هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    121
    تشکر
    367
    تشکر شده : 415 بار در 145 پست

    [#1] در شهر آبی چه اتفاقی افتاد؟ [ic]

    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    [بازی شماره #1] در شهر آبی چه اتفاقی افتاد؟ [Lacuna]

    ایجنت مرسر...ایجنت مرسر صدامو میشنوی؟.... یه مشکلی پیش اومده...!

    تا به حال شده زندگیتون دچار یکنواختی بشه؟ صبح از خواب بیدار بشی، بری سرکار، چندین ساعت تو یه اتاق تنهایی مشغول کار کردن باشی، برگردی خونه و دوباره همین چرخه تکرار بشه. همگی با هدف داشتن یک زندگی هیجان وار وارد کمپانی میشن، مراحل گزینش تقریبا آسونه، چندین سوال روانشناسانه و پرسیدن اسم و بعد شما کارمند رسمی کمپانی خواهید شد. دو ماه سخت ترین آموزش ها رو پشت سر گذاشتید، تمرینات تیراندازی و ... هر کدوم از کارمند ها زیر نظر یک استاد به طور تخصصی آموزش دیدن و بعد وقتی که آماده بودید که برید و آدم بدها رو دستگیر کنید اتاقتون رو بهتون نشون دادند و گفتند قراره اینجا کار کنید. کار هر روزه شامل دسته بندی فایل ها و مهر زدن کاغذ هایی بودن که هر روز صبح روی میزتون بودن و باید اون ها رو مرتب میکردید و بعد درون کامپیوتر وارد میکردید. همه هم دوره ای های شما تو همچین اتاق هایی بودن، هرچند مدت بعضی هاشون دیگه اون طرف ها پیداشون نمیشد، بین همه شایعه بود که اونا ترفیع گرفتند و قراره وارد عملیات بشند. شما هر روز اول وقت میومدید، به بهترین شکل ممکن کارهاتون رو انجام میداد بلکه شما هم لایق ترفیع بشید و بتونید وارد کار میدانی بشید...


    تا این که یک روز دو گارد وارد اتاقتون شدند و ازتون درخواست کردند که همراهشون برید. مگه چاره دیگه ای هم هست؟ گارد ها شما رو به اتاقی در طبقه سوم بردند، دم در به نگهبانی ایستادند و از شما خواستند که برید داخل.

    سلام ایجنت.... . میتونید من رو ایجنت M صدا کنید. من مسئول بررسی ترفیع شغلی هستم که امروز شامل شما هم میشه. بله، خود شما که از نشستن پشت میز و فشار دادن دکمه های کامپیوتر خسته شدی...

    خب قبل از این که شروع کنیم چیزی لازم نداری؟ قهوه، کاکائو؟ قرار نیست الان شیرجه بری میتونی هرچقدر خواستی ناپرهیزی کنی، ها ها! چیزی نیاز نداری؟ بسیار خوب! الان میخوام دستگاه دروغ سنج رو بهت وصل کنم...
    حالا چند تا سوال ازتون میپرسم و بعدش شما رسما یک ایجنت با درجه آبی خواهید بود:

    آیا آماده هستید که زندگی خود را در راه تعقیب تجسمات ناخودآگاه شخصیت های خطرناک برای درمان بیماری های ذهنی آن ها به خطر بیندازید؟

    آیا خودتان را در حدی از توانایی برای گیر انداختن شخصیت های خطرناک میبینید؟

    آیا به کمپانی اعتماد کامل دارید؟

    آیا تا به حال در حزب کمونیست عضویت داشته اید؟


    تبریک میگم، شما هم اکنون یک ایجنت هستید...
    ویرایش توسط Beelzebub : 2nd January 2017 در ساعت 05:05 PM

    And now for something completely Different

  2. 3 کاربر از پست Beelzebub تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    121
    تشکر
    367
    تشکر شده : 415 بار در 145 پست
    ایجنت مرسر و ایجنت باربر، هردوی شما امروز به کمپانی فراخونده شدید، تلفن هاتون قبل از این که خورشید خونه های بی روح سازمانی تون رو روشن کنه زنگ خورد، صداهایی که پشت خط بودند فقط پرسیدند که آیا خط امن هست و بعد اطلاع دادند که یک پرونده ایجاد شده و هر چه سریع تر خودتون رو به کمپانی برسونید.

    رفتن به سر کار راحت بود، این موقع صبح با این که هوا روشن نبود با این حال نورهای کم سو چراغ های اطراف جاده کمک میکرد راهتون رو پیدا کنید، هیچ موجود زنده ای تو این ساعت تو خیابون ها نبود، بالاخره به کمپانی رسیدید و تا اتاق انتظار اسکورت شدید.

    اتاق انتظار ساکت بود، یک اتاق ساده،چهار تا صندلی چوبی با پشتی کوتاه، یک میز در گوشه اتاق با یه لامپ که روشن هم نیست، کنار لامپ یک دستگاه قهوه ساز وجود داره( از این نمونه های ساخت آمریکا، یک مدل خیلی ساده که فقط هم یک دکمه داره)، یک پنکه سقفی چوبی که مثل کلیشه های بیشتر فیلم ها و کتاب های کاراگاهی به نظر میرسه همین طور داره آروم آروم میچرخه. دور تا دور اتاق هم پر از تابلو های نقاشی که قاب های بزرگ چوبی دارند.


    وقتی که هر کدومتون وارد میشید( همزمان با هم وارد نمیشید، هر کی زودتر پست بده یعنی اون نفر اوله و نفر بعدی دیگه باید با توجه به اون پست بده) متوجه میشید که فرد دیگه ای هم در اتاق انتظار منتظر هست، اون هم کسی نیست جز ایجنت باتلر.

    تا مسئولی بیاد و شما رو به اتاق بعدی ببره که با جزئیات پرونده آشنا بشید کمی زمان لازمه. پس الان فقط خودتونید و این اتاق. میتونید با همدیگه آشنا بشید و خودتون رو معرفی کنید و ...
    ویرایش توسط Beelzebub : 2nd January 2017 در ساعت 05:31 PM

    And now for something completely Different

  4. 2 کاربر از پست Beelzebub تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    357
    تشکر
    984
    تشکر شده : 1,724 بار در 388 پست
    من رو می‌کنم به سمت باتلر و باربر و خودم رو معرفی می‌کنم.

    -ایجنت مرسر هستم. از دیدنتون خوشبختم. شما هم امروز ترفیع پیدا کردید؟

    در ضمن بررسی از نظر ظاهری می‌کنم هر دو نفر رو. می‌تونی برام توصیف کنی چه شکلی هستن آیا؟
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  6. 2 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    219
    تشکر
    1,731
    تشکر شده : 742 بار در 298 پست
    -سلام همكار عزيز:) ايجنت باتلر هستم. بله بلاخره بعد مدتها ترفيع گرفتم. ميدونين، من خيلي تلاش كردم تا رسيدم به اينجا. در كل از ديدنتون خوشبختم. اميدوارم بتونيم باهم همكاري خوبي داشته باشيم.
    بنده هم متقابلا اوشونو بررسي ميكنم. يه چارتا سرتخ بده بهمون بيزحمت:)
    ویرایش توسط ali rbn : 6th January 2017 در ساعت 12:46 PM



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  8. 2 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  9. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    121
    تشکر
    367
    تشکر شده : 415 بار در 145 پست
    گفتم قبلا، خودتون میتونید وضعیت و ظاهر خودتون رو توصیف کنید البته دیگه تا جایی که خیلی دور از واقعیت نشه :دی ، البته ظاهر شما عادیه، یه کت و شلوار عادی که سازمان در اختیارتون قرار داده. ضمن این که بهتره که این مثلا رو کردن و این ها رو سوم شخص بنویسیم که راحت تر بشه گفت و گو کرد.

    مثلا فرشته خونی اینجوری بنویسه : ایجنت مرسر وارد اتاق شد، هنوز نمیدونست که چرا این موقع صبح به کمپانی خواستنش، شاید هم هنوز گیج خواب بود، نگاهی به اطراف اتاق انداخت که متوجه حضور فرد دیگه ای تو اتاق شد، عجیب بود که چرا از اول متوجه اون نشده بود، به طرفش رفت و صداش رو صاف کرد: " ا
    یجنت مرسر هستم. از دیدنتون خوشبختم. شما هم امروز ترفیع پیدا کردید؟
    ". در حالی که داشت سر صحبت رو باز میکرد وضعیت ظاهری طرف مقابل رو هم بررسی کرد.


    دو، علی ببین وقتی که نفر اول تو جملش گفته که وضعیت ظاهری رو بررسی میکنه دیگه تو باید از جمله اون استفاده کنی و تو جمله خودت توضیح بدی براش، زنجیر وار هست این جملات و حوادث :دی هرچی بیشتر بریم جلو واضح تر میشه، یه ذره بازی به صورت پستی لحن فرق میکنه، یعنی اگه حضوری مثلا اول شخص داری حرف میزنی تو همه حالات مثلا میگی من میرم اینجا فلان کار رو میکنم، دیگه اینجا به غیر از دیالوگ مستقیم بقیه سوم شخص هست، البته همینجوری هم میشه :دی
    ویرایش توسط Beelzebub : 6th January 2017 در ساعت 01:39 PM

    And now for something completely Different

  10. 2 کاربر از پست Beelzebub تشکر کرده‌اند .


  11. #6
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    219
    تشکر
    1,731
    تشکر شده : 742 بار در 298 پست
    باتلر، همانطور كه چرب زباني ميكند، مرسر را از نظر ميگذراند. باتلر موهايي فر وخرمايي رنگ دارد. دماغي كوچك و زيبا والبته سيبيلي هنرمندانه. انگار كه خداوند در هنگام خلقت او تمام هنرش را به كار گرفته بود. راجت به كت و شلوارش، به سازمان سفارش كرده بود حتما از مرغوبترين جنس پارچه باشد. رو به مرسر ميكند وميگويد:« آقاي مرسر. ميتونم بپرسم شما در چه كاري مهارت بيشتري داريد؟



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  12. کاربران زیر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند:


  13. #7
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    121
    تشکر
    367
    تشکر شده : 415 بار در 145 پست
    ایجنت مرسر وارد اتاق شد، نمیدونست که چرا این موقع صبح به کمپانی دعوتش کرده اند، اتاق رو از نظر گذروند، تا چشمش به ایجنت دیگه ای افتاد، تمامی مامورها کم و بیش همدیگه رو میشناسن، چون ابتدای وارد شدن همه شون با هم دوره های آموزشی رو گذرونده بودن، شاید این قدر تو اون دخمه مونده بود که طرف مقابل از یادش رفته بود، به هرحال رفت جلو و خودش رو معرفی کرد "سلام، ایحنت مرسر هستم، از دیدنتون خوشحالم. شما هم امروز ترفیع گرفتید ؟". احتمالا بعد پیش خودش فکر کرد که چه اشتباهی کرده، برای این که خودش هفته پیش ترفیع گرفته بود. طرف مقابل نیز با او احوال پرسی کرد : "
    آقاي مرسر. ميتونم بپرسم شما در چه كاري مهارت بيشتري داريد؟
    " قبل از این که مرسر بتونه به این سوال پاسخ بده در اتاق یک بار دیگر باز شد و نفر بعدی وارد اتاق شد. ایجنت باربر. مرسر و باتلر از قبل با باربر آشنا بودن چه در دوران آموزشی و چه این که باربر یکی از شاگردان مدرس ارشد اسنایدر نیز بود.

    مدرس ارشد اسنایدر در تمام کمپانی به عنوان سختگیر ترین مدرس شناخته میشود. کارش تربیت بهترین مامورهایی هست که کمپانی به خودش دیده. اسنایدر پیرترین مامور کمپانی نیز محسوب میشه. اما کم کم افسانه او هم داره رنگ میبازه و هر شاگردی که تربیت میکنه میخواد با بالارفتن از استادش خودش رو به جایی برسونه.

    البته اسنایدر اصلا تغییر نکرده، با وجود بازنشستگی اجباری به کار دفتری، با وجود تمام این بچه هایی که باید خورد کنه و دوباره بسازه همچنان با افتخار باقی مونده و همچنان میخواد تمام مامورهایی که تربیت میکنه بهترین باشن. تمام مامورهایی که تربیت میکنه باید غیر قابل توقف و خون سرد باشند.

    برای همین خاطر هست که داستانی وجود داره که او دوست داره برای شاگرداش تعریف کنه...بیشتر شبیه یه جوک هست البته، همه شاگردها حداقل چندبار این رو شنیدن، اما برای اسنایدر هیچ وقت تکراری نمیشه، دوست داره ری اکشن هایی که به وجود میاد رو تماشا کنه، وقتی داره میگه که زمان اون، "بازنشستگی" شامل یه شات اسکاچ و خالی کردن یک گلوله پشت سر بود.

    اسنایدر هیچ وقت به این جوک خودش نمیخنده، و هیچ وقت هم شات اسکاچ قبول نمیکنه.


    به هرحال کار زیادی نیست که تو اتاق انجام داد، قدم زدن، ورق زدن روزنامه دیروز که یکی از مقالاتش درباره مردی در لس آنجلس هست که دوست دختر خود را به قتل رسانده.

    در همین حین ضربه ای به در میخوره و دو مامور امنیتی شما رو تا اتاق بریفینگ اسکورت میکنند.

    And now for something completely Different

  14. کاربران زیر از پست Beelzebub تشکر کرده‌اند:


  15. #8
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    121
    تشکر
    367
    تشکر شده : 415 بار در 145 پست
    برخلاف اتاق انتظار، این اتاق کاملا کوچکتر هست، در وسط اتاق یک میز نازک و بلند فلزی قرار گرفته که شما پشت آن میشنید، روبروی شما یک شیشه آینه شده تمام قدی قرار گرفته، اتاق بیش از اندازه گرم هست وقطره های عرق بعد از چند دقیقه شروع به پدیدار شدن روی پیشانی تان میکند. کف اتاق در نقاط مختلفی پر از لکه های سیاه رنگ هست. مامور بریفینگ شما، که زنی جوان از بخش Mnemonics Engineering هست روبروی شما قرار داره. موهای قهوه ای دارک خودش رو به صورت دم اسبی پشت سرش بسته، وقتی که شما وارد میشید، بلند میشه، کراوات خودش رو مرتب میکنه و همچنین صندلی آلمینیومی خودش رو بر روی کف سیمانی اتاق میکشه. شما کاملا مطمئن میشید که این اتاق میتونه حتی برای بازجویی هم استفاده بشه.

    با تک تک شما احوال پرسی میکنه، دستش رو برای دست دادن باهاتون دراز میکنه، سر جاش میشینه و خودش رو معرفی میکنه. ایجنت تاد.

    "خیلی ممنون که سریع خودتون رو به اینجا رسوندین. بخش مهندسی تخمین زده که کار کمی بیشتر طول میکشه برای همین از این که معطل شدید عذرخواهی میکنم" بعد از این حرف گوشه دهانش یک قوسی برداشت ، معلوم نبود که این کار برای چه بود اما به نظر شما مصنوعی میرسید. بعد از زیر میز خود یک پوشه بیرون آورد که بر روی آن جملات فوق محرمانه و فقط برای دیدن شما به چشم میخورد. پوشه تقریبا نازک بود و فقط چندین برگه داخلش وجود داشت.

    تاد پوشه رو باز کرد و برگه ها رو کنار هم در سراسر میز چید. اولین برگه یک عکس از سوژه مورد نظر بود. " سوژه امروز سباستین هاوارد هست. ۳۰ ساله. احتمالا بدون این که متوجه باشید درباره اون خوندید. خبرش تو روزنامه ها بود. دوست دخترش به پلیس زنگ زده بود و گفته بود که داره تهدید میشه که اون میخواد بکشتش. تماس بعدش قطع میشه اما موفق میشه که بگه که حمله کننده دوست پسرش بوده. "

    برگه دوم نیز [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ] هست. تاد به عکس اشاره میکنه : " این کسی هست که با پلیس تماس گرفت. الیزابت تامسون،۲۹ ساله. پلیس موفق نشده به موقع به آپارتمان مشترک اون و سباستین برسه. الیزابت حدود ساعت ۱۶۰۰ تماس گرفت ، پلیس ساعت ۱۶۰۵ در محل ظاهر شد، در این پنج دقیقه سباستین موفق شد که یک ساطور به گردن الیزابت بزنه و شریان کاروتید راستش رو تیکه پاره کنه و از محل فرار کنه" به همراه این برگه یک برگه خلاصه از تماس الیزابت به ۹۱۱ وجود داره که ترسیده و نفسش بالا نمیاد. وقتی که این تماس رو گرفته در حال خونریزی بوده.

    بقیه برگه ها نقشه آپارتمان مشترک تامسون و هاوارد، عکس های صحنه جرم و گزارش کالبد شکافی هست. این طور که پیداست با وجود کتاب خونه که خراب شده، قاب عکس های تخریب شده و سایر آسیب های که به وسایل وارد شده حمله از آشپزخانه شروع میشه و بعد به درون اتاق پذیرایی و یک راهروی کوچک ادامه پیدا میکنه، تامسون خودش رو در حموم مخفی میکنه و بعد با ۹۱۱ تماس میگیره که بعد از آن هاوارد در را میشکنه و به او حمله میکنه. عکس های محل جنایت جسد تامسون و این منظره که ترکیبی از گوشت و خون بود را به تصویر کشیده بود. خون بر روی کاشی های کف ریخته شده بود و جای خالی مو به صورت تیکه تیکه بر روی سر تامسون وجود داشت که به خطر گرفتن سر او توسط هاوارد و کنده شدن موهای او بود. گزارش کالبد شکافی مشخص میکنه که بعد از ضربه دوم کار تامسون تمام شده بود، ضربه اول به قدری عمیق بوده که حنجره را شکاف بده و ضربه دوم نیز موفق شده بوده که نای رو پاره کنه، اگر از خونریزی کشته نمیشده، ممکن بود که نتونه نفس بکشه و یا به خاطر خون برگشتی خفه بشه.

    تاد عکس ها رو بین شما توزیع میکنه و در همین حین خلاصه گزارش کالبد شکافی رو هم میخونه. بعد از یک سکوت که به شما اجازه میده عکس ها رو به همدیگه نشون بدید مجددا شروع میکنه " پس کاملا مشخصه. سباستین هاوارد دوست دخترش الیزابت تامسون رو در اپارتمانشون به قتل رسونده. با توجه به یافته های ماموران ما در آپارتمانشون اون ها هشت ماه بوده که با هم بودن. این دو هیچ دوست مشترکی نداشتن، البته تامسون چندین دوست داشته که بعد از پافشاری های فراوان توسط هاوارد با اون ها قطع رابطه میکنه. چندین روز قبل از مرگش چندین بار با دوستانش تماس گرفته بوده که البته ما از جزئیات تماس ها آگاهی نداریم اما میشه حدس زد در چه موردی بودند. تامسون عکاسی انجام میداده." و به یک عکس از اپارتمان اشاره میکنه که مشخص میشه تمام تابلوهای روی دیوار کارهای شخصی الیزابت هستند.

    " البته این ها حوزه مسئولیت کمپانی نیست. خشونت خانوادگی چیزی نیست که ما براش اینجا هستیم. از اینجا به بعد هیجان انگیز میشه."

    تاد به سری آخر از برگه ها اشاره میکنه، که در یکی از اون ها از هاوارد در حال وارد شدن به یک مزرعه عکس برداری شده. عکس بعدی از هاوارد است در حالی که توسط پلیس دستگیر شده. عکس ساعت ۰۲۰۰ را نشان میده. " هاوارد چند ساعت پیش دستگیر شد. خیلی سریع نیز زیر بازجویی به قتل الیزابت تامسون اعتراف کرد."

    " البته او باز هم اعتراف کرد." درحالی که به آخرین برگه اشاره میکرد : " به خیلی چیزهای دیگه." برگه آخر کولاژی از عکس های زنان مختلف بود. زن هایی که داشتند تفریح میکردند، لبخند میزند. " هاوارد به قتل هفت نفر از پرونده های افراد گم شده در سراسر ایالات متحده اعتراف کرده." همین طور که توضیح میدهد به عکس تک تک زن ها در کولاژ اشاره میکند.

    " آبیگیل کرافت، ویرجینیا ، ۸ سال قبل- بریتانی والش، نوادا، ۶ سال قبل- دبورا ویلیامز، تگزاس، ۵ سال قبل- اریکا ریچاردسون، یوتا، ۴ سال قبل- فلیشیا جونز،آریزونا، ۳ سال قبل- هیلاری پیرسون، اوهایو، ۲ سال قبل و جودیت درایتون سال قبل"

    " هاوارد به قتل تمامی این زن ها اعتراف کرده و همچنین جزئیاتی از زندگی شخصی آن ها ارائه داده که در گزارش پلیس موجود هست اما در اختیار رسانه ها قرار داده نشده بود. همچنین در هنگام دستگیری ساکی در اختیار داشت که درون آن دو دست لباس و..."

    "... فکر کنم بشه اسمش رو گذاشت یادگاری از هر کدام از این هفت زن. دستبند، عکس های کوچیک، نامه های عاشقانه، دسته مو و ... بیشتر اون ها برای آزمایش و بررسی فرستاده شدند اما ما قطعا با یک قاتل سریالی طرف هستیم."

    " این ها تمام یافته ها ی پلیس و یافته های ما بود. سوالی ندارید؟ چیز دیگه ای وجود داره که بخواید براتون توضیح بدم؟ دیگه باید آماده شیرجه بشید."

    And now for something completely Different

  16. کاربران زیر از پست Beelzebub تشکر کرده‌اند:


  17. #9
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    219
    تشکر
    1,731
    تشکر شده : 742 بار در 298 پست
    ايجنت باتلر رو ميكنه به ايجنت تاد و ميگه:« اين قاتل خوشنام ما به انگيزس از قتل اعتراف نكرده؟ چه دليلي داشته كه اون زناي بخت يرگشته رو كشته؟ آاه ميشه پنجره رو باز كنم؟ خيلي گرمه»



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  18. کاربران زیر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند:


  19. #10
    مدیر انجمن

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    413
    تشکر
    2,364
    تشکر شده : 1,678 بار در 490 پست
    ایجنت باربر ن پشتش را به دیوار تکیه داده، یک پایش را بالا برده و دست به سینه مانده است. بارانی سفیدی که تنش بود را علی رغم گرما درنیاورده و تنها واکنشش به گرمای اتاق شل کردن کروات اش است. ایجنت باربر ادم خوش چهره ای نیست. زخم زشتی که ناشی از درگیری خیابانی در نوجوانی اش است صورتش را از ریخت انداخته. لبانش نازکش هم انگار هیچوقت به خنده باز نشده اند. وقتی حرف های ایجنت تاد تمام می شود و ایجنت باتلر سوالش را می پرسد، بدون آن که تغییری در حالتش بدهد، همان طور که به کف اتاق خیره شده با صدای خش دار و گرفته ای می پرسد:
    - «خب این مسئله چه ربطی به ما داره؟ ظاهرا که قاتل دستگیر شده و پرونده حل شده. دیگه برای چی مارو صدا کردین؟»
    : kaiki
    The fake is of far greater value. In its deliberate attempt to be real, it's more real than the real thing.
    ***
    Even if the truth is as one suspects, it may still be worthless.
    ***
    Just as there isn't a problem that can't be solved by being right, there isn't a problem that can't be solved by money.
    ***
    “Have Suspicions,not Faith”
    : kumagawa misogi
    「Humans are born with no purpose, live for no reason, and die for nothing. Because this world is pointless, and our lives are aimless.」

  20. 2 کاربر از پست Kumagawa تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •