هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    34
    تشکر
    66
    تشکر شده : 142 بار در 57 پست

    داستان بلند: بعد چهارم میبینمت!

    پلاته اینو کشیدم در واقع اما نه خیلی دقیق... کلی چاله چوله داره! مشکل اصلیم با نوشتنه!!! لطفا کمک دوستان گرام :))))



    مقدمه


    هرکاری را در یک مکان خاصی باید انجام داد. مثلا اگه می خواهید سر امتحان ریاضی تقلب برسانید باید جلوی کلاس بنشینید! علی رغم تصورات حواس معلم ها زیادی به ته کلاس جمع است...! یا اگر قرار است حرکاتی عجیب و غریب را جوری پیاده کنید که کسی متوجه آن نشود، باید توی چشم ترین جای ممکن را انتخاب کنید!
    به عنوان مثال اگر در یکی از بازار های لندن که تک تک مردم به فکر زاویه ی مناسب برای تنه زدن به دیگرانند، گربه ی سیاهی به زنی میانسال تبدیل شود، حساب کردن کسینوس زاویه ها وقت کافی برای توجه به این مسئله را به آنها نمیدهد.
    پس در لابه لای یکی از همین کوچه پس کوچه های تنگ و شلوغ پسرک نوجوانی از غیب ظاهر شد و بلافاصله حرکت کرد. وقتی راه می رفت موهای کوتاهش پرواز می کردند، بالا بعد پایین، دوباره بالا...
    کمی جلو تر کنار یک بن بست تنگ و باریک ایستاد و دست راستش را تا آرنج در جیب کتش فرو کرد، جوری که تقریبا برای تعادل مجبور بود پای چپش را بلند کند! سری تکان داد سپس دستش را از اعماق سیاه چاله ی کتش بیرون کشید و وارد کوچه شد.
    دو طرف کوچه ساختمان هایی با دیوار های آجری وجود داشتند که هیچ کدام هیچ دیدی به بن بست نداشتند، چه از پنجره چه بالکن... ته کوچه خانه ی متروکه ی قدیمی ای قدعلم کرده بود. شبیه آن خانه های ارواح فیلم های ترسناک بود. نه راستش نبود، خانه های ارواح خیلی ترسناک تر هستند!
    پسرک موزیتونی چشم آبی، به سمت خانه ی ارواح مسخره حرکت کرد. در چوبی از ریخت افتاده را هل داد و سری به داخل کشید. نمای خاستری دیوار ها مشخص شدند. بعد خیلی جدی کمرش را صاف کرد، کت بلند رنگ و رو رفته اش را تکان داد و در را بست. دوباره تا آرنج در کتش فرو رفت و با کلید کهنه ای بازگشت. کلید را توی قفل زپرتی فرو کرد و چرخواند. سپس دوباره در را باز کرد.
    کلید را از قفل بیرون کشید و وارد سالنی با دیوار های طلایی شد. . .

    ویرایش توسط Melisandre : 12th January 2017 در ساعت 02:06 PM
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  2. 7 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    22nd June 2015
    نوشته ها
    117
    تشکر
    410
    تشکر شده : 569 بار در 121 پست
    چقدر کم بود خب:دی
    یه نکته‌ای که هست اینه که خیلی خوبه که شما پلاتت رو از قبل آماده کردی، صرفنظر از اینکه حالا چقدر برای خواننده جذاب خواهد بود این پلات. همین یه قدم بزرگه به نظرم؛ نشون به اون نشون که سیصد و هفتاد ساله خودم موفق نشدم یه پلات (به هر شکلی از مدیا) تهیه(!) کنم:دی
    اما:
    نثر با عرض معذرت اصلاً خوب نیست به چند دلیل: اول اینکه شما الآن داری به آسون‌ترین و سردستی‌ترین حالت ممکن داستان رو روایت می‌کنی. نقطه‌ی لذت نداره داستان.
    اگر کسی به گربه‌ی سیاه تبدیل شود، کسی متوجه نمی‌شود: انگار که بگی اگر دو را به علاوه‌ی دو کنیم، چهار می‌شود.
    اهمیت جمله‌ی اول در حد جمله‌ی دومه برای خواننده. نهایتاً ممکنه با خودش بگه عه احتمالاً توی این داستان با یه چیزی تو مایه‌های پروفسور مک‌گونگال سر وکار داریم یا اگه بازخورد مناسب رو در ادامه نگیره، به اینکه «لابد نویسنده فکرش خیلی اونطرفها بوده» بسنده می‌کنه.
    یا اینکه مردم داشتن فکر می‌کردن با چه زاویه‌ای به بقیه تنه بزنن، مال یه راوی اول راهنماییه (؟) که تازه زاویه رو یاد گرفته و به همه‌ی برهم‌کنشا با این چشم که نسبت به هم یه زاویه‌ای می‌سازن نگاه می‌کنن. البته نفس اینکه راوی آدم اول راهنمایی باشه بد نیستا؛ منتهی به شرطی که بعدش نگه «باد سردی وزیدن گرفت» یا «وارد فضایی با دیوارهای نقره‌فام شد».این از این؛ البته سردستی بودن روایت هم‌چنان هست. درواقع کار نویسنده اینه که مسائل رو یجوری که تا حالا ندیده یا حداقل کمتر دیده به خواننده نشون بده. وگرنه همه بلدن بگن فلانی دکمه‌های کتشو بست. شما توی داستان نباید عجله داشته‌باشی که پلات به دادت برسه و بگی: اشکال نداره، اینا رو خواننده تحمل می‌کنه، عوضش وقتی فهمید اوضاع از چه قراره تو داستان کیف می‌کنه. اصلاً اومدیم و خواننده تا بخوای شما براش ایده‌ی خفنتو توضیح بدی دراپ کنه داستان رو.
    یه نکته‌ی دیگه هم اینکه دره دوبار باز شد به دو صورت مختلف (اگه درست متوجه شده‌باشم) یکم منو یاد ماتریکس: ریلودد انداخت که حالا شاید من توهم برداشتم:دی
    امیدوارم که موفق باشید و در «در بعد چهارم می‌بینمت» ببینیمتون باز.

  4. 7 کاربر از پست ramonaQuimby تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور(فاصلش بستگی به جای شما داره)
    نوشته ها
    200
    تشکر
    1,606
    تشکر شده : 701 بار در 279 پست
    خب با اینکه رو این فسقل نوشته نمیشه آنچنان نظری داد دی: اما خب یه نظری پرت میکنم سمتت.
    اولانثر خیلی خوب نبود و فقط با خوندن کتابای خوب بهتر میشه.دوما که غلط نگارشی زیاد بود مثلا:


    نقل قول نوشته اصلی توسط Melisandre نمایش پست ها
    مثلا در یکی از بازار ها ی شهر شلوغ لندن اگر گربه سیاهی به زنی میانسال تبدیل شود، کسی توجه ای نمی کند
    حالا من مطمئن نیستم توجه ای کلمه درستی باشه دی: توجهی به نظرم درست تر میاد. بعد چرا نوشتی بازار ها ی؟ دی: انقدر فاصله هم جایز نیست. بعد این جمله اینطور بهتر میشد:
    برای مثال، در سه شنبه بازارهای شهر لندن که هیچوقت حتی جای سوزن انداختن هم نبود، اگر گربه ای به یکباره، به انسانی میانسال تغییر ماهیت میداد، کسی توجهی نشان نمیدا. چرا که هرکس سرش را در لاک خود فرو برده بود و به اطرافش کاری نداشت.
    بعد همینی که جناب کوئیمبی گفتن هم در نظر بگیر که اینجا با چه زاویه ای تنه بزند زیاد مناسب نیست. به نظرم یه اصطلاح دیگه استفاده کن که سطح راوی رو ببره بالا. مثلا « هنگامی که هرشخص سرگرم دل مشغولی خودش بود» فلان فلان فلان.

    نقل قول نوشته اصلی توسط Melisandre نمایش پست ها
    باز شدن در باعث پدیداری نمای سیاه و خاکستری داخل شد.
    اینم من اصلا خوشم نیومد. چون زیاد تعریف جالی نیست و آدم میتونه اسکیپ کنه اصن این یه تیکه رو. بعدم که نثر رو یه دست کن. پرش لحن داره. یعنی آخرش گفته وارد فضای بزرگی با دیواره های نقره فام شد وخب این اصلا با اول داستان نمیخونه.

    دیگه بیشتر از این تو توانم نیست واسه یه پاراگراف نظر بدم:)) کاملش رو بذار سریع تر.



    usually, lot of people around me. But I feel lonely

  6. 3 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    343
    تشکر
    941
    تشکر شده : 1,654 بار در 374 پست
    همینایی که کوئیمبی گفت رو به نظرم رعایت کنی یهویی چند مرحله بهتر می‌شه. ولی خب تازه شروع کردی بقیه‌ی قضیه رو نمی‌خوای تعریف کنی برامون؟ سعی کن به نظرم داستانت رو به صورت قسمت‌های ۱۰۰۰ کلمه‌ای بذاری تا بتونی بازخورد خوب خوب از بچه‌های سایت بگیری.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  8. 4 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  9. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    34
    تشکر
    66
    تشکر شده : 142 بار در 57 پست
    ویرایش شد...
    یه بار دیگه بخونین لطفا بگین این یکی رو چجوری درستش کنم دوباره :)
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  10. 2 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


  11. #6
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور(فاصلش بستگی به جای شما داره)
    نوشته ها
    200
    تشکر
    1,606
    تشکر شده : 701 بار در 279 پست
    خب اولا كه تبريكات واينا خيلي بهتر شد:)
    شروعش بسيار راضي كننده بود. ديگه اون حالته اي واي بچم رو گازه سريع تمومش كنم بره توش نيست. طنز جالبي توش بود. اما خب بعد از اين شروع خوب، نثر شد عين لحن اين خاله هاي مهد كودك موقع داستان تعريف كردن دي: يا شايدم من اينطوري حس كردم:) فضا سازيه بدك نبود. دركل به نظرم بازم نميشه آنچنان نظري داد. شما يه پارت كامل ازين بذار ما بفهميم چه انفاقي داره ميفته و اين چرا رفت تو خونه اينا. بعد ايشالا يه نظر خفن پرت ميكنيم سمتت



    usually, lot of people around me. But I feel lonely

  12. کاربران زیر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند:


  13. #7
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    26th June 2015
    محل سکونت
    هپروت
    نوشته ها
    245
    تشکر
    1,200
    تشکر شده : 1,178 بار در 344 پست
    عاقا من خوندم منتها میخوام منتظر قسمت بعد بشم بعدش نظر بدم چون هرچی میخواستم بگم گفته شد و خب سه نقطه قبل علامت تعجب رو من زیاد کاربردشو بلد نیستم ولی فکر کنم اینجا استفاده نشه یعنی تو وبنوشته ها دیدم صرفا که استفاده میکنن و خب من از این فاز خود درگیری روای موقع روایت رو زیاد نمیپسندم چون انگار جلوی چشم گربه لیزر گرفتی حواسشو از نقطه ضعفت پرت کنی و تکنیک خوبی نیست بیشتر برای داستانای نه چندان حرفه ای به کار میره البته من نقطه قوت میبینم تو نوشتنت حتی نوشته قبلیات و اون اینکه حقیقتا چون سعی نمیکنی خیلی خفن کنی نثرت رو برای همین قسمت فجیع و نچسب فارسی زیاد نداری صرفا خیلی فلت میره جلو نثر و خب اگه اون فلت بودنه جبران شه تا حد زیادی پیشرفت میکنی ..همین دیگه من دوست دارم ادامه اشو بخونم زودی بنویسش بذارش که بیام یه نظر بلند بالا بدم روش:))
    There's someone in my head but it's not me

  14. 2 کاربر از پست sarvin تشکر کرده‌اند .


  15. #8
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    34
    تشکر
    66
    تشکر شده : 142 بار در 57 پست
    خب دوستان ممنون از نظرات و پیشنهادات همتون
    این قسمت کوچولویی هم که الان میذارم از نظر نثر به طرز فجیعی دغونه... این یکی کلا داغونه:| لطفا کمک کنین درستش کنم خیلی داغونههههههه قشنگ نقد خیزه :|


    مقدمه دوم

    دو سال قبل:

    دوشنبه، چهارمین روز از عید نوروز، خیابان ولی عصر تهران که به هوای چنار های بلند دو طرفش معروف است؛ برای مدت کوتاهی خلوت بود. سر نبش یکی از کوچه ها خانه ی بزرگی از سال ها قبل جا خشک کرده بود. حیاطی قدیمی با دیوار های آجری و باغچه های باریک در دو طرف و یک خانه ی نسبتا کوچک وسطش.
    ناگهان در چوبی خانه وسط حیاط باشدت باز شد و دختر کوچکی بیرون پرید. و طول حیاط را دوید .کفش های کتانی پاهایش هیچ تناسبی با پیراهن گلگلی تنش نداشتند.
    وقتی به در بزرگ ته حیاط رسید، دستش را که مشت بود باز کرد. کلید را از کف دستش برداشت. دست هایش می لرزیدند. به نظر می رسید کلید ها کمی سنگین باشند چون از دست دخترک افتادند. خم شد و سعی کرد کلید ها را جمع کند. تقریبا سی ثانیه ای طول داد تا کلید اصلی را در قفل چرخاند. سپس کلید را در آورد و دوباره در مشت دستش پنهانش کرد.
    روی پاشنه پا چرخید و با صدای بلندی هق هق کرد. دست بازش را جلوی دهانش گرفت، چشمانش را بست و پس از چند ثانیه داد کشید: «قفلش کردم، کلیدشم برداشتم.»

    درست بعد از تمام شدن حرفش در ورودی خانه با ضربی باز شد و دختر باریک و بلندی با موهای مشکی خارج شد. در هر دو دستش یک چمدان بزرگ داشت. به نظر می رسید هر کدام از آن ها حداقل بیست کیلو باشند اما با این حال دختر مو مشکی هردو را به راحتی بلند کرده بود. در طول حیاط، به سبکی پر قدم برداشت. خیلی راحت، انگار نه انگار چهل کیلو را می کشید؛ شروع کرد به حرف زدن: «برو کنار راشین، فکر کنم می دونی که خیلی راحت می تونم درو باز کنم؟»
    صدای هق هق خواهرش دوباره بلند شد. تنها شباهتشان چشمان سرمه ای بزرگ و صورت سفیدشان بود.
    چشمان راشین به خاطر اشک هایش برق می زد. داد کشید: «مامان! مامان! بیا توروخدا
    اتفاق خاصی نیفتاد و کسی از خانه خارج نشد. راشین دوباره داد زد: « نه رها نمی ذارم. تو نباید... مامان
    این بار پسری که به نظر می رسید همسن و سال های راشین باشد، دست در دست مادرش خارج شد. چشم های سرمه ای سیر مادر خیس بود. اما پسرک گریه نمی کرد. سرش را چرخواند تا موهای زیتونی نسبتا بلندش را از جلوی صورتش کنار بزند: «چی شده راشین؟» به نظر امد از راشین بزرگ تر باشد. راشین با ناباوری به چشمان برادرش خیره شد: «چی؟ چی شده؟ ینی هیچی نشده؟ این داره میره... چیـ » برادرش با لحن خیلی آرامی حرفش را قطع کرد: «خب؟ بذار بره دیگه. الان مثلا امیدواری که جلوی یه روانی رو بگیری؟ برو رها، برو...» رها حتی برنگشت که قیافه ی برادرش را از نظر بگذراند یا در دفاع از خودش چیزی بگوید. همچنان با التماس به دستان راشین خیره بود. انگار چنین بی تفاوتی ای از طرف پسرک خیلی عادی بود.

    ناگهان مادر روی یک زانو افتاد و با صدای بلند گریه کرد.
    رها برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. سرش را پایین انداخت و چشمانش را بست. بعد چند ثانیه سکوت، در همان حالت با چشمان بسته، گفت: «راشین؟ راستین؟ متأسفم...»
    راشین به طرف او دوید و دست راستش را گرفت و کشید. باحالتی ک چیزی بین ناله و گریه بود گفت :«نه! تو نباید بری. من نمیذارم.» رها زیر لب گفت: «چرت نگو، ول کن دستمو...» و بعد غر زد :« ول کن دیگه راشین...»راشین کمی دستش را که بین بازوی رها قفل کرده بود، شل کرد. با صدای خیلی آرام و بی رمقی گفت: «یه قول میدی؟ یه دونه فقط.»
    رها گفت: «الان باید یه قول بدم تا بذاری برم؟» راشین جواب داد: «آره آره هیمن یدونه. وایسا همین جا تا من برگردم. لطفا.» رها قول داد :«باشه من وایمیستم تا تو برگردی بعد ولم می کنی برم؟» ولی راشین هیچ توجهی به سوالی که رها پرسید نکرد و خیلی سریع به طرف خانه دوید. وقتی از جلوی پای مادرش رد شد، خانوم مو مشکی سرش را کمی بالا برد و با چشمان خیسش مسیری که راشین می دوید را دنبال کرد.بینی سرخش را بالا کشید و اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد. و بعد دوباره به رها خیره شد که این پا و ان پا می کرد تا زود تر راشین برگردد و او برای همیشه خانه ای را که درش به دنیا آمده بود ترک کند.
    رها بعد از حدود پانزده ثانیه ای که ایستاده بود. به سمت در برگشت. بهش خیره شد و کلماتی را زیر لب زمزمه کرد. در با صدای کلیکی باز شد و رها به طرف آن رفت. چمدان هایش را زمین گذاشته بود تا در نیمه باز را کامل باز کند که راشین از پشتش داد زد: « تو قول دادی رها قول دادی ... » و بعد به طرف پله ها خیز برداشت، اما هیچ وقت به آنها نرسید. بند کفش اش زیر پاهایش گیر کرد...
    ویرایش توسط Melisandre : 14th January 2017 در ساعت 04:45 PM
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  16. 4 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


  17. #9
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    120
    تشکر
    373
    تشکر شده : 421 بار در 146 پست
    با سلام :دی
    خب... واسه پست قبل بچه ها چیزایی که لازم بود گفته شه رو گفتن برای همین من دیگه یه راست میرم سراغ مقدمه دومت...
    اول از همه نثر. نثرت خب هنوز مسلما خیلی جای کار داره ولی به نظر من از مقدمه اولی که گذاشتی خیلی بهتر بود. یعنی انتخاب کلمات بهتر و پخته تری داشت. یه نکته خوبی هم که توش دیدم اینه که تو نثرت فعل هارو تکرار نکردی... هرچند فعلای تکراری تو نثرت بودن؛ منتها حداقل پشت سرم هم نبودن! :دی که این خوبه، چون من شخصا خودم با این مسئله مشکل دارم :دی
    یه مقدار به نظر من توصیفاتت... ناکافی و کم و پرته. یعنی زیاد به اون فضاسازیه اهمیت ندادی و توصیفاتت هم معمولا رفع تکلیفی بودن... ایطو که "آره... اتفاقه داره یه همچین جایی میفته... یارو ها هم این شکلیَن... سوال اضافه هم نباشه" :دی
    سعی کن یکم توصیفاتت رو از اون حالت پراکنده در بیاری و هدفمند تر بکنی. مثلا جایی که مثلا دختره داره میدوه درو قفل کنه به مسائلی مثل عجله ش تو قفل کردن در یا هول بودنش اشاره کنی و اینا.
    از نثر که بگذریم...
    به نظر من یه نقطه ضعف بزرگی که داستان این قسمتت داره کنش و واکنش های شدیدا غیر طبیعی و اوردراماتیزه ست. یعنی قشنگ فاز عین فیلمای ایرانیه که مثلا برادر یا خواهر بزرگه میخواد بره، مادره میزنه زیر گریه، پسر خانواده غیرتی میشه و میگه برو گمشو، اون بچه کوچیکه هم هی داره به پر و پاش میپیچه :))
    این خوب نیست به نظر من. یعنی کلیشه خالصه و یکی از دم دست ترین صحنه های عاطفی ایه که میشه درآورد و معمولا هم نتیجه خوبی نداره. (مخصوصا اگه با دیالوگ های بد هم قاطی بشه.) یه راهکار اینجاها معمولا استفاده از تیپ های شخصیتی متفاوت هستش. سعی کن تو این مسئله سنت شکنی کنی. یعنی اون چیزی که به نظرت این مدل صحنه های باید بشه رو کلا بریز دور. دست به خلاقیت بزن. مثلا چرا خواهر/برادر بزرگه همیشه بی‌تفاوت باشه و اینا؟ چرا مثلا واقعا ناراحت نباشه؟ یا مثلا چرا برادره باید غیرتی باشه؟ شاید اصلا براش مهم نباشه و بی تفاوت باشه به این مسئله. شاید حمایتش کنه اصلا. کلا تو درآوردن داستان و صحنه راه ها و مسیر های خیلی مختلفی وجود داره. واسه این قسمت و قسمت قبل تو دقیقا از همون مستقیم ترین و صریح ترین مسیره استفاده کردی. سعی کن یکم با روایت بازی کنی، با شخصیت ها بازی کنی، با موقعیت ها و صحنه ها بازی کنی. اون راه راحت تره رو انتخاب نکن، چون همه همین کارو میکنن. سعی کن منحصر به فرد بنویسی، یو نو؟
    بعد یه نکته جالب برای من برادره بود... یعنی واقعا اگه خواهر بزرگ ترش بزاره بره براش اصلا اهمیتی نداره؟ میگه برو گمشو خدا نگهدار؟ این برای من غیرطبیعی بود یکم... نتونستم هضمش کنم...
    درباره دیالوگ ها، به نظر من دیالوگ نویسیت خیلی ضعیفه. یعنی دیالوگ هات کاملا غیرطبیعی از آب دراومده. برای اینکه دیالوگ هات بهتر بشه فقط باید تمرین کنی. یعنی راه دیگه ای وجود نداره. منتها چند تا تیپ بهت میدم که دفعه بعد موقع دیالوگ نویسی حواست بهشون باشه:
    یکی اینکه دیالوگ هاتو هیچ وقت رسمی و کتابی ننویس. به نظر من این کار اون لحنی که دیالوگ باید باهاشون خونده شه رو از بین میبره و باعث میشه خواننده ها دیالوگ هاتون عین نمایش نامه های دراما بخونن. (من خودم تجربه کردم :))) ) سعی کن دیالوگی که می‌نویسی به لحن گوینده نزدیک باشه. مثلا می‌تونی موقعی که خواهر کوچیکه داره حرف می‌زنه مخصوصا غلط املایی بیاری تا کودکانه حرف زدنش بیشتر مشخص بشه. راه زیاده. (البته من اینو دارم این جنرال میگم، میبینم خودت تا حد زیادی این کارو کردی)
    نکته دوم اینکه خواهر برادرا وقتی دارن با هم حرف میزنن، هربار تو هر جمله شون اسم همدیگه رو نمیارن :))) به نظر من خیلی بیش از حد این کارو کردی... یکم روش بیشتر کار کن... اصلا طبیعی نیست
    بعد یه نکته دیگه اینکه لحن برادره، خواهر کوچیکه و خواهر بزرگه خیلی شبیه همه. یعنی انگار همشون یه آدمن تو حالتا و موقعیت های مختلف. این به خاطر اینه که برای هیچ کدومشون شخصیت جداگانه ای درنظر نگرفتی و صرفا برات ابزار های روایت داستان بودن. رو این مسئله بیشتر کار کن.
    در آخر یه نکته دیگه ای که برام جالب اومد انتخاب اسم "رها" بود. (اون دوتای دیگه صرفا برام meh بودن :دی) یعنی یه همچین حسی که واقعا از خانواده و چنین قید و بند هایی رهاست یا میخواد رها باشه بهم داد. هرچند مطمئن نیستم رها اسم دخترم بتونه باشه... (دنت مایند می... من کلا تو تشخیص جنسیت اسم اوتم :))) سوتی زیاد دادم، خیلیا شاهدن :دی)

    خب دیگه، فکر نکنم حرف دیگه ای برای گفتن داشتم باشم. باشد که بقیه دوستان هم نظرشونو بگن و نظرای مفید تر از من بدن و اگرم چرت و پرت گفتن جایی اصلاحم کنن :))
    با تشکر :دی

    پ.ن. شت... نظری که دادم از خود داستان بیشتر شده :)))

  18. 6 کاربر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند .


  19. #10
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    34
    تشکر
    66
    تشکر شده : 142 بار در 57 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    درباره دیالوگ ها، به نظر من دیالوگ نویسیت خیلی ضعیفه. یعنی دیالوگ هات کاملا غیرطبیعی از آب دراومده. برای اینکه دیالوگ هات بهتر بشه فقط باید تمرین کنی. یعنی راه دیگه ای وجود نداره. منتها چند تا تیپ بهت میدم که دفعه بعد موقع دیالوگ نویسی حواست بهشون باشه:
    یکی اینکه دیالوگ هاتو هیچ وقت رسمی و کتابی ننویس. به نظر من این کار اون لحنی که دیالوگ باید باهاشون خونده شه رو از بین میبره و باعث میشه خواننده ها دیالوگ هاتون عین نمایش نامه های دراما بخونن. (من خودم تجربه کردم :))) ) سعی کن دیالوگی که می‌نویسی به لحن گوینده نزدیک باشه. مثلا می‌تونی موقعی که خواهر کوچیکه داره حرف می‌زنه مخصوصا غلط املایی بیاری تا کودکانه حرف زدنش بیشتر مشخص بشه. راه زیاده. (البته من اینو دارم این جنرال میگم، میبینم خودت تا حد زیادی این کارو کردی)
    نکته دوم اینکه خواهر برادرا وقتی دارن با هم حرف میزنن، هربار تو هر جمله شون اسم همدیگه رو نمیارن :))) به نظر من خیلی بیش از حد این کارو کردی... یکم روش بیشتر کار کن... اصلا طبیعی نیست
    بعد یه نکته دیگه اینکه لحن برادره، خواهر کوچیکه و خواهر بزرگه خیلی شبیه همه. یعنی انگار همشون یه آدمن تو حالتا و موقعیت های مختلف. این به خاطر اینه که برای هیچ کدومشون شخصیت جداگانه ای درنظر نگرفتی و صرفا برات ابزار های روایت داستان بودن. رو این مسئله بیشتر کار کن.
    خب اولا که بسیار بسیار بسیار سپاس گزارم :)
    بعدش این که واااااااااااااااااای واااااااااای وااااااااااااااااای این دقیقا اولین چیزیه که نوشتم.. نمیدونم با چه اعتماد بنفسی برای اولین بار شروع کردم داستان بلند بنویسم... مقدمه اوله رو ویرایش زدم جدیدا ولی اینو وقت نکردم ویرایش کنم هنوز به همون حالت افتضاحی که بود مونده!
    الان دیالوگام خدایی خیییییییییلی بهتر شده ولی هنوزم بی روح و غیر طبیعیه و به قول شما خیلی بیشتر باید بنویسم چشم حتما!
    بعد شخصیت نویسی و پردازشا شو کردم ولی الان متوجه شدم به این نکته ی حرف زدناشون و طرز صحبتاشون دقت نکردم.. چشم بیشتر رو این تفاوت های آدما کار می کنم :)
    حلاصه این که خعلی خعلی ممنون حتما رعایت می کنم :)

    پ.ن: رها اصن اسم دختره
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  20. 2 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •