هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 11 , از مجموع 11
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    101
    تشکر
    167
    تشکر شده : 259 بار در 91 پست

    شرارت سپنتایی 1: مسیر سقوط

    سلام
    در خدمتتون هستم با داستان جدیدم. یه جلدش کامل شده و هر هفته یه فصل می ذارم.
    مقدمه
    سوار بی وقفه می تاخت.
    حتی برای خوابیدن یا غذا خوردن مکث نمی کرد. سلامتی خودش برایش هیچ اهمیتی نداشت. همچنین برایش مهم نبود که به حیوان فشار می آورد. فقط می خواست به مقصد برسد. دو مرکب زیر پایش از پا در آمده بودند، و این سومی بود. بعد از تلف شدن هر حیوان بارش را بر می داشت و تا اولین جایی که بتواند اسب تهیه کند بی وقفه می دوید.
    با تمام شتابش وقتی که رسید می دانست دیر شده است.
    جلوی گنبد خشتی کوچک از از مرکب پرید و بی درنگ به داخل هجوم برد. وقتش را با پیمودن پله های سنگی هدر نداد و یکباره به پایین پرید، بی آنکه زانوهایش اندکی خم شود روی زمین خاکی فرود آمد و شروع به دویدن به انتهای راهروی مقابلش کرد.
    به پیچ راهرو رسیده بود که فردی مقابل او ظاهر شد و دستانش شانه های دختر را چسبیدند و مانع حرکتش شدند. آناهید پیچ و تابی به بدن خود داد و سعی کرد از دستان رباب بیرون بیاید. جیغ کشید: «ولم کن.»
    «فایده نداره. نمی تونی کاری کنی. اون مرده. می فهمی؟ کلباد مرده.» یکباره خشمگین شد و آناهید را به عقب هل داد. او نتوانست تعادلش را حفظ کند و به زمین افتاد. تکیه داده به آرنج هایش با بهت به رباب نگریست. و بعد زن بیابان نشین جلو آمد و با دراز کردن دستش به آناهید کمک کرد که برخیزد. سیلاب اشک آغاز شد. دو زن در آغوش هم گریه می کردند. صدای هق هقشان فضا را پر کرده بود. بالاخره آناهید به خود مسلط شد و قدمی به عقب برداشت. «می خوام قبرش رو ببینم. کجاست؟»
    رباب سرش را تکان داد. «دنبالم بیا.» چرخید و در دالان روشن از نور مشعل ها جلو رفت. آناهید دنبال او به راه افتاد.
    برزو مقابل قبر زانو زده بود و به آن خیره شده بود. سه روز بود که چیزی نخورده بود. آنجا نشسته بود و به قبر زل زده بود. اصرارهای رباب برای اینکه چیزی بخورد یا بنوشد را به کلی نادیده گرفته بود. دلیلی برای ادامه زندگی نداشت. او از فرمان اربابش سرپیچی کرده و رفته بود کشورش را از چنگ مهاجمان نجات دهد. و نتوانسته بود. آشینیر سقوط کرده بود، خاندان سلطنتی آن قتل عام شده و عده بسیاری از هم وطنانش کشته شده بودند. و به شکل موجوداتی پلید با ولعی سیری ناپذیر برای گوشت انسان بازگشته بودند. از جمله آنها مادر و همسر و فرزندش بودند. سرنوشت هولناک آنها مو را بر تن برزو سیخ کرده بود، و او با دست خودش هر سه نفر آنها را از پا در آورده بود.
    به خاطر کارش از خودش متنفر بود.
    و به خاطر رها کردن کلباد.
    اگر کلباد زنده بود شاید می توانست جادویی برای بازگرداندن آنها به حال طبیعی بیابد و نجاتشان دخد.
    اکنون او همه چیزش را از دست داده بود.
    چرا باید زنده می ماند؟
    صدای جیغی در هوا پیچید و برزو حس کرد فردی به سمت او قدم بر می دارد، و می دانست رباب نیست. به نحوی حس کرد باید آناهید باشد، ولی به او نگاه نکرد تا از حدسش مطمئن شود.
    صدایی آمرانه گفت: «بلند شو. سوگواری بسه. باید به کارهامون برسیم.» حدس او درست بود. آناهید به آنجا آمده بود.
    برزو برای اولین بار در آن چند روز نگاهش را از قبر برداشت و به آناهید نگریست. گفت: «چطور می تونی این رو بگی؟ تو باهاش ارتباط خونی داشتی.» دوباره به قبر نگریست. «تمام اشک های دنیا برای اربابم کافی نیست.»
    آناهید گفت: «فکر نکن من حالم از تو بهتره.» و بازوی برزو را گرفت و با تمام قدرت کشید تا او را مجبور به ایستادن کند. برزو لحظه ای مقاومت کرد، ولی بعد تسلیم اراده دختر شد و ایستاد.
    آناهید برزو را به دنبال خود کشید و به سمت صندوقی که کنار تالار بود رفت. در آن را گشود و طوماری را بیرون آورد و باز کرد. با نگاهی به آن طومار گفت: «از پنج بحرانی که پیام هشدار داده جلوی سه تا رو گرفتیم. ارتش شیاطین، پسر سوم زروان، سعی اهوراها برای برگشتن، و در مورد موج اول آشوب موفق نشدیم. یا بهتره بگم کلباد موفق نشد.»
    رباب نالید: «تقصیر ما بود. کلباد تنهایی با اونا روبرو شد و جونش رو سر این کار گذاشت.»
    آناهید سر تکان داد: «آره. از حرفایی که در مورد مادرم زده بود و حق هم داشت ناراحت بودم. رفتم و ذهنم رو به روش بستم.»
    رباب اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت: «و من از اینکه ... اینکه حسی که بهش پیدا کرده بودم رو پس زده بود ناراحت بودم. با ارتباط ذهنی صدام کرد و گفت برم پیشش، ولی من با بی حوصلگی پرسیدم که چه اتفاق افتاده، و اون جواب نداد. چند بار دیگه پرسیدم ازش، ولی جوابی نداد. چند ساعت بعد نگران شدم و رفتم پیشش، ولی دیر بود. دیگه نمی تونستم زخم ها و مسمومیتش رو درمان کنم.» روی زمین فرو ریخت و ضجه زنان به خاک مشت کوبید.
    آناهید به آرامی به او نزدیک شد و دستی بر پشتش گذاشت. گفت: «آروم باش. شاید اگه فورا پیشش می رفتی هم نمی تونستی کاری کنی. کلباد بعد اتفاقی که برای دخترش ... مادرم ... افتاد، خرد شده بود. شاید واقعا نمی خواست زنده بمونه و برای همین جوابت رو نداد.»
    برزو گفت: «پیشگویی رو یادتونه؟ همونی که پسر سوم زروان به ما گفت.»
    رباب پرسید: «پیشگویی؟ فکر می کردم یه تهدید باشه.»
    آناهید گفت: «منم همین فکر رو می کردم. ولی الان پونزده سال گذشته، همونطور که اون می گفت، و هر سه ما تو مرگ کلباد به نوعی مقصر بودیم.»
    برزو گفت: «و من خونواده ام رو با دست خودم سلاخی کردم. همون طور که اون گفته بود.»
    رباب گفت: «یعنی ممکنه پیشگویی درست باشه؟ تا الان به سه نفر علاقه پیدا کردم، و دو نفرشون جلوی چشمم مردن.» تصویر مرگ برادرش از جلوی چشمش گذشت، و نتوانست چهره او را به طور کامل به یاد آورد. بعد نگاهش به سمت آرمین که در گوشه ای دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود رفت. مدت طولانی ای بود که پسر نوجوان را مانند فرزند خودش می دید، و آرمین هم به رباب به دید مادرش می نگریست.
    برزو گفت: «نمی تونیم بگیم. شاید تصادفی باشه. ولی از یه چیز مطمئنم. همون طور که ارباب گفت، یه پیشگویی یا حتمیه و در این صورت هر قدر سعی کنیم اتفاق می افته. یا حتمی نیست و در این صورت راحت می شه جلوش رو گرفت. دلیلی نداره خودمون رو نگرانش کنیم.»
    آناهید گفت: «منطقیه. دیگه در موردش بحث نکنیم.» به طومار نگریست. «حمله بعدی آشوب. احتمالا از شمال شرقی اتفاق می افته.»
    رباب گفت: «بهتره هر چه سریع تر هر چهار نفرمون آماده رفتن شین.»
    آناهید سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «درست نیست هر سه ما با هم باشیم. یکی باید باشه که اگه برای بقیه اتفاقی افتاد به نگهبان های خاکستری هشدار بده. من و برزو می ریم. تو همین جا مواظب برادرم باش.»
    رباب خواست اعتراض کند ولی جلوی خودش را گرفت. می دانست بحث با آناهید بیهوده است.
    برزو گفت: «بسیار خب. کی حرکت کنیم؟»
    آناهید گفت: «همین الان.»
    «باشه. اسبم همین اطرافه. فقط باید زین بشه.»
    «خوبه.»
    دو جادوگر از تالار خارج شدند و رباب را با فرزند خوانده اش آنجا تنها گذاشتند. زن صحرانشین لحظه ای به خروجی خیره ماند، بعد به سمت قبر رفت و دستی روی آن کشید. داغی اشک را روی گونه هایش حس می کرد. سرش را خم کرد و قبر را بوسید. نجوا کرد: «آروم بخواب عشق من.»
    ناگهان صدایی پاهایی را حس کرد، و تشخیص داد که شاید آناهید باشد. اما صدای فریاد آرمین هوا را پر کرد: «مادر.»
    رباب در یک لحظه متوجه شد چه شده و فورا چرخید و شمشیرش را کشید و به موقع ضربه ماه آفرید را دفع کرد. چشمانش را بالا برد و به صورت او نگریست.
    موهای ماه آفرید به رنگ نقره فام در آمده بودند و به نحوی مبهم می درخشیدند. روی گونه هایش خطوطی سرخ کشیده شده بود، و چشمانش دو حفره از تاریکی بودند. رباب به خود لرزید.
    ماه آفرید خنده ای شرورانه سر داد. «فکر نمی کردین پیداتون کنم، نه؟ دخترم با اومدن به اینجا راه رو بهم نشون داد. متاسفم که دیر رسیدم، و لذت کشتن پدرم رو از دست دادم. ولی خب، می تونم از جسدش انتقامم رو بگیرم، و بعدش نوبت توئه، به خاطر اینکه فرزندانم رو ازم دزدیدی.» رباب با تمام توانش به جلو فشار آورد و ماه آفرید چند قدم به عقب تلوتلو خورد. کلمات آخرش نامفهوم ماند.
    رباب سرش را تکان داد. «هیچ کس چیزی رو ازت ندزدیده. چیزایی که از دست دادی، خودت لیاقتشون رو نداشتی.»
    ماه آفرید جیغ زد: «پس اگه این طوره، هیچ کس نباید اون چیزا رو داشته باشه. بعد کشتن تو، نوبت آرمینه، و بعد دنبال برزو و آناهید می رم، و تو اولین فرصت کارشون رو تموم می کنم.» فریادی کشید و به جلو حمله ور شد.
    رباب چند ضربه او را به سختی دفع کرد و از میان دندان های قفل شده اش گفت: «فکر نمی کردم به این جا رسیده باشی. اینکه بخوای بچه هات رو بکشی ...»
    «کفر پدرم ذهن فرزندانم رو آلوده کرده و هیچ چیز نمی تونه پاکشون کنه. همون بهتره که بمیرن.»
    رباب سرش را تکان داد. «متاسفانه تو از اینجا زنده بیرون نمی ری.»
    «فکر کردی می تونی جلوی من رو بگیری؟ تو فقط چند سال برای یادگیری شمشیرزنی از کلباد فرصت داشتی. به هیچ وجه نمی تونی فکر کنی مهارتم در چه حده.»
    آن دو به سمت هم حمله ور شدند و جرنگ جرنگ برخورد شمشیرهایشان در هوا پیچید. آرمین با نگرانی به مبارزه آن دو نگریست، به زحمت می توانست چیزی از مبارزه تشخیص دهد، حرکات آن دو در هیچ کدام از طومارهایی که خواهرش برای یادگیری شمشیرزنی به او داده بود نبود. قلبش از نگرانی می تپید. دلش نمی خواست برای هیچ کدام از آن دو اتفاقی بیفتد.
    رباب با خشم دندان هایش را به هم فشرد. ماه آفرید حریفی سرسخت بود. از سر و روی هر دوی آنها عرق جاری بود، و به سختی نفس می کشیدند. شمشیر در دست رباب سنگین شده بود، و حرکاتش کندتر شده بود. ماه آفرید بار دیگر به سمت او یورش برد و دو ضربه وارد کرد که هر دو متوقف شد، رباب ناچار شد خم شود تا ضربه سوم از بالای سرش رد شود، و بعد شمشیر را در ساعد ماه آفرید فرو برد. صدای جیغ او در گوش هایش زنگ انداخت، آن قدر بلند که صدای افتادن شمشیر او بر زمین را نشنید. شمشیرش را بیرون آورد و ماه آفرید را با لگدی به زمین انداخت. سلاح را بالا برد تا بر بدن او فرود آورد، که فریاد «نه.» که از گلوی آرمین خارج شده بود او را بازداشت.
    آرمین خودش را به نزدیک رباب رساند و گفت: «می دونم اون فرد خوبی نیست، ولی به هر حال مادرمه.»
    رباب لحظه ای به چشمان پسرک نگریست و بعد شمشیرش را غلاف کرد. به ماه آفرید گفت: «گم شو. اگه دوباره ببینمت زنده ات نمی ذارم.» بازویش را دور شانه آرمین گذاشت و به سمت دیگر به راه افتاد.
    دو قدم برنداشته بود که داغی ای را در بین شانه هایش حس کرد. با نگاهی به پایین نوک شمشیری را دید که از شکمش بیرون زده بود، و بعد درد آمد.
    ماه آفرید شمشیر را از کمر رباب بیرون کشید و او به زمین افتاد.
    آرمین با وحشت به صحنه نگریست. از وحشت خشک شده بود. وقتی شمشیر مادرش را دید که بالا می رود بین او و رباب قرار گرفت و زانو زد. جیغ کشید: «التماس می کنم مامان. اگه ...»
    حرفش با دفن شدن تیغه شمشیر در جمجمه اش ناتمام ماند. ثانیه ای بعد جسدش با صدای تلپ افتاد.
    رباب مطمئن از مرگ خود چشمانش را بست، و خاطره ای از گذشته در ذهنش جرقه زد. صدایی سرد و کشدار که گفته بود: «تو قبل از مردن مرگ هر کسی که دوست داری رو با چشمای خودت می بینی.» بعد از آن به هیچ چیز فکر نکرد، زیرا زنده نبود.
    صدایی در ذهن ماه آفرید نجوا کرد: «کارت رو عالی انجام دادی.»
    «ممنونم سرورم.» نگاهی به جسد رباب انداخت، پیشانی او دیگر با نور فره نمی درخشید. یکی از حاملان فره از پا در آمده بود. دو تای دیگر مانده بودند.
    «به محض اینکه دو تای دیگه رو بکشی پاداشت رو می گیری. زندگی رو به شوهرت بر می گردونم و به هر دوتون جاودانگی می دم. آزاد خواهید بود در دنیایی که از آن منه راه برین و تا ابد بهش حکومت کنین.»
    من ترول نیستم.

  2. 7 کاربر از پست تانوس تشکر کرده‌اند .


  3. #11
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    101
    تشکر
    167
    تشکر شده : 259 بار در 91 پست

    فصل پنجم

    پریانده به دو فرشته به زنجیر کشیده شده که مقابلش به زمین افتاده بودند نگریست. فرشته مونث روی زمین قوز کرده بود، اما فرشته مذکر، با وجود اینکه آسیب بیشتری دیده بود، تا جایی که ممکن بود سر خود را بالا گرفته بود و با تنفر و کینه به پریانده می نگریست. مستقیم درون چشمان او.
    جنگ سالار اندیشید چه شجاع. مایه شرمه که فردی به این شجاعت بدون دفاع کشته شه. ولی چه چاره دیگه ای دارم؟
    دو شب پیش آن دو مهمان قبیله بودند، ولی فرشته مذکر پا را از حدود خویش بسیار فراتر گذاشته بود. ابتدا با دخالت در مبارزه فرشته دیگر با یک لاوین، و بعد با ریختن خون در شب جشن.
    اگر اولی می شد به پای ناآشنایی فرشتگان با سنت های لاوین ها گذاشته شود، دومی هیچ توجیحی نداشت.
    پریانده با درماندگی به اطراف نگریست.
    آزمودا به او نزدیک شد و گفت: «اجازه بدین همینجا گردنشون رو بزنم.»
    پریانده با لحنی مودبانه ولی سرد گفت: «خودم می تونم این کار رو بکنم.» به چشمان آزمودا خیره شد و او بعد از چند لحظه نگاهش را برگرداند. پریانده دوباره به سمت دو فرشته نگریست.
    فرشته مذکر با صدایی آهسته غرید: «چرا ما رو نمی کشی؟ چرا تمومش نمی کنی؟»
    موجی از همهمه میان اعضای قبیله که شاهد صحنه بودند به راه افتاد. پریانده کلمات آنها را نمی شنید، اما به خوبی می دانست چه چیزی می گویند. همه جمعیت خواهان این بودند که دو فرشته به انتقام خون آن لاوین به قتل برسند. پریانده هیچ راهی برای رد خواسته آنها نداشت. پس در نهایت خطاب به اعضای قبیله اش گفت: «این فرشته گناهان نابخشودنی ای مرتکب شده.» به لاوین مذکر اشاره کرد. «ولی هر چی باشه مهمون قبیله ما بود. دوست دارین بگن ما دستمون رو به خون مهمانمون آلوده کردیم؟»
    این تنها چیزی بود که می توانست به آن چنگ بزند. ولی با نگاهی به چهره حاضران متوجه شد بی فایده بود. آنها فقط با خون راضی می شدند.
    یکی از آنها، شوهر لاوین کشته شده، پریانده هر چه فکر کرد نام او را به خاطر نیاورد، به جلو آمد، فرزند نوزادش را در آغوش گرفته بود. با چشمانی اشکبار گفت: «اون فرزند من رو بی مادر کرد. تنها خواسته من اینه که خونش ریخته شه. ولی اگه شما ازم بخواین، جنگ سالار، از درخواستم چشم پوشی می کنم. فقط بعدش نمی تونم زندگی کنم. پس از شما می خوام که جونم رو بگیرین. این کار رو بکنین تا اسم قبیله به چنین ننگی آلوده نشه.»
    پریانده جرات نگریستن به صورت آن مرد را نداشت.
    ازامی، پیشگوی نابینای دهکده و پدر ارن، نامزد پریانده، کورمال جلو آمد. دستی را بر شانه پریانده گذاشت، و به آرامی گفت: «اون مرد حق داره که خواهان انتقام باشه. اون دو نفر مهمان قبیله بودن، ولی حرمت میزبان رو شکستن. مطمئن باش هیچ کس تو رو به مهمان کشی متهم نمی کنه.»
    پریانده سرش را به سمت او گرداند، چشمان بی فروغ پیشگو مستقیم به چشمان او دوخته شده بودند، انگار که او قادر به دیدن است. پرسید: «فرشته مذکر شاید، ولی اون زنه چی؟ اون هیچ گناهی انجام نداده.»
    آزمودا اظهار کرد: «احتمالا اون از دوستش خواسته اگه تو مبارزه شکست خورد بهش کمک کنه. اینم تقریبا به همون بدیه.»
    همهمه های تاییدآمیز بلند شد.
    پریانده یک بار دیگر به دو زندانی نگریست و تصمیمش را گرفت.
    در حالی تمام توانش را روی این گذاشته بود که صدایش نلرزد گفت: «حقشونه بمیرن.» گامی به جلو برداشت و شمشیرش را تاب داد. زنجیرهای فرشته مذکر باز شدند. او با حیرت به پریاند نگاه کرد.
    پریانده حرفش را ادامه داد: «اما ما مردم شریفی هستیم و نمی تونیم مثل اونا باشیم. به همین دلیل اراده من اینه به اونا فرصت دفاع از خودشون داده شه.» با ضربه ای دیگر زنجیرهای فرشته مونث را نیز درید.
    به نگهبانان اشاره کرد که دو فرشته را روی پاهایشان بلند کنند.
    ازامی دستش را روی شانه او گذاشت و مانع حرکت پریانده شد. در گوشش نجوا کرد: «نکن.»
    پریانده با تعجب به پیرمرد نگریست. پیشگو گفت: «می دونم قصدت اینه خودت با اون فرشته روبرو بشی و بذاری تو رو بکشه. ولی نکن این کار رو. فقط یه بزدل این کار رو می کنه. یه بزدل که جرات روبرو شدن با وظیفه اش رو نداره. و من فکر نمی کنم تو بزدل باشی، پریانده دختر اروتا.» صدایش بسیار آهسته بود، آن قدر آهسته که امکان نداشت کس دیگری شنیده باشد.
    پریانده اندیشید راست می گه. من بزدل نیستم. نباید این کار رو بکنم. نمی توانست شخصا خون آن دو را بریزد. ولی نباید حرفی که زده بود را تغییر می داد. سرنوشت آن دو باید با مبارزه مشخص می شد.
    شوهر آن زن پیشنهاد کرد: «بذارین من باهاشون بجنگم.» پریانده عزمی راسخ در چشمان او می دید. ولی اطمینان داشت دادن این مسئولیت به او به معنای فرستادنش به سوی مرگ حتمی است. مرد به وضوح هرگز شمشیر در دست نگرفته بود. در حالی که آن دو فرشته آن قدر مهارت داشتند که به عنوان محافظان یاگوث انتخاب شده بودند.
    گفت: «تو یه جنگجو نیستی. نمی تونم اجازه این کار رو بهت بدم.»
    جمعیتی که مقابلش ایستاده بود را بررسی کرد. چند چهره را دید که به نظرش مناسب بودند. به این اندیشید که چه کسی را انتخاب کند که نگاهش به سوی چهره دیگری رفت. با صدایی مصمم گفت: «من ماسیا رو انتخاب می کنم که از طرف قبیله با این دو فرشته بجنگه.»
    سکوت حاکم شد و جمعیت ناباورانه به سمت پریانده و بعد ماسیا نگریستند. کسی اعتراضی نکرد.
    اینطوری اعتماد به نفس شکسته اش تا حدی بر می گرده.
    جمعیت از هم باز شدند تا اجازه دهند ماسیا با سری فرو افتاده رد شود و به کنار پریانده بیاید.
    پریانده دستی به سر دختر کشید، پیشانی او را بوسید و شمشیرش را به دست او داد. به او گفت: «موفق باشی.» و به سربازها اشاره کرد شمشیری به دست فرشته مذکر دهد. او با عصبانیت جلو آمد، و به سمت ماسیا حمله ور شد.
    ماسیا بعد از شکستش در مبارزه نمی توانست سر خود را بالا بگیرد. به خاطر ضعیف بودن او قبیله اش بین قبایل دیگر تحقیر می شد.
    بعد از به هوش آمدنش وقتی از شکستش با خبر شده بود و با گریه اظهار تاسف کرده بود، پریانده او را در آغوش گرفته بود و به او گفته بود: «این طور نگو. تو باعث افتخار همه مایی.» بعد پیشانی او را بوسیده بود.
    ماسیا پدرش را هرگز ندیده بود، و خاطراتی مبهمی از مادرش داشت، حتی چهره او را درست به یاد نمی آورد، و مطمئن بود اگر آنها زنده بودند هرگز مانند جنگ سالار با او محبت آمیز رفتار نمی کردند. این بیشتر از هر چیزی او را عذاب می داد. اینکه باعث شرمندگی جنگ سالار شده بود. از رفتار او حس آرامش می کرد، اما همزمان شرم زده بود. شاید اگر پریانده با او برخورد خشنی می کرد از میزان شرمش کاسته می شد.
    ولی پریانده با وجود قاطع بودن در مواقع لزوم، هرگز خشن نبود. به همین دلیل اعضای قبیله او را به حد پرستش دوست داشتند.
    وقتی پریانده از میان جنگجویان متعدد قبیله او را برای این وظیفه صدا کرده بود نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. این اعتماد جنگ سالار برای او بیشتر از هر چیزی در دنیا ارزش داشت. و مصمم بود که این بار باعث شرم او نشود.
    پریانده شمشیر خود را به ماسیا داد، او را در آغوش گرفت، و برای موفقیتش دعا کرد.
    ماسیا جلو رفت و با فرشته مذکر روبرو شد.
    مرد شمشیر ماهری بود، اما توان زیادی نداشت. سرعت حرکاتش بسیار کم و قدرت پشت آنها اندک بود. بعد از رد و بدل شدن چند ضربه بین آنها، شمشیر ماسیا در قلب فرشته جا گرفت. جسد مرد با صدای تلپ به زمین افتاد. اکنون نوبت فرشته دیگر بود. ماسیا شمشیرش را از جسد بیرون کشید. زن ضعیف و لرزان بود و مدت حتی کمتری توانست مقاومت کند.
    بعد از کشته شدن دو فرشته، ماسیا رو به پریانده کرد و سرش را به سمت او پایین آورد. می توانست صدای متفرق شدن جمعیت در پشت سرش را بشنود.
    پریانده جلو آمد و شمشیر را از او گرفت. و در نیامش فرو برد. در حالی که دستش را بر شانه او گذاشته بود به سمت آزمودا چرخید و تعظیمی مختصر کرد. گفت: «حضور شما در اینجا مایه مسرت ما بود. خوشحال می شم اگه برای بازگشت به نزد قبیله تون هر کمکی از دستم بر بیاد انجام بدم.»
    ماسیا متوجه شد که پریانده در حقیقت به آزمودا پیام داده است که می خواهد او هر چه سریع تر از آنجا برود.
    آزمودا نیز به طور متقابل به پریانده تعظیم کرد، و پسرش که کنار او ایستاده بود از او تبعیت کرد. با دیدن آکریس خشم در وجود ماسیا جوشید، اما بازوی پریانده که دور شانه او قرار داشت اجازه نمی داد که جلو برود و یک بار دیگر با او درگیر شود. آن قدر برآشفته شده بود که جواب آزمودا را نفهمید، و ناگهان دریافت پریانده او را به حرکت وا می دارد. کمی بعد آن دو در اتاق کناری خانه پریانده بودند، همراه با ازامی و مرینا. هیچ وسیله ای در اتاق به چشم نمی خورد. برای ماسیا عجیب بود که خانه جنگ سالار آن قدر خالی و بدون امکانات باشد.
    پریانده گفت: «باید یه کاری کنیم.»
    مرینا پرسید: «در چه موردی؟»
    «حیثیت قبیله مون. بلوایی که پیش اومد، و همچنین شکست خوردن ماسیا از آکریس، وضعیت قبیله مون رو تضعیف کرده.»
    شرم دوباره درون ماسیا جوشید، و جنگ سالار فوری متوجه شد و سر او را نوازش کرد. لبخندی اندوهبار بر لبش نقش بسته بود.
    مرینا گفت: «کاری نیست که بتونیم در موردش بکنیم. باید صبر کنیم و امید داشته باشیم با گذر زمان فراموش شه. از این دست اتفاق ها زیاد می افته.»
    پریانده سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «مسئله خیلی جدیه. الان آزمودا خبر مهمی بهم داد. چند روز دیگه جنگ سالارها جمع می شن تا جنگ سالار اعظم رو انتخاب کنن.» دستش را از شانه ماسیا برداشت و به او اشاره کرد که بنشیند. بعد شروع به قدم زدن در اتاق کرد.
    مرینا گفت: «شرط می بندم هدف آزمودا از اومدن همین بوده. می خواست مطمئن شه خودش کسیه که این رو به اطلاع ما می رسونه و ... قبلش ...» جمله اش را ناتمام گذاشت.
    پریانده گفت: «منم همین حدس رو می زنم. می خواست کاری کنه که باعث سرافکنده شدن قبیله ما بشه تا موقعیتمون در جلسه تضعیف شه. اول پیشنهاد مبارزه با من رو داد و با شناختی که ازم داره مطمئن بود هرگز این درخواست رو قبول نمی کنم. و این باعث شد در برابر خواسته بعدیش بی دفاع شم. اگه پسرش می باخت چون مهمان بودن اتفاق خاصی نمی افتاد. ولی وقتی خبر باختن ما بپیچه باعث دست کم گرفتنمون از طرف بقیه می شه.»
    ازامی گفت: «جنگ سالار درست می گه. و ما هیچ راهی برای تغییر این شرایط نداریم.»
    پریانده گفت: «راستش یه راه هست.» از قدم زدن دست کشید و به دیوار تکیه داد.
    چند لحظه ای سکوت حاکم شد. پریانده آهی سر داد. با وجود جوان بودن شکسته به نظر می رسید، انگار که بار زیادی بر دوشش بود.
    مرینا گفت: «از چی حرف می زنی؟»
    «یادته پونزده سال قبل چی شد؟» مخاطبش ازامی بود.
    پیرمرد سرش را تکان داد. «متاسفانه آره. به خوبی یادمه.»
    پریانده برای مرینا توضیح داد: «حمله ارتش شیاطین و دیوها به دنیای ما. آخرین موبدشاه، پسر اونی که من رو نامگذاری کرده بود، در اون سال کشته شد. بعد مرگش یه جادوگر ازم خواست چند تا سازه جادویی رو در مقبره اون بذارم.»
    مرینا گفت: «و تو می خوای بری و اونا رو برداری.»
    پریانده نالید: «چاره دیگه ای ندارم.» ماسیا به پریانده نگریست. با آنکه اتاق گرم بود سرمایی از ستون فقراتش بالا رفت. ناخود آگاه با صدایی بلند گفت: «نه.»
    توجه همه در اتاق به او معطوف شد. او با شرمندگی گفت: «معذرت می خوام. منظوری نداشتم.»
    پریانده لبخندی به او زد و بعد گفت: «می دونم اونا خطرناکن، و هیچ قصدی برای استفاده ازشون ندارم. فقط می خوام اونا رو در جلسه نشون بدم تا ضربه ای که خوردیم رو جبران کنم. بعد برشون می گردونم.»
    ازامی گفت: «حتی دست زدن به اونا خطرناکه و رو ذهنت تاثیر می ذاره، و رفتن به اون مقبره ها هم کار خطرناکیه. هیچکس نمی دونه اونجا چی انتظارت رو می کشه.»
    پریانده گفت: «همه اینا رو می دونم، و ناچارم این خطرها رو بپذیرم تا اشتباهم رو جبران کنم. برای انتخاب جنگ سالار اعظم من جدی ترین رقیب برای آزمودا هستم، و به هیچ وجه نمی تونم بذارم اون به این سمت برسه. اگه این سمت رو داشته باشه همه قبایل رو در چنگ داره و می تونه اونها رو مجبور به جنگ با ما کنه. اون همیشه آدم کینه توزی بوده، و پدرم ضربه های زیادی بهش زده.»
    مرینا پیشنهاد داد: «یه راه ساده تر هم هست. می تونیم به قبیله اونا حمله کنیم.»
    «و متهم شیم که داریم مانع انتخاب جنگ سالار اعظم می شیم؟ نه عملی نیست. به علاوه تلفات زیادی خواهیم داد و اگه شکست بخوریم وضعمون از این هم بدتر می شه.»
    ازامی گفت: «ظاهرا تصمیمت رو گرفتی. ما نمی تونیم منصرفت کنیم. ولی قبلا وقتی تصمیمت رو از پیش می گرفتی قبل از اعلامش با کسی در میون نمی ذاشتی. چیز دیگه ای هست؟»
    صدای مبهمی از خارج اتاق آمد. پریانده بلافاصله از جا پرید، با سرعتی باور نکردنی خود را به در اتاق رساند و آن را گشود و به بیرون نگریست. بعد به داخل برگشت و گفت: «یه گربه ناهارم رو ریخت رو زمین.»
    لحظاتی اتاق در سکوت فرو رفت.
    سرانجام پریانده گفت: «آره. معلوم نیست من از اون گورپشته ها زنده برگردم. اگه بمیرم طبق سنت جنگ سالار بعدی برادرم داریسه. متاسفانه اون لیاقت این سمت رو نداره. پس باید یه نفر رو انتخاب کنم و توی یه نوشته رسمی مشخص کنم این رو. و خب این تصمیم رو هم از پیش گرفتم.» به سمت مرینا چرخید. «انتخابم تویی.»
    نفس مرینا بند آمد. گفت: «ولی ... ولی ...»
    پریانده گفت: «بهترین گزینه تویی.»
    ازامی گفت: «انتخاب درستیه. ولی می ترسم با مخالفت روبرو شه.»
    پریانده خنده ای تلخ سر داد. «جوری این رو می گی که انگار قراره حتما بمیرم.»
    ازامی با لحنی گفت: «وقتی این قدر خواهان مرگی، مطمئن باش مرگ خیلی زودتر از اونی که فکرش رو کنی به سراغت می یاد.»
    پریانده روی زمین فرو ریخت. با لحنی مصمم گفت: «نه. من هنوز جوونم و به این زودی ها قصد ندارم بمیرم. ولی به هر حال، باید برای شرایط غیرمترقبه یه جانشین تعیین کنم.»
    از جا برخاست، در را بست، و ابتدا به ازامی و بعد به ماسیا نگریست. «شما دو تا بهتری کسانی هستین که برای شاهد بودن به این تصمیمم سراغ دارم.»
    «احمق بی عرضه.»
    آکریس سرش را پایین انداخت. جرات نداشت به چشمان پدرش نگاه کند.
    ضربه محکمی به صورتش کوبیده شد و او تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد، پدرش برگشت و از او دور شد.
    آکریس سریع روی پاهایش ایستاد.
    نرتب جلو آمد و گفت: «سرورم، همه چیز مطابق میل شما پیش رفته. دلیلی برای خشم نیست.»
    آکریس با تنفر به آن مرد نگریست. او تنها کسی بود که پدرش به او اعتماد کامل داشت، هرگز آزاری به آکریس نرسانده بود، و حتی با او خوش رفتار بود، اما آکریس به هر حال از آن مرد مکار و حقه باز بدش می آمد.
    آزمودا گفت: «حق با توئه نرتب. پریانده از حالا باخته.» بعد ناگهان دوباره خشمگین شد. «ولی این بی عرضگی این پسر رو توجیح نمی کنه. چیزی نمونده بود مسابقه رو ببازه.»
    آکریس با جسارت گفت: «ولی در نهایت بردم.» پدرش همیشه در مورد او با بی انصافی رفتار می کرد. مهم نبود چه قدر خوب کاری را انجام می دهد، همیشه در نهایت سرزنش می شد. همه می دانستند خود آزمودا هرگز جرات روبرو شدن با پریانده را نداشت، ولی پسرش را به خاطر اینکه نزدیک بود ببازد توبیخ می کرد. اما جرات نداشت این حرف ها را به زبان بیاورد.
    آزمودا روی حرفش پافشاری کرد: «به سختی یه برد بود. پیروزی واقعی با کشتن حریفت به دست می یاد.»
    «ولی اون یه مبارزه تا پای مرگ نبود. و تو شب جشن حق ریختن خون کسی رو نداریم.»
    «برام بهونه نیار. می تونستی به شکلی که تصادفی به نظر بیاد باعث مرگش شی.»
    نرتب یادآوری کرد: «به هر حال، کسی این چیزا رو نمی بینه. قبیله خشم شب به قدر کافی تحقیر شده.»
    آزمودا گفت: «درست می گی.»
    در باز شد و مردی شتابان وارد شد. به آزمودا تعظیم کرد و گفت: «سرورم، گستاخی من رو ببخشید. ولی خبر مهمی دارم.» آکریس مرد را به یاد داشت، او یکی از خبرچین های پدرش بود.
    آزمودا گفت: «چی شده؟»
    «همین الان از خود پریانده شنیدم که می خواد خنجر سایه ها و سکان تاریکی رو به دست بیاره و تو جلسه ازشون علیه ما استفاده کنه. ظاهرا اونا تو گورپشته های موبدشاه هستن.»
    رنگ از صورت آزمودا پرید. آکریس قبلا هرگز پدرش را آن قدر هراسان ندیده بود. جنگ سالار فریاد زد: «لعنت. اینطوری هر کاری کردیم بی اثر می شه. اگه پریانده اونا رو داشته باشه ...»
    نرتب وسط حرف او پرید: «اگه. ولی هنوز نداره. و می شه کاری کرد که دستش هرگز به اونا نرسه.» جلو رفت و در گوش آزمودا چیزی را نجوا کرد.
    آزمودا سرش را به نشانه تایید تکان داد. گفت: «فکر خوبیه. این طور می شه جلوش رو گرفت.»
    آکریس به شدت کنجکاو بود که بداند نرتب به پدرش چه چیزی گفته است، ولی جرات نداشت بپرسد.
    «ترسو.» این حرف را مرینا بر سر پریانده فریاد زد.
    پریانده با حیرت سرش را بالا آورد و دید که مرینا هنوز در اتاق است. تصور کرده بود او همراه با مرسیا و نزامی رفته است.
    پریانده ایستاد و با تردید به بیوه برادرش نگریست، نمی دانست دقیقا چه عکس العملی نشان دهد. قدمی به جلو برداشت و گفت: «منظورت چیه؟»
    مرینا او را به عقب هل داد و به دیوار کوباند. مشتی به شکم پریانده زد. درد در بدن او پیچید، ولی اجازه نداد چیزی در صورتش نمایان شود. گفت: «در مورد چی حرف می زنی؟»
    مرینا با لحنی اتهام آمیز گفت: «تو. یه ترسویی.» مشتش چانه پریانده را نوازش کرد. تعجب پریانده جای خود را به خشم داد.
    مشت بعدی مرینا به سمت پهلوی پریانده حواله شده بود، اما هرگز به هدف برنخورد. پریانده مچ او را گرفت و فشار داد و پیچاند، مرینا در حالی که از درد می لرزید، سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان پریانده خیره شد، با دست آزادش مشتی به بازوی پریانده کوبید، و پریانده دست دیگرش را بر شانه او گذاشت و با فشار او را واداشت که روی زانوهایش بیفتد. با این حال مرینا همچنان مقاومت می کرد، به چشمان پریانده خیره مانده بود و هیچ نشانه ای از عقب نشینی در صورتش دیده نمی شد، دندان هایش را می فشرد تا جیغش در نیاید، و بیهوده می کوشید بر نیروی پریانده غلبه کند و بایستد.
    پریانده خشمش را فرو خورد و گفت: «می تونم با یه مقدار فشار بیشتر مچت رو بشکنم. یا حتی با دست خالی بازوت رو از جا بکنم.»
    مرینا از بین دندان هایش گفت: «و اینطوری وقتی داری سمت مرگ می دوی جانشینی برات نمی مونه، نه؟»
    پریانده او را هل داد تا روی آرنج هایش به زمین بیفتد، و از او رو برگرداند. «من سمت مرگ نمی دوم.»
    مرینا گفت: «قبل از اینکه بیای ازامی برام تعریف کرد که امروز صبح قصد واقعیت چی بود. می خواستی خودت رو به دست اون فرشته به کشتن بدی تا مانع مردنش شی. اگه فکر می کردی اون فرشته بعد کشتن تو یه دقیقه زنده می مونه علاوه بر ترسو احمق هم هستی.»
    ایستاد و نفسی تازه کرد، فریادی سر داد و به سمت پریانده حمله ور شد.
    پریانده به موقع به سمت او برگشت و او را به آسانی عقب راند. «بس کن، وگرنه بهت آسیب می زنم.»
    مرینا بار دیگر سعی کرد پریانده را بزند، در این کار ناموفق ماند، و در عوض مشت او روی صورتش فرود آمد. شدت ضربه پریانده آن قدر بود شدید که مرینا به هوا بلند شد و چند قدم آن طرف تر روی زمین فرود آمد. پریانده به سوی او رفت و کمک کرد که بلند شود و بعد رهایش کرد. مرینا چند قدم تلوتلو خورد و دوباره به زمین افتاد. پریانده به خاطر کاری که کرده بود به خود فحش داد. با نگرانی گفت: «طوریت نشده؟»
    مرینا نالید: «خوبم.» دستش را به دیوار گرفت و برخاست، محل اصابت مشت پریانده را مالید.
    پریانده هشدار داد: «دیگه تکرار نکن. بهم نگو ترسو.»
    «خب راستش، ترسو هستی.»
    پریانده آهسته به سوی او رفت. چهره اش غیرقابل خواندن بود.
    مرینا گفت: «امروز صبح، وظیفه ات بود اون دو فرشته رو بکشی. و در انجام وظیفه ات تردید داشتی.»
    پریانده در چند قدمی او متوقف شد. بعد از مکثی طولانی گفت: «دیدی که کشته شدن.»
    «ولی نه با دست تو.»
    «چه فرقی می کرد؟ برای این کار رو به ماسیا سپردم که از سرافکندگیش کم شه.»
    «یا شاید ترجیح دادی اون خون فرشته ها رو بریزه تا تو حس گناه رو به دوش نکشی.» خشمی سوزانی که درون پریانده زبانه می کشید ناگهان خاموش شد.
    «درست می گی. بهش فکر نکرده بودم ولی هدفم همین بود.» به خود زحمت نداد جلوی اشک هایش را بگیرد. «ولی هر چی سعی می کردم نمی تونستم اونا رو مقصر ببینم. در نهایت باعث مرگشون شدم، و از این بابت متاسفم. اینکه ماسیا اونا رو کشته هیچی از حس گناهم کم نمی کنه.» مرینا نزدیک آمد و پریانده را در آغوش گرفت. پریانده چند لحظه در آن حالت ماند، بعد از او فاصله گرفت و چند قدم عقب رفت. به زور لبخندی به لب آورد. «متاسفم که بهت آسیب زدم.»
    مرینا همچنان با اندوه به او نگاه می کرد.
    «وقتی از سفر برگشتم در مورد این حرف می زنیم.»
    «بذار من به جات برم.»
    «نمی شه. خودم باید این کار رو انجام بدم.»
    دلشوره شدیدی به مرینا دست داد. دلیل این حسش را نمی دانست. ملتمسانه گفت: «پس منم باهات می یام.»
    پریانده جواب داد: «اینم نمی شه. وجودت اینجا لازمه تا در غیابم مواظب آزمودا باشی.»
    من ترول نیستم.

  4. کاربران زیر از پست تانوس تشکر کرده‌اند:


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •