هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    32
    تشکر
    62
    تشکر شده : 132 بار در 54 پست

    داستان بلند: بعد چهارم میبینمت!

    پلاته اینو کشیدم در واقع اما نه خیلی دقیق... کلی چاله چوله داره! مشکل اصلیم با نوشتنه!!! لطفا کمک دوستان گرام :))))



    مقدمه


    هرکاری را در یک مکان خاصی باید انجام داد. مثلا اگه می خواهید سر امتحان ریاضی تقلب برسانید باید جلوی کلاس بنشینید! علی رغم تصورات حواس معلم ها زیادی به ته کلاس جمع است...! یا اگر قرار است حرکاتی عجیب و غریب را جوری پیاده کنید که کسی متوجه آن نشود، باید توی چشم ترین جای ممکن را انتخاب کنید!
    به عنوان مثال اگر در یکی از بازار های لندن که تک تک مردم به فکر زاویه ی مناسب برای تنه زدن به دیگرانند، گربه ی سیاهی به زنی میانسال تبدیل شود، حساب کردن کسینوس زاویه ها وقت کافی برای توجه به این مسئله را به آنها نمیدهد.
    پس در لابه لای یکی از همین کوچه پس کوچه های تنگ و شلوغ پسرک نوجوانی از غیب ظاهر شد و بلافاصله حرکت کرد. وقتی راه می رفت موهای کوتاهش پرواز می کردند، بالا بعد پایین، دوباره بالا...
    کمی جلو تر کنار یک بن بست تنگ و باریک ایستاد و دست راستش را تا آرنج در جیب کتش فرو کرد، جوری که تقریبا برای تعادل مجبور بود پای چپش را بلند کند! سری تکان داد سپس دستش را از اعماق سیاه چاله ی کتش بیرون کشید و وارد کوچه شد.
    دو طرف کوچه ساختمان هایی با دیوار های آجری وجود داشتند که هیچ کدام هیچ دیدی به بن بست نداشتند، چه از پنجره چه بالکن... ته کوچه خانه ی متروکه ی قدیمی ای قدعلم کرده بود. شبیه آن خانه های ارواح فیلم های ترسناک بود. نه راستش نبود، خانه های ارواح خیلی ترسناک تر هستند!
    پسرک موزیتونی چشم آبی، به سمت خانه ی ارواح مسخره حرکت کرد. در چوبی از ریخت افتاده را هل داد و سری به داخل کشید. نمای خاستری دیوار ها مشخص شدند. بعد خیلی جدی کمرش را صاف کرد، کت بلند رنگ و رو رفته اش را تکان داد و در را بست. دوباره تا آرنج در کتش فرو رفت و با کلید کهنه ای بازگشت. کلید را توی قفل زپرتی فرو کرد و چرخواند. سپس دوباره در را باز کرد.
    کلید را از قفل بیرون کشید و وارد سالنی با دیوار های طلایی شد. . .

    ویرایش توسط Melisandre : 6 روز پیش در ساعت 02:06 PM
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  2. 7 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


  3. #11
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    26th June 2015
    محل سکونت
    هپروت
    نوشته ها
    215
    تشکر
    1,150
    تشکر شده : 1,078 بار در 313 پست
    آقا !آقا!من اومدم تنبلی رو بذارم کنار و نظر بدم :))
    نقل قول نوشته اصلی توسط Melisandre نمایش پست ها
    خیابان ولی عصر تهران که به هوای چنار های بلند دو طرفش معروف است؛
    خب ببین راستش من به هوای رو اینجا زاید میدونم یعنی به نظرم جایی نداره تو اینجا خیلی.
    نقل قول نوشته اصلی توسط Melisandre نمایش پست ها
    جا خشک کرده بود
    جا خوش کردن درسته .
    نقل قول نوشته اصلی توسط Melisandre نمایش پست ها
    ناگهان در چوبی خانه وسط حیاط باشدت باز شد و دختر کوچکی بیرون پرید.
    اینجا یه تغییر صحنه ی خیلی یه دفعه ای داشتی که من به شدت توصیه میکنم از بین ببریش چون زننده اس...مثلا میتونی توصیفاتی که از دختر بچهه داری رو قبل از این بیاری و یکم تصویر سازی کنی برای خواننده و تو تصویری که میاری حرکته رو توصیف کنی .
    نقل قول نوشته اصلی توسط Melisandre نمایش پست ها
    وقتی به در بزرگ ته حیاط رسید، دستش را که مشت بود باز کرد. کلید را از کف دستش برداشت. دست هایش می لرزیدند. به نظر می رسید کلید ها کمی سنگین باشند چون از دست دخترک افتادند. خم شد و سعی کرد کلید ها را جمع کند. تقریبا سی ثانیه ای طول داد تا کلید اصلی را در قفل چرخاند. سپس کلید را در آورد و دوباره در مشت دستش پنهانش کرد.
    ببین اول این که توی نثرت هرچی جمله های کوتاه کوتاه نامرتبط داشته باشی نثر مبتدی تر میشه و این یعنی شما مهارت زبان فارسیت باید رشد پیدا کنه که بتونه جملات کامپلکس خوب بنویسی و خب راستش لازم نیست تمام حرکاتو توصیف کنی یا حداقل اگر همه رو توصیف داری میکنی توصیفه رو یکم با آب و تاب تر بگو بعضی جاها یعنی اون حرفی که بالا کیانا بهت زد و گفت نثر خیلی سر دستیه برای همینه به نظرم چون هرچیزی که میبینی رو داری به ساده ترین شکل ممکن گزارش میکنی اما تو ذهن مخاطب چیزی رو ماندگار یا تبدیل به تصویر نمیکنی درست شکل یه گزارش شفاهیه ...اگر میخوای نثرت فلت نباشه بدون اینکه زور بزنی سعی کن وقایع رو به شیوه ی جذاب تری گزارش کنی نه این که تند تند بگی این شد و اون شد بعد بدو بدو رسیدیم اینجای کار که این قضایا پیش اومد:دی بعد دومین مورد چیدن کلمات تو نثره که اینجا خیلی ندیدم کلمه بیاری برای تصویر سازی اما اگر بخوای ویرایشش کنی خواهی آورد در اون صورت حواست به ترکیب هایی که خواهی ساخت باشه چون مثل من مبتدی هستی و برای انتخاب کلمه باید دقتی رو به خرج بدی که فقط به وسیله ی تجربه به دست میاد.
    دیالوگ هات لحن ندارن بعد توی جمله های بعدی سعی میکنی لحنشونو به وسیله ی گفتن بسازی که خب خوب نیست یعنی اگه پسره واقعا بی تفاوتی داره در شخصیتش باید توی لحنشم داشته باشه اینو و نشونش بده و حتی توی چهره اش حسا رو نمایان کنه ...و خب دیالوگ یکم باید هدفمند باشه از نظر من یعنی دیالوگا بعضا اینجوری درمیان که طرف کاملا میاد جیغ جیغ میکنه و میره و هیچی به داستان اضافه نمیکنه و مثلا اگه نباشه هم تاثیری نخواهد داشت توی روند داستان ...دیالوگ یه ابزار فوق العاده اس که میتونه اگه خوب نوشته شه خیلی روند داستانتو بهش سرعت بده و خیلی از اطلاعاتت رو به صورت دیالوگ به خواننده بدی البته نباید خیلی هم مفهوم رو به صورت مخاطبت پرت کنی مثلا:))
    بعد درباره چهره ی شخصیتا:))چهره های یارو ها به نظرم خیلی زیادی کول میان خب:)) یعنی همون ایرادی که بلاد آنجل از داستان علی گرفته بود اینجا هم حاکمه ...ببین این همه کول بودنه شخصیتا رو یکم مصنوعی میکنه راستش به نظرم یعنی شما توی جامعه ی ایرانی دور و برت ند نفر رو میبینی که موهای زیتونی و چشمای آبی دارن ؟(من تنها آدم مو زیتونی ای که دور و برم دیدم یارو صدراهه:)) یعنی میتونی هم این کرکترا رو داشته باشی منتها یه ترفند خیلی استفاده شده ایه که من به عنوان مخاطب نمیتونم باورش کنم.حالا این توی کرکتر پردازیت هم میاد و اینجوریه که کرکترها یکم زیادی همون هایی هستن که توی داستانای تینجری و حتی یکم عاشقانه ی ایرانی میخونیم منتها باز باید بیشتر بنویسیش قطعاً تا بشه نظر داد اما اگر میخوای کرکتر باور پذیر بنویسی بهترین چیز اینه که به آدمای واقعی دور و برت نگاه بکنی :دی
    مورد بعدی همونیه که مهراد گفت ری اکشنای غیر طبیعی شدید که باز داستانت رو جلو نمیبرن و فقط انگار یه تردمیلن که مخاطبت روش درجا میزنه ...ببین به نظرم وقتی شما به عنوان نویسنده داری برای مخاطبت یه روایتی رو تعریف میکنی هر جای داستان مخاطب ممکنه داستانتو ول کنه و بره دیگه سمتشم نیاد یعنی علاقه مند شدن خواننده شما به یه مو بنده بعد حالا اگر بیایی و صحنه های احساسی شدید و بی هدف رو به صورت کش دار بذاری جلوش خواننده قبل از اینکه بفهمه ایده داستانت چقدر میتونه فوق العاده باشه فرار کرده و رفته اینه که جایی که لازمه اطلاعات رو از مخاطبت دریغ نکن و سعی نکن با چیز دیگه ای پرش کنی چون مخاطب متوجه این پا و اون پا کردن نویسنده میشه .
    توصیه ام اینه که بیشتر بخونی و نثر فارسی خوب بخونی مثلا (نثر ترجمه هم خوبه اما من تو مرحله ی بعد پیشنهادش میکنم اونم به این صورت که خودت سعی کنی به فارسی برگردونی) دوم اینکه سعی کن حس های خودت رو بشناسی و بنویسی و عمیق تر کنیشون به مرور زمان سوم بیشتر داستان بنویسی و توی استفاده از کلمه و تصویر کردن خست به خرج ندی حتی اگر حس میکنی به چرت ترین شیوه داری تصویر میسازی همون چیزیو بنویس که تو ذهنت هست ...ببین تصویرای ذهنی هیچ وقت اشتباه نیستن این نوع بیانشونه که خوب یا بدشون میکنه...همینا دیگه خوشحالم که شوق و ذوق نوشتن داری یعنی همین باعث میشه خفن تر و خفن تر شی هی:))
    +وخب اگه بتونی ادامه ی اینو بذاری این هفته جلسه میخونیمش چون میخوام بدونم سرنوشت رها چی شد و من چقدر حدسام ممکنه اشتباه باشه درباره اشون:))
    There's someone in my head but it's not me

  4. 6 کاربر از پست sarvin تشکر کرده‌اند .


  5. #12
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    22nd June 2015
    نوشته ها
    110
    تشکر
    388
    تشکر شده : 534 بار در 114 پست
    اول اینکه ریلی، صدرا موهاش زیتونیه؟ از این زیتون سیاها دیگه؟:دی
    خب من ممکنه یکم تکراری بگم ولی عوضش مطالب تثبیت می‌شه:/
    یه نکته‌ای همون اولش هست و اون هم اینه که نویسنده باید بدونه کدوم اطلاعات رو بده و کدوما رو مجهول بذاره برای خواننده. این کاریه که به نظرم شما باید روش تمرین کنی. «دوشنبه» اگه کارکرد اینو نداره که مثلاً فرداش کاراکترت بره سینما و نیم‌بها پاش بیفته(:/)، اشاره کردن بهش توجیهی نداره و یا اینکه حالا داستان ما توی خیابون ولیعصر باشه یا شریعتی خیلی فرقی نداره؛ البته خب من درک می‌کنم که اسم خیابون به اون درازی یه جورایی نخودسیاهه برای خواننده که بخواد لوکیشن خاصی رو برای وقایع در نظر بگیره؛ منتهی یکم که بگذره این دغدغه‌ی شما نخواهد بود که بگی کجا و کی فلان اتفاق افتاده به نظرم. البته ممکنه الآن بیان منو بزنن که یعنی چی که مهم نیست و اینا:دی ولی نظر من به عنوان خواننده اینه که شما حتی اگه بعداً بیای و آدرس دقیق یا زمان دقیق بدی، برای فضاسازی نیست که اینکارو می‌کنی. اصلاً من ممکنه خیابون ولیعصرو به عمرم ندیده‌باشم و بیام داستان شما رو بخونم. درنتیجه، فلان خیابون واسه من فضای خاصی رو نمی‌سازه که بگم: آها، همون خیابونی که فلان؛ و از طرف دیگه اون توضیح یک‌جمله‌ای که «همونی که چنار داره دو طرفش» هم کمکی به حالم نمی‌کنه. منتهی شما ممکنه بیای بگی خیابون ولیعصر که مثلاً موش‌های تو جوبش میان و روی داستانم تأثیر می‌ذارن، یا دوشنبه‌ای که کاراکترم رو یاد فلان برنامه‌ی دوشنبه‌شبی می‌ندازه که حالا اگه از خونه بره نمی‌تونه ببیندش (مثلاً نود:دی) و اون‌وقت شما به چیزی در این زمان و مکان اشاره کردی که از من به سروین و از سروین به صدرا تداعیش متفاوت نیست.
    دیگه اینکه ما وایسادیم تا نویسنده توصیف بکنه و مثلاً عجله‌ای نیست که قیافه‌ی دو نفرو از روی شباهتی که به هم دارن یا ندارن توصیف کنی. اگه برای من جالب باشه راجع‌به دماغ کاراکتر شما بدونم -و این درصورتی اتفاق می‌افته که در قدم اول همون خفنای قبلی نباشه- اذیت نمی‌شم یه جمله بشه دوتا جمله و به نظرم شما باید انتخاب کنی که کدوم ویژگی‌ها رو برمی‌داری که توصیفشون کنی. وقتی که داری بالفرض نقاشی می‌کشی، برای هر چهره‌ای یه ویژگی منحصربه‌فرد هست که اگه اون شبیهش نباشه، هرکاری هم بکنی کلیت چهره شبیه طرف نمی‌شه. اینجا هم اون ویژگی‌هایی که شما برمی‌داری برای کاراکترت، باید با اصغر و تقی و قلی و محمد و صدرا:دی از هزارتا داستان دیگه فرق داشته‌باشه. البته این حالت ایده‌آلشه:دی همون خفنیت قهرمانای تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ی ایرانی رو نداشته‌باشه کفایت می‌کنه:/
    بعد من با تراژیک کردن قضیه هم مشکل دارم. همونطوری که دوستان گفتن واکشنا غیرطبیعیه. یعنی من مثلاً بچه‌م بخواد از خونه بره نمی‌شینم بزنم تو سر خودم:دی کام‌آن، آدما عکس‌العملاشون رِنج گسترده‌تری از گریه-خنده داره. مثلاً ممکنه گاهی حتی عکس‌العمله زیاد نخونه به اون موقعیت. مثلاً پسره به جای اینکه بگه برو به جهنم، نشسته‌باشه یه گوشه تن‌تن بخونه. جا داشت که بیشتر دیتیل بدی از مسائل خانوادگیشون، بدون اینکه بگی چرا دختره می‌تونسته در قفلو باز کنه: دیالوگای بیشتر، اصطکاک بیشتر و ابراز احساسات دقیق‌تر و نه ارجاع‌دادن به تیپیکش.
    راجع به اسم‌ها هم من چیزی نمی‌گم. ایشالا یه مسلمونی(:/) میاد متنبه‌ت می‌کنه.
    خدا خیرت بده، بنویس.
    + یه چیز دیگه‌ام الآن یادم اومد و اون اینکه شما وقتی داری از قدرت‌های خارق‌العاده‌ی کاراکترت می‌گی، من احساس می‌کنم که نویسنده داره خودشو می‌کوبه به در و دیوار که ثابت کنه این که الآن داریم می‌خونیم، قدرت خارق‌العاده‌ست و خیلی خفنه و اینا. یکم روایت رو بی‌تفاوت‌تر بذار نسبت به توانایی‌های کاراکترت. سوپرپاور یارو باید اونقدری کول باشه که لازم نباشه نویسنده حتی غیرمستقیم تبلیغشو بکنه.
    حالا شایدم من کلاً دارم چرت می‌گم:دی

  6. 5 کاربر از پست ramonaQuimby تشکر کرده‌اند .


  7. #13
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    27th August 2015
    محل سکونت
    Inside Crystal Mountains
    نوشته ها
    199
    تشکر
    1,119
    تشکر شده : 920 بار در 248 پست
    همه‌ی گفتنی‌ها رو بچه‌ها گفتن ملیساندر جان. بازم بنویس، مشتاقم ادامه‌ش رو بخونم.
    .Fortes Fortuna adiuvat

  8. 2 کاربر از پست Úlfr تشکر کرده‌اند .


  9. #14
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    32
    تشکر
    62
    تشکر شده : 132 بار در 54 پست
    وای دوستان خعلی ممنون خعلی

    خب یه نکته: دلیل چشم سرمه ای و مو بور بودن اینا همین بولد بودن و متفاوت بودنشونه خب... چندتا آدم مو زیتونی چشم آبی وجود داره... یه تیکه یکی با خودش این طوری فکر می کنه تا الان فکر می کردم فقط یه آدم با موهای زیتونی و چشمای آبی وجود داره، الان شدن دو تا!
    خب این از این

    بعد اگه اجازه بدین کلی نکته الان متوجه شدم که برای کار کردن روشون و بهتر کردنشون خیلی باید تلاش کنم وقت می بره...
    جوری که اینو ادامه دادم هم الان میرم میخونمش خیلی چیپ و ساده و از این داستانای تازه به دوران رسیده طوره :|
    این فلت بودن نثر رو خیلی ممنون فهمیدم باید چی کارش کنم

    و این که یه وقتی بهم بدید این استعداد نثر درست حسابی درم بشکافه بقیشو می ذارم :)
    ممنون
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  10. 2 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •