هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 12 , از مجموع 12
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    15th April 2017
    محل سکونت
    هعییییی
    نوشته ها
    111
    تشکر
    197
    تشکر شده : 256 بار در 110 پست

    داستان كوتاه boogeyman اثر استيون كينگ


    بعله...اينم اولين تلاش ما واسه ترجمه داستان...خوشحال مي شيم نظر دوستاني كه تجربه اي تو اين زمينه دارن رو بشنويم،يعني در اصل بخونيم :دى


    مردی که روی کاناپه ای در دفتر دکتر هارپر نشسته بود، گفت: «اومدم اینجا تا داستان زندگیم رو تعریف کنم.»
    او لستر بیلینگز، اهل واتربری بود. طبق اطلاعات پرستار ویکرز او مردی 28 ساله، کارمند شرکتی ساخت و سازی در نیویورک، طلاق گرفته و صاحب سه فرزند بود. همگی کشته شده.
    « نمی تونم برم پیش کشیش چون کاتولیک نیستم. نمی تونم برم پیش وکیل چون نیازی به مشاوره قضایی ندارم... من بچه هام رو کشتم، همشون رو.»
    دکتر هارپر دستگاه ضبط صوت را روشن کرد.
    بیلینگز مثل تکه چوبی روی کاناپه دراز کشید. پاهایش مستقیم از انتهای کاناپه بیرون زده بود. ظاهر محقری داشت. دست هایش مانند جسدی روی سینه اش تا شده بودند. چهره ی مصممی داشت. طوری به سقف کامپوزیتی سفید رنگ نگاه می کرد که گویی تصویر یا صحنه ای آنجا در حال نمایش است.
    - منظورتون اینه که واقعا همشون رو کشتید یا ...
    - نه
    ناشکیبا دست هایش را تکان می داد.
    - اما من مسئولشم. دنی تو سال 1967، شرل سال 71 و اندی امسال. می خوام در موردش باهاتون حرف بزنم.
    دکتر هارپر هیچ نگفت. با خود فکر می کرد که بیلینگز چه چهره ی نحیف و پیری دارد. موهایش کم پشت و رنگ صورتش به زردی می زد. بدبختی اعتیاد به ویسکی در چشمانش نمایان بود.
    - اونا به قتل رسیدن، می بینی؟ ولی هیچکس حرفام رو باور نمی کنه. اگه اونا باور می کردن همه چی درست می شد.
    - چرا اینطور فکر می کنی؟
    - چون ...
    بیلینگز آرنج هایش را خم کرد و به حالت تدافعی جلوی خودش گرفت. به آنسوی اتاق خیره شد و گفت: «اون چیه؟» چشم هایش به اندازه یک شکاف کوچک، باریک شده بودند.
    - چی چیه؟
    - در
    - کمد، جایی که کتم رو آویزون می کنم و کفشام رو می زارم.
    - بازش کن. می خوام توش رو ببینم.
    دکتر هارپر بدون گفتن کلمه ای از جایش بلند شد، عرض اتاق را پیمود و در کمد را باز کرد. یک کت قهوه ای و چرمی روی یکی از چهار یا پنج آویز،آویزان شده بود. زیر آن هم یک جفت کفش براق و درون یکیشان هم نیویورک تایمز با دقت قرار گرفته بود.
    دکتر هارپر گفت: «خوب؟»
    «خب» بیلینگز دستهایش را از حالت تدافعی خارج کرد و به وضع قبلیش برگشت. دکتر هارپر درحالی که به صندلی خود باز می گشت گفت : «داشتی می گفتی...اگه به قتل رسیدن سه تا بچه هات ثابت شه،مشکلاتت حل می شه...چرا؟»
    بیلینگز سریع اضافه کرد: «می خوام برم زندان...به خاطر زندگیم. چون اونجا می تونی توی همه ی اتاق ها و کمد ها رو ببینی. همه اتاق ها!» و لبخند بی احساسی زد.
    - بچه هات چه طوری به قتل رسیدن؟
    بیلینگز چرخید و محنت بار به هارپر خیره شد.
    - بهت می گم. نگران نباش. من یکی از اون مریضای عجیب و غریبت نیستم که فکر می کنن ناپلئونن یا می گن چون مامانم دوستم نداشت معتاد هروئین شدم. می دونم حرفام رو باور نمی کنی. اهمیت هم نمی دم. همین که برات تعریف کنم، کافیه.
    دکتر هارپر پیپ را از جیبش درآورد و گفت: «خیلی خب»
    - سال شصت و پنج با ریتا عروسی کردم. من بیست و یک سالم بود و اون هیجده. حامله هم بود. دنی رو حامله بود.
    لبخند ترسناکش در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.
    - مجبور بودم کالج رو ول کنم و برم دنبال کار. ولی اصلا ناراحت نبودم، من عاشق دوتاشون بودم. باهم خیلی خوشحال بودیم. یه مدت کوتاه بعد تولد دنی ریتا دوباره حامله شد و شرل دسامبر 66 به دنیا اومد. اندی هم سال 69 اومد که تا اون موقع دنی مرده بود. ریتا می گفت اندی اتفاقی بودش. می گفت بعضی اوقات این وسایل کنترل بارداری درست کار نمی کنن. به نظرم بیشتر از یه اتفاق بودش. مسئولیت بچه ها با مرداست. مثل زن ها. مخصوصا وقتی که مرد خیلی سر تر باشه. می دونی که دارم درست می گم.
    هارپر با سرش تائید کرد.
    با حالتی کینه توزانه گفت: « به هرحال من که خیلی دوستش داشتم.» انگار که از سر لجبازی با همسرش بچه را دوست می داشت.
    هارپر پرسید: « کی بچه ها رو کشت؟»
    لستر بیلینگز به سرعت پاسخ داد: «لولو...لولو کشتشون...از کمد اومده بیرون و اونا رو کشته. » پوزخند وحشتناکی زد و گفت: «فکر می کنی دیوونه شدم. باشه، از قیافه ت معلومه. من که اهمیت نمی دم. فقط می خوام داستانم رو برات بگم و برم گم شم. »
    هارپر گفت : «گوش می دم.»
    - دنی تازه دو سالش شده بود و شرل نوزاد بود. وقتی ریتا، دنی رو تو اتاقش رو تخت می گذاشت، شروع می کرد به گریه کردن. می بینی؟ خونه ی ما دو خوابه هست. شرل تو گهواره تو اتاق ما می خوابید. اول فکر می کردم گریه اش به خاطر اینه که نباید شیشه شیر رو می برد تو اتاقش اما ریتا می گفت نمی خواد همین رو یه مسئله کنی برامون. ولش کن. اجازه بده نگهش داره و هر وقتی که خودش خواست میندازش دور. این از همون لوس بازیی هست که بچه ها موقع خواب در میارن. بهشون آسون می گیری، لوسشون می کنی. بعدش هم قلبت رو می شکونن. چند تا دختر رو حامله می کنن، می دونی؟ یا میزنن تو کار مواد یا هم جنس باز می شن. می تونی تصور کنی یه روز از خواب بیدار می شی و می بینی بچه ات، پسرت، اواخواهر شده باشه؟!
    بعد یه مدت، وقتایی که گریه رو تموم نمی کرد، خودم میبردمش تو تخت و اگر ساکت نمی شد کتک می زدمش. بعدش ریتا می گفت بچه پشت سر هم کلمه نور رو تکرار می کنه. خب، من نمی دونم. چطور بچه به اون کوچیکی می تونه خواستش رو بگه. فقط یه مادر اینطور چیزا رو می فهمه
    ریتا می خواست چراغ خواب بخره. از اونایی که به دیوار وصل می شن و سر میکی موس دارن. ولی من اجازه ندادم.اگه تو کوچیکی نتونه بر ترسش بر تاریکی غلبه کنه، دیگه هیچ وقت نمی تونه.
    به هر حال...اون تابستون بعد تولد شرل مرد. اون شب من گذاشتمش تو تخت و دنی شروع به گریه کرد. شنیدم که چی می گفت. دقیقا به کمد اشاره می کرد و می گفت: «لولو» بچه داشت می گفت: «بابا...لولو»
    چراغا رو خاموش کردم و برگشتم به اتاقمون و از ریتا پرسیدم چرا باید همچین کلمه ای رو به بچه یاد بده. خیلی دلم می خواست بخوابونم زیر گوشش. ولی نزدم و اون هم گفت که همچین چیزی رو به بچه یاد نداده و منم بهش گفتم زنیکه دروغگو.
    می بینی؟ یه تابستون افتضاح بود. تنها کاری که گیرم اومد، بار زدن کامیونای پپسی کولا تو انبار بودش. همیشه ی خدا خسته بودم. شرل هر شب بیدار می شد و گریه می کرد و ریتا هم بلند می شد تا آرومش کنه. بهت بگم، بعضی اوقات دلم می خواست دوتاشون رو از پنجره پرت کنم بیرون. یا مسیح، بچه ها دیوونت می کنن.دلت می خواد بکشیشون.
    خب، بچه منو ساعت سه صبح بیدار کرد، راس ساعت همیشگی. رفتم دستشویی، نیمه هوشیار بودم، می دونی، ریتا ازم خواست به دنی یه سری بزنم. منم گفتم که خودت برو و برگشتم به تخت خوابم. تقریبا خوابم برده بود که جیغ ریتا بلند شد.
    رفتم بالا. بچه رو پشتش افتاده بود و مثل آرد سفید شده بود. جز جاهای که...که خون ریخته بود. پشت پاها، سر و کتفش. چشماش باز بود، بدترین بخش ماجرا، می دونی؟ باز و بی حالت. مثل چشم گوزنایی که سرشون رو، روی دیوار آویزون می کنن. مثل عکسایی که از بچه های گشنه آفریقایی می بینی، ولی بچه های آمریکایی نباید اینجوری باشن. به پشتش افتاده بود. پوشک تنش بود و شلوار پلاستیکی. چون دو هفته ای می شد که خودش رو دوباره خیس می کرد. وحشتناکه، من عاشق اون بچه بودم.
    سر بیلینگز آرام می لرزید. «ریتا فقط جیغ می کشید. سعی کرد دنی رو برداره. ولی من نذاشتم. پلیسا دوست ندارن به مدارک دست بزنی. می دونی که؟»
    هارپر پرسید: « اون موقع می دونستی قتل کار...کار لولو باشه؟»
    - اوه نه...نه اون موقع. ولی یه چیزی رو دیدم. اون لحظه برام بی معنی بود. ولی تو ذهنم موند.
    - چی بودش؟
    - در کمد باز بود. نه خیلی زیاد. اندازه یه شکاف فقط. ولی یادم بود که بسته بودمش.
    - بله. بعدش چه اتفاقی افتاد؟
    بیلینگز ناراحت به دستانش نگاهی انداخت. دستانی که به روی سه تابوت کوچک خاک ریخته بودند و گفت: «دفنش کردیم.»
    - پلیس که رسیدگی کرد؟
    با چشمان طعنه آمیزی گفت: «البته، یه یاروی پشت کوهی عوضی با گوشی پزشکی و یه کیف سیاه پر آت و آشغال، دلیل مرگ رو sids اعلام کرد، سندرم مرگ ناگهانی کودک در خواب. مرگ گهواره ای!»«
    هرپر گفت: «البته این کی از رایج ترین دلایل مرگ کودکانه.» و سپس با احتیاط اضافه کرد: « البته گواهی تشخیص مرگ...»
    بیلینگز با عصبانیت فریاد زد: « مزخرفه»
    هارپر پیپش را روشن کرد.
    ادامه داد: « یک ماه بعد مراسم تدفین، شرل رو بردیم تو اتاق قدیمی دنی. ریتا نمی ذاشت ولی من سر حرفم وایستادم. برای منم سخت بود، معلومه، منم دوست دارم بچه ها پیش ما باشن. اما نمی تونی بیش از حد ازشون محافظت کنی. اینطوری دست و پا چلفتی بار میان. بچگی مامانم منو می برد ساحل وبعدش همش داد می زد که زیاد دور نشو، اونجا نرو، سرت رو زیر آب نبر. حتی مواظب حمله ی کوسه هم بود، بیشتر از خود خدا. خب نتیجه ش چی شد؟ حالا حتی نمی تونم نزدیک آب بشم. عین حقیقته. الآن اگه نزدیک ساحل بشم ناخودآگاه بدنم می لرزه. وقتی دنی هنوز زنده بود ریتا از من خواست که بچه ها رو ببریم ساحل سوین راک. من مثل سگ حالم بد شد. می بینی؟ تو نمی تونی بیش از حد از بچه ها محافظت کنی و حتی نمی تونی خودت رو بی خیال هم نگه داری. زندگی همینه. شرل رو گذاشتیم دقیقا تو تخت دنی. البته تشک قدیمی رو انداختم آشغالی نمی خواستم هیچ میکروب و آلودگی ای به دخترم برسه.
    یه سالی گذشت و یک شب که شرل رو میذاشتم توتختش شروع کرد به ناله و جیغ و گریه : «لولو، بابا.. لولو لولو» و پرید بغلم. درست مثل دنی و من یاد در کمد افتادم، به اندازه یه شکاف باز بود. می خواستم برای شب برگردونمش تو اتاق خودمون.
    - این کارو کردی؟
    « نه!» بیلینگز متوجه انقباض غیرطبیعی عضلات دستان و صورتش شد. « چه طور می تونستم برگردم پیش ریتا و اقرار کنم که اشتباه کردم. باید قوی می موندم. اون همیشه یه زنیکه ی عقده ای بودش... ببین اون موقع ها که هنوز عروسی نکرده بودیم چه قدر راحت باهام می خوابید.
    هارپر گفت: «و از اون طرف قضیه، ببین که تو چه قدر راحت باهاش میخوابیدی»
    بیلینگز خشکش زد. آرام سرش را چرخاند تا به هارپر نگاه کند : «مثلا می خوایی خودت رو آدم عاقل ماجرا نشون بدی؟»
    هارپر گفت: « نه... نه واقعا»
    بیلینگز عصبانی گفت : « پس بذار به روش خودم تعریفش کنم.» و اضافه کرد : «اومدم اینجا تا این چیزا رو از سینم بریزم بیرون. تا داستانم رو تعریف کنم. نیومدم تا در مورد زندگی زناشوییم صحبت کنم..اگه این چیزی بود که انتظار داشتی...من و ریتا زندگی جنسی نرمالی داشتیم، بدون هیچ کدوم از اون کثیف کاریا.»
    هارپر آرام گفت: « خیلی خب.»
    بیلینگز با نخوت تکرار کرد : «خیلی خب» به نظر هنوز تهدید درون ذهنش را فراموش نکرده بود و دائما چشمانش به سمت در بسته ی کمد منحرف می شد.
    هارپر گفت: « می خوایی بازش کنم»
    بیلینگز به سرعت گفت: « نه» خنده ای کوتاه و عصبی کرد. « چرا باید کت و کفشات رو ببینم؟» و ادامه داد : « اون موجود شرل رو هم گرفت.»
    آهسته در حالی که خاطراتش راشرح می داد، پیشانی اش را لمس کرد : «یک ماه بعدش. اما قبلش یه اتفاقی افتاد. یه شب صدایی شنیدم و بعدش شرل جیغ کشید. خیلی سریع در رو باز کردم. چراغا روشن بود. رو تختش نشسته بود و گریه می کرد و ... یه چیزی حرکت کرد. اون پشت تو سایه، کنار کمد. شبیه خزیدن.
    - در کمد باز بود؟
    « اندازه یه شکاف.» بیلینگز لبانش را لیسید: « شرل داشت به خاطر لولو جیغ می زد و یه کلمه می گفت شبیه به پنجه...ولی مثل پشه تلفظش می کرد. می دونی که، بچه ها تو تلفظ «ج» مشکل دارن. ریتا دوید طبقه بالا و پرسید که چی شده و منم گفتم به خاطر سایه ی شاخه ها رو سقف ترسیده.»
    هارپر گفت: « پرده»
    - ها؟!
    - پشه...پرده...شاید سعی می کرده که بگه پرده...چون شاید باد حرکتش می داده.
    بیلینگز گفت : «شاید...شاید این بوده...ولی فکر نکنم. فکر کنم همون پنجه بوده.» چشمهایش دوباره به سمت كمد منحرف شد و صدایش به زمزمه تغییر کرد: «پنجه...پنجه های بلند»
    - توی کمد رو نگاه کردی؟
    دستهای بیلینگز محکم جلوی سینه اش به هم گره خورده بودند، به شدتی که بندهای انگشتانش به سفیدی ماه شده بود «ب...بله»
    - چیزی توش دیدی؟
    بیلینگز ناگهان جیغ زد : « نه...نه هیچی ندیدم»
    هنگام خروج کلمات از دهانش گویی روحش را بیرون می کشیدند « وقتی که مرد پیداش کردم، می بینی؟ اون سیاه بود. تماما سیاه. شبیه این کاکاسیاها و به من خیره شده بود.چشماش، شبیه چشمای اون حیوونای اسباب بازی بود. درخشان و ترسناک. انگار داشتن می گفتن که اون منو گرفت، بابا، گذاشتی منو بگیره، تو من رو کشتی، تو بهش کمک کردی من رو بکشه.
    دنباله ی حرف هایش را خورد. یک قطره اشک، خیلی بزرگ و بی صدا، به گوشه ی گونه هایش افتاد.
    - تشنج، می بینی؟ بعضی اوقات بچه ها دچار تشنج می شن. یه سیگنال نادرست ذهنی. اونا تو هاتفورد کالبدشکافی کردن و بهمون گفتن، به خاطر تشنج زبون خودش رو خورده و خفه شده. من مجبور بودم تنها برم خونه، چون ریتا رو به خاطر مشکلات روحی نگه داشتن. عقلش رو از دست داده بود و من می دونم یه بچه به خاطر اینکه ذهنش یکم قاطی کنه تشنج نمی کنه ولی می تونی بچه رو تا سرحد تشنج بترسونی. منم مجبور بودم برگردم تو خونه ای که اون موجود توش بود.
    و زیر لب گفت: « روی کاناپه خوابیدم، با چراغای روشن.»
    - اتفاق خاصی هم افتاد؟
    بیلینگز گفت: « یه خوابی دیدم...من تو یه اتاق تاریک بودم و یه چیزی اونجا بود که نمی تونستم... نمی تونستم درست ببینمش... توی کمد... یه صدایی درآورد... صدای ترق و تروق... من رو یاد کامیک بوکی انداخت که بچگی خونده بودم. افسانه هایی از کریپت... یادت میادش؟ یا حضرت مسیح... یه یارویی بود به اسم گراهام اینگلس. اون می تونست بعضی از نقاشیاش رو تبدیل به مخلوق واقعی کنه. به هر حال. تو اون داستان زنه شوهرش رو غرق کرد. می بینی؟ به پاش یه بلوک سیمانی بست و انداختش تو آب. ولی مرده برگشت. بدنش پوسیده و سیاه و سبز شده بود. ماهی ها یدونه از چشماش رو خورده بودن. سرش هم پر جلبک بود. برگشت و زنه رو کشت و وقتی که نصف شب از خواب بیدار شدم، فکر کردم اون موجود داره میاد طرفم. با اون پنجه ها... پنجه های بلند.»
    دکتر هارپر به ساعت دیجیتالی روی میزش نگاهی کرد. لستر بیلینگز نزدیک به نیم ساعتی حرف زده بود. دکتر گفت: « زنت که برگشت خونه، رفتارش باهات چه طور بود؟»
    بیلینگز با غرور گفت: «هنوز عاشقم بود... هنوز هم دوست داشت من بهش امر و نهی کنم... این جایگاه زناست؟ مگه نه؟... این زنای برابری خواه فقط حال آدم رو بهم می زنن...مهم ترین چیز تو زندگی اینه که آدم جایگاه خودش رو بشناسه... یه زن باید از شوهرش تبعیت کنه... تا چهار پنج ماه بعد هنوز رنگ به رخ نداشت. تو خونه می چرخید، آواز نمی خوند، تلویزیون نگاه نمی کرد، نمی خندید، می دونستم که می تونه از پسش بر بیاد. وقتی هنوز خیلی کوچیکن، خیلی بهشون وابسته نیستی. بعد یه مدت مجبوری بری تو آلبوم به عکساشون نگاه کنی تا حتی یادت بیاد چه شکلی بودن.»
    با ناراحتی اضافه کرد: «اون یه بچه دیگه می خواست... بهش گفتم که فکر خیلی بدیه، البته نه برای همیشه، فقط برای یه مدتی. گفتم یکم وقت لازم داریم تا قضیه رو پشت سر بزاریم. شروع کنیم از همدیگه لذت بردن... می دونی؟ قبلا همچین شانسی نداشتیم. اگه می خواستی بری سینما مجبور بودی پرستار بچه خبر کنی. نمی تونستی بری شهر جز این كه پدر مادر ریتا بچه رو نگه دارن. چون مادر من با ما هیچ کاری نداشت. دنی خیلی خیلی زود بعد عروسیمون به دنیا اومد. می بینی؟ مامان حتی نیومد عروسی.»
    بیلینگز با انگشتانش مانند طبل به روی سینه اش می زد.
    «پزشک زنان ریتا یه چیزی به اسم iud بهش فروخت. از اون لوازم های ضد بارداری. زنیکه ی ساده لوح. دکتر گفت فقط لازمه توی... خب، اونجاش جاگذاری کنی و دیگه باروری انجام نمی شه.»
    و با لبخندی بی احساس به سقف خیره شد: « و سال بعد دوباره حامله شد، زنیکه ی احمق.»
    دکتر هارپر گفت: «هیچکدوم از روش های ضد بارداری، بی نقص نیست. احتمال تاثیر قرص ها فقط نود و هشت درصد هست و روش iud هم همیشه کامل نیست. عواملی مثل انقباضات بیش از حد ماهیچه ها، جریان شدید قاعدگی یا حتی در موارد استثنایی، هنگام خارج کردن، می تونه باعث لقاح و حاملگی شه.»
    - آره، یا میتونی خودت درش بیاری.
    - بله، ممکنه. و خب، بعدش چی؟
    - شروع کرد به بافتنی بافتن؛ آواز خوندن زیر دوش و مثل دیوونه ها ترشی می خورد. میومد تو بغلم و می گفت که چه طور بعضی چیزا می تونن خواست خدا باشن، لعنت بهش.
    - پایان سال بعد از مرگ شرل، بچه به دنیا اومد؟
    - درسته، یه پسر، اسمش رو گذاشت اندرو لستر بیلینگز. اصلا بچه رو نمی خواستم. حداقل اوایلش. عقیدم این بود که زنیکه گند زده، پس خودش باید همه چی رو به عهده بگیره. می دونم چه طور به نظر می رسه، اما باید اینو یادت باشه، دیگه زیادی بلا سرم اومده بود. اما بعدا با بچه گرم گرفتم. می دونی؟ از تو همون بیمارستان شبیه خودم بود. دنی شبیه مادرش بود. شرل شبیه هیچکس نبود. البته شاید مادربزرگم ان. اما اندی یه عکس از بچگی خودم بود. وقتی از سرکار می رسیدم خونه باهاش بازی می کردم. فقط دوست داشت انگشتای من رو بگیره و لبخند بزنه. بچه ی نه هفته ای به بابای پیرش پوزخند می زد. باورت می شه؟
    و یه شب دارم از داروخونه با یه کالسکه میام بیرون. بچه ها تا قبل یاد گرفتن کلمه ممنون از هدیه قدر دانی نمی کنن، این یکی از شعار هام بود. اما من اونجا داشتم براش وسایل احمقانه می خریدم. و تو اون لحظه فهمیدم که من چه قدر عاشق این بچه شدم.
    یه شغل جدید هم پیدا کرده بودم. یدونه خوبش. برای شرکت کِلَت و پسران، سرمته میفروختم. خیلی هم تو کارم خوب بودم.
    وقتی اندی یک ساله شد، یه خونه جدید تو واتربری گرفتیم. جای قبلی پر از خاطرات وحشتناک بود...و پر از کمد. سال بعدش بهترین سال عمرم بود. حاضرم همه ی انگشتای دست راستم رو بدم تا برگردونمش.
    جنگ تو ویتنام تموم نشده بود و هیپی ها هنوز لخت می چرخیدن و کاکاسیاها زیادی سر و صدا می کردن. ولی هیچکدومش رو ما تاثیر نداشت. تو یه محله ی خوب و ساکت بودیم. ماها خوشحال بودیم.
    یه بار از ریتا پرسیدم که نگران نیستی؟ بدشانسی همیشه سه بار اتفاق میفته. گفتش نه برای ما، اندی خاصه، خدا دورش یه حلقه ی محافظ کشیده.
    بیلینگز وحشت زده به سقف خیره شد.
    - سال پیش ولی خیلی خوب نبود. یه چیزی در مورد خونه تغییر کرده بود. من پوتین هام رو تا هال نگه می داشتم، چون دوست نداشتم در کمد رو باز کنم. همش با خودم فکر می کردم : خوب، چی میشه اگه اون تو باشه. بعدش صداهایی میشنیدم. مث صدای خزیدن. مثل اینکه یه چیز سیاه و سبز و خیس برای خودش این اطراف بچرخه.
    ریتا می پرسید که شاید به خاطر کار زیاده؟ و منم شروع کردم به توپیدن بهش، درست مثل قدیما.
    وقتی تنها ولشون می کردم که برم سر کار، دلشوره می گرفتم. ولی خوشحال هم بودم که بیرون می زدم. خدا کمکم کنه، خوشحال بودم که از خونه می زدم بیرون.
    فکر می کردم این موجود بعد نقل مکان یه مدتی هست که ما رو گم کرده. می بینی؟ اطراف شکار می کرده، شب دزدکی تو خیابونا می چرخیده و تو فاضلاب می خزیده و دنبال ما بو می کشیده. یک سالی طول کشید ولی بالاخره پیدامون کرد. برگشته بود. اون اندی رو می خواست. من رو هم می خواست.
    فکر می کردم اگه به یه چیزی زیاد فکر کنی و بهش باور داشته باشی، اون حقیقی می شه. شاید همه ی هیولاهایی که بچگی ازشون می ترسیدیم، فرانکنشتاین، مرد گرگنما، مومیایی، شاید همشون واقعی بودن. اونقدری واقعی که بچه هایی رو که تصور می کنیم میفتن تو چاه یا تو دریاچه غرق می شن یا یه دفعه ناپدید می شدن رو بکش. شاید..
    - از چیزی فرار می کنید آقای بیلینگز؟
    بیلینگز برای مدتى طولانی ساکت بود. ساعت دیجیتالی گذشت دو دقیقه را نشان می داد. ناگهان شروع به صحبت کرد : « اندی فوریه مرد.ریتا اونموقع اونجا نبود. مادرش روز بعد سال نو تصادف کرده بود. امیدی به زندگیش نبود. ریتا همون شب با اتوبوس رفت اونجا. مادرش نمرد ولی برای یه مدت طولانی-حدود دو ماهی- وضع وخیمی داشت.»
    بیلینگز لب هایش را لیسید: «بچه با من تو اتاق می خوابید. خنده داره. وقتی دوسالش بود ریتا ازم خواست اتاقش رو تغییر بدیم. خوب نیست بچه ها پیش پدر و مادرشون بخوابن. می بینی؟ به نظر درمورد *** و اینا بهشون آسیب روانی وارد می شه. اما ما هیچ وقت قبل خواب بچه ها انجامش نمی دادیم. و من نمی خواستم اتاقش رو عوض کنم. نه بعد از دنی و شرل. دیگه می ترسیدم.»
    دکتر هارپر گفت: « ولی جاش رو تغییر دادی، ندادی؟»
    بیلینگز گفت : «آره» لبخندی زد. لبخندی زرد و مریض «آره، عوض کردم.»
    و دوباره سکوت. بیلینگز با خودش کلنجار می رفت. بالاخره سکوت راشکست : «مجبور بودم...مجبور بودم. قبل رفتن ریتا همه چی خوب بود. اما بعدش اون موجود جسور تر شد. شروع کرد به ... » چشمانش را به سمت هارپر چرخاند و دندان هایش را وحشیانه به هم زد «باورت نمی شه. می دونم چی فکر می کنی. یدونه از اون مراجع های احمقت. می دونم، اما تو که اونجا نبودی. مرتیکه ی نکبت از خود راضی. یه شب یه دفعه همه ی در های خونه باز شدن. یه روز صبح بیدار شدم و وسط هال، از کمد لباس تا در جلویی، یه ردی از لجن و کثافت پیدا کردم. داشت می رفت بیرون؟ میومد تو؟ نمی دونم، خدایا نمی دونم. خراش شبیه به لبخند پیدا می کردم. آینه ها می شکستن و اون صدا...اون صدا... »
    دستانش را میان موهایش برد : « ساعت سه نصف شب از خواب بیدار و به تاریکی خیره می شی. اول با خودت می گی که فقط صدای ساعت بوده. اما زیرش می تونی صدای چیزی رو بشنوی که داره دزدکی حرکت می کنه. اما نه خیلی آروم، چون می خواد که صداش رو بشنوی. صدای خزیدن چیزی توی آشپزخونه یا مثل صدای پنجه هایی که خیلی آروم روی نرده ی پله ها کشیده می شن. و تو می خوایی چشات رو ببندی چون اگه ببینیش... و همیشه می ترسی که یه لحظه صدا قطع بشه و یه خنده ای جلوی چشمات ظاهر شه یا یه نفر درست توی صورتت نفس بکشه که بوی کلم فاسد شده می ده. و بعدش یه دستی روی خرخره ... »
    رعشه به تنش افتاد و رنگ پریده بود « پس من اتاقش رو عوض کردم. می دونستم که اون موجود میره سراغش. می بینی؟ به خاطر این که بچه ضعیف تر بود. اونم رفت. همون شب اول اندی شروع کرد به جیغ زدن و وقتی نصف شب جرئتش رو پیدا کردم، رفتم سمت اتاقش. اندی رو تخت وایستاده بود و داشت جیغ می زد... لولو، بابا... لولو... می خوام پیش بابا باشم، می خوام پیش بابا باشم.»
    صدای بیلینگز مانند یک کودک، جیغ شده بود. ظاهرا چشم ها تمام صورتش را پر کرده بودند و خود را روی کاناپه جمع کرده بود. با صدای جیغ و بچگانه اش ادامه داد « اما نمی تونستم...نمی تونستم. یه ساعت بعد دوباره صدای جیغ اومد. جیغ همراه با خرخر کردن. می دونستم که چه قدر عاشق اون بچم چون دویدم تو اتاقش. چراغ رو هم روشن نکردم. فقط دویدم و دویدم و دویدم. یا مسیح، یا مریم مقدس. تو دستاش نگهش داشته بود. اون موجود داشت می لرزوندش، مثل یه سگ تریر که داره با یه استخون کلنجار میره. می تونستم شونه های وحشتناک و افتاده و سر مترسک مانند اون موجود رو ببینم. می تونستم بوی یه چیزی مثل موش مرده رو بفهمم. و صدای ... »
    لحنش دوباره به همان حالت بزرگسالانه تغییر کرد : «صدای شکستن گردن اندی رو شنیدم.»
    صدای بیلینگز آرام و مرده بود: «شبیه صدای خورد شدن یخ وقتی داری تو زمستون روش اسکی میری»
    - بعدش چی شد؟
    با همان لحن آرام و مرده اش گفت: « فرار کردم... رفتم به یه غذاخوری شبانه روزی. چه قدر این کار می تونه بزدلانه باشه؟ شیش تا فنجون قهوه خوردم. بعدش برگشتم خونه. خورشید دیگه طلوع کرده بود. قبل اینکه از پله ها حتی برم بالا پلیس رو خبر کردم. رو کف اتاق افتاده بود و به من خیره شده بود. من رو متهم می کرد. از گوشش یکم خون زده بود بیرون. فقط یه قطره و در کمد باز بود. به اندازه ی یه شکاف.»
    صدا قطع شد. هارپر به ساعت دیجیتالی نگاهی انداخت. پنجاه دقیقه گذشته بود. گفت: « یه وقت دیگه از پرستار بگیرید...در واقع چند تا... سه شنبه و پنج شنبه؟» بیلینگز گفت : «فقط اومدم که داستانم رو بگم، تا از سینم بریزم بیرون. به پلیس دروغ گفتم. می بینی؟ گفتم که شب بود و اون می خواست که ازتخت بیاد پایین و ... اونا هم باور کردن. معلومه که باور می کنن. همچین چیزیه، تصادف، درست مثل بقیه. اما ریتا می دونست. بالاخره می دونست.»
    صورتش را با دست راستش پوشاند و گریه کرد. دکتر هارپرگفت : «آقای بیلینگز، قدم بزرگی بود که تونستید در موردش صحبت کنید.» و پس از لحظه ای مکث ادامه داد: «باور دارم که می تونیم این احساس گناه رو از دوشتون بر داریم. فقط نیاز هست که خودتون بخوایید تا از دستش خلاص شید.»
    بیلینگز گریست. دستش رو از جلوی چشمانش برداشت. آنها قرمز، دردمند و جریحه دار بودند. دکتر هارپر به سرعت جواب داد : « نه امروز... سه شنبه و پنج شنبه.» بعد از سکوتی طولانی مدت بیلینگز زیر لب گفت: « لعنت...باشه، سه شنبه و پنج شنبه.»
    - پس یه وقت از پرستار بگیرید آقای بیلینگز و روز خوبی هم داشته باشید.
    بیلینگز بی احساس خندید و به سرعت از اتاق خارج شد. بدون این که به پشت سرش نگاه کند. سالن انتظار خالی بود. در دفتر ثبت روی میز پرستار نوشته شده بود «زود برمی گردم» بیلینگز به اتاق دکتر بازگشت : «دکتر، پرستارتون ...»
    اتاق خالی بود. اما در کمد باز بود. به اندازه ی یک شکاف.
    صدایی از درون کمد گفت : « خیلی خوب». به نظر از دهانی پر از جلبک های فاسد شده خارج می شد. بیلینگز سر جایش خشکش زد. احساس گرمایی میان پاها کرد. خودش را خیس می کرد.
    آن موجود در حالی که پایش را می کشید از کمد خارج شد و زیر لب تکرار می کرد: « خیلی خوب» هنوز ماسک دکتر هارپر در دستان فاسد شده ی پنجه دارش بود.
    Being conscious is a torment
    The more we learn is the less we get
    Every answer contains a new quest
    A quest to non existence, a journey with no end

  2. 9 کاربر از پست hossein تشکر کرده‌اند .


  3. #11
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    21st November 2014
    نوشته ها
    320
    تشکر
    1,186
    تشکر شده : 1,264 بار در 344 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط blood-angel نمایش پست ها
    کلاً نویسنده‌ی متوسطیه.
    هممم:دی
    میگن یارو بزرگترین نویسنده ی وحشت عصر حاضره... از چه نظر به نظرت متوسطه فرزین؟
    ویرایش توسط walker : 10th October 2017 در ساعت 12:28 PM

    .No man can surpass his own time, for the spirit of his time is also his own spirit
    Hegel
    تو وبلاگم مشتاقانه منتظر نظراتون هستم:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

  4. 2 کاربر از پست walker تشکر کرده‌اند .


  5. #12
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    15th April 2017
    محل سکونت
    هعییییی
    نوشته ها
    111
    تشکر
    197
    تشکر شده : 256 بار در 110 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط walker نمایش پست ها
    هممم:دی
    میگن یارو بزرگترین نویسنده ی وحشت عصر حاضره... از چه نظر به نظرت متوسطه فرزین؟
    و فرزین پاسخ پرسش را نمی دهد :دی
    Being conscious is a torment
    The more we learn is the less we get
    Every answer contains a new quest
    A quest to non existence, a journey with no end

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •