هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

Threaded View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    71
    تشکر
    108
    تشکر شده : 234 بار در 95 پست

    داستان بلند: بعد چهارم میبینمت!

    پلاته اینو کشیدم در واقع اما نه خیلی دقیق... کلی چاله چوله داره! مشکل اصلیم با نوشتنه!!! لطفا کمک دوستان گرام :))))



    مقدمه


    هرکاری را در یک مکان خاصی باید انجام داد. مثلا اگه می خواهید سر امتحان ریاضی تقلب برسانید باید جلوی کلاس بنشینید! علی رغم تصورات حواس معلم ها زیادی به ته کلاس جمع است...! یا اگر قرار است حرکاتی عجیب و غریب را جوری پیاده کنید که کسی متوجه آن نشود، باید توی چشم ترین جای ممکن را انتخاب کنید!
    به عنوان مثال اگر در یکی از بازار های لندن که تک تک مردم به فکر زاویه ی مناسب برای تنه زدن به دیگرانند، گربه ی سیاهی به زنی میانسال تبدیل شود، حساب کردن کسینوس زاویه ها وقت کافی برای توجه به این مسئله را به آنها نمیدهد.
    پس در لابه لای یکی از همین کوچه پس کوچه های تنگ و شلوغ پسرک نوجوانی از غیب ظاهر شد و بلافاصله حرکت کرد. وقتی راه می رفت موهای کوتاهش پرواز می کردند، بالا بعد پایین، دوباره بالا...
    کمی جلو تر کنار یک بن بست تنگ و باریک ایستاد و دست راستش را تا آرنج در جیب کتش فرو کرد، جوری که تقریبا برای تعادل مجبور بود پای چپش را بلند کند! سری تکان داد سپس دستش را از اعماق سیاه چاله ی کتش بیرون کشید و وارد کوچه شد.
    دو طرف کوچه ساختمان هایی با دیوار های آجری وجود داشتند که هیچ کدام هیچ دیدی به بن بست نداشتند، چه از پنجره چه بالکن... ته کوچه خانه ی متروکه ی قدیمی ای قدعلم کرده بود. شبیه آن خانه های ارواح فیلم های ترسناک بود. نه راستش نبود، خانه های ارواح خیلی ترسناک تر هستند!
    پسرک موزیتونی چشم آبی، به سمت خانه ی ارواح مسخره حرکت کرد. در چوبی از ریخت افتاده را هل داد و سری به داخل کشید. نمای خاستری دیوار ها مشخص شدند. بعد خیلی جدی کمرش را صاف کرد، کت بلند رنگ و رو رفته اش را تکان داد و در را بست. دوباره تا آرنج در کتش فرو رفت و با کلید کهنه ای بازگشت. کلید را توی قفل زپرتی فرو کرد و چرخواند. سپس دوباره در را باز کرد.
    کلید را از قفل بیرون کشید و وارد سالنی با دیوار های طلایی شد. . .

    ویرایش توسط Melisandre : 12th January 2017 در ساعت 01:06 PM
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  2. 7 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •