هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    10
    تشکر
    9
    تشکر شده : 32 بار در 10 پست

    داستان ماجراجوبان

    با سلام خدمت دوستان این داستان در مورد افرادی هست که دور دنیا رو میگردند با تمام خطرهایش امیدوارم لذت ببرید .

    ________________
    قسمت اول


    مردی به تنهایی در باد و بوران جنگل های بزرگ و وحشی مرزی پیش می‌رفت.
    این کارها برای او یک عادت بود. او در شهر خودش یک افسانه و پرچم‌دار تمام نگهبانان مرزی شهر "LAST WORLD" بود. برایش تنها یا با یارانش و هم مبارزانش هیچ فرقی نداشت. رد مارشال... مردی مصمم، عضلانی، جوان و خشن با نبوغ جنگی بسیار زیاد قد او چیزی در حدود ۲ متر است و موهایش عجیب‌ترین خصوصیتش بود! موهایی آبی.




    او محل استقرارش را تعیین کرده و در همین حین جنگل آتیش روشن می‌کرد تا سردی هوا را کمی ملایم‌تر کند تا آن زمان که همراهانش از راه برسند. مهاجمی او را قبل از تاریکی هوا زیر نظر داشت، یک نیمه‌انسان گرسنه از نژاد دورگه دیمون‌هیومن(انسان‌های شیطانی). رد مارشال در اثنای سفر این موضوع را متوجه شده بود که در تحت تعقیب هست.
    بالاخره صدای پایی را پشت سرش شنید... واک... واک... واک... با سرعت زیادی برگشت و شمشیر اصلیش "گولد فینگر" را بیرون آورد (کاتانایی بی‌نظیر از ۲۰ قرن پیش)
    نیمه انسان گفت: «نژاد من قوی‌ترین نژاد این منطقه است و ما تا شعاع ۱۰۰۰ هزار کیلومتری این منطقه رو کنترل می‌کنیم، فک نکنم کسی قوی‌تر از ما باشه انسان فرومایه. من برای ثابت کردن خودم تو رو می‌کشم رد مارشال هاها...»
    رد مارشال با خونسردی غیرطبیعی‌ای و بدون تکه حرفی به سوی نیمه انسان یورش برد. با سرعتی برابر با صوت به او رسید و لگد پایی به سینه نیمه‌انسان زد و ان را میان درختان پرت کرد نیمه انسان که به خود آمد گفت: حالت نژادی، خون حیوانیــــی (برای باز قدرت کردن دورگه‌ها به کار میرود) و قدرتش ۱۰ برابر شد. مشتی به سوی مارشال روانه کرد مارشال جا خالی داد و مشت به درختان خورد و ۵ درخت تنومند شکستند. مارشال با لحن سردی گفت: هنوزم عددی نیستی و به یک حرکت شمشیر کله‌اش را قطع کرد. او بدن نیمه انسان را برای شامش حاضر کرد و خورد. ساعاتی با چشمان باز استراحت کرد که یارانش رسیدند و گفتند: دروئید (فامیلی رد مارشال) باید به پایتخت بریم اتفاقاتی افتاده...

    امیدوارم لذت برده باشید نظر یادتون نره.
    ویرایش توسط arfsp : 7th January 2017 در ساعت 01:05 AM

  2. 9 کاربر از پست SpeedSide تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    210
    تشکر
    1,671
    تشکر شده : 714 بار در 289 پست
    خب اولا كه سلام و خوش اومدي به اينجا:) اميدوارم شاهد فعاليت هات باشيم واينا.
    و خب اومدم يه نقد حسابي بزنم برات:
    آقا به نظرم شما خيلي جاي كار داري.نميخوام دلسردت كنم ولي خب اصلا خوب نبود.
    شروع نسبتا خوبي داشتي و نسبتا جذب كرد منو، اما بازم جاي كار داره. خيلي سريع جمعش كردي و گذشتي ازش و اين خوب نبود. نه تنها توي افتتاحيه بلكه تو كل داستان من خواننده احساس ميكردم دارم پيچونده ميشم. ميتونستي رو هرقسمت بيشتر كار كني و يذره بامعني ترش كني.

    نثرت حالت ناموزوني داشت و يه تيكه نبود. بهتره يه ويرايش اساسي رو نثر بزني و يه دستش كني. ديالوگات خيلي كليشه بود و حالت مسخره اي داشت و ميتونست خيلي بهتر باشه. مثلا اونجايي كه گرگه اومد شاخ و شونه بكشه خيلي حالت بدي داشت و اگه ديالوگا نبودن هم به نظرم تغييري تو روندي كه داشت پيش ميرفت پيدا نميشد. اولين داستان من يه حالتي شبيه اين داستان داشت و البته خيلي داغون تر بود:)) اما چون خودمم قبلا يه همچين حالتي نوشتم ميتونم بگم كه تو جوري نوشتي كه تو ذهن خودت بوده و صرفا ايده رو هول هلكي رو كاغذ پياده كردي و بلد نبودي يه جوري كه برا خواننده جذاب باشه بنويسي داستانت رو. به نظرم براي تقويت نوشتنت داستان زياد بخون تا بتوني پيشرفت كني و بهتر بنويسي.

    خيلي حال كردم كه عكس گذاشتي برا داستانت. آفرين خيلي حركت خوبي بود. منتها يه گله اي دارم اونم اينه كه چرا رد مارشال؟ چرا سهراب يا كيومرث نه مثلا؟ باور كن اينكه اسما خارجي باشه يا مثلا فضاي داستان اروپا اينا باشه هيچ كمكي به بهتر شدن داستان نميكنه. اگه فضا رو بومي كني به نظرم قشنگ ترم ميشه.

    يه جا گرگه مثلا خواست تغيير مود بده قوي تر شه، اونجا رو اصلا خوشم نيومد. طرف نيمه انسانه روبات نيست كه مثلا اعلام كنه آره فلان تغيير رو كردم بريد حال كنيد:)) اونجارو ميتونستي به جاي اينكه تويه يه جمله تموم كني بره قضيه رو اينطوريش كني كه يارو گرگه مثلا يه كتك درست حسابي خورده داره شكست ميخوره يهو تبديل بشه. زياد قشنگ نيست كه اون تبديله رو ديالوگ كني. ميتوني في المثل توصيفش كني اون صحنه ي تبديل شدن رو كه آره يارو فيلان شد بعد بيسار شد تا يه هيولاي خوف و خفني ازش دراومد كع زد داغون كرد همه چي رو. اون پرانتز هاي توي داستانم حذف كن به جاش پاورقي بزن. درضمن به جاي اينا () براي نشون دادن ديالوگا از گيومه«» استفاده كن.
    توصيفاتت خيلي اغراغ آميز بود:) يعني طرف از صوت سريع تره؟ ريلي؟ حالا باز كاراكتر توئه و تو ميسازيش. اصلا شخصيت پردازي نكرده بودي و داستان هم انقد كوتاه بود كه ما نميتونستيم با شخصيته يه ارتباطي بگيريم و خلاصه كه خوب نبود اون هم.

    دركل بهت ميگم كه آفرين جرات داشتي وداستانت رو گذاشتي تو فروم. خيلي بيشتر كتاب بخون و بيشتر بنويس تا لم كار دستت بياد. اين داستان رو هم اگه من جاي تو بودم يه بازنويسي كامل ميكردمش تا به اون حد مطلوب برسه.



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  4. 4 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  5. #3

    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    20th October 2014
    نوشته ها
    307
    تشکر
    1,480
    تشکر شده : 1,938 بار در 399 پست
    اول اینو بگم به طور بی‌ربط که عکسه رو تو گوگل ایمجز سرچ کردم و دوستمون نظرش این بود که «میاموتو موساشی» و درود بی‌کران بهت فی‌الواقع بابت انتخاب تصویر D:

    اول یه سری چیز ویرایشی در ادامه‌ی حرفای علی بزنم.
    متن رو راست‌چین کن که خوندنش راحت‌تر شه. نقطه و ویرگول و اینا به کلمه‌ی قبل باید بچسبن («از راه برسند.» به جای «از راه برسند .»)
    نیم‌فاصله هم اگه استفاده کنی خوب می‌شه («انسان‌های شیطانی» به جای «انسان های شیطانی»)
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ] و [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ] رو ببین به عنوان مثال برا توضیح نیم‌فاصله

    یه چیزی هم در مورد اسمای خارجی که علی گفت بگم.
    من خودم به شخصه اصراری ندارم که اسما ایرانی باشن. یعنی وقتی که داستان فانتزی این‌جوری می‌نویسین، لزومی نداره واقعاً که بومی باشن کاراکترا. منتها از اون طرف لزومی هم نداره که انگلیسی باشن. یعنی شما دارین یه دنیای جدید خلق می‌کنین، لزومی نداره که اسم یارو «رد مارشال» باشه یا اسم شهره «لست ورلد» باشه. حالا نمی‌گم اسمشو بذار «کیومرث قرمزه» ولی خوب شما آزادی که هر اسمی می‌خوای بذاری. چرا کلمه‌ی انگلیسی مصرف کنی؟

    ========

    آما داستان! D:

    عرض کنم که خیلی انیمه‌ای بود. یعنی من قشنگ صحنه‌ی انیمه رو می‌دیدم که یارو نیمه هیولائه اون پشت تکون می‌خوره، دوربین زوم می‌کنه رو صورت قهرمان، یارو از گوشه‌ی چشم نیگا می‌کنه و یه لبخند معنی داری می‌زنه که یعنی فک کردی من حواسم بهت نیست شیطون؟ بعد یارو هیولائه میاد و کری می‌خونه، این با لگد پرتش می‌کنه، یارو هیولائه اسم حرکت ویژه‌ش رو فریاد می‌زنه (بعد دوربین زوم می‌کنه رو هیولائه! نور و دود و جلوه‌های ویژه از یارو می‌پاچه بیرون که یعنی یارو داره قوی می‌شه) یارو مشت می‌زنه، قهرمان جاخالی می‌ده، مشت یارو هیولائه می‌خوره به پس‌تصویر (گوگل کردم ببینم افتر ایمیج معادل فارسی داره یا نه D: ) درختا پشت یارو می‌ترکن، بعد قهرمان یه تیکه‌ای میاد تو این مایه که «بیشین بینم باو!» و برق شمشیر دیده می‌شه و کله‌ی یارو پرت می‌شه ده متر اون‌ورتر و خون فواره می‌زنه و اینا (((:

    این:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    یه داستانکی بود که من و سیاه‌قلب در عنفوان جوانی (حالا جوانی جوانی که نه، ولی ۸-۹ سال پیش) وقتی خیلی جوگیر انیمه و اینا بودیم نوشتیم (((:
    خیلی خوب و اینا نیست، ولی خلاصه همین قضیه‌ی تصویرسازی انیمه‌ای و اینا رو داره. (پیام تبلیغاتی هستم، از چت‌باکس مزاحم‌تون می‌شم)

    وقتی داستان این‌جوری می‌خواین بنویسین، کل بار قضیه رو تصویرسازیه. این‌که شما بتونی اون تصویری که تو ذهنته رو خوب توصیف کنی. اینم به نظرم یه مقدار تمرین می‌خواد و داستان خوندن. داستان خوندن به قصد یادگیری تکنیک نویسندگی منظورمه. یعنی مثلاً بری از این داستانای شمشیر و جادو بخونی و ببینی نویسنده چه‌جوری صحنه رو توصیف می‌کنه و تکنیکش رو یاد بگیری.

    حالا ممکنه یکی این صحنه‌های اغراق‌آمیز اکشن انیمه‌ای (یارو شمشیر می‌کشه کوه نصف می‌شه و اینا) خوشش نیاد، که اون دیگه بحث سلیقه‌است و کاریش نمی‌شه کرد.

    یه چیز دیگه هم بگم و متواری شم دیگه.
    این‌که شما داستان رو با یه صحنه‌ی اکشن این‌جوری شروع کنین تکنیک خوبیه. شما می‌خواین خواننده رو گول بزنین و چشمه‌ای از چشمه‌های اکشن داستان رو به یارو نشون بدین که «ببین! از اینا می‌خوام نشونت بدم! باقیشو بیا بخون!»
    منتها لازم نیست که پاراگراف اول داستان این‌قد اتفاق بیافته. به نظرم شاید بهتر باشه یه کم خساست به خرج بدی و یه کم آب ببندی توش. حالا خیلی هم نه، ولی یه کم بیشتر کش بدی قضیه رو. این‌که بیای زرتی اول داستان بگی «یه سری نیمه هیولا هستن، این رفیقمون هم خیلی خفنه و در یک حرکت همه رو به چهار قسمت نامساوی تقسیم می‌کنه» شاید خیلی خوب نباشه. یه کم شاید بیشتر مقدمه‌چینی داشته باشه بهتر بشه D:

    این بود انشای من در مورد فلان.
    بیشتر بنویس از طاها D:
    .meh

  6. 5 کاربر از پست arfsp تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    مدیر انجمن

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    404
    تشکر
    2,322
    تشکر شده : 1,627 بار در 481 پست
    اقا سلام و عرض ادب دوباره
    ببین برادر مشکل این داستان از نظر من اینه که شما از این تصویری که تو ذهنت داشتی خیلی هیجان زده بودی و فازت این بود که" هولی شت هرچی زودتر برم شیر کنم این رو با رفقا چون رسما صحنه کولیه!" و حالا منم موافقم که می تونست صحنه کولی باشه و اینا، منتها این شتاب زدگیت کار دستت داده و باعث شده این متنی که الان هست رو ببینیم. راستش به نظرم این ایده ی خامه و داستان نیست. انگار مثلا بخوای فصل اول و دوم و سوم یه کتابی رو خلاصه کنی که به رفیقت توضیحش بدی، همچین حسی به من می ده. مخصوصا چون تو بخش داستان بلند قرارش دادی، من فرض می کنم که این قرار بوده یه اینترویی باشه به دنیای که می خوای بسازی و شخصیت اصلی ای که بوجود اوردی و اینا. اگه اینطوریه، من نظرم اینه که همین ایده رو بشین دوباره و باحوصله بنویسش و این بار تو فرمت داستان بنویسش.
    یه مسئله دیگه انیمه ای بودن قضیه است که از قضا به نظرم باحاله، منتها پرداخت درست می خواد، باید روش وقت بذاری قشنگ، به قول عر بری چندتا داستان خوب بخونی بگیری قضیه چیه.
    دیگه من چیز خاصی سر این قسمت خاص ندارم که بهت بگم، مخصوصا که اینقدرم کمه، هر موقع درست کردیش(یا ادامه دادیش) من باز میام نظر پرتاب می کنم.
    دمتم گرم اقا
    : kaiki
    The fake is of far greater value. In its deliberate attempt to be real, it's more real than the real thing.
    ***
    Even if the truth is as one suspects, it may still be worthless.
    ***
    Just as there isn't a problem that can't be solved by being right, there isn't a problem that can't be solved by money.
    ***
    “Have Suspicions,not Faith”
    : kumagawa misogi
    「Humans are born with no purpose, live for no reason, and die for nothing. Because this world is pointless, and our lives are aimless.」

  8. 4 کاربر از پست Kumagawa تشکر کرده‌اند .


  9. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    345
    تشکر
    946
    تشکر شده : 1,671 بار در 376 پست
    سلام طاها

    من نظرم اینه که برای این که بهتر بشه نوشتنت خیلی خوب می‌شه که یه مقدار بیشتری داستان بخونی همونطوری که علی ربنا گفت و عر گفت. به خصوص همونطور که عر گفت آدم برای این که داستان خوب بنویسه یکی از راه‌های موفقیتش اینه که داستان‌های شبیه چیزی که می‌خواد بنویسه رو بخونه. موضوع اینه که فقط با انیمه دیدن نوشتن آدم خیلی خوب نمی‌شه. چون نوشتن یه رسانه‌ی متفاوتیه از رسانه‌ی تصویری.

    ولی من خیلی خوشم اومد که اینقدر وقت گذاشتی برای ویرایش ظاهری پستت. منتها یه سری اشکال ویرایشی داشتی. مثلاً برای نقل قول باید این کار رو بکنی:

    علی گفت: «سلام.» یعنی باید دکیمه‌ی شیفت رو بگیری و دکمه‌ی l و k رو بگیری. اینطوری می‌تونی پرانتز نقل‌قول ایجاد بکنی. اینطوری وقتی نقل قول می‌ذاری کسی با جمله‌ی معترضه‌ی داخل پرانتز اشتباهش نمی‌کنه. من یه جاهایی فکر کردم نقل قول‌هات در واقع جملات توی پرانتز برای توضیح بیشتر هستن.

    یه چیزی که به نظرم خیلی نوشتن رو پیشرفت می‌ده اینه که آدم داستان دیگران رو بخونه و با داستان خودش مقایسه کنه. برای همین بد نیست داستانای بچه‌های توی فروم رو هم یه نگاهی بندازی.

    در نهایت بسیار موفق باشی. منتظر باقی داستانت هم هستم.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  10. 5 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  11. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    10
    تشکر
    9
    تشکر شده : 32 بار در 10 پست
    دروئید نگاهی به آن‌ها انداخت و گفت: چه اتفاقی افتاده؟
    سربازها تعظیم کردند با نا امیدی گفتند: با ما بیا در راه بهت توضیح میدیم.

    دروئید سوتی زد و اسبش "navo" بعد از سوت جهشی زد و به سمت دروئید آمد. دروئید آتیشش را خاموش کرد و شمشیرهایش را برداشت. و با سربازها یه راه افتاد. سردسته سربازها که "کوین" نام داشت به دروئید گفت: یگان دهم ما قتل عام شده و قلعه‌های دفاعی ما همه تصاحب شده سپس ادامه داد تعداد زیادی از روستایی‌ها هم مرده‌اند. و سربازان مرزی ما هم همه قتل عام شدند و گفت فرمانده هم مرده. دروئید از شنیدن این حرف‌ها به شدت نگران شد و پرسید "کوین"فرمانده چطوری مرده؟ و چه لزومی داره من بیام به پایتخت؟
    کوین گفت: قربان فرمانده بر اثر حمله قلبی جونشو از دست داده. و بعد از این اتفاقات یگان بسیار ویژه‌ای از پایتخت اصلی کشور اومده و جانشین فرمانده هم تو رو به اون‌ها پیشنهاد داده که همراهشون باشی.
    دروئید با کمی مکث گفت: بزار حدس بزنم کی هست! جورجیو؟
    کوین با عصبانیت گفت: آره قربان همون موش پیر لعنتیه، فک کنم مرگ فرمانده... و حرفش را خورد.
    دروئید بحث را عوض کرد و پرسید: از این یگان ویژه چه اطلاعاتی داری؟
    فقط می‌دونم که حدود ۱۰ نفر هستند و در بهترین جای کاخم اقامت می‌کنن قربان...
    و در مورد مرزهای از دست رفته و تلفاتمون؟
    کوین گفت: حدودا ۱۵۰۰ نفر رو از دست دادیم به علاوه ۵۰ قلعه دفاعی و ۲۰۰۰ نفر از آدم‌های معمولی هم مردند. اوضاع خیلی ناجوره قربان. و در همین حال شیپور صبح دم زده شد.
    و شهر از دوردست‌ها نمایان شد.



    و آنها بدون یک کلمه حرف اضافه در مدت ۲ ساعت به شهر رسیدند و سرباز گفت ما در خونه منتظرتون هستیم قربان، خداحافظ.
    و دروئید دستی به موهایش کشید و ناوو را آزاد کرد و سر آخر شمشیرهایش رو مرتب کرد و به راه افتاد...
    در راه سربازهای مختلفی را می‌دید که پس از تعظیم به او با عجله به این ور و آن ور می‌روند و سیل کبوترهای نامه‌رسان هم راه افتاده بود. دروئید به پیش جورجیو رفت و گفت سلام. جورجیو به او گفت: سلام دروئید، بدون هیچ مقدمه‌ای فقط دنبال من بیا وقت زیادی ندارم. و دوان دوان راه افتادند. جورجیو در راه گفت تو قراره با یه گروه ۹ نفره همکاری کنی و بهشون ملحق بشی. این افتخار خیلی بزرگیه که سرباز من با اونها همکاری می‌کنه و با لبخند مرموزی ادامه داد اونها همچیو بهت توضیح میدن دروئید. و با صدای بلند داد زد درها رو باز کنید و گفت برو داخل. دروئید به داخل حرکت کرد و ۱۲ نفر را دید. ۹ مبارز با خصوصیات مختلف و ۳ آدم که بر روی میز نشسته بودند و باهم صحبت می‌کردند.


    آدم وسطی بلند شد و به او با صدای بلند گفت سلام رد مارشال! تمام جنگجوها بنشینند تا من شروع به سخن گفتن کنم.
    ویرایش توسط arfsp : 7th January 2017 در ساعت 01:10 AM

  12. 4 کاربر از پست SpeedSide تشکر کرده‌اند .


  13. #7
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    10
    تشکر
    9
    تشکر شده : 32 بار در 10 پست
    ناگهان فردی کچل و میان سال با چوب در سر فِرِد زد.
    فرد بلند شد و گفت: بله بله چیشده؟ جنگ شده؟ کسی مرده؟ نصف شبی چی شده؟
    فرد میان سال که سارون نام داشت گفت: فرد پسرک خام و ناپخته دختر کاهن اعظم تب کرده برو براش آب بیار! فِرد پرسید چرا من؟ سارون گفت حرف نزن برو بیار و فرد را بلند کرد و با لگد راه
    انداخت. بعد از اینکه فرد به سره رودخانه روستا رفت و برای دختر کاهن اعظم آب آورد سارون اورا مرخص کرد و فِرد برای خواب رفت. با یاد آوری خواب قبل بیداریش فهمید که در آن خواب حس بسیار خوبی داشته. این خواب‌ها به مدت چند هفته ادامه پیدا کرده و فرد در هر خواب یک شخص را دیده. در کل خواب‌ها دو نوع بود: خواب‌هایی که به او حس بد میداد و خواب‌هایی که به او حس خوب میداد.
    فرد به امید دیدن خواب بازم به خواب فرو رفت.

    در خواب حس خلع بی‌پایان کرد. تاریکی کشنده، موجودی بسیار شیطانی و اعظم، حس مرگ در آنجا شدت زیادی داشت و فرد بسیار احساس سرما میکرد! فرد قبلا هم از این حس داشت ولی این یکی بسیار متفاوت بود.




    حضور فردی را احساس کرد. بسیار عظیم و قدرتمند، و با تلاش بسیار زیاد ۲ بال را مشاهده کرد. و صدایی عمیق و باستانی که می‌گفت: پس بالاخره آماده شدی! زنده باد جهنم. و تصویر رویا عوض شد!
    دوباره حس خوب برگشت و مردی سیاه پوش را دید که صورتش معلوم نبود. مرد با صدای آرامش بخشی گفت سلام فرد.




    می‌دانم که سوال‌های زیادی در ذهن تو وجود دارد. ولی این را بدان که من استاد رویای تو هستم و وظیفه من این است که تورا هدایت کنم و پرورش بدهم تا بتوانی با شیاطین مبارزه کنی. از امروز زندگی تو دگرگون خواهد شد و رنگ و بوی دیگری خواهد گرفت دنبال تمام آدم‌هایی که در حضورشان حس خوبی داشتی بگرد. شیاطین خودشان پیدا می‌شوند. برای اولین قدم به سمت شهر last world قدم بگذار.
    که ناگهان صاعقه‌ای به بدن فرد بر خورد کرد.



    ویرایش توسط arfsp : 7th January 2017 در ساعت 01:13 AM

  14. کاربران زیر از پست SpeedSide تشکر کرده‌اند:


  15. #8
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    345
    تشکر
    946
    تشکر شده : 1,671 بار در 376 پست
    ها طاها آقا علائم نگارشیت هنوز یه مشکل خیلی بزرگی داره.

    ببین موقعی که علامت تعجب ! یا سوال ؟ استفاده می‌کنی نباید بین کلمه‌ی قبلش و علامت نگارشی فاصله داشته باشه. مثال بزنم:

    «طاها، پسر جوان و پر انرژی، با فرزین پیر و خسته خیلی سربه‌سر می‌گذاشت. اما یک روز از او پرسید: «شما دوتا۲ هم بازی می‌کنی یا نه؟» و فرزین گفت: «نه!»

    خلاصه منظور این که شما نباید بین علامت نگارشی و کلمه‌ی قبلش فاصله بذاری. اما با کلمه‌ی بعدش باید فاصله داشته باشه. بجز در مورد پرانتز :)

    داستانت هم این بار جزئیات بیشتری داشت. ولی سعی کن یکم عکس‌هاش رو کمتر کنی عوضش داستانش رو توضیحی و توصیفی‌تر کنی. یعنی ما که برای دیدن عکس نیومدیم. و این عکسا رو هم می‌تونیم توی اینترنت سرچ کنیم ببینیم. شما سعی کن جای عکس گذاشتن همین عکس‌ها رو توی داستان برای ما توصیف کنی تا ما تصورش کنیم. داستان‌نوشتن یعنی همین اصلاً پسر گل.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  16. 3 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  17. #9

    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    20th October 2014
    نوشته ها
    307
    تشکر
    1,480
    تشکر شده : 1,938 بار در 399 پست
    آه ای طاها! در تو ویرایشی چند پرتاب کرده آنگاه اندازه‌ی فونت متن رو هم کوچیک کردم. ایشالا بعداً میام نظرم می‌دم حتی d:
    .meh

  18. 2 کاربر از پست arfsp تشکر کرده‌اند .


  19. #10
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    10
    تشکر
    9
    تشکر شده : 32 بار در 10 پست
    خودش بود ! همینه ! من بهترینم . قدرتمو حس میکنم افتخارمو حس میکنم عظمتمو حس میکنم همه جا آتش گرفته بود ولی مهم
    نبود اصلا مهم نبود میزارم همشون بمیرن اتیش رو من تاثیری نداره میرم سارین رو بکشم اره میکشمش . اروم اروم قدم
    برمیدارم تا پله های معبد رو بگذرونم همه فقط من رو نگاه میکنن من رو بهترین ادم روی زمینو انگار رئیس خودشو پیدا کرده
    بودن انگار سرور خودشونو پیدا کرده بودن اره همینه ، سارون رو دیدم با چشمای مظطرب و نگران و اون شکم چاق
    و شخصیت دست پا چلفت عقده ایش برای یه بار باید پایان بدم به زندگی کم ارزشش .
    حس میکنم فقط و فقط با به مشت من میمیره چه موجود بی ارزشی فقط چند قدم تا پایان عمرش که بووووووووم .
    نمیدونم چرا حسی مانندی نابودی داشتم ؟ نابودی که نابودم نمیکرد . دردی که برای من درد نبود ولی بدن من داغون شده بود
    با چی یا توسط چه کسی ؟ چه طوری ؟ چرا گیج شده بودم ؟ چرا منم مثل اون موجود بی ارزش اینطوری ؟ من سلطان همه ی
    ادم ها و قدرتمنترین ادم ؟
    روی زمین افتاده بودم زمین ترک برداشته بود و به داخل رفت بود استخوان هام شکسته بود و حس میکنم داره خوب میشه .
    درد خیلی زیادی داره فریادی خیلی عظیمی میزنم خیلی خیلی درد وحشتناکی بود . و در همین هنگام ضربه های بعدی شروع شد
    دونه دونه استخوان هام داره میشکنه انگار دارم نابود میشم غرور من داره میشکنه ولی توسط چه کسی ؟ چطوری؟
    درمانده شدم نمیدونم کیم نمیدونم چیم زمان بی معنی شده تمام بدنم لمس شده و فقط تصویری گذران رو از زندگی میبینم .
    ولی یه حسی دارم خیلی گیج خیلی عظیم و خیلی گنک بالاتر از من بود و من در مقابلش هیچی نبودم .
    یعنی من ابر قدرت مند ترین ادم زمین هیچی نبودم ؟ حس میکنم . اتفاقاتی در بدنمو حس میکنم و ناگهان فقط یه تماشا کننده بودم
    به همین راحتی . به همین راحتی غرور من شکست و نابود شدم مرد لعنت به این زنگی .
    دوباره خودمو پیدا کردم حس آزادی خیلی خیلی زیادی میکردم دیگه دردام نبود ولی بازم گیج بودم . خیلی خیلی سبک بودم .
    من چی شدم ؟ نگاهی به اطراف انداختم خودم و یک دیو رو مشاهده کردم تمام معبد به آتیش کشیده بود و بیشتر آدم ها و
    دوستام مرده بودن ، سارون هم مرده بود ، جسد نیمه سوختش رو میبینم . همه اینها توسط همون شخص ایجاد شده بود
    من ترجیح میدم "آخرین – Last " صداش کنم چون . . چونکه حس میکنم اون اولین و اخرین دشمنمه بدن عظلانی و قرمز
    چشمان آتشین قرمز و بی روح با دماغ گنده و صورت خشمگین ، هیکلش بسیار سهمگینه تمام بدنش قرمزه یه لباس قرمزم پوشیده
    حس میکنم نمیتونه خودش رو کنترل کنه تسلیم خشمشه و هیچ احساسی بجز خشم و شهوتش نمیشناسه .


    و بدن خودم هم دیدم و همون استاد رویای خودمو حس میکنم . کمی هاله ی نورانی دور و برم بود . لعنتی من حسابی گند زده بودم
    حتما اون فرد سو استفاده کرده از موقعیت و پیروز شده وگرنه من نابودش میکردن آره . مبارزه رو شروع کردن دیدن بدن من
    حس خیلی عجیبی داشت اونم وقتیکه با یه موجود جهنمی داشت میجنگید سرعت خیلی زیادی داره که فک کنم این ویژگی خود
    من هستش و مجیک گونه بود که فک کنم اون از خود استاد رویامه . نبرد داشت پیش میرفت و پیروزی با استاد من بود
    ولی فک کنم وضعیت بدن من خرابه ، و موجودات شیطانی دیگه ای هم به رادار حس هام وارد شدن ، استاد رویارو درک
    میکردم مجبور به عقب نشینی برای نجات جسم مادی من بود شروع به فرار با سرعت خیلی زیادی کرد ، به سوی دره
    و آبشار بزرگمون ، الان که میبینم میفهمم خیلی مقدس هستش و قدرت زیادی داره ، جوری که قبلا حس نمیکردم
    و دوباره در فضا و کیهان پیچیده شدم .
    ویرایش توسط SpeedSide : 10th January 2017 در ساعت 06:40 PM

  20. کاربران زیر از پست SpeedSide تشکر کرده‌اند:


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •