هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 31

موضوع: تمثیل

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست

    تمثیل

    مدتها نبودم :|
    اما حالا منتظر نقد های کوبنده و سازنده تون هستم :)


    1

    تا حالا به این فکر کرده ای؟ یک چیزهایی هستند که ما هیچوقت متوجه وجودشان نشده ایم. چیزهایی که هر روز از کنارشان گذشته ایم بی آنکه حقیقتا متوجه اشان شده باشیم. هنگامی که دلاور بر میله های پیچک گرفته ی دروازه دست می کشید، دقیقا به همین چیزها فکر می کرد. چطور تمام این سال ها را از کنارش گذشته بود؟؟!
    دلاور خسته و ملول از ملالت های زندگی عادی خودش در پی سوالی که به تازگی در ذهنش پدید آمده بود، پا را کمی از مسیر صاف همیشگی بیرون گذاشت:
    آیا زندگی همینی است که می بینم؟؟!
    و متوجه شد دروازه ای میان پیچک های راه مدرسه پنهان شده است. این علامت سوال و تمام علامت های سوال کوچک و بزرگ پیش از آن، از سوالی بسیار معمول نشئت گرفته بود:
    وقتی بزرگ شدی، می خواهی چه کاره شوی؟؟
    و او پس از آن خوب اندیشیده بود. بی آنکه جوابی داده باشد. و بالاخره پس از اصرار های معلم سعی کرده بود پاسخی معمولی بدهد:
    یک فیلسوف!
    دلاور کمی این سوی و آن سویش را نگاه کرد. پیچک ها جایی برای تماشا نگذاشته بودند. دست به لابلای آنها برد و ردیف میله ها را با نوک انگشتانش دنبال کرد. دو متر بیشتر قدم برنداشته بود که دستش را به سرعت از انبوه پیچک ها بیرون کشید. با چهره ای درهم به کبودی انگشت کوچکش نگاه کرد.
    در آن لحظه دلاور، قهرمان داستان ما، تصمیم گرفت مثل باقی آدم ها نداند پشت دروازه چه هست. برگشت و از دروازه دور شد و راه همیشه را در پیش گرفت.







    2

    ولی درهای پنهان، راه های کوچک مخفی، همیشه راهی برای بازگشت به ما پیدا می کنند. آنها جایی زیر شاخه ها پیچکی که گرفته ایم کمین کرده اند. و گاهی، گاهی که هوا به اندازه ی کافی شبیه اولین دیدارمان باشد، بیرون می آیند؛ روشن و مبرا ما را صدا می زنند. و ما..
    ما بر می گردیم اگر..
    در یک روز آفتابی دل انگیز، وقتی هوا خیلی خوب بود، دلاور فکر کرد نمی تواند اینطور زندگی کند. به آینده اش اندیشید؛ به روزهایی که از هوش سرشارش استفاده ای ناصحیح کرده بود و هر روز مسیری را می رفت که دلیلی برای قدم برداشتن در آن نداشت. به ناگاه همه چیز بی معنی به نظر رسیده بود. و سپس اندیشیده بود که نیاندیشد بگذارد چیزها همانطور که پیش می روند، بروند. اما می دانست؛ چیزی عوض نمی شد. تنها راه برای آنکه چیزی تغییر کند، آن است که حرکتی انجام شود. برای تغییر دلخواهت باید حرکتی کنی.
    برای مقصدی متفاوت باید مسیری متفاوت برمی گزید. اما اگر این مسیر نه، پس کدامین مسیر؟؟!
    در همین افکار غوطه ور بود که به ناگاه متوقف شد. به سمت راست خود و در انبوه پیچک ها خیره ماند. حس کرده بود صدایی فرای صوت او را خوانده است. بر پنجه ی پا چرخی زد و به سوی در رفت. برای دومین بار خود را ایستاده در مقابل آن دروازه می یافت. اندیشید:
    یک تصمیم، یک تصمیم است و هر تصمیمی عواقبی دارد.
    این تصمیمی است که من می گیرم و عواقبش هرچه باشد، من تصمیمم را گرفته ام. من انتخاب می کنم و می گذارم چیزها همانطور که پیش می روند، بروند. بسیار مسیر هست -برای زیستن- که در هر یک از آنها چیزهایی انتظار ما را می کشند. و هر مسیری رسالتی دارد که ما از آن بی خبریم.
    این ها را با خود گفت. دست لای پیچک ها برد و به دنبال دستگیره ای گشت. در به خودی خود باز شد.






    3

    لولا ها پیر و فرتوت، آنچنان که قرن ها آنجا باشند، زجرکشان و ناله کنان تکانی به خود دادند و در به آرامی شروع به باز شدن کرد. پیچک ها از هم دریده شدند و راه بر او آشکار شد. قدمی به جلو برداشت. تاریک بود و نور خورشید تنها می توانست مقابل پایش را روشن کند. گویی که پیچک ها حتا جلوی گذر نور را نیز گرفته باشند. دروازه آنچنان نهان مانده بود که بنظر می رسید خورشید تمام این سالها را کورکورانه بر میله های آن تابیده است؛ بی هیچ آگاهی از رازی که ممکن است درآن نهفته باشد. سرک کشید اما آنچنان تاریک بود که نتواند از آنچه درونش پا گذاشته چیزی بفهمد. قدمی دیگر برداشت و قدمی دیگر و حالا درون تاریکی ایستاده بود. سکوت..سکوت و تاریکی تنش را مور مور می کرد. به ناگاه لولا ها جیغ کوچک سریعی کشیدند و دو لته ی دروازه به شدت به هم خورد. دلاور از جا پرید. برگشت و به در نگاه کرد. اگر باز بود نباید می ترسید و اگر بسته بود حالا زمان ترس نبود. به سرعت اندیشید: شاید سال های سال جسدم را پیدا نکنند! عالیست! دیگر لازم نیست نگران زندگی ام باشم! و سپس تغییری احساس کرد. می توانست دروازه را ببیند. واژه ای در ذهنش درخشید: نور! و به سرعت چرخید. از آنچه که می دید هیجان در خونش به جوش آمده بود. این شاید اولین بار در مدتی بسیار دراز بود که مردمک چشمانش در مقابل نور گشاد می شد. دهان از حیرت باز شده اش کم کم تغییر حالت داد و گوشه های لبانش به دو سوی صورتش حرکت کردند. شروع به خندیدن کرد. داد زد: این عالیه! بهتر از این نمیشه! و سپس..
    خشکش زد.


    4

    چراغ های افروخته برافراشته در جای جای باغ پهن و پنهان همچون کرم های شبتاب می تابیدند. چندی از آنها مسیری را روشن می ساختند که به ورودی قصری منتهی می شد. قصری با تن سپید مرمرین و تن پوشی از پیچک های زمان که بسیار سعی داشتند آن میزان از شکوه و عظمت المپیایی قصر را در خود فرو بلعند. حال آنکه نه تنها از آن نکاسته بلکه هیبتی مرموز بر آن افزوده بودند. آشفتگی روح عظیمش در ظاهر چندان نمودار نبود اما صدایش فرای صوت، فرای آنچه هر موجودی توان شنیدن و تحمل داشته باشد، فریاد می زد. هفت برج بلندبالا در هفت سوی باغ، سایه های سنگین خود را بر تن این آشفتگی محال انداخته بودند. و قصر بی تردید درد می کشید.
    دلاور به ناگاه خشکش زد. بسیار آنسوتر پیکری در تاریکی از مسیری فرعی چرخید و مقابل او قرار گرفت. به او دقیق شد که با حرکت دستانش اشاره می کرد از راهش کنار برود. همچنان که به هیئت عجیب او می نگریست، با قدم هایی به پشت، به یک سوی مسیر کنار کشید. و سپس متوجه گروهی شد که با دوی نظامی در پی او چرخیدند و به پیش آمدند. دلاور هراسان و هیجان زده به سرعت خود را به پشت درختی رساند و به تماشا ایستاد. چشمانش از دیدن چونان موجوداتی به حیرت گشاده شده بود.
    موجود فراری، سنجابی با جثه ای انسانی، دیوانه وار و سراسیمه بر دو پای خود از مقابل مخفیگاه او گذشت و به قصد دروازه با قدم هایی بلندتر بر سرعت خود افزود. در پی او گروه نگهبانان سگ هیئت می دویدند. دروازه صدای خشنی داد و برای سنجاب باز شد و پیش از آنکه نگهبان ها به او برسند، با اعتراضی بسته. یکی از آنها خشمگینانه فریاد زد: فرار کرد! حالا جواب اعلی حضرت رو چی بدیم!! و سپس خشک شد. چند باری هوا را بو کشید.
    -: چیزی شده گروهبان؟
    -: یه بویی (بو کشید) حسش نمی کنین؟
    -: خیر قربان. بهتر نیست برگردیم؟
    -: هیسس..
    چرخی زد و رو به سوی مخفیگاه او سر خم کرد. گونه هایش از دو طرف لبانش آویزان شده بود: یه بوی ناشناسه..
    -: قربان بهتره برگردیم.
    در سیاهی دقیق شد: گفتم ساکت.
    دلاور نفس حبس کرد و در جای خود خشکید.
    گروهبان با چکمه های سنگینش به سوی او قدم برداشت. دلاور با چشمانی وحشت زده به مقابل خود خیره مانده بود و او قدم به قدم نزدیکتر می شد. به آرامی برگشت و تکیه به درخت، چشمانش را بست. صدای قدم های او در هر لحظه بلندتر می شد اما این صدای قلبش بود که میان هر قدم گوشش را به سرعت پر می کرد. دیگر تحملش را نداشت. سینه اش سنگین شده بود و ضربان تند قلبش داشت منفجرش می کرد. نفسش را رها کرد. بلند و پر سر و صدا نفس می کشید. آنچنان که دیگر صدای چکمه ها را نمی شنید. چرا معطل می کرد؟ باید تا آن لحظه او را می گرفت! نفسی عمیق کشید. باید می چرخید. باید با او روبرو می شد. حجم فوق العاده ای از اکسیژن را درون ریه هایش کشید و چرخید.
    با حیرت به آنچه می دید خیره ماند. و سپس پلکی زد. از مخفیگاهش بیرون آمد. با چند قدم بلند خود را به مسیر رساند و به دو سویش نگاه کرد. و به اطرافش. و میان درخت ها.
    سکوت و سکون بر باغ حکمفرما شده بود.

    ادامه دارد..

  2. 6 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    21st November 2014
    نوشته ها
    320
    تشکر
    1,186
    تشکر شده : 1,264 بار در 344 پست
    سلام
    خب خیلی خوشحالم که بالاخره کنکورت رو دادی و وقت داری داستان بنویسی:دی
    خب متن رو خوندم و به نظرم احتمالا تو نوشتن تازه وارد هستی. بیشتر بخون و بیشتر بنویس و مهم تر از همه این که متنت رو بعد از نوشتن ویرایش کن و چند بار بخون از روش. یه سری ایرادات نگارشی و ویراستاری داشت که به نظرم با چند بار دیگه خوندن حل می شه. شماره بندی اپیزودهات مشکل داره و از نقطه تو جاهای خوبی استفاده نمیکنی و حذف به قرینه رو هم درست استفاده نمیکنی. اینا رو با جزئیات بیشتر تو کامنتم میگم. در کل به نظرم ایده ی وجود دروازه پشت پیچک ها خوب بود و از این که از طریقش وارد دنیای فانتزی می شیم خوشم اومد. اما باید خیلی بیشتر رو شخصیت پردازی و نگارشت کار کنی. توصیفاتت زیادی کمند و به نظرم جمله های بیشتری صرف توصیف فضا و شخصیت ها کن. حالا می ریم سراغ جزئیات متن:


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    و او پس از آن خوب اندیشیده بود. بی آنکه جوابی داده باشد. و بالاخره پس از اصرار های معلم سعی کرده بود پاسخی معمولی بدهد:
    یک فیلسوف!
    خب من به نظرم این جواب معمولی نیست:دی یعنی وقتی به معلم جواب معمولی بدی می شه این که بگی میخوای مهندس یا دکتر بشی. فیلسوف، نویسنده، هنرمند، آهنگساز اینا جزو جوابای «معمولی» نیستند معمولا:دی
    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    در آن لحظه دلاور، قهرمان داستان ما، تصمیم گرفت مثل باقی آدم ها نداند پشت دروازه چه هست.
    این جا به نظرم روایتت خیلی متناقض عمل میکنه. خیلی برخورد دلاور عجیب بود به نظرم. یعنی فیلسوفا معمولا کنجکاون و طرف هم که جواب قطعی داده که میخواد فیلسوف بشه ولی رفتارش کاملا برعکس فیلسوف هاست. به نظرم باید یه دلیلی اضافه میکردی. مثلا من اگه میخواستم این متن رو دوباره بنویسم میگفتم که میخواسته فیلسوف بشه ولی دیده که ادمای «معمولی» راحت تر زندگی میکنن و به معلمه هم یه جواب در حد دکتر و مهندس می ده، که درنهایت وقتی انتخاب میکنه که دروازه رو فراموش کنه انتخابش منطقی به نظر بیاد.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    این علامت سوال و تمام علامت های سوال کوچک و بزرگ پیش از آن، از سوالی بسیار معمول نشئت گرفته بود:
    وقتی بزرگ شدی، می خواهی چه کاره شوی؟؟
    و او پس از آن خوب اندیشیده بود. بی آنکه جوابی داده باشد. و بالاخره پس از اصرار های معلم سعی کرده بود پاسخی معمولی بدهد:
    خب متن یه خرده گنگه به نظرم یعنی پرش متن از پرچین به یه سوال عهد بوقی زمان دبستان زیاد به نظرم نرم نمیاد. و خب لازمه یه جوری این انتقال رو نرمش کنی. یعنی من الان که داشتم متن رو میخوندم هیچ ارتباطی بین این سوال که «آیا زندگی همانی ست که میبینیم» و «میخواهی چه کاره شوی» پیدا نکردم. ارتباطشون رو قوی تر کن.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    با چهره ای درهم به کبودی انگشت کوچکش نگاه کرد
    هیچ جای دیگه ای نگفتی که دستش کبود شده و خب به نظرم باید یه خرده بیشتر توضیح میدادی که این کبودی چه طور ایجاد شده و چه اتفاقی افتاده الان.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    در آن لحظه دلاور، قهرمان داستان ما،
    «دلاور، قهرمان داستان ما» نظرم عبارت کلیشه ای و خامیه.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    ک تصمیم، یک تصمیم است و هر تصمیمی عواقبی دارد.
    این تصمیمی است که من می گیرم و عواقبش هرچه باشد، من تصمیمم را گرفته ام. من انتخاب می کنم و می گذارم چیزها همانطور که پیش می روند، بروند. بسیار مسیر هست -برای زیستن- که در هر یک از آنها چیزهایی انتظار ما را می کشند. و هر مسیری رسالتی دارد که ما از آن بی خبریم.
    دیگه زیادی تو فکرهای طرف داریم سیر میکنیم و خب این سه خط خسته کننده و تکراری بود.

    خب ببین این شماره هایی که تو کتابا می بینی می ذارن که اپیزودها رو از هم جدا کنن بر اساس یه قانونی اون جا هستند. من به نظرم متنت استفاده ی اشتباهی از شماره گذاری اپیزودها داشت و خوندن رو سخت می کرد. اشکالات ویرایشی هم مانع خوندن روون متن می شدند، مثلا این که بعد از هر دیالوگ باید بری پاراگراف بعدی و اینتر بزنی رو رعایت نمی کردی و متن قیافه ش شلخته ست.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    شاید سال های سال جسدم را پیدا نکنند! عالیست! دیگر لازم نیست نگران زندگی ام باشم!
    آیا طرف سلامت روانی داره؟:دی یه خرده به نظرم فکراش خلاف انتظاره. مثل کاراکتر دانشمند دیوانه می مونه.
    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    آشفتگی روح عظیمش در ظاهر چندان نمودار نبود اما صدایش فرای صوت، فرای آنچه هر موجودی توان شنیدن و تحمل داشته باشد، فریاد می زد.
    منظورت از اشفتگی روح عظیمش، روح عظیم قصر بود؟ من زیاد متوجه نشدم که چطور داشت فریاد می زد.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    دلاور به ناگاه خشکش زد. بسیار آنسوتر پیکری در تاریکی از مسیری فرعی چرخید و مقابل او قرار گرفت. به او دقیق شد که با حرکت دستانش اشاره می کرد از راهش کنار برود. همچنان که به هیئت عجیب او می نگریست، با قدم هایی به پشت، به یک سوی مسیر کنار کشید.
    ببین وقتی فاعل جمله عوض می شه باید اسم طرف رو اشاره کنی که اشتباه برداشت نشه. الان اون پیکری که مقابل دلاور قرار میگیره دستاشو حرکت می ده. بعد دلاور درحالی که داره به پیکر نگاه میکنه می ره تو یه مسیر فرعی، ولی چون اسم دلاور رو نیاوردی یه جوری خونده می شه انگار منظورت اینه که اون پیکره رفته تو مسیر فرعی.
    و خب توصیفات بیشتری از اون پیکر لازم بود، آیا تهدید آمیزه؟ بزرگه؟ شبیه پیکر یه انسانه؟ دلاور میتونه جزئیات صورت اون پیکر رو ببینه یا نه؟ اگه نمیتونه چرا؟ و دلاور چه حسی داره وقتی که از جلوی پیکر کنار می کشه؟ به نظرم لازم بود این سوالات رو جواب بدی.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    چشمانش از دیدن چونان موجوداتی به حیرت گشاده شده بود.
    چیزی که یه خرده اذیت می کرد تو متن این بود که بعضی جاها (مثل این جا)، میای اول واکنش شخصیت رو میگی و بعد پدیده ای که موجب اون واکنش شده. یعنی اول میای حیرت طرف رو میگی و بعد دلیل حیرتش رو. به نظرم این نوع ترتیب نوشتاری فقط مواقع خاصی جواب میده. وگرنه اکثر مواقع اول پدیده رو باید بگی و بعد واکنش رو. مثلا من این جا جمله رو که داشت میخوندم تعجب کردم که منظورش از چونان موجودات چیه؟ چون قبلش هیچ حرفی درمورد این که این ها موجودات غیرانسانی ای هستند نزده بودی.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    چرا معطل می کرد؟ باید تا آن لحظه او را می گرفت! نفسی عمیق کشید. باید می چرخید. باید با او روبرو می شد.
    فاعل جملات رو نگفتی و این باعث شده متن گنگ بشه. فاعل «معطل می کرد» احتمالا منظورت اون موجود عجیبه هست، و فاعل «باید روبرو می شد»، خود دلاوره. به نظرم خوبه که یه دور از روی متنت بخونی و ببینی کجاها ممکنه که کژتابی رخ بده و خواننده برداشت اشتباهی از متن بکنه و اون جاها رو شفاف تر کنی.


    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    دروازه صدای خشنی داد و برای سنجاب باز شد و پیش از آنکه نگهبان ها به او برسند، با اعتراضی بسته.
    خب این جا حذف به قرینه کردی، یعنی این که چون جمله ی قبلی «باز شد» داشت برای جمله ی بعدش «شد» رو حذف کردی و به جای «بسته شد» نوشتی «بسته». به نظرم اصلا نیازی نبود که حذف کنی و حذف کردن «شد» باعث شده خیلی جمله سخت خونده و فهمیده بشه. به نظرم سعی کن حذف به قرینه رو وقتایی که دو تا فعل به هم چسبیده هستند استفاده کنی و جاهایی که میبینی گنگ می شه ازش استفاده نکن.



    نقل قول نوشته اصلی توسط HRaven نمایش پست ها
    با حیرت به آنچه می دید خیره ماند. و سپس پلکی زد. از مخفیگاهش بیرون آمد. با چند قدم بلند خود را به مسیر رساند و به دو سویش نگاه کرد. و به اطرافش. و میان درخت ها.
    سیستم جمله بندی و نقطه گذاری متنت خوب نیست. مثلا این جمله ی بالا رو می شد این طور نوشت:
    «با حیرت به آن چه میدید خیره ماند. سپس پلکی زد و از مخفیگاهش بیرون آمد. با چند قدم بلند خود را به مسیر رساند و به دو سویش نگاه کرد و به اطرافش و به میان درخت ها.»
    یعنی به نظرم نیازی نبود که هر عبارت رو با نقطه از اون یکی جدا کنی.

    نظر کلی:
    خب درمورد پلات و شخصیت پردازی، حقیقتش من زیاد با شخصیت دلاور همراه نشدم و خب دلیلش این بود که روایت بیش از حد روی فکرهاش مانور می داد و به جای این که اکشن رو توصیف کنه همه ش سوالات فلسفی ای که ربطی به همدیگه یا به داستان نداشتند مطرح میکرد. به نظرم تا حد ممکن از درون نگری تو اوایل کار داستان نویسی ت فاصله بگیر و اول روی درآوردن اکشن و توالی اتفاقات توی داستان نوشتن کار کن؛ دلیلش هم این نیست که درون نگری چیز بدیه ها، ولی به نظرم درون نگری خیلی باید دقیق و سنجیده استفاده بشه و زیاد برای خواننده جذاب نیست که نویسنده به زور بخواد به خواننده فکرهای یه شخصیتی رو بخورونه. و خب به نظرم اوایل کار داستان نویسی ت هستش و اگه بتونی اکشن متن رو خوب دربیاری کم کم میتونی روی درون نگری هم کار کنی.
    و خب به نظرم ویراستاری داستان فقط برای خوشگلی ظاهری متن نیست و برای راحت تر کردن خونده شدنش هم هست. وقتی متنت از نظر ویرایشی شلخته ست خوندنش خیلی برای خواننده سخت می شه و نمیتونه ازش لذت ببره. رو اشکالات ویرایشی حتما کار کن. تو اینترنت یه عالمه متن خوب درمورد روش صحیح گذاشتن علائم نگارشی هست.
    و خب در آخر، بیشتر بنویس، بیشتر بخون و هر متنی که می نویسی رو چند بار بخون، چون به این که لم روایت دستت بیاد خیلی کمک میکنه. ببخشید دیگه یه خرده طولانی شد:دی میخواستم یه نظر پرجزئیات بنویسم.:دی
    ویرایش توسط walker : 9th December 2017 در ساعت 11:21 AM

    .No man can surpass his own time, for the spirit of his time is also his own spirit
    Hegel
    تو وبلاگم مشتاقانه منتظر نظراتون هستم:
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

  4. 5 کاربر از پست walker تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط walker نمایش پست ها
    سلام
    خب خیلی خوشحالم که بالاخره کنکورت رو دادی و وقت داری داستان بنویسی:دی
    خب متن رو خوندم و به نظرم احتمالا تو نوشتن تازه وارد هستی. بیشتر بخون و بیشتر بنویس و مهم تر از همه این که متنت رو بعد از نوشتن ویرایش کن و چند بار بخون از روش. یه سری ایرادات نگارشی و ویراستاری داشت که به نظرم با چند بار دیگه خوندن حل می شه. شماره بندی اپیزودهات مشکل داره و از نقطه تو جاهای خوبی استفاده نمیکنی و حذف به قرینه رو هم درست استفاده نمیکنی. اینا رو با جزئیات بیشتر تو کامنتم میگم. در کل به نظرم ایده ی وجود دروازه پشت پیچک ها خوب بود و از این که از طریقش وارد دنیای فانتزی می شیم خوشم اومد. اما باید خیلی بیشتر رو شخصیت پردازی و نگارشت کار کنی. توصیفاتت زیادی کمند و به نظرم جمله های بیشتری صرف توصیف فضا و شخصیت ها کن. حالا می ریم سراغ جزئیات متن:



    خب من به نظرم این جواب معمولی نیست:دی یعنی وقتی به معلم جواب معمولی بدی می شه این که بگی میخوای مهندس یا دکتر بشی. فیلسوف، نویسنده، هنرمند، آهنگساز اینا جزو جوابای «معمولی» نیستند معمولا:دی

    این جا به نظرم روایتت خیلی متناقض عمل میکنه. خیلی برخورد دلاور عجیب بود به نظرم. یعنی فیلسوفا معمولا کنجکاون و طرف هم که جواب قطعی داده که میخواد فیلسوف بشه ولی رفتارش کاملا برعکس فیلسوف هاست. به نظرم باید یه دلیلی اضافه میکردی. مثلا من اگه میخواستم این متن رو دوباره بنویسم میگفتم که میخواسته فیلسوف بشه ولی دیده که ادمای «معمولی» راحت تر زندگی میکنن و به معلمه هم یه جواب در حد دکتر و مهندس می ده، که درنهایت وقتی انتخاب میکنه که دروازه رو فراموش کنه انتخابش منطقی به نظر بیاد.



    خب متن یه خرده گنگه به نظرم یعنی پرش متن از پرچین به یه سوال عهد بوقی زمان دبستان زیاد به نظرم نرم نمیاد. و خب لازمه یه جوری این انتقال رو نرمش کنی. یعنی من الان که داشتم متن رو میخوندم هیچ ارتباطی بین این سوال که «آیا زندگی همانی ست که میبینیم» و «میخواهی چه کاره شوی» پیدا نکردم. ارتباطشون رو قوی تر کن.



    هیچ جای دیگه ای نگفتی که دستش کبود شده و خب به نظرم باید یه خرده بیشتر توضیح میدادی که این کبودی چه طور ایجاد شده و چه اتفاقی افتاده الان.



    «دلاور، قهرمان داستان ما» نظرم عبارت کلیشه ای و خامیه.



    دیگه زیادی تو فکرهای طرف داریم سیر میکنیم و خب این سه خط خسته کننده و تکراری بود.

    خب ببین این شماره هایی که تو کتابا می بینی می ذارن که اپیزودها رو از هم جدا کنن بر اساس یه قانونی اون جا هستند. من به نظرم متنت استفاده ی اشتباهی از شماره گذاری اپیزودها داشت و خوندن رو سخت می کرد. اشکالات ویرایشی هم مانع خوندن روون متن می شدند، مثلا این که بعد از هر دیالوگ باید بری پاراگراف بعدی و اینتر بزنی رو رعایت نمی کردی و متن قیافه ش شلخته ست.



    آیا طرف سلامت روانی داره؟:دی یه خرده به نظرم فکراش خلاف انتظاره. مثل کاراکتر دانشمند دیوانه می مونه.

    منظورت از اشفتگی روح عظیمش، روح عظیم قصر بود؟ من زیاد متوجه نشدم که چطور داشت فریاد می زد.



    ببین وقتی فاعل جمله عوض می شه باید اسم طرف رو اشاره کنی که اشتباه برداشت نشه. الان اون پیکری که مقابل دلاور قرار میگیره دستاشو حرکت می ده. بعد دلاور درحالی که داره به پیکر نگاه میکنه می ره تو یه مسیر فرعی، ولی چون اسم دلاور رو نیاوردی یه جوری خونده می شه انگار منظورت اینه که اون پیکره رفته تو مسیر فرعی.
    و خب توصیفات بیشتری از اون پیکر لازم بود، آیا تهدید آمیزه؟ بزرگه؟ شبیه پیکر یه انسانه؟ دلاور میتونه جزئیات صورت اون پیکر رو ببینه یا نه؟ اگه نمیتونه چرا؟ و دلاور چه حسی داره وقتی که از جلوی پیکر کنار می کشه؟ به نظرم لازم بود این سوالات رو جواب بدی.



    چیزی که یه خرده اذیت می کرد تو متن این بود که بعضی جاها (مثل این جا)، میای اول واکنش شخصیت رو میگی و بعد پدیده ای که موجب اون واکنش شده. یعنی اول میای حیرت طرف رو میگی و بعد دلیل حیرتش رو. به نظرم این نوع ترتیب نوشتاری فقط مواقع خاصی جواب میده. وگرنه اکثر مواقع اول پدیده رو باید بگی و بعد واکنش رو. مثلا من این جا جمله رو که داشت میخوندم تعجب کردم که منظورش از چونان موجودات چیه؟ چون قبلش هیچ حرفی درمورد این که این ها موجودات غیرانسانی ای هستند نزده بودی.



    فاعل جملات رو نگفتی و این باعث شده متن گنگ بشه. فاعل «معطل می کرد» احتمالا منظورت اون موجود عجیبه هست، و فاعل «باید روبرو می شد»، خود دلاوره. به نظرم خوبه که یه دور از روی متنت بخونی و ببینی کجاها ممکنه که کژتابی رخ بده و خواننده برداشت اشتباهی از متن بکنه و اون جاها رو شفاف تر کنی.



    خب این جا حذف به قرینه کردی، یعنی این که چون جمله ی قبلی «باز شد» داشت برای جمله ی بعدش «شد» رو حذف کردی و به جای «بسته شد» نوشتی «بسته». به نظرم اصلا نیازی نبود که حذف کنی و حذف کردن «شد» باعث شده خیلی جمله سخت خونده و فهمیده بشه. به نظرم سعی کن حذف به قرینه رو وقتایی که دو تا فعل به هم چسبیده هستند استفاده کنی و جاهایی که میبینی گنگ می شه ازش استفاده نکن.




    سیستم جمله بندی و نقطه گذاری متنت خوب نیست. مثلا این جمله ی بالا رو می شد این طور نوشت:
    «با حیرت به آن چه میدید خیره ماند. سپس پلکی زد و از مخفیگاهش بیرون آمد. با چند قدم بلند خود را به مسیر رساند و به دو سویش نگاه کرد و به اطرافش و به میان درخت ها.»
    یعنی به نظرم نیازی نبود که هر عبارت رو با نقطه از اون یکی جدا کنی.

    نظر کلی:
    خب درمورد پلات و شخصیت پردازی، حقیقتش من زیاد با شخصیت دلاور همراه نشدم و خب دلیلش این بود که روایت بیش از حد روی فکرهاش مانور می داد و به جای این که اکشن رو توصیف کنه همه ش سوالات فلسفی ای که ربطی به همدیگه یا به داستان نداشتند مطرح میکرد. به نظرم تا حد ممکن از درون نگری تو اوایل کار داستان نویسی ت فاصله بگیر و اول روی درآوردن اکشن و توالی اتفاقات توی داستان نوشتن کار کن؛ دلیلش هم این نیست که درون نگری چیز بدیه ها، ولی به نظرم درون نگری خیلی باید دقیق و سنجیده استفاده بشه و زیاد برای خواننده جذاب نیست که نویسنده به زور بخواد به خواننده فکرهای یه شخصیتی رو بخورونه. و خب به نظرم اوایل کار داستان نویسی ت هستش و اگه بتونی اکشن متن رو خوب دربیاری کم کم میتونی روی درون نگری هم کار کنی.
    و خب به نظرم ویراستاری داستان فقط برای خوشگلی ظاهری متن نیست و برای راحت تر کردن خونده شدنش هم هست. وقتی متنت از نظر ویرایشی شلخته ست خوندنش خیلی برای خواننده سخت می شه و نمیتونه ازش لذت ببره. رو اشکالات ویرایشی حتما کار کن. تو اینترنت یه عالمه متن خوب درمورد روش صحیح گذاشتن علائم نگارشی هست.
    و خب در آخر، بیشتر بنویس، بیشتر بخون و هر متنی که می نویسی رو چند بار بخون، چون به این که لم روایت دستت بیاد خیلی کمک میکنه. ببخشید دیگه یه خرده طولانی شد:دی میخواستم یه نظر پرجزئیات بنویسم.:دی

    کنکور که دادم، مهندسی نرم افزار هم رفتم اما اوضاع از اونی که فکرشو میکردم خراب تره. دیگه همون یه ذره ای هم که می نوشتم نمیرسم بنویسم. اصلا یکی از دلایلی که الان این اشکالات توی نوشتنم به وجود اومده واسه اینه که اصلا تمرینی ندارم. این داستان رو تابستون نوشتم. البته یه مقدارکی شکل و قیافه ی نوشتارم اینجا عوض شده و معمولا اینطوری نمی نویسم یا لااقل نمی نوشتم. یه خرده احساس می کنم زیاد داستان ننوشته ام و سعی داشته ام مفهوم برسونم فقط. می خواستم بدونم واقعا اینجوره یا نه
    درمورد عددگذاری ها، سعی کردم هرجایی که یه کم اوج داشت یا یه کم فرود، قطعش کنم. ولی اگر قواعدی واسش هست، حتما سعی می کنم بخونمشون.
    این گنگ نوشتن رو واقعا توش مشکل دارم. به چند نفر دادم داستان رو بخونن، میپپرسم گنگ نیست؟ میگن نه :| ولی من همش فکر میکنم گنگ میشه. ممنونم که به این هم اشاره کردین.
    جواب معمولی هم دقیقا همینطوره که گفتید. چون معمولی نبود، خواستم گوشه کنایه ای زده باشم. ولی اگر درست از آب درنیومده، سعی ام رو می کنم که از این به بعد حواسم باشه.
    خیلی چیزها رو در داستان نگفته ام و به تفکر خواننده واگذار کرده ام. که به نظر می رسه کار اشتباهی بوده. هرچند شما دقیقا همون فکرهایی رو کردید که انتظار داشتم خواننده داشته باشه.
    ارتباط بین آیا زندگی همینیست که میبینم و... حتما سعی می کنم در نوشته هام به این مسئله هم توجه داشته باشم. ممنون.
    قهرمان داستان ما رو از قصد به کار بردم.
    در تمام داستان، سعی کردم دقیقا همینطور باشه که اولش بگم حیرت زده شد و بعد بگم چرا. شاید هم نادرست بوده باشه ولی قالبیه که واسه این داستان انتخاب کردم و فکر کردم جذابش کنه. اینکه آدم کنجکاو بشه چی هست.
    در مورد کبودی انگشت، احتمالا باید کل داستان رو یه جا میذاشتم.. و می دونم، احتمالا بگید که باید واضح می بود. حق با شماست.
    داستان رو خودم خونده ام چند بار، ولی ویرایش هاش رو مطابق با اونچه که خودم می خواسته ام انجام دادم و کاملا مطابق اون چیزیه که می خواستم و دقیقا همون نتیجه ای رو روی خواننده هاش داشت که انتظارشو داشتم اما معمولا اون چیزی که یه شخص می خواد، چیزی نیست که بقیه هم بخوان و حالا می خواستم که نظر چند نفر متخصص رو بدونم.
    باقی مطالب هم حق با شماست. و همونطور که گفتم، سعی ام رو می کنم که در داستان هام رعایت کنم.
    سپاسگذارم از شما

  6. 4 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    5
    باد خنکای عجیبی به همراه داشت و با وزش بر پیراهنش، تن او را نوازش می داد. کوله اش را از شاخه ی پناه دهنده ی خود آویزان کرد. به دروازه نگاه کرد و سپس نفس عمیقی کشید و به سوی قصر حرکت کرد.
    همچنان که قدم بر میداشت اطرافش را می کاوید. از لابلای درختان پیش می رفت و سعی می کرد در تاریکی حرکت کند. تنها صدای خش خش زیر پاهایش را می شنید. گاه قدم هایش به گونه ای بی صدا می شد که حتا خود تعجب می کرد. نفس هایش آرام شده بود. هیجان چشمانش را در آن تاریکی گشاد و تمام حواسش را جمع کرده بود. جسمش آماده ی هر حرکت ناگهانی در هر لحظه ی غیرمنتظره بود و روحش حس می کرد با تنش یکی شده. او از خودش جدا نبود.

    هوای باغ با هوای شهر متفاوت می نمود و به نظرش نمی رسید که دلیلش تنها وجود درختان باشد. فکر کرد دقایقی و قدم هایی بیشتر با راه همیشگی اش فاصله ندارد. اما چطور آنجا شب بود؟؟ شاید دروازه مسیری جادویی به دنیایی دیگر با موجوداتی عجیب بود. یعنی آن سنجاب بزرگ جثه با گذر از دروازه وارد دنیای او شده بود؟ به یاد خانه افتاد. تکالیف بسیاری در کوله انتظارش را می کشید. و جهانی خسته کننده، بی هیجان و معمولی. هیچ وقت شیطنتی نکرده بود. سرش را پایین انداخته و راه خودش را رفته بود. برای نشان دادن هوش سرشارش با همه ی آن درس های ساده کنار آمده بود. مطابق میلش نبود. هیچ وقت مطابق میل خودش نبود. حتا زمانی که خودش را ساعت ها در اتاق کوچکش حبس می کرد و در جهنم خود می سوخت، مطابق میل خود رفتار نمی کرد. بی هیچ هم صحبتی. کتاب می خواند و از دنیاهایی لذت می برد که حقیقت نداشت. زندگی واقعی، دوستان واقعی، انسان های واقعی و دنیای واقعی آن بیرون پشت پنجره بود و از آنجا که می دانست هیچ چیز کامل نیست، از آنجا که می دانست هیچ چیز عالی نیست، و از آنجا که همیشه بیشتر فهمیده بود، به افکار و اندیشه های مهمش می پرداخت. کتابی درمورد دایناسور ها می خواند و از خود می پرسید: دلیل انقراض ما چه خواهد بود؟؟ این صدا.. صدای.. این صدایی که همراه باد بر او می وزید..
    فریادی از قصر، باد و صدایش را شکافت. ایستاد. شروع به دویدن کرد.
    6
    فریاد ها از حنجره ای زنانه برمی خاست ولی آنچه شنیده می شد قابل فهم نبود. دلاور تنها حدس زد نخستین کلمه ای که زن فریاد زده، نگهبان ها باشد. کلمه ای در فریاد های گنگ زن، مدام تکرار می شد. هر جیغ و داد او لرزه بر تن قصر می انداخت و قلب دلاور را جابجا می کرد. دردناک بود! به طرز وحشتناکی دردناک بود!
    -: هی! ایست!
    از بالای شانه به نگهبانی که به سمتش می دوید نگاه کرد. حماقت کرده بود. بر سرعتش افزود و راهش را به میان درختان بیشتر کج کرد.
    صدای سوت زدن نگهبان از پشت سرش بلند شد.
    صدای دیگری از سوی دیگر: وایسا! صبر کن!
    برای لحظه ای چشمانش سیاهی رفت و خود را درحال افتادن یافت. ماهیچه هایش را منقبض کرد و دندان هایش را بر هم فشرد. صدای گنگی شنید: بیا بالا.. اینجا پیدامون نمی کنن. سر بلند کرد اما کسی را نیافت. مسیرش را کج کرد. آن صدای پس زمینه هر لحظه بلندتر می شد. در سمت چپش می توانست چراغ های روشن قصر را ببیند. سینه اش می سوخت و شکمش درد می کرد. حس می کرد بادکنکی در آستانه ی انفجار است. برای لحظه ای با خود اندیشید: من چرا دارم این طرفی میرم؟؟ ولی کنترلی بر خودش نداشت. تنها می فهمید که باید بدود. تعداد درخت ها لحظه به لحظه کمتر می شد. در ذهن خود فریاد زد: نه..نه..نه! و به ناگاه ایستاد. به انتهای درخت ها رسیده بود و در مقابلش زمینی پست قرار داشت که در جایی کمی دورتر به انتها می رسید. اقیانوس بلندتر از پیش آواز می خواند.
    درنایی در لباس خواب بلند و سفید بر کناره ی پرتگاه ایستاده بود. دستانش را از هم باز کرده و می لرزید.
    جمعی از آن موجودات عجیب از قصر خارج شده و به سمتش می دویدند. غازی پیش تر از بقیه، فریاد میزد: والری!
    صدای دویدن از پشت سرش شنیده شد. سر برگرداند و به سایه ای که به سمتش می آمد نگاه کرد. سپس به درنا نگریست. شروع به دویدن کرد.
    7
    باد به تندی به صورتش می کوبید و گوش هایش را پر می کرد. فریاد های نگهبانان به شکل گنگی در می آمد و در باد گم می شد.
    ایستاد. برای لحظه ای محو درخشش بال هایش شد. هیچ ماهی در آسمان نبود. داد زد: ببخشید..
    درنا حرکتی نکرد.
    بلند تر فریاد زد: سلام!
    و درنا سر بلند کرد. دستانش را پایین انداخت و با تردید چرخید. چشمان بی حالتش به یکباره درخشید.
    دلاور برای لحظه ای مات ماند. با خود اندیشید نکند خواب باشد؟ بر لبه ی پرتگاهی کنار اقیانوس و درمقابل درنایی انسان هیبت ایستاده بود و با او حرف می زد. چشمان درنا بی دریغ می درخشید. به خود آمد و گفت: شما می تونید پرواز کنید؟
    درنا با لبان نوک تیز باز، به او خیره مانده بود.
    -: پرسیدم می تونید پرواز کنید؟
    لبانش با ظرافت شگفت آوری تکان خورد: این امکان نداره.. تو چطور..
    -: ببخشید.. میشه خواهش کنم پرواز کنید؟
    -: پرواز؟
    -: آره.. شما یه درنایید.. دو تا بال دارید.. خواهش میکنم.
    -: اما تا حالا ازشون استفاده نکردم.
    -: احتمالا تا حالا دلیلی نداشتید.. اما حالا.. خواهش میکنم..
    درنا برای لحظه ای اندیشید، سپس اشاره کرد که جلوتر بیاید.
    جلوتر رفت. درنا پشت سرش ایستاد و دستان ظریف و سفید و بلندش را به دورش حلقه کرد. پوستش از پر نبود. بلکه بسیار شبیه چرم می نمود؛ حال آنکه خطوط روی آن بی شباهت به چوب نبود. دلاور با تردید دستانش را گرفت.
    درنا به زیر لب گفت: اما تو چطور ممکنی..؟ و پرید.
    باد به شدت به بالا می وزید یا که او به شدت در حال سقوط بود. در هر صورت، چشمانش را برای لحظه ای بست.
    8
    و وقتی باز کرد، سنجاب مقابلش نشسته بود.

    9

    با فریاد کوتاهی خودش را عقب کشید.
    سنجاب که ترسیده بود تعادل خود را از دست داد و از روی شاخه سر خورد. و تنها جای خالی او میان شاخ و برگ ها باقی ماند. صدای آخ گفتنش از پای درخت بلند شد.
    دلاور از شاخه چسبید و خم شد. فاصله ی چندانی تا زمین نبود. با خود فکر کرد این سنجاب نباید حرفه ای باشد. پرسید: خوبی؟
    سنجاب به بالا و به او نگاه کرد.
    -: هیسس.. آروم تر.
    صدای مرد جوانی را می داد.
    بلند شد، از شاخه ی پایینی گرفت و بالا آمد.
    دوباره مقابلش نشست: چت شد یهو؟
    -: منظورت چیه؟
    -: تا چند دقیقه پیش حالت خوب بود.
    -: چی؟ من داشتم سقوط می کردم.
    -: آهاه داشتی میفتادی..
    -: نه.. من داشتم سقوط می کردم. از پرتگاه..
    سنجاب سر کج کرد و با تردید به چهره اش خیره ماند: مطمئنی کله ت تکون نخورده؟
    دلاور تمام آنچه را که برایش اتفاق افتاده بود در ذهن مرور کرد: نه، من داشتم..
    و سپس.. به یاد آورد: « بیا بالا.. اینجا پیدامون نمی کنن. » دستش را گرفته و از درخت بالا رفته بود. تمام مدت سکوت کرده بودند تا صدای نگهبان ها بخوابد. درنا، پرتگاه و سقوط.. تمامیشان به شکل عجیبی رویا بنظر می رسید.
    -: خب؟
    -: من دو تا چیز یادم میاد اما به نظر می رسه یکیش یه جور خواب بوده باشه..
    -: هممم.. عجیبه..
    به دقت به سنجاب نگاه کرد. گفت: من خوابم؟
    -: نه. تو فقط وارد یه دنیای دیگه شدی.
    -: یه دنیای دیگه؟
    -: خب.. نه دقیقا.. اینجا یه سرزمین طلسم شده ست. ما روی زمینیم اما توی یه زمان گیر افتادیم.
    و زیر لب گفت: من چطور اینو می دونم؟؟!
    -: پس هیچکدوم از اینا.. و تو.. خواب نیستین؟
    سنجاب صاف و ساده و بی وجود هیچ شک و شبهه ای پاسخ داد: نه. مطمئن باش.
    دلاور خاموش شد و گفتگویشان را در ذهنش تحلیل کرد. سپس به یاد پوست درنا افتاد. به جلو خم شد و در پوست تیره ی سنجاب دقت کرد.
    -: چی شده؟
    -: تو از چیی؟
    -: منظورت چیه؟
    -: جنس پوستت..
    -: نمی فهمم. مثل مال توعه دیگه.
    -: نه فرق میکنه.
    -: واقعا؟
    -: یعنی پوست دستتو ندیدی؟ اصلا، تو جدیدا خودتو توی آینه دیدی؟
    -: نه.. چطور مگه؟
    دلاور لبخند غمناکی زد: ببخشید که باید اینو بهت بگم اما تو یه سنجابی.
    سنجاب تقریبا داد زد: چی؟؟!!!
    این بار او گوشزد کرد: هیسسس.. آروم تر..
    سنجاب با چشمانی گرد و وحشت زده به او خیره مانده بود.
    -: تو یه سنجابی.. پوستت انگار یه چیزی بین چوب و چرمه.. دست و پا و بدنت مثل انسانه.. سرت مثل یه سنجابه و یه دم بلند تپل داری.
    سنجاب روی شاخه جابجا شد و به پشت نشست: کو؟ کجاس؟
    آهی کشید: دمت به پشتت وصله..
    دوباره جابجا شد و چرخید: پس چرا نمی بینمش؟
    -: ثابت بشین و سرتو بچرخون. اونوقت می بینیش.
    -: خیله خب.. ثابت.. و..
    سر چرخاند و سپس.. خشک شد و از شاخه سر خورد.


    10

    از درخت پایین پرید. از بازوی سنجاب گرفت و تکانش داد: سنجاب؟؟!.. سنجاب؟؟!
    سنجاب چشمان خیس اشکش را باز کرد و با ناله گفت: تو رو خدا نگو سنجاب..
    و هق هق بچگانه ای سر داد.
    دلاور با نگاه سرزنش آمیزی به او خیره ماند.
    سنجاب به هق هق اش پایان داد و از لای چشمانش به چهره ی او نگاه کرد: چیزی شده؟
    دلاور آهی کشید و از جا برخاست: بگو حالا چی کار کنیم؟
    -: بستگی داره ساعت چند باشه.
    -: ساعت؟
    -: آره.
    به ساعتش نگاه کرد: پنج دقیقه مونده به... چی؟؟! پنج! اما این..
    سنجاب از جا پرید: باید بریم.
    -: اما ساعت..
    سنجاب دستش را گرفت و به دنبال خود کشید: بیا!
    شروع به دویدن کردند.
    در میان درختان به سرعت پیش می رفتند و سنجاب هنوز دستش را محکم گرفته بود. پوستش زبر و خشن بود.
    -: چرا ساعت پنجه؟ من وقتی اومدم داخل ساعت یک بود.
    -: چی؟؟
    -: ساعت چرا پنجه؟
    هر دو تقریبا فریاد می زدند.
    -: ساعت پنج نیست.. بین چهار و نیم تا پنجه.
    همچنان که می دوید سعی داشت به دقت به ساعتش نگاه کند.
    صدای فریاد چند نگهبان بلند شد.
    -: اما چطور..
    -: طلسمه.. ما توی نیم ساعت طلسم شدیم... بیا..
    و به سمت مسیر اصلی چرخید: باید به دروازه برسیم.
    -: ساعت..
    صدای فریاد نگهبانی از پشت سر بلند شد: دارن میرن سمت دروازه!
    -: ساعت نزدیک چهار و نیمه.
    سنجاب متوقف شد و چرخید. دلاور با صورت به او برخورد کرد: هی چی کار میکنی..؟
    لبخندی زد: خوب نگاه کن. و به پشت سرش اشاره کرد.
    چرخید.
    نگهبان ها در حال دویدن بودند.
    نگهبان ها غیب شدند.
    پشت سرشان دروازه با صدای گوشخراشی باز شد.


    11

    دلاور با چشمان گشاد شده به مقابل خود خیره مانده بود.
    سنجاب با لذت می خندید: دیدی؟؟ خیلی باحال بود!
    با تردید به او نگاه کرد: دقیقا چی شد؟!
    -: زمان به عقب برگشت.
    -: خب چرا اونا غیب شدن؟
    -: چون زمان به عقب برگشت. بقع هب..
    -: چی؟
    چهره ای جدی به خود گرفت: به عقب.. بیا بریم. و چرخید.
    دلاور با تردید نگاهی به جای خالی نگهبان ها انداخت و سپس در پی سنجاب از دروازه خارج شد.
    به نظرش رسید چیزی از قبل تغییر کرده. اما چه بود؟؟
    و به یاد آورد: نور!
    دروازه پشت سرش بسته شد.
    سنجاب کمی جلوتر ایستاد و برگشت: میریم آلونک من. و با دقت در چهره ی دلاور پرسید: چیزی شده؟؟
    -: ساعت چهار و نیمه.


    12

    -: آره، درسته چهار و نیمه.
    -: نه منظورم اینه که.. و در اندوه ساکت شد.
    سنجاب چشم ریز کرد: چیه؟ بعد به یاد آورد: آهههااااان.. برنگشتی به دنیای خودت، درست فهمیدم؟
    دلاور مات و مبهوت به او در مقابل منظره ای از چراغ های روشن دهکده ای در پای تپه، خیره مانده بود: آره.
    -: به خاطر طلسمه.. وقتی بیای داخل دیگه نمیتونی برگردی.. مگر اینکه طلسم رو بشکنی.. بیا، برات توضیح میدم. و اشاره کرد که به دنبالش راه بیفتد.
    با چند قدم سریع خودش را به او رساند و هر دو دوشادوش هم از تپه سرازیر شدند.

    ویرایش توسط HRaven : 9th December 2017 در ساعت 03:51 PM

  8. 5 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  9. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    Hraven???????????????? R U a dream??? همون خالق mr Crow و آینه ها؟ خودتی؟؟؟
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  10. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  11. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    Hraven???????????????? R U a dream??? همون خالق mr Crow و آینه ها؟ خودتی؟؟؟
    آره خودمم

  12. 3 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  13. #7
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    ببخشید من الان متوجه شدم بخاطر کپی پیست کردن، بعضی از جاها اینتر زدن هام بی فایده مونده. تا جای ممکن تصحیح می کنم و از این به بعد هم دقت بیشتری به خرج میدم.
    ویرایش توسط HRaven : 9th December 2017 در ساعت 03:53 PM

  14. 3 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  15. #8
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    217
    تشکر
    740
    تشکر شده : 725 بار در 245 پست
    آقای/خانم HRaven! :دی
    تصمیم گرفته شده که پنج شنبه شب داستانتون رو توی جلسه بخونیم. اگر مایلید پنج شنبه شب ساعت 10 توی سرور دیسکورد حاضر باشید لطفا.
    آموزش ورود به سرور دیسکورد: [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    اطلاعیه اش رو هم چهارشنبه شب می‌زنم...


  16. 3 کاربر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند .


  17. #9
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    آقای/خانم HRaven! :دی
    تصمیم گرفته شده که پنج شنبه شب داستانتون رو توی جلسه بخونیم. اگر مایلید پنج شنبه شب ساعت 10 توی سرور دیسکورد حاضر باشید لطفا.
    آموزش ورود به سرور دیسکورد: [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]
    اطلاعیه اش رو هم چهارشنبه شب می‌زنم...
    خیلی ممنونم از حسن توجه شما.. اگر ممکنه توی جلسات خونده نشه.. در اون صورت خودم حضور نخواهم داشت.. هر کس اگر میلی به خوندن داشت با خوندن و پاسخ توی همین صفحه، من رو شاد میکنه..ببخشید اگر مدتی نبودم..

  18. 2 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  19. #10
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    زاغک! باز مث فنزین تنبلی نکن بیا ادامه شو بذار
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  20. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •