا خواهد شد.

    توضیح:

    هیولاهای خود را ساخته و در این تاپیک قرار دهید. داوری هیولاها به عهده کاربران محترم شخص خودم و شخص بلاد انجل (فرزین سوری) می باشد.
    جوایز ارزنده این مسابقه به تدریج در همین تاپیک به روز رسانی می شود.
    هیولاهای خوش ساخت در[ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ](در پیوند با همین هفته وحشت) مورد استفاده قرار خواهند گرفت.

    شرایط:

    شرکت کنندگان می توانند یک نفره یا به صورت گروهی (حداکثر سه نفره) در مسابقه شرکت کنند. در هر دو صورت باید یک نفر به عنوان عضو مسوول، اطلاعات تماس خود را به بنده و آقای سوری بدهد که ما جایزه اش را بدهیم به همان شخص!
    رسانه ی هیولا سازی کاملا باز است. نوشته، نقاشی، موسیقی و ویدیوهای خود را می توانید در یک پایگاه داده ی عمومی بارگذاری کنید و لینک آن را در همین تاپیک ارسال کنید. ترکیب رسانه ای هم مورد قبول بوده و بسیار هم تشویق می شود حتا (مثلا داستانک+نقاشی+موسیقی).
    هیولاهای ساخته شده خود را در یک پست در همین تاپیک قرار دهید. هیولا باید نامی داشته باشد. سپس در یک پیام خصوصی اطلاعات تماس سازنده هیولا و اسم هیولا را برای بنده و آقای سوری ارسال کنید.
    مهلت ارسال هیولاها تا زمان دهم دی ماه است.
    برندگان مسابقه هم تا بیستم دی ماه مشخص خواهند شد.

    بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است... جوایز فوق العاده ارزنده هستند!
    ویرایش توسط arfsp : 21st December 2016 در ساعت 08:07 PM
    دق که ندانی که چیست گرفتم


  2. #21
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    28th October 2016
    نوشته ها
    15
    تشکر
    40
    تشکر شده : 51 بار در 14 پست

    Fractal - فرکتال

    عموما توی داستان ها انسان ها به فرشته تبدیل میشن اما تابه حال فرشته ای دیدید که انسان بشه؟میگن عشق قدرتمند ترین جادو در تمام دنیاست و میتونه باعث تغییرات عظیمی در ماهیت افراد بشه...در زمان های دور فرشته ای بود که تحت تاثیر جادوی عظیم عشق تبدیل به انسان میشه اما این عشق مدت زیادی دووم نمیاره و انسان قلب فرشته رو میشکنه و تنها همدم فرشته تا مدتها بعد آینه ایه که هروز شاهد درد اونه تا وقتی که فرشته تصمیم به نابودی خودش میگیره و فقط آینه است که شاهد این غم عظیمه برای همین تصمیم به انتقام میگیره و تمام دنیا رو در صدد انتقام گرفتن از اون انسان به دنبالش میگرده کمین میکنه تا مرد ازمعشوقه ی جدیدش دور شه و تنها بشه و بعد با فریاد زهر آگینش مرد رو فلج میکنه اون وقته که دستهاش رو تبدیل به آینه ی تمام قدی میکنه که آینه ی غم های فرشته است و تمام گناهان مرد رو دربرابر چشمانش به نمایش میذاره و بعد تبکه تبکه میشه و تمام تکه هاش داخل بدن مرد فرو میره حتی آب زلال هم میتونه محل زندگی اون باشه، تا وقتی که آب بازتابی نشون بده.اون حواسش به رفتارهای همه ی آدمهاست و اگر دلشکسته ای به آینه نگاه کنه آینه سراغ مقصر میره با فریادی دلخراش فرد را فلج میکنه و بعد با دو کف دستش آینه میسازه و لحظه دل شکوندن رو نشون میده و بعد، با فریاد دوم میشکنه و به تمام بدن فرد فرو میره تا باعث مرگش بشه.
    کسی نمیتونه از دستش فرار کنه چون آبی هم که از کف دستش میخوره بازتاب داره :)




    پ.ن بابت نوشته ضعیفم شرمنده...:) اگر مورد قبول نبود پس لطفا حذفش کنید...
    با تشکر
    ویرایش توسط sarvin : 29th December 2016 در ساعت 07:38 PM

  3. 9 کاربر از پست EbonShadow تشکر کرده‌اند .


  4. #22
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    4th November 2014
    نوشته ها
    12
    تشکر
    3
    تشکر شده : 73 بار در 13 پست
    آقا پیرمردهای مثل منم می تونن شرکت کنن؟ بعد از سال ها دست به قلم می بریم و خط خطی می کنیم. من منتظرم اشخاصی مثل فرزاد بیان و فحش بدن!
    دو تصویر یه شهر متروکه رو نشون می ده که سه تا هیولا توش هست. عملا یه هیولان در سه فرم متفاوت.
    اون مجسمه گنده بدون صورت مغز هیولاس. کار خاصی نمی کنه. فقط گنده س و ابهت داره همین ترسناکش می کنه (چند تا خواب با آدم و اجسام خیلی بزرگ دیدم. واقعا ترسناکه!).
    چشم ها هم همه جای شهر هستن و مثل گل و گیاه درمیان تو شهر. به هیچ وجه نمی شه بدون دیده شدن توسط چشم ها وارد شهر شد (اینم تو خواب دیدم! البته چشم ها در سایز معمولی بود و محیطش هم جنگل بود!).
    و در نهایت هیولای سوم که کارد و چنگال به دست هستن (مغز و چشماش هم که بالایی هان).



    ویرایش توسط هادس : 26th December 2016 در ساعت 07:56 PM


  5. #23
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    4th November 2014
    نوشته ها
    12
    تشکر
    3
    تشکر شده : 73 بار در 13 پست
    خب لامصبا بیان یه حرکتی بزنین. چقد شماها تنبلین!
    من الان دارم پایان نامه ارشدم رو می نویسم تا دو هفته هم باید از پایان نامه ام دفاع کنم. دیروز کلا وقتم رو صرف این نقاشی ها کردم.
    مگه می شه آدم این جایزه ها رو ببینه و حرکتی نزنه!
    من قول می دم اگه خوب فعالیت کنید بکشم کنار از مسابقات!

  6. 6 کاربر از پست هادس تشکر کرده‌اند .


  7. #24
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    288
    تشکر
    723
    تشکر شده : 1,875 بار در 335 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط هادس نمایش پست ها
    خب لامصبا بیان یه حرکتی بزنین. چقد شماها تنبلین!
    آقای هادس... ما خیلی تنبلیم... خیلی !!!:))))

    کتلهو... بیا منو بکش! کتلهووو بیا منو بکش!
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  8. 6 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


  9. #25
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    26th June 2015
    محل سکونت
    هپروت
    نوشته ها
    256
    تشکر
    1,223
    تشکر شده : 1,222 بار در 357 پست
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    ننه از بچه های بد می‌گوید: «زمانی یک دختر بد بوده که جاهای تاریک را دوست داشته، نقاشی های سیاه می‌کشیده، شب ها توی خانه ضجه مویه می‌کرده و با عروسک های چوبیش بلند بلند حرف میزده ، این جور آدمها از قماش اجنه و شیطانند، شومند و قبل دنیا آمدن ننه هاشان را میکشند.» دوتا ردیف را اشتباه می بافد،می‌شکافد از اول شروع میکند به بافتن. «...دخترک که به دنیا آمده حتی آسمان هم چهل روز و چهل شب به حال زمین زار زده، همه ی آن چهل شب از بیشه ها صدای شیون و ناله می آمده ،آب قحط شده بوده و دام وطیور تلف شدند،مردم به باباهه میگویند که بچهه را سر به نیست کند ،قبول نمیکند، که کاش آسمان سنگ میزد به سرش و قبول میکرد...» سه ردیف که میبافد دوباره می‌شکافد از اول می بافد.
    «تا بچهه هفت سالش شود، هر چند وقت یکبار یه چیزنحس می آمده مردهای ده را میبرده ،دهکده شده بوده پر از کلاغ های شوم سیاه و قارقارهایشان. بچه ها از گشنگی تلف می‌شدند. بعد یک روز که باباهه می رود چوب بیاورد دیگر بر نمیگردد و مثل بقیه مردها سر به نیست می شود.بچهه را می‌کنند تو اتاق تاریک جلویش یک میز می‌گذارند ومی‌گویند آنقدر عروسک چوبی بسازد که جانش در آید، بعد هم در را رویش قفل می‌کنند ، بچهه آن قدر عروسک می‌سازد و گشنگی می‌کشد که پوستش می‌چسبد به استخوان هایش و جای چشمهایش گودال های سیاه تو خالی در می آید . »
    بعد مثل همیشه آخر داستان را توی دهانش می‌جود و قورت می‌دهد، میل بافتنی ها را می‌اندازد زمین و می‌رود سر دیگ آشش.
    اما من و آباقا توی مدرسه شنیده ایم که می‌گویند وقتی رفتند توی اتاق جای شیون یک عروسک چوبی بی دهان با چشم های گودالی و لباس های پاره بوده.
    **
    درباره ی ماهیت اون هیچ ایده ای ندارن میشه گفت شیون صداییه که شکار میکنه و شکار هاش از قلب انسان ها و به خصوص قلب مردها تغذیه میکنن اون چیزی که درباره اون باید بدونید اینه که درحقیقت شیون اون شمایلی که دیگران از جانبش احساس خطر میکنن نیست هر چند وقت یک شکار انتخاب میکنه و وقتی شکارش رو انتخاب کرد تا زمانی که اون رو به صورت کامل به دست بیاره صدای شیون و ضجه از نقطه ای نامشخص شنیده میشه هرچی مدت بیشتری بگذره و به شکار نزدیک تر بشه صدا بلند تر میشه و زمانی که به صورت کامل به دستش میاره تا چهل روز و چهل شب با بلند ترین صدای خودش شروع به شیون و ناله میکنه و برای باز پس گرفتن نیروی از دست رفتش تمام منابع اون منطقه رو تحت تآثیر قرار میده و هرچیزی که نشانی از زندگی داره رو از بین میبره دختران شیون که هرچند مدت توسط اون ریبورن میشن ابزار اون هستن برای تبدیل انسان ها به عروسک های چوبی بی دهان و بدون چشم به این صورت که قلب انسان ها رو در میارن و ازش برای بقا تغذیه میکنن و باقی جسد رو به صورت کامل به شیون تقدیم میکنن شیون جانشینانش رو به وسیله ی سیاهی ای که در چشمان عروسک هاش هست شکار میکنه و جانشین قبلیش رو دربرابر جانشین جدید قربانی میکنه.
    ویرایش توسط sarvin : 28th December 2016 در ساعت 11:40 PM
    There's someone in my head but it's not me

  10. 9 کاربر از پست sarvin تشکر کرده‌اند .


  11. #26
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    4th September 2015
    محل سکونت
    تو عالم کتابام
    نوشته ها
    47
    تشکر
    304
    تشکر شده : 305 بار در 78 پست
    فرشته



    در آغاز، تاريكى محض تنها همدم توست. هيچ نمى‌بينى و هيچ نمى‌شنوى. فقط به آرامى به سوى پوچى بيكران سقوط مى‌كنى. بعد ناگهان روشنايى طلوع مى‌كند. هاله اى سبز رنگ، منحوس و مريض زير پايت دهان مى‌گشايد. گويى مى‌خواهد تو را به درون خود بمكد و تو فرو مى‌روى و فرو مى‌روى
    ...
    چشمان فرشته، سبز زمردى هستند. زيبنده و گيرا. چون ياقوت سبز مى‌درخشند و به تو نويد فردايى بهتر مى‌دهند. قلبت را مى‌دزدند و لابه لاى اقيانوس آبى و سبز روياييشان حبس مى‌كنند و تو می‌مانى با عطشى سيرى ناپذير براى نگاهى دوباره به آن جواهرات درخشان.
    چادر بر روى زمين كشيده مى‌شود. سياه است. به سياهى زغال. به سياهى قير. تاريكى از آن بر مى‌خيزد. در وجودت رخنه مى‌كند. اشباعت مى‌كند. تا جايى كه ديگر نفسى برايت نمى‌ماند و بعد در پس چشمانش ناپديد مى‌شود. اين ها چشمان فرشته نيستند. سبزند اما سبزى منحوس و مريض. دهشتناك. اين ها چشمان يك اهريمنند.
    صداى چلپ و چلوپ مى‌آيد. چلپ و چلوپ ماده اى لزج و چسبناك. جسمى متعفن. نفس گرمش را پشت گردنم احساس مى‌كنم. سريع تر مى‌دوم. قلبم ديوانه وار در سينه ام مى‌كوبد. ضربانم در گوش هايم طنين مى‌اندازند. گلويم مى‌سوزد. نفس نفس مى‌زنم. سكندرى مى‌خورم اما باز هم می‌دوم... ناگهان گيسوانى كلفت دستم را مى‌گيرند. تكه هاى كوتاه و بلند مو دستم را نيش مى‌زنند. زهرشان به درون رگ هايم تراوش مى‌كند. فرياد مى‌زنم و پايين را نگاه مى‌كنم. آن افعى هاى خشمگين... چادر او هستند. همان چادر بلند و تيره. پارچه تكان تكان مى‌خورد. انگار دستانى آن زير وحشيانه مى‌جنبند. سر انگشتانش بيرون مى‌زنند و سپس... تكه گوشتى فاسد خارج مى‌شود. تكه اى متعفن و بدبو كه از آن چركى عفونی چكه مى‌كند. توده سوراخ سوراخ است و كپك زده. كرم هايى سياه روى آن مى‌لولند. وحشيانه تقلا مى‌كنند و يكديگر را با دندان هايشان تكه پاره مى‌كنند. سرشان را در حفره هاى خالى فرو می‌برند و سرك مى‌كشند. حفره هايى كه زمانى از آن ها رگ هاى خونى خارج مى‌شده. حفره هايى متعلق به قلب هايى كوچك. انگشتانش را در موهايم فرو مى‌برد. گونه ام را نوازش مى‌كند. كرم ها در گوشم زمزمه مى‌كنند... فرشته.
    قطار با سرعتی سرسام آور روی ریل ها حرکت می‌کند. چراغ هاى آويزان از سقف چشمك مى‌زنند. صداى چلپ و چلوپى مى آيد. واگن ها را يكى پس از ديگرى پشت سر مى‌گذارم. مى‌دوم ولى حتى نمى‌دانم به كجا. فقط مى‌خواهم آن نفس هاى آتشين را از خودم دور كنم. صدايى شلاق مانند در گوشم طنين مى‌اندازد، گويى پارچه اى با سرعت به كنار زده مى‌شود. دستانم را دراز مى‌كنم و در را می‌گشایم. زیر پاهایم مغاکی عمیق و سبز رنگ دهان باز می‌کند...
    كرم ها وول مى‌خورند. روى هم مى‌خزند. مى خواهند فرار كنند. انگشتان كشيده اش يكى را بر مى‌گزينند و بالا مى‌آورند. مى‌گذارندش روى قلب كوچكى كه هنوز هم مى‌تپد و سوزن را فرو مى‌كنند. با هر ضربه ى سوزن، كرم تكه تكه مى‌شود. از بريده ها چرك زردى بيرون مى‌زند و پس از چند ثانيه، سرى جديد رشد مى‌كند. نخ سياه پيوندى ميان قلب و كرم صد سر مى‌زند. پيوندى جاودان. كرم ها ناله مى‌كنند. شيون سر مى‌دهند و جيغ مى‌كشند. فرياد مى‌زنند. نامش را فرياد مى‌زنند. فرشته را فرياد مى‌زنند.
    مى‌دود و مى‌خندد. خوش خوشانه بالا و پايين مى‌پرد. ناگهان بر مى‌گردد و مى‌گويد:« اگه مى‌تونى پيدام كن.»
    خرابه ها را دنبال جفتى چشم سبز مى‌گردى. سبز زمردى. لابه لاى آوار را مى‌كاوى اما هيچ نمى‌يابى. اسمش را صدا مى‌زنى: فرشته؟... فرشته؟... پاسخت را نمى‌دهد. گوش هايت را تيز مى‌كنى بلكه بتوانى صداى قدم هايش را تشخيص دهى. هيچ آوايى به گوش نمى‌رسد. فقط... صداى چلپ و چلوپى محو. ناگهان مى‌چرخى. نگاهت در نگاهش گره مى‌خورد. نگاهت با چشمانى سبز گره مى‌خورد. چشمانى اهريمنى.

  12. 6 کاربر از پست parnian تشکر کرده‌اند .


  13. #27
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    27th August 2015
    محل سکونت
    Inside Crystal Mountains
    نوشته ها
    207
    تشکر
    1,157
    تشکر شده : 953 بار در 257 پست

    رویابین

    نوبتی هم که باشد نوبت بازی کردن است.

    اما تنهایی که نمی‌شود...

    با من همراه می‌شوی؟ قول می‌دهم پشیمان نشوی. نه؟ فرصتش را نداری؟ متوجه‌ام.

    می‌دانم. می‌دانم. در بسترت آرمیده‌ای و به کارهای فردایت می‌اندیشی. که خیلی مهم اند. می‌دانم که خیلی خیلی مهم اند. می‌دانی که خیلی خیلی خیلی مهم اند. آنقدر که نمی‌خواهی لحظه‌ای از خیر خیالشان هم بگذری. می‌دانم، می‌دانم. باشد، تو نمی‌خواهی بازی کنی.

    صبح شده است. موهایت را شانه‌کن. در آینه به خودت لبخند بزن. حالا می‌توانی بروی و به کارهای خیلی خیلی خیلی مهم‌ات رسیدگی کنی.
    زندگی جدی‌ست. و تو فرد خیلی خیلی خیلی مهمی هستی و نقش خیلی خیلی جدی‌ای در پیشرفت و اغتنای جامعه‌ی خیلی‌ خیلی مهم بشری ایفا می‌کنی.
    متوجه‌ام.

    تو وجود داری. همانطور آن پسرکی که زیر چشم راستش زخمی‌ست. و آن دخترکی که می‌خندد. و آن زنکی که آدم می‌کشد. و آن مردکی که می‌میرد، نه، و شاید دوباره متولد می‌شود، نه، و شاید نیست می‌شود. هنوز به نتیجه‌‌‌ای نرسیده‌ام.

    اما می‌گفتم. تو وجود داری. تو واقعی هستی. تو حقیقی هستی. تو مهم هستی و تو جدی هستی.

    پس تو بازی نمی‌کنی.
    تو رویا نمی‌بینی.

    نه تو، نه پسرک صورت زخمی نه دخترک خندان نه زنک قاتل و نه مردک -فی‌الحال- مرده.

    تو وجود داری.
    چون من رویا می‌بینم.
    ویرایش توسط Úlfr : 29th December 2016 در ساعت 02:42 AM
    .Fortes Fortuna adiuvat

  14. 3 کاربر از پست Úlfr تشکر کرده‌اند .


  15. #28
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    26th June 2015
    محل سکونت
    هپروت
    نوشته ها
    256
    تشکر
    1,223
    تشکر شده : 1,222 بار در 357 پست
    آقا این هیولاهه یکم کار اشتراکی من و پرنیان بوده ...
    دنیایی رو تصور کنین که نمود حقیقی اش در مغز یک کرم وجود داره و مغز این کرم شبیه یه گوی شفاف تمام تصاویر از دنیاهه رو در خودش بازتاب میکنه و این کرم تو مرکز یک درخت در مرکز دنیا به خواب رفته و اما درباره ی درخت تنه ی درخت و شاخه هاش و ریشه هاش از اندام های در هم تنیده ی انسان ها و موجودات جاندار و حتی بسیاری از هیولاها درست شده و دایم درحال اضافه شدن به قطرشون و آخر الزمان دقیقا روزیه که دنیاها لابه لا ی شاخه ها و تنه ی درخته گم بشن در حقیقت دو تا کرم و دوتا درخت عظیم وسط دوتا دنیای متفاوت و متضاد وجود داره که یکیش یه دیستوپیاس و اون یکی یوتوپیا و اینها توسط یک رشته ی کیهانی با هم ارتباط دارن و به این صورتن که کرمی که توی دیستوپیا وجود داره توی مغزش تصاویر یوتوپیا رو میبینه و کرمی که داخل یوتوپیا هست تصاویر دیستوپیاهه رو حالا انرژی بالانس شده ی این دنیا به این صورت تآمین میشه که کرمه تخم گذاری میکنه و به صورت انگلی شفیره هاش رو با رواش های مختلف وارد بدن انسان ها و حیوانا میکنه و اونا ام بی خبر از همه چیز درون خودشون پرورش میدن این موجوداتو و این هیولاها داخل بدنشون انقدر رشد میکنن که یه مرتبه بدن موجود زنده رو به سمت درخت های اعظم هدایت میکنن و اونجا مثل یه پوسته یا پیله می درن و ازش بیرون میان و بعد از اون کرم های اعظم به وسیله قدرت و جادویی که دارن از زندگی بچه هاشون حیاط مایه رو میگیرن و تعادل انرژی توی دنیاها برقرار میشه ...در ضمن موقعی که کرمه داره انرژی از محیط میگیره امواج محیطی و الکتریسیته و کلا همه انرژی ها دچار اختلال میشن و اون مواقع شما ممکنه چیزای عجیبی ببینین و بشنوین که حاصل تداخل دو دنیاس
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    ویرایش توسط sarvin : 29th December 2016 در ساعت 02:12 PM
    There's someone in my head but it's not me

  16. 6 کاربر از پست sarvin تشکر کرده‌اند .


  17. #29
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    21st June 2015
    نوشته ها
    117
    تشکر
    410
    تشکر شده : 569 بار در 121 پست
    اعترافات:
    می‌دونم من یک موجود رقت‌انگیزم که محض رضای خدا چیزی نمی‌نویسه:دی
    می‌دونم هیولام از آخر اول می‌شه:دی
    می‌دونم که هر دو تا لقب «نقاشی‌کننده» و «نویسنده» رو فقط خودم به خودم می‌دم:دی
    می‌دونم کلاً:دی

    اینجانب، پاپَتی، اولین هیولای رسمی سِری 58 ط‌ی دسته‌دار (بعد از پنج نسخه‌ی آزمایشی غلط غلوط که به زعم بنده خودتان هم در این مورد با من توافق دارید) به عوض مشت‌هام، یا اگر دلتان خواست عوض پر و پنجه‌ام، دو تا عروسک دستی دارم که اسمشان چپک و کپک است؛ چپک را که لابد حدس زده‌اید که توی دست چپم می‌رود و آن یکی را هم به‌خاطر آن‌که با چپک جفت و جور بشود، کپک می‌خوانم [یکی از پسرعموهای بنده توی اکادمیه طلبگی می‌کند و یادم داده که آدمیزاد اسم این جفت و جورکردن را گذاشته مکعب اتباعی یا مکعب تباهی یا چه می‌دانم، یک جور مکعب دیگر]. توی تمام سوریه یک آدم که قدر چپک یا حتی کپک من هوش دارد، پیدا نمی‌شود که نمی‌شود؛ چه برسد به هیولا. عروسک‌های من تا آنجا ذکی‌اند که من وقتی شما دلتان بخواهد و مشتم را باز کنم، منتهای ناخن‌هایم می‌گیرد به شکنج‌های مغزشان و یک ذره از هوششان زیر ناخن‌هایم می‌ماسد. اگر بخواهم مثلاً مغز چپک را سر جایش بگذارم، بایستی ناخن‌های دیگرم را به کار بگیرم و آن‌وقت هوش و ذکاوت چپک از زیر یکی درمی‌آید و می‌خزد توی عمق آن‌یکی و از عمق این یکی می‌آید بیرون و سریع می‌دود زیر یکی‌دیگر یا همان‌جایی که پیش‌تر بود. ولیکن، چپک و کپک آن‌قدر هوش زیادی دارند که به روی خودشان نمی‌آورند.
    همین پیش پای شما، پوست کپک روی فرق سرش ساییده و انگاری طاس بشود، یک دایره‌ی خوشگل و طوسی از هوشش را انداخته بیرون و برای اینکه خوشگلی‌اش زکام نشود، بنده بایستی دو لبه‌ی باریک سرخِ پوست را به هم بیاورم و همانطور نگه دارم. وقتی اینطور کلافه می‌شوم، چنگ‌هایم باز می‌شود و یک تکه از مغز کپک را چنگ می‎زنم تا دیگر آنقدر مغز نداشته‌باشد که بخواهد بیندازتش بیرون.
    «تاپ تاپ خمیر
    شیشه پر پنیر
    دست کی بالا؟»
    «دست موشه»
    «هوم... سوزن می‌خوای یا قیچی؟»
    «پیچ گوشتی».
    چپک، فوری‌فوتی می‌فهمد که کدام یک از بچه‌ها قلقلکی‌اند یا کجاهاشان را باید خاراند تا نفسشان بند بیاید. چپک یک شکم گرم و نرم گیر می‌آورد و مغزش را می‌چسباند به گوشتالوهای سفید مطبق غذایش. بعد، پیچ‌ها را یکی‌یکی سفت می‌کند و غذایش از خنده ریسه می‌رود. اولین پیچ را سفت می‌کند؛ ریسه می‌رود. دومی را سفت می‌کند؛ ریسه می‌رود؛ سومین پیچ را تا آخر می‌بندد، تا ریسه‌های مصفف راه نفسش را بگیرند؛ ولیکن شکار باز دلش رضا نمی‌دهد که به شکارچی نخندد و آدم وقتی هم که دارد می‌خندد، نمی‌تواند خودش را جمع‌وجور کند. آن‌وقت به خودش می‌آید و می‌بیند چپک از دکمه‌ی کوچولوی دوخته‌ی شکمش تراویده توی طبله‌ی روده‌هاش و دارد یک سرِ دراز روده‌ی او را عین پنبه‌ای که چپک را با آن پر کرده‌باشند، می‌بلعد. روده‌ها می‌چسبند به چین و شکن‌های مغز چپک و او از همه‌ی آدم‌ها و هیولاهای سوریه باهوش‌تر می‌شود. یک درصدی از این ذکاوت هم به ناخن‌های من می‌رسد؛ چراکه من بودم که سر روده را گرفتم و باز من بودم که چپک را تا پای غذاخوری بارکش کردم.
    در مقابل چپک، کپک است که نه چشم و چال درست و حسابی به نیت گزینش غذا دارد، نه اصلاً از غذای خوب و بد چیزی سرش می‌شود. به خاطر همین است که بیشتر غذاش را باید به عنوان حق کمیسیون به بنده بدهد و هوشی برایش نمی‌ماند که به چشم‌هاش سو بدهد یا ذائقه‌اش را تقویت کند.
    هرکجا که بنی‌بشری دارد اخوان خودش را قلقلک می‌دهد، ما سواره بر باد یا اگر گیرمان بیاید، قالیچه‌ی سلیمان ظاهر می‌شویم و امر می‌کنیم بنی‌بشر دست‌هاش را بیندازد و کار را به ما واگذارد. گاهی آدمیزاد –اگر عزمش جزم باشد- ازمان حرف‌شنوی نمی‌کند و ما، کِنِف، برمی‌گردیم سر جای اولمان؛ چه بسا با کاروان بعد خودمان را برسانیم پیش آدمی که می‌گذارد ما به جای دست‌های خودش، دست به کار بشویم.
    چنانکه ملاحظه کردید، هیولایی بس به دردبخور و مخوف –که بنده باشم- برایتان این نامه را نوشته‌است؛ به خاطر کتابت نامه‌ی کذا، کپک حافظه‌اش را در مورد آدم‌هایی که تا به حال خورده، به کلی از دست داد. خواستار عنایت شما به این عروسک مادرمرده هستم.
    قربان شما،
    پاپَتی.
    ***
    این هم قیافه‌ی چپک که البته خودش خوشگل‌تر بود ولی من استعدادم در همین حد قد می‌دادD: به دلیل سرراهی‌بودن کپک، عکسی ازش موجود نیست D:
    پ.ن: قشنگ جا داره یکی بیاد بهم بگه «داداش، داری اشتباه می‌زنی»:)))

    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

  18. 5 کاربر از پست ramonaQuimby تشکر کرده‌اند .


  19. #30
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    28th October 2016
    نوشته ها
    15
    تشکر
    40
    تشکر شده : 51 بار در 14 پست
    ظاهرا یجوری نوشتم که کسی متوجه مطلبم نشد، پس تغییرش دادم

  20. 2 کاربر از پست EbonShadow تشکر کرده‌اند .


صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •