هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 22
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    5th December 2016
    محل سکونت
    NightSide
    نوشته ها
    22
    تشکر
    34
    تشکر شده : 60 بار در 26 پست

    داستان بلند : اسیر

    سلام به همه ی دوستان گل این انجمن.من یه تازه وارد و عاشق نویسندگی خصوصا به سبک فانتزی جنایی و ترسناک هستم!این چهارمین رمان بلندمه که چون تازه ساختم نقصای زیادی داره ولی امیدوارم با نقدای شما عزیزان برطرف بشه...شخصیتها خارجی هستن چون نیازه که اینطور باشه...امیدوارم بتونم تو سه دقیقه جذبتون کنم!ژانر رمان ترسناک و درامه.داستان درباره ی یه دختر بدبخت بیچاره اس که تصمیم گرفته درست زندگی کنه پس با یه کار درست شروع کرده که...
    نمیدونم چطور جرات کردم بین این همه استاد قهار و با تبهر داستانم و بزارم اما با نام و یاد خدا...اغاز میکنم!



    همانطور که کنجکاوانه نگاهش را به اطرافش می انداخت و سعی داشت ربطی بین دکوراسیون خانه و بزرگی بیش از اندازه اش پیدا کند، چشمش به آینه قدی روی دیوار افتاد. یک لحظه ایستاد. موهای قهوه ای سوخته اش به طرز فجیعی از زیر شالش بیرون زده بود. کلافه ان را روی شانه اش انداخت و موهای فرش نمایان شد. خود میگفت که ان موهای فر و قهوه ای اصلا با پوست سفید و چشمان سیاهش جور در نمی آمد. دستش را روی گونه های پر حجمش گذاشت و با ناراحتی به اخرین باری که به قصد سرچ یک رژیم غذایی مناسب به اینترنت مراجعه کرده بود فکر کرد. البته که دیگر سراغ ان کوفتی نمیرفت. آینه را بیخیال شد؛ زیرا اگر کمی بیشتر به آن نگاه میکرد دیوانه میشد. هنوز هم جایی از ذهنش داشت فکر میکرد که هرگز اینقدر تپل و کوتوله نبوده است... به سختی حواسش را به قدم هایش داد. پایش روی هر پله که میرفت صدای غیژ غیژ چوب، سکوت بیمناک خانه را گروگان میگرفت و تا رسیدن به پله ی بعدی پسش میداد. سعی میکرد نگاهش را از روی کاغذ دیواری های پاره پوره و کهنه ی روی دیوار چوبی خانه بگیرد. پنجره های بلندی که سه برابر قدش بودند و با پرده های بلند و تیره ای پوشیده شده بودند در دو طرفش قرار داشتند. خانه تماما از چوب ساخته شده بود و تاریکی و سکوت خانه وهمناک بود. به پایان پله ها یعنی همان طبقه دوم که رسید کمی ایستاد. از لحظه ای که با کلید های اهدایی بنیامین، پسر رادمنش داخل خانه شده بود احساس خوبی نداشت. برای گرم کردن خودش، خودش را در آغوش گرفت. دو در سمت چپش قرار داشت و یک راهروی طویل درست رو به رویش بود. تابلویی که منظره ی دشتی بی انتها را به رخ میکشید بالای کتابخانه کوچکی که انجا قرار داشت کار گذاشته شده بود. کمی که به چپ مایل شد فهمید سمت چپش نیز همینطور طراحی شده و انتهای دو راهروی چپ و راست به یکدیگر میرسید و دری بزرگتر و نسبتا شیک تر از بقیه که او تنها قادر به دیدن یک چهارمش بود انجا قرار داشت.حدس زد که رادمنش انجا باشد. پیرمرد خرفت و کر و کوری که قرار بود پرستار 24 ساعته اش باشد ان هم با حقوق 150000 هزار تومان در ماه.او به محض دیدن رقم 15 به همراه چهار صفر کار را قبول کرده بود و تا قبل از دیدن پسر رادمنش نمیدانست دقیقا باید چه غلطی بکند. البته هنوز هم نمیدانست منتها کمی کمتر از قبل. به همان سمت به راه افتاد و وقتی جلوی در رسید فهمید که بازهم در چپ و راستش راهروهایی وجود دارند که انتهایشان به هم وصل میشود و ظاهرا این روند تا اخر خانه ادامه داشت... کمی به در بزرگ و چوبی زیبای رو به رویش خیره شد. نقش و نگار های زیبا و در عین حال بی معنی ای روی در حک شده بود. دستش را روی فرو رفتگی ها گذاشت و با دقت اخم کرد. یک طوری بود. به هیچ وجه حس خوبی را منتقل نمیکرد. دستش را روی دستگیره ی در گذاشت تا بی اجازه وارد شود. اما از انجایی که قرار بود دیگر آن سوزان قدیمی نباشد به رسم ادب خودش را کنترل کرد و ابتدا در زد؛ به شخصه این را پیشرفت بزرگی برای خودش میدید...!
    با صدای رسایش خواند: آقای رادمنش؟!
    صدای قابل توجهی نیامد اما یک صدایی مانند خفه شدن میشنید. از انجایی که بنیامین، پسر رادمنش گفته بود که پدرش در صحبت کردن نیز لکنت شدید دارد احتمالا این صدا نیز متعلق به شخص رادمنش بود.در کمی باز بود و او از لای ان پاهایی را که زیر ملحفه پنهان شده بودند را میدید. احتمالا رادمنش در خواب به سر میبرد؛ با این حال او از رادمنش انتظار اجازه صادر کردن را نداشت پس در را باز کرد و داخل شد و گستاخانه به تخت خیره ماند. سپس به رادمنشی که به سختی ویلچرش را چرخاند و رویش را از پنجره گرفت تا به اون بنگرد نگاه کرد...آنجا بود که فهمید کار سختی در پیش دارد. او آن پاهای زیر ملحفه را هنوز از یاد نبرده بود...
    به سختی به خودش جرات داد و کمی جلوتر رفت. سعی میکرد صدایش نلرزد لیکن اصولا او رابطه ی خوبی با افراد مذکر نداشت به جز درون تخت خواب!
    اه لعنتی! باز هم این افکار خبیث... این ذهن منحرفش را باید یک طوری کنترل میکرد. حواسش را جلب گفتارش کرد و گفت: سوزان کیهانی هستم. پرستار 24 ساعته اتون! پسرتون اقای رادمنش من و استخدام کرد. گفت کارش خیلی بیشتر شده و ممکنه هفته ها یا گاها حتی ماه ها نباشه ولی در حالت عادی ساعت ده شب خونه اس. وقتایی که اون نیست وظیفه ی چرخوندن زندگیتون با منه...
    چیز دیگری برای گفتن به ذهنش نرسید. تا همینجا هم زیاده روی کرده بود. اخر او اصلا ادم پرحرفی نبود؛ علاقه ای هم نداشت باشد. کمی جلوتر رفت و وقتی فاصله اش با ویلچر رادمنش به حد عادی رسید با لبخندی که سرمایش خودش را هم ازار میداد گفت: از اشناییتون خوشبختم اقای رادمنش ...!
    ویلچر کمی چرخید. میدانست تکان دادن دست رادمنش برایش خیلی سخت است. اما بی رحمانه کنجکاو بود ببیند تا کجا میتواند پیش برود. بنیامین هنوز به او نگفته بود چه بلایی بر سر پدرش امده است؛ و او در زندگی سگی ای که داشت یاد گرفته بود همیشه کمی احتیاط لازم است!
    رادمنش به سختی دستش را چند سانت از دسته ی ویلچر فاصله داد. او تا به حال فکر نکرده بود همین حرکت دستی که به اسانی انجامش میداد چه قدر میتوانست سخت باشد. یعنی او هم یک روز به وضعیت رادمنش دچار میشد؟ اوه نه! صورت نرم و صافش هرگز انقدر چروک نمی انداخت!
    وقتی از بالا امدن دست رادمنش و خارج شدن صدای واضحی از دهانش -که مثل ماهی باز و بسته میشد- دلسرد شد خودش دست او را گرفت و لبخند زورکی ای زد؛ به هیچ وجه این لبخند زورکی بخاطر ناخواسته بودن این دست دادن نبود، بلکه تازه فهمیده بود دمای بدنش چه قدر پایین است!
    با اطمینان میتوانست عددی منفی صفر را نام ببرد! میدانست که معمولا نباید اینقدر سرد باشد اما... به او چه اصلا؟او که ترک تحصیل کرده بود همین را هم که میدانست اضافی بود. سعی کرد عادی باشد. به سمت تخت رادمنش حرکت کرد تا مرتبش کند و درهمان حال اهنگی را زیر لب زمزمه میکرد. میخواست رادمنش کمی بخوابد تا او با خیال راحت نگاهی به اطراف خانه بیندازد. لیکن به محض اینکه پتو را کمی از تخت فاصله داد دستی به گرمای یک کوره ی درحال سوختن دستش را گرفت. جیغ بلندی کشید و به عقب پرید. درحالی که قفسه سینه اش مرتب بالا و پایین میشد به رادمنش نگاهی انداخت. قطره اشکی از چشمان او بر زمین افتاد. سوزان با نفس نفس بلند شد و به سمتش رفت. او هنوز هم منتظر به رادمنش خیره بود، اما نه به خاطر ترس...!
    بلکه سوزان در دوران پرستاری کوتاهی که گذرانده بود تنها تا حد یک امپول پیش رفته بود؛ او معنی این مایع لزج و حال به هم زن بیرون امده از دهان رادمنش را نمیدانست... ترس چند لحظه پیشش را فراموش کرد -گرچه هنوز هم انتهای قلبش درحال هری پایین ریختن بود و حسی به او میگفت دیشب چیزی نکشیده بود تا ان دست داغ را یک توهم فرض کند- اما در هر صورت او وظیفه داشت از رادمنش نگهداری کند.حالا به هر قیمتی...پس روبه روی رادمنش و روی زمین زانو زد و دستش را دو طرف صورتش گذاشت و یکسره گفت:اقای رادمنش؟اقای رادمنش!رادمنش؟
    بدجور میلرزید.دمای بدنش نیز شدیدا اتصالی داشت. یک لحظه گرم مانند کوره یک لحظه سرد مانند یخچال. یا حتی بیشتر!
    تنها فکری که به ذهن معیوب سوزان (که اصلا با اورژانس میانه ی خوبی نداشت؛ حالا هر چه قدر هم ضروری باشد) رسید، حمام بود! او تا به حال یک پیرمرد را به حمام نبرده بود که بشوردش؛ اصولا برای کارهای دیگری به حمام مراجعه میکرد! اما فهمیده بود که این بار فرق دارد و اخرین حد توانش را به کار برد تا خاطرات گذشته مانع از انجام وظیفه اش به بهترین نحو نشوند. او روی اینکه کارش را درست انجام بدهد بدجور حساس بود!
    ویلچر رادمنش را به سمت راست راند و دری را که احتمال میداد حمام باشد باز کرد. حدسش درست از اب درامد. ویلچر را از طریق سطح شیب داری که مختص به خودش بود بالا برد و وارد حمام شد. به جرات میتوانست بگوید حمامش نصف خانه و در کمال تعجب، بسیار شیک بود. البته میدانست اصلا وقت بررسی اوضاح حمام را ندارد و بله! او بعدا هم میتوانست وارسیش کند!
    پس ویلچر را نگه داشت و روی رادمنش خم شد. رادمنشی که به طرز عجیبی درون چشمهایش خیره بود و انگار دنبال چیزی میگشت. سعی کرد خودش را بی تفاوت نشان بدهد. تیشرت سفید و رنگ و رو رفته ی رادمنش را از تنش دراورد. سپس پایینتر رفت و شلوار و شورتش را هم در اورد. کمی تعجب کرد اما نگذاشت حالت چهره اش عوض شود. آلت تناسلی رادمنش زخم بود و او تا به حال چنین چیزی را ندیده بود. ندایی درونش میگفت:بیخیال سوز!
    و او هم ترجیح داد بی چون و چرا به حرف ندای درونی اش گوش کند!
    حالا رادمنش کاملا لخت و البته به دلایل نامعلومی بی حال بود. شیر اب را باز کرد و منتظر ماند پر شود. درهمان حال فکر کرد که انتقال اقای رادمنش از روی ویلچر به درون وان نباید انقدرها هم سخت باشد؟ خب میتوانست ویلچرش را در نزدیکی وان کج کند تا بیفتد. هم کمی میخندید هم خیلی راحتتر میشد اما...لعنتی!
    حسی به او میگفت دلش برای سوزان قبلی بودن تنگ شده است! همانی که حمید صدایش میزد "کوالای وحشی!"...همانی که نای بلند شدن از تخت و تعویض لباسهایش را هم نداشت...همانی که...
    افکارش را وقتی که اب لبریز شده از وان به زیر پایش رسید رها کرد. سعی کرد کمی انسانیت به خرج بدهد. به سختی دستش را به زیر رادمنش رساند و کشان کشان او را به ارامی درون وان گذاشت. انقدر ها هم که فکر میکرد سنگین نبود. باید وزنش را از بنیامین میپرسید. رادمنش به محض برخورد تنش با اب لبخند گرمی زد و قدردان نگاهش کرد.او از این نگاه ها در حمام زیاد دیده بود اما چشمهای طوسی رادمنش و موهای یکدست سفید و پوست کک مکیش جلوه ی خاصی به این نگاه داده بود. پودر بدن شوی مخصوصش را در وان خالی کرد و با لبخندی که سعی میکرد به گرمی مال او باشد گفت: فقط انجام وظیفه اس...
    به سرعت از حمام خارج شد و رامنش را به حال خودش تنها گذاشت. نگاه دیگری روانه تخت کرد. دست به سینه اخمی کرد و در فکر فرو رفت. ظاهرا کسی انتظار یک مهمان ناخوانده مثل او را نداشت...!
    ویرایش توسط Talkhand : 4th January 2017 در ساعت 08:45 PM
    چیزهایی توی ذهنم هست که کسی نمیبینه...
    چیزهایی توی ذهنت هست که فقط من میفهمم...!

  2. 7 کاربر از پست Talkhand تشکر کرده‌اند .


  3. #11
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    219
    تشکر
    1,732
    تشکر شده : 742 بار در 298 پست
    عالي عالي:)) خيلي بهتر شد. خيلي خيلي بهتر شده. براوو بهت دي: حالا يه سري نكات ريز رو هم فردا ميگم بهت الان خوابم مياد:) دركل خيلي بهتر شد نسبت به قبل. ملت فرهيخته ديگه هم بيان نظر بدن.



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  4. 2 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  5. #12
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    5th December 2016
    محل سکونت
    NightSide
    نوشته ها
    22
    تشکر
    34
    تشکر شده : 60 بار در 26 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    عالي عالي:)) خيلي بهتر شد. خيلي خيلي بهتر شده. براوو بهت دي: حالا يه سري نكات ريز رو هم فردا ميگم بهت الان خوابم مياد:) دركل خيلي بهتر شد نسبت به قبل. ملت فرهيخته ديگه هم بيان نظر بدن.

    بسیاااار بسییییااااار ممنونم.بدون کمک های شما اینقدر خوب نمیشد.خیلی ممنونم از نظر ها و کمک هاتون
    چیزهایی توی ذهنم هست که کسی نمیبینه...
    چیزهایی توی ذهنت هست که فقط من میفهمم...!

  6. 2 کاربر از پست Talkhand تشکر کرده‌اند .


  7. #13
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th December 2016
    محل سکونت
    شمال؛شهسوار
    نوشته ها
    35
    تشکر
    151
    تشکر شده : 58 بار در 33 پست
    خب منم داستانت رو خوندم،جدی با نظرایی که دادن بچه ها دیگه من نمیدونم چی بگم خخخ..تنها حرف این که حرفهاشونو گوش کن که عالی میگن
    من که خوشم اومد و منتظرم ادامش رو بنویسی

    فقط یه چیزی..البته این که هنوز شروع نشده ولی سعی کن خیلی این اوایلشو رشیدن به جاهای حساس رو کش ندی،خودم اینجوری نیستم ولی خیلیا رمان یا داستانی رو که شروع میکنن اولش هم براشون خیلی مهمه،اگه یه گیرایی نداشته باشه و مشتاقشون نکنه میزارنش کنار بدون اینکه فکر کنن شاید ایده واقعا خوب باشه و خیلی عالی پیش بره
    آسمون همه جاش یه رنگه...این زمینه که یه جاش زشته یه جاش قشنگه

  8. 2 کاربر از پست هومن تشکر کرده‌اند .


  9. #14
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    5th December 2016
    محل سکونت
    NightSide
    نوشته ها
    22
    تشکر
    34
    تشکر شده : 60 بار در 26 پست
    حتما گوش میکنم :)
    باشه.اتفاقا قبل گذاشتن خیلی از اون قانون سه دقیقه هه میترسیدم خصوصا که تازه داستان واخته بودم ولی نقد هلی د ستان خیلی کمک کرد.
    مرسی که توهم نظرت و گفتی
    چیزهایی توی ذهنم هست که کسی نمیبینه...
    چیزهایی توی ذهنت هست که فقط من میفهمم...!

  10. 2 کاربر از پست Talkhand تشکر کرده‌اند .


  11. #15
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th December 2016
    محل سکونت
    شمال؛شهسوار
    نوشته ها
    35
    تشکر
    151
    تشکر شده : 58 بار در 33 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط Talkhand نمایش پست ها
    حتما گوش میکنم :)
    باشه.اتفاقا قبل گذاشتن خیلی از اون قانون سه دقیقه هه میترسیدم خصوصا که تازه داستان واخته بودم ولی نقد هلی د ستان خیلی کمک کرد.
    مرسی که توهم نظرت و گفتی
    خواهش،خوبه و منتظرم برای ادامش،یه چیز دیگه و اینکه داستانای بلند بچه های دیگه رو هم بخون بنظر خودم مخصوصا اسلحه ساز شهر ع
    آسمون همه جاش یه رنگه...این زمینه که یه جاش زشته یه جاش قشنگه

  12. 2 کاربر از پست هومن تشکر کرده‌اند .


  13. #16
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    5th December 2016
    محل سکونت
    NightSide
    نوشته ها
    22
    تشکر
    34
    تشکر شده : 60 بار در 26 پست
    این هفته امتحانام تموم میشه از هفته ی بعد شروع میکنم به خوندن
    چیزهایی توی ذهنم هست که کسی نمیبینه...
    چیزهایی توی ذهنت هست که فقط من میفهمم...!

  14. 2 کاربر از پست Talkhand تشکر کرده‌اند .


  15. #17
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    5th December 2016
    محل سکونت
    NightSide
    نوشته ها
    22
    تشکر
    34
    تشکر شده : 60 بار در 26 پست
    سلام به همگی!
    گفتم قبل امتحانات ترم دو یه اعلام حضوری بکنم پس این قلم حقیر و به حرکت درآوردم و شروع به نوشتن کردم...از تموم دوستان عزیزی که پست قبلی رو نقد کردن خیلی خیلی متشکرم و امیدوارم نقد های زیبا و مفیدتون ادامه دار باشن. و بلاخره این هم ادامه:


    از اتاق بیرون رفت و به قصد گشتن خانه از پله ها سرازیر شد. نگاهی به ساعت دیواری بزرگ روی دیوار سمت راستش انداخت. با تعجب ساعت مچی خودش را بالا اورد و زمان های متقاوت را مقایسه کرد پوفی کشید و سرجایش ماند. لعنتی حتی ساعتشان هم هفت ساعت عقب بود و سوزان هم با آن قد درازش (!) که دستش به آن نمیرسید. اگر هم میرسید او آدمی نبود که مفت و مجانی ساعت یکی را برایش تعمیر کند (!)

    پس بیخیال، رد شد. به پایین پله ها که رسید کمی در به سمت اشپزخانه چرخیدن عجله کرد و پایش به برآمدگی آخرین پله گیر کرد و با جیغ بنفش کوتاهی زمین افتاد. چشمهایش را محکم بست و ناله ی بی رمقی کرد. دقیقا برای همین بود که از لحظه ی ورودش نسبت به این چوب های لعنتی احساس خوبی نداشت. چهار دست و پا و با اخمی غلیظ روی زمین ماند تا کمی از درد مچ پایش کم شود. سپس بلند شد و آه کوتاهی کشید. کمی تلو تلو میخورد. همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت فکر کرد که فعلا وقت مناسبی برای گشتن خانه نیست. خودش حرف خودش را تایید کرد و غرغرکنان و سری برای خودش تکان داد. لنگ لنگان به سمت یخچال رفت و درش را باز کرد، فعلا یک پارچ آب برای رفع تشنگیش کافی بود. بعدا که وضع پایش بهتر شد میتوانست به املت هم فکر کند! بدون توجه به این که جز او کس دیگری هم در خانه هست تا از پارچ آب برای رفع تشنگی استفاده کند آن را از یخچال در اورد و بدون کوچکترین نظری به لیوان روی میز غذاخوری چوبی چهارنفره در وسط آشپزخانه، سر کشید. آب از دو طرف دهانش جاری شده و قفسه ی سینه اش کاملا خیس بود. توجهی نکرد و بعد از سرکشیدن آخرین قطره ی آب با لبخند پارچ خالی را درون ظرفشویی انداخت که صدای بلند و ناهنجاری ایجاد شد. خداروشکر کرد که پارچ از جنس پلاستیک بود. یک بار دیگر و اینبار به قصد وارسی بهتر در یخچال را باز کرد که چشمهای گرد و درشتش گرد تر و درشت تر شد! آنها دیگر چه خانواده ای بودند؟ یخچال لوکس خانه ی مثلا لوکسشان از جیب شلوار جینش هم خالیتر بود!
    با اخم ناسزایی زیر لب گفت و در یخچال را با تمام توانش کوبید. با حرص آشپزخانه را ترک کرد و نگاهی به نشیمن بزرگ خانه انداخت. باز هم بی دلیل سری تکان داد و دوباره به اتاق رادمنش برگشت. در را که باز کرد و او را نشسته روی ویلچرش دید که داشت جان میکند تا ژاکتش را بپوشد، سریع نزدیکش شد و دست پیرمرد بیچاره را با غیض پس زد. در پوشیدن ژاکت کمکش کرد همانطور که دستهای رادمنش را از آستین لباس رد میکرد نگاهش به موهای خیس رادمنش افتاد. ژاکت که بر تن پیرمرد نشست بدون هیچ حرفی به سمت میز آرایشی رفت. تا آن موقع به اینکه همچین میزی هم در اتاق وجود دارد توجهی نکرده بود با تمام اینها، کنجکاویش را سرکوب کرد و دنبال پریزی برای به برق زدن سشوآر گشت که یادش آمد او هنوز سشوآر را هم پیدا نکرده بود...!
    بی وقفه کشو هارا به امید اینکه چیز قابل توجهی درونشان یافت شود باز و بسته میکرد. او فقط یک سشوآر میخواست، یعنی خانه ی به این بزرگی یک سشوآر لعنتی هم نداشت؟
    میز آرایش از چهار کشوی کوچک که دو به دو کنار هم بودند و سه کشوی عریض که پایین آن چهارتا قرار داشت تشکیل شده بود. در چهار کشوی کوچک جز چند دفتر و کمی بدلیجات و لوازم آرایشی کهنه چیزی نبود، در کشوی عریض اول هم چند دست لباس مردانه بود که انصافا بوی خوبی میداد!
    در کشوی دوم اما، یک سشوآر که احتمالا در قرن بیستم از آن استفاده میشد و یک آینه ی شکسته ی کوچک جیبی وجود داشت. مد روز نبودن نسل رادمنش موضوعی نبود که لازم باشد برای فهمیدنش از هوش بالایی برخوردار باشید؛ این در تک تک اجزای لوازم خانه اشان واضح بود! با درماندگی به بدنه ی پوسته پوسته ی سشوآر خیره شد. جز استفاده از همان سشوآر عهد بوقی چاره ی دیگری که نداشت, بنابراین بی حوصله بلند شد و سیم سشوآر را همراه خودش کشید. عقبگرد کرد تا به سمت رادمنش برود که در لحظه ی آخر سیم سشوآر میان فضای باز بین کشو و میز گیر کرد. سوزان با خشم به سیم سیاه رنگ خیره شد. خیلی دوست داشت طوری به خدا بفهماند که اعصابش واقعا بیشتر از این کشش ندارد. ناسزای رکیکی حوالی اجداد رادمنش کرد و همانطور که پاهایش را محکم به زمین می کوبید، برگشت. نگاهی به سیم سشوآر انداخت و درمانده خم شد. دستش را داخل کشو برد و سعی کرد سیم سشوآر را از حصاری که یک میز چوبی بیرحمانه آن را دور سیم یک سشوآر بیچاره کشیده بود آزاد کند. با اخم دستش را در همان حوالی میچرخاند که ناگهان با شیئ ناشناسی برخورد کرد. با بیشترین سرعتی که از خودش سراغ داشت دستش را عقب کشید. سیم سشوآر درآمد و همراهش چیزی بر زمین افتاد. خم شد و روی زمین نشست تا عملیات یافتن شیئی که کنجکاویش را به شدت تحریک کرده بود را آغاز کند که موهای فر و بلندش دورتادورش را فرا گرفت و مانند همیشه با بدترین شکل ممکن در بدترین شرایط ممکن اظهار وجود کرد. اما سوزان توجهی نکرد و چند تارش را پشت گوش انداخت، بیشتر حواسش را روی جسمی که دستش را بریده بود گذاشت. زیر میز را میگشت و میتوانست حدس بزند که از بدو تولد خانه زیر این میز هرگز تمیز نشده بود. اخم هایش به خاطر اینکه دست های تپلش به انتهای میز نمیرسید شدیدا در هم رفته بود که بلاخره بعد از قورت دادن هزاران گرده ی غبار آلوده ی خاک که در هوا وجود داشت چیزی به جز کثافط خالص پیدا کرد!
    به سرعت آن را در مشتش فرو برد و عقب کشید. انگشتری گرانبها در دست داشت که الماسش به زیبایی تراش خورده بود و چشم هر بیننده ای را خیره میکرد. نگین های نقره ای رنگی که در آن به کار رفته بودند مسحور کننده بودند. محو انگشتر شده بود که با شنیدن صدای خفه شدنی که رادمنش از خودش صادر میکرد، به خودش آمد. سریع نگاهی به اطرافش انداخت و با استرسی که خودش آن را انکار میکرد انگشتر را در جیب پشت شلوار جینش پنهان کرد. سپس با دستهایی لرزان سیم سشوآر را به پریزی که در نزدیکی میز آرایش دیده بود وصل کرد و به سمت رادمنش رفت. پشت سرش ایستاد و شروع به گرفتن نم موهای پیرمرد کرد، آن هم درحالی که اصلا حواسش به کاری که انجام میداد نبود... او فقط محو ان همه زیبایی جمع شده در یک انگشتر الماس ساده بود. آه غلیظی کشید؛ احتمالا متعلق به همسر خوشبخت رادمنش بود که زودتر از او دار فانی را وداع گفته بود. کمی که گذشت، کارش که تمام شد تصمیم گرفت دیگر به حسرت خوردن برای نداشته هایش ادامه ندهد و سیم سشوآر را آنقدر کشید تا خودش از پریز در آمد... این دیگر جزو حیطه ی کارهایی که او باید انجام میداد نبود! رادمنش به سختی کمی سرش را به معنای تشکر تکان داد و سوزان هم در جواب نیمچه لبخندی زد. رادمنش نیز دوباره سرش را پایین انداخت و انگشت سبابه اش را تکان داد و کمی دستگیره ی هدایتی ویلچر را به سمت جلو کشید. ویلچر به همان سمت حرکت کرد و چند ثانیه از حرکتش که گذشت سوزان تازه فهمید رادمنش خواب دارد. صداهای مسخره ای از گلوی پیرمرد خارج میشد و اشاره اش دائما به سمت تخت خواب بود!
    سوزان پشت چشمی نازک کرد و با اخم و هوف غلیظی که از سر بی حوصلگی کشید به سمت تخت رادمنش رفت و دستانش را زیر بغلش گذاشت تا اورا روی تختش بنشاند، لیکن رادمنش بدجور بدقلقی میکرد. سنگینتر از قبل شده بود و با آن چشمهای درشتش و "ها" های اعصاب خردکنی که به جای یک جواب درست حسابی تحویل سوزان میداد بدجور روی مغزش راه میرفت. بلاخره طاقت سوزان طاق شد و دست از تقلا کشید. دست به سینه با نگاه خشنی به رادمنش نگاه میکرد. پیرمرد اما خجالت و این چیزها حالیش نبود اصلا، فقط یک چشمش را گنده تر از دیگری میکرد و دهانش را باز و بسته...! سوزان خسته و مانده از این کشمکش های بیهوده روی تخت نشست. صدای تند نفس های نامنظم رادمنش که از ترس بود قلبش را درد می آورد اما کمکی هم نمیتوانست به او بکند. او تنها موجود بی مصرفی بود که دلش برای شغل قبلیش تنگ شده بود. او تنها کمی پول، و احترام میخواست که به اینجا رسانده بودش... صدای زنگ در او را از افکار خسته کننده و افسرده اش بیرون کشید. چه کسی جز بنیامین رادمنش میتوانست پشت در باشد؟
    ویرایش توسط Talkhand : 6 روز پیش در ساعت 12:58 AM
    چیزهایی توی ذهنم هست که کسی نمیبینه...
    چیزهایی توی ذهنت هست که فقط من میفهمم...!

  16. کاربران زیر از پست Talkhand تشکر کرده‌اند:


  17. #18
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    26th June 2015
    محل سکونت
    هپروت
    نوشته ها
    281
    تشکر
    1,253
    تشکر شده : 1,358 بار در 384 پست
    خب ببین من تو یه نگاه اولیه به داستانت اولین چیزی که به نظرم اومد استفاده زیاد از حد علایم نگارشی بود که به نظرم یه جاهایی حتی بی ربط استفاده کرده بودی ...دوم این که شما داستانت بومی نبوده اول و بعد ویرایش شده نه؟
    سوم نثر.نثرت به شدت ترجمه ایه هنوز...ببین نثر به اون شیوه‌ای که شما لازمش داری در‌آوردنش کار سختی نیست و یه تکنیک ساده داره که حتی تو ترجمه هم استفاده می‌کنیم...چون شما قرار نیست اونقدر ادبی بنویسی و خصوصیت خاصی به نثرت بدی بهترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که چیزی رو بنویسی که می‌تونی تو حرف زدن معمولت به کار ببری . مثلاً فرض کن داری با دوستت حرف می‌زنی و همون شکلی بنویسش منتها چون داری داستان می‌نویسی یک کم پر اصطلاح تر و کتابی تر می‌شه.
    چهارم من یکم حس می‌کنم که در تفاوت قائل شدن بین توصیف کردن و روایت کردن مشکل داری و یک کم هم روایتت اتفاقات غیر ضروری زیاد داره که خب شاید من چرت بگم و لازم بوده باشن یا مثلاً کسی مشکلی باهاشون نداشته باشه ولی من به شخصه خیلی طرفدار اینم که به جای انرژی گذاشتن برای تکرار یک سری وقایع یا اصلاً ساختن یک سری وقایع یکم بیشتر وارد عمق شخصیت‌هات بشی. به خودت نگاه کن ببین وقتی این اتفاقات توی داستان برات می‌افته تو ذهنت چی به خودت می‌گی و چطور حس‌هات رو توضیح می‌دی برای خودت و دقیقاً حس‌ها چی ان و بعد سعی کن خودت رو جای شخصیت‌های دیگه بذاری...سعی کن حست رو در اینجور مسائل قوی و عمیق کنی چون در این صورت مخاطبت دیرتر شاید داستانت رو به یه گوشه پرت کنه...الان من یک روایت می‌بینم که تا حدی هم شاید موفقم اما اگر قراره یک داستان بخونم باید وجوه مختلفی رو توش بتونم ببینم که حالتشون تا حد ممکن به واقعیت نزدیکه چون این چیزیه که از خوندن انتظار دارم و اگر موفق نباشه نویسنده در دادن این حس می‌ذارمش کنار و نویسنده هم در یه صورت می‌تونه همچین تجربه ای‌ رو انتقال بده و اون هم زمانیه که خودش تجربه رو داشته باشه و خب تجربه‌ها رو می‌شه ساخت به صورت القایی توی ذهن اینه که من بهت پیشنهاد می‌کنم سعی بکنی عمیق تر بشی در قضایا تا روایت موفق‌تری داشته باشی و البته واقعی تر.
    در کل با این که می‌دونم سنت تا حدی کم هست اما به نظرم اگر ادامه بدی و به نکته‌هایی که بچه‌ها بهت می‌گن توجه کنی پتانسیل نوشتن رو داری پس بیشتر بنویس:))
    There's someone in my head but it's not me

  18. کاربران زیر از پست sarvin تشکر کرده‌اند:


  19. #19
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    5th December 2016
    محل سکونت
    NightSide
    نوشته ها
    22
    تشکر
    34
    تشکر شده : 60 بار در 26 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط sarvin نمایش پست ها
    خب ببین من تو یه نگاه اولیه به داستانت اولین چیزی که به نظرم اومد استفاده زیاد از حد علایم نگارشی بود که به نظرم یه جاهایی حتی بی ربط استفاده کرده بودی ...دوم این که شما داستانت بومی نبوده اول و بعد ویرایش شده نه؟
    سوم نثر.نثرت به شدت ترجمه ایه هنوز...ببین نثر به اون شیوه‌ای که شما لازمش داری در‌آوردنش کار سختی نیست و یه تکنیک ساده داره که حتی تو ترجمه هم استفاده می‌کنیم...چون شما قرار نیست اونقدر ادبی بنویسی و خصوصیت خاصی به نثرت بدی بهترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که چیزی رو بنویسی که می‌تونی تو حرف زدن معمولت به کار ببری . مثلاً فرض کن داری با دوستت حرف می‌زنی و همون شکلی بنویسش منتها چون داری داستان می‌نویسی یک کم پر اصطلاح تر و کتابی تر می‌شه.
    چهارم من یکم حس می‌کنم که در تفاوت قائل شدن بین توصیف کردن و روایت کردن مشکل داری و یک کم هم روایتت اتفاقات غیر ضروری زیاد داره که خب شاید من چرت بگم و لازم بوده باشن یا مثلاً کسی مشکلی باهاشون نداشته باشه ولی من به شخصه خیلی طرفدار اینم که به جای انرژی گذاشتن برای تکرار یک سری وقایع یا اصلاً ساختن یک سری وقایع یکم بیشتر وارد عمق شخصیت‌هات بشی. به خودت نگاه کن ببین وقتی این اتفاقات توی داستان برات می‌افته تو ذهنت چی به خودت می‌گی و چطور حس‌هات رو توضیح می‌دی برای خودت و دقیقاً حس‌ها چی ان و بعد سعی کن خودت رو جای شخصیت‌های دیگه بذاری...سعی کن حست رو در اینجور مسائل قوی و عمیق کنی چون در این صورت مخاطبت دیرتر شاید داستانت رو به یه گوشه پرت کنه...الان من یک روایت می‌بینم که تا حدی هم شاید موفقم اما اگر قراره یک داستان بخونم باید وجوه مختلفی رو توش بتونم ببینم که حالتشون تا حد ممکن به واقعیت نزدیکه چون این چیزیه که از خوندن انتظار دارم و اگر موفق نباشه نویسنده در دادن این حس می‌ذارمش کنار و نویسنده هم در یه صورت می‌تونه همچین تجربه ای‌ رو انتقال بده و اون هم زمانیه که خودش تجربه رو داشته باشه و خب تجربه‌ها رو می‌شه ساخت به صورت القایی توی ذهن اینه که من بهت پیشنهاد می‌کنم سعی بکنی عمیق تر بشی در قضایا تا روایت موفق‌تری داشته باشی و البته واقعی تر.
    در کل با این که می‌دونم سنت تا حدی کم هست اما به نظرم اگر ادامه بدی و به نکته‌هایی که بچه‌ها بهت می‌گن توجه کنی پتانسیل نوشتن رو داری پس بیشتر بنویس:))
    اول از همه واقعا خیلی ممنونم که لطف کردی و داستانم و خوندی
    دوم اینکه درباره ی ادبی بودن و استفاده از نگارش متن، خب میدونی داستان اول خارجکی بود...و کلا من نمیتونم ایرانی بنویسم چون بعضی جاها احساس میکنم دستم بستست و یه چیزایی هنوز اینجا جا نیفتاده که من بتونم ازش استفاده کنم بعد از همون اوایل که این کار و شروع کرده بودم شروع کردم نایت ساید خوندن پرسی جکسون خوندن نبرد با شیاطین خوندن تا بتونم یاد بگیرم چطور مینویسن و تا حدودی موفق بودم واسه همین خیلی سخته لحنی که حدودا سه ساله باهاش مینویسم و تغییر بدم ولی سعی میکنم روون تر و ساده تر بنویسم.و در مورد علایم نگارشی حتما کمتر میکنم و مرسی که گفتی.
    این نکته واقعی تر کردن، خیلی کمک بزرگی بهم کرد...واقعا ممنونم. من اکثر اوقات احساس خودم و سرکوب میکنم ینی اگه من بودم اصن امکان نداشت از پله بیوفتم صدای اخم در بیاد یا اگه من بودم خیلی بهتر با رادمنش برخورد میکردم و چون دارم به خودم تلقین میکنم که سوزان قراره یه دختر سرد و هرجایی باشه خب یکم سخته که خودم و جاش قرار بدم تا احساس و واقعی بگم ولی حتما حتما حتما رو شخصیت سازیم بیشتر کار میکنم تا واقعی تر به نظر بیاد
    در اخر خیلی ممنون از نقد مفیدت و اینکه وقتی رو برای خوندن داستانم کنار گذاشتی فقط از کجا میدونی سنم کمه؟ گرچه کم هست من پونزده سالمه اما کنجکاو شدم بدونم چطور فهمیدی...!
    چیزهایی توی ذهنم هست که کسی نمیبینه...
    چیزهایی توی ذهنت هست که فقط من میفهمم...!

  20. کاربران زیر از پست Talkhand تشکر کرده‌اند:


  21. #20
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th December 2016
    محل سکونت
    شمال؛شهسوار
    نوشته ها
    35
    تشکر
    151
    تشکر شده : 58 بار در 33 پست
    خب بازم سلام و خوشحالم که ادامش رو خوندم،چون طول کشیده بود نگران بودم نکنه مثل من بیخیال شدی فعلا،خب بنظر من
    داری خوب پیش میبری و مخصوصا که با ویرایشهایی که کردی خیلی بهتر شده و هرچی جلوتر بری هم بهتر میشه،مخصوصا رو چیزی که من به شخصه خیلی بهش حساسم هم وقتی که مینویسم و هم تو رمان و داستانهایی که میخونم برام مهمه موفق بودی بنظرم،یعنی توی فضا سازی و توصیف محیط داستان همچنین خود شخصیت...افرین،حالا امیدوارم بقیه بچه ها هم نظر بدن و بهتر کمکت کنن و بازم منتظرم ؛)
    راستی امتحانات چطور بود و داستانی که گفتم رو خوندی دیگ،امیدوارم این امتحانا رو هم بدی و ادامه داستانت رو راحت تر بنویسی
    آسمون همه جاش یه رنگه...این زمینه که یه جاش زشته یه جاش قشنگه

  22. کاربران زیر از پست هومن تشکر کرده‌اند:


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •