هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

Hybrid View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    116
    تشکر
    185
    تشکر شده : 278 بار در 102 پست

    شرارت سپنتایی 1: مسیر سقوط

    سلام
    در خدمتتون هستم با داستان جدیدم. یه جلدش کامل شده و هر هفته یه فصل می ذارم.
    مقدمه
    سوار بی وقفه می تاخت.
    حتی برای خوابیدن یا غذا خوردن مکث نمی کرد. سلامتی خودش برایش هیچ اهمیتی نداشت. همچنین برایش مهم نبود که به حیوان فشار می آورد. فقط می خواست به مقصد برسد. دو مرکب زیر پایش از پا در آمده بودند، و این سومی بود. بعد از تلف شدن هر حیوان بارش را بر می داشت و تا اولین جایی که بتواند اسب تهیه کند بی وقفه می دوید.
    با تمام شتابش وقتی که رسید می دانست دیر شده است.
    جلوی گنبد خشتی کوچک از از مرکب پرید و بی درنگ به داخل هجوم برد. وقتش را با پیمودن پله های سنگی هدر نداد و یکباره به پایین پرید، بی آنکه زانوهایش اندکی خم شود روی زمین خاکی فرود آمد و شروع به دویدن به انتهای راهروی مقابلش کرد.
    به پیچ راهرو رسیده بود که فردی مقابل او ظاهر شد و دستانش شانه های دختر را چسبیدند و مانع حرکتش شدند. آناهید پیچ و تابی به بدن خود داد و سعی کرد از دستان رباب بیرون بیاید. جیغ کشید: «ولم کن.»
    «فایده نداره. نمی تونی کاری کنی. اون مرده. می فهمی؟ کلباد مرده.» یکباره خشمگین شد و آناهید را به عقب هل داد. او نتوانست تعادلش را حفظ کند و به زمین افتاد. تکیه داده به آرنج هایش با بهت به رباب نگریست. و بعد زن بیابان نشین جلو آمد و با دراز کردن دستش به آناهید کمک کرد که برخیزد. سیلاب اشک آغاز شد. دو زن در آغوش هم گریه می کردند. صدای هق هقشان فضا را پر کرده بود. بالاخره آناهید به خود مسلط شد و قدمی به عقب برداشت. «می خوام قبرش رو ببینم. کجاست؟»
    رباب سرش را تکان داد. «دنبالم بیا.» چرخید و در دالان روشن از نور مشعل ها جلو رفت. آناهید دنبال او به راه افتاد.
    برزو مقابل قبر زانو زده بود و به آن خیره شده بود. سه روز بود که چیزی نخورده بود. آنجا نشسته بود و به قبر زل زده بود. اصرارهای رباب برای اینکه چیزی بخورد یا بنوشد را به کلی نادیده گرفته بود. دلیلی برای ادامه زندگی نداشت. او از فرمان اربابش سرپیچی کرده و رفته بود کشورش را از چنگ مهاجمان نجات دهد. و نتوانسته بود. آشینیر سقوط کرده بود، خاندان سلطنتی آن قتل عام شده و عده بسیاری از هم وطنانش کشته شده بودند. و به شکل موجوداتی پلید با ولعی سیری ناپذیر برای گوشت انسان بازگشته بودند. از جمله آنها مادر و همسر و فرزندش بودند. سرنوشت هولناک آنها مو را بر تن برزو سیخ کرده بود، و او با دست خودش هر سه نفر آنها را از پا در آورده بود.
    به خاطر کارش از خودش متنفر بود.
    و به خاطر رها کردن کلباد.
    اگر کلباد زنده بود شاید می توانست جادویی برای بازگرداندن آنها به حال طبیعی بیابد و نجاتشان دخد.
    اکنون او همه چیزش را از دست داده بود.
    چرا باید زنده می ماند؟
    صدای جیغی در هوا پیچید و برزو حس کرد فردی به سمت او قدم بر می دارد، و می دانست رباب نیست. به نحوی حس کرد باید آناهید باشد، ولی به او نگاه نکرد تا از حدسش مطمئن شود.
    صدایی آمرانه گفت: «بلند شو. سوگواری بسه. باید به کارهامون برسیم.» حدس او درست بود. آناهید به آنجا آمده بود.
    برزو برای اولین بار در آن چند روز نگاهش را از قبر برداشت و به آناهید نگریست. گفت: «چطور می تونی این رو بگی؟ تو باهاش ارتباط خونی داشتی.» دوباره به قبر نگریست. «تمام اشک های دنیا برای اربابم کافی نیست.»
    آناهید گفت: «فکر نکن من حالم از تو بهتره.» و بازوی برزو را گرفت و با تمام قدرت کشید تا او را مجبور به ایستادن کند. برزو لحظه ای مقاومت کرد، ولی بعد تسلیم اراده دختر شد و ایستاد.
    آناهید برزو را به دنبال خود کشید و به سمت صندوقی که کنار تالار بود رفت. در آن را گشود و طوماری را بیرون آورد و باز کرد. با نگاهی به آن طومار گفت: «از پنج بحرانی که پیام هشدار داده جلوی سه تا رو گرفتیم. ارتش شیاطین، پسر سوم زروان، سعی اهوراها برای برگشتن، و در مورد موج اول آشوب موفق نشدیم. یا بهتره بگم کلباد موفق نشد.»
    رباب نالید: «تقصیر ما بود. کلباد تنهایی با اونا روبرو شد و جونش رو سر این کار گذاشت.»
    آناهید سر تکان داد: «آره. از حرفایی که در مورد مادرم زده بود و حق هم داشت ناراحت بودم. رفتم و ذهنم رو به روش بستم.»
    رباب اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت: «و من از اینکه ... اینکه حسی که بهش پیدا کرده بودم رو پس زده بود ناراحت بودم. با ارتباط ذهنی صدام کرد و گفت برم پیشش، ولی من با بی حوصلگی پرسیدم که چه اتفاق افتاده، و اون جواب نداد. چند بار دیگه پرسیدم ازش، ولی جوابی نداد. چند ساعت بعد نگران شدم و رفتم پیشش، ولی دیر بود. دیگه نمی تونستم زخم ها و مسمومیتش رو درمان کنم.» روی زمین فرو ریخت و ضجه زنان به خاک مشت کوبید.
    آناهید به آرامی به او نزدیک شد و دستی بر پشتش گذاشت. گفت: «آروم باش. شاید اگه فورا پیشش می رفتی هم نمی تونستی کاری کنی. کلباد بعد اتفاقی که برای دخترش ... مادرم ... افتاد، خرد شده بود. شاید واقعا نمی خواست زنده بمونه و برای همین جوابت رو نداد.»
    برزو گفت: «پیشگویی رو یادتونه؟ همونی که پسر سوم زروان به ما گفت.»
    رباب پرسید: «پیشگویی؟ فکر می کردم یه تهدید باشه.»
    آناهید گفت: «منم همین فکر رو می کردم. ولی الان پونزده سال گذشته، همونطور که اون می گفت، و هر سه ما تو مرگ کلباد به نوعی مقصر بودیم.»
    برزو گفت: «و من خونواده ام رو با دست خودم سلاخی کردم. همون طور که اون گفته بود.»
    رباب گفت: «یعنی ممکنه پیشگویی درست باشه؟ تا الان به سه نفر علاقه پیدا کردم، و دو نفرشون جلوی چشمم مردن.» تصویر مرگ برادرش از جلوی چشمش گذشت، و نتوانست چهره او را به طور کامل به یاد آورد. بعد نگاهش به سمت آرمین که در گوشه ای دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود رفت. مدت طولانی ای بود که پسر نوجوان را مانند فرزند خودش می دید، و آرمین هم به رباب به دید مادرش می نگریست.
    برزو گفت: «نمی تونیم بگیم. شاید تصادفی باشه. ولی از یه چیز مطمئنم. همون طور که ارباب گفت، یه پیشگویی یا حتمیه و در این صورت هر قدر سعی کنیم اتفاق می افته. یا حتمی نیست و در این صورت راحت می شه جلوش رو گرفت. دلیلی نداره خودمون رو نگرانش کنیم.»
    آناهید گفت: «منطقیه. دیگه در موردش بحث نکنیم.» به طومار نگریست. «حمله بعدی آشوب. احتمالا از شمال شرقی اتفاق می افته.»
    رباب گفت: «بهتره هر چه سریع تر هر چهار نفرمون آماده رفتن شین.»
    آناهید سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «درست نیست هر سه ما با هم باشیم. یکی باید باشه که اگه برای بقیه اتفاقی افتاد به نگهبان های خاکستری هشدار بده. من و برزو می ریم. تو همین جا مواظب برادرم باش.»
    رباب خواست اعتراض کند ولی جلوی خودش را گرفت. می دانست بحث با آناهید بیهوده است.
    برزو گفت: «بسیار خب. کی حرکت کنیم؟»
    آناهید گفت: «همین الان.»
    «باشه. اسبم همین اطرافه. فقط باید زین بشه.»
    «خوبه.»
    دو جادوگر از تالار خارج شدند و رباب را با فرزند خوانده اش آنجا تنها گذاشتند. زن صحرانشین لحظه ای به خروجی خیره ماند، بعد به سمت قبر رفت و دستی روی آن کشید. داغی اشک را روی گونه هایش حس می کرد. سرش را خم کرد و قبر را بوسید. نجوا کرد: «آروم بخواب عشق من.»
    ناگهان صدایی پاهایی را حس کرد، و تشخیص داد که شاید آناهید باشد. اما صدای فریاد آرمین هوا را پر کرد: «مادر.»
    رباب در یک لحظه متوجه شد چه شده و فورا چرخید و شمشیرش را کشید و به موقع ضربه ماه آفرید را دفع کرد. چشمانش را بالا برد و به صورت او نگریست.
    موهای ماه آفرید به رنگ نقره فام در آمده بودند و به نحوی مبهم می درخشیدند. روی گونه هایش خطوطی سرخ کشیده شده بود، و چشمانش دو حفره از تاریکی بودند. رباب به خود لرزید.
    ماه آفرید خنده ای شرورانه سر داد. «فکر نمی کردین پیداتون کنم، نه؟ دخترم با اومدن به اینجا راه رو بهم نشون داد. متاسفم که دیر رسیدم، و لذت کشتن پدرم رو از دست دادم. ولی خب، می تونم از جسدش انتقامم رو بگیرم، و بعدش نوبت توئه، به خاطر اینکه فرزندانم رو ازم دزدیدی.» رباب با تمام توانش به جلو فشار آورد و ماه آفرید چند قدم به عقب تلوتلو خورد. کلمات آخرش نامفهوم ماند.
    رباب سرش را تکان داد. «هیچ کس چیزی رو ازت ندزدیده. چیزایی که از دست دادی، خودت لیاقتشون رو نداشتی.»
    ماه آفرید جیغ زد: «پس اگه این طوره، هیچ کس نباید اون چیزا رو داشته باشه. بعد کشتن تو، نوبت آرمینه، و بعد دنبال برزو و آناهید می رم، و تو اولین فرصت کارشون رو تموم می کنم.» فریادی کشید و به جلو حمله ور شد.
    رباب چند ضربه او را به سختی دفع کرد و از میان دندان های قفل شده اش گفت: «فکر نمی کردم به این جا رسیده باشی. اینکه بخوای بچه هات رو بکشی ...»
    «کفر پدرم ذهن فرزندانم رو آلوده کرده و هیچ چیز نمی تونه پاکشون کنه. همون بهتره که بمیرن.»
    رباب سرش را تکان داد. «متاسفانه تو از اینجا زنده بیرون نمی ری.»
    «فکر کردی می تونی جلوی من رو بگیری؟ تو فقط چند سال برای یادگیری شمشیرزنی از کلباد فرصت داشتی. به هیچ وجه نمی تونی فکر کنی مهارتم در چه حده.»
    آن دو به سمت هم حمله ور شدند و جرنگ جرنگ برخورد شمشیرهایشان در هوا پیچید. آرمین با نگرانی به مبارزه آن دو نگریست، به زحمت می توانست چیزی از مبارزه تشخیص دهد، حرکات آن دو در هیچ کدام از طومارهایی که خواهرش برای یادگیری شمشیرزنی به او داده بود نبود. قلبش از نگرانی می تپید. دلش نمی خواست برای هیچ کدام از آن دو اتفاقی بیفتد.
    رباب با خشم دندان هایش را به هم فشرد. ماه آفرید حریفی سرسخت بود. از سر و روی هر دوی آنها عرق جاری بود، و به سختی نفس می کشیدند. شمشیر در دست رباب سنگین شده بود، و حرکاتش کندتر شده بود. ماه آفرید بار دیگر به سمت او یورش برد و دو ضربه وارد کرد که هر دو متوقف شد، رباب ناچار شد خم شود تا ضربه سوم از بالای سرش رد شود، و بعد شمشیر را در ساعد ماه آفرید فرو برد. صدای جیغ او در گوش هایش زنگ انداخت، آن قدر بلند که صدای افتادن شمشیر او بر زمین را نشنید. شمشیرش را بیرون آورد و ماه آفرید را با لگدی به زمین انداخت. سلاح را بالا برد تا بر بدن او فرود آورد، که فریاد «نه.» که از گلوی آرمین خارج شده بود او را بازداشت.
    آرمین خودش را به نزدیک رباب رساند و گفت: «می دونم اون فرد خوبی نیست، ولی به هر حال مادرمه.»
    رباب لحظه ای به چشمان پسرک نگریست و بعد شمشیرش را غلاف کرد. به ماه آفرید گفت: «گم شو. اگه دوباره ببینمت زنده ات نمی ذارم.» بازویش را دور شانه آرمین گذاشت و به سمت دیگر به راه افتاد.
    دو قدم برنداشته بود که داغی ای را در بین شانه هایش حس کرد. با نگاهی به پایین نوک شمشیری را دید که از شکمش بیرون زده بود، و بعد درد آمد.
    ماه آفرید شمشیر را از کمر رباب بیرون کشید و او به زمین افتاد.
    آرمین با وحشت به صحنه نگریست. از وحشت خشک شده بود. وقتی شمشیر مادرش را دید که بالا می رود بین او و رباب قرار گرفت و زانو زد. جیغ کشید: «التماس می کنم مامان. اگه ...»
    حرفش با دفن شدن تیغه شمشیر در جمجمه اش ناتمام ماند. ثانیه ای بعد جسدش با صدای تلپ افتاد.
    رباب مطمئن از مرگ خود چشمانش را بست، و خاطره ای از گذشته در ذهنش جرقه زد. صدایی سرد و کشدار که گفته بود: «تو قبل از مردن مرگ هر کسی که دوست داری رو با چشمای خودت می بینی.» بعد از آن به هیچ چیز فکر نکرد، زیرا زنده نبود.
    صدایی در ذهن ماه آفرید نجوا کرد: «کارت رو عالی انجام دادی.»
    «ممنونم سرورم.» نگاهی به جسد رباب انداخت، پیشانی او دیگر با نور فره نمی درخشید. یکی از حاملان فره از پا در آمده بود. دو تای دیگر مانده بودند.
    «به محض اینکه دو تای دیگه رو بکشی پاداشت رو می گیری. زندگی رو به شوهرت بر می گردونم و به هر دوتون جاودانگی می دم. آزاد خواهید بود در دنیایی که از آن منه راه برین و تا ابد بهش حکومت کنین.»
    من ترول نیستم.

  2. 9 کاربر از پست تانوس تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    116
    تشکر
    185
    تشکر شده : 278 بار در 102 پست

    فصل اول - پارت اول

    برزو افسار اسبش را کشید و مرکب را به توقف واداشت. آناهید کنار او متوقف شد.
    «سیاه دست.»
    برزو این نام را با خشمی زیاد به زبان آورده بود، انگار که یک فحش بود. آناهید از میزان برافروختگیش حیرت کرد.
    آناهید تکرار کرد: «سیاه دست؟» و به همراهش نگریست. جادوگر سوار بر اسب سیاهش سوار بود، و لباس های مرسوم صحرانشین ها را به تن داشت. آنجا در آن بیابان داغ پوشیدن این لباس ها کاری طبیعی بود، اما آناهید درک نمی کرد چرا در این سرزمین سرسبز و خرم هم برزو همچنان آن جامه ها را به تن دارد.
    «لقب فرطوس انوشه، حاکم فعلی ارمان.» چهره آناهید نشان دهنده عدم ادراک او بود و بنابراین برزو توضیح داد: «یه جادوگره و زمانی عضو حلقه نگهبان های خاکستری بوده. اصلا ازش خوشم نمی یاد. هیچ وقت حتی نزدیک به دوست هم نبودیم. در جنگ چند ماه قبل ارمان و برجرش، اون سپاه ارمان رو شخصا هدایت می کرد. قبل از این که به سطلنت برسه.»
    «خب؟ الان چه لزومی به اشاره بهش هست؟»
    برزو به دسته ای از سربازان که از مقابل آنها رد می شدند اشاره کرد. «جلوی اونا. و الان با پیام ذهنی ازم خواسته که باهاش ملاقات داشته باشم.»
    «خواسته اش رو قبول می کنی؟»
    «آره، اما نه به شکلی که می خواد یا انتظار داره.» بی درنگ شمشیرش را کشید و به سوی دسته سربازان شتافت.
    آناهید لحظه ای درنگ کرد، بعد وجره مهر را بیرون کشید و در نور خورشید در حال غروب بالا گرفت، فریادی سر داد که در تمام دشت پیچید، و به دنبال برزو سمت سربازان اسب تاخت.
    سربازان با نزدیک شدن دو سوار به دو گروه تقسیم شدند و هر یک به سمتی رفتند. از میان آنها فقط یک سوار با نقابی به چهره و زره چرمی بی آستین که بازوان عضلانیش از آن بیرون زده بود باقی ماند. موهای بلند خاکستریش در باد به اهتزاز در آمده بود، در یک دست شمشیری بلند با تیغه ای پهن به رنگ سبز را به دست داشت و با دست دیگر به افسار چنگ زده بود. او اسبش را به تاخت در آورد و راه آناهید و برزو که قصد حمله به سربازان او را داشتند را مسدود کرد. از اسب پیاده شد و سلاحش را در نیام فرو کرد، و با دو دست باز و حالتی دوستانه آهسته به آن دو نزدیک شد.
    آناهید از میان دندان های به هم فشرده شده اش به بزرو گفت: «همینجا وایستا. خودم باهاش حرف می زنم.» برزو فرمانبردانه اسبش را متوقف کرد و ساحره به جلو تاخت تا در چند قدمی فرطوس متوقف شود.
    سیاه دست به چشمان آناهید نگریست و سرش را اندکی خم کرد. «درود بر شما بانوی زیبا.» ممکنه به من بگین شما و همراهتون چرا به مرزهای پادشاهی برجرش قدم گذاشتین؟»
    آناهید جواب داد: «مسافرهایی هستیم که داریم از این سرزمین می گذریم.»
    «و نمی گین مقصدتون کجاست؟»
    آناهید با صدایی که از خشم می لرزید گفت: «چرا تو خودت نمی گی مقصد سپاهت کجاست و با ما چی کار داری؟» عصبانیتش بی دلیل بود. از برزو به او سرایت کرده بود.
    چشمان فرطوس زیر نقاب با سرگرمی درخشیدند. کاملا مشخص بود که سیاه دست به خوبی می داند که آناهید قصد تحریک او و یافتن بهانه ای برای درگیری را دارد، و به هیچ وجه قصد نداشت دم به این تله دهد.
    فرطوس در چند قدمی آناهید ایستاد و مقابل او تعظیم کرد. گفت: «اگه با کنجکاویم باعث ناراحتیتون شدم عذر می خوام. با دیدن شما و همراهتون راهم رو کج کردم به این امید که بهم افتخار بدین و یه شب رو در قصرم مهمون باشین. هر کمکی بکنم برای ادامه سفرتون بهتون می کنم و اطلاعاتی دارم که شاید به کارتون بیاد.» در لحن او هیچ نشانی از چاپلوسی به چشم نمی خورد. به وضوح برای آناهید احترام قابل بود و قصد درگیری نداشت. هر چند این حقیقت را ناگفته گذاشته بود که از حضور دو جادوگر متحیر بود و قصد داشت دلیل حضورشان این مسئله را دریابد.
    آناهید نفس عمیقی کشید و بیرون داد، سعی کرد بی طرفانه به قضیه بنگرد. در واقع او هیچ دلیلی برای نفرت عمیقی که به سیاه دست حس می کرد نداشت. صرفا از او خوشش نمی آمد. او فرمانده لشکر ارمان در جنگ علیه برجرش بود. خب که چه؟ کشور برجرش در شروع جنگ بی تقصیر نبود. و در مورد نفرت برزو از فرطوس، که کاملا مشخص بود باید به دلیل اتفاقاتی باشد که در گذشته بین آن دو اتفاق افتاده است، هیچ اطلاعی نداشت، و نباید زود قضاوت می کرد. تجربه اش نشان داده بود که ممکن است حتی بهترین اشخاص هم به دلیل سوتفاهم از هم متنفر شوند. و بعد چیزی از گذشته در ذهنش جرقه زد و با خود گفت که شاید سیاه دست آن قدر که او با شنیدن حرف های برزو تصور کرده بود بد نباشد. و در مورد کنجکاوی او، خب این مسئله طبیعی بود. حضور دو جادوگر که هر دو حامل فره ایزدی بودند توجه هر کسی را جلب می کرد. بنابراین از اسب پیاده شد و سرش را اندکی به سوی پادشاه خم کرد. با لحنی که سعی داشت بی احساس باشد گفت: «منم از رفتار تندم معذرت می خوام. من و همراهم خوشحال می شیم که امشب رو در قصر شما بگذرونیم.»
    برق رضایت در چشمان سیاه دست درخشید، و او گفت: «پس راه رو نشونتون می دم.» سوار اسبش شد و حیوان را با قدم هایی آهسته پیش راند. آناهید لحظه ای درنگ کرد و بعد او نیز به پشت مرکبش بازگشت.
    برزو خودش را به او رساند و پرسید: «چی می گفتین؟» اخم هایش در هم کشیده بود.
    «قرار شد امشب رو تو قصرش مهمون باشیم.» و صبر نکرد که اعتراض های برزو را بشنود. بی درنگ اسبش را به یورتمه واداشت و چند لحظه بعد با رسیدن به سیاه دست از سرعت اسبش کاست.
    چند لحظه ای طول کشید تا برزو به خود بیاید و خودش را به دو جادوگر دیگر برساند.
    حدود یک ساعت طول کشید تا سه سوار به قلعه برسند.
    قصر بنایی عظیم از جنس سنگ سیاه بود که در فاصله نیم فرسخی شهر آلانان بر فراز تپه ای مرتفع جای داشت و به نظر تسخیر ناپذیر می رسید. برزو و آناهید بعد از ورود به قلعه اسب هایشان را به مهتر تحویل دادند، سیاه دست قول داد که سر شام با آنها ملاقات می کند و اطلاعاتی که قول داده بود را در اختیارشان می گذارد، و بعد برای رسیدگی به کارهایش رفت، و یکی از خدمتکاران آناهید و برزو را به اقامتگاه آن شبشان هدایت کرد.
    اتاقی که در اختیار آن دو گذاشته شده بود نسبتا بزرگ بود، مجهز با تمام وسایلی که ممکن بود مهمانان به آن نیاز داشته باشند.
    وقتی آن دو در اتاق تنها شدند آناهید پرسید: «خب؟»
    برزو در حالی که روی زمین پوشیده از قالیچه زانو زده و محتویات کوله اش را می کاوید تکرار کرد: «خب؟»
    آناهید چرخی به چشمانش داد و گفت: «خودت منظورم رو می دونی.»
    برزو گفت: «مشکل بین فرطوس و من؟»
    آناهید با تکان سر جواب مثبت داد و روی زمین نشست و به پشتی ای با روکش ابریشم زربافت تکیه داد.
    «برادر تاریکی.»
    «برادر تاریکی چی؟»
    «فرطوس راه های تاریکی رو به نوذر نشون داد. می دیدمش که پیش استادم می یاد، و متوجه تغییرات ظاهری و رفتاری استادم می شدم و وقتی هنوز امید به برگشتش بود، کاری کرد که نگهبان ها از حلقه بندازنش بیرون. بعدش رو خودت می دونی.»
    قلب آناهید فشرده شد. به یاد مرگ پدرش افتاد، و نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. و پدربزرگش، که هرگز او را ندیده بود. پرسید: «چرا کلباد هیچ کاری نکرد؟»
    برزو خنده ای تلخ سر داد. گفت: «اون سال ها کلباد از نگهبان های دیگه فاصله گرفته بود. سرش به نجات دنیا گرم بود.»
    «هیچ کدوم باهاش ارتباط نداشتین؟ حتی تو؟ یا قباد؟»
    «اون موقع من یه کارآموز محفل بودم، ارتباط نزدیکی با کلباد نداشتم. و قباد، اون در اون چند ماه در ارمان بود.»
    چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: «و بعد، تو جنگ ارمان و برجش، اون طاعون جادویی رو در برجرش شیوع داد. همین کارش نتیجه جنگ رو به نفع ارمان تغییر داد.»
    مدتی طولانی سکوت حاکم شد. آناهید تماشا کرد که برزو چند طومار و یک کتاب را از کوله اش بیرون آورد و مشغول مطالعه آنها شد. ذهنش خالی از فکر بود و معده اش قار و قور می کرد. ناگهان از جایش برخاست و گفت: «من می رم حموم. حس می کنم خیلی خاکی شدم.» و وقتی برزو به خود زحمت جواب دادن نداد، از جایش بلند شد و بعد از برداشتن لوازم مورد نیازش از کوله به حمام رفت.
    سیاه دست به حرفش عمل کرد. کمی بعد از اینکه آناهید با بدنی مرطوب و موهایی در هم گوریده از حمام خارج شد یکی از خدمتکاران در اتاق او را زد و گفت که مامور شده است که آن دو را تا تالار ضیافت همراهی کند. برزو با لحنی نه چندان مودبانه دعوت را رد کرد، اما آناهید گرسنه تر از آن بود که حتی وقتی را برای بافتن گیسوانش هدر دهد و به دنبال خدمتکار رفت. در تالار سیاه دست با دیدن او از جایش بلند شد و آناهید را به نشستن در راس میز مستطیلی دعوت کرد، اما آناهید مودبانه رد کرد و ترجیح داد در صندلی سمت راست سیاه دست بنشیند.
    به جز سیاه دست و آناهید حدود بیست نفر دور میز نشسته بودند. آناهید آنها را به دقت شمرد و فهمید که تعداد دقیقشان بیست و دو نفر بود. یکی از آنها ردای نگهبانان خاکستری را به تن داشت، باشلقش صورتش را پوشانده بود و بنابراین آناهید نتوانست او را بشناسد. و چهار نفر با توجه پوست تیره شان از صحرانشین ها بودند، دو نفر دیگر لباس های جنگلی ها را به تن داشتند، و هفده نفر در زره افسران رده بالای ارتش ارمان بودند. آیا برجرش در تدارک جنگی دیگر بود؟ با توجه به درگیری هامور با بیابان نشین ها این مسئله بسیار محتمل به نظر می رسید، و آناهید ترجیح داد در این مورد نیندیشد. همچنین نگهبان هایی ملبس به زره و کلاهخود سیاه که فقط چشمانشان پیدا بود و نیزه هایی بلند به دست داشتند در فواصل یکسان به دیوارها تکیه داده بودند و حاضران را می پاییدند. آناهید سعی کرد حضور آنها را نادیده بگیرد.
    غذاها و نوشیدنی هایی که بر سر میز چیده شده بود متنوع و اشتها برانگیز بود. شام به آرامی و در سکوت صرف شد، و بعد از آن سیاه دست در حالی که لبخند به لب داشت مودبانه از حاضران در اتاق خواست بروند. تنها استثناها یکی از بیابان نشین ها بود که در سمت چپ او و مقابل آناهید نشسته بود، و همچنین آناهید.
    به محض خروج جمعیت از تالار لبخند از لب های سیاه دست محو شد. بیابان نشین نجوا کرد: «سرورم، یادتون که نرفته؟»
    سیاه دست پاسخ داد: «نه، یادم هست، شیبه. امشب بعد تموم شدن صحبت هام با مهمون عزیزم به خواسته ات می رسی.» و بی مقدمه رو به آناهید کرد و او را مخاطب قرار داد. «در مورد آشوب چیزی می دونین؟»
    آناهید از خود پرسید آیا سیاه دست قصد داشت از او اطلاعات بیرون بکشد. محتاطانه گفت: «نه خیلی.»
    «بزرگ ترین خطری که همه ما رو تهدید می کنه. و این خطر جلوی چشم همه هست، ولی انگار که هیچ کس نمی بیندش. حتی اومدن شهسوارهای آشوب هم باعث نشده بیشتر از چند نفر از خواب بیدار شن. سعی کردم چشمای پادشاه هامور رو به روی این خطر باز کنم، ولی نتونستم.»
    آناهید به اظهارات فرطوس اندیشید. نگرانی او واقعی بود. به راستی فکر می کرد آشوب خطری جدی است. و آناهید با او موافق بود.
    شیبه گفت: «بهترین راهکار متحد شدن با لاوین هاست. می تونین ما جرهمی ها رو متحد خودتون بدونین، و عمالیق هم دوست و متحد شمان.»
    سیاه دست نگاه تندی به او انداخت. گفت: «خوب می دونم چی توی سرته. چند بار سعی کردی این رو بهم بقبولونی. ولی من نمی تونم این کار رو بکنم. همین الان در یک قدمی یه جنگ با هامور هستم. شاید جرهم دوست ما باشه، اما بقیه قبایل نیستن. بیشتر ارتشم مشغول خوابوندن شورش های پراکنده در جنوبه. و از لاوین ها هم کمکی ساخته نیست، تا چند هفته دیگه که بهار شروع شه خودشون رو تو جنگ با فرشته ها می بینن. جنگی که مشخص نیست کدوم نژاد ازش پیروز بیرون بیاد. شاید هر دو نابود شن. آشوب با روشن کردن شعله جنگ بین اونا با یه تیر دو نشون رو می زنه. هم خاطرش از سمت شمال آسوده می شه هم حداقل یکی از دو دشمنش از پا در می یاد. و در نهایت اینه که فرماندهان نظامی دیگه با من موافق نیستن.»
    آناهید از شیبه پرسید: «لاوین ها ... می شناسیشون؟»
    ساموک گفت: «آره، اونا هم شیطانن، ولی بر خلاف شیاطین دیگه پلید نیستن. سال ها قبل دیدم که یکیشون یه سازه جادویی ای که می تونست بهش قدرت فوق تصوری بده رو به جایی برد که دست هیچ کس نتونه بهش برسه. متاسفانه مثل ما جرهمی ها در مورد اونا هم تصورات نادرستی وجود داره.»
    برای لحظه ای نگاه آناهید به چشمان شیبه افتاد و او در عمق چشمان آن مرد نفرت و بی اعتمادی را مشاهده کرد. پرسید: «از چه سازه جادویی ای حرف می زنی؟»
    به جای شیبه سیاه دست پاسخ داد: «خنجر سایه ها.»
    این کلمه آناهید را به لرزه انداخت. مطالب ترسناکی در مورد این خنجر و قدرت های شومش شنیده بود. پرسید: «و الان کجاست؟»
    سیاه دست گفت: «گورپشته های موبدشاه ها. سکان تاریکی هم اونجاست. ولی مدت زیادی اونجا نمی مونه.»
    آناهید مبهوت ماند. فرطوس برایش توضیح داد: «چند ساعت پیش یه احضارگر انتقام جو رو فرستادم به اونجا.»
    آناهید به قدری خشمگین شد که نتوانست واکنشی فوری نشان دهد، و سیاه دست با استفاده از این فرصت توضیح داد: «می دونم اون سازه ها خطرناکن، خودم هم تمایلی به داشتنشون ندارم. ولی شنیدی دشمن دشمن من دوستمه؟»
    «ربطش چیه؟»
    «آشوب با تمام نیروهای کیهانی دیگه مثل سپنتا و انگره و تاریکی و ... متضاده. اونا می تونن با هم جمع شن، ولی آشوب با هیچ کدوم نمی تونه. اینکه این سازه ها به دست کسی بیفته رو در شرایط عادی اصلا دوست ندارم، ولی آشوب زیادی قدرت گرفته و باید از هر راهی برای شکستش استفاده کرد. وجود سایه های جادوی تاریک یکی از چیزاییه که آشوب رو تضعیف می کنه.»
    آناهید سرش را به نشانه تایید تکان داد. از این کار چندان خوشش نمی آمد، ولی اگر به جای سیاه دست بود شاید همین کار را انجام می داد، و اگر پدربزرگش کلباد ناباور بود لحظه ای در این کار تردید نمی کرد. هیچ سرزنشی متوجه سیاه دست نبود. پرسید: «اون احضارگر ... از کی می خواد انتقام بگیره؟»
    «از یه نفر در بیابان. ولی مهم نیست. مهم اینه که جلوی حمله فرشتگان به لاوین ها گرفته شه. و فقط یه نفر می تونه.»
    آناهید پرسید: «اون کیه؟»
    «تو.» این حرف سیاه دست او را در بهت فرو برد قبل از اینکه فرصت اظهار نظر داشته باشد نخستینی ادامه داد: «تو حامل فره ای. مقامت از فرشته های مقرب بالاتره. و وجره مهر رو داری. مطمئنا فرشته ها ازت اطاعت می کنن. این قسما آسون کاره. قسمت سختش جلب کردن اعتماد لاوین هاست.»
    آناهید لحظه ای به خشم آمد. «داری بهم می گی که چی کار کنم؟»
    سیاه دست با آرامش گفت: «دارم نظر خودم در مورد کاری که باید انجام شه رو می گم.»
    آناهید سکوت کرد و سیاه دست بار دیگر به حرف در آمد. «تا هر وقت که شما و همراهتون بخواین می تونین در این قصر مهمونم باشین. ولی فکر می کنم بخواین همین فردا به راه بیفتین. دستور بدم تدارکات سفر رو آماده کنن؟»
    آناهید لحظه ای به فکر فرو رفت، و بعد گفت: «نه. فردا نمی ریم. اگه امکانش باشه همین الان.»
    سیاه دست سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «خدمتکارام رو می فرستم که بهتون خبر بدن.» از جا برخاست و همراه با شیبه تالار را ترک کرد.
    آناهید چند لحظه در آنجا ماند و در سکوت به حرف های سیاه دست اندیشید، بعد از جا برخاست و به اتاقی که به او داده شده بود رفت تا برزو را همچنان مشغول مطالعه ببیند. چند لحظه خیره به او ایستاد تا شاید از مطالعه دست بکشد و به او توجه کند، و وقتی ناامید شد با صدایی نسبتا بلند گفت: «همین امشب دوباره راه می افتیم. باید از یه جنگ پیشگیری کنیم.»
    برزو سرش را از طومارها بلند کرد و به او نگریست. پرسید: «چی؟ چرا؟»
    آناهید صحبتش با فرطوس را به طور کامل بازگو کرد. جادوگر با دقت به حرف های او گوش داد، و وقتی آناهید ساکت شد پرسید: «خطرناک نیست که طبق حرف های سیاه دست عمل کنیم؟ هر کاری می کنم نمی تونم به هیچ کدوم از حرفاش اعتماد کنم. و یادت باشه، الان ما نگهبان ها در خدمت هامور هستیم، و بنابراین اون دشمنمونه.»
    آناهید جواب داد: «منم مثل تو بهش اعتماد ندارم اما از یه چیزش مطمئنم. اینکه اونم می خواد آشوب از دنیای ما پاک شه.»
    شیبه بن قیس از آناهید خوشش نیامده بود. برایش سوال بود چرا اربابش وقتش را برای آن دخترک تلف می کند.
    در حالی که در راهرو به دنبال سیاه دست می رفت بی مقدمه پرسید: «چرا همه چیز رو با اون زن در میون گذاشتی؟»
    سیاه دست ناگهان ایستاد و به سوی او برگشت. شیبه فکر کرد که زیاده روی کرده و سیاه دست با او برخورد تندی می کند اما شاهزاده به آرامی گفت: «لازم بود.»
    «درک نمی کنم چرا لازم بود؟ ما می تونیم از پس آشوب بر بیایم. نیازی به کمک نوکرهای سپنتا نداریم.»
    «یه زمانی یه دژ نظامی قدرتمند بود به نام بهشت کنگ. آشوب بدون از دست دادن یه سرباز کاری کرد که اونجا ویران بشه. یه سال هم از اون موقع نمی گذره.»
    شیبه به حرف سیاه دست اندیشید. ناگهان متوجه شد اربابش به راه افتاده است. به دنبال او شتافت و چند قدم دوید تا خود را به او برساند. سیاه دست به اتاق سرپیشخدمت قصر، جنگلی ای به نام سنادی، رفت و به او دستوراتی در فراهم کردن تدارکات مورد نیاز دو جادوگر داد، و تاکید کرد که همین امشب خواسته هایش انجام شوند، و بعد راهش را در راهروهای قلعه ادامه داد. سرانجام آنها به راهروی ممنوعه ای که هیچ کس جز سیاه دست حق ورود به آنجا را نداشت قدم گذاشتند. سیاه دست بی مقدمه برگشت و به شیبه گفت: «با دادن چیزی که قول دادم بهت هیچ مشکلی ندارم. ولی دوباره ازت می خوام خوب فکر کنی. این کار به نظرت عاقلانه است؟»
    شیبه بی مکث جواب داد: «بله سرورم.»
    سیاه دست با صدایی پر از تاسف گفت: «باشه. برو به اتاق انتهای راهرو و کتاب رو بردار. هیچ چیز دیگه ای رو به هیچ وجه لمس نکن.» شیبه آنچه شنیده بود را باور نمی کرد. در حالی که صدایش از شادی می لرزید گفت: «ممنونم سرورم.»
    سیاه دست جواب داد: «ممنون نباش. دارم بهت یه طناب پوسیده می دم که باهاش بری ته چاه.» اظهارش هیچ تاثیری بر اراده شیبه نگذاشت. او با قدم های بلند و سریع در راهرو به راه افتاد که ناگهان صدایی او را در میانه راه متوقف کرد. «صبر کن، یه چیز دیگه.» شیبه با بی میلی چرخید و یک بار دیگر با سیاه دست روبرو شد.
    فرطوس گفت: «این نکته شاید روی کاری که می خوای با کتاب بکنی تاثیر داشته باشه. من امشب به اون ساحره یه دروغ گفتم.»
    ابروهای شیبه با حیرت بالا رفتند. سیاه دست گفت: «در مورد احضارگر انتقام جویی که به گورپشته های موبدشاه ها فرستادم تا خنجر سایه ها و سکان تاریکی رو به دست بیاره. من این کار رو چند روز پیش نکردم. این حرف رو زدم تا اون به این فکر نکنه که راهی برای متوقف کردن اون احضارگر هست. در حقیقت همین الان دارم می رم تا با رفاعه بنت خالد حرف بزنم و تشویقش کنم که با برداشتن اون دو سازه از گورپشته های موبدشاه ها به جرهم بره و انتقام پدرش رو از عموش بگیره.» شیبه لحظه ای خشکش زد، انتظار این را نداشت. ولی فوری متوجه شد این مسئله هیچ زیانی به برنامه های او نمی رساند. برگشت و به راهش ادامه داد.
    در انتهای راهرو بر خلاف درهای بزرگ و مجلل دو طرف کوتاه و کهنه و قدیمی و به رنگ سیاه بود و از پشت آن بوی گرد و خاک می آمد. شیبه دستش را روی دستگیره فلزی گذاشت و آن را چرخاند در کمال حیرتش دستگیره به جای اینکه سرد باشد بسیار گرم بود و کمی پوست او را سوزاند. شیبه فحشی داد و به در فشار آورد تا باز شود و به داخل اتاق قدم گذاشت.
    سیاه دست یک احمق بود که فکر کرده بود او فقط کتاب را بر می دارد. نه، او از همان آغاز قصد داشت گوی عناصر را هم به دست بیاورد. اما لحظه ای که پایش را به داخل اتاق گذاشت نظرش عوض شد. باید جام را نیز بر می داشت، و همچنین ردا را. یک اسب آماده در کنار پلکان ورودی عمارت منتظرش بود و او می توانست قبل از اینکه سیاه دست متوجه دزدیدن گنجینه های گرانبهایش شود آن قدر از قلعه دور شود که دست شاهزاده هرگز به او نرسد. و قصد نداشت هرگز به اینجا بازگردد. مقصد او گورپشته های موبدشاه بود، و بعد از آن بهشت کنگ.
    وقتی در زده شد رفاعه هنوز شامش را به پایان نرسانده بود. سیاه دست مودبانه گفت: «اجازه هست بیام داخل؟»
    رفاعه با دستپاچگی گفت: «بله سرورم. بفرمایید.» و از جایش بلند شد و به سمت در چند گام برداشت.
    سیاه دست با چهره ای متبسم داخل شد و در را به آهستگی پشت سر خودش بست. مقابل رفاعه تعظیم کرد و گفت: «بانوی من.» با ملایمت دست او را گرفت و به سمت دهانش برد و بوسید. گونه های رفاعه از شرم گل انداختند. او گفت: «لطفا این طور با من رفتار نکنین. من ...»
    سیاه دست حرف او را قطع کرد: «شما ملکه به حق جرهم هستین، و من هر کمکی از دستم بر بیاد می کنم تا غاصبی که پدرتون رو به قتل رسوند و روی تختش نشست به سزای اعمالش برسه.»
    ناامیدی به وجود رفاعه چنگ انداخت. «من نمی تونم هیچ کاری علیهش کنم. از پسش بر نمی یام.»
    «چرا از جادو کمک نمی گیرین؟»
    «منظورتون چیه؟
    « بعد از کشته شدن پدرتون سازه هایی که اون برای پیروزی ازشون استفاده می کرد همراه با جسد موبدشاه توسط لاوین ها به گورپشته ها منتقل شدن، و الان همون جا هستن. با استفاده از قدرت سکان تاریکی، خنجر سایه ها، عصای افراسیاب، و گوی عناصر می تونین انتقام پدرتون رو بگیرین.»
    رفاعه با سوظن پرسید: «از این بابت ممطئن هستین؟»
    «بله مطمئنم.»
    ناگهان آرامش و متانت در صورت سیاه دست جای خود را به خشم و نفرت داد. او سر خود را با حرکتی سریع به سمت راست چرخاند و نجوا کرد: «لعنتی. همون طور که حدس می زدم نتونسته به طمع خودش غلبه کنه.»
    رفاعه جا خورد و با لحنی محتاطانه پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»
    سیاه دست صورتش را به سمت او باز گرداند و با لحنی مودبانه و بی خیال جواب داد: «چیز مهمی نیست. یه خائن پست از اعتمادی که بهش کردم سو استفاده کرده و چیزهایی رو ازم دزدیده.» شانه هایش را بالا انداخت انگار که این مسئله برایش مهم نیست. «اهمیت زیادی نداره. به زودی تاوان کارش رو پس می ده.»
    برگشت و از اتاق خارج شد، در آستانه در لحظه ای مکث کرد و به سمت رفاعه گیج و سردرگم چرخید. گفت: «من از حضور شما در قلعه ام مفتخرم و از مصاحبت باهاتون لذت می برم، تا هر زمانی که بخواین می تونین بمونین، اما به نظرتون بهتر نیست در گرفتن انتقام پدرتون عجله کنین؟ می ترسم اتفاقی ناخواسته بیفته و فرصتش رو از دست بدین. غاصب داره زیادی قدرتمند می شه، با پیروزی هاش علیه هامور قدرت زیادی کسب کرده، و من کم کم حمایت قبایل رو از دست می دم. توصیه من اینه که همین فردا صبح عازم بشین.»
    رفاعه با تکان سرش موافقت خود را نشان داد. «همین کار رو می کنم.»
    «عالیه. دستور می دم اسب و آذوقه و هر چیزی که برای سفر لازمه رو براتون تهیه کنن. و الان اگه من رو ببخشین باید به مسئله اون خائن پست رسیدگی کنم.» مجددا تعظیم کرد، و از اتاق خارج شد.
    به محض خروج سیاه دست چهره رفاعه حالتی از نفرت و انزجار را به خود گرفت که در مدتی که سیاه دست با او حرف می زد به سختی تلاش کرده بود آن را پنهان کند. او به هیچ وجه فریب ظاهر فریبنده و چاپلوسی های سیاه دست را نخورده بود. به خوبی می دانست که سیاه دست فقط قصد دارد از او در جهت منافع خودش استفاده کند، و از نقش او در قتل پدرش آگاه بود. همچنین این را می دانست عمویش اخیرا به شدت موی دماغش شده و در صدد بر آمده بود دیگر قبایل صحرانشین را علیه او برانگیزد و به اطاعت خود در آورد. به همین دلیل سیاه دست برای نابودی او توطئه می چید. اندیشید اشکال نداره. بذار فکر کنه فریبم داده. اول انتقام پدرم رو از عموم می گیرم، بعد نوبت لاوین های قبیله خشم شب و فرشته مقرب یاگوثه، و بعد نگهبان های خاکستری. سیاه دست بمونه برای آخر کار. برزو افسار اسبش را کشید و مرکب را به توقف واداشت. آناهید کنار او متوقف شد.
    «سیاه دست.»
    برزو این نام را با خشمی زیاد به زبان آورده بود، انگار که یک فحش بود. آناهید از میزان برافروختگیش حیرت کرد.
    آناهید تکرار کرد: «سیاه دست؟» و به همراهش نگریست. جادوگر سوار بر اسب سیاهش سوار بود، و لباس های مرسوم صحرانشین ها را به تن داشت. آنجا در آن بیابان داغ پوشیدن این لباس ها کاری طبیعی بود، اما آناهید درک نمی کرد چرا در این سرزمین سرسبز و خرم هم برزو همچنان آن جامه ها را به تن دارد.
    «لقب فرطوس انوشه، حاکم فعلی ارمان.» چهره آناهید نشان دهنده عدم ادراک او بود و بنابراین برزو توضیح داد: «یه جادوگره و زمانی عضو حلقه نگهبان های خاکستری بوده. اصلا ازش خوشم نمی یاد. هیچ وقت حتی نزدیک به دوست هم نبودیم. در جنگ چند ماه قبل ارمان و برجرش، اون سپاه ارمان رو شخصا هدایت می کرد. قبل از این که به سطلنت برسه.»
    من ترول نیستم.

  4. 3 کاربر از پست تانوس تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    116
    تشکر
    185
    تشکر شده : 278 بار در 102 پست

    فصل اول - پارت دوم

    «خب؟ الان چه لزومی به اشاره بهش هست؟»
    برزو به دسته ای از سربازان که از مقابل آنها رد می شدند اشاره کرد. «جلوی اونا. و الان با پیام ذهنی ازم خواسته که باهاش ملاقات داشته باشم.»
    «خواسته اش رو قبول می کنی؟»
    «آره، اما نه به شکلی که می خواد یا انتظار داره.» بی درنگ شمشیرش را کشید و به سوی دسته سربازان شتافت.
    آناهید لحظه ای درنگ کرد، بعد وجره مهر را بیرون کشید و در نور خورشید در حال غروب بالا گرفت، فریادی سر داد که در تمام دشت پیچید، و به دنبال برزو سمت سربازان اسب تاخت.
    سربازان با نزدیک شدن دو سوار به دو گروه تقسیم شدند و هر یک به سمتی رفتند. از میان آنها فقط یک سوار با نقابی به چهره و زره چرمی بی آستین که بازوان عضلانیش از آن بیرون زده بود باقی ماند. موهای بلند خاکستریش در باد به اهتزاز در آمده بود، در یک دست شمشیری بلند با تیغه ای پهن به رنگ سبز را به دست داشت و با دست دیگر به افسار چنگ زده بود. او اسبش را به تاخت در آورد و راه آناهید و برزو که قصد حمله به سربازان او را داشتند را مسدود کرد. از اسب پیاده شد و سلاحش را در نیام فرو کرد، و با دو دست باز و حالتی دوستانه آهسته به آن دو نزدیک شد.
    آناهید از میان دندان های به هم فشرده شده اش به بزرو گفت: «همینجا وایستا. خودم باهاش حرف می زنم.» برزو فرمانبردانه اسبش را متوقف کرد و ساحره به جلو تاخت تا در چند قدمی فرطوس متوقف شود.
    سیاه دست به چشمان آناهید نگریست و سرش را اندکی خم کرد. «درود بر شما بانوی زیبا.» ممکنه به من بگین شما و همراهتون چرا به مرزهای پادشاهی برجرش قدم گذاشتین؟»
    آناهید جواب داد: «مسافرهایی هستیم که داریم از این سرزمین می گذریم.»
    «و نمی گین مقصدتون کجاست؟»
    آناهید با صدایی که از خشم می لرزید گفت: «چرا تو خودت نمی گی مقصد سپاهت کجاست و با ما چی کار داری؟» عصبانیتش بی دلیل بود. از برزو به او سرایت کرده بود.
    چشمان فرطوس زیر نقاب با سرگرمی درخشیدند. کاملا مشخص بود که سیاه دست به خوبی می داند که آناهید قصد تحریک او و یافتن بهانه ای برای درگیری را دارد، و به هیچ وجه قصد نداشت دم به این تله دهد.
    فرطوس در چند قدمی آناهید ایستاد و مقابل او تعظیم کرد. گفت: «اگه با کنجکاویم باعث ناراحتیتون شدم عذر می خوام. با دیدن شما و همراهتون راهم رو کج کردم به این امید که بهم افتخار بدین و یه شب رو در قصرم مهمون باشین. هر کمکی بکنم برای ادامه سفرتون بهتون می کنم و اطلاعاتی دارم که شاید به کارتون بیاد.» در لحن او هیچ نشانی از چاپلوسی به چشم نمی خورد. به وضوح برای آناهید احترام قابل بود و قصد درگیری نداشت. هر چند این حقیقت را ناگفته گذاشته بود که از حضور دو جادوگر متحیر بود و قصد داشت دلیل حضورشان این مسئله را دریابد.
    آناهید نفس عمیقی کشید و بیرون داد، سعی کرد بی طرفانه به قضیه بنگرد. در واقع او هیچ دلیلی برای نفرت عمیقی که به سیاه دست حس می کرد نداشت. صرفا از او خوشش نمی آمد. او فرمانده لشکر ارمان در جنگ علیه برجرش بود. خب که چه؟ کشور برجرش در شروع جنگ بی تقصیر نبود. و در مورد نفرت برزو از فرطوس، که کاملا مشخص بود باید به دلیل اتفاقاتی باشد که در گذشته بین آن دو اتفاق افتاده است، هیچ اطلاعی نداشت، و نباید زود قضاوت می کرد. تجربه اش نشان داده بود که ممکن است حتی بهترین اشخاص هم به دلیل سوتفاهم از هم متنفر شوند. و بعد چیزی از گذشته در ذهنش جرقه زد و با خود گفت که شاید سیاه دست آن قدر که او با شنیدن حرف های برزو تصور کرده بود بد نباشد. و در مورد کنجکاوی او، خب این مسئله طبیعی بود. حضور دو جادوگر که هر دو حامل فره ایزدی بودند توجه هر کسی را جلب می کرد. بنابراین از اسب پیاده شد و سرش را اندکی به سوی پادشاه خم کرد. با لحنی که سعی داشت بی احساس باشد گفت: «منم از رفتار تندم معذرت می خوام. من و همراهم خوشحال می شیم که امشب رو در قصر شما بگذرونیم.»
    برق رضایت در چشمان سیاه دست درخشید، و او گفت: «پس راه رو نشونتون می دم.» سوار اسبش شد و حیوان را با قدم هایی آهسته پیش راند. آناهید لحظه ای درنگ کرد و بعد او نیز به پشت مرکبش بازگشت.
    برزو خودش را به او رساند و پرسید: «چی می گفتین؟» اخم هایش در هم کشیده بود.
    «قرار شد امشب رو تو قصرش مهمون باشیم.» و صبر نکرد که اعتراض های برزو را بشنود. بی درنگ اسبش را به یورتمه واداشت و چند لحظه بعد با رسیدن به سیاه دست از سرعت اسبش کاست.
    چند لحظه ای طول کشید تا برزو به خود بیاید و خودش را به دو جادوگر دیگر برساند.
    حدود یک ساعت طول کشید تا سه سوار به قلعه برسند.
    قصر بنایی عظیم از جنس سنگ سیاه بود که در فاصله نیم فرسخی شهر آلانان بر فراز تپه ای مرتفع جای داشت و به نظر تسخیر ناپذیر می رسید. برزو و آناهید بعد از ورود به قلعه اسب هایشان را به مهتر تحویل دادند، سیاه دست قول داد که سر شام با آنها ملاقات می کند و اطلاعاتی که قول داده بود را در اختیارشان می گذارد، و بعد برای رسیدگی به کارهایش رفت، و یکی از خدمتکاران آناهید و برزو را به اقامتگاه آن شبشان هدایت کرد.
    اتاقی که در اختیار آن دو گذاشته شده بود نسبتا بزرگ بود، مجهز با تمام وسایلی که ممکن بود مهمانان به آن نیاز داشته باشند.
    وقتی آن دو در اتاق تنها شدند آناهید پرسید: «خب؟»
    برزو در حالی که روی زمین پوشیده از قالیچه زانو زده و محتویات کوله اش را می کاوید تکرار کرد: «خب؟»
    آناهید چرخی به چشمانش داد و گفت: «خودت منظورم رو می دونی.»
    برزو گفت: «مشکل بین فرطوس و من؟»
    آناهید با تکان سر جواب مثبت داد و روی زمین نشست و به پشتی ای با روکش ابریشم زربافت تکیه داد.
    «برادر تاریکی.»
    «برادر تاریکی چی؟»
    «فرطوس راه های تاریکی رو به نوذر نشون داد. می دیدمش که پیش استادم می یاد، و متوجه تغییرات ظاهری و رفتاری استادم می شدم و وقتی هنوز امید به برگشتش بود، کاری کرد که نگهبان ها از حلقه بندازنش بیرون. بعدش رو خودت می دونی.»
    قلب آناهید فشرده شد. به یاد مرگ پدرش افتاد، و نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. و پدربزرگش، که هرگز او را ندیده بود. پرسید: «چرا کلباد هیچ کاری نکرد؟»
    برزو خنده ای تلخ سر داد. گفت: «اون سال ها کلباد از نگهبان های دیگه فاصله گرفته بود. سرش به نجات دنیا گرم بود.»
    «هیچ کدوم باهاش ارتباط نداشتین؟ حتی تو؟ یا قباد؟»
    «اون موقع من یه کارآموز محفل بودم، ارتباط نزدیکی با کلباد نداشتم. و قباد، اون در اون چند ماه در ارمان بود.»
    چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: «و بعد، تو جنگ ارمان و برجش، اون طاعون جادویی رو در برجرش شیوع داد. همین کارش نتیجه جنگ رو به نفع ارمان تغییر داد.»
    مدتی طولانی سکوت حاکم شد. آناهید تماشا کرد که برزو چند طومار و یک کتاب را از کوله اش بیرون آورد و مشغول مطالعه آنها شد. ذهنش خالی از فکر بود و معده اش قار و قور می کرد. ناگهان از جایش برخاست و گفت: «من می رم حموم. حس می کنم خیلی خاکی شدم.» و وقتی برزو به خود زحمت جواب دادن نداد، از جایش بلند شد و بعد از برداشتن لوازم مورد نیازش از کوله به حمام رفت.
    سیاه دست به حرفش عمل کرد. کمی بعد از اینکه آناهید با بدنی مرطوب و موهایی در هم گوریده از حمام خارج شد یکی از خدمتکاران در اتاق او را زد و گفت که مامور شده است که آن دو را تا تالار ضیافت همراهی کند. برزو با لحنی نه چندان مودبانه دعوت را رد کرد، اما آناهید گرسنه تر از آن بود که حتی وقتی را برای بافتن گیسوانش هدر دهد و به دنبال خدمتکار رفت. در تالار سیاه دست با دیدن او از جایش بلند شد و آناهید را به نشستن در راس میز مستطیلی دعوت کرد، اما آناهید مودبانه رد کرد و ترجیح داد در صندلی سمت راست سیاه دست بنشیند.
    به جز سیاه دست و آناهید حدود بیست نفر دور میز نشسته بودند. آناهید آنها را به دقت شمرد و فهمید که تعداد دقیقشان بیست و دو نفر بود. یکی از آنها ردای نگهبانان خاکستری را به تن داشت، باشلقش صورتش را پوشانده بود و بنابراین آناهید نتوانست او را بشناسد. و چهار نفر با توجه پوست تیره شان از صحرانشین ها بودند، دو نفر دیگر لباس های جنگلی ها را به تن داشتند، و هفده نفر در زره افسران رده بالای ارتش ارمان بودند. آیا برجرش در تدارک جنگی دیگر بود؟ با توجه به درگیری هامور با بیابان نشین ها این مسئله بسیار محتمل به نظر می رسید، و آناهید ترجیح داد در این مورد نیندیشد. همچنین نگهبان هایی ملبس به زره و کلاهخود سیاه که فقط چشمانشان پیدا بود و نیزه هایی بلند به دست داشتند در فواصل یکسان به دیوارها تکیه داده بودند و حاضران را می پاییدند. آناهید سعی کرد حضور آنها را نادیده بگیرد.
    غذاها و نوشیدنی هایی که بر سر میز چیده شده بود متنوع و اشتها برانگیز بود. شام به آرامی و در سکوت صرف شد، و بعد از آن سیاه دست در حالی که لبخند به لب داشت مودبانه از حاضران در اتاق خواست بروند. تنها استثناها یکی از بیابان نشین ها بود که در سمت چپ او و مقابل آناهید نشسته بود، و همچنین آناهید.
    به محض خروج جمعیت از تالار لبخند از لب های سیاه دست محو شد. بیابان نشین نجوا کرد: «سرورم، یادتون که نرفته؟»
    سیاه دست پاسخ داد: «نه، یادم هست، شیبه. امشب بعد تموم شدن صحبت هام با مهمون عزیزم به خواسته ات می رسی.» و بی مقدمه رو به آناهید کرد و او را مخاطب قرار داد. «در مورد آشوب چیزی می دونین؟»
    آناهید از خود پرسید آیا سیاه دست قصد داشت از او اطلاعات بیرون بکشد. محتاطانه گفت: «نه خیلی.»
    «بزرگ ترین خطری که همه ما رو تهدید می کنه. و این خطر جلوی چشم همه هست، ولی انگار که هیچ کس نمی بیندش. حتی اومدن شهسوارهای آشوب هم باعث نشده بیشتر از چند نفر از خواب بیدار شن. سعی کردم چشمای پادشاه هامور رو به روی این خطر باز کنم، ولی نتونستم.»
    آناهید به اظهارات فرطوس اندیشید. نگرانی او واقعی بود. به راستی فکر می کرد آشوب خطری جدی است. و آناهید با او موافق بود.
    شیبه گفت: «بهترین راهکار متحد شدن با لاوین هاست. می تونین ما جرهمی ها رو متحد خودتون بدونین، و عمالیق هم دوست و متحد شمان.»
    سیاه دست نگاه تندی به او انداخت. گفت: «خوب می دونم چی توی سرته. چند بار سعی کردی این رو بهم بقبولونی. ولی من نمی تونم این کار رو بکنم. همین الان در یک قدمی یه جنگ با هامور هستم. شاید جرهم دوست ما باشه، اما بقیه قبایل نیستن. بیشتر ارتشم مشغول خوابوندن شورش های پراکنده در جنوبه. و از لاوین ها هم کمکی ساخته نیست، تا چند هفته دیگه که بهار شروع شه خودشون رو تو جنگ با فرشته ها می بینن. جنگی که مشخص نیست کدوم نژاد ازش پیروز بیرون بیاد. شاید هر دو نابود شن. آشوب با روشن کردن شعله جنگ بین اونا با یه تیر دو نشون رو می زنه. هم خاطرش از سمت شمال آسوده می شه هم حداقل یکی از دو دشمنش از پا در می یاد. و در نهایت اینه که فرماندهان نظامی دیگه با من موافق نیستن.»
    آناهید از شیبه پرسید: «لاوین ها ... می شناسیشون؟»
    ساموک گفت: «آره، اونا هم شیطانن، ولی بر خلاف شیاطین دیگه پلید نیستن. سال ها قبل دیدم که یکیشون یه سازه جادویی ای که می تونست بهش قدرت فوق تصوری بده رو به جایی برد که دست هیچ کس نتونه بهش برسه. متاسفانه مثل ما جرهمی ها در مورد اونا هم تصورات نادرستی وجود داره.»
    برای لحظه ای نگاه آناهید به چشمان شیبه افتاد و او در عمق چشمان آن مرد نفرت و بی اعتمادی را مشاهده کرد. پرسید: «از چه سازه جادویی ای حرف می زنی؟»
    به جای شیبه سیاه دست پاسخ داد: «خنجر سایه ها.»
    این کلمه آناهید را به لرزه انداخت. مطالب ترسناکی در مورد این خنجر و قدرت های شومش شنیده بود. پرسید: «و الان کجاست؟»
    سیاه دست گفت: «گورپشته های موبدشاه ها. سکان تاریکی هم اونجاست. ولی مدت زیادی اونجا نمی مونه.»
    آناهید مبهوت ماند. فرطوس برایش توضیح داد: «چند ساعت پیش یه احضارگر انتقام جو رو فرستادم به اونجا.»
    آناهید به قدری خشمگین شد که نتوانست واکنشی فوری نشان دهد، و سیاه دست با استفاده از این فرصت توضیح داد: «می دونم اون سازه ها خطرناکن، خودم هم تمایلی به داشتنشون ندارم. ولی شنیدی دشمن دشمن من دوستمه؟»
    «ربطش چیه؟»
    «آشوب با تمام نیروهای کیهانی دیگه مثل سپنتا و انگره و تاریکی و ... متضاده. اونا می تونن با هم جمع شن، ولی آشوب با هیچ کدوم نمی تونه. اینکه این سازه ها به دست کسی بیفته رو در شرایط عادی اصلا دوست ندارم، ولی آشوب زیادی قدرت گرفته و باید از هر راهی برای شکستش استفاده کرد. وجود سایه های جادوی تاریک یکی از چیزاییه که آشوب رو تضعیف می کنه.»
    آناهید سرش را به نشانه تایید تکان داد. از این کار چندان خوشش نمی آمد، ولی اگر به جای سیاه دست بود شاید همین کار را انجام می داد، و اگر پدربزرگش کلباد ناباور بود لحظه ای در این کار تردید نمی کرد. هیچ سرزنشی متوجه سیاه دست نبود. پرسید: «اون احضارگر ... از کی می خواد انتقام بگیره؟»
    «از یه نفر در بیابان. ولی مهم نیست. مهم اینه که جلوی حمله فرشتگان به لاوین ها گرفته شه. و فقط یه نفر می تونه.»
    آناهید پرسید: «اون کیه؟»
    «تو.» این حرف سیاه دست او را در بهت فرو برد قبل از اینکه فرصت اظهار نظر داشته باشد نخستینی ادامه داد: «تو حامل فره ای. مقامت از فرشته های مقرب بالاتره. و وجره مهر رو داری. مطمئنا فرشته ها ازت اطاعت می کنن. این قسما آسون کاره. قسمت سختش جلب کردن اعتماد لاوین هاست.»
    آناهید لحظه ای به خشم آمد. «داری بهم می گی که چی کار کنم؟»
    سیاه دست با آرامش گفت: «دارم نظر خودم در مورد کاری که باید انجام شه رو می گم.»
    آناهید سکوت کرد و سیاه دست بار دیگر به حرف در آمد. «تا هر وقت که شما و همراهتون بخواین می تونین در این قصر مهمونم باشین. ولی فکر می کنم بخواین همین فردا به راه بیفتین. دستور بدم تدارکات سفر رو آماده کنن؟»
    آناهید لحظه ای به فکر فرو رفت، و بعد گفت: «نه. فردا نمی ریم. اگه امکانش باشه همین الان.»
    سیاه دست سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «خدمتکارام رو می فرستم که بهتون خبر بدن.» از جا برخاست و همراه با شیبه تالار را ترک کرد.
    آناهید چند لحظه در آنجا ماند و در سکوت به حرف های سیاه دست اندیشید، بعد از جا برخاست و به اتاقی که به او داده شده بود رفت تا برزو را همچنان مشغول مطالعه ببیند. چند لحظه خیره به او ایستاد تا شاید از مطالعه دست بکشد و به او توجه کند، و وقتی ناامید شد با صدایی نسبتا بلند گفت: «همین امشب دوباره راه می افتیم. باید از یه جنگ پیشگیری کنیم.»
    برزو سرش را از طومارها بلند کرد و به او نگریست. پرسید: «چی؟ چرا؟»
    آناهید صحبتش با فرطوس را به طور کامل بازگو کرد. جادوگر با دقت به حرف های او گوش داد، و وقتی آناهید ساکت شد پرسید: «خطرناک نیست که طبق حرف های سیاه دست عمل کنیم؟ هر کاری می کنم نمی تونم به هیچ کدوم از حرفاش اعتماد کنم. و یادت باشه، الان ما نگهبان ها در خدمت هامور هستیم، و بنابراین اون دشمنمونه.»
    آناهید جواب داد: «منم مثل تو بهش اعتماد ندارم اما از یه چیزش مطمئنم. اینکه اونم می خواد آشوب از دنیای ما پاک شه.»
    شیبه بن قیس از آناهید خوشش نیامده بود. برایش سوال بود چرا اربابش وقتش را برای آن دخترک تلف می کند.
    در حالی که در راهرو به دنبال سیاه دست می رفت بی مقدمه پرسید: «چرا همه چیز رو با اون زن در میون گذاشتی؟»
    سیاه دست ناگهان ایستاد و به سوی او برگشت. شیبه فکر کرد که زیاده روی کرده و سیاه دست با او برخورد تندی می کند اما شاهزاده به آرامی گفت: «لازم بود.»
    «درک نمی کنم چرا لازم بود؟ ما می تونیم از پس آشوب بر بیایم. نیازی به کمک نوکرهای سپنتا نداریم.»
    «یه زمانی یه دژ نظامی قدرتمند بود به نام بهشت کنگ. آشوب بدون از دست دادن یه سرباز کاری کرد که اونجا ویران بشه. یه سال هم از اون موقع نمی گذره.»
    شیبه به حرف سیاه دست اندیشید. ناگهان متوجه شد اربابش به راه افتاده است. به دنبال او شتافت و چند قدم دوید تا خود را به او برساند. سیاه دست به اتاق سرپیشخدمت قصر، جنگلی ای به نام سنادی، رفت و به او دستوراتی در فراهم کردن تدارکات مورد نیاز دو جادوگر داد، و تاکید کرد که همین امشب خواسته هایش انجام شوند، و بعد راهش را در راهروهای قلعه ادامه داد. سرانجام آنها به راهروی ممنوعه ای که هیچ کس جز سیاه دست حق ورود به آنجا را نداشت قدم گذاشتند. سیاه دست بی مقدمه برگشت و به شیبه گفت: «با دادن چیزی که قول دادم بهت هیچ مشکلی ندارم. ولی دوباره ازت می خوام خوب فکر کنی. این کار به نظرت عاقلانه است؟»
    شیبه بی مکث جواب داد: «بله سرورم.»
    سیاه دست با صدایی پر از تاسف گفت: «باشه. برو به اتاق انتهای راهرو و کتاب رو بردار. هیچ چیز دیگه ای رو به هیچ وجه لمس نکن.» شیبه آنچه شنیده بود را باور نمی کرد. در حالی که صدایش از شادی می لرزید گفت: «ممنونم سرورم.»
    سیاه دست جواب داد: «ممنون نباش. دارم بهت یه طناب پوسیده می دم که باهاش بری ته چاه.» اظهارش هیچ تاثیری بر اراده شیبه نگذاشت. او با قدم های بلند و سریع در راهرو به راه افتاد که ناگهان صدایی او را در میانه راه متوقف کرد. «صبر کن، یه چیز دیگه.» شیبه با بی میلی چرخید و یک بار دیگر با سیاه دست روبرو شد.
    فرطوس گفت: «این نکته شاید روی کاری که می خوای با کتاب بکنی تاثیر داشته باشه. من امشب به اون ساحره یه دروغ گفتم.»
    ابروهای شیبه با حیرت بالا رفتند. سیاه دست گفت: «در مورد احضارگر انتقام جویی که به گورپشته های موبدشاه ها فرستادم تا خنجر سایه ها و سکان تاریکی رو به دست بیاره. من این کار رو چند روز پیش نکردم. این حرف رو زدم تا اون به این فکر نکنه که راهی برای متوقف کردن اون احضارگر هست. در حقیقت همین الان دارم می رم تا با رفاعه بنت خالد حرف بزنم و تشویقش کنم که با برداشتن اون دو سازه از گورپشته های موبدشاه ها به جرهم بره و انتقام پدرش رو از عموش بگیره.» شیبه لحظه ای خشکش زد، انتظار این را نداشت. ولی فوری متوجه شد این مسئله هیچ زیانی به برنامه های او نمی رساند. برگشت و به راهش ادامه داد.
    در انتهای راهرو بر خلاف درهای بزرگ و مجلل دو طرف کوتاه و کهنه و قدیمی و به رنگ سیاه بود و از پشت آن بوی گرد و خاک می آمد. شیبه دستش را روی دستگیره فلزی گذاشت و آن را چرخاند در کمال حیرتش دستگیره به جای اینکه سرد باشد بسیار گرم بود و کمی پوست او را سوزاند. شیبه فحشی داد و به در فشار آورد تا باز شود و به داخل اتاق قدم گذاشت.
    سیاه دست یک احمق بود که فکر کرده بود او فقط کتاب را بر می دارد. نه، او از همان آغاز قصد داشت گوی عناصر را هم به دست بیاورد. اما لحظه ای که پایش را به داخل اتاق گذاشت نظرش عوض شد. باید جام را نیز بر می داشت، و همچنین ردا را. یک اسب آماده در کنار پلکان ورودی عمارت منتظرش بود و او می توانست قبل از اینکه سیاه دست متوجه دزدیدن گنجینه های گرانبهایش شود آن قدر از قلعه دور شود که دست شاهزاده هرگز به او نرسد. و قصد نداشت هرگز به اینجا بازگردد. مقصد او گورپشته های موبدشاه بود، و بعد از آن بهشت کنگ.
    وقتی در زده شد رفاعه هنوز شامش را به پایان نرسانده بود. سیاه دست مودبانه گفت: «اجازه هست بیام داخل؟»
    رفاعه با دستپاچگی گفت: «بله سرورم. بفرمایید.» و از جایش بلند شد و به سمت در چند گام برداشت.
    سیاه دست با چهره ای متبسم داخل شد و در را به آهستگی پشت سر خودش بست. مقابل رفاعه تعظیم کرد و گفت: «بانوی من.» با ملایمت دست او را گرفت و به سمت دهانش برد و بوسید. گونه های رفاعه از شرم گل انداختند. او گفت: «لطفا این طور با من رفتار نکنین. من ...»
    سیاه دست حرف او را قطع کرد: «شما ملکه به حق جرهم هستین، و من هر کمکی از دستم بر بیاد می کنم تا غاصبی که پدرتون رو به قتل رسوند و روی تختش نشست به سزای اعمالش برسه.»
    ناامیدی به وجود رفاعه چنگ انداخت. «من نمی تونم هیچ کاری علیهش کنم. از پسش بر نمی یام.»
    «چرا از جادو کمک نمی گیرین؟»
    «منظورتون چیه؟
    « بعد از کشته شدن پدرتون سازه هایی که اون برای پیروزی ازشون استفاده می کرد همراه با جسد موبدشاه توسط لاوین ها به گورپشته ها منتقل شدن، و الان همون جا هستن. با استفاده از قدرت سکان تاریکی، خنجر سایه ها، عصای افراسیاب، و گوی عناصر می تونین انتقام پدرتون رو بگیرین.»
    رفاعه با سوظن پرسید: «از این بابت ممطئن هستین؟»
    «بله مطمئنم.»
    ناگهان آرامش و متانت در صورت سیاه دست جای خود را به خشم و نفرت داد. او سر خود را با حرکتی سریع به سمت راست چرخاند و نجوا کرد: «لعنتی. همون طور که حدس می زدم نتونسته به طمع خودش غلبه کنه.»
    رفاعه جا خورد و با لحنی محتاطانه پرسید: «مشکلی پیش اومده؟»
    سیاه دست صورتش را به سمت او باز گرداند و با لحنی مودبانه و بی خیال جواب داد: «چیز مهمی نیست. یه خائن پست از اعتمادی که بهش کردم سو استفاده کرده و چیزهایی رو ازم دزدیده.» شانه هایش را بالا انداخت انگار که این مسئله برایش مهم نیست. «اهمیت زیادی نداره. به زودی تاوان کارش رو پس می ده.»
    برگشت و از اتاق خارج شد، در آستانه در لحظه ای مکث کرد و به سمت رفاعه گیج و سردرگم چرخید. گفت: «من از حضور شما در قلعه ام مفتخرم و از مصاحبت باهاتون لذت می برم، تا هر زمانی که بخواین می تونین بمونین، اما به نظرتون بهتر نیست در گرفتن انتقام پدرتون عجله کنین؟ می ترسم اتفاقی ناخواسته بیفته و فرصتش رو از دست بدین. غاصب داره زیادی قدرتمند می شه، با پیروزی هاش علیه هامور قدرت زیادی کسب کرده، و من کم کم حمایت قبایل رو از دست می دم. توصیه من اینه که همین فردا صبح عازم بشین.»
    رفاعه با تکان سرش موافقت خود را نشان داد. «همین کار رو می کنم.»
    «عالیه. دستور می دم اسب و آذوقه و هر چیزی که برای سفر لازمه رو براتون تهیه کنن. و الان اگه من رو ببخشین باید به مسئله اون خائن پست رسیدگی کنم.» مجددا تعظیم کرد، و از اتاق خارج شد.
    به محض خروج سیاه دست چهره رفاعه حالتی از نفرت و انزجار را به خود گرفت که در مدتی که سیاه دست با او حرف می زد به سختی تلاش کرده بود آن را پنهان کند. او به هیچ وجه فریب ظاهر فریبنده و چاپلوسی های سیاه دست را نخورده بود. به خوبی می دانست که سیاه دست فقط قصد دارد از او در جهت منافع خودش استفاده کند، و از نقش او در قتل پدرش آگاه بود. همچنین این را می دانست عمویش اخیرا به شدت موی دماغش شده و در صدد بر آمده بود دیگر قبایل صحرانشین را علیه او برانگیزد و به اطاعت خود در آورد. به همین دلیل سیاه دست برای نابودی او توطئه می چید. اندیشید اشکال نداره. بذار فکر کنه فریبم داده. اول انتقام پدرم رو از عموم می گیرم، بعد نوبت لاوین های قبیله خشم شب و فرشته مقرب یاگوثه، و بعد نگهبان های خاکستری. سیاه دست بمونه برای آخر کار.
    من ترول نیستم.

  6. 2 کاربر از پست تانوس تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    246
    تشکر
    1,975
    تشکر شده : 831 بار در 331 پست
    سلام آقا خوبی؟
    والا داستانه خوب بود. چیز جالبی بود و جذبم کرد و تا تهش رو خوندم. چیزه دوتا پستت یه پارته ها! اشتباه فرستادی.
    یه غلط نگارشی داشت اینه که یه چندجا لوکیشن رو عوض کردی و خب هیچ اینتر و اینا هم نزدی که مشخص شه رفتی یه جا دیگه ازون صحنه. شخصیتات هم بد نبودن. به نظرم یکم وقایع رو دور تند بون. یعنی خب یه جاهایی واقعا میتوسنت دیالوگا اضافه شه و خب صحنه یذره بیشتر طول بکشه و همه چی انقدر ساده نگذره. داستان یه ذره مبهم بود و همینجور زرت زرت کاراکتر مینداختی و بدون هیچ توضیحی که طرف چیه کیه نقشش چیه واینا. یه حرکت بدی که زدی اینه که همه چی رو خیلی ساده تموم میکردی و خب رسما کاراکترات ابله بودن دی: یعنی یارو سیاه دسته رفت پیش ملکه بعد فاز این بود که: به به چه هوای خوبی. جون میده بریم انتقام بگیریم:)) به نظرم اونجا اگه یذره زبون بازی سیاه دست رو زیاد میکردی داستان خیلی جذاب تر میشد.
    خلاصه که بقیه نقدامو میذارم واسه جلسه:) منتظر ادامشم.



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  8. 2 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  9. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    116
    تشکر
    185
    تشکر شده : 278 بار در 102 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    خلاصه که بقیه نقدامو میذارم واسه جلسه:) منتظر ادامشم.
    امممم نمی شه بقیه نقدهات رو همینجا بگی؟ من به هیچ وجه جلسه نمی یام.
    ادامه اش رو هم نمی ذارم تا به میزان دلخواه نقد بگیرم برای همین فصل.
    من ترول نیستم.

  10. #6
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    218
    تشکر
    1,629
    تشکر شده : 1,331 بار در 266 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط تانوس نمایش پست ها
    «فایده نداره. نمی تونی کاری کنی. اون مرده. می فهمی؟ کلباد مرده.» یکباره خشمگین شد و آناهید را به عقب هل داد. او نتوانست تعادلش را حفظ کند و به زمین افتاد. تکیه داده به آرنج هایش با بهت به رباب نگریست. و بعد زن بیابان نشین جلو آمد و با دراز کردن دستش به آناهید کمک کرد که برخیزد. سیلاب اشک آغاز شد. دو زن در آغوش هم گریه می کردند. صدای هق هقشان فضا را پر کرده بود. بالاخره آناهید به خود مسلط شد و قدمی به عقب برداشت. «می خوام قبرش رو ببینم. کجاست؟»
    رباب سرش را تکان داد. «دنبالم بیا.» چرخید و در دالان روشن از نور مشعل ها جلو رفت. آناهید دنبال او به راه افتاد.
    برزو مقابل قبر زانو زده بود و به آن خیره شده بود. سه روز بود که چیزی نخورده بود. آنجا نشسته بود و به قبر زل زده بود. اصرارهای رباب برای اینکه چیزی بخورد یا بنوشد را به کلی نادیده گرفته بود. دلیلی برای ادامه زندگی نداشت. او از فرمان اربابش سرپیچی کرده و رفته بود کشورش را از چنگ مهاجمان نجات دهد. و نتوانسته بود. آشینیر سقوط کرده بود، خاندان سلطنتی آن قتل عام شده و عده بسیاری از هم وطنانش کشته شده بودند. و به شکل موجوداتی پلید با ولعی سیری ناپذیر برای گوشت انسان بازگشته بودند. از جمله آنها مادر و همسر و فرزندش بودند. سرنوشت هولناک آنها مو را بر تن برزو سیخ کرده بود، و او با دست خودش هر سه نفر آنها را از پا در آورده بود.
    به خاطر کارش از خودش متنفر بود.
    و به خاطر رها کردن کلباد.
    اگر کلباد زنده بود شاید می توانست جادویی برای بازگرداندن آنها به حال طبیعی بیابد و نجاتشان دخد.
    اکنون او همه چیزش را از دست داده بود.
    چرا باید زنده می ماند؟
    یه موسیقی حماسی مستعملی تو نوشته هست که من حالا نمی‌دونم تحت تاثیر آرمان آرینه یا نه. ولی جمله‌ها جذابیت ادبی ندارن(که این مهم نیست) ولی من کششی در جهت قصه‌گویی و روایت‌گری هم نمی‌بینم(این مهمه).
    اینجا مثلا راوی داره سعی می‌کنه با لحن تیتراژ فیلم(اگر کلباد زنده بود فیلان) در مورد کلباد اطلاعات بده، حال که اصلا تو اون مقطع هنوز داستان اون انرژیه رو نداره که من به کلباد اهمیت بدم.

    من بدون رودربابیستی باید بگم به نظر شخص من این مدل داستان رو می‌دونم ریشه‌ش از کجاس. یعنی مدل دیالوگا و پیشروی داستان دقیقا طبق الگوی ملودرامای عامه پسند ایرانی(امثال فهمیه رحیمی و م.مودب پور و فتانه جوادی و ...) پیش میره. یعنی کم‌ترین اهمیتی به تکنیک‌های قصه‌گویی و رمان به معنای مدرن(حتی به معنای قرن هیجده نوزدهی) نمیده. این باعث میشه که بشه همون "بامداد خمار" و "پریچهر" "رکسانا" و "بازگشت به خوشبختی" منتهی در ستینگ شبه‌ژانری. این باعث میشه که من مردد باشم که این مدل داستان‌نویسی چه جامعه‌ی مخاطبی داره. یعنی مثل بامداد خمار و امثالهم زنان خانه‌دار و دخترای مقطع راهنمایی رو جذب خودش می‌کنه؟ چون بعید می‌دونم مخاطبی که داستان با کیفیت ژانری خونده یه همچین ایده‌های دستمالی شده‌ای رو واقعا دوست داشته باشه. برای من نوعی خوندن همچین داستانی به شدت خسته‌کننده‌س و عین شکنجه.

    البته دوستان دیگه هم خیلی خوبه نظرشون رو بگن چون بحثای خوبی در این رابطه میشه کرد ولی من در کل خیلی خوشحالم که می‌نویسی و به نظرم ادبیات آلترنیت(ژانری و ...) در کل شدیدا نیاز به شنیدن صداهای متفاوت داره و چه بسا که شما یکی از همون صداهای متفاوت بشی برای بنده.

  11. 3 کاربر از پست Ghost of Idrom تشکر کرده‌اند .


  12. #7
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    21st November 2014
    نوشته ها
    309
    تشکر
    1,096
    تشکر شده : 1,205 بار در 331 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط Ghost of Idrom نمایش پست ها
    یه موسیقی حماسی مستعملی تو نوشته هست که من حالا نمی‌دونم تحت تاثیر آرمان آرینه یا نه. ولی جمله‌ها جذابیت ادبی ندارن(که این مهم نیست) ولی من کششی در جهت قصه‌گویی و روایت‌گری هم نمی‌بینم(این مهمه).
    اینجا مثلا راوی داره سعی می‌کنه با لحن تیتراژ فیلم(اگر کلباد زنده بود فیلان) در مورد کلباد اطلاعات بده، حال که اصلا تو اون مقطع هنوز داستان اون انرژیه رو نداره که من به کلباد اهمیت بدم.
    :)))))
    اطلاعات دهی خوب داریم و اطلاعات دهی بد. بعضی موقعا با وجود لحن حماسی و اطلاعات دهی یکدفعه ای، داستانه به دل می شینه. مثلا خاطرم هست یه فیلم قبل انقلاب دیدم به اسم کوسه ی جنوب. اول فیلم صدای راوی داستان میگفت که فلانی، پسری شجاع و بامرام بود که نمیتوانست بدون دوستانش زنده بماند... او آنقدر شیفته ی دوستانش بود که حتی بهمان.
    توی دیدن این فیلم با وجودی که من هارهار به تکنیک عهد دقیانوسی فیلم برای پرده گشایی از شخصیت هاش خندیدم، چون داستانه بیننده رو با خودش همراه می کرد، اصلا از این قضیه ش دلگیر نشدم. انگار یکی خودمونی داره می گه واکر، این پسربچهه رو می بینی، این اسمش غضنفره، بعدا آدم باحالی می شه. تو فقط صبر کن. آها، این سکانس این یارو دیگه بزرگ شده و میخواد با خواهر یکی از دوستای بچگی ش ازدواج کنه. خیلی هم آدم شجاعیه.

    و خب خیلی خیلی سخته به نظرم که همچین تکنیکی رو بشه یه جوری در آورد که خواننده از نویسنده بدش نیاد و حس نکنه نویسنده مثل گداها دستش رو کرده تو شیشه ماشین و داره میگه آبنبات می خواید؟ دونه ای هزار تومنه، مارکش فلانه، شکلات و قهوه و کاکائو داره توش. سال ساختش بیست سال پیشه. خیلی هم آبنبات شجاعیه مثلا.
    من صرفا تو این فیلم یه نمونه ی موفقش رو دیدم. و خب موفقیتش خیلی وابسته به این بود که داستان فسیل بود و آدم خود به خود بهش عخی می شد. تو کارای امروزی به نظرم همچین تکنیکی به دل نمی شینه. از جمله این داستان تانوس که چکیده ی زندگینامه ی شخصیت رو به صورت پکیج هزار کیلوگرمی تو صورت خواننده پرتاب میکنه و موضع فرضی نویسنده اینه که همین قدر عمق کافیه. زندگینامه دادم بهتون. دیگه چی میخواین.
    اگه این اطلاعات خرده خرده ارائه می شد یا حداقل مود نثر از حالت حماسی در میومد به نظرم چیز خوندنی تری می شد.

    .No man can surpass his own time, for the spirit of his time is also his own spirit
    Hegel
    تو وبلاگم مشتاقانه منتظر نظراتون هستم:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

  13. 6 کاربر از پست walker تشکر کرده‌اند .


  14. #8
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    116
    تشکر
    185
    تشکر شده : 278 بار در 102 پست

    فصل دوم

    فرشتگان موجوداتی انسان وار با جوهره وجودی ای از جنس نور بودند. سپنتا مینو آنها را خلق کرده بود و همه آنها سر به فرمان او داشتند. اگر بدن هایی که جوهره وجودشان را در خود نگاه می داشت آسیب شدید می دید یا نابود می شد جوهره وجودیشان به همان نور جاودانه ای که از آن آمده بود باز می گشت و بعد از مدتی دوباره به جهان مادی وارد می شد، با بدن فیزیکی متفاوت. ولی حافظه های قبلی را از دست می داد.
    جهان زادگاه فرشتگان پردیس بود، و دشمن اصلی آنها انگره مینو و شیاطینش بودند که به دسته های گوناگون تقسیم می شدند و اکثرشان در جهان هاویه اقامت داشتند. تنها وجه اشتراک همه آنها جوهره وجودی آتش بود. جنگ انگره و سپنتا هزاران هزار سال به طول انجامیده و به جهان های دیگر نیز کشیده شده بود.
    وقتی دسته ای از فرشتگان دستور گرفتند که برای مقابله با نژادی از شیاطین به نام لاوین به جهانی به نام خونیرث بروند پنج نفر از رده فرشتگان مقرب به عنوان رهبر آنها مشخص شدند. آنها یاگوث، مکالی، ندورا، خامون، و ثاث نام داشتند. یاگوث و مکالی و ثاث مذکر و دو نفر دیگر مونث بودند.
    فرشتگان با ورود به خونیرث در سرزمینی نزدیک به لاوین ها دو شهر بزرگ به نام های کرنتی، زیسا، و آرتوم و تعداد زیادی شهر کوچک تر و تعداد بیشتری دهکده بنا کردند و در آنها ساکن شدند. نبرد آنها با قبایل شیاطین قرن ها به طول انجامید. گذشته از اینکه فرشتگان مقرب عمر زیادی کرده بودند و به همین دلیل گذر زمان را کمتر حس می کردند و در انجام کارها عجله ای نداشتند، حکومتی انسانی به نام پادشاهی موبدشاهان در مجاورت دو نژاد همواره در جنگ هایشان مداخله می کرد و به آنها فیصله می داد. اما پانزده سال قبل آخرین موبدشاه کشته شده و پایتختش دژ بهشت کنگ متروکه شده بود. اکنون مانع بزرگ فرشتگان برای نابود کردن نسل لاوین ها از بین رفته بود.
    اما فرشتگان دلایل دیگری داشتند که اراده آنها برای نابود کردن لاوین ها را سست کند. آنها خودشان را برترین خادمان سپنتا مینو می دانستند. ولی در خونیرث متوجه شده بودند که نسلی قدیمی تر از آنها به نام اهورایان هستند که شش تن از آنها امشاسپند خوانده می شوند و مقامی بسیار بالاتر از فرشتگان مقرب دارند و سایر آنها هم کمی بالاتر از فرشتگان مقرب هستند. به دلیل غرور ذاتیشان برایشان سخت بود که برای اجرای فرامین کسی خود را به زحمت بندازند که کسانی که هیچ کاری برایش نمی کردند را از آنها برتر می دانست. و همچنین با اقامت طولانی مدت در زمین تغییر کرده بودند، خاکی تر و مادی تر شده و وفاداریشان به سپنتا کمتر شده بود. با این وجود فرشتگان همچنان در تدارک نبرد نهایی علیه لاوین ها بودند، هر چند با شتاب نه چندان زیاد. عده ای از آنها با از یاد بردن ماموریت اصلیشان از دشمنی با لاوین ها دست کشیده و به جای آنها نیرویی کیهانی به نام آشوب را، که به تازگی پا به خونیرث گذاشته بود، را تهدید تلقی می کردند. حتی یاگوث، کهنسال ترین، و خردمندترین، و دوست داشتنی ترین فرشتگان مقرب نیز به این عده پیوسته بود. با این حال نبرد نهایی فرشتگان علیه لاوین ها حتمی و قریب الوقوع بود. همه فرشتگان مقرب جز یاگوث که به سفری دور رفته بود، به دعوت بانو ندورا، در شهر کرنتی جمع شده بودند تا در جلسه ای سری در مورد نبرد نهایی با لاوین ها تصمیم بگیرند.
    ندورا بر بلندترین صندلی که در راس میز مستطیل شکل در اتاق شورا قرار داشت نشسته بود، صندلی ای که به یاگوث تعلق داشت، به پشتی صندلی تکیه داده، و با چشمان درشتش به در خیره شده بود. موهای نقره ای بلندش که تا پشت زانویش می رسیدند در نور مشعل های روی دیوارهای مرمری اتاق مدور می درخشیدند. ردای ابریشمی سرخ بی آستینی که به تن داشت همراه با گردنبند زرینی که از گردن آویخته بود زیبایی الهی او را صد چندان کرده بود. بی صبرانه منتظر ورود بقیه بود، و در عین حال نگران اینکه آنها با دیدن او بر جای یاگوث چه عکس العملی نشان می دهند.
    مدت زیادی طول نکشید که سه فرشته مقرب دیگر نیز آمدند. ابتدا مکالی، مردی درشت هیکل با قدی بلند، مو و ریش و سیبیل و ابروهایی به سرخی آتش، دماغی عقابی و چهره ای عبوس. زخمی که بر گونه چپش بود حالتی وحشیانه به صورتش می داد. او ردای تمام سیاه همیشگیش را به تن داشت. مکالی اگر با دیدن ندورا بر جای یاگوث تعجب کرده بود هیچ چیزی بروز نداد و روی اولین صندلی در سمت راست میز جای گرفت.
    بعد از او خامون آمد، جوان ترین در میان شورای پنج نفره، زنی با قدی بلندتر از ندورا اما کمی کوتاه تر از مکالی که ردایی سبز و قهوه ای پوشیده بود و دو چاقوی بلند به کمربندش بسته شده بود. باشلق ردایش سایه ای بر صورتش انداخته و آن را غیرقابل تشخیص کرده بود. بنابراین ندورا نمی توانست حس او از دیدن اینکه بر جای یاگوث نشسته بود را بفهمد. خامون بعد از نشستن پشت صندلی مقابل مکالی، باشلق را از سر خود کشید و موهای بلند طلاییش که تا شانه اش می رسیدند بیرون ریخته شدند. با حالتی بشاش گفت: «یاگوث و ثاث نرسیدن؟»
    ندورا دهانش را گشود تا جواب او را بدهد، اما قبل از اینکه صدایی از دهانش خارج شود در اتاق برای سومین بار باز شد و ثاث داخل شد. او مردی قدکوتاه با پوست تیره و سری کچل و بدون ریش بود و ابروها و سیبیلی خاکستری داشت. ردای او همرنگ پوستش بود. ثاث خیره به ندورا و نگاهی کرد و با رگه هایی مشهود از تعجب در صدایش گفت: «اونجا جای یاگوثه.» و بعد بی آنکه منتظر جوابی از سوی او باشد روی صندلی سمت چپ مکالی نشست.
    ندورا صندلیش را عقب کشید و از جایش برخاست. با صدای آرام و یک نواختش گفت: «حتما براتون سواله که چرا سر جای یاگوث نشستم.» و به چهره سه فرشته دیگر نگریست. هیچ یک از آنها پاسخی ندادند. بعد از چند لحظه سکوت، ندورا ادامه داد: «دلیل کارم اینه که یاگوث خائن شده.» بار دیگر صورت همتایانش را کاوید. صورت هیچ کدام از آنها چیزی را لو نمی داد. «یاگوث بین ما پنج نفر خردمندترین و محترم ترین بود و از زمانی که به این دنیا اومدیم رهبری ما رو به دست داشت. دانش و فرزانگی اون ما رو از میان خطرات زیادی رد کرده و به اینجا رسونده. اما اخیرا اون فاسد شده. در طول این سال ها آتش انگره به نور سپنتایی وجودش رخنه کرده و از اون موجودی ناسپاس به سپنتای کبیر ساخته. اون جنگ نهایی با شیاطین رو که سال ها قبل موقعیت مناسب براش فراهم شد به بهانه های مختلف پونزده سال به تاخیر انداخته و الان پاش رو از این فراتر گذاشته و به سرزمین های جنوبی تر رفته تا با لاوین ها گفتگو کنه و باهاشون متحد شه.»
    ثاث دو دستش را بر میز آبنوسی کوبید و فریاد زد: «لعنتی.» و به ندورا نگریست. «اگه اینطور که می گی باشه اول باید خون اون لعنتی رو بریزیم و بعد به لاوین ها بپردازیم.»
    ندورا لبخندی به لب آورد و گفت: «آروم باش. قطعا همینطوره و یاگوث به ما و سپنتا خیانت کرده، ولی این مسئله اولویت ما نیست. مسائل خیلی مهم تری از یه فرشته مرتد هست. اول اینکه به جای یاگوث یه رهبر جدید مورد نیازه تا ما رو در نبرد نهایی علیه لاوین ها هدایت کنه. و من با توجه به اینکه بعد از یاگوث مسن ترین فرد در این جمع محسوب می شم خودم رو برای این مقام پیشنهاد می کنم. نظر شما عزیزان چیه؟»
    مکالی و خامون عاقل تر از آن بودند که با او بحث کنند. ثاث دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ولی خامون که هم او و هم ندورا را به خوبی می شناخت پیشدستی کرد و گفت: «من با تمام وجود به رهبری شما گردن می ذارم و یقین دارم رهبر بسیار بهتری از یاگوث می شین و بهترین فرد برای هدایت نژاد ما تا پاک کردن لاوین ها از روی زمین هستین. مطمئنا دو نفر دیگه هم با من موافقن.»
    مکالی متوجه عکس العملی که ثاث قصد بروز دادنش را داشت شد و برای هزارمین بار در دل هوشمندی خامون را تحسین کرد. او هم از جا برخاست و با خم کردن سرش به سمت ندورا گفت: «من هم شما رو بهترین فرد برای رهبری می دونم و از هر جهت با این مسئله موافقم.»
    ندورا لبخندی زد و گفت: «از هر دوی شما متشکرم.» و بعد سرش را به سوی ثاث چرخاند. «حرفی داری؟»
    ثاث با نگریستن به مکالی و خامون در دل لعنتی بر آن دو فرستاد و گفت: «می خواستم همون چیزی رو بگم که بقیه گفتن. من هم با رهبری شما موافقم.»
    ندورا لبخندی رضایت مندانه زد و بر صندلیش نشست. بقیه نیز به دنبال او بر صندلیشان نشستند.
    «مسئله بعدی که باید بهش بپردازیم اهوراهان. همه شما می دونین که اونا برتر از مان و خود اهورامزدا انتخابشون کرده و بهشون قدرت هایی داده. فکر می کردیم اونا دیگه در این جهان نیستن، اما به تازگی خبر بهم رسید که سه اهورا، مهر، چیستا، و نریوسنگ، هنوز در خونیرث ما حضور دارن و بی نهایت خوشحال شدم، اما بعدش این خبر دردناک به من رسید که هر سه اونا کشته شدن. قاتل اونا یه انسانه. یه جادوگر رداخاکستری. اسمش هست آناهید، و نوه همون کسیه که سال ها قبل سایر اهوراها رو از خونیرث بیرون کرد. از اینکه اون شخصا این جنایت رو انجام داده مطمئنم، نذارین که این مسئله که حامل فره ایزدیه فریبتون بده.»
    ثاث با پوزخند گفت: «چه اخبار مهمی. می شه ما رو مطلع کنی که چطور این اخبار رو دریافت کردی؟ فکر نمی کردم تو جاهای دیگه خونیرث خبرچین داریم.»
    ندورا نگاهی به او انداخت. گفت: «تو هیچ جایی هیچ خبرچینی نداریم. یه دوست این اخبار رو برامون آورده.»
    ثاث گف: «چی؟ کدوم دوست؟»
    ندورا جوابی به سوال ثاث نداد و در عوض دستانش را سه بار به هم زد. دیوار سنگی پشت سر او چرخید و یک مرد صحرانشین ظاهر شد. او سرش را کاملا تراشیده بود و پیراهن و شلواری سیاه به تن داشت و شمشیری خمیده به کمر بسته بود. دیدن او حیرت را به چهره سه فرشته آورد.
    خامون قبل از بقیه به خود مسلط شد. با صدایی آرام گفت: «قصد دارین با خبرمون کنین که اون کیه و اینجا چی کار می کنه؟ تا جایی که می دونم تا حالا هیچ کس غیر از فرشته های مقرب در طول جلسات وارد این اتاق نشده.»
    مرد جلو آمد و با صدایی بلند گفت: « من کافور بن خالد هستم، کارگزار آشوب. اومدم تا به شما در مورد آناهید هشدار بدم و همچنین وظیفه دارم با شما فرشته ها پیمان اتحاد ببندم و هر کمکی که می تونم بهتون بکنم تا لاوین ها رو از میان بردارین.»
    ثاث گفت: «تو چه کمکی می تونی به ما کنی؟»
    «می تونم به بیشه هامیان برم و ظرف چند روز یه ارتش ده هزار نفره از دیوها رو بیارم تا در نبردتون علیه لاوین ها کنارتون بجنگن. اگه لازم بود حتی بیشتر.»
    هر چهار فرشته به وضوح تحت تاثیر قرار گرفتند. ثاث گفت: «اگه واقعی بتونی این کار رو بکنی کمک بزرگی برای ماست. الان تعداد سربازان ما هشت هزار نفره که با دیوها از دو برابر هم بیشتر می شه.»
    خامون گفت: «نباید به همین بسنده کنیم. حتی با وجود ده هزار دیو در کنارمون بازم ارتشمون کوچیکه. باید سربازهای بیشتری جذب کنیم.»
    مکالی گفت: «موافقم. قبایل لاوین روی هم رفته حدود سی هزار نفرن و همه شون از کودک تا پیر در جنگ ها شرکت می کنن. باید سربازگیری کنیم. اگه شانس بیاریم حدود بیست هزار نفر جذب می شن که با سربازهای فعلی مون و ده هزار نفر دیو سی و هشت هزار نفر داریم. این تعداد باید برای نابود کردن لاوین ها کافی باشه.»
    ندورا گفت: «همه فرشته های بین شونزده تا بیست و پنج ساله رو جذب می کنیم. مگر اونایی که یکی از دست ها یا پاهاشون رو از دست داده باشن یا آسیب دیگه ای به این شدت داشته باشن یا مسئولیت خانواده ای باهاشون باشه. هر فرشته ای که این شرایط رو داشت و حاضر نشد بیاد در جا گردن زده بشه. سرهای متخلف ها رو روی نیزه بذارین و جلوی دسته های جذب بگردونین تا بقیه از سرنوشتشون عبرت بگیرن. سپنتا یارتون باد.»
    خامون پرسید: «و در مورد آناهید چی کار کنیم؟ مسئله اون به اندازه نبرد نهایی با لاوین ها اهمیت داره.»
    مکالی گفت: «شاید سوتفاهمی پیش اومده و سروران ما به دست فرد دیگه ای به قتل رسیدن. تا جایی فره نمی تونه در وجود فردی که پلیدی رو در خودش داره بمونه، و کسی که چنین جنایت هولناکی رو مرتکب شده باشه، قطعا پلیده.»
    کافور گفت: «اگه حرفام رو باور ندارین می تونین صبر کنین تا الهه به اینجا برسه و خواهید دید که وجره مهر رو با خودش حمل می کنه، سلاح مقدسی که دستان انسان لیاقت لمسش رو ندارن. این بی حرمتی بزرگیه و نشون دهنده ذات پلید اونه.»
    ندورا با خشم گفت: «اون به هر حال باید نابود شه. حتی اگه خود مهر شخصا وجره اش رو به اون داده باشه از سر ناچاری و قطعا به این خاطر بوده که هیچ فرشته یا اهورای دیگه ای در اونجا نبوده که سلاحش رو به اون بده. انسان ها جوهره وجودیشون از جنس خاکه و لیاقت داشتن وجره رو ندارن. این سلاح باید در دست فرشته ها یا اهوراها باشه. و از اونجایی که هیچ اهورایی در ازرا نیست من وجره رو از اون خواهم گرفت، و همچنین فره ایزدی رو.»
    ثاث پرسید: «و دقیقا چطور می خوای این کار رو بکنی؟ فره خودش حاملش رو انتخاب می کنه، و تحت اجبار هیچ کس در نمی یاد.»
    ندورا گفت: «کلباد ناباور تونست فره رو مدت ها به زور در بدنش خودش زندانی کنه. پس این کار نشدنی نیست.»
    خامون گفت: «اینکه اون جادوگر تونست چنین کاری رو بکنه به این معنا نیست که تو هم می تونی.»
    ثاث گفت: «پس آناهید می کشیم. صرف نظر از مسئله فره، حامل وجره یا باید فرشته های مقرب باشن، یا هیچ کس.»
    ندورا گفت: «نه، گذشته از اینکه این کار لعن سپنتا رو به همراه داره، هیچ فرشته ای حاضر به کشتن اون نیست، و اگه ما هم این کار رو بکنیم فرشته ها ازمون رو بر می گردونن و حتی شاید اعداممون کنن. اگه هم بذاریم دیگران اون رو بکشن مجبور می شیم باهاشون وارد جنگ شیم و این در حالیه که لاوین ها حتی در شرایطی که تعداد نیروهامون بیشتر باشه حریف سختی برامونن. از پس دو جنگ همزمان بر نمی یایم. این مسئله هم هست که اگه بذاریم کشته شه شاید فره حامل دیگه ای انتخاب نکنه، و در این صورت نیروهای سپنتا در این دنیا ضعیف می شن و شانسمون برای پیروزی بر لاوین ها کمتر می شه.»
    ثاث گفت: «پس چی کار کنیم؟»
    ندورا با صورتی بی احساس چهره ثاث را از نظر گذراند. بعد از چند لحظه سکوت گفت: «نقشه ساده ای کشیدم تا اون رو به سمت خودمون بیاریم و در جنگ با لاوین ها از قدرت هاش استفاده کنیم. وقتی پیروزیمون قطعی شد، راحته که موقعیتی پیش بیاریم که به دست لاوین ها کشته بشه، و در لحظات آخر جنگ ارتشمون یه شهید دارن که برای انتقام خونش تحریک شن که سریع تر کار لاوین ها رو تموم کنن.»
    خامون گفت: «نقشه خوبیه. اما مسائل قطعا به همین راحتی نخواهد بود. مطمئنا مشکلاتی پیش می یان. چی می شه اگه ...»
    ندورا لبخندی زد و وسط حرف خامون پرید.: «همه چیز رو بسپار به من. تو با کمک کافور یه نقشه برای حمله به قبایل لاوین بکش. ثاث و مکالی، شما دو تا هم به همه شهرها و روستاها سر بزنین و سرباز بگیرین. چند هفته دیگه بهار می رسه. بعد از قطع شدن بارش برف به لاوین ها حمله می کنیم و دنیا رو از شرشون خلاص می کنیم.»
    ثاث پرسید: «و در مورد یاگوث چی؟ با شناختی که ازش دارم حتما بر می گرده و برنامه هامون رو به هم می ریزه.»
    ندورا گت: «اون کمترین نگرانی ماست. کاری می کنم که اگه برگرده فرشته ها به محض دیدنش در جا بکشنش.»
    مکالی نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. درونش آمیزه ای از بهت و خشم بود، و صورتش تیره شده بود. هرگز انتظار شنیدن چنین حرف های شریرانه ای را از سوی فرشتگان مقرب نداشت. از جا برخاست و به سمت در رفت. خوشبختانه کسی متوجه حالت عجیب او نشد.
    من ترول نیستم.

  15. 2 کاربر از پست تانوس تشکر کرده‌اند .


  16. #9
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    116
    تشکر
    185
    تشکر شده : 278 بار در 102 پست

    فصل سوم

    ساندرا بر فراز تپه نشسته بود و طلوع خورشید را تماشا می کرد. چشمانش از خواب می سوخت. در فاصله زیادی دورتر می توانست گورپشته های موبدشاهان را ببیند، دخمه هایی درون تپه ها که درون آنها پادشاهانی خوابیده بودند که زمانی دنیا را به لرزه می انداختند، اما اکنون از آنها فقط خاطره ای در ذهن ها و مشتی استخوان باقی مانده بود. اکنون پانزده سال از مرگ آخرین موبدشاه می گذشت. تنها میراث آن پادشاهان زمانی قدرتمند فقط دژ بهشت کنگ و شهر خالی از سکنه کنار آن بود. و همچنین گورپشته ها.
    قلب ساندرا از اندوه فشرده شد، و حس کرد نزدیک است که اشک هایش جاری شوند. دلیل این حسش را نمی دانست.
    ناگهان تمایل آنی و شدیدی حس کرد که برای کاوش به آنجا برود. در کودکی چند بار خواسته بود این کار را بکند، اما وقتی خواسته اش را با مادرش در میان گذاشته بود با واکنش تند او روبرو شده بود. به خوبی می دانست حق با اوست، ولی در آن لحظه چیزی را بیشتر از قدم گذاشتن به گورپشته ها نمی خواست. برای سرکوبی این تمایل نامعقول دلایلی که سال ها قبل مادرش برای مخالفت با رفتن به آنجا برای او گفته بود را از ذهنش گذراند.
    آن گورپشته ها جاهایی شوم و خطرناک بودند.
    هیچ کس نمی دانست چه موجودات اهریمنی ای در آنها لانه داشتند.
    مزاحم مردگان شدن کاری بد و ناپسند بود.
    لاوین ها در نزدیکی آن گورپشته ها رفت و آمد می کردند.
    این دلیل آخر بیشتر از هر چیزی او را می ترساند، هم در آن زمان که دختر بچه ای لاغر و نحیف بود، و هم اکنون که عضوی از حلقه شهسواران نور و در خدمت فرشته مقرب ثاث حاکم شهر زیسا بود.
    لاوین ها. یکی از نژادهای وحشی شیاطین. از کودکی به ساندرا یاد داده شده بود که از آنها متنفر باشد و وحشت داشته باشد. آنها خادمان انگره پلید و دشمن سپنتای پاک بودند و باید از بین می رفتند. فرشتگان با آنها تاریخچه ای طولانی از نبردهای خونین داشتند که هر کدام به دلیلی متوقف شده بود. و شایعاتی در پیش بود که یکی دیگر به زودی خواهد رسید. طبق اخبار جسته و گریخته ای که به شهر زیسا رسیده بود فرشتگان مقرب که از شهر کرنتی بر آنها حکم می راندند تصمیم گرفته بودند این بار باید لاوین ها را به طور کامل از صفحه گیتی محو کنند. برای شروع این جنگ آنها شروع به سربازگیری کرده بودند. دسته های سربازان به شهرها و دهکده ها می رفتند و واجدان شرایط را چه می خواستند و چه نمی خواستند، با خود می بردند.
    فکر ساندرا دوباره به سوی لاوین ها پر کشید، به شدت کنجکاو بود که آنها چگونه هستند. تا کنون چند بار در کتاب ها تصویر آنها را دیده بود، بیشتر به حیوانات شباهت داشتند، با وضعی آشفته و مو و چشمانی سرخ و دهانی خون آلود. اما تا کنون هیچ لاوینی را چه مرده و چه زنده ندیده بود. سال ها بود که خبری از دیده شدن لاوین ها در شهر آنها یا شهرها و روستاهای دیگر به گوش کسی نرسیده بود. با این حال همه می دانستند لاوین ها پلید و خطرناک هستند و باید از آنها ترسید.
    به طور ناگهانی هوس کرد که به دهکده زادگاهش بازگردد و با خانواده اش دیدار کند. سال ها بود که مادرش جیسای درمانگر و برادر کوچکش هوت را ندیده بود، و دلش برای هر دوی آنها تنگ شده بود. و برای پدرش تنگ تر. متاسفانه هرگز امید به دیدن پدرش نداشت. او سرباز بود و وقتی ساندرا خیلی کوچک بود به نزدیک بیشه هامیان فرستاده شده و هرگز بازنگشته بود. حتی جسدش را نیز نیافتند. اندوه بار دیگر قلب ساندرا را فشرد. از خود پرسید مادر و برادرش اکنون مشغول چه کاری هستند، و بعد اندیشید مامان حتما رفته بازم گیاه دارویی جمع کنه. بعدش هم می ره به مغازه اش. و هوت الان حتما خوابه.
    ساندرا آن قدر در افکارش غرق شده بود که از اطرافش به کلی غافل ماند. متوجه پیکره ای نشد که به نرمی به سمتش خرامید، بی آنکه صدایی ایجاد کند بالای سرش ایستاد، و با دو دست جلوی چشمان او را پوشاند.
    ساندرا فورا فهمید چه کسی پشت سرش است، و نتوانست از لبخند زدن خودداری کند. گفت: «سلام راسا. فکر نمی کنی این کارت یه کم تکراری شده؟ و اینکه وقتی آرامش می خوام اینجا می یام.»
    راسا را چند سال بود که می شناخت. او هم یکی از شهسواران نور بود، دو سال بزرگ تر از ساندرا، خوش قیافه، با گونه های برجسته، و صورتش را تازه تراشیده بود. ساندرا برای هزارمین بار فکر کرد تقریبا خوش قیافه ترین مردی که تو عمرم دیدم.
    راسا دستش را از چشمان ساندرا برداشت و کنار او روی زمین نشست. گفت: «واقعا؟ پس دیگه اینجا سراغت نیام؟»
    لبان ساندرا بر لبان او دو کلمه آخر را خفه کرد. بعد از آن چند لحظه سکوت حاکم شد، تا اینکه ساندرا گفت: «می ترسم.»
    ابروهای راسا بالا رفت. آن دو برای لحظه ای طولانی در چشمان هم خیره شدند. بعد راسا پرسید: «از چی می ترسی؟»
    ساندرا با سردرگمی گفت: «نمی دونم.» درونش ملغمه ای از احساسات گوناگون بود. سرش را پایین انداخت.
    راسا سوالش را تکرار کرد: «از چی می ترسی؟»
    ساندرا خواست دوباره جواب قبلیش را تکرار کند، اما کمی اندیشید، و گفت: «خیلی وقته مادر و برادرم رو ندیدم، و از اینکه دوباره هرگز نبینمشون می ترسم. و یه جنگ در پیشه، تا حالا تو جنگی نبودم، از کشته شدن وحشت دارم. و بیشتر از اون از کشتن.»
    راسا گفت: «منم همینطور. از مردن می ترسم. همه می ترسن.» سرش را بالا آورد و به آسمان نگریست. بازویش دور شانه ساندرا قرار گرفت، و او اندکی احساس آرامش کرد.
    ساندرا پرسید: «تا حالا یه لاوین رو دیدی؟»
    «نه. تو چطور؟»
    «منم نه. و نمی دونم چرا باهاشون می جنگیم؟»
    «اونا پلید و شیطانین و باید از بین برن.»
    «این رو می دونم، ولی چی باعث شده پلید و شیطانی شن؟ اونا هیچ کاری به ما ندارن.»
    راسا گفت: «نمی دونم، ولی فرشتگان مقرب بهتر از ما می دونن، و اونا اینطور می گن.»
    «باهات موافقم، ولی اینکه کسی رو بکشم، تصورش برام سخته. هرگز حتی دلم نیومده یه حیوون کوچیک مثل مرغ رو بکشم.» خودش را بیشتر به راسا فشرد.
    «برای منم همینطور. تصور اینکه دستم به خون کسی آلوده شه برام سخته، اما ما سربازیم و این سرنوشت ماست که لاوین ها رو بکشیم. یا بذاریم اونا ما رو بکشن. و من تو جنگ بی تردید می کشمشون، تا از جون خودم حفاظت کنم. و از جون تو.» از جا برخاست، و زیر بغل ساندرا را کشید.
    ساندرا به اجبار برخاست، و لبان راسا به پیشانی او فشرده شدند، انگشتانش روی گودی کمر او قرار گرفتند، و ساندرا هم بازوانش را دور کمر او لغزاند.
    آرزو کرد آن لحظه تا ابد کش بیاید.
    لبان راسا از پیشانیش پایین آمدند، روی گونه هایش، چانه اش، و بعد گردنش رفتند. او گلوی ساندرا را بوسید، و بعد به چشمان او نگریست.
    ساندرا روی پنجه پاهایش ایستاد تا قدش به راسا برسد، و لبانش را به لبان او فشرد. چند لحظه در این حال ماند تا اینکه به یاد آورد باید نفس بکشد. آن دو تا مدتی طولانی در آغوش هم فرو رفته بودند. برای هیچ کدامشان هیچ چیز دیگری در دنیا کوچکترین اهمیتی نداشت. فقط خودشان و طرف مقابل مهم بودند.
    راسا از ساندرا فاصله گرفت و نگاهی به اطراف انداخت. نجوا کرد: «همه شهسوارها احضار شدن به قصر حکومتی. باید آماده شیم تا با ارتش به کرنتی بریم. عجله کن، همین الان هم دیر شده.»
    ساندرا به خود آمد و متوجه شد خورشید در آسمان بالا رفته بود. سرش را کمی بالا آورد و فورا مجبور شد دستش را مقابل چشمانش بگیرد تا مانع تابش نور به چشمانش شود، آهی سر داد، و دور خود چرخید. نگاهی به شهر زیر پایش انداخت. از آن فاصله می توانست ساکنین آنجا را ببیند که تازه شروع به بیرون آمدن از خانه هایشان و انجام کارهای روزمره شان کرده بودند.
    چند هفته قبل توفان شدیدی آمده و دو روز طول کشیده بود، و بعد از آن زمین های با برف سفید پوش شده بود.
    اکنون و در آستانه رسیدن بهار هیچ اثری از آن برف سنگین به جا نمانده بود، تپه و زمین های مجاورش پوشیده از علف های تازه سر از خاک در آورده بودند.
    آن دو به پایین رهسپار شدند. به سوی جاده ای خاکی که وارد شهر می شد. فاصله جاده تا دروازه را تقریبا دویدند تا تاخیرشان را جبران کنند.
    من ترول نیستم.

  17. #10
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    116
    تشکر
    185
    تشکر شده : 278 بار در 102 پست

    فصل چهارم

    یاگوث تا کنون این قدر به جنوب نیامده بود.
    فرشته مقرب بر فراز تپه ای ایستاده بود و گستره مقابلش را تماشا می کرد. دشتی پهناور پوشیده از گیاهان سر سبز. در فاصله ای دور روشنایی شعله های آتش به چشم می خورد که بی تردید قبیله خشم شب برافروخته بودند.
    سال ها قبل یاگوث با پریانده، جنگ سالار فعلی این قبیله برخورد کرده بود. آن دو در همراه با موبدشاه بر علیه خطری بزرگ تر با هم متحد شده بودند. همکاریشان ابتدا با بی اعتمادی همراه بود، اما در نهایت یاگوث یافته بود که لاوین ها موجودات پلیدی که او تصور می کرد نیستند و احترامی متقابل بین آن دو شکل گرفته بود. اکنون یاگوث، نگران از بحرانی هولناک، تنها راه چاره را متحد شدن فرشتگان با لاوین می دید، و قصد داشت از قبیله خشم شب ها شروع کند. متاسفانه فرشتگان مقرب دیگر به هیچ وجه با او موافق نبودند و به همین دلیل او مجبور شده بود بدون آنها و با فقط دو همراه به اینجا بیاید.
    «زیر نظر هستیم.» این حرف را زامیس زده بود، یکی از دو محافظش.
    یاگوث آه کشید: «می دونم. از اسب پیاده شین. و سلاحی با خودتون بر ندارین.» و از اسب پیاده شد.
    رامیا، برادر کوچک زامیس اعتراض کرد: «ولی ...»
    یاگوث به عقب برگشت و نگاهش را به سمت فرشته جوان بالا آورد. با ملایمت گفت: «نگران نباش. بهم اعتماد کن.» و از او رو برگرداند و دوباره به پهنه دشت خیره شد. رامیا لجوجانه پشت اسب ماند.
    زامیس از اسب پیاده شد، شمشیر و کمان و تیردانش را برداشت و بر پشت اسبش گذاشت. طره ای از موی طلاییش را از پیشانیش کنار زد، و به جلو رفت و کنار یاگوث ایستاد. پرسید: «حالا چی؟»
    «صبر کن جوان.»
    رامیا چند لحظه دیگر بر پشت اسب ماند، بعد غرغر کنان از مرکب فرود آمد و شمشیر و یک خنجرش را به جا گذاشت، اما یک خنجر را با خود برداشت، و به کنار خواهرش و فرشته مقرب سالخورده رفت.
    سه همراه مدتی در سکوت آنجا ایستادند، و منظره زیبای مقابلشان و پنهان خورشید در دوردست پشت سیاه بیشه را تماشا کردند. قلب یاگوث از ناراحتی در هم فشرده شد. دلیل اندوه ناگهانش را نمی دانست. صداهای چخ چخ و خش خش تدریجا بیشتر شدند، و ناگهان یاگوث حضور چند نفر را پشت سرشان حس کرد و سریع به عقب چرخید. دو همراهش هم از او تبعیت کردند تا با پنج لاوین، چهار مرد و یک زن روبرو شوند که کمان هایشان را به سمت آنها نشانه رفته بودند.
    لاوین مونث جلو آمد، و با صدایی آرام گفت: «طبق عهدی که سی و هشت سال پیش در حضور موبدشاه امضا کردیم شما فرشته ها حق ندارین ...»
    زامیس قدمی به جلو برداشت و حرف او را قطع کرد: «دیگه موبدشاهی وجود نداره و اون عهدنامه به فراموشی سپرده شده.»
    لحظه ای به نظر رسید نزدیک است آن دو با هم درگیر شوند، اما یاگوث به تندی گفت: «عقب برگرد.» و سرش را خطاب به لاوین ها خم کرد و گفت: «عذر می خوام که با اومدن به اینجا عهدنامه رو زیر پا گذاشتم. ولی چاره ای نبود.» دست راستش را بالا آورد تا لاوین ها انگشتری که روی انگشت کوچکش بود را ببینند. «جنگ سالار قبلی قبیله شما من رو برادر پیمانی خودش و دوست قبیله اعلام کرده، و الان خواهان ملاقات با دخترش، جنگ سالار پریانده هستم.»
    پنج لاوین تعظیم کردند، و فرمانده گروه گفت: «از برخورد خشنمون عذر می خوام. ما شما رو تا پیش جنگ سالار همراهی می کنیم، اما باید سلاح هاتون رو تحویل بدین.»
    یاگوث گفت: «سلاح های ما بر پشت اسب هامونه. چیزی با خودمون برنداشتیم.»
    یکی از چهار لاوین به فرمانده نزدیک شد. گفت: «بهتره همینجا بکشیمشون.» زامیس و رامیا بالافاصله حالت تهاجمی گرفتند، اما یاگوث آرام ماند. فرمانده سرش را به سمت زیردستش چرخاند. به سردی گفت: «جدا از سنت مهمون نوازی قبیله، اونا دوست قبیله ان. به روح پدرت بی احترامی نکن، داریس.»
    «پیرمرد آره، ولی دو همراهش دوست قبیله نیستن. می تونیم با خیال راحت اونا رو بکشیم و پیرمرد رو ببریم تا پریانده در موردش تصمیم بگیره.» شمشیرش را کشید و قدمی به جلو برداشت. تیغه شمشیری بر کنار گردنش او را متوقف کرد.
    فرمانده گفت: «شمشیرت رو غلاف کن و برگرد عقب.»
    داریس برگشت و به او گفت: «وگرنه چی؟ من رو می کشی، مرینا؟ من، برادر جنگ سالار فعلی، پسر جنگ سالار قبلی، و برادر شوهر کشته شده ات؟»
    مرینا به سردی جواب داد: «هر سربازی که از دستور مستقیم فرماندهش سرپیچی کنه طبق قوانین کشته می شه. هیچ استثنایی وجود نداره.»
    داریس لحظه ای خیره به چشمان او ایستاد، بعد با خشم شمشیرش را غلاف کرد و به جایش در پشت فرمانده برگشت.
    پنج شیطان سه فرشته را در میان گرفتند و آنها را به پایین تپه و در امتداد دشت هدایت کردند.
    با نزدیک شدن به قبیله صدای بلند طبل زمین را زیر پای یاگوث می لرزاند. می دانست که شب جشن آتش است، یکی از دو جشن سالانه که تمام قبایل لاوین آن را گرامی می داشتند. در این شب، تمام اعضای قبیله در فضای باز دور آتش جمع می شدند، تاریخچه قبیله و ماجراهای قهرمانی را مرور می کردند، سروده های حماسی می خواندند، و رقابت هایی دوستانه بین خودشان برگذار می کردند. همچنین در این جشن کودکانی که در شش ماه قبل به دنیا آمده بودند نامگذاری می شدند و نوجوانان بزرگ تر از شانزده ساله به طور رسمی بالغ می شدند.
    یکی از پنج لاوین جلوتر از بقیه با سرعتی بسیار بیشتر از قدم زدن آرام آنها به سمت قبیله دوید و پیش از آنکه آنها نصف راه باقی مانده تا قبیله را بپیمایند برگشت. یک لاوین مونث همراهش بود.
    داریس با دیدن لاوین مونث از گروه جدا شد و به سمت او رفت. گفت: «خواهر ...»
    پریانده با بالا بردن دستش حرف او را قطع کرد. از مقابل او گذشت و به جمع شش نفره نزدیک شد. سه لاوین به کنار رفتند و اجازه دادند او فرشته ها را از نزدیک برانداز کند.
    دقایقی در سکوت گذشت. بعد پریانده با چهره ای در هم کشیده رو به یاگوث کرد. «تو رو یادمه. برام سواله یه فرشته مقرب در شب جشنمون بین ما چی کار می تونه داشته باشه. ولی سوالات باشه برای بعد. جشن مهم تره.»
    داریس خودش را به او رساند و گفت: «نمی کشیمشون؟»
    پریانده به سمت برادرش چرخید. گفت: «اونا مهمون های قبیله ان، به جز این ما لاوین ها در این شب جون هیچ موجود زنده ای رو نمی گیریم، نه حتی اگه کسی باشه که پدرمون رو با خیانت کشته باشه.»
    یاگوث و دو همراهش در میان لاوین های دور آتش جا گرفتند، در جایی نزدیکی پریانده، و او هرازگاهی نگاهی به آن سه می انداخت. لاوین های دیگر نگاه هایی متعجب و خشم آلود و حتی کینه توزانه به آنها می انداختند، اما هیچ کدامشان کار بیشتری علیه آنها انجام نداد.
    یاگوث در سمت دیگر چهره آشنای دیگری را دید، آکیلار جادوگر، از ساکنان بیشه هامیان، و یکی از مشاوران پادشاه جنگل که به طور مداوم در سرزمین های مختلف در حال سفر بود. برایش سوال پیش آمد که آن شب در میان شیاطین چه می کند، و بعد متوجه پسری نوجوان شد که در سمت راست او نشسته بود. رگه هایی نازک از سیاهی که در وجود پسرک قرار داشت باعث نگرانی او شد. اما آن نگرانی را به اعماق ذهنش راند. چیزهای مهم تری برای نگران شدن وجود داشت. یاگوث از آن دو چشم بر گرفت و نگاهش را به دو لاوینی دوخت که در فضای خالی میان جمع گلاویز بودند و در خاک و گل می غلتیدند.
    لاوین ها بر خلاف آنچه مشهور شده بود نژادی وحشی و تشنه به خون نبودند، بلکه موجوداتی شریف و آرام و متمدن بودند، با تمایلی زیاد به شکار و مبارزه و انجام کارهای غیرممکن. غرور و شرافت برایشان اهمیت داشت، در جنگ از خدعه و نیرنگ خودداری می کردند، به زندگی احترام می گذاشتند، خون هیچ حیوانی را مگر در صورت نیاز نمی ریختند، و قوت قالبشان گیاه بود نه گوشت. طریقت جادویی آنها که از عناصر و نیروهای طبیعی و همچنین جریان حیات نیرو می گرفت مبتنی بر هماهنگ ساختن خود با طبیعت بود.
    یکی از نوجوانی که با زورآزمایی می کردند دختر بود و دیگری پسر. یاگوث سن آن دو را حدود هجده تخمین زد، از نظر قد و جثه تفاوت زیادی نداشتند، پسر کمی تنومندتر و دختر کمی بلندتر به نظر می رسید. تشخیص اینکه کدامشان بر دیگری برتری دارد دشوار بود. چشمان لاوین متوجه دختر بچه ای ده ساله ای در نزدیکی خود شد که با اشتیاقی بسیار بیشتر از سایر جمع دختر مبارز را تشویق می کرد، ظاهرا خواهر کوچک تر او بود.
    دختر از مقابل مشتی که به سمت صورتش می آمد کنار رفت و سه مشت پیاپی را بر پهلو و بازو و شکم حریفش کوفت. پسر چند قدم عقب رفت و بعد دوباره به جلو هجوم آورد و به چانه دختر مشت زد. در همین دستی بر شانه یاگوث قرار گرفت، او سرش را برگرداند و ندید بعد از آن چه شد. پریانده پشت سرش ایستاده بود. فرشته مقرب از جا برخاست و سرش را به نشانه احترام خم کرد. گفت: «جنگ سالار.»
    پریانده لبخند زد. «نیازی به تشریفات نیست. پدرم باهات پیمان برادری بسته بود، و الان در حکم عموی من هستی، اگرچه نژادهامون دشمنن.»
    یاگوث نگاهی به دو همراهش انداخت و با تکان سر به آنها علامت داد که در جایشان بمانند و در این حین متوجه شد که پسر روی خاک به آرنج هایش تکیه داده و با خشم به دختر می نگرد. دختر خم شد و خواست به حریف به زمین افتاده اش کمک کند بایستد، اما پسر با هل دادنش کمک او را پس زد، ایستاد و بعد از نفس تازه کردن حالت تهاجمی گرفت. دو مبارز بار دیگر درگیر شدند. پریانده گفت: «اینجا یه کم شلوغه. بهتره اون طرف تر بریم.» آن دو شروع به راه رفتن کردند تا از جمع و هیاهوی بسیار دور باشند.
    ده قدم دورتر پریانده متوقف شد و به تبع او یاگوث نیز ایستاد و به درختی تکیه داد. با آن زاویه دید می توانست مراقب همراهانش باشند تا دردسری پیش نیاید.
    پریانده گفت: «خیلی نگران به نظر می رسی. و نمی دونم چی شده که یکی از فرشته های مقرب مجبور شده پیش ما لاوین ها بیاد. با وجود دشمنی نژادهامون.»
    یاگوث آهی کشید. نالید: «آشوب. خطری که هیچ کس نمی بیندش.»
    پریانده گفت: «منم متوجه خطر آشوب شدم. حملات دیوها هر روز بیشتر می شه.»
    یاگوث گفت: «ما نمی تونیم شکستشون بدیم. برای شکست آشوب اتحاد همه نژادها لازمه.»
    پریانده خندید. «چنین چیزی امکان نداره. فکر می کنی فرشته های دیگه وقتی بهشون بگی باید کنار ما لاوین ها بجنگن چی واکنش نشون می دن؟ شاید در جا بکشنت.»
    «من یه فرشته مقربم، رهبر فرشته ها. شانس قانع کردنشون رو دارم.»
    «و لاوین ها چی؟ اونا هم باید بخوان. چه کاری می شه کرد که حاضر شن نفرت و بی اعتمادی ریشه دارشون رو کنار بذارن و در کنار فرشته ها قرار بگیرن؟ نمی گم سخته، می گم نشدنیه. ما حتی با خودمون هم جنگ داریم. بیشتر از صد ساله قبایل لاوین جنگ سالار اعظمی انتخاب نکردن. هر چند با این وضع فعلی جنگ سالارها برای این کار به تکاپو افتادن. به زودی یه جلسه تشکیل می شه.»
    ابروهای یاگوث به نشانه حیرت بالا رفت، و پریانده ادامه داد: «از یه کم قبل فوت پدرم درگیری های مرزی با فرشته ها چند برابر شده. اگه دوست پدرم نبودی یا شبی غیر امشب می رسیدی می گفتم برای جاسوسی اومدی و دستور می دادم تو و همراهانت رو اعدام کنن.»
    بهت یاگوث را فرا گرفت، نمی دانست چه بگوید. لحظه ای نگاهش را به سمت جمع لاوین ها برگرداند، دید که دختر و پسر کمر یکدیگر را گرفته اند و به هم فشار می آورند. بعد به پریانده نگریست.
    «اشتباه نکن، نمی خوام اوضاع این طوری باشه، ولی هست و نمی شه کاریش کرد.»
    «نمی تونم دست روی دست بذارم تا دیوها همه نژادها رو قتل عام کنن و آشوب به دنیا مسلط شه.» متوجه شد که رامیا و زامیس ناراحت به نظر می رسند و با اشاره به آن دو گفت: «بهتره تا دردسری پیش نیومده برگردم.»
    پریانده سرش را به نشانه تایید تکان داد و یاگوث چرخید و به سوی همراهانش رفت.
    در چند قدمی حلقه لاوین ها به میدان مبارزه نگاهی انداخت. دو مبارز یک دیگر را رها کرده بودند و کنار هم روی خاک به خود می پیچیدند. دخترک ده ساله گریان بود و به وضوح سعی داشت خودش را به نزد خواهرش برساند و یک لاوین مذکر بزرگسال بازوهایش را دور او حلقه کرده بود تا عقب نگاهش دارد.
    پریانده آنجا ایستاد و دور شدن فرشته مقرب را تماشا کرد، به این پیرمرد سالخورده احترامی زیاد حس می کرد. ولی در برخورد با او احتیاط را از دست نداده بود. به دستورش تعدادی از سربازان قبیله به کاوش در جنگل رفته بودند تا ببینند آیا ارتشی از فرشته ها به دنبال آنها آمده اند یا نه. اطمینان داشت که این گونه نبود، ولی لازم بود احتیاط کند.
    آن قدر آنجا ماند تا ببیند پیرمرد بین دو فرشته همراهش می نشیند، بعد حضوری را نزدیکی خودش حس کرد و به آن فرد نگریست. او مرینا بود. قبل از اینکه سوالش را بپرسد جوابش را گرفت. «گشتی ها چیزی پیدا نکردن. فقط همون سه نفرن.»
    پریانده جواب داد: «همین انتظار رو داشتم.» و نگاهش را به میدان مبارزه چرخاند. «لعنت. ماسیا داره می بازه.» شکست خوردن مبارز قبیله از مبارز قبیله دیگر موجب سرافکندگی آنها می شد، اما پریانده شک نداشت که ماسیا تمام تلاشش را برای پیروزی کرده بود، و به همین دلیل دختر را سرزنش نمی کرد. اگر کسی باید سرزنش می شد خود او بود.
    «هنوز تموم نشده. شاید بتونه ببره.»
    پریانده سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «واضحه خیلی خرد و خمیر شده. بعیده بتونه آکریس رو شکست بده. کار احمقانه ای از داریس سر نزد؟»
    «نه.»
    «خوبه.»
    به میدان مبارزه خیره شد. چند دقیقه ای در سکوت گذشت. بعد مرینا گفت: «آزمودا می خواد ببیندت.»
    اوقات پریانده تلخ شد. از آزمودا جنگ سالار قبیله باران به هیچ وجه خوشش نمی آمد، و می دانست که این احساس دو طرفه است. قبایل آن دو رابطه خوبی نداشتند، در زمان حیات پدرش چند بین دو قبیله جنگ پیش آمده، و پریانده در آن جنگ ها حضور داشت. در آخرین جنگ که خونین ترین نیز بود با دست خود دایی آزمودا را به قتل رسانده بود، و پدر و دو برادر بزرگش از پا در آمده بودند.
    بعد از آن جنگ سالاری به او رسیده بود، و روش های پریانده با پدرش تفاوت داشت، ترجیح می داد از هر برخوردی اجتناب کند. با این حال همیشه نمی توانست این سیاست را دنبال کند. در مراسم امشب قبیله آنها میزبان قبایل دیگر بود، و آزمودا با بیشتر اعضای قبیله اش حضور داشتند. پریانده نشان داد که از حضور آنها خوشحال شده، و استقبال گرمی به عمل آورد. اگرچه در باطن حس خوبی نداشت. تنش را در فضا حس می کرد، و دلش گواهی می داد امشب اتفاق ناگواری می افتد. جنگ سالار آزمودا خواهان مبارزه ای دوستانه بین دو قبیله شده بود، ابتدا خواسته بود خود با پریانده نبرد کند، پریانده انگیزه او از این درخواست را نمی دانست اما فکر نمی کرد چیز خوشایندی باشد، بنابراین با اشاره به سن بیشتر او و احترامی که برایش قائل بود و او را همانند پدر خود می دانست پیشنهاد او را رد کرده بود. بعد آزمودا پیشنهاد کرده بود دو نفر دیگر از قبایل با هم مبارزه کنند و فرزند خویش را از سوی قبیله اش جلو انداخته بود. از آنجایی که پریانده درخواست قبلی را رد کرده بود هیچ راه مودبانه ای برای رد این یکی وجود نداشت، بنابراین ناچار شده بود به خواسته جنگ سالار آزمودا تن در دهد، و یکی از جنگجویان هم سن و سال آکریس را برگزیده بود تا با او به نبرد بپردازد. اما اکنون و با دیدن شکست احتمالی برگزیده اش به شدت پشیمان بود که چرا پیشنهاد اول را قبول نکرده است. همگان می دانستند آزمودا جنگاوری سهمگین و با تجربه بود، اما حتی لحظه ای به فکر کسی خطور نمی کرد او می تواند در نبردی منصفانه پریانده را مغلوب کند. پریانده در جنگ هایی که تحت پرچم پدرش در آنها شرکت کرده بود با جنگجویانی به مراتب قدرتمندتر از آزمودا روبرو شده و آنها را از پای در آورده بود. لاوین های بسیاری از قبایل مختلف او را برترین مبارز در تمام تاریخ چند صد ساله نژادشان می دانستند.
    سکوت پریانده به درازا کشید. مرینا جنگ سالار را بهتر از آن می شناخت که کلام دیگری به زبان آورد.
    سرانجام پریانده گفت: «بهش بگو تا چند دقیقه دیگه پیشش هستم.»
    مرینا بی هیچ کلامی شتافت تا دستور را اجرا کند.
    ماسیا به سختی از زمین برخاست، تمام بدنش درد می کرد. به خاطر عملکرد ضعیفش به خود فحش داد. در ابتدای مبارزه بر آکریس برتری یافته و از پیروز شدنش اطمینان حاصل کرده بود و به همین علت آکریس را دست کم گرفته بود، و این کارش اشتباه بزرگی بود. با این حال هنوز برای جبران آن وقت داشت. در شرایط فعلی شانس او و حریفش برای پیروزی برابر بود.
    برای چندمین بار به خودش یاد آوری کرد نمی تونم شکست بخورم. شکستش مقابل حریفی از قبیله ای دیگر باعث سرافکندگی زیادی برای قبیله می شد. مخصوصا اینکه قبیله باران خون با قبیله آنها خصومتی دیرینه داشت. ماسیا هرگز نمی توانست این ننگ را تحمل کند.
    هیاهوهای جمعیت به گوشش می رسید، ولی کلماتشان برایش نامفهوم نمی دانست او را تشویق می کنند یا به سخره می گیرند یا ناسزا می گویند، و برایش اهمیتی نداشت. فقط باید روی پیروزی تمرکز می کرد. پریانده از بین همه جنگجویان او را برگزیده بود و اکنون او باید به همه ثابت می کرد که انتخاب جنگ سالار درست بوده است.
    به جلو رفت و با آکریس گلاویز شد. با فشار او را چند قدم عقب راند، بعد آکریس از او فاصله گرفت و عقب رفت، درست در لحظه ای که ماسیا انتظار نداشت دوباره جلو آمد و لگدی به شکم او کوبید. ماسیا جیغش را فرو خورد، اما نتوانست از خم شدن خودداری کند. آکریس او را با گرفتن سر و گردنش به زمین انداخت، و قبل از اینکه بتواند بایستد بازویش را دور گردن او حلقه کرد و فشرد. دست دیگرش در موهای ماسیا فرو رفته بود و آنها را می کشید. ماسیا با آرنج هایش چند ضربه به پهلوی حریفش زد و توانست خود را آزاد کند و از جا برخیزد، نفس زنان منتظر بلند شدن آکریس ماند، خیس عرق شده بود و دندان هایش را به هم می فشرد، وسوسه لگد کوبیدن بر کمر آکریس که هنوز نتوانسته بود بلند شود به سراغش آمد، اما او در مقابل این تمایل مقاومت کرد. این کار برخلاف آموزه های پریانده بود، و او اطمینان داشت پیروزی با این کار بیشتر از شکست باعث سرزنشش می شود.
    آکریس بعد از بلند شدن در حالی که ماسیا را به دقت زیر نظر گرفته بود چند بار تظاهر به حمله کرد، بعد به جلو خیز برداشت و مشت راستش را به سمت صورت ماسیا حواله کرد. ماسیا با خم شدن از زیر ضربه گذشت، آکریس تلوتلو خورد، و ماسیا با قرار گرفتن در پشت او دست راستش را دور شکم او حلقه کرد و با دست چپ زیر ران پای او را گرفت، حریفش را تا مقابل سینه اش و بعد از آن تا بالای سرش بلند کرد، چند دور چرخید، و بعد آکریس را به جلو پرتاب کرد.
    به سختی روی پاهایش ایستاده بود، می دانست که زیاد نمی تواند دوام بیاورد و برای همین هر چه زودتر باید کار آکریس را تمام می کرد. به نظر می رسید با پرتاب کردنش روی زمین ضربه شدیدی به او وارد کرده، و یک بار دیگر امید به پیروزی در دلش زنده شد. بعد از اینکه چند تلاش آکریس برای برخواستن ناموفق ماند، مطمئن از پیروزی خود دستانش را به سوی جمیعت بالا برد، چرخی زد، و ناگهان دردی شدید را در کمر خود حس کرد. متوجه شد که آکریس دوباره از جا بلند شده. یک بار دیگر او را دست کم گرفته بود. آکریس با یک دست زیر ران او را گرفت و دست دیگرش را روی کتف او گذاشت، ماسیا را روی شانه های خود انداخت، یک دستش کماکان ران او را گرفته بود و دست دیگرش به گردن دختر فشار می آورد. ماسیا لبانش را گاز گرفت تا جیغ نکشد، کمرش خم شده، و او دو دستی به دست روی گردنش چنگ زده بود، پاهایش دیوانه وار در هوا تکان می خوردند. لحظه ای بعد روی زمین پرتاب شد.
    آکریس جلو آمد و بر سینه ماسیا نشست، انگشتانش را در چانه او فرو برد و سر او را بالا آورد، چشمان بی رحمش می درخشیدند. با صدایی آهسته که فقط او می توانست بشنود نجوا کرد: «بازنده بدبخت. تو هیچی نیستی. مثل اعضای قبیله ات. فقط ادعای قدرت داری. اما ادعای همه تون همینجا و همین الان تموم می شه، مگه نه؟» چانه ماسیا را رها کرد تا سرش به زمین بیفتد، مشتی بر شکم او کوبید. از روی او که از درد به خود می پیچید برخاست، با کشیدن موهای سرش او را به زور روی پاهایش بلند کرد، زیر رانش را گرفت و دوباره او را روی شانه هایش انداخت و بعد به زمین کوبید. و این کار را یک بار دیگر تکرار کرد. و یک بار دیگر. بعد با تصور اینکه او را مغلوب کرده است رهایش کرد.
    تمام بدن ماسیا درد می کرد، ماهیچه هایش می لرزیدند، و بدتر از درد حس شرمی بود که با حرف های آکریس به او دست داده بود. اما قصد تسلیم شدن نداشت. نه، باید به هر قیمتی شده مبارزه را می برد. با کمک آرنج هایش کمی از زمین فاصله گرفت. چند لحظه ای برایش طول کشید تا توانش را یک بار دیگر جمع کند و روی پاهایش بلند شود.
    از کودکی آموخته بود هرگز از مبارزه دست نکشد.
    نیاس در حالی که دندان هایش را با خشم بر هم می سایید نجوا کرد: «آکریس یه وحشیه. خیلی کثیف می جنگه. ای کاش می تونستم دخالت کنم.»
    آکیلار سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «باید به رسومشون احترام بذاریم. مبارزه یکی از سنت های باارزش لاوین هاست، و اگه کسی توش دخالت کنه خوشحال نمی شن. این مسئله هم یادت باشه که آکریس پسر جنگ سالار یه قبیله دیگه است پس در صورت دخالت برخورد خشن تری از معمول می کنن. دخالتت بیشتر به ضرر ماسیا است.»
    نیاس می دانست کش دادن این موضوع بی فایده است. حق با استادش بود. او نمی توانست کاری در این مورد کند. پس به دنبال حواس پرتی ای دیگر گشت، و ناگهان چشمش به یک پیرمرد افتاد. بی تردید آن مرد و دو همراهش لاوین نبودند. موی پیرمرد نقره ای بود و موی دو همراهش طلایی. موی لاوین ها عموما در طیفی بین نارنجی و قهوه ای و سرخ بود.
    آکیلار با تشخیص جهت نگاه شاگردش گفت: «فرشته مقرب یاگوث. واقعا عجیبه که اومده اینجا. خیلی دلم می خواد که بدونم هدفش چیه.»
    پیرمرد نگاهش را از صحنه مبارزه برگرفت و به سوی نیاس و استادش نگریست. چند دقیقه چشمانش در چشمان نیاس قفل شد، نیاس زیر نگاه خیره او حس برهنگی می کرد. به زحمت و با تمرکز زیاد جهت نگاهش را برگرداند و به مبارزه نگریست. آکریس چند بار ماسیا را بلند کرده و بعد به زمین کوبیده بود. مبارزه تمام شده و ماسیا از پا در آمده بود. یا این تصور نیاس بود. او انتظار نداشت که دختر دوباره بلند شود و به مبارزه ادامه دهد.
    اما اشتباه می کرد. در کمال حیرتش ماسیای لرزان به زحمت روی پاهایش ایستاد و تلوتلو خوران به سمت حریفش رفت. با اینکه ذره ای شانس برای پیروزی نداشت، مبارزه طلبی در چشمانش مشهود بود، نیاس نتوانست جلوی خود را از تحسین شجاعتش بگیرد. اندیشید با این روحیه اش غیرممکنه شکست بخوره. آکریس مشتی به سمت چانه او رها کرد، اما قبل از اینکه ضربه اش بر هدف فرود آید، مشت ماسیا به دنده اش کوبیده شد و او به عقب تلوتلو خورد.
    آشوب. صدای ذهنی آکیلار این کلمه را در ذهن نیاس فریاد زده بود. سرش را به سمت استادش که مستقیم به چشمان فرشته مقرب خیره بود چرخاند، بی تردید در حال گفتگوی ذهنی بودند. نیاس به شدت کنجکاو بود که چه می گویند، و انتظار داشت استادش چیز بیشتری به او بگوید. ولی امیدش بیهوده بود. بعد از چند دقیقه از نگریستن به آن دو خسته شد و سرش را به سمت مبارزه چرخاند.
    دو حریف روی زمین می غلتیدند و سعی داشتند یکدیگر را به زمین میخکوب کنند. بعد از چند دور غلتیدن دختر حریفش را از روی خود کنار انداخت ولی بر خلاف دفعات قبل به جای غلتیدن روی او شروع به مشت زدن به بازویش کرد.
    آکریس ناله سر داد و با غلت خوردن از ماسیا فاصله گرفت و به سختی روی پاهایش ایستاد تا آماج ضربات حریفش شود. مشت های پولادین دختر بی امان بر بدن او فرود می آمدند و او را عقب می راندند. آکریس به زمین افتاد و ماسیا با دو زانو روی شکم او فرود آمد.
    آکیلار بار دیگر در ذهن نیاس گفت یاگوث می خواد باهامون رو در رو حرف بزنه. ظاهرا توجهش رو جلب کردی.
    نیاس نگاهی به استادش انداخت که همچنان به فرشته مقرب خیره بود، و بعد جرات کرد تا به یاگوث نگاهی دیگر بیندازد. فورا از کارش پشیمان شد، زیرا یاگوث سرش را به سمت او چرخاند و آن دو به چشمان هم خیره شدند.
    صدایی ناآشنا در ذهن نیاس گفت تو کی هستی؟ چرا درونت پر از رگه های سیاهیه؟
    آکیلار دستی به سر نیاس کشید، فشار ارتباط چشمی از روی او برداشته شد، و او توانست جهت نگاهش را تغییر دهد.
    بدن ماسیا روی زمین آرام گرفته بود، نیاس برای لحظه ای تصور کرد او مرده، اما بعد متوجه بالا و پایین رفتن سینه اش شد. سکوتی سنگین حاکم شده بود، اعضای قبیله خشم شب به فریادهایی که در طول مبارزه می کشیدند خاتمه داده بودند، و اعضای قبایل دیگر نیز ساکت بودند. سکوت تنها توسط پدر آکریس و همراهانش شکسته می شد که بی وقفه برنده مبارزه تشویق می کردند. آکریس لگد محکمی به سر ماسیا کوبید، و در همان لحظه خواهر ماسیا خود را از چنگال نگاه دارنده اش رها کرد و گریه کنان به سوی بدن بی حرکت ماسیا دوید و کنار او زانو زد، سرش را روی سینه او گذاشت و هق هق سر داد. به آکریس تاجی از برگ های سبز گیاهان داده شده بود، که او آن را بر سر گذاشته بود، چهره اش پر از شادی و غرور پیروزی بود. در حالی که با افتخار سرش را بالا گرفته بود به سمت جایی که پدرش و همراهانش نشسته بودند و او را تشویق می کردند رفت. در مسیرش متعمدانه روی بدن ماسیا پا گذاشت.
    نیاس از شکست خوردن دخترک احساس تاسف کرد.
    دو لاوین از قبیله خشم شب خواهر ماسیا را از روی او بلند کردند و بدن بی حرکت مبارز مغلوب را برای درمان بردند. خواهرش با چشمان گریان به دنبال آنها رفت.
    یک زن لاوین به میدان مبارز قدم نهاد و همراه مونث یاگوث را به مبارزه طلبید. نیاس انتظار این را داشت. می دانست در این شب هیچ لاوینی خون هیچ موجودی را نمی ریزد، اما آن طور که استادش از رابطه بین آنها با فرشتگان گفته بود کینه عمیقی بین دو نژاد حاکم بود، و امشب تنها راهی که لاوین ها برای بروز دادن کینه شان داشتند دعوت از فرشته ها به مبارزه بود.
    آکیلار در گوش نیاس زمزمه کرد: «باهام بیا.» و از جا بلند شد. استادش جمعیت را از نظر گذراند و آه کشید، دستی روی شانه نیاس گذاشت و نجوا کرد: «عجله کن پسر جان. زودتر بلند شو. باید باهاشون حرف بزنیم.»
    شاگرد جادوگر از جا برخاست و دید که یاگوث و دو همراهش نیز بر می خیزند. فرشته مونث نگاهی به یاگوث انداخت و وقتی او سرش را به نشانه تایید تکان داد به میدان مبارزه گام نهاد، و فرشته دیگر همراه یاگوث به راه افتاد.
    آنها در فاصله کمی از حلقه لاوین ها به هم رسیدند. آکیلار به سمت یاگوث رفت تا صحبت با او را شروع کند ولی فرشته مقرب بی اعتنا به او از کنارش رد شد و به نیاس نگریست. شاگرد جادوگر عمدا از نگریستن به چشمان او خودداری کرد. یاگوث پرسید: «اسمت چیه جوون؟»
    «نیاس صدام می کنن.»
    وضع ماسیا خیلی وخیم بود. دماغش با زاویه ای غیر طبیعی کج شده و لب هایش باد کرده بودند، پای چشمانش کبود بود، بیشتر صورتش را خون پوشانده بود و چندین جای کبودی روی بدنش به چشم می خورد. توجه به ضرباتی که تحمل کرده بود مرینا متعجب مانده بود که چگونه توانسته بود بعد از اینکه آکریس بر سینه او نشسته و مشتی به شکمش کوبیده بود روی پاهایش بایستد و به مبارزه با او ادامه دهد. حتی تا یک قدمی پیروزی رفته بود، توانسته بود آکریس را به زمین بزند و با زانوهایش او را میخکوب کند، اما در نهایت مغلوب شده بود. از زمان پایان مبارزه مدت زیادی می گذشت، و او همچنان به هوش نیامده بود.
    شکست دختر برای قبیله بهایی سنگینی داشت. خبر این قبیل مبارزات همیشه زود بین همه قبایل پخش می شد و باعث می شد اعضای قبیله از شرم نتوانند تا مدت ها در جمع افراد قبایل دیگر سر خود را بالا بگیرند. او در لحظه ای که ماسیا بی هوش بر زمین افتاده و دیگر برنخواسته بود پشت سر پریانده ایستاده بود و دیده بود که آزمودا با لحنی به ظاهر محترمانه و پر از ریشخند قبیله آنها را مورد تمسخر قرار می دهد و قبیله خود را برتر قلمداد می کند. صورت پریانده تیره شده بود و از خجالت سرش را پایین انداخته بود و هیچ نمی گفت. با این حال مرینا نمی توانست ماسیا را به خاطر شکست خوردن در نبرد سرزنش کند. هیچ کس نمی توانست. دختر با تمام توانش مبارزه کرده بود.
    پریانده وارد شد. و پشت سر او داریس آمد. با خشم گفت: «لعنت. اون باعث تحقیر قبیله شده. باید مجازات شه.»
    پریانده نگاه سردی به برادرش انداخت که او را به سکوت واداشت، و بعد از مرینا پرسید: «حالش چطوره؟»
    «به هوش نیومده اما جای نگرانی نیست. قویه و آسیب دیدگی های بدنش زود خوب می شه، اما در مورد اعتماد به نفس و غرورش شک دارم به این زودی ها بهبود پیدا کنه.»
    پریانده از جلوی او گذشت و یک بازویش را دور شانه ناسیس را که روی سینه خواهر بزرگش هق می زد حلقه کرد. به آرامی او را از بدن در هم شکسته خواهرش عقب کشید و هنگامی که با مقاومت دختر مواجه شد و با ملایمت خطاب به او گفت: «فقط می خوام معاینه اش کنم.» ناسیس لحظه ای مردد ماند و بعد عقب رفت و به جنگ سالار فضا داد تا بالای سر خواهرش بایستد. پریانده دستی به پیشانی یک دستش را روی پوست صورت ماسیا گذاشت و چشمانش را بست. مرینا می دانست پریانده با جادو درد را از بدن ماسیا به بدن خود می کشد تا او حس بهتری داشته باشد. لحظاتی بعد چشمانش را باز کرد و دستش را برداشت. همزمان ماسیا تکان شدیدی خورد و روی تخت خواب به حالت نیم خیز در آمد.
    پریانده گفت: «از دست من همین قدر بر می اومد. ولی ازامی داره می یاد. اون در زمینه جادوهای درمانی از من بهتره.»
    ماسیا نالید: «مبارزه ... چی شد؟»
    مرینا گفت: «آکریس شکستت داد.»
    ماسیا با خشم مشتی بر ران خود کوبید، شانه هایش می لرزید و اشک ها از چشمانش جاری بودند. سعی می کرد هق هق هایش را خفه کند، ولی هرازگاهی صدایی از میان لبانش می گریخت. پریانده جلو رفت، همچون مادری مهربان دستی بر پشت او گذاشت و سر او را به سینه فشرد. ماسیا نالید: «متاسفم جنگ سالار. متاسفم که قبیله رو شرمنده کردم.»
    پریانده دلجویانه گفت: «این طور نگو. تو باعث افتخار همه مایی.» پیشانی خون آلود ماسیا را بوسید.
    در همین لحظه یک لاوین وارد شد. رو به پریانده تعظیم کرد و گفت: «سرورم، فرشته ها مشغول صحبت با جادوگر و شاگردشن. مشکوک به نظر می رسه.»
    مرینا حضور داریس در آنجا را فراموش کرده بود، تا اینکه او گفت: «لعنتی. می دونستم قصد شومی دارن. باید همه شون رو همین الان بکشیم. اجازه این کار رو می دی خواهر؟» شمشیرش را کشید.
    پریانده به او رو کرد و گفت: «نه. هیچ کاری نمی کنی.» داریس با خشم سلاحش را به نیام برگرداند.
    پریانده رو به لاوین کرد. «راه رو نشونم بده.» قبل از ترک اتاق رو به مرینا گفت: «تو و داریس همینجا بمونین. تحت هیچ شرایطی نیاین بیرون تا من برگردم.»
    نیاس از سوالاتی که یاگوث می پرسید احساس ناراحتی می کرد. نمی دانست چرا این فرشته مقرب تا این حد به مسائل جزیی زندگی قبلیش علاقه مند است، جوری رفتار می کرد که انگار سال هاست با او آشنا است. در تمام این مدت آکیلار ساکت مانده بود و با ظاهری علاقه مند گفتگو را دنبال می کرد، و فرشته همراه یاگوث که ظاهرا رامیا نام داشت به وضوح بی حوصله شده بود.
    صدایی گفت: «برای چی دور هم جمع شدین؟» هر چهار نفر به سمت گوینده نگریستند. پریانده جنگ سالار قبیله آنها را مخاطب قرار داده بود. هیچ کدام آنها متوجه نزدیک شدن او نشده بودند. یک لاوین دیگر نیز همراهش بود، که با یک اشاره جنگ سالار برگشت و به سمت اجتماع قبایل رفت.
    آکیلار قدمی به جلو گذاشت و گفت: «سرورم علیا حضرت ...»
    «لعنت.» فریاد رامیا حرف او را قطع کرد. فرشته به سمت میدان مبارزه می نگریست. فرشته دیگر مغلوب حریفش شده بود. لاوین او را با لگدی روی زمین غلتاند. رامیا بی معطلی به آن سو دوید، با پرشی باور نکردنی از حلقه لاوین های نشسته دور میدان رد شد و کمی جلوتر از آنها فرود آمد، در مقابل چشمان بهت زده همه خنجری را از آستینش بیرون کشید، و آن را در قلب لاوین فرو برد. جسد زن با چشمان درشت از حیرت به زمین افتاد، حتی فرصت نکرد فریاد درد سر دهد. رامیا خم شد و به فرشته دیگر کمک کرد از جا برخیزد.
    بعد از آن بلوا حکم فرما شد.
    لاوین ها از هر سمت به آن دو هجوم بردند، و دو فرشته میان انبوه جمعیت مدفون شدند.
    نیاس نگاهی به یاگوث انداخت، در چشمان فرشته مقرب فقط تاسف بود. با لحنی اندوهناک زمزمه کرد: «از ترس چنین چیزی بهشون گفتم سلاحی بر ندارن.»
    پریانده جلو آمد و با او رو در رو شد. آن دو چند لحظه به چشمان هم نگریستند. نیاس لحظه ای احساس خطر کرد. به خوبی می دانست مهارت پریانده در جادو دست کمی از توان رزمیش ندارد. اگر نمی خواست می توانست همزمان با هر سه نفرشان درگیر شود و آنها را به راحتی به زانو در بیاورد. اما لاوین قصد این کار را نداشت. در حالی که سرش را با افسوس تکان می داد گفت: «حرفت رو باور می کنم. ولی این اتفاقی که افتاده رو عوض نمی کنه.» به نیاس و استاد او نگریست. «شما هم مسئول شناخته می شین. اگه گیر بیفتین باید اعدامتون کنم. پس فرار کنین. همین حالا. ناچارم که به قبیله بگم که دنبالتون بیان و شکارتون کنن. پس مراقب باشین.» از آنها رو برگرداند و به سمت اغتشاش دوید.
    آکیلار آستین یاگوث را کشید و گفت: «بیا بریم.»
    یاگوث با اندوه زمزمه کرد: «زامیس و رامیا ...»
    «اونا مرده ان، یا به زودی می میرن. هیچ کس نمی تونه نجاتشون بده. عجله کن. باید جون خودت رو نجات بدی.»
    سه مرد شروع به دویدن در میان درختان کردند. آکیلار بی وقفه کلمات نامفهوم را بر زبان جاری می کرد که دو همراهش می دانستند وردهایی است تا آنها را مصون نگاه دارد و ردشان را از تعقیب کنندگانشان بپوشاند.
    من ترول نیستم.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •