هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    120
    تشکر
    373
    تشکر شده : 421 بار در 146 پست

    آنچه من از هر روز هزار کلمه نوشتن در طول یک سال آموختم [مقاله ترجمه ای]

    آنچه من از هر روز هزار کلمه نوشتن در طول یک سال آموختم




    در ژانویه 2016 برای سال جدید مخفیانه با خودم عهد کردم که هر روز کاری، قبل از اینکه کار دیگری انجام دهم، 1000 کلمه بنویسم. شعار «هر روز قبل هر کاری هزار کلمه» را برای خودم انتخاب کردم. آن را روی کاغذ هایی نوشتم و روی لب تاب و جاهای دیگر چسباندم. به دو دلیل تصمیم گرفتم درباره آن به بقیه چیزی نگویم: 1) مطمئن نبودم که کارساز باشد یا نه. 2) می‌خواستم فقط به خودم جوابگو باشم.

    این آزمایش از ابعاد زیادی تجربه ای روشن بخش، و از بعضی لحاظ به شدت موفقیت آمیز بود. با اینکه پس از گذشت هشت ماه اول دیگر مثل اوایل از قانون «هر روز هزار کلمه» پیروی نکردم، اما این یک تصمیم آگاهانه بود؛ به دلیل منفعت بیشتر کار های دیگر در برابر حجم کلمات بالا. (بعدا درباره آن هم حرف می‌زنیم) با این حال باز هم برای من از لحاظ تعداد کلمات نوشته شده سال پرباری بود، همچنین از این تجربه درس های زیادی گرفتم، که به نتیجه رسیدم برای آن نویسنده هایی که مشتاقند در سال 2017 کمپین «روزی هزار کلمه»ای راه بیندازند آن ها را به اشتراک بگذارم.

    قبل از هر چیزی، بیایید با قوانین شروع کنیم. پیش از آنکه شروع به انجام این کار بکنم می‌دانستم به روز هایی برای استراحت کردن نیاز دارم. نمی‌خواستم خیلی خودم را اذیت کنم، برای همین حواسم به آخر هفته ها نیز بود. پس روزی هزار کلمه، برای من تنها شامل روز های کاری بود، نه همه ایام سال. این کار همچنین به من اجازه می‌داد بدون هیچ احساس گناهی روز هایی را به مریضی، سلامت روحی و تعطیلات اختصاص دهم و نگران هزار کلمه ام نباشم. نتیجه گیری: اگر سر کار بودم، هزار کلمه ام را می‌نوشتم. اگر نبودم، به خودم سخت نمی‌گرفتم.

    چه چیز هایی حساب است: از آن جایی که تمرکز من روی کار خلاقانه بود، تنها داستان ها و اشعار را برای هزار کلمه روزانه ام حساب کردم، اما نوشته های غیرداستانی (پست های وبلاگ، مقالات و...) را به میزان کلمات سالانه اضافه می‌کردم. این شاید تا حدودی اختیاری به نظر برسد، اما هدف من این بود که مطمئن شوم 1000 کلمه ام صرف داستان و نه چیز هایی مانند پست های وبلاگ شده باشد. با این حال، نوشته های غیرداستانی ام نیز جزوی از کارم محسوب می‌شود، و برای همین در مجموع آن ها را نیز لحاظ کردم. تنها چیز هایی مانند ایمیل ها، توویت ها، استاتوس های شبکه های اجتماعی، کامنت های وبلاگ و... را به حساب نیاوردم.

    روز هایی که هزار کلمه ام را می‌نوشتم، در تقویمم آن را یک تیک می‌زدم. (در واقع یک تیک برای هر هزار کلمه؛ چون برخی از روز ها چند تا می‌نوشتم) روز هایی که سر کار بودم اما نتوانستم هزار کلمه ام را بنویسم، یک شکلک اخم می‌کشیدم. در اواسط سال متوجه شدم که این کار تاثیر چندانی بر روندم ندارد، به همین دلیل شکلک ها را کنار گذاشتم و فقط از تیک ها استفاده کردم. کم بودن تعداد تیک ها برای اینکه تنبلی کردنم را به من یادآوری کند کافی بود. شما هر طور راحت ترید آن را اجرا کنید.


    اکنون که این را می‌نویسم پانزدهم دسامبر است، و امسال تا الآن 210,000 کلمه نوشته ام. با یک حساب کتاب سرانگشتی می‌تواند گفت هر روز کاری حدودا 840 کلمه نوشته ام. البته اگر روز های مرخصی را حساب کنید، عدد آن به هزار کلمه روزانه بسیار نزدیک تر خواهد شد. اما آیا در کل موفق بوده ام؟ خیر.

    بعضی از روز ها به نوشتن مشغول شدم اما موفق به 1000 کلمه نرسیدم. البته تعدادشان آنقدر ها که فکر می‌کردم زیاد نبود. برخی اوقات چیزی به ذهنم نمی‌رسید و تنها می‌توانستم 200 کلمه بنویسم. برخی اوقات نیز به خاطر کار هایی که داشتم و وقتم را گرفت نتوانستم چیزی بنویسم. و حداقل یک بار هم صرفا حواسم از نوشتن پرت شده بود.

    اوایل سال با نوشتن داستان های کوتاه و فلش فیکشن به هزار کلمه ام می‌رسیدم اما پس از آن شروع به طرح زدن یک کتاب کردم. سپس حدود 100 روز کاری را صرف طرح زدن کتاب نه ساله ام کردم. اما بزرگ ترین شکست من پس از اتمام آن بود. من بیشتر سال را در حال کار روی آن بودم و وقتی که تمامش کردم، احساس کردم ذهنم اشباع شده. انتظار چنین چیزی را داشتم، به همین دلیل رسما به خودم هفته مرخصی دادم تا بتوانم برای کتاب بعدی ذهنم را متمرکز کنم.

    و اما چرا تا موقعی که شروع به انجام پروژه جدیدی نمی‌کنم به یاد ندارم آماده کردن آن چقدر وقتم را می‌گیرد؟ این یکی از بزرگ ترین درس هایی بود که گرفتم: من بین پروژه های بزرگ نیاز به کمی تنفس دارم. مهم نیست چقدر برای کتاب بعدی ام هیجان زده باشم، چقدر تحقیق کرده باشم و یا چقدر از قبل برایش نقشه ریخته باشم؛ ابتدا باید زمانی را به استراحت خودم اختصاص بدهم، و اگر قرار باشد پشت سر هم داستان کوتاه بدهم بیرون نمیتوانم این کار را بکنم.

    من ذهنی تک بعدی دارم. دوست دارم تنها روی یک پروژه تمرکز کنم. و دوست ندارم در تمرکز کردن دچار مشکل شوم. دلم می‌خواهد بدانم باید دقیقا روی کجا کار کنم. نمی‌توانم خودم را مجبور کنم که میان کار های طولانی تر داستان های کوتاه بنویسم.

    به همین خاطر انجام دادن همین "کارِ" فکر کردن روی پروژه قبل از زدن طرح آن زمان زیادی از من گرفت. هنگامی که متوجه این موضوع شدم هم نیز آگاهانه این تصمیم را گرفتم، که چیز ارزشمند دیگری را نیز به من یادآور شد: اهداف باید در خدمت ما باشند نه ما در خدمت اهداف. هنگامی که رها کردن اهدافم برایم بهتر از پایبندی به آن ها بود، به خودم اجازه دادم این کار را بدون احساس گناه انجام دهم.

    و راستش را هم بخواهید، نمی‌توان آن را شکست نامید؛ این تصمیمی هوشمندانه بود که می‌توانستم برای موفقیتم در پروژه بعدی ام به آن عمل کنم. اکنون دارم طرح کتاب جدیدی را می‌ریزم و هیچ مشکلی هم ندارم. این کار را با به یاد داشتن «روزی هزار کلمه» انجام می‌دهم، اما نه به عنوان هدف اصلی، به این خاطر که طی هشت ماهی که «روزی هزار کلمه» را انجام می‌دادم چیز های دیگری نیز یاد گرفتم.

    برای مثال، توانستم توانایی های خودم را کشف کنم. قبلا در NaNoWriMo1 شرکت کرده بودم و رمان های زیادی را با سرعتی بسیار بیشتر از روزی هزار کلمه طرح می‌زدم، پس اینطور نبود که نتوانم به سرعت حجمی از کار را انجام دهم. بلکه کاملا برعکس بود. من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که آرام آرام و در عین حال پیوسته پیش بروم. این اولین باری بود که توانستم بین تند تند طرح زدن و نه ساله طرح زدن حد وسطی پیدا کنم. اینکه هر روز سر یک چیز با روندی منطقی کار کنم (در حالی که در عین حال به خودم اجازه های کار های دیگر را می‌دادم، بر خلاف زمانی که سریع طرح می‌زدم) تجربه روشنگری بود.



    همچنین متوجه شدم شعار «قبل از هر کاری هر روز هزار کلمه» از لحاظ عملی بهترین شعار نبود. اوایل که داشتم شروع می‌کردم کارساز بود، چون به خاطر برنامه‌ریزی ضعیفی که داشتم من را مجبور می‌کرد قبل از اینکه وقت کم بیاورم به هزار کلمه ام برسم. اما موقعی که آن حس و حال لازم را پیدا کردم و عادت کردم که هر روز کاری را به طرح ریزی اختصاص دهم، متوجه شدم بعد از ظهر ها مغزم هشیار تر از صبح است. طرح زدن زمان کمتری می‌گرفت و احساس بهتری داشتم. در حالی که از انجام کار های عادی تر مانند انجام کار های فنی سایت، ارسال داستان ها، و پاسخ دادن به ایمیل ها لذت می‌بردم، قهوه ام را می‌نوشیدم و کم کم هشیار می‌شدم تا زمانی که مغزم کاملا بیدار شود و بتوانم سراغ طرح ریزی بروم.

    سپس، اواخر امسال، صبح ها به کلاس های ورزشی رفتم که به خاطر آن مجبور شدم کمی برنامه روزانه ام را تغییر دهم تا با آن هماهنگی پیدا کند. (من معتقدم که یک جسم سالم برای ذهنی سالم ضروری است، و یک ذهن سالم دوست هر نویسنده ای است) این یادآور بسیاری خوبی برای نکته بود که گاهی اوقات برای انجام یک کار بهتر است وقت کمتری داشته باشید تا یک روز کامل.

    احتمالا یکی از جالب ترین و غیرمنتظره ترین اثرات جانبی که این تجربه روی من گذاشت روی خود نوشتنم بود. چونکه می‌دانستم من روز بعد برای هزار کلمه ی دیگر سر نوشتن برمی‌گردم، بیشتر اوقات همینکه "مجاز" می‌شدم طرح زدن را برای آن روز متوقف می‌کردم و به ندرت از حداقلی که برای خودم تعیین کرده بودم تجاوز می‌کردم. این گاهی اوقات باعث می‌شد میان صحنه ها کار را متوقف کنم، که من را برای شروع به نوشتن کردن در روز بعد تشویق می‌کرد. با این حال این از طرفی باعث می‌شد صحنه هایم را از لحاظ طول به هزار کلمه خلاصه کنم. برخلاف آن نصیحت مشهور که می‌گوید همیشه میان صحنه ها از نوشتن دست بکشید، من همیشه نویسنده ای بودم که پس از کامل شدن صحنه دست از نوشتن می‌کشیدم. از اینکه میان وقایع از نوشتن دست بکشم متنفرم. در نتیجه، این باعث شد به صورت ناخودآگاه پشت سر هم صحنه های هزار کلمه ای بنویسم. در حالی که این از برخی لحاظ طبیعت پروژه ای بود که روی آن کار می‌کردم – که البته همینکه متوجهش شدم از آن دوری کردم – این اتفاق ممکن بود به سادگی به اشکالی بزرگ در نویسندگی‌ام تبدیل شود. ریتم یک چیز است، قابل پیش بینی بودن یک چیز دیگر؛ طول تقریبا مشابه تمام صحنه ها در کل یک کتاب می‌تواند آن را بسیار قابل پیش بینی کند.

    و اما در آخر، متوجه شدم چه حسی دارد که تک تک روز ها را روی صندلی بنشینی و به اندازه معینی بنویسی – نه برای یک NaNoWriMo سرعتی، بلکه برای مدتی طولانی و مداوم. مهم تر از حجم نوشتنی که انجام دادم، این بود که متوجه شدم "چه حجمی از نوشتن" دست یافتنی‌تر به نظر می‌رسد. چقدر باید خودم را اذیت کنم؟ چقدر باید بنویسم؟ چه زمان باید به انجام دادن کار های دیگرم برسم، و چقدر زمان برای آن ها صرف کنم؟ جدید ترین درس من، حالا که به درکی از آن رسیده ام، این بود که میزان کلمات چندان به عنوان معیاری برای تلاش هایم چندان حاضر اهمیت نیست. حال، متوجه شده ام که طرح زدن کتاب جدیدم، برای اواخر امسال و سال بعد، برایم اهمیت بیشتری در باب بهره وری نسبت به مقدار تعداد کلمات دارد. (با این حال هنوز به آن دقت دارم تا اگر از خط خارج شدم متوجه شوم.)

    من اصولا به نصف روز کاری ام نیاز دارم تا درباره المان غیره منتظره ای از کتاب جدیدم تحقیق کنم، که اشکالی ندارد – البته تا زمانی که در حال انجام آن هستم و با پشتکار به قدم بعدی می‌روم. اگر یک روز سه هزار کلمه فوران کند و روز دیگر تنها 250 تا هم اشکالی ندارد، به شرطی که در هر دو روز با این نیت روی صندلی نشسته باشم که روی کاغذ چیز درست و حسابی بنویسم. اگر روزی بی حوصله باشم و دلم نخواهد بنویسم، باز هم باید به نوشتن مشغول شوم، حتی اگر از سر رفع تکلیف صفحه ها را پر کنم یا صحنه ای را طرح بزنم که بعدا ممکن است حذفش کنم. اما من اصولا به استراحت، الهام گرفتن و سلامت ذهنی نیاز دارم تا بتواند کاری از پیش ببرم، و این دقیقا کاری است که باید بکنم.

    با وجود تمام چیز هایی که گفته شد، سالی که در آن روزانه هزار کلمه می‌نوشتم تجربه ای عالی بود. آیا از لحاظ فنی توانستم به هدف دست پیدا کنم؟ خیر، اما باز هم 200,000 کلمه نوشتم، که البته کافی نیست. آیا برایم فایده ای داشت؟ بیشتر از آن چه فکرش را می‌کردم. آیا شما هم باید این را امتحان کنید؟ حتما!

    برای آن هایی که می‌خواهند این کار را بکنند آرزوی موفقیت می‌کنم. و آن هایی که این کار (یا مشابه اش) را انجام داده اند، خوشحال می‌شوم تجربه‌تان را در قسمت نظرات بشنوم.

    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    1- NaNoWriMo یک مسابقه اینترنتی داستان نویسی که هر ساله در ماه نوامبر برگذار می‌شود. طی این مسابقه شرکت کنندگان فرصت دارند از ساعت 12 صبح یکم نوامبر تا 11:59 سی ام نوامبر هزار کلمه بنویسند. هدف از این مسابقات خلاقیت، تشویق کردن مردم به نوشتن و مصمم نگه داشتنشان طی این مسابقات است.
    ویرایش توسط The Naïve Vigilante : 1st January 2017 در ساعت 08:38 PM

  2. 7 کاربر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    21st November 2014
    نوشته ها
    238
    تشکر
    643
    تشکر شده : 1,001 بار در 268 پست
    خب مهراد خیلی کار خوبی کردی که ترجمه کردیش و برام خیلی جالب بود چون توی یکی از درسایی که میخوندم تکنیک های مشابه و کمی متفاوتی معرفی می شد. مثلا بعضی نویسنده ها میگن صبح ها بنویسیم، درحالی که من شخصا اصلا توی صبح ها نمیتونم بنویسم و عصرها و شب ها راحت ترم. و خب خیلی بهم چسبید که یه نویسنده ی دیگه هم همین جوری پیدا کردم.
    هزار کلمه در روز واقعا حجم خوبیه و اگه کمی هم انعطاف پذیری داشته باشه نویسنده واقعا از تجربه ش لذت می بره . بزرگترین منفعتش اینه که ذهن رو آماده میکنه درست مثل چاقویی که تیزش بکنی.
    توی یه کتابی به اسم نویسندگی فوردامیز میگفت یه هدف روزانه تعیین کنین، فرای این که چقدره. حتی اگه روزی ده کلمه بنویسین هم اشکالی نداره فقط باید بهش پایبند باشین. و یه تکنیک دیگه هم این بود که با یه دوستتون قرار ببندین که هر روزی که تنبلی کردین و ننوشتین بهش باید ده دلار غرامت بدین. :))

    ترجمه هم روون بود فقط بازم یه خرده ویرایشش خودمتناقض بود. یعنی بعضیی جاها از گیومه استفاده کرده بودی بعضی جاها از " ". اما در کل کار خوبی بودش. مرسی.

    .No man can surpass his own time, for the spirit of his time is also his own spirit
    Hegel
    تو وبلاگم مشتاقانه منتظر نظراتون هستم:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

  4. 3 کاربر از پست walker تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •