هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    16
    تشکر
    11
    تشکر شده : 44 بار در 12 پست

    داستان بلندِ رقابت بی پایان

    بخش اول :

    شب هنگام بر روی بلندترین قله کوه کشور هویگنس مارالدی
    شهاب سنگی بر کوه فرود آمده و زمین لرزه ای را به وجود می آورد کوه شکافی میخورد و زمین چند متری به داخل فرو میرود گرد و خاک زیادی در هوا میپیچد و چیزی شبیه به انسان از وسط گرد و غبار بلند میشود و به سوی دامنه روان میشود با اعتماد به نفس زیادی به خود میگوید : وقت تفریحه ! بالاخره صبرم نتیجه داد ، و قهقه ای زد .

    چندین لحظه پیش در داخل کوه به دنبال شمشیری افسانه ای

    والت آروم تر برو احمق تموم نقشه زیبا و عالی منو بهم میریزی .
    والت با صدای بم و لحنی کمی عصبی پاسخ داد : آخه من چیکار دارم میکنم ؟ یخورده هیجان بد نیست . تقصیر خودته انقدر وسواس داری . تازشم چرا تو همیشه باید آدم باهوشه باشی ؟ و چشم غره ای رفت .
    آلبرت همان فردی که چند لحظه پیش به والت هشدار داده بود هم کم کم داشت عصبی میشد و آماده این میشد که مشتی به سوی والت روانه کند.

    موریس که سرپرست گروه بود با لحن آرامی گفت : بسه بابا همش عین بچه های 5 ساله با هم دعوا میگیرین الان بخاطر دعوا تمرکزو از دست مید که ناگهان زلزله ای آمد و خاک اوار داشت فرو میریخت والت که آلبرت که عنصرش خاک است سدی به سوی سقف ایجاد کرد و در همان اثنا والت مثل شیری گرسنه جهشی به سوی شمشیر کرد و شمشیر را گرفت تله های انفجاری و آتش در همان لحظه فعال شد ولی چون والت از آب بود همه را خاموش کرد
    بازم موریس با لحن سردی گفت کارتون خب بود ولی الان نوبت ددیه !
    و با عنصر آتیشش سوراخی به سوی سطح کوه ایجاد کرد و آلبرت آنها رو به درون سوراخ پرت کرد و چنیدن لحظه بعد همه ی آنها بر روی سطح کوه بودند .
    لحظه حال
    مرد مرموزی که داشت قدم زنان به سوی دامنه کوه و آبادی ها میرفت با تعجب به انها نگاه کرد و بویشان کشید و لبخند مرموزی زد آلبرت و موریس و والت خشکشان زده بود . آن مرد گفت : ارزششو دارید و آنها لحظه بعد جای دیگه ای بودند .

  2. 10 کاربر از پست SpeedSide تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    22nd June 2015
    نوشته ها
    126
    تشکر
    438
    تشکر شده : 623 بار در 130 پست
    خب من یه چیزی بگم.
    توی دایرة‌المعارف ناقص من از نوشتن و نویسندگی، اومده که قضیه یه سری سلسله‌مراتب داره و هرکسی هم -با هر میزان از آگاهی- به مجرد اینکه شروع می‌کنه به خوندن یه داستان با عینک نقد و به قصد آنالیز اون داستان، براش مشخص میشه که انتقادش هم باید به‌تبع توی چه سطحی باشه. توی این سلسله‌مراتب داستان شما -حداقل همین بخش اولش- در مرحله‌ی پیدا کردن لحن و روایت درسته (البته چه بسا مراحل بعدی رو مثل آب‌خوردن از سر بگذرونه).
    اما علت: نویسنده عجله داره؛ توی توصیف عجله داره و ترجیح می‌ده برخورد شهابسنگ رو صرفاً با همین لفظ «برخورد شهابسنگ» توضیح بده و نهایتاً چند تا توصیف دم دستی هم از انفجار به دست خواننده می‌ده. درحالیکه یکی از کارکردای ادبیات لذته و شما دارید خواننده رو از این لذت و بازی زبانی محروم می‌کنید. در عوض، بیست و خرده‌ای خط هم با نهایت سرعت شما که از خیلی از مسائل هم بپرید و لذت زبانی رو فدا بکنید، باز آنچنان تویست و کششی رو ایجاد نمی‌کنه که با اون فداکاری اول قابل رقابت باشه و خواننده رو وادار کنه که ادامه بده. من اصولاً کاری به علائم نگارشی ندارم اما خب لازمه بگم که در اینجا بالکل فراموش شده بود.
    از طرف دیگه، نویسنده در دادن اطلاعات عجوله و این می‌تونه یه اسپویل بزرگ برای پلات شما باشه. فلانی با عنصر آتیشش فلان کارو کرد، این یکی که عنصرش خاکه گفت ... . این اصلاً نحوه‌ی جالب و جذابی برای دادن اطلاعات نیست. پیش‌درآمد میخواد، مقدمه‌چینی می‌خواد. اعمال قدرت می‌خواد با توصیف ریز به ریز و بعد، بله خانم‌ها و آقایان همونطوری که خودتون هم متوجه می‌شید مطمئنا! یارو فلان قدرت رو داره. باید چنین ترتیبی رو داشته‌باشه.
    این از این. در مورد دیالوگ‌ها هم یه مقدار گرته‌برداری از رمان‌های ترجمه‌ای توش دیده می‌شه، یعنی شما خودتون با صدای بلند این دیالوگا رو بخونید متوجه عجیب و غریب بودنشون می‌شید.
    پیشنهاد کلی‌ام به شما همون پیشنهادیه که به خودم می‌دم: بیشتر بخونید و بیشتر بخونید و بیشتر بخونید. فارسی بخونید و داستان‌های با توصیف زیاد بخونید. اگر هم خوندید همه‌ی این مواردو، باز با یه دید دیگه به سراغشون برید. به قصد یاد گرفتن و خارج شدن از این چارچوب. باید با خوندن نثرهای خوب به یک استاندارد قابل قبولی برسید تا بعد بتونید سبک و سیاق خودتون رو پیدا کنید.
    موفق باشید.

  4. 12 کاربر از پست ramonaQuimby تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    16
    تشکر
    11
    تشکر شده : 44 بار در 12 پست
    خوب اون قسمت اولو به کل فراموش کنید یه چیزی از اول نوشتم ببینم این چقدر بیشتر شده لطفا بازخوردتونو بگین


    دستت درد نکنه بیا اینم پولت فقط مواظب شیاطین باش !

    هاچیرو با 10 سکه ای که از پیرمرد برای حمل کردن محصولاتش گرفت به سمت اسکله برای رفتن به جنوب حرکت کرد ، او در هفته پیش قرضش را ادا کرده بود و روحش را پس گرفته بود ، حرکت

    هاچیرو به سوی جنوب چندین هدف داشت ، که مهم ترینشان نابود کردن تمام اربابان و شیاطین بود مستر هایی که در تاریکی زندگی میکنند و شمشیر زنانی که برای بهترین بودن رقابت میکنند

    هاچیرو از همه ی آن افراد نفرت داشت ، هدف دومش رسیدن به معبد اوکازوکی و دیدن فردی خاص بود او نمیدانست کی است و چه کار میکند فقط حسی داشت که باید انجا باشد ، هوا کم کم

    داشت به تاریکی میگرایید و عصر فرا می رسید و مردم از مزرعه به خانه هایشان بر میگشتند ، هاچیرو با بندر 15 دیقه ای فاصله داشت او میدانست که اخرین محل کاملا امن در 10000 مایلی

    این منطقه همین روستا است و بعد از ان ماجراجویی واقعیش شروع میشود او فقط یک سلاح با خودش حمل میکرد و ان هم کاتانایی بود که 10 سال پیش از تاجری دزدی بود ، همچنین هاچیرو

    معجون های سلامتی ای هم باید خودش حمل میکرد .

    سر انجام وقتی که به اسکله رسید با صدای نسبتا بلندی گفت : چه کسی به جنگل های سینیکی میره ؟

    همه با تعجب خاصی به او نگاه میکردند ، سر انجام مردی با صدای بلند خندید و گفت خوشم اومد مثل خودم کله خری منتظر همچین ادمی بودم ها ها ، هیچ میدونی که بعد از این خشکی

    تعداد سرزمین های امن خیلی کم میشه ؟ و هر دقیقه با جون خودت داری بازی میکنه ؟ هاچیرو گفت : بله .

    و مرد باز هم خندید و گفت : خوبه خوبه ، خیلی خیلی کله خری بیا بریم . . . . چون انتخاب دیگه ای هم نداری .

    هاچیرو در حالی که مرد را وارسی میکرد به ارامی به سمت قایقش رفت و در قایق نشست و مرد قایق ران با هیجان زدگی گفت ماجراجوییمون الان شروع میشه .

    و هاچیرو با تعجب گفت : ها ؟ ؟ !!!


    قسمت دوم

    مرد گفت : خوب حالا هدف این مرد جوون برای رفتن به این محل خطرناک چیه ؟ در ضمن اسم منم آییمیِ و بدون مکث بطری آبجوی رو از زیر پایش در آورد و باز کرد /

    هاچیرو لحظه ای تعقل کرد و گفت : خب حداقلش ذاتت خراب نیست ، جواب درخواست اول ، قبول میکنم که با من بیای و همراه بشی به چند دلیل آمادگی جسمانیه بالایی داره بالا

    تنت خیلی قویه و دستات کاملا زمخته حدس میزنم رزمی کار باشی ، پس بلدی که چجوری مبارزه کنی ، دلیل بعدیش اینه که حدس میزنم که این مسیر هارو قبلا یه بار رفتی و خوب

    بلدی این خیلی به من کمک میکنه ، تنها رفتن به اینجور جاها مخصوصا برای تازه کاری مثل من خیلی خطرناکه خودمم دنبال یه همراه میگشتم در هر صورت ، دلیل سومم اینه که فکر

    میکنم دست های سرنوشت مارو به هم رسوندن ، جالب نیست ؟

    و پوزخندی زد و ادامه داد که جواب سوال دومتم اینه که بهت ربطی نداره ، شاید بعدا که خودتو بهم ثابت کردی بهت بگم ،

    آییمیِ گفت : ای بابا خیلی حرف میزنی سرم درد گرفت فقط یه کلمه میگفتی آره یا نه ، خوبه که فهمیدی بهم نیاز داری و خندید . هاچیرو اخمانش در هم رفته بود که آییمیِ گفت :

    به جنبه شوخی کردم و دوباره خندید .

    خب هنوزم اسمتو بهم نگفتی ؟ هاچیرو با صدایی سرد و بی تفاوت گفت : هاچیرو ام . و به دور دست های دریا خیره شد .

    آییمیِ ادامه داد که : زمان خوبی رو برای سفر به این جنگل انتخاب کردی برای ادمی مثل تو که فکر کنم زیاد دریا ندیده باشه خیلی خوبه ، تنها تو شب میشه به اون جنگلا رفت وگرنه

    هیچ ادم عاقلی این ساعت قایق بر نمیداره

    بره اونجا و در حالی که کمی مست شده بود خندید ادامه داد : 7 ساعت طول میشکه تا به اونجا برسیم دقیقا وسط نصفه شب امیدوارم بدونی این زمانا چه اتفاقی پیش میاد بگذریم

    غذا همراه خودت آوردی که ؟ من پاک

    یادم رفته بود از بس هیجانیم کردی و خندید ، دستشوییم میخوای کنی این بطری رو بگیر هر چی هست تو این خالی کن ، لازم نیست بلند بشه به توازن قایق گند بزنی .

    هاچیرو آهی کشید .

    آییمی گفت : خب تعریف کن برام ببینم چه جوری مبارزه میکنی ؟ همونطوری که حدس زدی من خودم رزمی کارم ، اینم حدس خوبی بود کارت قابل تحسینه ، با اون کاتانایی که داری

    فک کنم شمشیر زن باشی نه ؟ در هر صورت

    من دوست دارم با مشت صورتای رقیبامو خورد کنم و قهقه ای زد ، بدن توئم به نظر بد نمیاد رو کن ببنیم چه کاره ای .

    آییمی در حالی که نونی به سمت آییمیِ پرت میکرد و خودش هم تکه نانی در دهن خودش مگیذاشت جواب داد : منم یه رزمی کارم ، ولی بر عکس تو دوست دارم کارمو تمیز انجام

    بدم ، بدنمم موقع اولین مبارزه میبینی ،

    چیزه خاصی نداره ، حدس میزنم از تو قدرت بدنیم کمتر باشه ، تا همین قدر فعلا بدونی کافیه .

    هر دوی آنها لحظاتی رو در سکوت و آرامش سپری کردند که ناگهان
    آییمی چیزی شوم احساس کرد و و آییمی امواجی وحشت زده دید . . . .

    آییمی با کلمات بریده بریده در حالی که مردمک چشمانش گشاد شده بود گفت که این دیگه چ . چی چیه ؟ که ناگهان از کشتی بسیار بزرگی انرژی قرمز رنگی به سمت انها امد و

    کشتی آنها را نابود کرد .
    ویرایش توسط SpeedSide : 3 روز پیش در ساعت 12:02 AM

  6. 2 کاربر از پست SpeedSide تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    329
    تشکر
    894
    تشکر شده : 2,096 بار در 381 پست
    خب سپید ساید (هر هر هر) من خوندم... آقا خودت هم یه دور از روش بخون خیلی غلط های تایپی و غلط های لپی داری. مثلا اینجا فک کنم اسما رو اشتباه داری می گی:

    «آییمی در حالی که نونی به سمت آییمیِ پرت میکرد و خودش هم تکه نانی در دهن خودش مگیذاشت جواب داد : منم یه رزمی کارم ، ولی بر عکس تو دوست دارم کارمو تمیز انجام بدم ، بدنمم موقع اولین مبارزه میبینی»

    یه مقدار شخصیت هایی که توی داستان اوردی همه شون در واقع یک نفر هستند و با هم تمایزی ندارند... نه طرز حرف زدنشون فرقی می کنه، نه نظام ارزش های ذهنی شون... همه شون از آدمای بولد و سرسخت و رزمی کار! خوش شون می آد و دنبال دردسر هستند... به نظرم یه سری شخصیت های متفاوت هم باید بذاری.

    توصیف صحنه نداری... یه مقدار فضا و موقعیت رو هم درباره اش حرف بزن. دوربینت همه اش زوم شده روی اینکه این شخصیت انیمه ای که داری درست می کنی چی کار کرد و چه مایه قهرمانی کرد و چه مایه شاخه و چقد هیشکی نمی تونه تخمه هاشو هم بخوره... یه خرده از این فضائه فاصله بگیر سعی کن فضای پیرامون شخصیت ها رو هم توصیف کنی. به اصطلاح جو بده به داستانت.

    عارض بشم بهت که ولی داستان جذاب بود، یعنی اینکه حالا اینا می خوان چی کار کنن باید جالب باشه... قسمت های بعدیش رو اضافه کن ببینیم چی کار می کنن.
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  8. کاربران زیر از پست darkheart تشکر کرده‌اند:


  9. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    16
    تشکر
    11
    تشکر شده : 44 بار در 12 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط darkheart نمایش پست ها
    خب سپید ساید (هر هر هر) من خوندم... آقا خودت هم یه دور از روش بخون خیلی غلط های تایپی و غلط های لپی داری. مثلا اینجا فک کنم اسما رو اشتباه داری می گی:

    «آییمی در حالی که نونی به سمت آییمیِ پرت میکرد و خودش هم تکه نانی در دهن خودش مگیذاشت جواب داد : منم یه رزمی کارم ، ولی بر عکس تو دوست دارم کارمو تمیز انجام بدم ، بدنمم موقع اولین مبارزه میبینی»

    یه مقدار شخصیت هایی که توی داستان اوردی همه شون در واقع یک نفر هستند و با هم تمایزی ندارند... نه طرز حرف زدنشون فرقی می کنه، نه نظام ارزش های ذهنی شون... همه شون از آدمای بولد و سرسخت و رزمی کار! خوش شون می آد و دنبال دردسر هستند... به نظرم یه سری شخصیت های متفاوت هم باید بذاری.

    توصیف صحنه نداری... یه مقدار فضا و موقعیت رو هم درباره اش حرف بزن. دوربینت همه اش زوم شده روی اینکه این شخصیت انیمه ای که داری درست می کنی چی کار کرد و چه مایه قهرمانی کرد و چه مایه شاخه و چقد هیشکی نمی تونه تخمه هاشو هم بخوره... یه خرده از این فضائه فاصله بگیر سعی کن فضای پیرامون شخصیت ها رو هم توصیف کنی. به اصطلاح جو بده به داستانت.

    عارض بشم بهت که ولی داستان جذاب بود، یعنی اینکه حالا اینا می خوان چی کار کنن باید جالب باشه... قسمت های بعدیش رو اضافه کن ببینیم چی کار می کنن.
    آفرین دقیقا مشکل منم همینه ، ولی خوب باشه این قسمت داستانو مینویسم ببینم چی میشه دستت درد نکنه از بازخوردی که داده ;)

  10. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th December 2016
    نوشته ها
    16
    تشکر
    11
    تشکر شده : 44 بار در 12 پست
    قبل از اینکه آنها بتوانند واکنشی نشان بدهند آن انرژی نورانی قرمز رنگ به آنها رسید قایق کوچک آنها خورد شد آییمی از درد فریادی زد و قفسه سینه کاشیرو شکست و در دریا
    فرورفتند .

    25 دقیقه بعد ....

    هر دوی انها به هوش آمده بودند ، دست و پاهایشان با زنجر بسته شد بود کاشیرو مقدار آبی که در ریه اش مانده بود را سرفه کرد کاشیرو کاملا سالم بود در بین جمعیت فردی سفید پوش با جعبه ای

    در دستانش دید که خلاف جمعیت بینشان با سمت پایین کشتی میرفت ،

    بین آنها با هزاران آدم نظامی پر شده بود همه آنها قوی بودند آنها با نظم خاصی جای گیری کرده بودند ، حداقل اینطور به نظر میرسید

    کشتی بسیار عظیم بود ، درجه یک بود بدون هیچ پرچم خاصی با بدنه ای بسیار قوی مقاوم در برابره هرگونه ضربه ، کاشیرو همچین حسی به کشتی داشت ،

    عرق سردی از کاشیرو در آمد در آنجا حداقل 50 انرژی بسیار قوی و وحشتناک حس میکرد مقداری تمرکز کرد که قدرتمندترینشان را پیدا کند ،

    بعد از مدتی از ترس و عظمت آن نیرو تپش قلب گرفت ، کاشیرو بسیار تعجب کرده بود ، انگار ترسش دست خودش نبود ، فکر نمیکرد که همچین موجوداتی وحود داشته باشند ،

    این فکر اورا بیشتر می ترساند ، مطمعن شد که اگر به آن جنگل ها برود حتما میمیرد در همین فکر ها بود که آن فرد قدرتمند بالاخره ظاهر شد و در صندلی که

    از هیج کحا آمده بود نشست !

    کاشیرو از این فاصله روح کاملا قویش را می تواسنت حس کند ، فردی کاملا قوی النفس !!!!

    با غروری خداگونه به آنها نگاه کرد و گفت :

    خیلی ظعیفین ، طبیعتا حوصله من سر رفته اینقدر آدم ضعیف تو این دریا دیدم خیلی رک و سر راست میگم برای نجات زدگیتون باید مبارزه کنید ، تنها چیزی که میتونه باعث بشه زنده از اینجا بیاید

    بیرون.

    ثابت کردن خودتون به عنوان یه مبارزه ، و به فردی که در کنارش بود زمزمه کنان چیزی گفت .

    کاشیرو حالا که بهتر میتوانست به فرد نگاه کند فردی استوار را دید ، با قدی متوسط و میانه و هیکلی نه چندان درشت ، سلاح که در پشتش بود شمشیر دو لبه بسیار بزرگی بود که در

    انتها تیز میشد مردمک چشمانش قرمز رنگ بود ، و میدرخشید لباس هایش بسیار زیبا بودند ، مثل کشتی آنها درجه یک بود.

    که چند لحظه بعد همان فرد که به مشاورش شبیه میخورد با فردی دیگر و برده ای که بطری مشروب داشت به سمت او می امدند

    آییمی به هوش آمد و بعد از دقیقه ای به کاشیرو گفت :

    ببین من این یارو رو میشناسم آوازه اش رو شنیدم میگن که یکی از صد شمشیر زن برتر این قرنه ، بخوای خیلی تعجب برانگیزه که همچین فرد قدرتمندی اینجا چکار میکنه

    خلاصه خیلی حواست باشه زندگیمون به یه تار مو بنده . کاشیرو به آییمی گقت : جالبه حتی الان خودتم محافظه کار شدی هرچند فکر کنم این رفتار تحث تاثیر قدرتش باشه.

    در همین لحظه آنها رسیدند . هاتوری هانزو علامتی داد که زنجیر های انها را باز کنند و روبه آییمی و هانزو گفت نبرد سرنوشت شما شروع شده با ضعیف ترین ناکامای من مبارزه کنید

    و مشروبش را مزه کرد

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •