هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    110
    تشکر
    179
    تشکر شده : 266 بار در 95 پست

    شرارت سپنتایی 1: مسیر سقوط

    سلام
    در خدمتتون هستم با داستان جدیدم. یه جلدش کامل شده و هر هفته یه فصل می ذارم.
    مقدمه
    سوار بی وقفه می تاخت.
    حتی برای خوابیدن یا غذا خوردن مکث نمی کرد. سلامتی خودش برایش هیچ اهمیتی نداشت. همچنین برایش مهم نبود که به حیوان فشار می آورد. فقط می خواست به مقصد برسد. دو مرکب زیر پایش از پا در آمده بودند، و این سومی بود. بعد از تلف شدن هر حیوان بارش را بر می داشت و تا اولین جایی که بتواند اسب تهیه کند بی وقفه می دوید.
    با تمام شتابش وقتی که رسید می دانست دیر شده است.
    جلوی گنبد خشتی کوچک از از مرکب پرید و بی درنگ به داخل هجوم برد. وقتش را با پیمودن پله های سنگی هدر نداد و یکباره به پایین پرید، بی آنکه زانوهایش اندکی خم شود روی زمین خاکی فرود آمد و شروع به دویدن به انتهای راهروی مقابلش کرد.
    به پیچ راهرو رسیده بود که فردی مقابل او ظاهر شد و دستانش شانه های دختر را چسبیدند و مانع حرکتش شدند. آناهید پیچ و تابی به بدن خود داد و سعی کرد از دستان رباب بیرون بیاید. جیغ کشید: «ولم کن.»
    «فایده نداره. نمی تونی کاری کنی. اون مرده. می فهمی؟ کلباد مرده.» یکباره خشمگین شد و آناهید را به عقب هل داد. او نتوانست تعادلش را حفظ کند و به زمین افتاد. تکیه داده به آرنج هایش با بهت به رباب نگریست. و بعد زن بیابان نشین جلو آمد و با دراز کردن دستش به آناهید کمک کرد که برخیزد. سیلاب اشک آغاز شد. دو زن در آغوش هم گریه می کردند. صدای هق هقشان فضا را پر کرده بود. بالاخره آناهید به خود مسلط شد و قدمی به عقب برداشت. «می خوام قبرش رو ببینم. کجاست؟»
    رباب سرش را تکان داد. «دنبالم بیا.» چرخید و در دالان روشن از نور مشعل ها جلو رفت. آناهید دنبال او به راه افتاد.
    برزو مقابل قبر زانو زده بود و به آن خیره شده بود. سه روز بود که چیزی نخورده بود. آنجا نشسته بود و به قبر زل زده بود. اصرارهای رباب برای اینکه چیزی بخورد یا بنوشد را به کلی نادیده گرفته بود. دلیلی برای ادامه زندگی نداشت. او از فرمان اربابش سرپیچی کرده و رفته بود کشورش را از چنگ مهاجمان نجات دهد. و نتوانسته بود. آشینیر سقوط کرده بود، خاندان سلطنتی آن قتل عام شده و عده بسیاری از هم وطنانش کشته شده بودند. و به شکل موجوداتی پلید با ولعی سیری ناپذیر برای گوشت انسان بازگشته بودند. از جمله آنها مادر و همسر و فرزندش بودند. سرنوشت هولناک آنها مو را بر تن برزو سیخ کرده بود، و او با دست خودش هر سه نفر آنها را از پا در آورده بود.
    به خاطر کارش از خودش متنفر بود.
    و به خاطر رها کردن کلباد.
    اگر کلباد زنده بود شاید می توانست جادویی برای بازگرداندن آنها به حال طبیعی بیابد و نجاتشان دخد.
    اکنون او همه چیزش را از دست داده بود.
    چرا باید زنده می ماند؟
    صدای جیغی در هوا پیچید و برزو حس کرد فردی به سمت او قدم بر می دارد، و می دانست رباب نیست. به نحوی حس کرد باید آناهید باشد، ولی به او نگاه نکرد تا از حدسش مطمئن شود.
    صدایی آمرانه گفت: «بلند شو. سوگواری بسه. باید به کارهامون برسیم.» حدس او درست بود. آناهید به آنجا آمده بود.
    برزو برای اولین بار در آن چند روز نگاهش را از قبر برداشت و به آناهید نگریست. گفت: «چطور می تونی این رو بگی؟ تو باهاش ارتباط خونی داشتی.» دوباره به قبر نگریست. «تمام اشک های دنیا برای اربابم کافی نیست.»
    آناهید گفت: «فکر نکن من حالم از تو بهتره.» و بازوی برزو را گرفت و با تمام قدرت کشید تا او را مجبور به ایستادن کند. برزو لحظه ای مقاومت کرد، ولی بعد تسلیم اراده دختر شد و ایستاد.
    آناهید برزو را به دنبال خود کشید و به سمت صندوقی که کنار تالار بود رفت. در آن را گشود و طوماری را بیرون آورد و باز کرد. با نگاهی به آن طومار گفت: «از پنج بحرانی که پیام هشدار داده جلوی سه تا رو گرفتیم. ارتش شیاطین، پسر سوم زروان، سعی اهوراها برای برگشتن، و در مورد موج اول آشوب موفق نشدیم. یا بهتره بگم کلباد موفق نشد.»
    رباب نالید: «تقصیر ما بود. کلباد تنهایی با اونا روبرو شد و جونش رو سر این کار گذاشت.»
    آناهید سر تکان داد: «آره. از حرفایی که در مورد مادرم زده بود و حق هم داشت ناراحت بودم. رفتم و ذهنم رو به روش بستم.»
    رباب اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت: «و من از اینکه ... اینکه حسی که بهش پیدا کرده بودم رو پس زده بود ناراحت بودم. با ارتباط ذهنی صدام کرد و گفت برم پیشش، ولی من با بی حوصلگی پرسیدم که چه اتفاق افتاده، و اون جواب نداد. چند بار دیگه پرسیدم ازش، ولی جوابی نداد. چند ساعت بعد نگران شدم و رفتم پیشش، ولی دیر بود. دیگه نمی تونستم زخم ها و مسمومیتش رو درمان کنم.» روی زمین فرو ریخت و ضجه زنان به خاک مشت کوبید.
    آناهید به آرامی به او نزدیک شد و دستی بر پشتش گذاشت. گفت: «آروم باش. شاید اگه فورا پیشش می رفتی هم نمی تونستی کاری کنی. کلباد بعد اتفاقی که برای دخترش ... مادرم ... افتاد، خرد شده بود. شاید واقعا نمی خواست زنده بمونه و برای همین جوابت رو نداد.»
    برزو گفت: «پیشگویی رو یادتونه؟ همونی که پسر سوم زروان به ما گفت.»
    رباب پرسید: «پیشگویی؟ فکر می کردم یه تهدید باشه.»
    آناهید گفت: «منم همین فکر رو می کردم. ولی الان پونزده سال گذشته، همونطور که اون می گفت، و هر سه ما تو مرگ کلباد به نوعی مقصر بودیم.»
    برزو گفت: «و من خونواده ام رو با دست خودم سلاخی کردم. همون طور که اون گفته بود.»
    رباب گفت: «یعنی ممکنه پیشگویی درست باشه؟ تا الان به سه نفر علاقه پیدا کردم، و دو نفرشون جلوی چشمم مردن.» تصویر مرگ برادرش از جلوی چشمش گذشت، و نتوانست چهره او را به طور کامل به یاد آورد. بعد نگاهش به سمت آرمین که در گوشه ای دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود رفت. مدت طولانی ای بود که پسر نوجوان را مانند فرزند خودش می دید، و آرمین هم به رباب به دید مادرش می نگریست.
    برزو گفت: «نمی تونیم بگیم. شاید تصادفی باشه. ولی از یه چیز مطمئنم. همون طور که ارباب گفت، یه پیشگویی یا حتمیه و در این صورت هر قدر سعی کنیم اتفاق می افته. یا حتمی نیست و در این صورت راحت می شه جلوش رو گرفت. دلیلی نداره خودمون رو نگرانش کنیم.»
    آناهید گفت: «منطقیه. دیگه در موردش بحث نکنیم.» به طومار نگریست. «حمله بعدی آشوب. احتمالا از شمال شرقی اتفاق می افته.»
    رباب گفت: «بهتره هر چه سریع تر هر چهار نفرمون آماده رفتن شین.»
    آناهید سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «درست نیست هر سه ما با هم باشیم. یکی باید باشه که اگه برای بقیه اتفاقی افتاد به نگهبان های خاکستری هشدار بده. من و برزو می ریم. تو همین جا مواظب برادرم باش.»
    رباب خواست اعتراض کند ولی جلوی خودش را گرفت. می دانست بحث با آناهید بیهوده است.
    برزو گفت: «بسیار خب. کی حرکت کنیم؟»
    آناهید گفت: «همین الان.»
    «باشه. اسبم همین اطرافه. فقط باید زین بشه.»
    «خوبه.»
    دو جادوگر از تالار خارج شدند و رباب را با فرزند خوانده اش آنجا تنها گذاشتند. زن صحرانشین لحظه ای به خروجی خیره ماند، بعد به سمت قبر رفت و دستی روی آن کشید. داغی اشک را روی گونه هایش حس می کرد. سرش را خم کرد و قبر را بوسید. نجوا کرد: «آروم بخواب عشق من.»
    ناگهان صدایی پاهایی را حس کرد، و تشخیص داد که شاید آناهید باشد. اما صدای فریاد آرمین هوا را پر کرد: «مادر.»
    رباب در یک لحظه متوجه شد چه شده و فورا چرخید و شمشیرش را کشید و به موقع ضربه ماه آفرید را دفع کرد. چشمانش را بالا برد و به صورت او نگریست.
    موهای ماه آفرید به رنگ نقره فام در آمده بودند و به نحوی مبهم می درخشیدند. روی گونه هایش خطوطی سرخ کشیده شده بود، و چشمانش دو حفره از تاریکی بودند. رباب به خود لرزید.
    ماه آفرید خنده ای شرورانه سر داد. «فکر نمی کردین پیداتون کنم، نه؟ دخترم با اومدن به اینجا راه رو بهم نشون داد. متاسفم که دیر رسیدم، و لذت کشتن پدرم رو از دست دادم. ولی خب، می تونم از جسدش انتقامم رو بگیرم، و بعدش نوبت توئه، به خاطر اینکه فرزندانم رو ازم دزدیدی.» رباب با تمام توانش به جلو فشار آورد و ماه آفرید چند قدم به عقب تلوتلو خورد. کلمات آخرش نامفهوم ماند.
    رباب سرش را تکان داد. «هیچ کس چیزی رو ازت ندزدیده. چیزایی که از دست دادی، خودت لیاقتشون رو نداشتی.»
    ماه آفرید جیغ زد: «پس اگه این طوره، هیچ کس نباید اون چیزا رو داشته باشه. بعد کشتن تو، نوبت آرمینه، و بعد دنبال برزو و آناهید می رم، و تو اولین فرصت کارشون رو تموم می کنم.» فریادی کشید و به جلو حمله ور شد.
    رباب چند ضربه او را به سختی دفع کرد و از میان دندان های قفل شده اش گفت: «فکر نمی کردم به این جا رسیده باشی. اینکه بخوای بچه هات رو بکشی ...»
    «کفر پدرم ذهن فرزندانم رو آلوده کرده و هیچ چیز نمی تونه پاکشون کنه. همون بهتره که بمیرن.»
    رباب سرش را تکان داد. «متاسفانه تو از اینجا زنده بیرون نمی ری.»
    «فکر کردی می تونی جلوی من رو بگیری؟ تو فقط چند سال برای یادگیری شمشیرزنی از کلباد فرصت داشتی. به هیچ وجه نمی تونی فکر کنی مهارتم در چه حده.»
    آن دو به سمت هم حمله ور شدند و جرنگ جرنگ برخورد شمشیرهایشان در هوا پیچید. آرمین با نگرانی به مبارزه آن دو نگریست، به زحمت می توانست چیزی از مبارزه تشخیص دهد، حرکات آن دو در هیچ کدام از طومارهایی که خواهرش برای یادگیری شمشیرزنی به او داده بود نبود. قلبش از نگرانی می تپید. دلش نمی خواست برای هیچ کدام از آن دو اتفاقی بیفتد.
    رباب با خشم دندان هایش را به هم فشرد. ماه آفرید حریفی سرسخت بود. از سر و روی هر دوی آنها عرق جاری بود، و به سختی نفس می کشیدند. شمشیر در دست رباب سنگین شده بود، و حرکاتش کندتر شده بود. ماه آفرید بار دیگر به سمت او یورش برد و دو ضربه وارد کرد که هر دو متوقف شد، رباب ناچار شد خم شود تا ضربه سوم از بالای سرش رد شود، و بعد شمشیر را در ساعد ماه آفرید فرو برد. صدای جیغ او در گوش هایش زنگ انداخت، آن قدر بلند که صدای افتادن شمشیر او بر زمین را نشنید. شمشیرش را بیرون آورد و ماه آفرید را با لگدی به زمین انداخت. سلاح را بالا برد تا بر بدن او فرود آورد، که فریاد «نه.» که از گلوی آرمین خارج شده بود او را بازداشت.
    آرمین خودش را به نزدیک رباب رساند و گفت: «می دونم اون فرد خوبی نیست، ولی به هر حال مادرمه.»
    رباب لحظه ای به چشمان پسرک نگریست و بعد شمشیرش را غلاف کرد. به ماه آفرید گفت: «گم شو. اگه دوباره ببینمت زنده ات نمی ذارم.» بازویش را دور شانه آرمین گذاشت و به سمت دیگر به راه افتاد.
    دو قدم برنداشته بود که داغی ای را در بین شانه هایش حس کرد. با نگاهی به پایین نوک شمشیری را دید که از شکمش بیرون زده بود، و بعد درد آمد.
    ماه آفرید شمشیر را از کمر رباب بیرون کشید و او به زمین افتاد.
    آرمین با وحشت به صحنه نگریست. از وحشت خشک شده بود. وقتی شمشیر مادرش را دید که بالا می رود بین او و رباب قرار گرفت و زانو زد. جیغ کشید: «التماس می کنم مامان. اگه ...»
    حرفش با دفن شدن تیغه شمشیر در جمجمه اش ناتمام ماند. ثانیه ای بعد جسدش با صدای تلپ افتاد.
    رباب مطمئن از مرگ خود چشمانش را بست، و خاطره ای از گذشته در ذهنش جرقه زد. صدایی سرد و کشدار که گفته بود: «تو قبل از مردن مرگ هر کسی که دوست داری رو با چشمای خودت می بینی.» بعد از آن به هیچ چیز فکر نکرد، زیرا زنده نبود.
    صدایی در ذهن ماه آفرید نجوا کرد: «کارت رو عالی انجام دادی.»
    «ممنونم سرورم.» نگاهی به جسد رباب انداخت، پیشانی او دیگر با نور فره نمی درخشید. یکی از حاملان فره از پا در آمده بود. دو تای دیگر مانده بودند.
    «به محض اینکه دو تای دیگه رو بکشی پاداشت رو می گیری. زندگی رو به شوهرت بر می گردونم و به هر دوتون جاودانگی می دم. آزاد خواهید بود در دنیایی که از آن منه راه برین و تا ابد بهش حکومت کنین.»
    من ترول نیستم.

  2. 8 کاربر از پست تانوس تشکر کرده‌اند .


  3. #11
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    110
    تشکر
    179
    تشکر شده : 266 بار در 95 پست

    فصل پنجم

    پریانده به دو فرشته به زنجیر کشیده شده که مقابلش به زمین افتاده بودند نگریست. فرشته مونث روی زمین قوز کرده بود، اما فرشته مذکر، با وجود اینکه آسیب بیشتری دیده بود، تا جایی که ممکن بود سر خود را بالا گرفته بود و با تنفر و کینه به پریانده می نگریست. مستقیم درون چشمان او.
    جنگ سالار اندیشید چه شجاع. مایه شرمه که فردی به این شجاعت بدون دفاع کشته شه. ولی چه چاره دیگه ای دارم؟
    دو شب پیش آن دو مهمان قبیله بودند، ولی فرشته مذکر پا را از حدود خویش بسیار فراتر گذاشته بود. ابتدا با دخالت در مبارزه فرشته دیگر با یک لاوین، و بعد با ریختن خون در شب جشن.
    اگر اولی می شد به پای ناآشنایی فرشتگان با سنت های لاوین ها گذاشته شود، دومی هیچ توجیحی نداشت.
    پریانده با درماندگی به اطراف نگریست.
    آزمودا به او نزدیک شد و گفت: «اجازه بدین همینجا گردنشون رو بزنم.»
    پریانده با لحنی مودبانه ولی سرد گفت: «خودم می تونم این کار رو بکنم.» به چشمان آزمودا خیره شد و او بعد از چند لحظه نگاهش را برگرداند. پریانده دوباره به سمت دو فرشته نگریست.
    فرشته مذکر با صدایی آهسته غرید: «چرا ما رو نمی کشی؟ چرا تمومش نمی کنی؟»
    موجی از همهمه میان اعضای قبیله که شاهد صحنه بودند به راه افتاد. پریانده کلمات آنها را نمی شنید، اما به خوبی می دانست چه چیزی می گویند. همه جمعیت خواهان این بودند که دو فرشته به انتقام خون آن لاوین به قتل برسند. پریانده هیچ راهی برای رد خواسته آنها نداشت. پس در نهایت خطاب به اعضای قبیله اش گفت: «این فرشته گناهان نابخشودنی ای مرتکب شده.» به لاوین مذکر اشاره کرد. «ولی هر چی باشه مهمون قبیله ما بود. دوست دارین بگن ما دستمون رو به خون مهمانمون آلوده کردیم؟»
    این تنها چیزی بود که می توانست به آن چنگ بزند. ولی با نگاهی به چهره حاضران متوجه شد بی فایده بود. آنها فقط با خون راضی می شدند.
    یکی از آنها، شوهر لاوین کشته شده، پریانده هر چه فکر کرد نام او را به خاطر نیاورد، به جلو آمد، فرزند نوزادش را در آغوش گرفته بود. با چشمانی اشکبار گفت: «اون فرزند من رو بی مادر کرد. تنها خواسته من اینه که خونش ریخته شه. ولی اگه شما ازم بخواین، جنگ سالار، از درخواستم چشم پوشی می کنم. فقط بعدش نمی تونم زندگی کنم. پس از شما می خوام که جونم رو بگیرین. این کار رو بکنین تا اسم قبیله به چنین ننگی آلوده نشه.»
    پریانده جرات نگریستن به صورت آن مرد را نداشت.
    ازامی، پیشگوی نابینای دهکده و پدر ارن، نامزد پریانده، کورمال جلو آمد. دستی را بر شانه پریانده گذاشت، و به آرامی گفت: «اون مرد حق داره که خواهان انتقام باشه. اون دو نفر مهمان قبیله بودن، ولی حرمت میزبان رو شکستن. مطمئن باش هیچ کس تو رو به مهمان کشی متهم نمی کنه.»
    پریانده سرش را به سمت او گرداند، چشمان بی فروغ پیشگو مستقیم به چشمان او دوخته شده بودند، انگار که او قادر به دیدن است. پرسید: «فرشته مذکر شاید، ولی اون زنه چی؟ اون هیچ گناهی انجام نداده.»
    آزمودا اظهار کرد: «احتمالا اون از دوستش خواسته اگه تو مبارزه شکست خورد بهش کمک کنه. اینم تقریبا به همون بدیه.»
    همهمه های تاییدآمیز بلند شد.
    پریانده یک بار دیگر به دو زندانی نگریست و تصمیمش را گرفت.
    در حالی تمام توانش را روی این گذاشته بود که صدایش نلرزد گفت: «حقشونه بمیرن.» گامی به جلو برداشت و شمشیرش را تاب داد. زنجیرهای فرشته مذکر باز شدند. او با حیرت به پریاند نگاه کرد.
    پریانده حرفش را ادامه داد: «اما ما مردم شریفی هستیم و نمی تونیم مثل اونا باشیم. به همین دلیل اراده من اینه به اونا فرصت دفاع از خودشون داده شه.» با ضربه ای دیگر زنجیرهای فرشته مونث را نیز درید.
    به نگهبانان اشاره کرد که دو فرشته را روی پاهایشان بلند کنند.
    ازامی دستش را روی شانه او گذاشت و مانع حرکت پریانده شد. در گوشش نجوا کرد: «نکن.»
    پریانده با تعجب به پیرمرد نگریست. پیشگو گفت: «می دونم قصدت اینه خودت با اون فرشته روبرو بشی و بذاری تو رو بکشه. ولی نکن این کار رو. فقط یه بزدل این کار رو می کنه. یه بزدل که جرات روبرو شدن با وظیفه اش رو نداره. و من فکر نمی کنم تو بزدل باشی، پریانده دختر اروتا.» صدایش بسیار آهسته بود، آن قدر آهسته که امکان نداشت کس دیگری شنیده باشد.
    پریانده اندیشید راست می گه. من بزدل نیستم. نباید این کار رو بکنم. نمی توانست شخصا خون آن دو را بریزد. ولی نباید حرفی که زده بود را تغییر می داد. سرنوشت آن دو باید با مبارزه مشخص می شد.
    شوهر آن زن پیشنهاد کرد: «بذارین من باهاشون بجنگم.» پریانده عزمی راسخ در چشمان او می دید. ولی اطمینان داشت دادن این مسئولیت به او به معنای فرستادنش به سوی مرگ حتمی است. مرد به وضوح هرگز شمشیر در دست نگرفته بود. در حالی که آن دو فرشته آن قدر مهارت داشتند که به عنوان محافظان یاگوث انتخاب شده بودند.
    گفت: «تو یه جنگجو نیستی. نمی تونم اجازه این کار رو بهت بدم.»
    جمعیتی که مقابلش ایستاده بود را بررسی کرد. چند چهره را دید که به نظرش مناسب بودند. به این اندیشید که چه کسی را انتخاب کند که نگاهش به سوی چهره دیگری رفت. با صدایی مصمم گفت: «من ماسیا رو انتخاب می کنم که از طرف قبیله با این دو فرشته بجنگه.»
    سکوت حاکم شد و جمعیت ناباورانه به سمت پریانده و بعد ماسیا نگریستند. کسی اعتراضی نکرد.
    اینطوری اعتماد به نفس شکسته اش تا حدی بر می گرده.
    جمعیت از هم باز شدند تا اجازه دهند ماسیا با سری فرو افتاده رد شود و به کنار پریانده بیاید.
    پریانده دستی به سر دختر کشید، پیشانی او را بوسید و شمشیرش را به دست او داد. به او گفت: «موفق باشی.» و به سربازها اشاره کرد شمشیری به دست فرشته مذکر دهد. او با عصبانیت جلو آمد، و به سمت ماسیا حمله ور شد.
    ماسیا بعد از شکستش در مبارزه نمی توانست سر خود را بالا بگیرد. به خاطر ضعیف بودن او قبیله اش بین قبایل دیگر تحقیر می شد.
    بعد از به هوش آمدنش وقتی از شکستش با خبر شده بود و با گریه اظهار تاسف کرده بود، پریانده او را در آغوش گرفته بود و به او گفته بود: «این طور نگو. تو باعث افتخار همه مایی.» بعد پیشانی او را بوسیده بود.
    ماسیا پدرش را هرگز ندیده بود، و خاطراتی مبهمی از مادرش داشت، حتی چهره او را درست به یاد نمی آورد، و مطمئن بود اگر آنها زنده بودند هرگز مانند جنگ سالار با او محبت آمیز رفتار نمی کردند. این بیشتر از هر چیزی او را عذاب می داد. اینکه باعث شرمندگی جنگ سالار شده بود. از رفتار او حس آرامش می کرد، اما همزمان شرم زده بود. شاید اگر پریانده با او برخورد خشنی می کرد از میزان شرمش کاسته می شد.
    ولی پریانده با وجود قاطع بودن در مواقع لزوم، هرگز خشن نبود. به همین دلیل اعضای قبیله او را به حد پرستش دوست داشتند.
    وقتی پریانده از میان جنگجویان متعدد قبیله او را برای این وظیفه صدا کرده بود نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. این اعتماد جنگ سالار برای او بیشتر از هر چیزی در دنیا ارزش داشت. و مصمم بود که این بار باعث شرم او نشود.
    پریانده شمشیر خود را به ماسیا داد، او را در آغوش گرفت، و برای موفقیتش دعا کرد.
    ماسیا جلو رفت و با فرشته مذکر روبرو شد.
    مرد شمشیر ماهری بود، اما توان زیادی نداشت. سرعت حرکاتش بسیار کم و قدرت پشت آنها اندک بود. بعد از رد و بدل شدن چند ضربه بین آنها، شمشیر ماسیا در قلب فرشته جا گرفت. جسد مرد با صدای تلپ به زمین افتاد. اکنون نوبت فرشته دیگر بود. ماسیا شمشیرش را از جسد بیرون کشید. زن ضعیف و لرزان بود و مدت حتی کمتری توانست مقاومت کند.
    بعد از کشته شدن دو فرشته، ماسیا رو به پریانده کرد و سرش را به سمت او پایین آورد. می توانست صدای متفرق شدن جمعیت در پشت سرش را بشنود.
    پریانده جلو آمد و شمشیر را از او گرفت. و در نیامش فرو برد. در حالی که دستش را بر شانه او گذاشته بود به سمت آزمودا چرخید و تعظیمی مختصر کرد. گفت: «حضور شما در اینجا مایه مسرت ما بود. خوشحال می شم اگه برای بازگشت به نزد قبیله تون هر کمکی از دستم بر بیاد انجام بدم.»
    ماسیا متوجه شد که پریانده در حقیقت به آزمودا پیام داده است که می خواهد او هر چه سریع تر از آنجا برود.
    آزمودا نیز به طور متقابل به پریانده تعظیم کرد، و پسرش که کنار او ایستاده بود از او تبعیت کرد. با دیدن آکریس خشم در وجود ماسیا جوشید، اما بازوی پریانده که دور شانه او قرار داشت اجازه نمی داد که جلو برود و یک بار دیگر با او درگیر شود. آن قدر برآشفته شده بود که جواب آزمودا را نفهمید، و ناگهان دریافت پریانده او را به حرکت وا می دارد. کمی بعد آن دو در اتاق کناری خانه پریانده بودند، همراه با ازامی و مرینا. هیچ وسیله ای در اتاق به چشم نمی خورد. برای ماسیا عجیب بود که خانه جنگ سالار آن قدر خالی و بدون امکانات باشد.
    پریانده گفت: «باید یه کاری کنیم.»
    مرینا پرسید: «در چه موردی؟»
    «حیثیت قبیله مون. بلوایی که پیش اومد، و همچنین شکست خوردن ماسیا از آکریس، وضعیت قبیله مون رو تضعیف کرده.»
    شرم دوباره درون ماسیا جوشید، و جنگ سالار فوری متوجه شد و سر او را نوازش کرد. لبخندی اندوهبار بر لبش نقش بسته بود.
    مرینا گفت: «کاری نیست که بتونیم در موردش بکنیم. باید صبر کنیم و امید داشته باشیم با گذر زمان فراموش شه. از این دست اتفاق ها زیاد می افته.»
    پریانده سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «مسئله خیلی جدیه. الان آزمودا خبر مهمی بهم داد. چند روز دیگه جنگ سالارها جمع می شن تا جنگ سالار اعظم رو انتخاب کنن.» دستش را از شانه ماسیا برداشت و به او اشاره کرد که بنشیند. بعد شروع به قدم زدن در اتاق کرد.
    مرینا گفت: «شرط می بندم هدف آزمودا از اومدن همین بوده. می خواست مطمئن شه خودش کسیه که این رو به اطلاع ما می رسونه و ... قبلش ...» جمله اش را ناتمام گذاشت.
    پریانده گفت: «منم همین حدس رو می زنم. می خواست کاری کنه که باعث سرافکنده شدن قبیله ما بشه تا موقعیتمون در جلسه تضعیف شه. اول پیشنهاد مبارزه با من رو داد و با شناختی که ازم داره مطمئن بود هرگز این درخواست رو قبول نمی کنم. و این باعث شد در برابر خواسته بعدیش بی دفاع شم. اگه پسرش می باخت چون مهمان بودن اتفاق خاصی نمی افتاد. ولی وقتی خبر باختن ما بپیچه باعث دست کم گرفتنمون از طرف بقیه می شه.»
    ازامی گفت: «جنگ سالار درست می گه. و ما هیچ راهی برای تغییر این شرایط نداریم.»
    پریانده گفت: «راستش یه راه هست.» از قدم زدن دست کشید و به دیوار تکیه داد.
    چند لحظه ای سکوت حاکم شد. پریانده آهی سر داد. با وجود جوان بودن شکسته به نظر می رسید، انگار که بار زیادی بر دوشش بود.
    مرینا گفت: «از چی حرف می زنی؟»
    «یادته پونزده سال قبل چی شد؟» مخاطبش ازامی بود.
    پیرمرد سرش را تکان داد. «متاسفانه آره. به خوبی یادمه.»
    پریانده برای مرینا توضیح داد: «حمله ارتش شیاطین و دیوها به دنیای ما. آخرین موبدشاه، پسر اونی که من رو نامگذاری کرده بود، در اون سال کشته شد. بعد مرگش یه جادوگر ازم خواست چند تا سازه جادویی رو در مقبره اون بذارم.»
    مرینا گفت: «و تو می خوای بری و اونا رو برداری.»
    پریانده نالید: «چاره دیگه ای ندارم.» ماسیا به پریانده نگریست. با آنکه اتاق گرم بود سرمایی از ستون فقراتش بالا رفت. ناخود آگاه با صدایی بلند گفت: «نه.»
    توجه همه در اتاق به او معطوف شد. او با شرمندگی گفت: «معذرت می خوام. منظوری نداشتم.»
    پریانده لبخندی به او زد و بعد گفت: «می دونم اونا خطرناکن، و هیچ قصدی برای استفاده ازشون ندارم. فقط می خوام اونا رو در جلسه نشون بدم تا ضربه ای که خوردیم رو جبران کنم. بعد برشون می گردونم.»
    ازامی گفت: «حتی دست زدن به اونا خطرناکه و رو ذهنت تاثیر می ذاره، و رفتن به اون مقبره ها هم کار خطرناکیه. هیچکس نمی دونه اونجا چی انتظارت رو می کشه.»
    پریانده گفت: «همه اینا رو می دونم، و ناچارم این خطرها رو بپذیرم تا اشتباهم رو جبران کنم. برای انتخاب جنگ سالار اعظم من جدی ترین رقیب برای آزمودا هستم، و به هیچ وجه نمی تونم بذارم اون به این سمت برسه. اگه این سمت رو داشته باشه همه قبایل رو در چنگ داره و می تونه اونها رو مجبور به جنگ با ما کنه. اون همیشه آدم کینه توزی بوده، و پدرم ضربه های زیادی بهش زده.»
    مرینا پیشنهاد داد: «یه راه ساده تر هم هست. می تونیم به قبیله اونا حمله کنیم.»
    «و متهم شیم که داریم مانع انتخاب جنگ سالار اعظم می شیم؟ نه عملی نیست. به علاوه تلفات زیادی خواهیم داد و اگه شکست بخوریم وضعمون از این هم بدتر می شه.»
    ازامی گفت: «ظاهرا تصمیمت رو گرفتی. ما نمی تونیم منصرفت کنیم. ولی قبلا وقتی تصمیمت رو از پیش می گرفتی قبل از اعلامش با کسی در میون نمی ذاشتی. چیز دیگه ای هست؟»
    صدای مبهمی از خارج اتاق آمد. پریانده بلافاصله از جا پرید، با سرعتی باور نکردنی خود را به در اتاق رساند و آن را گشود و به بیرون نگریست. بعد به داخل برگشت و گفت: «یه گربه ناهارم رو ریخت رو زمین.»
    لحظاتی اتاق در سکوت فرو رفت.
    سرانجام پریانده گفت: «آره. معلوم نیست من از اون گورپشته ها زنده برگردم. اگه بمیرم طبق سنت جنگ سالار بعدی برادرم داریسه. متاسفانه اون لیاقت این سمت رو نداره. پس باید یه نفر رو انتخاب کنم و توی یه نوشته رسمی مشخص کنم این رو. و خب این تصمیم رو هم از پیش گرفتم.» به سمت مرینا چرخید. «انتخابم تویی.»
    نفس مرینا بند آمد. گفت: «ولی ... ولی ...»
    پریانده گفت: «بهترین گزینه تویی.»
    ازامی گفت: «انتخاب درستیه. ولی می ترسم با مخالفت روبرو شه.»
    پریانده خنده ای تلخ سر داد. «جوری این رو می گی که انگار قراره حتما بمیرم.»
    ازامی با لحنی گفت: «وقتی این قدر خواهان مرگی، مطمئن باش مرگ خیلی زودتر از اونی که فکرش رو کنی به سراغت می یاد.»
    پریانده روی زمین فرو ریخت. با لحنی مصمم گفت: «نه. من هنوز جوونم و به این زودی ها قصد ندارم بمیرم. ولی به هر حال، باید برای شرایط غیرمترقبه یه جانشین تعیین کنم.»
    از جا برخاست، در را بست، و ابتدا به ازامی و بعد به ماسیا نگریست. «شما دو تا بهتری کسانی هستین که برای شاهد بودن به این تصمیمم سراغ دارم.»
    «احمق بی عرضه.»
    آکریس سرش را پایین انداخت. جرات نداشت به چشمان پدرش نگاه کند.
    ضربه محکمی به صورتش کوبیده شد و او تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد، پدرش برگشت و از او دور شد.
    آکریس سریع روی پاهایش ایستاد.
    نرتب جلو آمد و گفت: «سرورم، همه چیز مطابق میل شما پیش رفته. دلیلی برای خشم نیست.»
    آکریس با تنفر به آن مرد نگریست. او تنها کسی بود که پدرش به او اعتماد کامل داشت، هرگز آزاری به آکریس نرسانده بود، و حتی با او خوش رفتار بود، اما آکریس به هر حال از آن مرد مکار و حقه باز بدش می آمد.
    آزمودا گفت: «حق با توئه نرتب. پریانده از حالا باخته.» بعد ناگهان دوباره خشمگین شد. «ولی این بی عرضگی این پسر رو توجیح نمی کنه. چیزی نمونده بود مسابقه رو ببازه.»
    آکریس با جسارت گفت: «ولی در نهایت بردم.» پدرش همیشه در مورد او با بی انصافی رفتار می کرد. مهم نبود چه قدر خوب کاری را انجام می دهد، همیشه در نهایت سرزنش می شد. همه می دانستند خود آزمودا هرگز جرات روبرو شدن با پریانده را نداشت، ولی پسرش را به خاطر اینکه نزدیک بود ببازد توبیخ می کرد. اما جرات نداشت این حرف ها را به زبان بیاورد.
    آزمودا روی حرفش پافشاری کرد: «به سختی یه برد بود. پیروزی واقعی با کشتن حریفت به دست می یاد.»
    «ولی اون یه مبارزه تا پای مرگ نبود. و تو شب جشن حق ریختن خون کسی رو نداریم.»
    «برام بهونه نیار. می تونستی به شکلی که تصادفی به نظر بیاد باعث مرگش شی.»
    نرتب یادآوری کرد: «به هر حال، کسی این چیزا رو نمی بینه. قبیله خشم شب به قدر کافی تحقیر شده.»
    آزمودا گفت: «درست می گی.»
    در باز شد و مردی شتابان وارد شد. به آزمودا تعظیم کرد و گفت: «سرورم، گستاخی من رو ببخشید. ولی خبر مهمی دارم.» آکریس مرد را به یاد داشت، او یکی از خبرچین های پدرش بود.
    آزمودا گفت: «چی شده؟»
    «همین الان از خود پریانده شنیدم که می خواد خنجر سایه ها و سکان تاریکی رو به دست بیاره و تو جلسه ازشون علیه ما استفاده کنه. ظاهرا اونا تو گورپشته های موبدشاه هستن.»
    رنگ از صورت آزمودا پرید. آکریس قبلا هرگز پدرش را آن قدر هراسان ندیده بود. جنگ سالار فریاد زد: «لعنت. اینطوری هر کاری کردیم بی اثر می شه. اگه پریانده اونا رو داشته باشه ...»
    نرتب وسط حرف او پرید: «اگه. ولی هنوز نداره. و می شه کاری کرد که دستش هرگز به اونا نرسه.» جلو رفت و در گوش آزمودا چیزی را نجوا کرد.
    آزمودا سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «فکر خوبیه. این طور می شه جلوش رو گرفت.»
    آکریس به شدت کنجکاو بود که بداند نرتب به پدرش چه چیزی گفته است، ولی جرات نداشت بپرسد.
    «ترسو.» این حرف را مرینا بر سر پریانده فریاد زد.
    پریانده با حیرت سرش را بالا آورد و دید که مرینا هنوز در اتاق است. تصور کرده بود او همراه با مرسیا و نزامی رفته است.
    پریانده ایستاد و با تردید به بیوه برادرش نگریست، نمی دانست دقیقا چه عکس العملی نشان دهد. قدمی به جلو برداشت و گفت: «منظورت چیه؟»
    مرینا او را به عقب هل داد و به دیوار کوباند. مشتی به شکم پریانده زد. درد در بدن او پیچید، ولی اجازه نداد چیزی در صورتش نمایان شود. گفت: «در مورد چی حرف می زنی؟»
    مرینا با لحنی اتهام آمیز گفت: «تو. یه ترسویی.» مشتش چانه پریانده را نوازش کرد. تعجب پریانده جای خود را به خشم داد.
    مشت بعدی مرینا به سمت پهلوی پریانده حواله شده بود، اما هرگز به هدف برنخورد. پریانده مچ او را گرفت و فشار داد و پیچاند، مرینا در حالی که از درد می لرزید، سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان پریانده خیره شد، با دست آزادش مشتی به بازوی پریانده کوبید، و پریانده دست دیگرش را بر شانه او گذاشت و با فشار او را واداشت که روی زانوهایش بیفتد. با این حال مرینا همچنان مقاومت می کرد، به چشمان پریانده خیره مانده بود و هیچ نشانه ای از عقب نشینی در صورتش دیده نمی شد، دندان هایش را می فشرد تا جیغش در نیاید، و بیهوده می کوشید بر نیروی پریانده غلبه کند و بایستد.
    پریانده خشمش را فرو خورد و گفت: «می تونم با یه مقدار فشار بیشتر مچت رو بشکنم. یا حتی با دست خالی بازوت رو از جا بکنم.»
    مرینا از بین دندان هایش گفت: «و اینطوری وقتی داری سمت مرگ می دوی جانشینی برات نمی مونه، نه؟»
    پریانده او را هل داد تا روی آرنج هایش به زمین بیفتد، و از او رو برگرداند. «من سمت مرگ نمی دوم.»
    مرینا گفت: «قبل از اینکه بیای ازامی برام تعریف کرد که امروز صبح قصد واقعیت چی بود. می خواستی خودت رو به دست اون فرشته به کشتن بدی تا مانع مردنش شی. اگه فکر می کردی اون فرشته بعد کشتن تو یه دقیقه زنده می مونه علاوه بر ترسو احمق هم هستی.»
    ایستاد و نفسی تازه کرد، فریادی سر داد و به سمت پریانده حمله ور شد.
    پریانده به موقع به سمت او برگشت و او را به آسانی عقب راند. «بس کن، وگرنه بهت آسیب می زنم.»
    مرینا بار دیگر سعی کرد پریانده را بزند، در این کار ناموفق ماند، و در عوض مشت او روی صورتش فرود آمد. شدت ضربه پریانده آن قدر بود شدید که مرینا به هوا بلند شد و چند قدم آن طرف تر روی زمین فرود آمد. پریانده به سوی او رفت و کمک کرد که بلند شود و بعد رهایش کرد. مرینا چند قدم تلوتلو خورد و دوباره به زمین افتاد. پریانده به خاطر کاری که کرده بود به خود فحش داد. با نگرانی گفت: «طوریت نشده؟»
    مرینا نالید: «خوبم.» دستش را به دیوار گرفت و برخاست، محل اصابت مشت پریانده را مالید.
    پریانده هشدار داد: «دیگه تکرار نکن. بهم نگو ترسو.»
    «خب راستش، ترسو هستی.»
    پریانده آهسته به سوی او رفت. چهره اش غیرقابل خواندن بود.
    مرینا گفت: «امروز صبح، وظیفه ات بود اون دو فرشته رو بکشی. و در انجام وظیفه ات تردید داشتی.»
    پریانده در چند قدمی او متوقف شد. بعد از مکثی طولانی گفت: «دیدی که کشته شدن.»
    «ولی نه با دست تو.»
    «چه فرقی می کرد؟ برای این کار رو به ماسیا سپردم که از سرافکندگیش کم شه.»
    «یا شاید ترجیح دادی اون خون فرشته ها رو بریزه تا تو حس گناه رو به دوش نکشی.» خشمی سوزانی که درون پریانده زبانه می کشید ناگهان خاموش شد.
    «درست می گی. بهش فکر نکرده بودم ولی هدفم همین بود.» به خود زحمت نداد جلوی اشک هایش را بگیرد. «ولی هر چی سعی می کردم نمی تونستم اونا رو مقصر ببینم. در نهایت باعث مرگشون شدم، و از این بابت متاسفم. اینکه ماسیا اونا رو کشته هیچی از حس گناهم کم نمی کنه.» مرینا نزدیک آمد و پریانده را در آغوش گرفت. پریانده چند لحظه در آن حالت ماند، بعد از او فاصله گرفت و چند قدم عقب رفت. به زور لبخندی به لب آورد. «متاسفم که بهت آسیب زدم.»
    مرینا همچنان با اندوه به او نگاه می کرد.
    «وقتی از سفر برگشتم در مورد این حرف می زنیم.»
    «بذار من به جات برم.»
    «نمی شه. خودم باید این کار رو انجام بدم.»
    دلشوره شدیدی به مرینا دست داد. دلیل این حسش را نمی دانست. ملتمسانه گفت: «پس منم باهات می یام.»
    پریانده جواب داد: «اینم نمی شه. وجودت اینجا لازمه تا در غیابم مواظب آزمودا باشی.»
    من ترول نیستم.

  4. 2 کاربر از پست تانوس تشکر کرده‌اند .


  5. #12
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    120
    تشکر
    373
    تشکر شده : 421 بار در 146 پست
    سلام.

    اول از همه شرمنده انقدر دیر شد. می‌دونم خیلی وقته قول دادم، منتها می‌خواستم وقتی واقعا حال و حوصله خوندن داستانت رو داشتم شروع کنم به نوشتن نظرام که هم نقدی بدم که واقعا بدرد بخوره و با عجله و هردمبیلی نوشته نشده، از یه طرفم داستانت خدایی زیاده و خوندنش یکم زیاد وقتم رو پر می‌کرد و انرژی زیادی از من می‌گرفت... خلاصه برای اینکه کیفیت نقدم هم پایین نیاد مجبور شدم به روز ها و وعده های مختلف تقسیم کنم و هر قسمتتو بزارم برای یه وقتی که واقعا حوصله دارم. حالا که این همه دارم زر می‌زنم نقدم می‌خواستم مفید باشه و اینا، اگه مفید نبود به بزرگی خودت ببخش دیگه.

    مقدمه:
    مقدمه ات بد نبود. با اینکه یکم زیادی طولش دادی به نظر من ولی در آخر خوب مخاطب رو هوک می‌کنه به نظر من. آفرین.

    منتها یه مسئله ای که به نظر من مشکل داشت قضیه آناهید اول ماجرا بود. اینکه می‌خواستی شدت عجله ش و اینارو توصیف کنی. به نظر من خیلی خوب در نیومده بود. یعنی صرفا به مخاطب خبر دادی که "آره... یارو انقدر ناباوری و خشم و فلانات دیگه گرفته بودتش که اصلا فکر اسب و حتی خودشو نمی‌کرد و همه اسبارو تلف می‌کرد و خودشم یه راست میدوید و اینا..." به نظر من اپروچت اشتباهه به ماجرا. باید توصیفاتت رو دقیق تر و اسپسیفیک تر بکنی جای اینکه به کلیت ماجرا بپردازی. مثلا من جات بودم این شکلی می‌نوشتم: "بی وقفه می‌تاخت. نمی‌گذاشت عرق صورتش لحظه ای خشک شود. به مراکب زیر پایش اقتفا نمی‌کرد. تا جایی که می‌توانست می‌دوید و می‌تاخت و لحظه ای را هم برای استراحت تلف نمی‌کرد." یا یه همچین چیزی... منم خیلی بلد نیستم. D: منتها اصل مطلب رو گرفتی فکر کنم. قضیه همون "نگو، نشون بده" هستش.

    یکی این... یکی اینکه منطق رفتار شخصیت ها و کنش ها به نظر من مشکل داره... نه یکم. خیلی. یعنی چیزیه که تو داستانات هم زیاد دیدم. به نظر من به خاطر دیالوگ نویسیته. یعنی همه چیز یه حالت خنثی داره. شخصیت هات همه شبیه هم حرف می‌زنن. لحن ندارن. به نظر باید روی این موضوع کار کنی.

    جدا از اون نکته دیگه ای به ذهنم نمی‌رسه. نثرت خوبه و مشکلی نداره، ولی احساس می‌کنم به خاطر نوع داستانی که داری می‌نویسی شاید بهتر باشه یکم از اون "خوب" بری بالاتر و بیشتر بلند پروازی کنی. یکم حماسی ترش کنی و اینا. دیالوگ هاتم روش کار کن، بزرگترین نقطه ضعفته به نظر من.

    فصل اول – پارت اول:

    اولین نکته ای که به ذهنم رسید این قسمت بود:

    «سیاه دست.»
    برزو این نام را با خشمی زیاد به زبان آورده بود، انگار که یک فحش بود. آناهید از میزان برافروختگیش حیرت کرد.
    همینجاست که می‌گم تو نوشتن دیالوگ مشکل داری. لحن تو دیالوگت وجود نداره. لحنه رو باید راوی برای خواننده توضیح بده. این یه نکته ضعفه به نظر من. وقتی یارو داره با خشم و به طرز غیرمنتظره ای اینو میگه باید بنویسی: «سیاه دست!» نه اینکه همینطورپرتاب کنی: «سیاه دست.» فرق این دوتا اینه که اونی که تو نوشتی یعنی یارو با لحن اِخباری و با صدای نه چندان بلندی میگه سیاه دست... یعنی اصلا توش صدای بلند و خشم رو حس نمی‌کنی. ولی اگه بولدش کنی به فرض و علامت تعجب بزاری آدم می‌تونه حس کنه که یارو داره فریاد می‌زنه و از علامت تعجب هم می‌تونه سرنخی بگیره که یارو لااقل یا داره با تعجب می‌گه یا دستوری یا خشم؛ حداقل اینو می‌فهمه که لحن یارو اِخباری و خنثی نیست.

    آناهید تکرار کرد: «سیاه دست؟» و به همراهش نگریست.
    اینجا هم می‌تونی یکم لحن به حرف زدن آناهید بدی. مثلا بنویسی: «سیاه دست؟!» اینطوری یکم سردرگمی هم می‌شه تو سوال آناهید حس کرد.

    «لقب فرطوس انوشه، حاکم فعلی ارمان.» چهره آناهید نشان دهنده عدم ادراک او بود و بنابراین برزو توضیح داد: «یه جادوگره و زمانی عضو حلقه نگهبان های خاکستری بوده. اصلا ازش خوشم نمی یاد. هیچ وقت حتی نزدیک به دوست هم نبودیم. در جنگ چند ماه قبل ارمان و برجرش، اون سپاه ارمان رو شخصا هدایت می کرد. قبل از این که به سطلنت برسه.»
    نکته بعدی اینجاست به نظر من. برزو جوری داره جواب سوال آناهید رو میده انگار که آناهید درباره آب و هوا سوال کرده باشه و برزو با یکم چاشنی خشم داره می‌گه هوا بارونیه و اینا. به نظر من اینم یکی از مشکلاتیه که تو به وجود آوردن کنش بین شخصیت هات داری. برزو یه دفعه از اون حسی (وات اِوِر حس ایت واز D:) که باعث شد اسم سیاه دست رو بگه رفت بیرون تا جواب آناهید رو بده. یعنی یه لحظه جوگیر میشه میگه «سیاه دست!» و بعد می‌کشه بیرون و میگه «سیاه دست؟ ها... آره. یارو اینطوریه، اونطوریه، خیلی فلانه، چقدر ازش بدم میاد.» ایطو. اینم جای کار داره به نظرم.

    مشکل این مدلی زیاد داری... اگه بخوام به همش اشاره کنم خیلی طول می‌کشه تا نظرم رو روی داستانت تموم کنم. :)) بقیه اش رو با یه بار خوندن داستانت و دقت کردن بهش می‌تونی پیدا کنی.

    قصر بنایی عظیم از جنس سنگ سیاه بود که در فاصله نیم فرسخی شهر آلانان بر فراز تپه ای مرتفع جای داشت و به نظر تسخیر ناپذیر می رسید. برزو و آناهید بعد از ورود به قلعه اسب هایشان را به مهتر تحویل دادند، سیاه دست قول داد که سر شام با آنها ملاقات می کند و اطلاعاتی که قول داده بود را در اختیارشان می گذارد، و بعد برای رسیدگی به کارهایش رفت، و یکی از خدمتکاران آناهید و برزو را به اقامتگاه آن شبشان هدایت کرد.
    اتاقی که در اختیار آن دو گذاشته شده بود نسبتا بزرگ بود، مجهز با تمام وسایلی که ممکن بود مهمانان به آن نیاز داشته باشند.
    موقعی که این قسمت رو خوندم احساس کردم دارم یکی از توصیف های فست فودی رو می‌خونم که معمولا تو صحنه های لودینگ می‌ذارن که بازیباز در جریان اتفاقات نه چندان مهم باشه یا یه چیزی برای خوندن داشته باشه. می‌تونستی این قسمت رو بدون اینکه هیچ صدمه ای به داستان برسه حذف کنه و از اون صحنه قبلی به دیالوگ های برزو و آناهید کات کنی یا حتی اگه به نظرت یکم ناگهانی ممکنه باشه می‌تونستی وسطش یه کار جالبی چیزی کنی... مثلا کات کنی به یه صحنه متفاوت دیگه و اینا.

    آناهید جواب داد: «منم مثل تو بهش اعتماد ندارم اما از یه چیزش مطمئنم. اینکه اونم می خواد آشوب از دنیای ما پاک شه.»
    شیبه بن قیس از آناهید خوشش نیامده بود. برایش سوال بود چرا اربابش وقتش را برای آن دخترک تلف می کند.
    کاش این دو قسمت رو از هم جدا می‌کردی... یه اینتری، ستاره ای... چیزی...

    جلوتر بازم این کارو کردی. کات ها و تغییر زاویه دید باید با اخطار قبلی انجام شه... وگرنه خواننده رو گیج می‌کنه. این نکته رو حتما لحاظ کن.

    در مورد خود داستان تو این قسمت، خوب پیش بردیش. با اینکه توی مکالمات زیادی خواننده رو با اطلاعاتی که لزوما ازشون سر در نمیاره بمباران کردی، ولی احساس می‌کنم می‌دونی داری چیکار می‌کنی و خیلی اذیت نشدم با این کارت. ضمن اینکه از شخصیت سیاه دست هم خوشم اومد و مطمئن نیستم عمدی بوده باشه، ولی ترکیب دیالوگ ها و لحن (نسبتا) صادقانه و هوشمندانه ش با گذشته نه چندان قابل اعتمادش چیز خوبی در اومده به نظرم. مخصوصا وقتی بلافاصله فهمید شیبه داره بهش خیانت می‌کنه؛ خوشم اومد در کل.

    فصل دوم:
    این فصل خیلی اذیتم کرد... اسم، اسم، اسم، یه مقدار تاریخ، بازم اسم، اسم و غیره... به طرز ناخوشایندی اینفوبامب بود این فصلت. یعنی راستشو بخوای... دقیقا منو دی-موتیویت کرد برای خوندن ادامه داستانت. یعنی هر یه پاراگراف رو که رد می‌کردم از خودم می‌پرسیدم: «وای د اف اَم ریدینگ دیس؟ سو افینگ بورینگ!» باید از یه روش بهتری برای دادن اطلاعات به خواننده استفاده کنی. آسون ترین و مستقیم ترین روش لزوما بهترین نیست.

    ابتدا مکالی، مردی درشت هیکل با قدی بلند، مو و ریش و سیبیل و ابروهایی به سرخی آتش، دماغی عقابی و چهره ای عبوس. زخمی که بر گونه چپش بود حالتی وحشیانه به صورتش می داد.
    فرشته ست؟ ریلی؟ :))) a'ight then :D

    یه چیزی درباره توصیفی که ازش کردی اذیتم می‌کنه راستش. نه به عنوان یه مخاطب البته، بلکه به عنوان یه نویسنده. ظاهری که استفاده کردی خیلی استریوتیپیکال واسه شخصیت جنگجو و فلان هستش؛ منتها برای یه فرشته نه؛ از اونجایی که عادت داریم فرشته هارو به شکل اکسپشنالی زیبا و خوشتیپ و خفن بشناسیم و اینا. مطمئن نیستم چیز بدی باشه... به عنوان یه مخاطب خیلی فرقی نکرد برام :)) ولی به عنوان یه نویسنده چیز جالبی بود برام و به نظرم ارزش فکر کردن روش رو داره...

    الآن احساس می‌کنم یکی از مشکلاتت رو تو نویسندگیت فهمیدم. خیلی تند و با عجله می‌ری جلو و صبر نمی‌کنی سر مسائل تا به اندازه کافی روش فکر کنی و تصمیم بگیری. نمی‌دونم... شاید هیجان داری برای نوشتن ادامه داستانت؟ اگه اینطوریه اوکیه خب... منتها به نظر من برای اینکه بهترین تصمیم هارو بگیری اول یه اوتلاین و طرح بریز برای کلیت داستان و رمانت بعد شروع کن به نوشتن. اوتلاین ریختن مخصوصا برای رمان بلند خیلی خوبه! این نکته رو هم من خودم به تازگی متوجهش شدم و فهمیدم واقعا کمک می‌کنه به انسجام داستانت. اکثرا (خودم مثلا) اوتلاین رو تو ذهنشون دارن. من توصیه می‌کنم مکتوبش کنی؛ خودمم دارم همین کارو می‌کنم. (احتمالا هم کمک می‌کنه خیلی) منتها از یه طرف به نظرم 100 درصد وقتت رو نذار براش. از یه طرف داستانت رو کم کمَک بنویس و از یه طرف رو اوتلاین داستانت هم کار کن. البته این توصیه من به شدت اکسپریمنتاله... یعنی من خودمم نمی‌دونم جواب بده یا نه. شاید فاجعه بشه D: منتها احتمالا ارزش یه بار امتحان کردن رو داره. هر چی باشه از ضربتی نوشتن و عجولانه جلو رفتن بهتره!

    ثاث دو دستش را بر میز آبنوسی کوبید و فریاد زد: «لعنتی.» و به ندورا نگریست. «اگه اینطور که می گی باشه اول باید خون اون لعنتی رو بریزیم و بعد به لاوین ها بپردازیم.»
    چقدر راحت قبول کرد. احتمالا از قبل به یاگوث مشکوک شده؟ یا به صداقت ندورا خیلی اعتماد داره؟! اصلا براش مهم نبود که یاگوث 15 سال رهبریشون می‌کرده؟ اگه انتظارش رو داشت ری اکشنش نباید اینطوری می‌بود... شاید آدم چندان باهوشی نیست؟؟... *shrugs*

    یکم غیرمنطقی بود این یه تیکه. خیلی قانعم نکرد. شاید بهتر باشه اصلاح کنی و بهتر و بیشتر توضیح بدی شاید؟

    کلا یارو های داستانت خیلی سریع حرفارو قبول می‌کنن. انگار که همه به هم اعتماد کامل دارن. هیچ جا کشمکش لفظی (البته داشتیم... ولی به طرزی احمقانه و بچگانه) و عقلی خاصی دیده نمی‌شه. یعنی از شخصیت های داستانت صرفا جهت پیشبرد داستان استفاده می‌کنی. یعنی اینطور که خودشون مهم نیستن، نقششون تو داستان مهمه. این خیلی اشتباهه و داستانت رو بی حس و حال می‌کنه. یعنی اگه دیالوگ هارو حذف کنی و صرفا توضیح بدی که درباره چی صحبت کردن به نظرم تغییر خاصی نمی‌کنه داستانت. روی این نکته حتما کار کن.

    در ضمن، اسم داستان توی این فصل یکم بیشتر معنی پیدا کرد. به نظرم اگه بتونی روش نه چندان خوشایندت تو روایت رو درست کنی با داستان جذابی مواجه هستیم. حیفه پتانسیل داستانت به خاطر نداشتن ظرافت تو نوشتنش هدر بره. سعی کن بیشتر رو فصلایی که می‌نویسی کار کنی.

    فصل سوم:
    از خود پرسید مادر و برادرش اکنون مشغول چه کاری هستند، و بعد اندیشید مامان حتما رفته بازم گیاه دارویی جمع کنه. بعدش هم می ره به مغازه اش. و هوت الان حتما خوابه.
    به نظر من اشکالی نداشت اگه یکم بیشتر وارد عواطف و افکار ساندرا می‌شدی. بعد از اون فصل سنگین و پولیتیکالت یکم مونولوگ و اینا خوب بود به نظر من. البته این پیشنهاده صرفا... من بودم این کارو می‌کردم :))

    ساندرا فورا فهمید چه کسی پشت سرش است، و نتوانست از لبخند زدن خودداری کند. گفت: «سلام راسا. فکر نمی کنی این کارت یه کم تکراری شده؟ و اینکه وقتی آرامش می خوام اینجا می یام.»
    دیالوگ هات هنوزم سطحی و خنثی ست. یعنی اینجا برام سواله صرفا... واقعا اشاره کردن به اون نکته بعد سوالش چه لزومی داشت؟... منظورم اینه که یه حالت uncanny داره این دیالوگت. انگار طرف انسان نیست بلکه یه ماشین اعلام افکار (عین گزارشگرای اخبار) عه. واقعا تو دیالوگ نویسی جای کار داری. یعنی تا وقتی که دیالوگ نداشتی تو این فکر بودم که: "فصل سوم واقعا خیلی بهتره. خوندنش جذابه حتی."... یعنی اگه تو دیالوگ هاتو درست کنی داستان فکر کنم چند صد برابر جذاب تر و قابل خوندن تر بشه.

    ساندرا به اجبار برخاست، و لبان راسا به پیشانی او فشرده شدند، انگشتانش روی گودی کمر او قرار گرفتند، و ساندرا هم بازوانش را دور کمر او لغزاند.
    آرزو کرد آن لحظه تا ابد کش بیاید.
    لبان راسا از پیشانیش پایین آمدند، روی گونه هایش، چانه اش، و بعد گردنش رفتند. او گلوی ساندرا را بوسید، و بعد به چشمان او نگریست.
    ساندرا روی پنجه پاهایش ایستاد تا قدش به راسا برسد، و لبانش را به لبان او فشرد. چند لحظه در این حال ماند تا اینکه به یاد آورد باید نفس بکشد. آن دو تا مدتی طولانی در آغوش هم فرو رفته بودند. برای هیچ کدامشان هیچ چیز دیگری در دنیا کوچکترین اهمیتی نداشت. فقط خودشان و طرف مقابل مهم بودند.
    اینکه چنین صحنه ای رو از لحاظ فیزیکی توصیف کنی احتمالا ایده خوبی نیست. چون این یه صحنه عاطفیه و خب... وظیفه اش هم اینه که عواطف شخصیت هارو به تصویر بکشه، نه اینکه موقعیتشون و اینکه چطوری خودشونو به هم می‌مالن رو توصیف کنه. (اند سیریسلی... دتس گروس من... :دی) به نظرم اپروچت رو عوض کنی بهتره.

    چند هفته قبل توفان شدیدی آمده و دو روز طول کشیده بود، و بعد از آن زمین های با برف سفید پوش شده بود.
    طوفان و برف؟! (ضمن اینکه طوفان یا توفان؟ طوفان فکر کنم :دی) من فکر کم منظورت بورانی چیزی بوده. شایدم اشتباه می‌کنم. :دی

    و اینکه... کم بود این فصلت. :دی

    فصل چهارم:
    اما در نهایت یاگوث یافته بود که لاوین ها موجودات پلیدی که او تصور می کرد نیستند و احترامی متقابل بین آن دو شکل گرفته بود.
    پلات داستانت اینجا یکم قابل پیش بینی شده. یعنی از مدل نوشتنت تو قسمت های قبل کاملا مشخصه لاوین ها قرار نیست موجودات پلیدی باشن و بعد قراره یه نفر از این موقعیت استفاده کنه و یه جنگ بزرگ دربگیره و فلانات مشابه. اگه قرار نیست این وسط شاهد پلات تویست یا پیچش خاصی (نه در پایان... بلکه وسط) باشیم باید بگم که RIP plot :دی

    البته شخصیت آناهید این وسط شاید بتونه پلات رو از تکرار نجات بده. ببینیم چطوری ازش استفاده می‌کنی تو داستانت.

    قلب یاگوث از ناراحتی در هم فشرده شد. دلیل اندوه ناگهانش را نمی دانست.
    همه اندوه خوردگی گرفتن! :دی (اندوه خوردگی... سرما خوردگی... گت ایت؟؟... اوکی، می‌دونم خیلی لیم و مزخرف بود :دی)

    یکی از چهار لاوین به فرمانده نزدیک شد. گفت: «بهتره همینجا بکشیمشون.» زامیس و رامیا بالافاصله حالت تهاجمی گرفتند، اما یاگوث آرام ماند. فرمانده سرش را به سمت زیردستش چرخاند. به سردی گفت: «جدا از سنت مهمون نوازی قبیله، اونا دوست قبیله ان. به روح پدرت بی احترامی نکن، داریس.»
    «پیرمرد آره، ولی دو همراهش دوست قبیله نیستن. می تونیم با خیال راحت اونا رو بکشیم و پیرمرد رو ببریم تا پریانده در موردش تصمیم بگیره.» شمشیرش را کشید و قدمی به جلو برداشت. تیغه شمشیری بر کنار گردنش او را متوقف کرد.
    فرمانده گفت: «شمشیرت رو غلاف کن و برگرد عقب.»
    داریس برگشت و به او گفت: «وگرنه چی؟ من رو می کشی، مرینا؟ من، برادر جنگ سالار فعلی، پسر جنگ سالار قبلی، و برادر شوهر کشته شده ات؟»
    منم می‌دونم سطح حماقت بعضی از آدما می‌تونه واقعا باورنکردنی باشه... ولی این دیگه نوبر بود! :دی

    این یارو خیلی حرفای عجیب غریبی داره می‌زنه. یعنی اون حدش رو رد کرده خدایی؛ حد باور پذیری رو. یعنی یارو این همه سال تو سرباز بوده و تو ارتش و اینا بوده چیزای بیسیکی مثل اینو نمی‌دونه؟ که مثلا نباید رو حرف مافوقش حرف بزنه؟ خیلی غیر قابل هضمه رفتارش اصلا. اصلا... اصلا قابل باور نیست... :/

    فکر کنم احتمالا می‌خواستی یارو رو کله شق یا مثلا لوس نشون بدی و اینا... ولی باید بگم روشش این نیست خب اصلا. یعنی این قسمت انقدر مشکل و اینا داره که نمی‌شه یکی یکی بهشون اشاره کرد. یعنی خب، خودت بخون ببین واقعا راضی هستی از این چیزی که نوشتی؟

    داستانت از لحاظ سطح فنی واقعا نوسان داره. یعنی یه سری قسمتا در سطح قابل قبول و یا حتی بالاتر هستش، ولی یه سری قسمتا انقدر بچگانه و مزخرفه که انگار یه بچه هفت هشت ساله نوشته باشتش. یعنی جوری که یارو ها افراطی دارن درباره کشتن دیالوگ می‌گن... خیلی افراطیه. "مثلا می‌خوای چه غلطی بکنی؟ منو بکشی؟" "آره... اگه مجبور باشم می‌کشمت!" انگار که تنها راه حل همون کشتنه و اینا... سعی کن رو دیالوگ هات بیشتر فکر کنی. یکم طعنه تو لحن یارو بیار. یکم اهانت زیرپوستی بیار، یا مثلا نشون بده یارو عصبانیه ولی فعلا کاری نمی‌تونه بکنه و مثلا بعدا نقشه می‌کشه که کارشکنی کنه و اینا... یه همچین کارایی بکن.

    لاوین ها بر خلاف آنچه مشهور شده بود نژادی وحشی و تشنه به خون نبودند، بلکه موجوداتی شریف و آرام و متمدن بودند، با تمایلی زیاد به شکار و مبارزه و انجام کارهای غیرممکن. غرور و شرافت برایشان اهمیت داشت، در جنگ از خدعه و نیرنگ خودداری می کردند، به زندگی احترام می گذاشتند، خون هیچ حیوانی را مگر در صورت نیاز نمی ریختند، و قوت قالبشان گیاه بود نه گوشت. طریقت جادویی آنها که از عناصر و نیروهای طبیعی و همچنین جریان حیات نیرو می گرفت مبتنی بر هماهنگ ساختن خود با طبیعت بود.
    And yet they're called devils…

    چشمان لاوین متوجه دختر بچه ای ده ساله ای در نزدیکی خود شد که با اشتیاقی بسیار بیشتر از سایر جمع دختر مبارز را تشویق می کرد، ظاهرا خواهر کوچک تر او بود.
    چشمان لاوین؟ چشمان یاگوث دیگه؟ :دی

    البته می‌خواستم یه ایراد دیگه از این قسمت بگیرم، ولی اون نکته یه دفعه به چشم خورد. :دی

    قضیه اینه که... شاید این چیزی که می‌گم شاید یکم ایراد بنی اسرائیلی گرفتن باشه. منتها به نظر من وقتی یه نفر خواهر بزرگترش (یا برادر... فرقی نمی‌کنه) وسط یه زورآزمایی مهم هست بیشتر با دقت تماشا می‌کنه و اینا... تشویقم ممکنه بکنه تو قسمتای حساس مبارزه و اینا. بستگی داره البته خب. منتها اینکه یاگوث از رو اینکه مثلا یارو بلند تر تشویق می‌کرد و اینا احتمال داده احتمالا خواهر کوچیکتر دختره ست (بماند اینکه چطوری از رو همون تشخیص داده خواهر دختره ست و نه پسره!) یکم... غیر محتمله خب. شاید دارم چرت می‌گم البته! D:

    پریانده لبخند زد. «نیازی به تشریفات نیست. پدرم باهات پیمان برادری بسته بود، و الان در حکم عموی من هستی، اگرچه نژادهامون دشمنن.»
    Sure… but a little more formality wouldn't hurt :D

    یه نقطه ضعف دیگه ات توی دیالوگ نویسی همینجاست به نظر من. همه با هم طوری حرف می‌زنن انگار هم مدرسه ای همدیگه هستن. خیلی راحت و اینا. معمولا رهبرای دو گروه لااقل برای حفظ کردن ارج و قربشون با هم با احترام (همون مخاطب قرار دادن با فعل ها و ضمیرای جمع و "هستید" و از جور مسخره بازی ها) باید حرف بزنن. یعنی نه تنها یارو ها تازه همدیگه رو دیدن... بلکه تو جمع هم هستن و لااقل برای حفظ مقام و عظمتشون هم که شده باید عین رهبرا و اینا حرف بزنن.

    با وجود دشمنی نژادهامون.
    لازم نیست هی اشاره کنه... یعنی منم حتی گرفتم دیگه... وای به حال اونا که سی چهل سال وضعشون اینطوری بوده :دی

    یه نکته ای رو این وسط متوجه نمی‌شم. دلیل جنگ بین لاوین ها چیه؟ از همه مهم تر، دلیل جنگ داشتن لاوین ها با فرشته ها چیه؟ می‌دونم جوابت احتمالا نفرت عمیق و چند ساله و فلانات مشابه هست... منتها همونطور که خودت تو داستان گفتی لاوین ها خونخوار و وحشی نیستن و در صورت عدم لزوم خونریزی نمی‌کنن و اینا. شاید برای فرشته ها بشه گفت به خاطر پیشدستی فرشته ها تو جنگه؛ یا شایدم نفرته اونقدر عمیقه که باعث احساساتی شدنشون میشه و اینا. فیر اناف. ولی دلیل سرجنگ داشتنشون با هم چیه دقیقا؟! مگه شرافتمند و اینا نیستن؟ البته احتمالا من دارم خنگ بازی در میارم... منتها احساس می‌کنم یکم روشن کردن نیاز داره و اینا.

    منتها قضیه اینه که احساس می‌کنم به زور داری سعی می‌کنی یه عذر فرویدی ای چیزی برای یارو ها دست و پا کنی. یعنی بگی که یارو ها مثلا کاملا سیاه و شخصیت منفی نیستن؛ که اوکیه. منتها جوری که این کارو انجام دادی پلات هول زیاد به وجود میاره. یعنی جوریه که آدم احساس می‌کنه نویسنده (که شما باشی) می‌خواسته به خاطر پلات کانوینینس یارو هارو یکم تعدیل کنه که به جنگ درامای بیشتری بگه و چون حوصله نداشته سریع توضیح داده که "آره بابا... یارو اونقدرا هم بد نیستن بنده خداها. همه ش شایعه ست.". خب این روش چندان خوشایند نیست... مخاطب احساس می‌کنه که نویسنده داره تنبلی می‌کنه تو کار کردن رو داستانش. به نظر شخصی من اگه مثلا یارو هارو همونطور شیطانی و تاریک مطلق نگه می‌داشتی ولی با توجه به شرایط مجبورشون می‌کردی که با فرشته ها همکاری کنن داستان جالب تر می‌شد. اینطوری دستت هم برای ایجاد انواع و اقسام کشمکش های مختلف باز بود احتمالا. نمی‌دونم باز...

    ماسیا با خشم مشتی بر ران خود کوبید، شانه هایش می لرزید و اشک ها از چشمانش جاری بودند. سعی می کرد هق هق هایش را خفه کند، ولی هرازگاهی صدایی از میان لبانش می گریخت. پریانده جلو رفت، همچون مادری مهربان دستی بر پشت او گذاشت و سر او را به سینه فشرد. ماسیا نالید: «متاسفم جنگ سالار. متاسفم که قبیله رو شرمنده کردم.»
    پریانده دلجویانه گفت: «این طور نگو. تو باعث افتخار همه مایی.» پیشانی خون آلود ماسیا را بوسید.
    اینجا بازم یارو ها دارن پایین تر از مقامشون و اینا رفتار می‌کنن. می‌دونم داری سعی می‌کنی امپتی یارو هارو نشون بدی اینجا ها... ولی به نظر من نتیجه کارت یکم... سَپی دراومده به نظرم. عین برنامه کودکایی که شبکه دو می‌ذاره. :دی
    الآن مثلا تو داستانی مثل هری پاتر ببین دامبلدور تو موقعیت های مختلف چطوری با هری همدردی می‌کنه مثلا. (مثالای بهترم هست احتمالا البته... من هری پاتر به ذهنم اومد الآن صرفا :دی) باید یه فازی از واقع گرایی رو نشون بدی. مثلا اینطوری که پریانده دوست داره بره ماسیا رو بغل کنه و اینا، ولی به خاطر جاه و مقامی که داره این کارو دور از شأن رهبر قبیله می‌دونه و یا یه همچین چیزی. یا مثلا چند لحظه می‌ره ماسیا رو بغل کنه ولی بعد به خودش میاد و اینا. ایطو.

    «لعنت.» فریاد رامیا حرف او را قطع کرد. فرشته به سمت میدان مبارزه می نگریست. فرشته دیگر مغلوب حریفش شده بود. لاوین او را با لگدی روی زمین غلتاند. رامیا بی معطلی به آن سو دوید، با پرشی باور نکردنی از حلقه لاوین های نشسته دور میدان رد شد و کمی جلوتر از آنها فرود آمد، در مقابل چشمان بهت زده همه خنجری را از آستینش بیرون کشید، و آن را در قلب لاوین فرو برد. جسد زن با چشمان درشت از حیرت به زمین افتاد، حتی فرصت نکرد فریاد درد سر دهد. رامیا خم شد و به فرشته دیگر کمک کرد از جا برخیزد.
    امشب چرا همه سریع جوش می‌زنن؟! رفتاراشون خیلی غیر منطقیه. یعنی حتی اگرم دشمن دیرینه باشن، بعد رفتارای دوستانه و حتی دیدن یه مسابقه دوستانه طرف یه دفعه نمیاد یکی از افراد گروه مقابل رو بکشه... یعنی حتی یه مسابقه رو قبلا دیده خب، جایی برای سوء تفاهم هم باقی نمیذاره. کنش هات تو این قسمت خیلی غیرطبیعی بودن. خیلی زیاد. من فکر کنم این فصلتو کلا باید یه دور دوباره بازنویسی کنی.

    سه مرد شروع به دویدن در میان درختان کردند. آکیلار بی وقفه کلمات نامفهوم را بر زبان جاری می کرد که دو همراهش می دانستند وردهایی است تا آنها را مصون نگاه دارد و ردشان را از تعقیب کنندگانشان بپوشاند.
    من معمولا سعی می‌کنم جملاتی که برای آخر هر فصل استفاده می‌کنم (اگر در حال نوشتن داستان بلندی چیزی باشم آو کرس :دی) یا کلی و خنثی باشه که خواننده رو تو بهت اتفاقی که میفته بزاره، یا یه اشاره زیرپوستی یا فورشدوینگی چیزی داشته باشه. بعضی اوقاتم البته نیازی به این کارا نیست.

    منتها قضیه اینه که وقتی تو این فصل رو با یه اتفاق غیر منتظره تموم کردی و به عبارتی اکشن داستانت رو بردی بالا به نظر من کار اشتباهیه فصلت رو با یه جمله اِخباری (اونم پرجزئیات) تموم کنی. یعنی عملا اون حس اکشن داستان رو از بین می‌بره. یعنی خواننده احساس می‌کنه نویسنده براش اصلا اتفاقی که افتاده مهم نبوده و همینطور بیزینس از یوژال داره می‌ره جلو. وقتی این حس به آدم دست بده بعد برای خودشم سخت می‌شه که جدی بگیره اتفاقاتی که افتاده رو.

    خلاصه از این فصلت چندان راضی نبودم. نکات اذیت کننده زیاد داشت و نه لذت بردم نه راضی بودم راستشو بخوای. باید یه دور بازنویسیش کنی و مخصوصا تو دیالوگ هات و کنش بین شخصیت هات خیلی دقیق تر بشی.

    فصل پنجم:
    جنگ سالار اندیشید چه شجاع. مایه شرمه که فردی به این شجاعت بدون دفاع کشته شه. ولی چه چاره دیگه ای دارم؟
    متاسفانم که باید همین اول بسم الله باید دوباره شروع به ایراد گیری کنم :)) امیدوارم تا الآن تو ذهنت تبدیل یه پیرمرد غرغرو یا یه همچین چیزی نشده باشم :دی

    نکته اینه که به نظر من بین شجاعت و حماقت یه مرزی قرار داره. (مرزی که جنگ سالارمون به وضوح نمی‌تونه ببینتش :دی) الآن این کار این دوست بی اعصابمون مشخصا احساساتی عمل کردن و دست گذاشتن روی کینه های قدیمی هستش. و خب، قطعا شجاعت نیست. منتها من فکر کنم خود تو در درک این دو مفهوم دچار مشکل شدی احتمالا؟ و همین باعث شده جنگ سالار داستانت بگه: به به! چه شجاع! چه بهمان! حیف که باید بکشمش و اینا. یا (تئوری دوم من اینه که) شایدم می‌خواستی مثلا رو شیطانی نبودن جنگ سالاره زیاد تمرکز کنی و طرف رو تبدیل کردی به یا مامان بزرگ فوق العاده نئیو. :دی

    حالا از اینکه دلیل این چی بوده بگذریم، به نظر من واکنش درست و معقول (لااقل اگه خود شخصیت قراره آدم معقولی باشه) اینه که مثلا پریانده از حماقت طرف حالش به هم بخوره ولی در عین حال دل و جرئتشو پنهانی تحسین کنه و مثلا بگه حیف، حیف... حیف که دل و جرئت و حماقت ترکیب قشنگی نیست. ایطو :دی

    ماسیا پدرش را هرگز ندیده بود، و خاطراتی مبهمی از مادرش داشت، حتی چهره او را درست به یاد نمی آورد، و مطمئن بود اگر آنها زنده بودند هرگز مانند جنگ سالار با او محبت آمیز رفتار نمی کردند. این بیشتر از هر چیزی او را عذاب می داد. اینکه باعث شرمندگی جنگ سالار شده بود. از رفتار او حس آرامش می کرد، اما همزمان شرم زده بود. شاید اگر پریانده با او برخورد خشنی می کرد از میزان شرمش کاسته می شد.
    بک استوری تایم! ماسیا بدبخت بود. ماسیا فلان بود. باهاش امپتی داشته باشین! :دی

    خب... جدا از شوخی، خیلی تیپیکال و کلیشه ای شروع کردی به ماسیا بُعد بدی. یعنی دقیقا قبل یه مبارزه مهم... یکم ماسیا رو بدبخت کنی که یارو رو که مخاطب همذات پنداری کنه و بعد احتمالا بکشیش که خواننده احساس تاسف کنه براش و پلاتت هم کانوینینس بشه. (البته نمی‌دونما... من هر تیکه رو می‌خونم به نظرم اگه چیزی برای گفتن باشه همون موقع می‌گم. معمولا نمی‌تونم صبر کنم کل داستان رو بخونم بعد نظر بدم :دی)

    قضیه اینه که مخاطب امروزی انقدر از این مدل صحنه ها تو فیلم ها، سریال ها، انیمه ها، کتاب ها و فلانات دیگه خونده و دیده و شنیده که دیگه اینطوری کلیشه ای عمل کردن بعیده بتونه به راحتی روش تاثیر بذاره. باید لااقل سعی کنی یه روش کمتر استفاده شده دیگه ای رو استفاده کنی. مثلا ماسیا رو بکشی و بعد مثلا بُتِش کنی. (سدریک یه جورایی همین بود تو هری پاتر.)

    مرد شمشیر ماهری بود، اما توان زیادی نداشت. سرعت حرکاتش بسیار کم و قدرت پشت آنها اندک بود. بعد از رد و بدل شدن چند ضربه بین آنها، شمشیر ماسیا در قلب فرشته جا گرفت. جسد مرد با صدای تلپ به زمین افتاد. اکنون نوبت فرشته دیگر بود. ماسیا شمشیرش را از جسد بیرون کشید. زن ضعیف و لرزان بود و مدت حتی کمتری توانست مقاومت کند.
    بعد از کشته شدن دو فرشته، ماسیا رو به پریانده کرد و سرش را به سمت او پایین آورد. می توانست صدای متفرق شدن جمعیت در پشت سرش را بشنود.
    با توجه به حرکتت اینجا (که البته به خودی خودش خیلی اشکال نداره، منتها خیلی بی برنامه رفتی جلو... کاملا مشخصه)، الآن اون قسمتی که از ماسیا بک استوی مختصر گفتی کاملا بی استفاده شده. یعنی احساس کردم اینطوری بودی اون لحظه: "هی، ماسیا رو هم فراموش نکردیما! اونم شخصیت داره، بک استوری داره. اونم آدمه ها!" و بعد دیگه با خودت گفتی کافیه دیگه، به اندازه کافی اونم نشون دادم. برگردیم سر کارمون :دی

    تو بار اول و دوم که آدم داره مثلا یه فصل داستان رو می‌نویسه یه مقدار بی برنامه بودن اشکال نداره... اصلا کلا بی برنامه بودن هم اشکال نداره :دی. منتها وقتی می‌خوای داستانت رو بذاری در معرض عموم که نظر بدن روش برات اون موقع باید چیزی که نوشتی رو نگاه کنی و یکم نوشته هات رو با برنامه تر بکنی و داستانت رو منسجم تر کنی و بازنویسی کنیش یه دور دیگه لااقل. منتها تو میری جلو واسه خودت و دیگه پشت سرتم نگاه نمیکنی و آخرشم میگی "یه فصل نوشتم تموم شد. آن تو د فصل بعد! :دی"

    شرم دوباره درون ماسیا جوشید، و جنگ سالار فوری متوجه شد و سر او را نوازش کرد.
    همینطور دارم بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسم که این پریانده جنگ سالار نئیو فول بی تجربه ای بیش نیست :دی

    آزمودا روی حرفش پافشاری کرد: «به سختی یه برد بود. پیروزی واقعی با کشتن حریفت به دست می یاد.»
    «ولی اون یه مبارزه تا پای مرگ نبود. و تو شب جشن حق ریختن خون کسی رو نداریم.»
    «برام بهونه نیار. می تونستی به شکلی که تصادفی به نظر بیاد باعث مرگش شی.»
    من فکر کنم اینکه شخصیت هات رو باورپذیر تر بکنی داری سعی می‌کنی احساسات اونارو به تصویر بکشی تو نوشته ات. اما یه چیزی رو یادت رفته این وسط: آدما علاوه بر احساسات، عقل و منطق هم دارن. چیزی که من تو داستانت به زور دیدم یا حتی ندیدم اصلا. همه شخصیت هات احساساتی ان و به راحتی هم احساساتشون رو بروز می‌دن. یا همیشه عصبانی ان یا همیشه خوشحال یا همیشه مهربون. هیچ کدوم از حرفاشون هم بر اساس منطق نمی‌زنن. یعنی مثلا تو همین صحنه یارو عملا دیگه داره شر و ور میگه. خیلی اشتباهه این کار. بیشتر مشکلاتت توی نوشتن شخصیت هات هم از همین موضوع سرچشمه می‌گیره.

    آکریس به شدت کنجکاو بود که بداند نرتب به پدرش چه چیزی گفته است، ولی جرات نداشت بپرسد.
    «ترسو.» این حرف را مرینا بر سر پریانده فریاد زد.
    اینارو می‌شناسی؟

    * * * * *

    چیز خوبیَن :دی. خیلی بدرد بخورن. وقتی کات می‌دی به یه صحنه یا موقعیت زمانی دیگه خیلی بدرد می‌خورن. باعث می‌شه خواننده ها مثل من توی این پنج فصل یه دفعه با خودشون نگن "چی شد؟" و دقیق دو جمله رو بخونن که بفهمن صحنه عوض شده. :دی

    یه کشمکش خوبی که داشتی تو این فصل همین برخورد مرینا و پریانده بود. هرچند نتیجه گیری که از همین برخورد فیزیکی داشته انقدر مسخره بود که باعث شد از خودم بپرسم "دقیقا چرا با هم درگیر شدن؟!". یعنی خب یا مرینا هدفی از این کارش باید می‌داشت و می‌ساخت چیزی رو به پریانده بفهمونه (که نه من فهمیدم و ظاهرا نه خود پریانده) یا یه دفعه قاطی کرده (که این بازم بیشتر نشون میده شخصیت هات احساساتی هستن)...

    یه نکته ی دیگه هم که به ذهنم اومد این بود که اوایل فصل چهار من داشتم با خودم فکر می‌کردم این یارو پریانده چه شخصیت خفنی می‌تونی باشه. یعنی خب... جنگ سالار یکی از قبیله های نژاد مخوف لاوین ها! احتمالا آدم خفنیه! یعنی خیلی ابهت و اینا داشت توی ذهنم. منتها اول فصل پنج همین یارو برام تبدیل شده بود به یه مامان بزرگ نئیو... از این مدلایی که بچه هاش هی اذیتش میکنن و اونم برای اینکه دلشون رو بدست بیاره هی براشون کلوچه و شیرینی می‌پزه :))) یعنی بدبخت رو در این حد آوردی پایین تو ذهنم تو کل فصل! :دی

    همین دیگه. در آخر بهت هم یادآوری کنم که روی دیالوگ ها و کنش های بین شخصیتات خیلی بیشتر کار کن. این دوتا بزرگ ترین مشکلاتتن. مشکل بعدیت هم اینه که یکم بی برنامه داستانت رو جلو می‌بری. اینو هم یاد آوری کنم همه اینا صرفا نظر منه و من اون چیزی که فکر می‌کنم درسته رو سعی کردم با صداقت کامل بگم :دی. اگه جایی چرت و پرت گفتم دیگه به بزرگی خودت ببخش. :دی

  6. کاربران زیر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند:


  7. #13
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    110
    تشکر
    179
    تشکر شده : 266 بار در 95 پست
    سلام.
    علیک سلام.
    اول از همه شرمنده انقدر دیر شد. می‌دونم خیلی وقته قول دادم، منتها می‌خواستم وقتی واقعا حال و حوصله خوندن داستانت رو داشتم شروع کنم به نوشتن نظرام که هم نقدی بدم که واقعا بدرد بخوره و با عجله و هردمبیلی نوشته نشده، از یه طرفم داستانت خدایی زیاده و خوندنش یکم زیاد وقتم رو پر می‌کرد و انرژی زیادی از من می‌گرفت... خلاصه برای اینکه کیفیت نقدم هم پایین نیاد مجبور شدم به روز ها و وعده های مختلف تقسیم کنم و هر قسمتتو بزارم برای یه وقتی که واقعا حوصله دارم. حالا که این همه دارم زر می‌زنم نقدم می‌خواستم مفید باشه و اینا، اگه مفید نبود به بزرگی خودت ببخش دیگه.
    مرسی از نقدت. بیشتر ایراداتت هم کاملا درستن.
    الآن احساس می‌کنم یکی از مشکلاتت رو تو نویسندگیت فهمیدم. خیلی تند و با عجله می‌ری جلو و صبر نمی‌کنی سر مسائل تا به اندازه کافی روش فکر کنی و تصمیم بگیری. نمی‌دونم... شاید هیجان داری برای نوشتن ادامه داستانت؟ اگه اینطوریه اوکیه خب... منتها به نظر من برای اینکه بهترین تصمیم هارو بگیری اول یه اوتلاین و طرح بریز برای کلیت داستان و رمانت بعد شروع کن به نوشتن. اوتلاین ریختن مخصوصا برای رمان بلند خیلی خوبه! این نکته رو هم من خودم به تازگی متوجهش شدم و فهمیدم واقعا کمک می‌کنه به انسجام داستانت. اکثرا (خودم مثلا) اوتلاین رو تو ذهنشون دارن. من توصیه می‌کنم مکتوبش کنی؛ خودمم دارم همین کارو می‌کنم. (احتمالا هم کمک می‌کنه خیلی) منتها از یه طرف به نظرم 100 درصد وقتت رو نذار براش. از یه طرف داستانت رو کم کمَک بنویس و از یه طرف رو اوتلاین داستانت هم کار کن. البته این توصیه من به شدت اکسپریمنتاله... یعنی من خودمم نمی‌دونم جواب بده یا نه. شاید فاجعه بشه D: منتها احتمالا ارزش یه بار امتحان کردن رو داره. هر چی باشه از ضربتی نوشتن و عجولانه جلو رفتن بهتره!
    اوت لاین دارم برای داستان هام. پلات چند تا مجموعه رو چیدم.
    شاید آدم چندان باهوشی نیست؟؟... *shrugs*
    نه آدمه و نه باهوش. فرشته است و یه کم خنگ.
    در ضمن، اسم داستان توی این فصل یکم بیشتر معنی پیدا کرد.
    اسم کتاب و اسم مجموعه رو با توجه به فصل هشتم انتخاب کردم.
    پلات داستانت اینجا یکم قابل پیش بینی شده. یعنی از مدل نوشتنت تو قسمت های قبل کاملا مشخصه لاوین ها قرار نیست موجودات پلیدی باشن و بعد قراره یه نفر از این موقعیت استفاده کنه و یه جنگ بزرگ دربگیره و فلانات مشابه. اگه قرار نیست این وسط شاهد پلات تویست یا پیچش خاصی (نه در پایان... بلکه وسط) باشیم باید بگم که RIP plot :دی
    آره پیچش دارم. فقط صبر کن ...
    البته شخصیت آناهید این وسط شاید بتونه پلات رو از تکرار نجات بده. ببینیم چطوری ازش استفاده می‌کنی تو داستانت.
    شدیدا در اشتباهی.
    فکر کنم احتمالا می‌خواستی یارو رو کله شق یا مثلا لوس نشون بدی و اینا... ولی باید بگم روشش این نیست خب اصلا. یعنی این قسمت انقدر مشکل و اینا داره که نمی‌شه یکی یکی بهشون اشاره کرد. یعنی خب، خودت بخون ببین واقعا راضی هستی از این چیزی که نوشتی؟
    باز می کنم این مسئله رو تو فصلای آتی که هنوز ننوشتم.
    And yet they're called devils…
    صرفا از نظر فیزیکی. از نظر ذهنی شیطان حساب نمی شن.
    یه نکته ای رو این وسط متوجه نمی‌شم. دلیل جنگ بین لاوین ها چیه؟ از همه مهم تر، دلیل جنگ داشتن لاوین ها با فرشته ها چیه؟ می‌دونم جوابت احتمالا نفرت عمیق و چند ساله و فلانات مشابه هست... منتها همونطور که خودت تو داستان گفتی لاوین ها خونخوار و وحشی نیستن و در صورت عدم لزوم خونریزی نمی‌کنن و اینا. شاید برای فرشته ها بشه گفت به خاطر پیشدستی فرشته ها تو جنگه؛ یا شایدم نفرته اونقدر عمیقه که باعث احساساتی شدنشون میشه و اینا. فیر اناف. ولی دلیل سرجنگ داشتنشون با هم چیه دقیقا؟! مگه شرافتمند و اینا نیستن؟ البته احتمالا من دارم خنگ بازی در میارم... منتها احساس می‌کنم یکم روشن کردن نیاز داره و اینا.
    دلیل دشمنی اختلاف ارباب هاشونه. ارباب فرشته ها سپنتا مینو هست، ارباب لاوین ها انگره مینو بود. اصلا این دسته از فرشته ها اومدن به این دنیا که با لاوین ها بجنگن.
    اونم آدمه ها
    نیست. لاوینه.
    همینطور دارم بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسم که این پریانده جنگ سالار نئیو فول بی تجربه ای بیش نیست :دی
    شخصیتش بیشتر سربازه نه رهبر.
    یه کشمکش خوبی که داشتی تو این فصل همین برخورد مرینا و پریانده بود. هرچند نتیجه گیری که از همین برخورد فیزیکی داشته انقدر مسخره بود که باعث شد از خودم بپرسم "دقیقا چرا با هم درگیر شدن؟!". یعنی خب یا مرینا هدفی از این کارش باید می‌داشت و می‌ساخت چیزی رو به پریانده بفهمونه (که نه من فهمیدم و ظاهرا نه خود پریانده) یا یه دفعه قاطی کرده (که این بازم بیشتر نشون میده شخصیت هات احساساتی هستن)...
    قاطی کرده. و احساساتیه.
    گه جایی چرت و پرت گفتم دیگه به بزرگی خودت ببخش. :دی
    هوممم ... بقیه رو بخون در مورد بخشیدنت می فکرم.
    ***
    مقدمه تا فصل نه:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    من ترول نیستم.

  8. #14
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    110
    تشکر
    179
    تشکر شده : 266 بار در 95 پست

    فصل ششم

    یاگوث سوار بر اسبی بود که دیروز از یک دهکده خریده بود و با کمک آن چند ساعتی زودتر از چیزی که برنامه داشت به شهر مکتار رسیده بود. خورشید هنوز طلوع نکرده بود. شاید زود رسیدن به نفع او بود.
    شب گذشته او از جادوگر و شاگردش جدا شده بود، آن دو به شرق و به سوی شهر فیرس رفته بودند تا از آنجا وارد خاک کشور تیران شوند. مکالی از آنها خواسته بود به او کمک کنند تا با فرشته های مقرب دیگر روبرو شود و بفهمد قصدشان از سرباز گیری چیست، و آنها درخواستش را رد کرده بودند. آکیلار به خاطر مجبور شدن به فرار شبانه به شدت از دست یاگوث عصبانی بود، ظاهرا هنوز در میان لاوین ها کار داشت، ولی با اغتشاش پیش آمده مجبور شده بود کارش را ناتمام بگذارد. و تمام تقصیر را بر دوش فرشته مقرب می دید. یاگوث به او حق می داد. عذاب وجدان مرگ دو همراهش و آن لاوین بر دوشش سنگینی می کرد، ولی اکنون وظیفه اش جلوگیری از خونریزی ها و مرگ های بیشتر بود.
    یاگوث حسی عجیب داشت که فرشتگان قصد حمله به لاوین ها را دارند، و هر هدفی که پشت این کار بود اهمیت نداشت. او به هر حال باید این سرباز گیری را متوقف می کرد. همه کسانی که استخدام شده بودند باید به خانواده هایشان باز می گشتند. قرار نبود فرشته ها هیچ جنگی در پیش داشته باشند.
    مگر با آشوب.
    و آن هم نه به این زودی.
    اسبش را به تاخت واداشت و از تپه پایین رفت.
    در اتاق مکالی زده شد. او بی آنکه سرش را از کتابی که می خواند بلند کند صدا زد: «بیا تو.»
    در اتاق باز شد و یکی از نگهبانان وارد شد. گفت: «سرورم، بانو ندورا می خوان که هر چه سریع تر در اتاق جلسات به دیدارشون برین.» مکالی چند ثانیه به خواندن کتاب ادامه داد، بعد آن را بست و نگاهی به نگهبان انداخت.
    «بانو ندورا نگفت چی کار داره؟»
    «نه سرورم.»
    از جا بلند شد و گفت: «دارم می یام.» برایش سوال بود که ندورا چرا جلسه ای برگذار کرده است. لحظه ای ایستاد و از میان پنجره اتاقش به خورشید در حال طلوع نگریست، تصمیم گرفت که نباید با زود آمدن موجب خوشحالی ندورا شود.
    به آهستگی و بی شتاب تا اتاق قدم زد، بی آنکه در بزند در را باز کرد و وارد شد. دیدن ندورا در جای یاگوث هنوز برایش عجیب بود. جلو رفت و روی صندلی مقابل خامون نشست. صندلی ای که همیشه به او تعلق داشت. گفت: «اتفاق مهمی افتاده؟»
    در چهره ندورا نگرانی واضح بود.
    «خبر جدیدی به دستم رسیده. لاوین ها قصد شومی در سر دارن. می خوان به گورپشته های موبدشاه نفوذ کنن و از اونجا دزدی کنن.»
    خامون گفت: «و دقیقا چطور این رو فهمیدی؟»
    ندورا گفت: «افرادی داریم که مراقبشون هستن. هر دوتون این رو می دونین. اونا دیدن که لاوین های خشم شب به سمت گورپشته به راه افتادن.»
    مکالی گفت: «صحیح، ولی چطور مقصد رو فهمیدن؟ و اینکه هدفشون چیه؟»
    ندورا لحظه ای عصبی به نظر می رسید، بعد گفت: «یه لاوین بهشون اطلاع داد.»
    خشم در وجود مکالی جوشید. غرید: «یعنی اون قدر بدبخت شدیم که برای جنگیدن با لاوین ها از خودشون اطلاعات گیر می یاریم؟»
    ندورا گفت: «من از هر چیزی برای نابود کردن اونا استفاده می کنم.»
    خامون از جا بلند شد و بر میز کوبید. داد زد: «بس کنید.» و بعد ندورا را مخاطب قرار داد. «خب؟»
    ندورا گفت: «می خوام بهشون یه حمله ترتیب بدم. یکی از شما باید مسئولش شه.»
    خامون و مکالی همزمان به ثاث که در تمام این مدت ساکت بود نگریستند.
    لحظه ای طول کشید تا او متوجه نگاه های خیره بر خودش شود و دهانش را گشود تا چیزی بگوید اما ندورا به او فرصت نداد. «بسیار خب. ثاث این کار رو می کنه.»
    ثاث با عصبانیت گفت: «چرا من؟»
    ندورا گفت: «چون دستور منه. مشکلی داری؟»
    ثاث نتوانست چیزی در جواب بگوید.
    «خوبه. پنج دسته سرباز و تمام شهسوارها رو با خودت ببر.»
    ساندرا چشمانش را گشود.
    اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که بسیار گرسنه است، معده اش کاملا خالی بود.
    بعد به یاد شام سنگینی افتاد که دیشب خورده بود، و در تعجب فرو رفت.
    از تخت خوابش بیرون آمد، و کش و قوسی به بدنش داد. به کنار پنجره رفت و پرده را کنار زد تا به محوطه قصر بنگرد.
    دسته ای بزرگ از سربازان در حال دویدن دور حیاط بودند. همراه آنها جمعی از ساکنان دیگر قصر، خدمتکاران، آشپزان، و ... می دویدند. به یاد گذشته افتاد، وقتی که ده سال داشت و تازه آموزش های نظامی را شروع کرده بود. هوسی ناگهانی کرد که به آنها ملحق شود، ولی بعد قار و قور شکمش او را از تصمیمش باز داشت. نمی توانست گرسنگی را تحمل کند. ابتدا باید برای خوردن صبحانه می رفت.
    به سراغ زره فلزی سنگینش رفت که سال ها بود به پوشیدن آن عادت داشت. ولی بعد فکر کرد چه نیازی به پوشیدن آن است. امروز می توانست راحت باشد. می توانست به جای آن زره، یکی از لباس های ابریشمی و راحت و رنگارنگش را به تن کند. لحظه ای فکر کرد، و بعد بی تردید به سراغ زرهش رفت و مشغول بستن قطعات آن به دور بدنش شد.
    بعد از خوردن صبحانه به اقامتگاهش در بال غربی طبقه سوم قصر برگشته بود که یکی از خدمتکاران قصر به او اطلاع داد که به دستور فرشتگان مقرب باید به محوطه برود و به شهسواران دیگر ملحق شود.
    در محوطه قصر عده زیادی جمع شده بودند. بیش از هزار سرباز، و حدود سیصد شهسوار. ساندرا اندیشید یعنی همه شهسوار ها. از خود پرسید چه شده است؟ امکان نداشت جنگ با لاوین ها به این زودی شروع شده باشد. و اگر این اتفاق نیفتاده بود، برای چه این همه افراد در آنجا جمع شده بودند؟
    جلو رفت و در جمع هم رده هایش جا گرفت. آنها در گروه های چند نفره مشغول پچ پچ با هم بودند، و با نزدیک شدن ساندرا لحظه ای از نجوا دست می کشیدند و نگاهی به او می انداختند و بعد صحبت آهسته شان را از سر می گرفتند.
    راسا را یافت و از او جریان را پرسید. از اینکه او هم بی اطلاع بود تعجب نکرد. ظاهرا هیچ کس نمی دانست. باید صبر می کردند تا مشخص شود فرشتگان مقرب با آنها چه کار دارند.
    انتظار آنها زیاد به طول نکشید. چند دقیقه بعد فرشته مقرب ثاث نزد آنها آمد و با اوقات تلخی بر سرشان فریاد زد که ساکت شوند و آرایش نظامی بگیرند. وقتی دستوراتش انجام شد غرید: «یه دسته از لاوین ها از نزدیک مرزهاشون با ما می گذرن و به گورپشته موبدشاهان می رن. تصمیم گرفته شده وقتی برگشتن براشون کمین بذاریم.»
    موج همهمه دوباره به راه افتاد، و ثاث فریاد زد: «ساکت.» چند لحظه مکث کرد و جمع را برانداز کرد، و بعد حرفش را ادامه داد. «همراهشون پریانده جنگ سالار قبیله خشم شبه، و فکر کنم همه شما در موردش و اینکه چقدر خطرناکه بدونین. پس مراقب باشین. هدف اصلی کشتن اونه. هر کی سرش رو بیاره جایزه می گیره، و همچنین کشتن همراهانش هم پاداش داره. دنبالم راه بیفتین.» چرخید و به سمت دروازه به راه افتاد.
    پریانده همراه با سربازان و شهسواران به دنبال فرشته مقرب رفت، حس عجیبی داشت. اضطراب، و کمی ترس. به آنها نگفته نشده بود تعداد لاوین ها چند نفرند، و حدس می زد حداقل نصفشان باشند. یعنی بین هفتصد تا هشتصد نفر. آب دهانش را به سختی قورت داد، و به سپنتا مینو دعا کرد که برای او و راسا هیچ اتفاق بدی نیفتد.
    چند قدم جلوتر ثاث به طور ناگهانی ایستاد و همه به تبع او ایستادند. چهار نگهبان به سمت آنها می آمدند و یک زندانی را با خود می آوردند. سندرا از آن فاصله متوجه پیر بودن زندانی شد، و بعد اینکه نگهبانان چند قدم نزدیک شدند در کمال حیرت دریافت که او فرشته مقرب یاگوث است.
    یاگوث جلوی دروازه ای که به عمارت حکومتی شهر مکتار منتهی می شد اسبش را متوقف کرد. نگهبانان دروازه با آزردگی به او نگریستند، او بی اعتنا به آنها از اسبش پیاده شد و وقتی خواست از دروازه بگذرد آنها با نیزه هایشان مانعش شدند، و او باشلقش را کنار زد تا صورتش را نمایان کند.
    ثانیه ای بعد او در محاصره سه نوک نیزه بود که گردنش را هدف گرفته بودند.
    یاگوث با خشم گفت: «معنی این کارها چیه؟ من رهبر فرشته هام.»
    فرمانده نگهبان ها گفت: «دیگه نه. فرشته های مقرب دیگه مرتد به سپنتامینو اعلامت کردن. دستور داریم به محض دیدنت ببریمت پیششون.» پوزخند زد. «و اگه مقاومت کردی یا خواستی فرار کنی، اجازه داریم بکشیمت.»
    یاگوث بدون مقاومت با آنها به راه افتاد. او پیر بود، اما همچنان نیرومند و چالاک، و اگر می خواست می توانست به راحتی از شر آنها خلاص شود. ولی نیازی نبود که نیرویش را برای این کار هدر دهد. آنها او را به جایی می بردند که می خواست برود. به نزد فرشتگان مقرب دیگر.
    یا این چیزی بود که او فکر می کرد اتفاق بیفتد. دستگیر کنندگانش ناگهان متوقف شدند و او از افکارش خارج شد و به جلو نگریست، فکر نمی کرد به این زودی رسیده باشند. و بعد دید که چه چیزی آنها را متوقف کرده بود. ثاث جلوی آنها ایستاده بود و موذیانه به یاگوث می نگریست. پشت سر او تعدادی از شهسواران بودند، و پشت سر آنها تعداد زیادی سرباز.
    ثاث ناگهان جلو آمد و در چند قدمی یاگوث ایستاد، به صورت پیرمرد تف انداخت و به او سیلی زد. «آشغال پست.»
    یاگوث با حیرت به او نگریست. از خود پرسید در این چند روز چه اتفاقی افتاده است.
    ثاث به نگهبان گفت: «ببرید و بندازیدش تو سیاهچال.»
    «اما بانو ندورا دستور دادن که هر موقع اون رو دیدیم ببریمش پیششون.»
    «بانو ندورا الان برای آشغالی مثل اون وقت نداره. بندازینش به سیاهچال و ایشون هر موقع سلاح دیدن برای ملاقات این کرم بی ارزش می یان.»
    نگهبان سرش را خم کرد و گفت: «بله قربان.»
    کمی بعد یاگوث به سلولی تنگ و تاریک و مرطوب انداخته شد و در آن بسته شد.
    مکالی در اتاق خامون را زد و او جواب داد: «بیا تو.»
    مکالی در را باز کرد و با چهره اخموی فرشته مقرب روبرو شد.
    خامون پرسید: «چی کار داری؟»
    «در مورد یاگوث شنیدی؟»
    «آره. خودش با پای خودش به اینجا اومده و نگهبان ها طبق دستور دستگیرش کردن و انداختنش زندون. خب که چی؟»
    مکالی لحظه ای مکث کرد. نمی دانست چقدر می تواند به خامون اعتماد کند. اما تصمیم خود را گرفت و گفت: «فکر می کنم اتهاماتی که ندورا بهش وارد کرده بی اساس باشه.»
    «و چرا همچین فکری می کنی؟»
    «اممم، خب، می دونیم اون به جنوب پیش لاوین ها رفته، اما واقعا نمی دونیم چرا. کار غیرمعمولیه، اما شاید دلیل خوبی برای این کار داشته، و با شناختی که از یاگوث دارم، همیشه یه چیزایی رو از ما مخفی می کنه و در وقت مناسب بهمون می گه. فکر نمی کنی این بار هم از همون دفعات باشه؟»
    «از رفتن به پیش لاوین ها هیچ هدف خوبی نمی شه داشت. درک کن، اونا اهریمنی هستن. و یاگوث باهاشون تماس داشته. پس حتما مرتد به سپنتاست. از این گذشته، تو جرات داری تو روی ندورا بایستی؟»
    مکالی لب پایینش را گاز گرفت، جرات چنین کاری را به هیچ وجه نداشت. از زمان رهبر شدن ندورا چند باری در جلسات با او مخالفت کرده بود. اما این مسئله فرق می کرد. تردید در این مورد به معنای زیر سوال بودن رهبری ندورا بود، زیرا اگر چنین مسئله ای در مورد یاگوث وجود نداشت او باید کماکان رهبر باقی می ماند.
    مکالی در نهایت گفت: «نه، جرات ندارم.»
    خامون خنده ای سر داد و گفت: «پس سرت تو کار خودت باشه و دیگه از این حرفا نزن.»
    من ترول نیستم.

  9. کاربران زیر از پست تانوس تشکر کرده‌اند:


  10. #15
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    120
    تشکر
    373
    تشکر شده : 421 بار در 146 پست
    سلام.
    موج همهمه دوباره به راه افتاد، و ثاث فریاد زد: «ساکت.» چند لحظه مکث کرد و جمع را برانداز کرد، و بعد حرفش را ادامه داد. «همراهشون پریانده جنگ سالار قبیله خشم شبه، و فکر کنم همه شما در موردش و اینکه چقدر خطرناکه بدونین. پس مراقب باشین. هدف اصلی کشتن اونه. هر کی سرش رو بیاره جایزه می گیره، و همچنین کشتن همراهانش هم پاداش داره. دنبالم راه بیفتین.» چرخید و به سمت دروازه به راه افتاد.
    جدا باید یکم رو دیالوگ هات بیشتر فکر کنی. البته ایراد خاصی اینجا نمی‌بینم، ولی می‌تونم حس کنم سر این دیالوگ بیشتر از مثلا 5 دقیقه وقت نذاشتی. الآن اینجا مثلا ثاث اوقاتش تلخه و اینا... یکم باید تو دیالوگ هات مشخص باشه. یا مثلا یارو باید حداقل چند کلمه برای روحیه دادن به لشکرش و اینا بگه مثلا، روحیه توی جنگ چیز مهمیه، از یو نو. دیالوگ هارو بلافاصله ننویس و یا لااقل اگه میخوای اصل مطلب یادت نره، بعدا دوباره سرشون برگرد و با فکر بیشتر بازنویسیشون کن. مثلا الآن تو مشخصا فرماندهی لشکری چیزی رو برعهده نداشتی هیچ وقت. بنابراین نمی‌تونی تو تلاش اول دیالوگی بنویسی یا بگی که انگار از دهن یه فرمانده ای چیزی دراومده. یه چیز طبیعیه. برای همین باید قشنگ بشینی و به این فکر کنی که یه فرمانده مثلا چه چیزایی میگه به سربازاش و چه نکاتی رو لازمه خاطرنشان کنه؛ بری تحقیق کنی در این زمینه حتی. ایطو :دی

    پریانده همراه با سربازان و شهسواران به دنبال فرشته مقرب رفت، حس عجیبی داشت. اضطراب، و کمی ترس. به آنها نگفته نشده بود تعداد لاوین ها چند نفرند، و حدس می زد حداقل نصفشان باشند. یعنی بین هفتصد تا هشتصد نفر. آب دهانش را به سختی قورت داد، و به سپنتا مینو دعا کرد که برای او و راسا هیچ اتفاق بدی نیفتد.
    تو داستانت که به اندازه کافی کات های ناگهانی میدی، اسم یارو هارم که اشتباه بنویسی وحشتناک میشه خدایی! کات هارو از هم جدا کن، یه دور هم داستانت رو بخون که از این جور گاف ها نداده باشی :دی

    یاگوث با خشم گفت: «معنی این کارها چیه؟ من رهبر فرشته هام.»
    اون قسمت دوم دیالوگت به شدت غیر ضروری هستش و خیلی هم جای بدی اومده و ضربه وارد کرده به جایگاه یاگوث تو داستانت.
    ببین... یه مشکلی بزرگی که داری جوریه که یارو هارو ارائه میدی به مخاطب تو داستانت. الآن مثلا پریانده رو زدی حسابی داغون کردی D: یاگوث هم با این دیالوگ اشتباه خیلی شخصیتش رو نابالغ کردی.
    ببین، بین اون جوری که تو میخوای خواننده ها یه شخصیت رو ببینن و اون جوری که خواننده شخصیت رو میبینه خیلی فرقه. اگه نتونی برای یه شخصیت درست دیالوگ بنویسی یا کنش های منطقی براش تعریف کنی دیگه خواننده اونجوری که ممکنه مثلا تو دوست داشته باشی شخصیت رو نبینه. کانسیدر دت :دی

    این فصلت... eh... چنگی به دل نمیزد. انتظار داشتم اتفاقای مهم تری بیفته تو داستان

  11. کاربران زیر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند:


  12. #16
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    110
    تشکر
    179
    تشکر شده : 266 بار در 95 پست

    فصل هفتم

    شیبه بن قیس نمی توانست خنده شرارت آمیز را از صورتش پاک کند.
    سیاه دست یک احمق بود.
    به زودی شیبه تمام آنچه می خواست را به دست می آورد، و بعد فقط باید چند سال صبر می کرد، آنگاه قدرت این را داشت که تمام بیابان را تحت کنترل خود در بیاورد.
    حتی فراتر از آن.
    می توانست به تمام خونیرث حکومت کند.
    هیچ کس نمی توانست در برابر او بایستد، نه سیاه دست، نه فرشتگان مقرب، نه جادوگران خاکستری پوش، نه پادشاهی جنگل، و نه حتی آشوب.
    بعد از این که سلطه اش بر خونیرث کامل می شد، و قدم دومش تسخیر جهان های دیگر بود.
    ناگهان با حسی ناگهانی از اضطراب چرخید و به عقب نگریست. در دوردست متوجه گروهی شد که به سوی او پیش می آمدند. با توجه به اینکه او بالای تپه بود دامنه دیدش گستره تر بود و قطعا آنها او را ندیده بودند. تصمیم گرفت پشت تپه پنهان شود تا آنها نزدیک تر بیایند و او بتواند از نزدیک به آنها نگاهی بیندازد.
    کمی بعد وقتی آنها مقابل گورپشته توقف کردند تعدادشان را شمرد، ده نفر. دو زن و هشت مرد. همه آنها لاوین بودند.
    در سکوت تماشا کرد که لاوین ها وارد گورپشته شدند.
    اندیشید اونا جلوتر می رن و راه رو هموار می کنن. منم پشتشون می رم. در فرصت مناسب چیزی که می خوام رو به دست می یارم.
    پریانده و همراهانش از تپه مه آلود بالا رفتند. با اینکه خورشید به تازگی طلوع کرده بود هوا به طرز عجیبی گرم بود و هر چه به بالای تپه می رفتند نزدیک تر می شد. پریانده دستور داد: «دنبال یه سنگ بزرگ و سفید بگردین.» گروه از هم جدا شد و شروع به کاوش کرد. کمی بعد ماسیا داد زد: «اینجاست.» و همه به سمت او رفتند.
    پریانده نگاهی به سنگ انداخت و گفت: «ورودی زیر اون سنگه. باید بره کنار تا بتونیم داخل شیم.»
    نه نفری که با او آمده بودند دور سنگ جمع شدند و فشار آوردند تا آن را از جایش تکان دهند ولی موفقیتی به دست نیاوردند. پریانده در سکوت آنها را تماشا می کرد که به شدت تقلا می کردند و سر انجام وقتی متوجه شدند کارشان بیهوده است از هل دادن سنگ دست کشیدند و خسته و عرق ریزان به سوی او برگشتند.
    ارن گفت: «بی فایده است بانوی من. تکون نمی خوره.»
    پریانده گفت: «بذارین ببینم خودم می تونم کاری کنم؟» جلو رفت و از میان آنها گذشت، کنار سنگ سفید ایستاد و به آن نگریست، بعد زیر سنگ را گرفت و در برابر چشمان حیرت زده آنها تا مقابل سینه خود بلند کرد و چندین فوت دورتر انداخت. به سوی همراهان مبهوتش برگشت و به آنها لبخند زد، آستین لباسش را بر پیشانیش کشید تا عرقی که نزدیک بود به چشم هایش وارد شود را خشک کند. گفت: «دنبالم بیاین.»
    ماسیا با چشمان گشاد دید که پریانده به تنهایی سنگی که هر نه نفر آنها با هم نتوانسته بودند ذره ای جابجا کنند را به فاصله ای دور انداخت. نمی توانست از تحسین جنگ سالار در دلش خودداری کند. اینکه قدرت بدنی او تا این حد باشد، هرگز به فکر ماسیا خطور هم نکرده بود.
    پشت گردنش به خارش افتاد، حسی داشت که انگار کسی آنها را دید می زند، به عقب برگشت و به چشمانش فشار آورد اما کسی را ندید. به جلو رفت و وارد چاه شد.
    ارن صدا زد: «معطل چی هستی ماسیا؟ زود باش.» و وارد چاهی که به درون گورپشته راه داشت شد.
    ماسیا به آهستگی به سمت ورودی برگشت و قدمی به جلو برداشت، بعد فوری سرش را چرخاند و به پشت سر نگریست. اما باز هم کسی را ندید. شکش برطرف نشده بود، می خواست به تپه بعدی بدود و پشت آن را ببیند، اما نباید خیلی از بقیه دور می شد. به سمت چاه رفت و نگاهی به داخل آن انداخت. نردبانی چوبی در کناره آن بود. با استفاده از نردبان به پایین رفت.
    بیشتر چاه در تاریکی فرو رفته بود و ماسیا باید برای پایین رفتن فقط به حس لامسه اش اتکا می کرد اما بعد از مدتی فضا شروع به روشن شدن کرد و کمی بعد او به کف چاه رسید و متوجه شد منبع نور گوی آتشینی است که بالای سر پریانده معلق مانده است.
    مقابل آنها راهرویی با دیوارها و سقف گلی و کف سنگ فرش شده قرار داشت. هوای آنجا بوی خاک می داد و به شدت سرد بود.
    پریانده نجوا کرد: «دنبالم بیاین.» و به راه افتاد. گوی نورانی بالای سر او حرکت می کرد و به چند قدم جلوتر نور می تاباند.
    تونل شیب کمی به سمت پایین داشت.
    آنها مدتی در سکوت جلو رفتند تا اینکه به یک دو راهی رسیدند. پریانده متوقف شد.
    ماسیا پرسید: «از کدوم طرف بریم؟»
    جنگ سالار بی آنکه به سوی او برگردد گفت: «صبور باش.» بی حرکت ایستاده بود و به جلو می نگریست.
    ارن گفت: «قبلا وارد اینجا نشدی؟»
    پریانده جواب داد: «چرا، و جادوگر سفید همراهم بود. سعی نکردم مسیرها رو به خاطر بسپرم. فکر نمی کردم ممکن باشه یه روز دوباره برگردم اینجا.»
    «پدرم همیشه می گفت این سرداب ها پیچ و خم های زیادی دارن. هر انشعابی رو که پی بگیری می تونه پایانش با انشعاب دیگه یکی باشه.»
    پریانده شانه اش را بالا انداخت. «یا می تونه نباشه.»
    ماسیا پیشنهاد داد: «می تونیم از هم جدا شیم.»
    پریانده گفت: «کار خطرناکیه.»
    آنها کمی دیگر در سکوت صبر کردند و بعد پریانده ناگهان گفت: «به سمت راست می ریم.» به راه افتاد و گروه به دنبالش رفتند.
    احساس بدی به ماسیا دست داده بود و هر چه جلوتر می رفتند شدیدتر می شد. سرانجام نتوانست خودش را کنترل کند و گفت: «شما هم حسش می کنین؟»
    پریانده ایستاد و گفت: «آره. از همون اول همین حس رو به این سمت داشتم و برای همین انتخابش کردم. اگه اهریمنی اینجا باشه به سمت چیزی کشیده می شه که دنبالش هستیم. شمشیرهاتون رو بکشین و آماده باشین.»
    کمی جلوتر تونل به تالاری مدور رسید که در سمت دیگر آن، سریری سنگی وجود داشت، مزین به اشکالی ظریف و پیچیده، و روی آن استخوان هایی که متعلق به جسدی باستانی بودند قرار گرفته بودند. اسکلت لباس هایی کهنه و رنگ پریده اما به وضوح گران قیمت و شاهانه به تن داشت و تاجی طلایی بر جمجمه او می درخشید. استخوان های انگشتش دور دسته عاجی شمشیری تیغه سرخ رنگ با یک و نیم ذرع طول درون نیامی نقره ای بسته شده بودند. پشت سریر یک دالان به چشم می خورد، و یکی دیگر در سمت راست سریر بود.
    پریانده از لاوین های دیگر فاصله گرفت و جلو رفت، مقابل جسد زانو زد و گفت: «در آرامش بخواب، سرورم، پادشاه اشکان.»
    از جا برخاست و بی آنکه به جسد پشت کند عقب رفت. گفت: «پدر شاه کاوه. بیست و پنج سال پیش کشته شد. در روز تولدم بین قبیله ما بود، به درخواست پدرم نامگذاریم رو اون انجام داد.»
    زلتاس برادر کوچک ارن، گفت: «تو قبیله ما چی کار می کرد؟»
    ارن با صدایی اندوهبار گفت: «فرشته ها به ما حمله کرده بودن، و دخالت اون به جنگ خاتمه داد. بعدش به جنگ سالار قبلی، اروتا، ازش دعوت کرد که چند روز به قبیله ما بیاد و اون پذیرفت. اون موقع من پنج سالم بود.»
    زلتاس گفت: «شمشیر خوبی داره. برش نمی داریم؟»
    پریانده به تندی گفت: «اگه حرفت رو تکرار کنی زبونت رو قطع می کنم.» ماسیا حتی یک لحظه شک نکرد که اگر زلتاس حرف مشابهی بزند پریانده واقعا این کار را می کند. هرگز ندیده بود جنگ سالار با آن لحن حرف بزند.
    هوای اتاق به طور ناگهانی سردتر شد. پریانده گفت: «داره می یاد.»
    قلب ماسیا در سینه اش فرو ریخت. پرسید: «چی؟»
    ارن گفت: «یه دیو.»
    پریانده گفت: «نه. دیو نمی تونه باشه. یه چیز پلیدتر و قوی تره.»
    از تونلی که در سمت راست سریر قرار داشت سایه ای خارج شد و لحظه ای بعد موجود قدم به تالار گذاشت.
    سراپا زره پوشیده بود، از شکاف کلاهخودش در جایی که قاعدتا چشم ها قرار داشتند نوری سرخ می تابید و سوراخی برای دماغ یا دهان نبود. شمشیری روی کمربندش در نیام قرار داشت.
    پریانده گفت: «یه شهسوار آشوبه.»
    ماسیا نمی دانست شهسوار آشوب چیست اما دید که رنگ از صورت ارن پرید. او گفت: «باید همه مون فرار کنیم.»
    پریانده گفت: «نه.» شمشیرش را کشید و جلو رفت. «به تونل برگردین و تا نابود نشده به هیچ وجه داخل تالار نشین. نه حتی برای کمک بهم. و اگه من رو کشت فورا فرار کنین.»
    در حالی که شمشیرش را جلو گرفته بود با قدم های آرام و سنجیده به سوی شهسوار آشوب رفت. هیولا نیز شمشیرش را کشید و به سوی جنگ سالار پیشروی کرد. آن دو در دایره ای فرضی دور هم چرخیدند. از سوی شهسوار آشوب صدایی آمد: «تو برای منی پریانده دختر اروتا. خونت رو می ریزم، و گوشتت رو می درم. بعد از تو نوبت همراهانته.» صدایش بم و گرفته بود.
    ماسیا به این فکر کرد که پریانده در برابر حریفش چقدر ضعیف می رسد. کوتاه تر و کوچک جثه تر از شهسوار آشوب بود، و بر خلاف او زره نپوشیده و ردایی نازک به تن داشت. اگر پریانده را نمی شناخت فکر نمی کرد او هیچ شانسی برای پیروزی مقابل شهسوار آشوب داشته باشد.
    پریانده جوابی نداد. شهسوار به سوی او هجوم بود، با وجود هیکل درشتش بسیار سریع بود. پریانده از مقابل ضربه او به کنار پرید و شمشیر بر سنگ فرش ها فرود آمد و آنها را در هم شکست.
    شهسوار آشوب بی معطلی شمشیرش را دوباره بالا برد و به سوی پریانده حمله کرد. لاوین از مقابل ضربه او جا خالی داد و عقب نشینی کرد. اهریمن به دنبال او می آمد.
    ارن زمزمه کرد: «فکر کنم سعی داره خسته اش کنه.»
    سرانجام پریانده از جاخالی دادن دست کشید و به سوی حریفش هجوم برد. صدای ساییده شدن فولاد روی فولاد آمد و بارانی از جرقه ها ایجاد شد. بعد از رد و بدل شدن چند ضربه پریانده توانست شمشیر شهسوار آشوب را از دستش خارج کند. شمشیر روی زمین تق تق کرد.
    شادی درون ماسیا جوشید. گفت: «الان کارش تمومه.» ولی اوضاع مطابق انتظار او پیش نرفت.
    شهسوار آشوب تیغه شمشیر پریانده را با دستان زره پوشش گرفت و آن را از وسط شکست. شیطان لحظه ای با بهت به نیمه بی استفاده شمشیرش که در دستش قرار داشت نگریست، و بعد با ضربه ای به سینه اش به عقب پرتاب شد، به زیر پای پادشاه مرده. سرش به پایه سریر برخورد کرد.
    شهسوار آشوب خم شد و شمشیرش را برداشت. جلو رفت تا کار دختر را که بی دفاع بر زمین افتاده بود را تمام کند.
    ارن گفت: «گندش بزنن.» جلو پرید و تکه سنگی از زمین برداشت، آن را به سوی شهسوار آشوب که به پشت کلاهخودش برخورد کرد و او را واداشت تا به سوی آنها برگردد. پریانده تکان نمی خورد، و از سرش خون بیرون می زد.
    شهسوار آشوب به سوی پنج لاوین به راه افتاد. ارن گفت: «من حواسش رو پرت می کنم. شما فرار کنین.»
    ماسیا غرید: «امکان نداره.» کمانش را برداشت و تیری از تیردانش بیرون کشید و آن را در کمان گذاشت و به سوی شهسوار پرتاب کرد. درست به سمت شکاف چشمانش.
    شهسوار آشوب فوری دستش را بالا آورد و تیر را درست جلوی صورت خود گرفت.
    ارن به سمت دیگر تالار دوید و سنگی از زمین برداشت و آن را به سوی شهسوار انداخت تا حواس او را پرت کند. شهسوار سرش را به سوی او چرخاند.
    و پریانده از جایش بلند شد. شمشیر پادشاه مرده در دستش بود، و صورتش از خشم سفید شده بود.
    جنگ سالار به سوی شهسوار آشوب جهید و او به موقع چرخید و شمشیرش را بالای سرش آورد تا جلوی ضربه را بگیرد. شمشیر پریانده از شمشیر او گذاشت انگار که تکه ای چوب را می برد و در کلاهخود فرو رفت و زره را تا سینه درید. از شکاف شمشیر فقط تاریکی ای بیرون می زد که نور را می بلعید.
    لحظه ای بعد تمام زره شهسوار آشوب تبدیل به غباری خاکستری رنگ شد و روی زمین فرو ریخت. پریانده با شمشیر در دستش آنجا ایستاده بود. خونی که از سرش می آمد تا چانه اش می چکید، و تیغه شمشیر در دستش مشتعل بود و به رنگ آبی می درخشید. پیشانیش پوشیده از عرق بود.
    با لحنی سرد گفت: «مگه نگفته بودم از تونل بیرون نیاین و بهم کمک نکنین؟»
    ارن سرش را پایین گرفت و گفت: «ولی نزدیک بود ...»
    پریانده با اخم گفت: «بهتره من بمیرم تا یکی از شما.»
    ماسیا گفت: «اون شمشیر ... چطور برش داشتی؟»
    زلتاس گفت: «منظورت چیه؟»
    «تمام مدتی که افتاده بود نگاهم بهش بود. اصلا پادشاه مرده رو لمس نکرد. یه لحظه چشماش رو باز کرد، و شمشیر تو دستاش بود.»
    پریانده لحظه ای ساکت ماند و متفکرانه به شمشیر نگریست. شعله اش خاموش شده بود اما تیغه اش هنوز می درخشید. گفت: «نمی دونم ... فکر کنم اون بهم دادش.»
    زلتاس با ناباوری گفت: «اون؟ منظورت چیه؟ کسی نزدیکت نبود.»
    «منظورم ... پادشاه هست.» بعد از مکث کوتاهی گفت: «بحث در این مورد فایده نداره. باید به راهمون ادامه بدیم.»
    ارن جلو آمد و گفت: «زخمت ...»
    پریانده گفت: «چیزی نیست.»
    ارن گفت: «درمانش یه لحظه طول می کشه.» به پریانده نزدیک شد و دستش را روی سر او گذاشت. چیزی زیر لب گفت و دستش درخشید. وقتی عقب برگشت دیگر خون از سر پریانده جاری نبود اما خون های خشکیده هنوز باقی مانده بودند.
    پریانده دوباره مقابل جسد زانو زد و شمشیر را با حالت احترام آمیزی به سوی او بالا برد. گفت: «به خاطر کمکتون متشکرم، سرورم. شمشیرتون ...»
    نیام از میان دستان جسد رها شد و درست کنار پریانده به زمین افتاد.
    ارن نجوا کرد: «شاید می خواد شمشیرش رو بهت بده.»
    پریانده گفت: «همینطور فکر می کنم.»
    زلتاس نجوا کرد: «مسخره است. اون فقط یه جسده.»
    ظاهرا پریانده حرف او را نشنید ولی ماسیا جواب او را داد: «خفه شو.»
    ارن با هشدار گفت: «ساکت.» و به بقیه نگریست. «حسی که داشتم باید با نابود شدن شهسوار آشوب از بین بره. ولی از بین نرفته. فقط انگار که نصف شده، و هنوز از همون سمت می یاد.»
    ماسیا سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «منم همین حس رو دارم.»
    پریانده برخاست و رو به آنها کرد. گفت: «یعنی یه شهسوار آشوب دیگه داره می یاد. یا یه موجود با قدرت مشابه.» نیشش را باز کرد. «متاسفانه این یکی خیلی خسته ام کرده. فکر نمی کنم از پس یکی دیگه بر بیام. فرار کنین.» دو کلمه آخر را جیغ زد، و به سمت دالان پشت جسد موبدشاه اشاره کرد.
    گروه مدتی دویدند، و شهسوار آشوب به دنبالشان آمد. از چند انشعاب گذشتند، پریانده هر بار گروه را به سمت راست هدایت کرد. سرانجام در تالار مدوری دیگر متوقف شد. از خستگی نفسش بند آمده بود.
    ارن گفت: «نمی تونیم همین طوری ادامه بدیم. باید باهاش بجنگیم.»
    پریانده قد راست کرد و گفت: «نمی تونیم. من خسته ام، و بقیه شما با هم حریفش نمی شین.»
    ارن گفت: «پس مجبوریم از هم جدا شیم.»
    پریانده سرش را تکان داد. گفت: «خوبه. من تنها از این سمت می رم. بقیه شما هم از یکی از دو مسیر دیگه برین.»
    ارن نگاهی به پریانده انداخت که به او فهماند ارن می داند این خود پریانده است که شهسوار آشوب به دلیل قدرت جادویی زیادش حس می کند و نه بقیه آنها را. «من از هر جایی که تو بری می یام.»
    پریانده گفت: «نه. من تنها می رم.»
    «پس من همینجا می می مونم.»
    «نمی تونی این کار رو بکنی. من جنگ سالارتم و بهت دستور می دم.»
    «و من نامزدتم. نمی تونم بهت اجازه بدم تنها بری.»
    پریانده با خشم گفت: «و هر لحظه می تونم به هم بزنمش. بعد هیچ تعهدی نداره.»
    ارن غرید: «به هر حال فرقی نداره. یا باهات می یام، یا همینجا می مونم. می تونی من رو به جرم سرپیچی از دستورت همینجا بکشی.»
    پریانده کوشید خود را آرام کند. ارن را به خوبی می شناخت و می دانست نمی توانست او را از تصمیمش منصرف کند. به اجبار تسلیم شد. «باشه. تو با من بیا. همه بقیه، از دالان سمت مخالف برین. به هیچ وجه از هم جدا نشین، و وقتی راه خروج از گورپشته رو پیدا کردین کنار اون سنگ بزرگ منتظر ما بمونین.» در دالان به جلو شتافت. ارن بی درنگ پشت سرش به راه افتاد.
    رفاعه با توجه به نقشه ای که فرطوس به او داده بود در هزارتویی از دالان ها و راهروها پیش می رفت. مشعلی در دست دست داشت که راهش را روشن می کرد، و به او روشنایی کافی برای خواندن نقشه را می داد. بعد از مدت ها راهپیمایی صدای پای دو نفر را شنید، و زنی فریاد زد: «عجله کن، از این طرف.» دو سایه به سرعت از دالانی که آن راهرو به آن ختم می شد گذشتند، اگر رفاعه چند قدم جلوتر بود حتما او را می دیدند. مسیرشان با مقصد رفاعه در یک جهت قرار داشت، و بنابراین او به سرعت قدم هایش افزود، در عین حال سعی داشت بیشتر از فاصله ای ثابت به آن دو نزدیک نشود.
    و بعد آن را حس کرد. شرارتی سرد و باستانی. هولناک تر از نیروهایی که او به خدمت گرفته بود. قبل از آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد جیغ کشید: «آشوب.» و دو نفری که به دنبالشان می رفت ایستادند و به سمت او چرخیدند.
    رفاعه به آن دو نزدیک شد، و دریافت تالار مدوری که آنها به آن رسیده بودند بن بست بود. هیچ دالانی دیگری به آن منتهی نمی شد. وحشت وجودش را فرا گرفت.
    پریانده با حس وحشت زن جلو رفت و یک دستش را بر شانه او گذاشت. گفت: «نترس. با هم از پسش بر می یایم.» رفاعه احساس کرد او سعی دارد خودش را در این مورد متقاعد کرد و هراسان نجوا کرد: «اون چیه؟»
    ارن نجوا کرد: «یه شهسوار آشوب.»
    قلب رفاعه در سینه اش فرو ریخت.
    پریانده گفت: «آرایش مثلثی بگیرین. من وسط و جلوتر از شما می ایستم. سعی کنیم محاصره اش کنیم و از سه طرف بهش ضربه بزنیم.»
    رفاعه گفت: «گفتنش آسونه.»
    پریانده به سردی گفت: «اگه می ترسی می تونی عقب وایستی. من و ارن از پسش بر می یایم.»
    گونه های رفاعه از شرم گل انداختند، و گفت: «نه این رو نمی گم.»
    پریانده با شمشیر کشیده جلو رفت و غرید: «یا می تونیم یه کار دیگه کنیم. اول من سعی می کنم باهاش درگیر شم و عقب بکشونمش. شما باهاش درگیر نشین و فرار کنین. منم دنبالتون می یام.»
    ارن جواب داد: «امکان نداره تنهات بذارم.»
    رفاعه نجوا کرد: «داره می رسه.»
    پریانده در لحظه ای که شهسوار آشوب قدم به تالار گذاشت چرخید و غرش کنان به سمت او هجوم برد.
    هرگز به شهسوار آشوب نرسید. قسمتی از دیوار با صدای مهیب شکست، و شهسوار آشوب زیر آوار دفن شد. در شکافی که در دیوار ایجاد شده بود مردی تیره پوست ایستاده بود. لباس های زرد پشمی بیابان نشین ها را به تن داشت، و ردایی سیاه به دوش انداخته بود. در یک دستش یک عصا را گرفته بود، و در دستی دیگر گویی شیشه ای که درون آن امواجی به رنگ های مختلف با هم می آمیختند و از هم جدا می شدند.
    رفاعه نفسش را در سینه حبس کرد. گفت: «شیبه بن قیس.»
    شیبه گفت: «سلام عزیزم.» قدمی به جلو گذاشت.
    پریانده گفت: «برای نجاتمون از دست شهسوار آشوب ممنون، اما نمی تونی با اون اشیا جایی بری.»
    شیبه پوزخند زد. «کی گفته من قصدی برای نجات شما داشتم؟ در واقع حتی اگه همه تون رو می کشت ککم نمی گزید. و در مورد اشیا، اونا مال منن.» به سمت دختر چرخید. «منظورم تو نبودی عزیزم.»
    ارن گامی به جلو برداشت، اما پریانده با بالا بردن دستش او را از جلو رفتن بازداشت. به سردی گفت: «خب ظاهرا قصد دادنشون رو نداری. پس ناچارم که به زور ازت بگیرم.»
    «بیا جلو و سعیت رو بکن.»
    پریانده شمشیرش را کشید و گامی به جلو برداشت، و نیرویی که از عصا شلیک شد به سینه اش اصابت کرد. پریانده لرزید و به عقب تلوتلو خورد.
    دو شلیک دیگر لازم بود تا پریانده به زمین بیفتد و شمشیر از دستش خارج شود.
    ارن با نگرانی کنار پریانده زانو زد، و دریافت او بی هوش شده است. با خشم به شیبه نگریست، شمشیر را از روی زمین برداشت، و به سوی او حمله ور شد.
    یک گوی انرژی برای به زمین انداختن او کافی بود.
    رفاعه گفت: «به نظرت زیاده روی نمی کنی؟»
    شیبه غرید: «می دونی این دختر کیه؟ همون لاوین از قبیله خشم شب که با نگهبان های خاکستری برای کشتن پدرت اومد.»
    خشمی ناگهانی در وجود رفاعه زبانه کشید، با کشیدن شمشیرش از نیام به سوی لاوین چرخید و فریادی از خشم سر داد.
    پریانده در حالت نیمه هوشیاری صفیر حرکت شمشیر را شنید و به زحمت به کناری غلتید. شمشیر به زمین برخورد کرد، و لاوین شمشیرش را برداشت و به زحمت راست ایستاد. رفاعه از گوشه چشمش متوجه حرکت شیبه شد و سرش را به سمت او چرخاند. «خودم از پسش بر می یام.»
    مرد انگار که این موضوع برایش اهمیتی ندارد شانه بالا انداخت. «هر طور میلته.» برگشت و چرخید که برود.
    پریانده دید که توده بقایای دیوار تکان خوردند و خطاب به شیبه داد زد: «مواظب باش.» او به موقع متوجه خبر شد و عقب پرید، عصا را بالا برد تا یک گوی انرژی به سمت شهسوار آشوب که در حال قد راست کردن بود پرتاب کند، و پرتابش به خطا رفت. شهسوار با بالا بردن شمشیر ترسناکش به جلو و به سمت رفاعه که از همه به او نزدیک تر بود حمله کرد.
    رفاعه با وحشت در جا خشک شد. چشمانش در چشمان شهسوار آشوب قفل شده بود، و قدرت تکان خوردن نداشت. به زحمت چشمانش را بست و منتظر ضربه مرگبار شد.
    پریانده با دیدن اینکه شهسوار آشوب به دختر حمله می کند جلو پرید و شمشیرش را به بالا تاب داد. لبه شمشیر حریفش بر پهنای شمشیر او فرود آمد. نیروی ضربه سهمگین بود، اما او موفق شد شمشیرش را در دستش حفظ کند. با تمام قدرت به جلو فشار آورد و وزنش را روی شمشیر انداخت، و شهسوار آشوب به عقب تلوتلو خورد. بلافاصله دوباره جلو آمد و ضربه ای دیگر زد که پریانده از مقابل آن کنار رفت و یک پایش را روی تیغه شمشیر حریفش گذاشت تا مانع بالا رفتن سلاح شود، و شمشیرش را به بالا تاب داد. ضربه اش دست چپ شهسوار آشوب را قطع کرد، و او از هم پاشید، غبار خاکستری رنگ بقایایش در تالار پخش شدند.
    پریانده فرصت نیافت تا از پیروزیش لذت ببرد. حس کرد جسم گردی به بین دو کتفش فشرده می شود.
    شیبه بار دیگر گویی از جنس انرژی خالص را از عصا شلیک کرد، و پریانده با فریادی از درد به جلو پرتاب شد و با صورت روی زمین فرود آمد. به زحمت روی پشتش غلتید و سعی کرد بایستد، و نتوانست.
    ارن که توانسته بود از جا برخیزد با فریادی از خشم به سمت شیبه هجوم برد، و مرد عرب به موقع عصا را بالا آورد و ضربه را مسدود کرد. آن دو در حالی که به هم فشار می آوردند چند لحظه در همان حال ماندند، و بعد رفاعه تصمیم به دخالت گرفت. چاقوی کمریش را کشید و به جلو هجوم برد. سلاح را در هوا به چرخش در آورد، و آن را در هدفش مدفون کرد.
    شیبه نگاهی به دختر انداخت. گفت: «چرا؟ من مثل دختر خودم بزرگت کردم.»
    رفاعه با خشم گفت: «دروغه. من برای تو و خانواده ات مثل برده بودم. و هر چند نشون نمی دادم، خوب می دونم با مادرم چی کار کردی.» چاقویش را از پهلوی او بیرون کشید و عقب رفت.
    زانوهای شیبه به آهستگی زیر فشار ارن خم شد، و لاوین با تمام نیرویش بیابان نشین را هل داد و به عقب انداخت. شیبه به دیوار کوبیده شد و نزدیک بود چنگش بر عصای افراسیاب را از دست بدهد، ولی آن را در آخرین لحظه حفظ کرد و ثانیه ای بعد ارن با اصابت گویی انرژی دیگری به سینه اش بیهوش افتاد.
    شیبه به رفاعه نگریست و لبخندی شوم زد. گفت: «چیزی که نمی دونی اینه، مادرت با رضایت کامل ازم خواست اون کار رو باهاش بکنم.» قهقه ای سر داد، و گوی و عصا از دستش افتادند. پیکرش روی زمین فرو ریخت. رفاعه فهمید که او مرده است.
    جلو رفت و ردا را از دوش او برداشت و روی بدن خود انداخت. بعد خم شد و گوی و عصا را برداشت.
    با قدم های آرام به سوی بدن لاوین مونث رفت. بالای سرش ایستاد و به او نگریست.
    گوی را در جیب داخلی ردا جا داد، شمشیرش را کشید و آن را بالا برد تا بر بدن دختر فرود بیاورد. دستش می لرزید، و در ذهنش به دنبال دلیلی برای کشتن پریانده می گشت.
    پریانده در کشتن پدرش دخالت داشت.
    اما این کاملا تقصیر پریانده نبود. به علاوه او کمی قبل جان رفاعه را نجات داده بود.
    و چند لحظه پیش هم رفاعه با کشتن شیبه جان او را نجات داده بود. هیچ دینی به او نداشت. نمی توانست به خود اجازه کشتن او را بدهد. ولی اگر او را همین جا رها می کرد و می رفت به معنای کشتنش نبود.
    شمشیرش را غلاف کرد و از او روی برگرداند. یک قدم برداشت و بعد اندیشید لعنتی. نمی تونم این کار رو کنم.
    برگشت و زانو زد، دستش را زیر سر پریانده گذاشت و او را به حالت نشسته در آورد. قمقمه آبش را در آورد، در آن را گشود، و در دهان پریانده کج کرد.
    دختر حریصانه آب را نوشید و بعد نالید: «ممنونم.» صدایش آن قدر ضعیف بود که رفاعه به سختی شنید چه می گوید.
    زیربغل پریانده را گرفت و دست او را دور شانه اش انداخت. به او کمک کرد که از جا برخیزد. ارن که موفق شده بود برخیزد و شمشیر پریانده را در دست داشت به کمک او آمد و زیر بغل دیگر پریانده را گرفت. آنها به سمت راهرو رفتند. پاهای پریانده روی زمین کشیده می شد.
    ماسیا شروع به دلشوره کرده بود و چندین بار خواسته بود دوباره به گورپشته برگردد، اما هر بار بقیه با صحبت او را منصرف کرده بودند. یک بار دیگر از تخته سنگی که روی آن نشسته بود برخاست، تصمیم داشت این بار به حرف هیچ کس گوش ندهد، و به سمت ورودی گورپشته به راه افتاد. زلتاس جلو دوید و راه او را سد کرد. دهانش را باز کرد که بحث با او را شروع کند، که یکی از همراهانشان گفت: «اومدن. مثل اینکه یه نفر دیگه هم همراهشونه.»
    ماسیا و زلتاس هر دو به آن سمت چرخیدند. ارن و یک انسان زیر بغل های پریانده را گرفته بودند و به او کمک می کردند که راه برود. آن سه به سمت جمع آمدند و ماسیا به جلو شتافت. انسان را کنار زد و خود به جای او زیر بغل جنگ سالار را گرفت. پریانده نالید: «خودم می تونم راه برم.» و او و ارن را عقب زد، و تلوتلو خوران خود را به سنگ رساند، و تکیه وزنش را روی آن انداخت.
    پریانده گفت: «ممنون از کمکت.»
    مخاطبش رفاعه بود، و او سر تکان داد. ردا را از شانه اش برداشت و همراه با گوی به سمت پریانده دراز کرد. گفت: «فقط به این عصا نیاز دارم.»
    پریانده لبخندی به لب آورد و گفت: «اون عصا روی ذهنت تاثیر می ذاره. وسیله خطرناکیه. تا حد ممکن ازش استفاده نکن.»
    «توصیه ات یادم می مونه.» چرخید و از آنها دور شد.
    پریانده ردا را دور خود پیچید و کنجکاوانه الیاف آن را بررسی کرد. زیر لب گفت: «رشته های قدرت خالص. فوق العاده است.»
    ارن نزدیک شد و گفت: «بهتره هر چه زودتر به راه بیفتیم.»
    پریانده با تکان سر تایید کرد. به سمت ارن رفت و گوی را در دستان او فشرد، و شمشیرش را از او پس گرفت. بعد و چاقویی را از جیب داخلی ردا بیرون کشید و به زلتاس داد. گفت: «بهتره همه اینا به دست من نباشن. بیاین بریم.» به سمت پایین تپه به راه افتاد.
    زلتاس گفت: «صبر کن، ورودی گورپشته چی؟»
    پریانده سرش را به سمت او برگرداند. گفت: «راست می گی. ممکنه یه نفر به اونجا تجاوز کنه.» به سمت سنگ بزرگ برگشت.
    ارن جلو دوید و مقابل او ایستاد. گفت: «نمی تونی این کار رو بکنی. خیلی خسته ای، و آسیب دیدی.»
    پریانده لبخندی زد و دستش را روی شانه نامزدش گذاشت. گفت: «حالم خوبه. مشکلی نیست.» بیشتر سعی داشت خودش را متقاعد کند که می تواند سنگ را به جایش برگرداند.
    از کنار ارن گذشت و به سمت سنگ رفت و زیر آن را گرفت، سعی کرد آن را در جهت مخالف بغلتاند. با فشاری زیاد به خودش موفق شد سنگ را جلو ببرد، ولی بعد از چند لحظه روی زمین ولو شد.
    ارن با نگرانی به سمت او دوید و کنارش زانو زد. «پریانده؟»
    جنگ سالار جواب داد: «خوبم.» و به سختی برخاست. با نگاهی به سنگ گفت: «یه ذره دیگه می مونده.» و قبل از اینکه ارن بتواند جلویش را بگیرد با فشار دیگری به سنگ آن را به جایش برگرداند.
    پیشروی لاوین ها به سمت مسکن قبیله شان به کندی بود. پریانده وضع مساعدی نداشت، ارن با معاینه بدن او متوجه شکستگی استخوان های کتفش و مو برداشتن بازوی چپش شد، اما او جنگ سالار اصرار داشت که حالش خوب است و نیازی به استراحت ندارد. با این حال هر چند قدم یک بار پایش می لغزید یا تلو تلو می خورد، و همچنان اجازه نمی داد کسی او را حمل کند یا حتی زیر بغلش را بگیرد.
    نزدیک غروب که آنها کمتر از نصف راه را پیموده بودند پریانده در دامنه یک تپه بار دیگر لغزید و به پایین غلت خورد. ارن مانند دفعات قبل به سمت او شتافت و به او کمک کرد بلند شود. پریانده بعد از برخاستن ارن را با فشاری ملایم از خود دور کرد و برای چندمین بار گفت: «خوبم.»
    ارن با اخم گفت: «نه، خوب نیستی. باید استراحت کنی.»
    بقیه همراهانشان خود را به آنها رساندند و موافقت خود با نظر ارن را ابراز کردند. پریانده لبخندزنان گفت: «باشه، بسیار خب. بعد از رسیدن به قبیله استراحت می کنم. چیزی نمونده. عجله کنین.» برگشت که برود.
    ارن گفت: «نه، همینجا می مونیم و استراحت می کنیم. تو خسته و مجروحی.»
    «بسیار خب. شما استراحت کنین و من جلو می رم. بعدا خودم رو بهم برسونین.»
    ارن جلو دوید و مقابل پریانده ایستاد و راهش را سد کرد. دهانش را گشود که با او بحث کند، که صفیری در هوا پیچید و یکی از لاوین ها فریادی از درد کشید. تیری در شانه راستش فرو رفته بود.
    زلتاس گفت: «فرشته ها. بهمون حمله کردن.» به اطراف نگریست. «محاصره شدیم.»
    ارن غرید: «باید آرایش دایره ای بگیریم.»
    پریانده غرید: «نه. تعدادشون زیاده. باید از هم جدا شیم و هر کدوم یه سمت بدویم. این طور حداقل چند نفرمون زنده می مونن.»
    ارن با سر تایید کرد و گفت: «باهات می یام.»
    پریانده غرید: «نه. تو با ماسیا برو. من می تونم مراقب خودم باشم.»
    ارن به چشمان او خیره شد و جرات نکرد با او بحث کند. به آرامی گفت: «بسیار خب.»
    لاوین ها از هم جدا شدند و هر کدام به سمتی دویدند.
    من ترول نیستم.

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •