هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

Threaded View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    115
    تشکر
    182
    تشکر شده : 272 بار در 99 پست

    شرارت سپنتایی 1: مسیر سقوط

    سلام
    در خدمتتون هستم با داستان جدیدم. یه جلدش کامل شده و هر هفته یه فصل می ذارم.
    مقدمه
    سوار بی وقفه می تاخت.
    حتی برای خوابیدن یا غذا خوردن مکث نمی کرد. سلامتی خودش برایش هیچ اهمیتی نداشت. همچنین برایش مهم نبود که به حیوان فشار می آورد. فقط می خواست به مقصد برسد. دو مرکب زیر پایش از پا در آمده بودند، و این سومی بود. بعد از تلف شدن هر حیوان بارش را بر می داشت و تا اولین جایی که بتواند اسب تهیه کند بی وقفه می دوید.
    با تمام شتابش وقتی که رسید می دانست دیر شده است.
    جلوی گنبد خشتی کوچک از از مرکب پرید و بی درنگ به داخل هجوم برد. وقتش را با پیمودن پله های سنگی هدر نداد و یکباره به پایین پرید، بی آنکه زانوهایش اندکی خم شود روی زمین خاکی فرود آمد و شروع به دویدن به انتهای راهروی مقابلش کرد.
    به پیچ راهرو رسیده بود که فردی مقابل او ظاهر شد و دستانش شانه های دختر را چسبیدند و مانع حرکتش شدند. آناهید پیچ و تابی به بدن خود داد و سعی کرد از دستان رباب بیرون بیاید. جیغ کشید: «ولم کن.»
    «فایده نداره. نمی تونی کاری کنی. اون مرده. می فهمی؟ کلباد مرده.» یکباره خشمگین شد و آناهید را به عقب هل داد. او نتوانست تعادلش را حفظ کند و به زمین افتاد. تکیه داده به آرنج هایش با بهت به رباب نگریست. و بعد زن بیابان نشین جلو آمد و با دراز کردن دستش به آناهید کمک کرد که برخیزد. سیلاب اشک آغاز شد. دو زن در آغوش هم گریه می کردند. صدای هق هقشان فضا را پر کرده بود. بالاخره آناهید به خود مسلط شد و قدمی به عقب برداشت. «می خوام قبرش رو ببینم. کجاست؟»
    رباب سرش را تکان داد. «دنبالم بیا.» چرخید و در دالان روشن از نور مشعل ها جلو رفت. آناهید دنبال او به راه افتاد.
    برزو مقابل قبر زانو زده بود و به آن خیره شده بود. سه روز بود که چیزی نخورده بود. آنجا نشسته بود و به قبر زل زده بود. اصرارهای رباب برای اینکه چیزی بخورد یا بنوشد را به کلی نادیده گرفته بود. دلیلی برای ادامه زندگی نداشت. او از فرمان اربابش سرپیچی کرده و رفته بود کشورش را از چنگ مهاجمان نجات دهد. و نتوانسته بود. آشینیر سقوط کرده بود، خاندان سلطنتی آن قتل عام شده و عده بسیاری از هم وطنانش کشته شده بودند. و به شکل موجوداتی پلید با ولعی سیری ناپذیر برای گوشت انسان بازگشته بودند. از جمله آنها مادر و همسر و فرزندش بودند. سرنوشت هولناک آنها مو را بر تن برزو سیخ کرده بود، و او با دست خودش هر سه نفر آنها را از پا در آورده بود.
    به خاطر کارش از خودش متنفر بود.
    و به خاطر رها کردن کلباد.
    اگر کلباد زنده بود شاید می توانست جادویی برای بازگرداندن آنها به حال طبیعی بیابد و نجاتشان دخد.
    اکنون او همه چیزش را از دست داده بود.
    چرا باید زنده می ماند؟
    صدای جیغی در هوا پیچید و برزو حس کرد فردی به سمت او قدم بر می دارد، و می دانست رباب نیست. به نحوی حس کرد باید آناهید باشد، ولی به او نگاه نکرد تا از حدسش مطمئن شود.
    صدایی آمرانه گفت: «بلند شو. سوگواری بسه. باید به کارهامون برسیم.» حدس او درست بود. آناهید به آنجا آمده بود.
    برزو برای اولین بار در آن چند روز نگاهش را از قبر برداشت و به آناهید نگریست. گفت: «چطور می تونی این رو بگی؟ تو باهاش ارتباط خونی داشتی.» دوباره به قبر نگریست. «تمام اشک های دنیا برای اربابم کافی نیست.»
    آناهید گفت: «فکر نکن من حالم از تو بهتره.» و بازوی برزو را گرفت و با تمام قدرت کشید تا او را مجبور به ایستادن کند. برزو لحظه ای مقاومت کرد، ولی بعد تسلیم اراده دختر شد و ایستاد.
    آناهید برزو را به دنبال خود کشید و به سمت صندوقی که کنار تالار بود رفت. در آن را گشود و طوماری را بیرون آورد و باز کرد. با نگاهی به آن طومار گفت: «از پنج بحرانی که پیام هشدار داده جلوی سه تا رو گرفتیم. ارتش شیاطین، پسر سوم زروان، سعی اهوراها برای برگشتن، و در مورد موج اول آشوب موفق نشدیم. یا بهتره بگم کلباد موفق نشد.»
    رباب نالید: «تقصیر ما بود. کلباد تنهایی با اونا روبرو شد و جونش رو سر این کار گذاشت.»
    آناهید سر تکان داد: «آره. از حرفایی که در مورد مادرم زده بود و حق هم داشت ناراحت بودم. رفتم و ذهنم رو به روش بستم.»
    رباب اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت: «و من از اینکه ... اینکه حسی که بهش پیدا کرده بودم رو پس زده بود ناراحت بودم. با ارتباط ذهنی صدام کرد و گفت برم پیشش، ولی من با بی حوصلگی پرسیدم که چه اتفاق افتاده، و اون جواب نداد. چند بار دیگه پرسیدم ازش، ولی جوابی نداد. چند ساعت بعد نگران شدم و رفتم پیشش، ولی دیر بود. دیگه نمی تونستم زخم ها و مسمومیتش رو درمان کنم.» روی زمین فرو ریخت و ضجه زنان به خاک مشت کوبید.
    آناهید به آرامی به او نزدیک شد و دستی بر پشتش گذاشت. گفت: «آروم باش. شاید اگه فورا پیشش می رفتی هم نمی تونستی کاری کنی. کلباد بعد اتفاقی که برای دخترش ... مادرم ... افتاد، خرد شده بود. شاید واقعا نمی خواست زنده بمونه و برای همین جوابت رو نداد.»
    برزو گفت: «پیشگویی رو یادتونه؟ همونی که پسر سوم زروان به ما گفت.»
    رباب پرسید: «پیشگویی؟ فکر می کردم یه تهدید باشه.»
    آناهید گفت: «منم همین فکر رو می کردم. ولی الان پونزده سال گذشته، همونطور که اون می گفت، و هر سه ما تو مرگ کلباد به نوعی مقصر بودیم.»
    برزو گفت: «و من خونواده ام رو با دست خودم سلاخی کردم. همون طور که اون گفته بود.»
    رباب گفت: «یعنی ممکنه پیشگویی درست باشه؟ تا الان به سه نفر علاقه پیدا کردم، و دو نفرشون جلوی چشمم مردن.» تصویر مرگ برادرش از جلوی چشمش گذشت، و نتوانست چهره او را به طور کامل به یاد آورد. بعد نگاهش به سمت آرمین که در گوشه ای دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود رفت. مدت طولانی ای بود که پسر نوجوان را مانند فرزند خودش می دید، و آرمین هم به رباب به دید مادرش می نگریست.
    برزو گفت: «نمی تونیم بگیم. شاید تصادفی باشه. ولی از یه چیز مطمئنم. همون طور که ارباب گفت، یه پیشگویی یا حتمیه و در این صورت هر قدر سعی کنیم اتفاق می افته. یا حتمی نیست و در این صورت راحت می شه جلوش رو گرفت. دلیلی نداره خودمون رو نگرانش کنیم.»
    آناهید گفت: «منطقیه. دیگه در موردش بحث نکنیم.» به طومار نگریست. «حمله بعدی آشوب. احتمالا از شمال شرقی اتفاق می افته.»
    رباب گفت: «بهتره هر چه سریع تر هر چهار نفرمون آماده رفتن شین.»
    آناهید سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «درست نیست هر سه ما با هم باشیم. یکی باید باشه که اگه برای بقیه اتفاقی افتاد به نگهبان های خاکستری هشدار بده. من و برزو می ریم. تو همین جا مواظب برادرم باش.»
    رباب خواست اعتراض کند ولی جلوی خودش را گرفت. می دانست بحث با آناهید بیهوده است.
    برزو گفت: «بسیار خب. کی حرکت کنیم؟»
    آناهید گفت: «همین الان.»
    «باشه. اسبم همین اطرافه. فقط باید زین بشه.»
    «خوبه.»
    دو جادوگر از تالار خارج شدند و رباب را با فرزند خوانده اش آنجا تنها گذاشتند. زن صحرانشین لحظه ای به خروجی خیره ماند، بعد به سمت قبر رفت و دستی روی آن کشید. داغی اشک را روی گونه هایش حس می کرد. سرش را خم کرد و قبر را بوسید. نجوا کرد: «آروم بخواب عشق من.»
    ناگهان صدایی پاهایی را حس کرد، و تشخیص داد که شاید آناهید باشد. اما صدای فریاد آرمین هوا را پر کرد: «مادر.»
    رباب در یک لحظه متوجه شد چه شده و فورا چرخید و شمشیرش را کشید و به موقع ضربه ماه آفرید را دفع کرد. چشمانش را بالا برد و به صورت او نگریست.
    موهای ماه آفرید به رنگ نقره فام در آمده بودند و به نحوی مبهم می درخشیدند. روی گونه هایش خطوطی سرخ کشیده شده بود، و چشمانش دو حفره از تاریکی بودند. رباب به خود لرزید.
    ماه آفرید خنده ای شرورانه سر داد. «فکر نمی کردین پیداتون کنم، نه؟ دخترم با اومدن به اینجا راه رو بهم نشون داد. متاسفم که دیر رسیدم، و لذت کشتن پدرم رو از دست دادم. ولی خب، می تونم از جسدش انتقامم رو بگیرم، و بعدش نوبت توئه، به خاطر اینکه فرزندانم رو ازم دزدیدی.» رباب با تمام توانش به جلو فشار آورد و ماه آفرید چند قدم به عقب تلوتلو خورد. کلمات آخرش نامفهوم ماند.
    رباب سرش را تکان داد. «هیچ کس چیزی رو ازت ندزدیده. چیزایی که از دست دادی، خودت لیاقتشون رو نداشتی.»
    ماه آفرید جیغ زد: «پس اگه این طوره، هیچ کس نباید اون چیزا رو داشته باشه. بعد کشتن تو، نوبت آرمینه، و بعد دنبال برزو و آناهید می رم، و تو اولین فرصت کارشون رو تموم می کنم.» فریادی کشید و به جلو حمله ور شد.
    رباب چند ضربه او را به سختی دفع کرد و از میان دندان های قفل شده اش گفت: «فکر نمی کردم به این جا رسیده باشی. اینکه بخوای بچه هات رو بکشی ...»
    «کفر پدرم ذهن فرزندانم رو آلوده کرده و هیچ چیز نمی تونه پاکشون کنه. همون بهتره که بمیرن.»
    رباب سرش را تکان داد. «متاسفانه تو از اینجا زنده بیرون نمی ری.»
    «فکر کردی می تونی جلوی من رو بگیری؟ تو فقط چند سال برای یادگیری شمشیرزنی از کلباد فرصت داشتی. به هیچ وجه نمی تونی فکر کنی مهارتم در چه حده.»
    آن دو به سمت هم حمله ور شدند و جرنگ جرنگ برخورد شمشیرهایشان در هوا پیچید. آرمین با نگرانی به مبارزه آن دو نگریست، به زحمت می توانست چیزی از مبارزه تشخیص دهد، حرکات آن دو در هیچ کدام از طومارهایی که خواهرش برای یادگیری شمشیرزنی به او داده بود نبود. قلبش از نگرانی می تپید. دلش نمی خواست برای هیچ کدام از آن دو اتفاقی بیفتد.
    رباب با خشم دندان هایش را به هم فشرد. ماه آفرید حریفی سرسخت بود. از سر و روی هر دوی آنها عرق جاری بود، و به سختی نفس می کشیدند. شمشیر در دست رباب سنگین شده بود، و حرکاتش کندتر شده بود. ماه آفرید بار دیگر به سمت او یورش برد و دو ضربه وارد کرد که هر دو متوقف شد، رباب ناچار شد خم شود تا ضربه سوم از بالای سرش رد شود، و بعد شمشیر را در ساعد ماه آفرید فرو برد. صدای جیغ او در گوش هایش زنگ انداخت، آن قدر بلند که صدای افتادن شمشیر او بر زمین را نشنید. شمشیرش را بیرون آورد و ماه آفرید را با لگدی به زمین انداخت. سلاح را بالا برد تا بر بدن او فرود آورد، که فریاد «نه.» که از گلوی آرمین خارج شده بود او را بازداشت.
    آرمین خودش را به نزدیک رباب رساند و گفت: «می دونم اون فرد خوبی نیست، ولی به هر حال مادرمه.»
    رباب لحظه ای به چشمان پسرک نگریست و بعد شمشیرش را غلاف کرد. به ماه آفرید گفت: «گم شو. اگه دوباره ببینمت زنده ات نمی ذارم.» بازویش را دور شانه آرمین گذاشت و به سمت دیگر به راه افتاد.
    دو قدم برنداشته بود که داغی ای را در بین شانه هایش حس کرد. با نگاهی به پایین نوک شمشیری را دید که از شکمش بیرون زده بود، و بعد درد آمد.
    ماه آفرید شمشیر را از کمر رباب بیرون کشید و او به زمین افتاد.
    آرمین با وحشت به صحنه نگریست. از وحشت خشک شده بود. وقتی شمشیر مادرش را دید که بالا می رود بین او و رباب قرار گرفت و زانو زد. جیغ کشید: «التماس می کنم مامان. اگه ...»
    حرفش با دفن شدن تیغه شمشیر در جمجمه اش ناتمام ماند. ثانیه ای بعد جسدش با صدای تلپ افتاد.
    رباب مطمئن از مرگ خود چشمانش را بست، و خاطره ای از گذشته در ذهنش جرقه زد. صدایی سرد و کشدار که گفته بود: «تو قبل از مردن مرگ هر کسی که دوست داری رو با چشمای خودت می بینی.» بعد از آن به هیچ چیز فکر نکرد، زیرا زنده نبود.
    صدایی در ذهن ماه آفرید نجوا کرد: «کارت رو عالی انجام دادی.»
    «ممنونم سرورم.» نگاهی به جسد رباب انداخت، پیشانی او دیگر با نور فره نمی درخشید. یکی از حاملان فره از پا در آمده بود. دو تای دیگر مانده بودند.
    «به محض اینکه دو تای دیگه رو بکشی پاداشت رو می گیری. زندگی رو به شوهرت بر می گردونم و به هر دوتون جاودانگی می دم. آزاد خواهید بود در دنیایی که از آن منه راه برین و تا ابد بهش حکومت کنین.»
    من ترول نیستم.

  2. 8 کاربر از پست تانوس تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •