هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 22

Threaded View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    5th December 2016
    محل سکونت
    NightSide
    نوشته ها
    22
    تشکر
    35
    تشکر شده : 65 بار در 27 پست

    داستان بلند : اسیر

    سلام به همه ی دوستان گل این انجمن.من یه تازه وارد و عاشق نویسندگی خصوصا به سبک فانتزی جنایی و ترسناک هستم!این چهارمین رمان بلندمه که چون تازه ساختم نقصای زیادی داره ولی امیدوارم با نقدای شما عزیزان برطرف بشه...شخصیتها خارجی هستن چون نیازه که اینطور باشه...امیدوارم بتونم تو سه دقیقه جذبتون کنم!ژانر رمان ترسناک و درامه.داستان درباره ی یه دختر بدبخت بیچاره اس که تصمیم گرفته درست زندگی کنه پس با یه کار درست شروع کرده که...
    نمیدونم چطور جرات کردم بین این همه استاد قهار و با تبهر داستانم و بزارم اما با نام و یاد خدا...اغاز میکنم!



    همانطور که کنجکاوانه نگاهش را به اطرافش می انداخت و سعی داشت ربطی بین دکوراسیون خانه و بزرگی بیش از اندازه اش پیدا کند، چشمش به آینه قدی روی دیوار افتاد. یک لحظه ایستاد. موهای قهوه ای سوخته اش به طرز فجیعی از زیر شالش بیرون زده بود. کلافه ان را روی شانه اش انداخت و موهای فرش نمایان شد. خود میگفت که ان موهای فر و قهوه ای اصلا با پوست سفید و چشمان سیاهش جور در نمی آمد. دستش را روی گونه های پر حجمش گذاشت و با ناراحتی به اخرین باری که به قصد سرچ یک رژیم غذایی مناسب به اینترنت مراجعه کرده بود فکر کرد. البته که دیگر سراغ ان کوفتی نمیرفت. آینه را بیخیال شد؛ زیرا اگر کمی بیشتر به آن نگاه میکرد دیوانه میشد. هنوز هم جایی از ذهنش داشت فکر میکرد که هرگز اینقدر تپل و کوتوله نبوده است... به سختی حواسش را به قدم هایش داد. پایش روی هر پله که میرفت صدای غیژ غیژ چوب، سکوت بیمناک خانه را گروگان میگرفت و تا رسیدن به پله ی بعدی پسش میداد. سعی میکرد نگاهش را از روی کاغذ دیواری های پاره پوره و کهنه ی روی دیوار چوبی خانه بگیرد. پنجره های بلندی که سه برابر قدش بودند و با پرده های بلند و تیره ای پوشیده شده بودند در دو طرفش قرار داشتند. خانه تماما از چوب ساخته شده بود و تاریکی و سکوت خانه وهمناک بود. به پایان پله ها یعنی همان طبقه دوم که رسید کمی ایستاد. از لحظه ای که با کلید های اهدایی بنیامین، پسر رادمنش داخل خانه شده بود احساس خوبی نداشت. برای گرم کردن خودش، خودش را در آغوش گرفت. دو در سمت چپش قرار داشت و یک راهروی طویل درست رو به رویش بود. تابلویی که منظره ی دشتی بی انتها را به رخ میکشید بالای کتابخانه کوچکی که انجا قرار داشت کار گذاشته شده بود. کمی که به چپ مایل شد فهمید سمت چپش نیز همینطور طراحی شده و انتهای دو راهروی چپ و راست به یکدیگر میرسید و دری بزرگتر و نسبتا شیک تر از بقیه که او تنها قادر به دیدن یک چهارمش بود انجا قرار داشت.حدس زد که رادمنش انجا باشد. پیرمرد خرفت و کر و کوری که قرار بود پرستار 24 ساعته اش باشد ان هم با حقوق 150000 هزار تومان در ماه.او به محض دیدن رقم 15 به همراه چهار صفر کار را قبول کرده بود و تا قبل از دیدن پسر رادمنش نمیدانست دقیقا باید چه غلطی بکند. البته هنوز هم نمیدانست منتها کمی کمتر از قبل. به همان سمت به راه افتاد و وقتی جلوی در رسید فهمید که بازهم در چپ و راستش راهروهایی وجود دارند که انتهایشان به هم وصل میشود و ظاهرا این روند تا اخر خانه ادامه داشت... کمی به در بزرگ و چوبی زیبای رو به رویش خیره شد. نقش و نگار های زیبا و در عین حال بی معنی ای روی در حک شده بود. دستش را روی فرو رفتگی ها گذاشت و با دقت اخم کرد. یک طوری بود. به هیچ وجه حس خوبی را منتقل نمیکرد. دستش را روی دستگیره ی در گذاشت تا بی اجازه وارد شود. اما از انجایی که قرار بود دیگر آن سوزان قدیمی نباشد به رسم ادب خودش را کنترل کرد و ابتدا در زد؛ به شخصه این را پیشرفت بزرگی برای خودش میدید...!
    با صدای رسایش خواند: آقای رادمنش؟!
    صدای قابل توجهی نیامد اما یک صدایی مانند خفه شدن میشنید. از انجایی که بنیامین، پسر رادمنش گفته بود که پدرش در صحبت کردن نیز لکنت شدید دارد احتمالا این صدا نیز متعلق به شخص رادمنش بود.در کمی باز بود و او از لای ان پاهایی را که زیر ملحفه پنهان شده بودند را میدید. احتمالا رادمنش در خواب به سر میبرد؛ با این حال او از رادمنش انتظار اجازه صادر کردن را نداشت پس در را باز کرد و داخل شد و گستاخانه به تخت خیره ماند. سپس به رادمنشی که به سختی ویلچرش را چرخاند و رویش را از پنجره گرفت تا به اون بنگرد نگاه کرد...آنجا بود که فهمید کار سختی در پیش دارد. او آن پاهای زیر ملحفه را هنوز از یاد نبرده بود...
    به سختی به خودش جرات داد و کمی جلوتر رفت. سعی میکرد صدایش نلرزد لیکن اصولا او رابطه ی خوبی با افراد مذکر نداشت به جز درون تخت خواب!
    اه لعنتی! باز هم این افکار خبیث... این ذهن منحرفش را باید یک طوری کنترل میکرد. حواسش را جلب گفتارش کرد و گفت: سوزان کیهانی هستم. پرستار 24 ساعته اتون! پسرتون اقای رادمنش من و استخدام کرد. گفت کارش خیلی بیشتر شده و ممکنه هفته ها یا گاها حتی ماه ها نباشه ولی در حالت عادی ساعت ده شب خونه اس. وقتایی که اون نیست وظیفه ی چرخوندن زندگیتون با منه...
    چیز دیگری برای گفتن به ذهنش نرسید. تا همینجا هم زیاده روی کرده بود. اخر او اصلا ادم پرحرفی نبود؛ علاقه ای هم نداشت باشد. کمی جلوتر رفت و وقتی فاصله اش با ویلچر رادمنش به حد عادی رسید با لبخندی که سرمایش خودش را هم ازار میداد گفت: از اشناییتون خوشبختم اقای رادمنش ...!
    ویلچر کمی چرخید. میدانست تکان دادن دست رادمنش برایش خیلی سخت است. اما بی رحمانه کنجکاو بود ببیند تا کجا میتواند پیش برود. بنیامین هنوز به او نگفته بود چه بلایی بر سر پدرش امده است؛ و او در زندگی سگی ای که داشت یاد گرفته بود همیشه کمی احتیاط لازم است!
    رادمنش به سختی دستش را چند سانت از دسته ی ویلچر فاصله داد. او تا به حال فکر نکرده بود همین حرکت دستی که به اسانی انجامش میداد چه قدر میتوانست سخت باشد. یعنی او هم یک روز به وضعیت رادمنش دچار میشد؟ اوه نه! صورت نرم و صافش هرگز انقدر چروک نمی انداخت!
    وقتی از بالا امدن دست رادمنش و خارج شدن صدای واضحی از دهانش -که مثل ماهی باز و بسته میشد- دلسرد شد خودش دست او را گرفت و لبخند زورکی ای زد؛ به هیچ وجه این لبخند زورکی بخاطر ناخواسته بودن این دست دادن نبود، بلکه تازه فهمیده بود دمای بدنش چه قدر پایین است!
    با اطمینان میتوانست عددی منفی صفر را نام ببرد! میدانست که معمولا نباید اینقدر سرد باشد اما... به او چه اصلا؟او که ترک تحصیل کرده بود همین را هم که میدانست اضافی بود. سعی کرد عادی باشد. به سمت تخت رادمنش حرکت کرد تا مرتبش کند و درهمان حال اهنگی را زیر لب زمزمه میکرد. میخواست رادمنش کمی بخوابد تا او با خیال راحت نگاهی به اطراف خانه بیندازد. لیکن به محض اینکه پتو را کمی از تخت فاصله داد دستی به گرمای یک کوره ی درحال سوختن دستش را گرفت. جیغ بلندی کشید و به عقب پرید. درحالی که قفسه سینه اش مرتب بالا و پایین میشد به رادمنش نگاهی انداخت. قطره اشکی از چشمان او بر زمین افتاد. سوزان با نفس نفس بلند شد و به سمتش رفت. او هنوز هم منتظر به رادمنش خیره بود، اما نه به خاطر ترس...!
    بلکه سوزان در دوران پرستاری کوتاهی که گذرانده بود تنها تا حد یک امپول پیش رفته بود؛ او معنی این مایع لزج و حال به هم زن بیرون امده از دهان رادمنش را نمیدانست... ترس چند لحظه پیشش را فراموش کرد -گرچه هنوز هم انتهای قلبش درحال هری پایین ریختن بود و حسی به او میگفت دیشب چیزی نکشیده بود تا ان دست داغ را یک توهم فرض کند- اما در هر صورت او وظیفه داشت از رادمنش نگهداری کند.حالا به هر قیمتی...پس روبه روی رادمنش و روی زمین زانو زد و دستش را دو طرف صورتش گذاشت و یکسره گفت:اقای رادمنش؟اقای رادمنش!رادمنش؟
    بدجور میلرزید.دمای بدنش نیز شدیدا اتصالی داشت. یک لحظه گرم مانند کوره یک لحظه سرد مانند یخچال. یا حتی بیشتر!
    تنها فکری که به ذهن معیوب سوزان (که اصلا با اورژانس میانه ی خوبی نداشت؛ حالا هر چه قدر هم ضروری باشد) رسید، حمام بود! او تا به حال یک پیرمرد را به حمام نبرده بود که بشوردش؛ اصولا برای کارهای دیگری به حمام مراجعه میکرد! اما فهمیده بود که این بار فرق دارد و اخرین حد توانش را به کار برد تا خاطرات گذشته مانع از انجام وظیفه اش به بهترین نحو نشوند. او روی اینکه کارش را درست انجام بدهد بدجور حساس بود!
    ویلچر رادمنش را به سمت راست راند و دری را که احتمال میداد حمام باشد باز کرد. حدسش درست از اب درامد. ویلچر را از طریق سطح شیب داری که مختص به خودش بود بالا برد و وارد حمام شد. به جرات میتوانست بگوید حمامش نصف خانه و در کمال تعجب، بسیار شیک بود. البته میدانست اصلا وقت بررسی اوضاح حمام را ندارد و بله! او بعدا هم میتوانست وارسیش کند!
    پس ویلچر را نگه داشت و روی رادمنش خم شد. رادمنشی که به طرز عجیبی درون چشمهایش خیره بود و انگار دنبال چیزی میگشت. سعی کرد خودش را بی تفاوت نشان بدهد. تیشرت سفید و رنگ و رو رفته ی رادمنش را از تنش دراورد. سپس پایینتر رفت و شلوار و شورتش را هم در اورد. کمی تعجب کرد اما نگذاشت حالت چهره اش عوض شود. آلت تناسلی رادمنش زخم بود و او تا به حال چنین چیزی را ندیده بود. ندایی درونش میگفت:بیخیال سوز!
    و او هم ترجیح داد بی چون و چرا به حرف ندای درونی اش گوش کند!
    حالا رادمنش کاملا لخت و البته به دلایل نامعلومی بی حال بود. شیر اب را باز کرد و منتظر ماند پر شود. درهمان حال فکر کرد که انتقال اقای رادمنش از روی ویلچر به درون وان نباید انقدرها هم سخت باشد؟ خب میتوانست ویلچرش را در نزدیکی وان کج کند تا بیفتد. هم کمی میخندید هم خیلی راحتتر میشد اما...لعنتی!
    حسی به او میگفت دلش برای سوزان قبلی بودن تنگ شده است! همانی که حمید صدایش میزد "کوالای وحشی!"...همانی که نای بلند شدن از تخت و تعویض لباسهایش را هم نداشت...همانی که...
    افکارش را وقتی که اب لبریز شده از وان به زیر پایش رسید رها کرد. سعی کرد کمی انسانیت به خرج بدهد. به سختی دستش را به زیر رادمنش رساند و کشان کشان او را به ارامی درون وان گذاشت. انقدر ها هم که فکر میکرد سنگین نبود. باید وزنش را از بنیامین میپرسید. رادمنش به محض برخورد تنش با اب لبخند گرمی زد و قدردان نگاهش کرد.او از این نگاه ها در حمام زیاد دیده بود اما چشمهای طوسی رادمنش و موهای یکدست سفید و پوست کک مکیش جلوه ی خاصی به این نگاه داده بود. پودر بدن شوی مخصوصش را در وان خالی کرد و با لبخندی که سعی میکرد به گرمی مال او باشد گفت: فقط انجام وظیفه اس...
    به سرعت از حمام خارج شد و رامنش را به حال خودش تنها گذاشت. نگاه دیگری روانه تخت کرد. دست به سینه اخمی کرد و در فکر فرو رفت. ظاهرا کسی انتظار یک مهمان ناخوانده مثل او را نداشت...!
    ویرایش توسط Talkhand : 4th January 2017 در ساعت 09:45 PM
    چیزهایی توی ذهنم هست که کسی نمیبینه...
    چیزهایی توی ذهنت هست که فقط من میفهمم...!

  2. 7 کاربر از پست Talkhand تشکر کرده‌اند .


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •