هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
  1. #1
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    239
    تشکر
    1,957
    تشکر شده : 814 بار در 325 پست

    داستان بلند: خدمت‌گذاران زرد‌پوش

    فضای آشنایی بود. تاریک، دلگیر، خوف انگیز، دهشت آور،، بیروح ورعب آور. درست همانند یتیم خانه های حومه شهر که عجوزه های نفرت انگیزی در آن سکنا گزیده بودند. پسرک به تازگی از دست عجوزگان پیر گریخته بود ومسافت زیادی را تا خانه اجدادیش طی کرده بود، لیکن ماموران به اصطلاح قانون همچنان در پی او بودند. پسرک عاجز از این درک بود که برای چه در قرن جدید، که همه چیز رو به افق است، انسان در ژرفای جهل خویشتن فرو میرود. همه کس به مانند موجودات خبیث داستان های شاهنامه، بدطینت بودند. افرادی با پیراهن دوستی لیکن به طمع جایزه‌ی برگرداندنش به آن آواره‌ی رعب انگیز، اورا فریفته بودند آن هم نه یک بار و دوبار، بلکه به دفعات کرات، اما هربار گریخته بود. بر این واقف شده بوده که در این دوران بر دیدگان خویش هم نباید اعتماد کرد،ء چه به دیگر آدمیان!
    رو به عمارت اشرافی متروکه ایستاه بود و منزلگاه پدر پدرش را مینگریست. از چشمان نافذ و سیاه رنگ او کمتر چیزی پنهان میماند. عمارت بزرگ بود. عظمت چادر سیرک های اطراف رالیه را داشت. دو پنجره شاه نشین در دو سوی باب خودنمایی میکرد. قطعا زمانی زیبایی چشم گیری داشت. اما کنون بیشتر به خرابه میزد، هرچند پسرک پیش خود هنوز خانه را قابل زیستن میدانست. با همه این اوصاف، اورا به یاد یتیم خانه می انداخت. از حسی که نسبت به آن مکان داشت، خشنود نبود.
    دست در گریبان پیرهن مسروقه اش کرد و تکه کاغذی رنگ و رو رفته برون آورد. بینی اش از سرمای هوا به سرخی میزد. به سرعت شروع کرد به قرائت دست نوشته های روی کاغذ که شرحش این چنین بود:

    پسر عزیزم، صابر

    ببخش که این نامه خیس است. اکنون که این نامه را مینویسم، گریه میکنم. چرا که باید تورا همراه این نامه به یتیم خانه بسپارم. تو تنها ده ماه داری. موهایی به سیاهی پدرت داری و چال گونه هایی که از من به ارث بردی. رنگ گندم گون پوستت در این جهان لذت بخش ترین رنگ برای من است. چقد شیرین ولذت بخش بود اگر میتوانستم خودم بزرگت کنم و هر روز به آن چشمان مشکی ات نگاه کنم اما حیف که نمی توانم چنین کاری کنم و تا وقتی توانایی حسرت خوردن در من هست، حسرت نداشتن تورا در آغوشم خواهم خورد. من وپدرت دیگر توانایی نگهداری تورا نداریم. آشوب خیز تمام اموالمان را گرفته و اکنون به دنبال قتل من و پدرت است. به احتمال زیاد من و پدرت دیگر زنده نخواهیم بود، هیچکس از دست خدای بی چهره در امان نخواهد بود. چرا که پدرت بدون شناختن هویت او، معامله کرد و سعی کرد حقه بزند اما او خودش به همه حقه میزند. پدربزرگت خیلی پدرت را نصیحت کرد که دست از قمار بکشد، اما او گوشش بدهکار نبود. پیام رسان خدایان از اینکه یک فانی قصد این را داشت که به او را گول بزند، سخت خشمگین شد. او به راحتی میتواند مارا سرجایمان از بین ببرد اما او هست تا انسان هارا بازیچه دست خود کند. دوست دارد ما پس ترس و زجر های بسیار بمیریم. کار ما دیگر ساخته است، اما مهم ما نیستیم پسرم، مهم توئی.
    عزیزم ، ناگزیرم که تورا نزد این قابلگان بدذات بگذارم. اما تو تا بلوغت بیشتر در این مکان نمان. به محض اینکه دیدی میتوانی مستقل سر کنی وپشت لبانت سبز شد، از این مکان بگریز. برو وپدر بزرگت را پیدا کن. در شهر رالیه، جایی که خدمتگذاران پادشاه زردپوش، از بیدار شدن خفته‌ی رالیه جلوگیری میکنند، خانه ای وجود دارد که خدمتگذاران پادشاه از جمله پدربزرگت آنجا زندگی میکنند. اسمش حمید است. تنها اهل خانه اورا به این نام میشناسند. با او زندگی کن و پیشش باش تا غم تنها پسرش و عروسش از یادش برود.
    با عشق
    مادر و پدرت
    ربابه و سینا بی نصب


    صابر نامه را به کرات خوانده بود وبارها قطره قطره اشک ریخته بود، لیکن ابهامات بسیار برایش پدید آمده بود. پسرک طبق نوشته عمل کرده، کیلومترها مسیر را با پای پیاده از مشرق زمین تا رالیه درنوردیده بود و حال، جلوی درب خانه ای بود که مادرش نام برده بود. تا اینجای نوشته های کاغذ مذکور، شٌبه‌ای به میان نبود، ولیک منظور از پادشاه زردپوش، خدای بی چهره یا خفته رالیه را نمی فهمید. باری، او در بخش ايتام، یک دهه و چهار سال از عمرش را گذرانده بود و قریب به یک سال آزگار بود که فراری بود و دانشی از بسیاری از شیئ های موجود نداشت. این را نیز گذاشته بود پای کمبود علم خویش.

    اندک اندک، احساس میکرد سرما همچون سربازی یونانی که مخفیانه بر ترواییان یورش میبرد، درحال یورش بر تن اوست و باعث زکامش میگردد. پس طبق عادت، دستی به میان زلفان مشکی رنگ و باسقش کشید. در این یک سال، انقدر غرق در تعقیب وگریز و گریختن از دست پاسبانان و آژانان بود که نتوانسته بود سرش را اصلاح کند. جامه‌اش را بیشتر به دور خود پیچید و به سمت در رفت. نفسی عمیق گرفت و دق الباب کرد.
    مدتی به انتظار ایستاد و جز خموشی پاسخی نیافت. دوباره در را کوبید، اینبار وُثقی. صدایی خش دار که یحتمل برای کهن سالی بود از داخل فریاد کشید:«لعنتی! کی جرئت کرده وسط تمرین گیتار یه نابغه مزاحم شه؟!» صابر پاسخ داد:« خیلی معذرت میخوام مرد. میشه یه دیقه بیای دم در؟»
    -اَی کریه رویان بگیرنت! الان میام!
    به دقیقه نکشید که مردی در را گشود. صابر بسیار یکه خورد. خدمتگذاران پادشاه اینچنین بودند؟ نزد خویش اسامی بسیار برای آن فرد پیدا نمود، اما هرچه کوشید، نتوانست بر روی آن پیرمرد کچل اسم نابغه بگذارد. کوتاه بود اما به نظر بدن ستبری داشت. جامه‌ای با آستین های قصیر ونقش سماروغ بر تن داشت و اخمی بر رخسارش. در آمد:« چی میخوای؟ پول؟ غذا؟ اینجا فقط ساندویچ مشت با دوتا لگد پنج سکه‌ای پیدا میشه. به کارت میاد؟» صابر ازاینکه سالخورده اورا تُلَنگی فرض کرده بود، سرخورده شد اما به روی خویش نیاورد در عوض سخن کرد:« با حمید کار دارم.»
    اخم پیرمرد جای خودرا به تعجب داد. نگاهی گذرا به اطرف انداخت. صدایش را پایین آورد و آهسته گفت:« بیا تو.» و در را بیشتر گشود تا صابر داخل شود.پسرک از کنار پیرمرد گذشت و داخل شد. اما هنوز داخل خانه به دیدگانش رخ نداده بود که حس کرد چیزی با قدرت به گیجگاهش کوبید. بعدها که خاطرات را با خود مرور میکرد، به این پی برده بود که آن شیئ که او را از هوش برده بود، پای پیرمرد بوده که با نوعی از تکنیک های رزمی حرفه ای، ضربه‌ی پای سهمگینی را روی سر صابر خوابانده بود!
    ویرایش توسط ali rbn : 12th January 2017 در ساعت 10:39 PM



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  2. 5 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,754 بار در 394 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    از چشمان نافذ و نقره‌ای رنگ او کمتر چیزی پنهان میماند
    این تکنیکه رو هرگز من درک نکردم خوبه یا بده. این که به زور آدم سعی کنه توصیف کنه شخصیت داستانش رو. من خیلی این کارو نمی‌کنم به شخصه. یعنی خب بخوام توصیف کنم مستقیم می‌گم آقا این شخصیته این شکلیه. از جمله ریشش اینه صورتش اینه پاهاش و کمرش اینه. یعنی زیر زیرکی و مکارانه داری توصیف می‌کنی که توصیف رو پخش کنی و کارت جای تشکر داره ولی به دل من ننشست اصلاً. و این که چرا همه‌ی شخصیتای شما جوونا چشماشون یا نقره‌ایه یا طلایی یا ارغوان جان ارغوانم ارغوانم عروسکم عروسکم ارغوان ارغوان... اهم چیز... ببخشید... چنل یهو عوض شد :)) خلاصه اینقدر شخصیت کول ننویسید :دی یکمم شخصیت ریده بنویسید.


    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    عمارت عظمتی به مانند دو زمین فوتبال را دارا بود. ورزشی که قدیمیگان گویند، حدود یک قرن پیش نزد رایتیان بسیار دوستدار داشته و در ارض های چمنی بزرگ انجام میشده است.
    این نثرش مشکل داره یکم. نزد رعیتان دوست‌دار داشته رو نمی‌دونم یعنی چی. قدیمیگان رو هم ترکیب درستی به نظرم نمی‌رسه. چون آخرش به یا ختم شده معمولاً به جای گان به آن مبدل می‌شه. و می‌شه قدیمیان. در مقابلش مثلاً گذشتگان چون به ه آخر چسبان ختم می‌شه شده گان. بعد این جمله که : عمارت عظمتی به مانند دو زمین فوتبال را دارد بود. این یکم یک دست نیست. می‌تونی بهتر بنویسیش. روان‌تر.


    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    بینی خوش نمایش از سرمای هوا به سرخی میزد.
    این تکرار همون قضیه بود. خواستم بگم که فکر نکنید گیر الکی می‌دم :)) قربونش برم عجب جیگری هم هست شخصیت اولت. من نمی‌دونم مگه بینی شکسته و چشم رنگ پهن گاو مشکلش چیه واقعاً :)) بیشتر آدمای دنیا این شکلی هستن :دی


    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    پسر عزیزم، بردیا
    اسم همه‌ی شخصیت اول‌های همه‌ی داستانای کسایی که می‌خوان اولین بار شیفت کنن از داستان به سبک خارجکی به ایرانی همیشه بردیاست. نمی‌دونم چرا. یعنی این رو هم یادت باشه. این سورنا و بردیا و اینا رو من در این ۱۴ سالی که فروم بازی می‌کنم خیلی دیدم خلاصه. مواظب باش. اکثراً هم چشمشون نقره‌ای بوده و بینی‌هاشون خوش‌تراش. یعنی شخصیتی که داری می‌سازی هیچ چیز جالبی نیست به نظرم. یکم زیادی مانکن و ایناست. لامصب گدا و یتیم هم هست. شخصیت کلاسیکه :))

    عرضم به حضور انورت که
    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    مادرت و پدرت سمیه عاشوری و آرین ربنا
    ریلی؟! آرین؟ اوکی...

    ایتام یعنی یتیم‌ها. نمی‌دونم چرا به جای یتیم‌خونه ازش استفاده کردی دو بار توی متن.

    عرضم به خدمتت که... والا بنویس بیشتر بنویس. و به صورت سارکاستیک اولش خواهی نوشت. منم خیلی هی اینطوری نوشتم به صورت آه جوک درون گروهی داره بیاید بخونید بخندید. اینطوری منم خیلی نوشتم. منتها اگر قراره جدی بنویسی اون اشاره‌های علی ربنا و هزارتو رو ازش در بیار به نظرم. لطف خاصی نداره. صرفاً نشون می‌ده جدیت نداری در نوشتن و من قسمت بعدی نوشته‌ی تو رو نمی‌خونم اگر باشه این توش. یعنی حس می‌کنم خب یه شوخیه دور همیه برای خودش و رفقای خودش. من که از شوخی دور همی یارو خوشم نمیاد هزارتو هم گور پدرش علی ربنا هم کی هست اصن. کردم خودم این کار رو ها. برای همین می‌گم نکن.

    در مورد نثرش که الان بچه‌ها یحتمل بهت بگن وای جوگیر شدی یا وای زیادی داری تلاش می‌کنی ادبی طوری بنویسی. نه اوکیه. منتها برای بهتر نوشتن باید بهتر بخونی. بهتر خوندن یعنی شما موقع خوندن دقت بورزی به این که الان اینجا چه کلماتی اومد و دلیلش چی بود. چرا نویسنده جای این کلمه اونو آورد. آیا من که می‌خوام به سبک بهزاد قدیمی و ممدرضا و ارس و اون خر دیگه یکم ثقیل بنویسم دارم به روش یاروها دقت کافی رو مبذول می‌دارم؟ آیا یاروها صرفاً دارن برای قشنگی مثلاً پیچیده می‌نویسن و کلمه‌های خوشگل موشگل در ظاهر پیچیده رو برای فخر فروشی و ریدن به مخاطب می ذارن؟ یا نه مثلاً یحتمل یه بصیرتی نیازه به زبانه و من باید بیفتم دنبال یاد گرفتن اون بصیرته.
    حالا ممکنه که تو خودت به این چیزا داری فکر می‌کنی و من دارم صرفاً صحه می‌ذارم روی رویکرد شخصی تو که فبها در اون صورت. منتها یه چیزی به ذهنم می‌رسید و اون جدیت در نوشتن بود. ینی مثلاً شوخی درون‌گروهی نکن با متن خودت اگر داستان بلنده و می‌خوای که دراپش نکنی. چون بیشتر وقتا این مدل داستانا تا وقتی فان هستن می‌رن جلو بعدم دراپ می‌شن. این خاندان ربنا نیست. این یه چیز جدیه. تو قراره یه چیز جدی بنویسی به نظرم. یعنی میلش در تو هست. هرچند که به صورت میل هیجانی باشه و دفعتاً ایجاد شده باشه. منتها تمایله مشهوده. پس به خودت این دیس‌سرویس رو نکن. یعنی در حق خودت ظلم نکن و این اسمای دنگول رو هم نذار روی شخصیتات :دی آرین و بردیا و اینا... شبیه این منحرفای جنسی هستن همشون :))

    نکته‌ی دومم هم اینه که خیلی خوشحالم که داری می‌ری سمت این که از زبانی که داری نهایت استفاده رو بکنی. دنبال کلمه بگردی. سعی کنی حرفت رو به نحوی که مایلی بزنی و براش می‌ری دنبال کارکرد زبانی جدید. ولی خیلی بیشتر از این چنین کن. یعنی خیلی خوب می‌شه اگر همراهش خوب کتاب بخونی. کتابای فارسی به خصوص نه کتاب ترجمه :دی ولی کتاب ترجمه هم خوندی از این آقا خوب خوبا بخون.


    بنده صرفاً بگم که یه ساعت نظر دادنم طول کشید و از وسط خوندن واترشیپ داون آقای ریچارد آدامز مزاحم می‌شم. بعد نرید بگید فرزین سوری بیکاره. اهمیت می‌دم خلاصه به داستاناتون :دی
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  4. 4 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    239
    تشکر
    1,957
    تشکر شده : 814 بار در 325 پست
    یه ویرایش بر طبق نظرت زدم روش جناب سوری. ببین چطور شد؟



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  6. کاربران زیر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند:


  7. #4
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    24th October 2016
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    78
    تشکر
    125
    تشکر شده : 256 بار در 102 پست
    خب علی انگار که ویرایش زدی اسما رو عوض کردی ولی وسطاش سوتی موتی دادی برای اسامی
    یکی دو جا به صابر گفتی بردیا :|
    ببین خدای بی چهره؟؟ آدر؟؟؟ زرد پوش... یعنی شاید گارد طلایی... هی چه خبره؟؟؟ اینجا وستروسه؟
    خب ... نثری که داری باهاش مینویسی سخته... یعنی نمیدونم خودت اینو انتخاب کردی ولی امیدوارم تا آخرشس راحت ادامه بدی چون نثرت نثر سخت و تا حدی زمختیه میدونی چی میگم... هیچ پرش لحن و گیری نداشت... اما یه جور به دل نشینه :| البته من دوست داشتما کلی گفتم
    میدونی از این نثراییه که خییییییلی برای این که روون بنویسیش باید تمرین کنی بازنویسی کنی... خلاصه که نثر سختیه ولی خوب نوشته بودی... ایرادی نداشت ولی خب...

    همه اش توضیح واینا بود پس خیلی نمیتونم در مورد فضا سازی و اینا بگم... اما توصیفاتت از پسره واین جور چیزا خب خوب بودن... من توصیفات زیر وستی ای که توی متن میگنجه رو دوست میدارم... یعنی مستقیما توصیف نکنی.. خودمم ترجیح میدم این کارو بکنم (البته من کس خاصی نیستم همین جوری گفتم :| ) یعنی فضا سازی آمیخته با داستان... یه جوری جدا نیست یعنی تو نمیفهمی الان این فضاسازیه اینم ادامه داستان...

    بعد الان من نمیفهمم زمان چیه!!!
    اسما عتیقه است... ربابه و منیدونم ناصر و اینا بعد گیتار؟؟؟؟؟؟ چیه اصن؟
    فک کنم باید بیشتر بنویسی تا بفهمیم خلاصه که منظورم اینه ک به پردازشت دقت کن امید وارم موفق شی

    پلاتشو داری؟؟؟
    ایستادی سر چهارراه تردید
    درگیری
    که بمونم و
    مظلوم تر شم بذارم همه از روم رد شن
    یا بشم یه نامرد که با طبیعت خودشو وقف داد با مرگ آدمیت

  8. 2 کاربر از پست Melisandre تشکر کرده‌اند .


  9. #5
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    239
    تشکر
    1,957
    تشکر شده : 814 بار در 325 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط Melisandre نمایش پست ها
    خب علی انگار که ویرایش زدی اسما رو عوض کردی ولی وسطاش سوتی موتی دادی برای اسامی
    یکی دو جا به صابر گفتی بردیا :|
    ببین خدای بی چهره؟؟ آدر؟؟؟ زرد پوش... یعنی شاید گارد طلایی... هی چه خبره؟؟؟ اینجا وستروسه؟
    خب ... نثری که داری باهاش مینویسی سخته... یعنی نمیدونم خودت اینو انتخاب کردی ولی امیدوارم تا آخرشس راحت ادامه بدی چون نثرت نثر سخت و تا حدی زمختیه میدونی چی میگم... هیچ پرش لحن و گیری نداشت... اما یه جور به دل نشینه :| البته من دوست داشتما کلی گفتم
    میدونی از این نثراییه که خییییییلی برای این که روون بنویسیش باید تمرین کنی بازنویسی کنی... خلاصه که نثر سختیه ولی خوب نوشته بودی... ایرادی نداشت ولی خب...

    همه اش توضیح واینا بود پس خیلی نمیتونم در مورد فضا سازی و اینا بگم... اما توصیفاتت از پسره واین جور چیزا خب خوب بودن... من توصیفات زیر وستی ای که توی متن میگنجه رو دوست میدارم... یعنی مستقیما توصیف نکنی.. خودمم ترجیح میدم این کارو بکنم (البته من کس خاصی نیستم همین جوری گفتم :| ) یعنی فضا سازی آمیخته با داستان... یه جوری جدا نیست یعنی تو نمیفهمی الان این فضاسازیه اینم ادامه داستان...

    بعد الان من نمیفهمم زمان چیه!!!
    اسما عتیقه است... ربابه و منیدونم ناصر و اینا بعد گیتار؟؟؟؟؟؟ چیه اصن؟
    فک کنم باید بیشتر بنویسی تا بفهمیم خلاصه که منظورم اینه ک به پردازشت دقت کن امید وارم موفق شی

    پلاتشو داری؟؟؟
    بردیاها درست شد ممنون از یادآوریت:)
    اسما عتیقن؟ دی: جدی؟ آقا فرزین سوری ملقب به بلاد انجل، بیا تحویل بگیر:)) والا ببین. زمان آیندس ولی انسان به جا اینکه پیشرفت کنه، پسرفت کرده و به وضوح اشاره کردم تو داستان. اسماهم کجاش عتیقس آقا؟ دی: خب یه ننه بابایی دوست دارن اسم بچشونو بذارن صابر ایرادش چییه؟ دی: یا مثلا رباب کجاش مشکل داره واسه آینده باشه؟ دی: یعنی کسی که اسمش رباب باشه نمیتونه تو زمانش گیتار وجود داشته باشه؟ ریلی؟ دی:
    نثرش رو خودم با آگاهی کامل و قول میدم نه در حالت مستی( دی:) انتخاب کردم و انقد تمرینش میکنم تا روون شه.
    اون پادشاه زرد پوشم یذره باید لاوکرفت خونده باشی یا حداقل اساطیر کتلهو رو بشناسی که یحتمل نمیشناسی و خب ارجاعت میدم به این تاپیک: [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    اون آدر هاهم اصطلاحه دیگه. ربطی به خود داستان نداره:)
    خلاصه که امشب سعی میکنم یه پارت بذارم. مرسی که نظر دادی:)



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  10. کاربران زیر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند:


  11. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    363
    تشکر
    998
    تشکر شده : 1,754 بار در 394 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط ali rbn نمایش پست ها
    اون آدر هاهم اصطلاحه دیگه. ربطی به خود داستان نداره:)
    خیلی بده آقا خیلی خیلی بده. یعنی حتا از جوک هزارتو هم بدتره. ایشالا درستش کنی.

    در مورد نثر هم اصلاً موافق نیستم با ملیساندر... گولش رو نخور. اصلاً خوب ننوشتی :دی یعنی به نظرم برو بیشتر نثر این مدلی بخون و درش تعمق کن :دی صرف استفاده از کلمه‌ی قلمبه سلمبه نیست قضیه. به قول استیون کینگ شما وقتی منظورت شب هستش هرگز از کلمه‌ی مساء استفاده نکن تا وقتی که دلیلی براش داشته باشی. هیچ کلمه‌ای رو به صرف این که این کلمه الان قلمبه سلمبه‌تره پس بهتره استفاده نکن. بدون هر کلمه رو چرا می‌ذاری توی متن. بازم به قول کینگ هر داستانی با هر حجمی نهایتاً کلمه به کلمه نوشته می‌شه.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  12. کاربران زیر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند:


  13. #7
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    239
    تشکر
    1,957
    تشکر شده : 814 بار در 325 پست
    چیزه درست شد:) نثر رو هم سعی میکنم بهتر کنم:)
    ویرایش توسط ali rbn : 12th January 2017 در ساعت 02:47 PM



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  14. #8
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    26th June 2015
    محل سکونت
    هپروت
    نوشته ها
    308
    تشکر
    1,265
    تشکر شده : 1,481 بار در 417 پست
    من بابت اینکه دیشب جلسه نبودم عذر میخوام...الان نظری که باید دیشب میدادم رو اینجا برات می نویسم:
    خب ببین علی من یه سری نکته من باب یکم ادبی نوشتن بگم بهت چون نثرت پر از پرش و شکستگی و دندونه اس و به تن داستانت ننشسته,یکیش اینکه توی نثر وقتی شما میای ده تا لغت مترادف کنار هم میاری یعنی داری سعی میکنی خواننده ات رو گول بزنی و بهش بگی ببین من چه خفنم !ببین چه قشنگ مینویسم!برو بسوز حتی ...در حالی که بیشتر داری این پیامو منتقل میکنی که خب من کلمه ها و ترکیبای خوب نمیتونم پیدا کنم برای همین دارم مترادف میارم یعنی یا شما از چیزی که داری مینویسی اصلا تصویری تو ذهنت نداری یا اگر داری بلد نیستی تعریفش کنی و خب کلمه ی مترادف کمکی به جلو بردن تصویر سازیت نمیکنه فقط پافشاری رو چیزای نه چندان ضروری میکنه دوم اینکه یه چند تا غلط املایی داشتی مثلا سکنی درسته نه سکنا سوم وقتی دفعات رو میاری دیگه کرات لازم نیست و یکی از این دوتا زایده چهارم اینکه موقع اطلاعات دادن به نظرم بهتر اینه که به جای اطلاعات رو درسته جلوی مخاطبت بذاری توی داستان پخشش کنی و مثلا اگر شخصیتی داره به چیزی فکر میکنه و از اوضاع جامعه اش ناراحته یا جامعه رو توی تیکه هایی بین داستانت توصیف کن یا مونولوگ لحن دار بنویس
    پنجم یک مشکل منطقی _حسی توی نامه ی مادره هست و اون اینکه خودتو بذار جای یه یارویی که در معرض خطر مرگه و همزمان دار بچه اشو هم به امان هوا ول میکنه اگه تو همچین شرایطی بودی ایا هرگز چهره ی کسیو توصیف میکردی ؟من حس ترس توام با غم رو از نامهه نمیگیرم مثلا
    ششم نامه یک نوشته از زبان یک شخص هست که اون شخص قطعا لحن خودشو خواهد داشت پس نیازی نیست عین اون لحنی که راوی تو نوشته داره رو تو نامه هم پیاده کنی ...کریه رویان بگیرنت خیلی بد بود:)) و خب اون قسمت که داره میگه کی وسط تمرین گیتار نابغه مزاححم شده کلا منو وارد بحران هویت کرد چون داری لحن سازی میکنی و مثلا لحنات مشخص میکنن که کدوم دیالوگو کی داره میگه دیگه اینکه شما وقتی داری سعی میکنی فارسی رو جور دیگه ای که توی گفتار عامیانه مرسوم نیست بنویسی جدا سخت خواهد بود _من خودم واقعا بد مینویسم فارسیو مثلا_چون مثلا انگار داری با دانش کم انگلیسی سعی میکنی به انگلیسی شعر بگی در حالی که خیلی کلمه ها و اصطلاحات رو بلدی اما کاربرد دقیقشونو نمیدونی و حتی خودت هم درست درک نمیکنی برای اینکه بتونی قشنگ فارسی نوشتن رو یاد بگیری باید زیاد از این متنا بخونی تو تا یه حدی تاثیر گرفتی و من این رو یه پیشرفت میدونم به اضافه اینکه به نظرم نوشتنت نسبت به قبلا خیلی رشد کرده و من واقعا خوشحالم و خب مطمئنا اگه ادامه بدی و بنویسی و بیشتر بخونی هم ایده هات ناب تر میشه هم فارسیت بهتر میشه هم شخصیت پردازی یاد میگیری خلاصه اینکه بنویس که ما منتظریم بخونیمش:))
    There's someone in my head but it's not me

  15. 3 کاربر از پست sarvin تشکر کرده‌اند .


  16. #9
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    239
    تشکر
    1,957
    تشکر شده : 814 بار در 325 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط sarvin نمایش پست ها
    من بابت اینکه دیشب جلسه نبودم عذر میخوام...الان نظری که باید دیشب میدادم رو اینجا برات می نویسم:
    خب ببین علی من یه سری نکته من باب یکم ادبی نوشتن بگم بهت چون نثرت پر از پرش و شکستگی و دندونه اس و به تن داستانت ننشسته,یکیش اینکه توی نثر وقتی شما میای ده تا لغت مترادف کنار هم میاری یعنی داری سعی میکنی خواننده ات رو گول بزنی و بهش بگی ببین من چه خفنم !ببین چه قشنگ مینویسم!برو بسوز حتی ...در حالی که بیشتر داری این پیامو منتقل میکنی که خب من کلمه ها و ترکیبای خوب نمیتونم پیدا کنم برای همین دارم مترادف میارم یعنی یا شما از چیزی که داری مینویسی اصلا تصویری تو ذهنت نداری یا اگر داری بلد نیستی تعریفش کنی و خب کلمه ی مترادف کمکی به جلو بردن تصویر سازیت نمیکنه فقط پافشاری رو چیزای نه چندان ضروری میکنه دوم اینکه یه چند تا غلط املایی داشتی مثلا سکنی درسته نه سکنا سوم وقتی دفعات رو میاری دیگه کرات لازم نیست و یکی از این دوتا زایده چهارم اینکه موقع اطلاعات دادن به نظرم بهتر اینه که به جای اطلاعات رو درسته جلوی مخاطبت بذاری توی داستان پخشش کنی و مثلا اگر شخصیتی داره به چیزی فکر میکنه و از اوضاع جامعه اش ناراحته یا جامعه رو توی تیکه هایی بین داستانت توصیف کن یا مونولوگ لحن دار بنویس
    پنجم یک مشکل منطقی _حسی توی نامه ی مادره هست و اون اینکه خودتو بذار جای یه یارویی که در معرض خطر مرگه و همزمان دار بچه اشو هم به امان هوا ول میکنه اگه تو همچین شرایطی بودی ایا هرگز چهره ی کسیو توصیف میکردی ؟من حس ترس توام با غم رو از نامهه نمیگیرم مثلا
    ششم نامه یک نوشته از زبان یک شخص هست که اون شخص قطعا لحن خودشو خواهد داشت پس نیازی نیست عین اون لحنی که راوی تو نوشته داره رو تو نامه هم پیاده کنی ...کریه رویان بگیرنت خیلی بد بود:)) و خب اون قسمت که داره میگه کی وسط تمرین گیتار نابغه مزاححم شده کلا منو وارد بحران هویت کرد چون داری لحن سازی میکنی و مثلا لحنات مشخص میکنن که کدوم دیالوگو کی داره میگه دیگه اینکه شما وقتی داری سعی میکنی فارسی رو جور دیگه ای که توی گفتار عامیانه مرسوم نیست بنویسی جدا سخت خواهد بود _من خودم واقعا بد مینویسم فارسیو مثلا_چون مثلا انگار داری با دانش کم انگلیسی سعی میکنی به انگلیسی شعر بگی در حالی که خیلی کلمه ها و اصطلاحات رو بلدی اما کاربرد دقیقشونو نمیدونی و حتی خودت هم درست درک نمیکنی برای اینکه بتونی قشنگ فارسی نوشتن رو یاد بگیری باید زیاد از این متنا بخونی تو تا یه حدی تاثیر گرفتی و من این رو یه پیشرفت میدونم به اضافه اینکه به نظرم نوشتنت نسبت به قبلا خیلی رشد کرده و من واقعا خوشحالم و خب مطمئنا اگه ادامه بدی و بنویسی و بیشتر بخونی هم ایده هات ناب تر میشه هم فارسیت بهتر میشه هم شخصیت پردازی یاد میگیری خلاصه اینکه بنویس که ما منتظریم بخونیمش:))
    خيلي خيلي مرسي سروين. به محض اينكه امتحانام تموم شه و وقت پيدا كنم تمام نكاتي كه گفتي رو لحاظ ميكنم. مرسي كه خوندي.



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  17. کاربران زیر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند:


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •