هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: اولین بار

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    9th December 2016
    نوشته ها
    6
    تشکر
    2
    تشکر شده : 25 بار در 9 پست

    اولین بار

    سلام. لینک این داستانو میذارم. البته با اجازه:)
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    «بسم تعالی»
    - بالاخره می گیرمت.
    به سمت من برگشت، برقی که از شیطنت در چشمانش نشسته بود، مرا می ترساند. به دویدن ادامه داد، من نیز به دنبال او.
    صدای رد پای قلم بر مس، در سرم می پیچید. مردی با یک گلدان بزرگ مسی که ، نقش ببر داشت، از جلو می آمد. ‌ همانطور که با مشتری اش صحبت میکرد از دنیا غافل شده بود، اگر به آن مرد بخورد...
    با وحشت صدایش کردم:
    - تیـــــــام، مراقب باش.
    فوری چرخید و از میان پاهای مرد به طرز خارق العاده ای سر خورد. دوباره به سمتم برگشت، چشمکی زد و به راه خود ادامه داد. چشمانم از شدت ترس گشاد شده بودند و قلبم مانند یک نوزاد تازه به دنیا آمده با سرعت می زد.
    تقریباً تمام بازار قلم زن ها را به دنبال او دویده بودم. چه انرژی داشت این پسر. قطره های عرق را که بر پیشانی ام جا خوش کرده بودند با دستم پاک کردم.
    عده ای توریست، در کنار ورودی عالی قاپو منتظر ایستاده بودند و در مورد چیزی با اشتیاق صحبت می کردند. همانطور که می دویدم قسمتی از مکالمه شان به گوشم رسید:
    - Esfahan is a best city in the word. Here is beautiful. Isn’t it?
    چندین متر از او فاصله داشتم. به طور ناگهانی به سمت چپ پیچید، از ورودی پارک گذشت و به پارک وارد شد. پارک؟ آنجا امکان گم شدنش بیشتر بود. سرعتم را بالاتر بردم. از لابه لای مردم می دویم. به شدت به خانمی برخورد کردم، سریع از جا بلند شده و به سرعت از او عذر خواهی کردم و دوباره دویدم. فواره و حوض را رد کردم. به نزدیکی پارکینگ رسیده بود. خیابان؟ نـــــه. فشار بیشتری به خودم آوردم. یک متر... وارد پیاده رو شده بود. پاهای خود را اصلاً احساس نمی کردم. گویا در هوا معلق بوده و به دنبال تیام پرواز می کردم. نیم متر... دست خود را بیشتر از آنچه که امکان داشت کشیدم تا او را بگیرم اما...
    صدای تیام تیام گفتن من درمیان صدای بوق بلند و ترمز دلخراش ماشین محو شد. لحظاتی چند در این خلاء بی سرانجام بر جای خود میخکوب شدم. با وحشت یه پیش رویم می نگریستم. اما نمی توانستم قدمی به جلو بردارم. برای من چندین ساعت طول کشید تا بتوانم این ثانیه های کوتاه را بگذرانم. تمام نیرویم را جمع کردم تا مردم را کنار زنم و امانتی برادرم را ببینم.
    چشمانم تار شدند. روی زانو هایم افتادم و به طرز عجیبی لحظات فلش بک خوردند. چشمانم را بستم تا تصاویر محو شوند، اما بدون هیچ وقفه ای روی پرده ی افکارم دویدند. دست و پایی که در زاویه ای غیر عادی قرار گرفته بودند، زمینه سرخ رنگی که اطراف او را میزین کرده بود، صدای خفه ای که در اثر آرام گرفتنش بر روی زمین ایجاد شده بود، پرتاب شدنش به سمت بالا، برخورد محکم ماشین با او، صدای بوق بلند و گوشخراش ماشین، دستم که برای گرفتن پیراهن او هوا را چنگ زده بود، چشمکی که به من زده بود، دویدن او به سمت خیابان. همه و همه بدون اینکه هیچ اختیاری داشته باشم، جلوی چشمم به حرکت در می آمدند.
    همهمه ای گنگ در گوشم می پیچید ولی هیچکدام را واضح نمی شنیدم.
    راننده با حالتی منگ در ماشین نشسته بود و به روبرویش خیره شده می نگریست. چشمان ناباور من به گوشه ماشین که به چند قطره خون مزین شده بود، قفل شد. رمقی در پاهایم باقی نمانده بود. کنار جثه له شده و غرق در خون برادرزاده ام زانو زدم. لبخندی که بر لبانش نشسته بود، قطره های اشک که در چشمم جمع شده بودند را به عزاداری دعوت می کردند. ناخودآگاه نگاهی به چشمانش انداختم. چشمک آخرش. چشمهایی که حالا بسته بودند، تا یک دقیقه پیش باز بوده و مملو از شیطنت. اشک هایم ناخودآگاه جاری شده بودند. نزدیکش شدم تا او را در آغوش گیرم. وحشت زده و مبهوت به او نزدیک شدم اما دستانی مرا به عقب راند:
    - آسیب شدیدی دیده. بهش دست بزنی حالش بدتر میشه. می شناسیش؟
    بالااجبار و به سختی لبهای خشک شده ام را بازکردم و با صدایی لرزان گفتم:
    - برادرزادمهِ.
    نگفتم بود. او که نمرده بود. به من گفته بود که خوابم می آید. و حالا از شدت خستگی خوابش برده بود. بیدار می شد. مگر نه؟ بیدار که شددباید جواب من را می داد. کم چیزی نبود. تمام دفتر های حساب مغازه دوستم را پاره کرده بود.
    ‌‌ تمرکز برایم معنایی نداشت و نمی فهمیدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. باید بریم. الان خونه ی دوستم همه منتظرمونن و این تیام طبق معمول داره دلقک بازی در میاره.فقط برسیم خونه...جواب شیطنتشو میدم.فقط برسیم خونه...فقط بیدار شه...
    با فشار دستهایی به زور سوار آمبولانس شدم. بدنم کاملاً بی حس بود. انگار در عین بیدار بودن به خواب و خلسه عمیقی فرو رفته بودم که مرا از دنیای اطرافم جدا می کرد.
    با پیاده شدن افراد درون ماشین، ذهن من نیز به طور ناخودآگاه دستور پیاده کردن را صادر کرد. نیرویی مرا به سمت تخت متحرک که با سرعت حرکت می کرد، می کشاند. به دنبالش دویدم. سکندری خوردم اما باز هم دویدم. انقدر که دری میانمان قرار گرفت و او گم شد. باز هم دویدم با سرعت بیشتری. دستهایی راه مرا سد کردند دیوانه وار تقلا می کردم. انگشتانی شانه هایم را فشار داد و مرا روی چیزی نشاند. دست و پا میزدم سفید پوش ها وارد اتاق شدند. به طور هیستریک جیغ میکشیدم و حنجره می خراشیدم و فیلم در ذهنم تکرار شد: شیطانی تیام، دویدن هایم، نفس زدن هایم، صدای بوق بلند و در آخر صدای دلخراش کوبش بدن کوچک تیامم بر روی آسفالت سفت و محکم خیابان.
    همان دستهای یاری دهنده ،که عجیب به من احساس همدردی را تلقین می کردند، لیوانی را نزدیک دهانم گرفتند و مرا مجبور به نوشیدن مایع درون آنها کردند. شیرینی بیش از حد مایع دلم را زد و سرم را عقب کشیدم. اما صدایی کنار گوشم غرید:
    - تا آخرش رو باید بخوری.
    بالااجبار آن را نوشیدم. زمانی که لیوان خالی شد، دستش را عقب کشید. سرم را که از درد در حال منفجر شدن بود ، به دیوار خنک پشت سرم چسباندم. لب هایم را تکان دادم و با صدایی که از شدت گریه عجیب گرفته بود پرسیدم:
    - تیامم؟
    صدایی که گرمای آن مرهم تن یخ زده و بیروحم شده بود، پاسخ داد:
    - اسمش تیامه؟ مادر و پدرش کجا هستند؟
    با بغضی که در صدایم هویدا بود، پاسخ دادم:
    - فوت کردن.
    نچی زیر لب گفت، اخمی کرد و پرسید:
    - فامیلی چیزی ندارین؟که بیان اینجا؟
    بغضم با صدای بلندی شکست. مثل صدای شکستن شیشه ای که با مشتهای بی جان یک دختر در یک شب مهتابی فرو ریخته بود، مثل صدای شکستن غرور یک مرد در یک شب بارانی، مثل...
    حرفی نزدم. سرم را برگردانم. چشمانم را بستم و برای تنهایی خودم و تیامم اشک ریختم. اشک ریختم تا از پر خالی شوم. تا درد از دست دادن خانواده ام را فراموش کنم. تا فراموش کنم که در دنیا تنها همین یک نفر برایم باقی مانده بود. برای آن شب مهتابی را که خبر تصادف اتوبوسی که تمام خانواده ام در آن بودند را شنیدم، اشک ریختم. برای تیامم که نه نوازش لطیف دستهای مادرش را حس کرد و نه نگاه های مهربان پدرش که با افتخار به او نگاه کند. برای بی کسی او. برای تنهایی خودم.
    چشمانم را باز کردم. چشمم به دست نوشته ای بر روی دیوار جلب شد.
    « یا من اسمه دواء و ذکره شفاء»
    « ای کسی که نامش همچون دواست و یادش شفاست.»
    چندین باز این جمله را با خودم زمزمه کردم و هربار ذهنم را پیش از پیش درگیر کرد. از چه کسی سخن می گفت؟
    دوباره و دوباره خواندم. دوباره و دوباره...
    چشمم به خانم محجبه ای افتاد که کمی آنطرف تر نشسته و یک کتاب و یک تسبیح در دستانش بود. با اکراه و تردید نزدیکش شدم.
    - خانم، ببخشید. منظور این جمله کیه؟ کیه که می تونه اسمش و یادش شفا و دوا باشه؟
    با صدایی گرم و لحنی صمیمانه گفت:
    - همون کسی که ما رو آفریده.
    با تعجی گفتم:
    - یعنی چی؟
    برایم به طور کامل توضیح داد. لحن او آرام و تاثیر گذار بود. صحبت کردنش به دلم نشست. سوال های بیشتری از او پرسیدم و او در آرامش کامل پاسخم را داد. از خدایی برایم گفت که من تنها اندکی در مورد او می دانستم، که آن هم مربوط به دورانی بود که دبستانی بودم؛ پس از آن مهاجرت کردیم و دیگر چیزی راجع به او نشنیدم، برایم از کسی گفت که یادش باعث آرامش دلها می شود. از خدایی که...
    کم کم این جرئت را به خودم دادم تا از او سوالی بپرسم.
    - چه اتفاقی برای شما افتاده؟
    با صدایی محزون گفت:
    - حال مادرم بد شده.
    تختی از یکی از اتاق ها خارج شد که خانم مسنی بر روی آن خوابیده بود. قبل از آنکه بلند شود، دستی به شانه ام زد و گفت:
    - من هرجا به مشکل برمی خورم خدا رو صدا می زنم. تو هم امتحان کن. مطمئنم جواب می گیری.
    تخت در انتهای راهرو پیچید و از دیدگان من پنهان شد. لحظه ها پس از دیگری می گذشتند. چند ساعت بود که آنجا نشسته بودم؟ نمی دانم. مهم بود؟ نه.
    صدای بوق بلندی در راهرو پیچید. دلم شور زد. چندین دکتر و پرستار سراسیمه داخل اتاق شدند. از جا بلند شدم و پاهایم را به سمت اتاق کشیدم.
    از پنجره ای که روی در قرار داشت، دیدم که همه دور تیام جمع شده بودند. دکتر شمرد. دستگاه شوک را بر روی سینه کوچک تیام گذاشت؛ جسم نحیف و کوچک او به طور کامل از تخت جدا شد. نــــه. خواهش می کنم. با وحشت و ترس به آنچه که در پیش رویم در حال رخ دادن بود، نگریستم.
    صدایی در ذهنم به طور مداوم تکرار می کرد:
    - بیا و با خدا آشتی کن. تو که کسی رو نداری که از اون کمک بخواهی. یک بار هم به خدا اطمینان کن و از او کمک بخواه. امتحانش ضرری نداره.
    صدای آن خانم در ذهنم پیچید:
    - ‌‌من هرجا به مشکل بر می خورم خدا رو صدا می زنم. تو هم امتحان کن. مطمئنم جواب می گیری.
    از اعماق وجودم خدا را صدا کردم.
    خــــــــــــــــــــــــ ــــــــدا.
    صدایی از دهانم خارج نشد. اما فریادم عجیب چهارستون تنم را لرزاند. نعره ای که از تمام وجودم برخواسته بود و آفریدگارم را صدا می‌کرد. آرامش عجیبی تمام بدنم را در بر گرفت. با چشمان اشک بارم به داخل اتاق خیره شده بودم.
    پس از گذشت مدت زمانی که برایم اندازه یک سال بود، دکتر عقب کشید و چیزی را گفت. لب خوانی کردم.
    - برگشت.
    کلمه ی زیبایی بود.برگشت...برگشت...برگشت...
    چشمانم سیاهی می رفتند.
    دستگیره در را چنگ زدم. در باز شد و دکتر خارج شد. با دیدنم اخمی کرد و چیزی گفت که صدایش را نشنیدم. زانوهایم خم شدند. چشمانم هیچ جا را به طور واضح نمی دید. او..او نجاتش داد...
    تنها یک سوال ذهنم را پر کرده بود:
    - خدا واقعاً کیست؟
    و بعد سیاهی مطلق...
    ویرایش توسط zahra : 22nd December 2016 در ساعت 11:17 PM
    .When you catch in a calumny, you know your real friends

  2. 2 کاربر از پست zahra تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th December 2016
    محل سکونت
    شمال؛شهسوار
    نوشته ها
    20
    تشکر
    74
    تشکر شده : 41 بار در 21 پست
    اینم حیلی خوب بود،حرفم تکراریه ولی باز میگم هم موضوع هک باز بنظر خودم فضاسازی و توصیف که توداستان کوتاه بعد انتخاب موضوع مهمترینه
    آسمون همه جاش یه رنگه...این زمینه که یه جاش زشته یه جاش قشنگه

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •