هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

Threaded View

  1. #1
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    یه جای خیلی دور(فاصلش بستگی به جای شما داره)
    نوشته ها
    180
    تشکر
    1,441
    تشکر شده : 659 بار در 261 پست

    داستان بلند: خدمت‌گذاران زرد‌پوش

    فضای آشنایی بود. تاریک، دلگیر، خوف انگیز، دهشت آور،، بیروح ورعب آور. درست همانند یتیم خانه های حومه شهر که عجوزه های نفرت انگیزی در آن سکنا گزیده بودند. پسرک به تازگی از دست عجوزگان پیر گریخته بود ومسافت زیادی را تا خانه اجدادیش طی کرده بود، لیکن ماموران به اصطلاح قانون همچنان در پی او بودند. پسرک عاجز از این درک بود که برای چه در قرن جدید، که همه چیز رو به افق است، انسان در ژرفای جهل خویشتن فرو میرود. همه کس به مانند موجودات خبیث داستان های شاهنامه، بدطینت بودند. افرادی با پیراهن دوستی لیکن به طمع جایزه‌ی برگرداندنش به آن آواره‌ی رعب انگیز، اورا فریفته بودند آن هم نه یک بار و دوبار، بلکه به دفعات کرات، اما هربار گریخته بود. بر این واقف شده بوده که در این دوران بر دیدگان خویش هم نباید اعتماد کرد،ء چه به دیگر آدمیان!
    رو به عمارت اشرافی متروکه ایستاه بود و منزلگاه پدر پدرش را مینگریست. از چشمان نافذ و سیاه رنگ او کمتر چیزی پنهان میماند. عمارت بزرگ بود. عظمت چادر سیرک های اطراف رالیه را داشت. دو پنجره شاه نشین در دو سوی باب خودنمایی میکرد. قطعا زمانی زیبایی چشم گیری داشت. اما کنون بیشتر به خرابه میزد، هرچند پسرک پیش خود هنوز خانه را قابل زیستن میدانست. با همه این اوصاف، اورا به یاد یتیم خانه می انداخت. از حسی که نسبت به آن مکان داشت، خشنود نبود.
    دست در گریبان پیرهن مسروقه اش کرد و تکه کاغذی رنگ و رو رفته برون آورد. بینی اش از سرمای هوا به سرخی میزد. به سرعت شروع کرد به قرائت دست نوشته های روی کاغذ که شرحش این چنین بود:

    پسر عزیزم، صابر

    ببخش که این نامه خیس است. اکنون که این نامه را مینویسم، گریه میکنم. چرا که باید تورا همراه این نامه به یتیم خانه بسپارم. تو تنها ده ماه داری. موهایی به سیاهی پدرت داری و چال گونه هایی که از من به ارث بردی. رنگ گندم گون پوستت در این جهان لذت بخش ترین رنگ برای من است. چقد شیرین ولذت بخش بود اگر میتوانستم خودم بزرگت کنم و هر روز به آن چشمان مشکی ات نگاه کنم اما حیف که نمی توانم چنین کاری کنم و تا وقتی توانایی حسرت خوردن در من هست، حسرت نداشتن تورا در آغوشم خواهم خورد. من وپدرت دیگر توانایی نگهداری تورا نداریم. آشوب خیز تمام اموالمان را گرفته و اکنون به دنبال قتل من و پدرت است. به احتمال زیاد من و پدرت دیگر زنده نخواهیم بود، هیچکس از دست خدای بی چهره در امان نخواهد بود. چرا که پدرت بدون شناختن هویت او، معامله کرد و سعی کرد حقه بزند اما او خودش به همه حقه میزند. پدربزرگت خیلی پدرت را نصیحت کرد که دست از قمار بکشد، اما او گوشش بدهکار نبود. پیام رسان خدایان از اینکه یک فانی قصد این را داشت که به او را گول بزند، سخت خشمگین شد. او به راحتی میتواند مارا سرجایمان از بین ببرد اما او هست تا انسان هارا بازیچه دست خود کند. دوست دارد ما پس ترس و زجر های بسیار بمیریم. کار ما دیگر ساخته است، اما مهم ما نیستیم پسرم، مهم توئی.
    عزیزم ، ناگزیرم که تورا نزد این قابلگان بدذات بگذارم. اما تو تا بلوغت بیشتر در این مکان نمان. به محض اینکه دیدی میتوانی مستقل سر کنی وپشت لبانت سبز شد، از این مکان بگریز. برو وپدر بزرگت را پیدا کن. در شهر رالیه، جایی که خدمتگذاران پادشاه زردپوش، از بیدار شدن خفته‌ی رالیه جلوگیری میکنند، خانه ای وجود دارد که خدمتگذاران پادشاه از جمله پدربزرگت آنجا زندگی میکنند. اسمش حمید است. تنها اهل خانه اورا به این نام میشناسند. با او زندگی کن و پیشش باش تا غم تنها پسرش و عروسش از یادش برود.
    با عشق
    مادر و پدرت
    ربابه و سینا بی نصب


    صابر نامه را به کرات خوانده بود وبارها قطره قطره اشک ریخته بود، لیکن ابهامات بسیار برایش پدید آمده بود. پسرک طبق نوشته عمل کرده، کیلومترها مسیر را با پای پیاده از مشرق زمین تا رالیه درنوردیده بود و حال، جلوی درب خانه ای بود که مادرش نام برده بود. تا اینجای نوشته های کاغذ مذکور، شٌبه‌ای به میان نبود، ولیک منظور از پادشاه زردپوش، خدای بی چهره یا خفته رالیه را نمی فهمید. باری، او در بخش ايتام، یک دهه و چهار سال از عمرش را گذرانده بود و قریب به یک سال آزگار بود که فراری بود و دانشی از بسیاری از شیئ های موجود نداشت. این را نیز گذاشته بود پای کمبود علم خویش.

    اندک اندک، احساس میکرد سرما همچون سربازی یونانی که مخفیانه بر ترواییان یورش میبرد، درحال یورش بر تن اوست و باعث زکامش میگردد. پس طبق عادت، دستی به میان زلفان مشکی رنگ و باسقش کشید. در این یک سال، انقدر غرق در تعقیب وگریز و گریختن از دست پاسبانان و آژانان بود که نتوانسته بود سرش را اصلاح کند. جامه‌اش را بیشتر به دور خود پیچید و به سمت در رفت. نفسی عمیق گرفت و دق الباب کرد.
    مدتی به انتظار ایستاد و جز خموشی پاسخی نیافت. دوباره در را کوبید، اینبار وُثقی. صدایی خش دار که یحتمل برای کهن سالی بود از داخل فریاد کشید:«لعنتی! کی جرئت کرده وسط تمرین گیتار یه نابغه مزاحم شه؟!» صابر پاسخ داد:« خیلی معذرت میخوام مرد. میشه یه دیقه بیای دم در؟»
    -اَی کریه رویان بگیرنت! الان میام!
    به دقیقه نکشید که مردی در را گشود. صابر بسیار یکه خورد. خدمتگذاران پادشاه اینچنین بودند؟ نزد خویش اسامی بسیار برای آن فرد پیدا نمود، اما هرچه کوشید، نتوانست بر روی آن پیرمرد کچل اسم نابغه بگذارد. کوتاه بود اما به نظر بدن ستبری داشت. جامه‌ای با آستین های قصیر ونقش سماروغ بر تن داشت و اخمی بر رخسارش. در آمد:« چی میخوای؟ پول؟ غذا؟ اینجا فقط ساندویچ مشت با دوتا لگد پنج سکه‌ای پیدا میشه. به کارت میاد؟» صابر ازاینکه سالخورده اورا تُلَنگی فرض کرده بود، سرخورده شد اما به روی خویش نیاورد در عوض سخن کرد:« با حمید کار دارم.»
    اخم پیرمرد جای خودرا به تعجب داد. نگاهی گذرا به اطرف انداخت. صدایش را پایین آورد و آهسته گفت:« بیا تو.» و در را بیشتر گشود تا صابر داخل شود.پسرک از کنار پیرمرد گذشت و داخل شد. اما هنوز داخل خانه به دیدگانش رخ نداده بود که حس کرد چیزی با قدرت به گیجگاهش کوبید. بعدها که خاطرات را با خود مرور میکرد، به این پی برده بود که آن شیئ که او را از هوش برده بود، پای پیرمرد بوده که با نوعی از تکنیک های رزمی حرفه ای، ضربه‌ی پای سهمگینی را روی سر صابر خوابانده بود!
    ویرایش توسط ali rbn : 4 روز پیش در ساعت 11:39 PM
    کانال آپاراتم رو سر بزنین:)
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  2. 5 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •