هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: غیرت

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    9th December 2016
    نوشته ها
    6
    تشکر
    2
    تشکر شده : 25 بار در 9 پست

    غیرت

    این جدید ترین داستانمه.
    - دقیقاً 37 سال پیش، در چنین روزی، غیور مردان ایرانی، لانه جاسوسی آمریکا رو تسخیر کردن، خوشا به غیرتشون. مطمئناً همه شما اگه یه جو غیرت داشته باشین، تحمل اینکه یه گروه اجنبی بیان داخل کشور و اغتشاش ایجاد کنن رو ندارین. امروز، روز شماست. روز آزمایش غیرت و شرف شما. امیدوارم که از این آزمون سرافراز بیرون بیاین.
    بعد از گفتن این حرفها روی صندلی مخصوصم نشستم و کمربند را بستم.
    مقدمات عملیات آماده بود. شایان، از طریق سیستم های ستاد، دوربین ها را هک کرده بود و همه چیز برای شروع عملیات حاضر شده بود. و اکنون ما بر فراز مخفی گاه لانه جاسوسی آمریکا پرواز می کردیم. فاصله فرودگاه تا محل عملیات، از طریق راه هوایی پنج دقیقه بود.
    نیروی پلیس دور تا دور محل استقرار دشمن رو محاصره نامحسوس کرده و منتظر دستور بودند.تمامی تجهیزات رو آماده و چک کرده بودیم. باید تا دندون مسلح می شدیم؛ چون اگر مهماتمان تمام می شد، باید فاتحه خودمان را می خواندیم. با هشدار خلبان که گفت سی ثانیه تا محل پرش، از جایمان بلند شدیم. قبل از پرش به نیروی زمینی دستور حمله دادم. با روشن شدن منور های بالای ساختمان متوجه شدم که عملیات را شروع کرده اند.
    خلبان: پنج، چهار، سه، دو، یک...
    با شماره یک از هواپیما بیرون پریدیم. سعی کردم که بچه ها رو دور هم جمع کنم. در حالی که به طرف پایین در حال سقوط بودیم، با بچه ها دایره ای هفت نفره تشکیل دادیم و دستان یکدیگر را گرفتیم. هوا به شدت سرد بود و باد سرد شبانگاهی حسابی ما را مستفیض می کرد. نگاهی به ارتفاع سنج انداختم. به فاصله ای رسیده بودیم که باید چتر ها را باز می کردیم. با علامت من دست های هم را رها کردیم. از هم فاصله گرفته و چترهایمان را باز کردیم. به طرف پشت بام ساختمان پرواز کردیم. پس از چند دقیقه بدون هیچ مشکلی توانستیم روی پشت بام ساختمان فرود بیاییم. خوشبختانه همه چیز طبق نقشه پیش می رفت. از طریق بی سیم برای بچه ها آرزوی موفقیت کرده و از آنها جدا شدم. دستور اجرای مرحله دوم را به ارشیا دادم. قرار بود از طریق طناب به طبقه های پایین تر بروند و طبقات را پاک سازی کنند.
    صدای شلیک گلوله از هر طرف به گوش می رسید. بچه ها طبق نقشه حواسشان را پرت کرده بودند و حالا نوبت من بود که عملیات خودم را شروع کنم. به طرف دری که به ساختمان راه داشت حرکت کردم. درب قفل بود. بدون معطلی ماده منفرجه ای را آماده کردم و به قفل چسباندم و بعد از فاصله گرفتن از در، با ریموت قفل را منفجر کردم. نوع خاصی از ماده منفجره را انتخاب کرده بودم که نسبتاً بی صدا بود، آن مقدار صدای جزئی را هم که تولید می کرد، قابل چشم پوشی بود. اسلحه را از کیف زیر بغلم در آوردم و گارد گرفتم. آرام از درب وارد شدم. راهرویی کوتاه در مقابلم قرار داشت که دیوارهایش کاملاً سفید بوده و نور بی رنگ مهتابی های سراسر راهرو، فضای مرگ آوری را به وجود آورده بود. از انتهای راهرو سایه ای دیدم. بالافصله از راهی که آمده بودم ،برگشتم. یک نفر که سایه اش روی دیوار افتاده بود از جلو نزدیک می شد. سریع سر نیزه رو از کنار پوتینم در آوردم و منتظر ماندم. زمانی که خواست از در خارج شود، دست چپم را روی دهانش گذاشتم و با سرنیزه نظامی که در دستم بود ضربه ای به گلویش زدم تا توان سر و صدا کردن را از او بگیرم. جنازه را کنار دیوار رها کردم و دوباره مسیر راهرو را در پیش گرفتم. به سرعت خودم را به انتهای راهرو رساندم. در را باز کرده، وارد شدم و به طرف آسانسور دویدم. خوشبختانه کسی در آن قسمت نبود. طبق نقشه ساختمان، اتاق ریاست فرمانده گروه در زیر زمین بود. بنابراین باید به زیر زمین می رفتم. سریع دکمه زیر زمین را زدم و منتظر ماندم. ممکن بود جلوی آسانسور کسی را قرار داده باشند. نگاهی به بالای آسانسور کردم. دریچه ای برای خروج اضطراری روی سقف بود. دریچه را باز کرده و بالای کابین آسانسور رفتم. بعد از چند ثانیه آسانسور متوقف، در باز و پس از چند ثانیه بسته شد. هنگامی که تصمیم گرفتم از دریچه وارد آسانسور شوم، درب دوباره باز شد و چند نفر به داخل آسانسور وارد شدند. زمانیکه در بسته شد، بالافاصله گاز اشک آور را از دریچه به داخل پرتاب کردم و چند لحظه منتظر ماندم.صدا خفه کن اسلحه را نصب کردم و تک به تک آنها را کشتم. از آسانسور خارج شده و به آنچه روبرویم بود نگاه کردم. سالن بزرگی رو به رویم بود که هر چهار طرفش یک راهرو وجود داشت. از راهروی سمت چپ صداهایی می آمد. بدون سر و صدا خودم را به آن رساندم و در سایه یکی از دیوار ها مخفی شدم. همزمان با این کار چند نفر از طریق آسانسوری نزدیک به محل اختفای من بیرون آمدند. بیست نفر با سلاح های مختلف در نزدیکی ام ایستادند ولی هنوز به حضورم پی نبرده . تا حالا سعی کرده بودم بی سر و صدا پیش روی کنم ولی دیگر این امر غیر ممکن بود. از جیبی که روی سینم بود یک نارنجک بیرون آوردم . نگاهی به نارنجک انداختم و لبخندی شیطنت آمیز بر لبم نقش بست.
    نگاهی به راهروی پر خون انداختم. از سقف خون چکه می کرد و بر روی لباسم می چکید. بیچاره ها... توی زمان نامناسب جای بدی بودن.
    و با اندکی پشیمانی که در وجودم رخنه کرده بود، به راهم ادامه دادم. بیسیمی را که به همراه داشتم، روشن کرده و پرسیدم:
    - شایان؟ کدوم اتاق؟
    - یه لحظه... اتاق شماره 112. سمت چپ راهرو.
    با احتیاط کمی لای در را باز کردم و به داخل نگاهی کوتاه انداختم. نیم تنه ام را داخل اتاق کردم و با چشمانم همه جا را زیر نظر گرفتم. داخل اتاق صندلی قرار داشت که پشت آن به من بود و نمی توانستم ببینم چه کسی روی آن نشسته است. به طور کامل وارد اتاق شدم. همزمان صندلی نیز چرخید. کلتم را آماده شلیک گرفتم. سر دسته لانه جاسوسی، قاتل هزاران نفر، امیر یزدانی، خیلی خونسرد و بی تفاوت روی تنها صندلی چرم سفیدی که در اتاق قرار داشت نشسته بود.
    چند لحظه به او خیره شدم. تا بالاخره شروع به حرف زدن کرد.
    - پس بالاخره اومدی... منتظرت بودم.
    پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. به پوزخندم خیره شد. چند لحظه حرفی نزد ولی بعد دستانش را باز کرد گفت:
    - خب... چرا منتظری؟
    - فکر می کنی باور می کنم اینطور بی دفاع اینجا نشستی؟و هیچ کاری نمی خوای بکنی؟ در هر صورت، دستور دارم به محض رویت بکشمت.
    ابروهایش را بالا انداخت، خندید وگفت:
    - آفرین آفرین. چه پسر باهوشی.خـــب...می تونی باور نکنی... یه سوال بپرسم؟ این دستور بالائی هاست یا انتقام شخصی؟
    غریدم:
    - به تو ربطی نداره.
    بدون توجه به حرف من ادامه داد:
    - آخه معمولاً دستور دستگیری مستقیم رو میدن نه مرگ مستقیم.
    با صدای بلندی تکرار کردم:
    - به تو هیچ ربطی نداره.
    شانه ای بالا انداخت و با معصومیت ساختگی گفت:
    - دلت می آد با من پیرمرد اینجوری رفتار کنی؟
    صدای شایان در گوشم پیچید:
    - یه دسته دارن میان اونطرف. ممکنه بتونن از سد دفاعی بچه ها رد بشن. سرعت کارت رو ببر بالا.
    لعنتی زیر لب گفتم. رو به ایزی، که خونسرد رو برویم نشسته بود، نیش خندی زدم و گفتم:
    - نوچه هات دارن میان نجاتت بدن. اما خب فکر نکنم به موقع برسن.
    خنده تمسخر آمیزی کردم و ادامه دادم:
    - به هر حال از قدیم می گفتن: فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه. مصداق توئه. اگه دستگیرت کنم، کارت به محاکمه نمی رسه، یه جوری خودتو خلاص می کنی. در نتیجه خودم می کشمت. ولی چون داری می میری بهت میگم، انتقام شخصی نیست، دستور از بالاست. انگار یکی از رفقات به نام حمیدی، بهت بدجوری رکب زده.
    با شنیدن این نام چشمانش یک لحظه گرد شد ولی به سرعت به حالت اول برگشت. جدی شد و گفت:
    - امکان نداره.
    - حالا که شده و می بینی. بهتر بود افرادت رو با دقت بیشتری انتخاب می کردی.
    در حالیکه از شدت خشم سرخ شده بود و روی میز نیم خیز شده بود غرید:
    - خودم می کشمش.
    با خونسردی گفتم:
    - می تونی آرزوش رو بکنی ولی نمی تونی به واقعیت تبدیلش کنی.
    دستش به سمت زیر میز رفت. احمق. اسلحه ام را بالا آوردم و به سمت او نشانه رفتم. کم کم نشانه های ترس بر چهره اش نقش بست.
    - چی ...چی می خوای به...بهت بدم؟ پول؟ مقام؟ هرچی که بخوای...
    همچنان در حال التماس کردن بود که گلوله من وسط پیشانی اش خورد. چشمانش گشاد شدند. انگار هنوز باورش نشده بود. دهانش هم باز مانده بود. ترس در چشمانش نقش بسته بود. زندگی از چشمانش رفت و سرش بر روی میز سقوط کرد.
    از طریق بی سیم از بچه ها گزارش خواستم:
    - کد یک، طبقه اول پاکسازی شد. تلفات صفر.
    - کد دو، طبقه دوم پاکسازی شد. تلفات صفر.
    - کد سه، طبقه سوم درگیری شدیده قربان. احتیاج به پشتیبانی دارم.
    گفتم:
    - کد یک و کد دو برین طبقه سوم...
    شایان وسط حرفم پرید و با نگرانی گفت:
    - بیا بیرون رهام. زود باش. یه ارتش داره میاد سمتت.
    - پس شماها اون بیرون چه غلطی می کنین؟
    نگاهی به اطراف اتاق کردم. دریغ از یک دریچه.
    لعنت. موش کورکثیف.
    - چقدر فاصله دارن شایان؟
    - نزدیک 30 متر با اتاق فاصله دارند.
    صدای کد سه آمد:
    - طبقه سوم پاکسازی شد. تلفات ده نفر.
    نمی توانستم منتظر بایستم تا داخل اتاق بیایند و بعد بکشمشان. از در خارج شدم و با سرعت به سمت یکی از راه رو ها رفتم. چند لحظه بعد آنها را دیدم که با شتاب به طرف اتاق می آیند. از پشت کمی به آنها نزدیک شدم و یکی دیگر از نارنجک ها را به سمت آنها پرتاب کرده و به سرعت دور شدم. صدای داد و فریادشان با صدای منفجر شدن نارنجک و پخش شدن اعضای بدنشان بر روی دیوار همزمان شد.
    شایان با عصبانیت در گوشم فریاد کشید:
    - چی کار داری می کنی؟ اون دفعه هیچی نگفتم، شورشو در آوری. اینا هم آدمن رهام.
    با خشم گفتم:
    - انتظار دیگه ای داشتی؟ منو تک و تنها با یه لشکر آدم رها کردین که چی بشه؟ نیروی پشتیبانیتون کو پس؟ چطوری می تونم از پس همشون بر بیام؟
    اینبار صدایش رگه هایی از خواهش داشت.
    - به خاطر خدا مرد...
    صدای شایان قطع شد و صدای دیگری جایگزین آن شد.
    - گزارش بده سرگرد.
    نفس عمیقی کشیدم و با جدیت گفتم:
    - کل ساختمان پاکسازی شد سردار. امیر یزدانی طبق دستور کشته شد و کسی زنده نمونده.
    - تلفات چقدر بوده؟
    - نیروی خودی 10 نفر به شهادت رسیدند و تمام نیروی دشمن کشته شد.
    - عالی بود سرگرد. افرادت رو جمع کن و برگردین. شما ها تو این روز حماسه دیگه ای رو خلق کردین که تا ابد در ذهن مردم باقی خواهد ماند.
    نفسم را با شدت به بیرون پرتاب کردم و اسلحه ام را قلاف کردم.

    .When you catch in a calumny, you know your real friends

  2. 4 کاربر از پست zahra تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th December 2016
    محل سکونت
    شمال؛شهسوار
    نوشته ها
    35
    تشکر
    151
    تشکر شده : 58 بار در 33 پست
    اینم خوب بود که ولی..هیچی جدی اینم خوبه
    آسمون همه جاش یه رنگه...این زمینه که یه جاش زشته یه جاش قشنگه

  4. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    23rd December 2015
    محل سکونت
    ببخشید شما؟
    نوشته ها
    112
    تشکر
    232
    تشکر شده : 424 بار در 201 پست
    والا فرزین گفت نظر شخصی خودتو بگو، منم میگم: داستانت خیلی خوب بود و تمام.
    فقط یه مشکلی داشت:
    نقل قول نوشته اصلی توسط zahra نمایش پست ها
    سریع سر نیزه رو از کنار پوتینم در آوردم و منتظر ماندم
    اینجا یه لحظه ادبیاتت به ادبیات عامیانه تبدیل شد
    سریع سر نیزه رو از کنار پوتینم در آوردم و منتظر ماندم.
    همین دیگه
    آمدم جانت به قربانم(!) ولی حالا...افتخار نمیدم امضا کنم

  5. 2 کاربر از پست a student تشکر کرده‌اند .


  6. #4
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    26th June 2015
    محل سکونت
    هپروت
    نوشته ها
    281
    تشکر
    1,253
    تشکر شده : 1,358 بار در 384 پست
    خب ببین حقیقتا من داستانه رو دوست نداشتم اولین دلیلشم موضوعیه که نوشتی درباره اش یعنی به نظر من هیچ فرق زیادی با یه سری چیزا که خب همه امون دیدیم و خوندیم و شنیدیم نداره یعنی به شدت میاد به صورت عریان سعی میکنه یه چیزی رو بکنه توی حلق مخاطبش که خب این خیلی برای یه داستانی که داره سعی میکنه یه داستان حرفه ای بشه بده و خب ایدهه یه چیز خیلی مصرف شده است ...یعنی خب فاز اینه که من وقتی اینو میخونم یاد سریالای ایرانی میفتم دیالوگ پشت دیالوگ صحنه پشت صحنه بدون اینکه نویسنده یه زیرکی خاصی رو تو داستان خودش به نمایش بذاره و مفهومی که میخواد انتقال بده رو به صورت یه اثر هنری داخل نوشته اش دربیاره ...من تلاش نویسنده رو برای چنین کاری نمیبینم اصن و بیشترم شاید به خاطر اینه که موضوعی که انتخاب کردی برای نوشتن شاید گنجایش همچین چیزیو نداره ...البته!من واقعا اعتقاد دارم شما از فلان ترین و بی معنا ترین موضوع های دنیا ام میتونی یه چیز نو بیافرینی و مثلا هرچی بیشتر کتاب خوب بخونی هم تاثیر میذاره رو ایده پردازی هات و کمتر کلیشه در میاد از کارات...میدونی منظورمو؟ببین اینجوریه که وقتی یه داستانی میخونی میخوای یه حسی ازش بگیری یه چیزی باید تو داستانه باشه که تو بتونی ازش اون چیزی که میخوای رو برداری برای همین داستانه رو باید بتونی لمسش کنی برای لمس کرد لازم نیست حالا حتما قضیه برات اتفاق افتاده باشه(مثلا تو داستانای گمانه زن شما هیچ کدوم از وقایع رو قبلا تجربه نکردی اما موقعیت ها و ری اکشنای کرکترا تو محیط برای آدمیزاد قابل درکه و آدمه میتونه شبیه سازیش کنه تو ذهنش)منتها این چیزی که من از نوشته شما میگیرم حقیقتا برای من شبیه یه تصویر فیک و ضعیفه نمیتونم برم توش چون لایه ی ای زیرش نیست که من توش بخوام برم سراغ درونکاوی(؟)...
    این بود انشای من :دی
    امیدوارم که نوشته های بهتری ازت تو سایت ببینم و خب همینطور بنویس و داستان خوب بخون چون مطمئنا خیلی بهتر میشه نوشتنت.
    دمت هم حسابی گرم که می نویسی ما خیلی خوشحالیم که نویسنده پرکار داریم:))
    There's someone in my head but it's not me

  7. 6 کاربر از پست sarvin تشکر کرده‌اند .


  8. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    44
    تشکر
    71
    تشکر شده : 154 بار در 63 پست
    خب سلام

    اول یه چیزی بگم
    خوب نیست آدم تو داستانش خیلی جبهه ای برخورد کنه! شاید یکی اینجا آمریکایی باشه اصن متأسفانه فرهنگ ناجوری جا افتاده که به خودمون اجازه میدیم هر توهینی به هر ملیتی بکنیم و در ادامه کوچیک ترین سرزنشی از طرف جامعه جهانی نسبت به ما انجام شد همشوووووون شیاطین هفت عالمن :| خب مهم نیست این بحثا خوب نیستن...
    اما حرف اصلی اینه که شما اگرم بخوای اعتراضی نسبت به چیزی انجام بدی توی نویسندگی خیییییییییلی باید زیرپوستی باشه خیلی تا تأثیرشو عمقی بذاره! و اکثرا هم توی داستان های بلند شاهد یه همچین چیزی هستیم.. که همین زیر پوستی توی داستان کوتاه خیلی رک تر میشه اما نه تا به این حد جبهه گیرانه!
    این از این و موضوعت

    اسم داستانت خیلی خودخواهانه بود چون ممکنه من از داستان تو غیرت برداشت نکنم! پس برداشتی که دوست داری طرف مقابلت از داستانت بکنه رو نکن اسم! به نظر من یه جوریه... این فقط نظر منه البته...

    خب یه بار یکی از دوستان اصطلاح خوبی رو برای نثر هایی امثال نثر شما و من به کار برد... نثر کار راه بنداز! که نه حذابیت خاصی داره و نه باعث زده شدن آدم از متن میشه اما لحنت و افعالت یکی دو جا ناهمخونی داشتند خیلی جاها «را» رو گفتی «رو» و یه جا هم صرف فعلت اشتباه بود... بنابر این یه بار دیگه بازنویسی نثرش هیچ عیبی نداره... تا میتونی بازنویسی کنی بهتره :)

    فضا سازیت خوب بود می تونستم مجسم کنم فضا رو... به اندازه و خوب بود.

    شخصیت پردازی و ردازش ایده و داستان افتضاااااااح یعنی پلات و پی رنگ کار خیلی خیلی خیلی سست بود... بد ترین قسمت ممکن برای یه داستان اینه که تهش بگی، خب که چی الان من اینو خوندم... هدفش؟؟؟ شما نمیدونم امیر کی کی رو اسم بردی گفتی این خیییییییلی آدم بدیه خب عزیزم چرا؟ چرا آدم بدیه؟ (اشکال پلات... ی رنگی که درست باشه باعث میهش هیچ سوالی از داستانت در نیاد... ولی داستان شما تماما برای آدم سوال ایجاد می کنه)
    اصلا این آقای امیر کیه؟
    این امیرو چرا توصیف نکردی چه شکلیه؟ من یهو وسطش فهمیدم یپر مرده!!
    خود روهام کیه؟
    درجش چیه؟
    اینا کدوم مؤمورای پلیسن؟
    اینجا دقیقا کجاست؟؟؟
    با چه فازی دراین همهر و یمکشین؟
    قضیههههه چیه؟؟؟
    سوال آخر یعنی داستان شما کلا رده!

    معلومه تانسیل خوبی برای نوشتن داری.. قلمت بد نیست اما خب بهتره بیشتر فکر کنی روی چیزای دیگه به جز نثر... دیالوگاتم که والا چون نظامی بودن... خب خوب بود بد نبودن خداییش... فضا سازی هم خیلی خوب بود... بقیه چیزا خیلی بد بود... موضوعتم دوست نداشتم خیلی تکراری و مسخره بود...

    موفق و یروز باشی :)
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  9. 3 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


  10. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    محل سکونت
    بروجرد
    نوشته ها
    226
    تشکر
    736
    تشکر شده : 565 بار در 216 پست
    سلام.
    خب اول اینکه خوشحالم از اینکه با این دیدگاه داری داستان می نویسی.
    اما موضوع بعدی که از این مهم تره اینه که سعی کنی خوب بنویسی. کارت بد نیست، قابل خوندنه اما فاصله ی زیادی با یه کار خوب داره.
    اینکه تصویر سازی هات تصویر سازی های زیبایی نیستن. اینکه وقتی تصویر می سازی باید سعی کنی چیزایی رو به من نشون بدی که نه تنها بتونم فضای کار رو حس کنم که خاص بودنشون بتونه من رو به وجد بیاره و حس کنم دارم کار یه نویسنده رو می خونم. موجودی که بلده از من بهتر ببینه. به چیزای دیگه ای توجه کنه که من در حالت عادی نمی بینم و ...

    مورد بعدی توضیحات گاها اضافه است. سرنیزه، سرنیزه است. اینکه بگی یه سرنیزه ی نظامی چندان برای خواننده مهم نیست. یا چیزایی از این قبیل.
    و اینکه اگه می خوای بگی اینا هم آدمن و همدلی خواننده رو کسب کنی این رو تنها توی دیالوگ ها متبلور نکن. طوری نشون بده دارن زجر می کشن و اه و ناله می کنن که خواننده دلش بسوزه و بگه آره این همه خشونت لازم نیست مثلا.

    بعد اینکه بخوای ایدئولوژیت رو رک بگی یا نه. خب به نظرم زیر پوستی تر باشه بهتره. اما در مورد این داستان چون شخصیت های داستانت کاملا رزمنده ان و دارن در همین راستا ساخته و پرداخته می شن، اتفاقا به نظرم کاملا خوب جلو رفتی و اینکه بلند هم بگن مرگ بر آمریکا کاملا توی چهار چوب و قالبشون جا می گیره و ذره ای ایراد نداره.

    در کل ممنون که نوشتی.


  11. 3 کاربر از پست sandermon تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •