هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 31

موضوع: تمثیل

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست

    تمثیل

    مدتها نبودم :|
    اما حالا منتظر نقد های کوبنده و سازنده تون هستم :)


    1

    تا حالا به این فکر کرده ای؟ یک چیزهایی هستند که ما هیچوقت متوجه وجودشان نشده ایم. چیزهایی که هر روز از کنارشان گذشته ایم بی آنکه حقیقتا متوجه اشان شده باشیم. هنگامی که دلاور بر میله های پیچک گرفته ی دروازه دست می کشید، دقیقا به همین چیزها فکر می کرد. چطور تمام این سال ها را از کنارش گذشته بود؟؟!
    دلاور خسته و ملول از ملالت های زندگی عادی خودش در پی سوالی که به تازگی در ذهنش پدید آمده بود، پا را کمی از مسیر صاف همیشگی بیرون گذاشت:
    آیا زندگی همینی است که می بینم؟؟!
    و متوجه شد دروازه ای میان پیچک های راه مدرسه پنهان شده است. این علامت سوال و تمام علامت های سوال کوچک و بزرگ پیش از آن، از سوالی بسیار معمول نشئت گرفته بود:
    وقتی بزرگ شدی، می خواهی چه کاره شوی؟؟
    و او پس از آن خوب اندیشیده بود. بی آنکه جوابی داده باشد. و بالاخره پس از اصرار های معلم سعی کرده بود پاسخی معمولی بدهد:
    یک فیلسوف!
    دلاور کمی این سوی و آن سویش را نگاه کرد. پیچک ها جایی برای تماشا نگذاشته بودند. دست به لابلای آنها برد و ردیف میله ها را با نوک انگشتانش دنبال کرد. دو متر بیشتر قدم برنداشته بود که دستش را به سرعت از انبوه پیچک ها بیرون کشید. با چهره ای درهم به کبودی انگشت کوچکش نگاه کرد.
    در آن لحظه دلاور، قهرمان داستان ما، تصمیم گرفت مثل باقی آدم ها نداند پشت دروازه چه هست. برگشت و از دروازه دور شد و راه همیشه را در پیش گرفت.







    2

    ولی درهای پنهان، راه های کوچک مخفی، همیشه راهی برای بازگشت به ما پیدا می کنند. آنها جایی زیر شاخه ها پیچکی که گرفته ایم کمین کرده اند. و گاهی، گاهی که هوا به اندازه ی کافی شبیه اولین دیدارمان باشد، بیرون می آیند؛ روشن و مبرا ما را صدا می زنند. و ما..
    ما بر می گردیم اگر..
    در یک روز آفتابی دل انگیز، وقتی هوا خیلی خوب بود، دلاور فکر کرد نمی تواند اینطور زندگی کند. به آینده اش اندیشید؛ به روزهایی که از هوش سرشارش استفاده ای ناصحیح کرده بود و هر روز مسیری را می رفت که دلیلی برای قدم برداشتن در آن نداشت. به ناگاه همه چیز بی معنی به نظر رسیده بود. و سپس اندیشیده بود که نیاندیشد بگذارد چیزها همانطور که پیش می روند، بروند. اما می دانست؛ چیزی عوض نمی شد. تنها راه برای آنکه چیزی تغییر کند، آن است که حرکتی انجام شود. برای تغییر دلخواهت باید حرکتی کنی.
    برای مقصدی متفاوت باید مسیری متفاوت برمی گزید. اما اگر این مسیر نه، پس کدامین مسیر؟؟!
    در همین افکار غوطه ور بود که به ناگاه متوقف شد. به سمت راست خود و در انبوه پیچک ها خیره ماند. حس کرده بود صدایی فرای صوت او را خوانده است. بر پنجه ی پا چرخی زد و به سوی در رفت. برای دومین بار خود را ایستاده در مقابل آن دروازه می یافت. اندیشید:
    یک تصمیم، یک تصمیم است و هر تصمیمی عواقبی دارد.
    این تصمیمی است که من می گیرم و عواقبش هرچه باشد، من تصمیمم را گرفته ام. من انتخاب می کنم و می گذارم چیزها همانطور که پیش می روند، بروند. بسیار مسیر هست -برای زیستن- که در هر یک از آنها چیزهایی انتظار ما را می کشند. و هر مسیری رسالتی دارد که ما از آن بی خبریم.
    این ها را با خود گفت. دست لای پیچک ها برد و به دنبال دستگیره ای گشت. در به خودی خود باز شد.






    3

    لولا ها پیر و فرتوت، آنچنان که قرن ها آنجا باشند، زجرکشان و ناله کنان تکانی به خود دادند و در به آرامی شروع به باز شدن کرد. پیچک ها از هم دریده شدند و راه بر او آشکار شد. قدمی به جلو برداشت. تاریک بود و نور خورشید تنها می توانست مقابل پایش را روشن کند. گویی که پیچک ها حتا جلوی گذر نور را نیز گرفته باشند. دروازه آنچنان نهان مانده بود که بنظر می رسید خورشید تمام این سالها را کورکورانه بر میله های آن تابیده است؛ بی هیچ آگاهی از رازی که ممکن است درآن نهفته باشد. سرک کشید اما آنچنان تاریک بود که نتواند از آنچه درونش پا گذاشته چیزی بفهمد. قدمی دیگر برداشت و قدمی دیگر و حالا درون تاریکی ایستاده بود. سکوت..سکوت و تاریکی تنش را مور مور می کرد. به ناگاه لولا ها جیغ کوچک سریعی کشیدند و دو لته ی دروازه به شدت به هم خورد. دلاور از جا پرید. برگشت و به در نگاه کرد. اگر باز بود نباید می ترسید و اگر بسته بود حالا زمان ترس نبود. به سرعت اندیشید: شاید سال های سال جسدم را پیدا نکنند! عالیست! دیگر لازم نیست نگران زندگی ام باشم! و سپس تغییری احساس کرد. می توانست دروازه را ببیند. واژه ای در ذهنش درخشید: نور! و به سرعت چرخید. از آنچه که می دید هیجان در خونش به جوش آمده بود. این شاید اولین بار در مدتی بسیار دراز بود که مردمک چشمانش در مقابل نور گشاد می شد. دهان از حیرت باز شده اش کم کم تغییر حالت داد و گوشه های لبانش به دو سوی صورتش حرکت کردند. شروع به خندیدن کرد. داد زد: این عالیه! بهتر از این نمیشه! و سپس..
    خشکش زد.


    4

    چراغ های افروخته برافراشته در جای جای باغ پهن و پنهان همچون کرم های شبتاب می تابیدند. چندی از آنها مسیری را روشن می ساختند که به ورودی قصری منتهی می شد. قصری با تن سپید مرمرین و تن پوشی از پیچک های زمان که بسیار سعی داشتند آن میزان از شکوه و عظمت المپیایی قصر را در خود فرو بلعند. حال آنکه نه تنها از آن نکاسته بلکه هیبتی مرموز بر آن افزوده بودند. آشفتگی روح عظیمش در ظاهر چندان نمودار نبود اما صدایش فرای صوت، فرای آنچه هر موجودی توان شنیدن و تحمل داشته باشد، فریاد می زد. هفت برج بلندبالا در هفت سوی باغ، سایه های سنگین خود را بر تن این آشفتگی محال انداخته بودند. و قصر بی تردید درد می کشید.
    دلاور به ناگاه خشکش زد. بسیار آنسوتر پیکری در تاریکی از مسیری فرعی چرخید و مقابل او قرار گرفت. به او دقیق شد که با حرکت دستانش اشاره می کرد از راهش کنار برود. همچنان که به هیئت عجیب او می نگریست، با قدم هایی به پشت، به یک سوی مسیر کنار کشید. و سپس متوجه گروهی شد که با دوی نظامی در پی او چرخیدند و به پیش آمدند. دلاور هراسان و هیجان زده به سرعت خود را به پشت درختی رساند و به تماشا ایستاد. چشمانش از دیدن چونان موجوداتی به حیرت گشاده شده بود.
    موجود فراری، سنجابی با جثه ای انسانی، دیوانه وار و سراسیمه بر دو پای خود از مقابل مخفیگاه او گذشت و به قصد دروازه با قدم هایی بلندتر بر سرعت خود افزود. در پی او گروه نگهبانان سگ هیئت می دویدند. دروازه صدای خشنی داد و برای سنجاب باز شد و پیش از آنکه نگهبان ها به او برسند، با اعتراضی بسته. یکی از آنها خشمگینانه فریاد زد: فرار کرد! حالا جواب اعلی حضرت رو چی بدیم!! و سپس خشک شد. چند باری هوا را بو کشید.
    -: چیزی شده گروهبان؟
    -: یه بویی (بو کشید) حسش نمی کنین؟
    -: خیر قربان. بهتر نیست برگردیم؟
    -: هیسس..
    چرخی زد و رو به سوی مخفیگاه او سر خم کرد. گونه هایش از دو طرف لبانش آویزان شده بود: یه بوی ناشناسه..
    -: قربان بهتره برگردیم.
    در سیاهی دقیق شد: گفتم ساکت.
    دلاور نفس حبس کرد و در جای خود خشکید.
    گروهبان با چکمه های سنگینش به سوی او قدم برداشت. دلاور با چشمانی وحشت زده به مقابل خود خیره مانده بود و او قدم به قدم نزدیکتر می شد. به آرامی برگشت و تکیه به درخت، چشمانش را بست. صدای قدم های او در هر لحظه بلندتر می شد اما این صدای قلبش بود که میان هر قدم گوشش را به سرعت پر می کرد. دیگر تحملش را نداشت. سینه اش سنگین شده بود و ضربان تند قلبش داشت منفجرش می کرد. نفسش را رها کرد. بلند و پر سر و صدا نفس می کشید. آنچنان که دیگر صدای چکمه ها را نمی شنید. چرا معطل می کرد؟ باید تا آن لحظه او را می گرفت! نفسی عمیق کشید. باید می چرخید. باید با او روبرو می شد. حجم فوق العاده ای از اکسیژن را درون ریه هایش کشید و چرخید.
    با حیرت به آنچه می دید خیره ماند. و سپس پلکی زد. از مخفیگاهش بیرون آمد. با چند قدم بلند خود را به مسیر رساند و به دو سویش نگاه کرد. و به اطرافش. و میان درخت ها.
    سکوت و سکون بر باغ حکمفرما شده بود.

    ادامه دارد..

  2. 6 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  3. #11
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    13
    باد خنک پیش از صبح به او یادآوری می کرد که خواب نیست. علف های کوتاه قامت وحشی به نرمی در وزش باد می رقصیدند. یک موسیقی مداوم. بی پایان، بی زوال، ابدی. آخرین رقص قوی سپید.
    آنها می رقصیدند بی خبر از پایان. پایانی که هیچگاه نمی آمد. زمان می ایستاد و سپس دوباره از مدتی پیش آغاز می شد. آنها زرد نمی شدند، نمی پوسیدند، نمی مردند. یک زیبایی ابدی. جاودانگی در یک کلام. و در میان این جاودانگی بر تپه ای بلند و در هوای مطبوع پیش از صبح، یک سنجاب و یک پسربچه قدم می زدند.
    سنجاب دست در جیب هایش کرد و گفت: خب، اسمت چیه؟
    دلاور به جلو و به روشنایی های دهکده نگاه می کرد: دلاور.
    -: هوممم.. چقدر برام آشناست.. قبلا همو جایی ندیدیم؟؟
    -: نه، فکر نمیکنم.
    -: تو صدات.. چرا صدات عوض شده؟
    -: چی؟
    -: حالتش.. یه چیزی رو از دست داده. یه چیزی که هیجان داره. ولی نمیدونم چیه.
    -: امید؟
    -: هوممم.. احتمالا. راستی چند سالته؟
    -: این طلسم.. چجوریه؟ چرا من نمی تونم برگردم؟
    -: نگفتم که نمی تونی.
    دلاور متوقف شد. تقریبا فریاد زد: چطور؟ چطور می تونم برگردم؟؟
    سنجاب ایستاد و به او نگاه کرد: باید طلسمو بشکنی.
    ماهیچه های دلاور دوباره شل شدند. شانه هایش فرو افتادند و او سر پایین انداخت و با قدم هایی آرام به راه افتاد. زیر لب گفت: اما من که تا حالا طلسمی رو نشکسته م.
    سنجاب هیجان زده داد زد: آره! این میتونه اولین بارت باشه! و پر شوق و ذوق خندید. با دیدن چهره ی غمناک دلاور خنده اش را فروخورد و سعی کرد به او دلداری دهد: اما خب تو کل زمان رو وقت داری.
    -: واقعا نمی فهمی؟ من نمیتونم طلسم بشکنم. من تا حالا طلسمی نشکسته م، نمی دونم اصلا باید چی کار کنم.
    سنجاب ایستاد: صبر کن ببینم.
    برگشت و به او نگاه کرد: چی شد؟
    -: چرا اینو میگی؟ به چه دلیلی؟ از کجا؟ از کجا فهمیدی؟از کجا میفهمی؟
    -: ببخشید؟
    -: یه لحظه فکر کن. چه چیزی باعث میشه اینو بگی؟ که نمی تونی؟
    و دلاور اندیشید. چهره اش کم کم از هم باز شد و چشمانش همراه روشن شدن موضوع، روشن: آره! درست میگی!
    و با هیجان به چهره ی سنجاب نگاه کرد: خب، حالا چی کار می کنیم؟
    و این بار سنجاب اندیشید. شانه بالا انداخت: نمی دونم.
    دلاور دوباره از هم وا رفت.
    -: چرا یهو بادت خالی شد؟ ( قهقهه ای زد و دستانش را در جیبش فرو برد ) بیا فعلا بریم آلونک من. نگران نباش. اینجا زمان هیچوقت نمیگذره.

    14
    -: منظورت چیه که زمان هیچوقت نمیگذره؟
    تقریبا به پای تپه رسیده بودند.
    -: یعنی اینکه وقتی طلسم رو شکستی، توی همون لحظه ای خارج میشی که وارد شدی. ( و سر کج کرد ) هی، من اینا رو از کجا می دونم؟؟!
    -: چطور؟
    -: چی چطور؟
    -: چطور من همون لحظه ای..
    -: آها آها آها.. یه کم فکر کن! ببین، اینجا زمان وایساده. همیشه یه زمانه. دنیای بیرون، اون دنیایی که تو ازش میای، میتونه تا آخر دنیا پیش بره اما اینجا نه. از اینجا میشه به هر نقطه ای توی زمان پا گذاشت. همه ی اون بیرون داره همین الان اتفاق میفته. صرفا به این علت که اینجا زمانی وجود نداره.
    -:خب اینطور که من میتونم به هر موقعی که میخام سفر کنم.
    -: طلسمه.. خنگ که نیست بذاره بری یه جای دیگه.
    -: هوممم.. به گمونم داری درست میگی.
    و باز اندیشید: ببینم، تو چرا مثل بقیه با برگشت زمان بر نمی گردی عقب؟؟
    سنجاب رو به او کرد: در مورد این موضوع ( مکثی کرد تا بر جذابیت سخنش بیفزاید ) هیچ ایده ای ندارم! و بلند بلند شروع به خندیدن کرد. به او اشاره کرد: قیافه شو! و بلند تر خندید: کاش یکی دیگه بود قیافه تو میدید.
    دلاور اخم کرد: نه جدی، چرا؟؟
    -: جدی نمی دونم. قبل از اینکه در سلول خود به خود باز بشه و فرار کنم، همش همونجا بودم. جایی نمی رفتم.
    -:در سلول؟
    -: من زندونی بودم. دلیلش؟ نمی دونم. از وقتی یادم میاد اون تو بودم. ولی یادم نمیاد از کی یادم میاد. می دونی، بودن توی یه زمان، باعث میشه گذشته درست یادت نیاد. می دونی گذشته ای داشتی اما نمی دونی دقیقا چی. ولی یه چیزهایی رو همینطور خود به خودی می دونی. نمی دونی از کجا ولی می دونی. مثلا من می دونم غمگینم اما نمی دونم برای چی. احساس می کنم یه کاری.. نمی دونم.
    و سرش را تکان داد تا کلافگی از سرش بپرد: چقدر دون دون کردم. سپس با شور همیشگی اش گفت: خب! دیگه چی باید بهت بگم؟؟
    -: اینکه چطور طلسم رو بشکنیم.
    -: بشکنیم؟؟ بشکنی!!!! و اگه فکر می کنی که من هرگونه ایده ای در موردش دارم سخت در اشتباهی!
    -: خیله خب، خیله خب! ... راستی، الان یادم افتاد اسمتو نگفتی.
    سنجاب ایستاد: اوه! اسمم؟؟ ( و فکر کرد ) چیزی یادم نمیاد. عجیبه.. حتا وقتی صدام زدی سنجاب! و بهت گفتم سنجاب صدام نزنی! عجییییبه!!! چطور یاد اسمم نیافتادم!!؟؟
    -: یعنی اثر طلسمه؟
    با تردید به چهره اش نگاه کرد. لحظاتی به او خیره ماند و سپس به ناگاه برگشت و به راه افتاد: احتمالا! و چند باری گیج و مردود سر تکان داد: آره باید همین باشه! به مقابلشان اشاره کرد: اوه نگاه کن! داریم می رسیم.
    15
    و طولی نکشید که به تاریک روشن چراغ های دهکده رسیدند.
    دلاور به ساعتش نگاه کرد؛ ساعت یک ربع مانده به پنج را نشان می داد. به محض سر بلند کردن، به نظرش رسید چهره ی آشنایی را در قاب پنجره ای دیده است اما هر چه گشت کسی را نیافت.
    سپس اطرافش را از نظر گذراند: اینجا یه دهکده ست، درسته؟
    خانه ها ساخته شده از سنگ بودند، پرچین ها نیز، و الوار کمتر استفاده شده بود.
    -: آره.
    گلدان ها با گل هایشان بر طاق پنجره ها، زمین سبز حیاط ها، زمین سبز مسیرها، گیاهان سبز وحشی، بوته ها و درختان، رخت و لباس های رنگی آویخته، ارابه ای قرمز رنگ، الوار های رنگ شده ی برخی خانه ها، همه و همه تنها یا خاموش بودند یا روشن؛ طیف های مختلف سردی از نور تا تاریکی.
    کلاغی با کلاه حصیری، لباسی آویزان، و داسی در دست، از پس پرچین های سنگی خانه اش فریاد زد: هی جکیل! واس چی بردنت؟؟
    و طوطی در پیشبندی زنانه در حیاط روبروی او: آره جکیل، واسه چی؟؟
    سنجاب خندید: فقط یه سوء تفاهم مسخره بود!
    -: پس اسمت جکیله..
    -: احتمالا همینه.
    کفشدوزکی که مغازه اش را باز می کرد برایش دست بلند کرد: سلام جکیل!
    -: آره خودشه. (سر تکان داد) سلام!
    -: منو یاد کتابی میندازه که همین چند وقت پیش خوندم.
    -: چطور؟
    -: جکیل اسم یکی از شخصیت های کتاب بود. البته فامیلیش. یکی که دو قسمت شده بود. واقعا این کتابو دوست داشتم. جالبه که من همین چند روز پیش خوندنشو تموم کردم. و حالا اینجام.. با یکی که اسمش جکیله.
    -: هومم.. جالبه... چرا اسمش جکیل بود؟؟!
    به چهره ی سنجاب نگاه کرد: نمی دونم.. تا حالا همچین سوالی به ذهنم نرسیده بود.
    -: آخه می دونی، فکر میکنم شاید بهم کمک کنه.
    -: هوممم.. می فهمم.
    و به اسبی نگاه کرد که گاری اش را هل می داد. زیرلب گفت: خیلی عجیبه.
    ویرایش توسط HRaven : 4th January 2018 در ساعت 12:56 AM

  4. 2 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  5. #12
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    16
    خانه ی سنجاب، خانه ی چوبی کوچکی با حیاطی کوچک بود. با پرچینی چوبی و باغچه ای وحشی. هر یک از الوارهای خانه و هر یک از تیرک های چوبی پرچین، به رنگی متفاوت از کناری خود بودند و تا جایی که می شد طیف عظیمی از رنگ ها را دربر می گرفت. با این حال تک تک قطعات خانه پوسیده بودند و بوی نم را می شد به راحتی استشمام کرد. رز های سرخ وحشیانه از این سو و آن سوی پرچین بیرون زده بودند. می شد این ها را به خوبی دید، اگر آفتاب طلوع می کرد. اما دلاور بی آنکه متوجه تفاوت رنگ ها شود و فقط با توجه به میزان تیرگی هر قطعه و بوی پوسیدگی، از مسیر باریک میان علف های بلند و سپس از روی پله ها و ایوان گذر کرد و در پس سنجاب وارد خانه شد. کسی با زور وارد شده و قفل در را شکسته بود.

    17
    تن خانه با هر قدم جیر جیر می کرد. در یک سو دری به آشپزخانه ی کوچکی باز می شد و در سوی دیگر حمام و توالت. در گوشه ی سمت راست دیوار روبرو هم، در کم عرضی، کارگاهی را پشت خود پنهان می ساخت. اسباب اتاق نشیمن تشکیل شده از مبلی سه نفره، یک نفره، و میزی چوبی بود که تا زیر دریچه ای در سقف کشیده شده و ردی از پایه هایش خطوطی را بر کف خاک گرفته ی اتاق رسم کرده بود. گلدانی شکسته و جاشمعی نقره ای بر زمین یافت می شد. نقاشی قاب شده ای بر دیوار روبرو که خاک تماما روی آن را پوشانده بود و به زحمت می شد تصویر محوی از اقیانوس را در آن تشخیص داد.
    جکیل کورکورانه به سمت آشپزخانه رفت که درش به تمام باز بود. و لحظاتی بعد پس از اندک سر و صدایی، با یک کبریت و شمع بازگشت.
    -: کبریته انگار نم کشیده.. امیدوارم روشن شه.
    -: تو.. شغلت چیه؟ یا.. ویژگی مهم شخصیتت.
    جکیل در حالیکه خم شده بود تا جاشمعی را بیابد، با تعجب به او نگاه کرد: چرا می پرسی؟
    -: یه کلاغ خبرچین که مثل مترسکاست و احتمالا یه کشاورزه، یه طوطی که خودش هیچ کلمه ای نداره و فقط چیزایی که بقیه میگن رو کورکورانه تکرار میکنه، یه اسب که گاریش رو هل میده، و یه کفشدوزک که یه مغازه ی کفش فروشی داره و احتمالا کفشدوزی هم میکنه. تو شغلت چی بوده که سنجاب شدی؟؟
    سنجاب درحالیکه در بهت به او نگاه می کرد، شمع را در جاشمعی گذاشت و سپس به سمت میز رفت: نمیدونم. احتمالا وقتی این اتاقا روشن بشن بفهمیم. و جاشمعی را روی میز گذاشت. سپس رو به او کرد: عجیبه.. من اصلا متوجه شون نشده بودم. می بینم که اونا کفشدوزک و اسب و طوطی اند اما متوجه ش نمیشم.
    سنجاب برای لحظه ای به او خیره ماند و وقتی دید حواسش پرت اطراف شده، کبریتی از جعبه اش بیرون کشید.
    دلاور که حالا چشمانش به تاریکی عادت کرده بود اطرافش را از نظر گذراند. با این حال اشیا تنها جز سایه های کمرنگ و پررنگ نبودند. سنجاب در تاریکی تکان های کوچکی می خورد تا کبریتی روشن کند. نمی دانست چندمین کبریتش بود که جرقه ی کوچکی خورد و خاموش شد. صدایش درآمد: اه مزخرف! و کبریت دیگری از جعبه درآورد. و سپس بعدی. بالاخره روشن شد. با احتیاط قبل از آنکه شعله ی کوچکش خاموش شود، دستش را محافظ ساخت و آن را به شمع نزدیک کرد.

    18
    قوطی کبریت را روی میز گذاشت. شمع در دست، از جا بلند شد. چرخی زد و اطرافش را به دنبال نشانه ای گشت: چرا هیچ چیز اضافیی تو این اتاق نیست که بتونه بگه من کی ام؟؟!!
    دلاور با چند قدم کوتاه خودش را نزدیک او رساند و سپس به بالای سرش اشاره کرد: به نظر میرسه اتاق زیرشیروونی داری.
    سر بلند کرد: اوه!
    و سپس به میز نگاه کرد. و دوباره به دریچه ی باز. به میز. و به دریچه ی باز. سپس گفت: به نظر میرسه آخرین بار من اون بالا بودم. نگهبانا منو از اون بالا کشیدن بیرون. و به در آشپزخانه نگاه کرد: اووو! من باهوشم!
    -: چطور؟؟
    خم شد و شمعدانی را برداشت و سمت در گرفت: نگاه کن.. در قفل داره. رد چکمه روشه و قفلش شکسته.
    -: خب؟
    -: در دستشویی و حموم رو امتحان کن.
    به سمت دو در پشت سرشان رفت. دستگیره هایشان را گرفت و چرخاند: قفله.
    -: درسته. من خیلی باهوشم! ولی بدشانسم. می فهمی که؟
    دلاور سر تکان داد: گمونم آره. همه ی در ها رو بستی تا بیان یکی یکی بشکننشون. اینطوری زمان بیشتری داشتی. ولی یه صدایی از بالا اومده و متوجه شدن. اما برای چی اومده بودن دنبالت؟؟!
    شمع را به دستش داد: بیا.. نگه ش دار.
    و خودش چرخید و روی میز رفت. دست بلند کرد و از لبه های دریچه گرفت. ناله ی وحشتناکی از خانه بلند شد.
    دلاور با تعجب شمعدانی را برانداز کرد: هی.. فکر کنم این شمعدونیه نقره ست.
    سنجاب در حالیکه خودش را بالا می کشید گفت: آره، خب که چی.
    -: هیچی.. احتمالا پولشو داشتی.
    -: همه ی این وسایل مال صاحب ملک قبلیه.
    -: و این چطور یادت مونده؟
    صدایش از بالا آمد: نمیدونم احتمالا چون مال من نیست. و سپس صدای برخوردش با کف اتاق شنیده شد. بر شکم خوابیده و دستانش را به سمتش دراز کرده بود. چهره ی سنجابی اش را به روشنی می دید. برای لحظه ای احساس کرد بسیار آشناست؛ آن نگاه، آن لبخند.
    -: اول شمعو بده.
    رفت روی میز و شمع را به دستش داد.

  6. 2 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  7. #13
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    زاغک جالبه خیلی ام جالبه داستانه منتها من منتظرم یذره بیشتر شه بعد یه نظر چرب بدم به قول بچه ها گفتنی بعد جانِ بلک "او آنکه درها را باز می کرد" چی شد؟ نمیخوای ادامه ش بدی؟ اصن شاکی ام از دستت
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  8. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  9. #14
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    19
    با حرکتی سریع دستش را گرفت و او را بالا کشید. روی هم افتادند. دلاور چرخید و خود را کنار او رها کرد. سقف.. سقف بی نظیر بود.


    20
    -: اینا..
    و به چهره ی گنگ سنجاب نگاه کرد: ستاره ن؟ سنجاب با چشمانی گشاده به انبوه نقاط سپید رنگ بر سقف خیره مانده بود. نگاهش به مانند نگاه مردی دچار فراموشی بود، در لحظه ی دیدارش با خانواده ای که تمام عمرش را با آنها گذرانده باشد. پس از لحظاتی به ناگاه چشم از سقف برگرفت و چرخید. با همان چهره ی بشاش همیشگی اش گفت: منتظر چی هستی؟؟! باید اینجا رو زیر و رو کنیم!
    دلاور نگاهی دیگر به سقف انداخت. این تصویر به شکل عجیبی غمناکش می کرد.
    هر دو از جا برخاستند. سنجاب شمع را در اطراف خود چرخاند. به گوشه ای اشاره کرد: تخت! و به سمت تخت خواب رفت: روش چیه؟ نزدیکتر شدند.
    -: فکر کنم یه کتابه.
    -: یه کتاب قطور.
    چیزی کنار آن برق زد: اینم دسته کلید. آن را برداشت و در جیبش گذاشت. سپس شمع را به نزدیکی صفحه ی باز کتاب برد.
    دلاور شروع به خواندن کرد: فکر کن! به دلایلت فکر کن! به تمام دلایلی که باعث این تصمیمت شده فکر کن! تا..
    سنجاب به سرعت دستش را بر دهان او گذاشت: نخون.
    به چهره ی او نگاه کرد. مطمئن بود اگر او پوستی انسانی داشت، به سفیدی گچ شده بود. اما حالا تنها می توانست متوجه شود که از ترس یخ زده است. سر تکان داد تا نشان دهد از او اطاعت کرده است.
    سنجاب به آرامی دستش را از دهان او برداشت.
    دلاور خم شد تا به دقت به صفحه نگاه کند. کتاب بسیار قدیمی به نظر می رسید. برگه های پوسیده اش، زمخت و زرد شده بود و بخش هایی از آن بر اثر خیسی، چروک. عبارت بعدی «طلسم» بود. و بعدی «زمان مطلوب» . گویی که جانوری به سمتش خیز برداشته باشد، به سرعت خود را عقب کشید: این.. این همون طلسمه. به سنجاب نگاه کرد: تو اتاق تو چی کار میکنه؟؟ آخرین جایی که بودی و نگهبانا کشیدنت بیرون. جایی که تمام سعی ات رو کرده بودی تا بیشتر بمونی. تو..
    و قدمی به عقب برداشت. سپس با اقتدار خودش را نگه داشت. ابروهای از جا پریده اش را در هم فروبرد: توضیح می خوام.
    سنجاب با چهره ای گنگ به او نگاه کرد. سرش را با تردید و وحشت به دو طرف تکان داد و قدمی به عقب برداشت: من.. من.. و با قدمی دیگر به میز تحریر کنار پنجره برخورد. دوات سنگی کج شد و بر میز افتاد. مرکب به سرعت به روی برگه ها پخش شد. دلاور به سمت برگه ها هجوم برد: نه! سنجاب عقب کشید. ترس و تعجب چهره اش را در خود گرفته بود. دستانش به لرزه افتاده بود. برای لحظه ای تکانی ناگهانی شمع را از میان انگشتانش رهاند. ولی پیش از آنکه بر روی برگه ها بیفتد، دلاور آن را در هوا گرفت. با چشمانی گشاده به یکدیگر نگاه می کردند. و تنها صدای تیک تاک ساعت دلاور گواه از حرکتی کوچک می داد.


    21
    لحظاتی بعد به خود آمدند. هر دو نفس راحتی کشیدند. سنجاب آرام تر شده بود. با این حال با نگاهی هراسان به اطرافش نگاه می کرد. دلاور شمع را روی برگه ها چرخاند. برخی از آنها نقشه ای از دهکده را نشان می داد و مسیری از لوله هایی که باید زیر زمین کاشته می شد. تصاویری از مسیر های مختلف در دهکده. تصاویری از اعضای درونی انسان. طرح هایی از اختراعات قدیمی. شکل قرار گرفتن چرخنده ها در یک ساعت مچی. و نوشته هایی که مرکب تقریبا رویشان را پوشانده بود. زیرلب شروع به خواندن بخش قابل دید کرد: تحملش دیگر برایم سخت است. نمی توانم گذر روزها را تحمل کنم. هر طلوع و هر غروب. هر امروز و هر فردا. دلیلی نمی یابم. باید.. و سپس شمع به روی کاغذی رسید که از مرکب به کل سیاه شده بود و تنها گوشه ی کوچکی از آن از هجوم سیاهی در امان مانده بود. شمع را به نزدیکی اش برد و به دقت آن را بررسی کرد: سفیده.
    -: خب؟
    -: بقیه کاغذا قدیمی ن. این کاغذ سفیده. ( به گوشه اش دست کشید ) جنسش فرق می کنه. مثل کاغذای زمان منه.
    و به آرامی از روی میز سر بلند کرد.
    -: چیزی شده؟
    بی آنکه حرفی بزند، در اتاق به راه افتاد و شمع را به اطرافش چرخاند. در مقابلش به صندوقی قدیمی رسید. مقابلش زانو زد. شمع را کنارش گذاشت و به نرمی درش را باز کرد. صندوق خمیازه ای کشید. شمع را برداشت و نورش را به داخل صندوق انداخت. سپس نگاهش به روی درش قفل شد.
    سنجاب دوباره پرسید: چیزی شده؟
    بی آنکه به او نگاه کند، گفت: باید اینا رو ببینی.


    22
    « شمع رو بگیر دست چپت » شمع را به دست چپش داد. با صدای بلندی از سمت راست خود از جا پرید. به سنجاب نگاه کرد که بر کف اتاق افتاده بود: چی شد؟؟
    سر بلند کرد: نمی دونم فکر کنم پام خورد به یه چیزی. دلاور، در حالیکه او سعی می کرد بلند شود، به سمت پاهایش رفت. خم شد و شمع را پایین گرفت: نردبونه. و سپس چرخید: اگه شمع دست راستم بود، می خوردی به دستم و شمع میفتاد توی صندوق.
    -: از چی حرف می زنی؟
    -: صندوق. نگاه کن!
    و با قدم هایی بلند به جای قبلیش بازگشت: ببین..
    و نوشته های چسبانده شده به صندوق را روشن کرد.
    شروع به خواندن کرد:
    « اگر اینو می خونی، یعنی مرکب روی برگه های روی میز ریخته. لطفا شمع رو بگیر دست چپت. پیش از اینکه اتفاق دیگه ای بیفته، اینو میگم: کوله پشتیت یادت نره. این همون چیزی بود که روی کاغذ سفید نوشته بودم. همیشه کوله پشتی یادت میره. شاید اون کلید باشه. دلاور عزیز، وقتی وقتش میرسه تا جایی که میتونی سریع بدو. درنای غمگین همه چیز رو می دونه. مواظب خودت باش. »
    رو به سنجاب کرد: من قبلا اینجا بوده ام.


    23
    و همه ی اینها قبلا اتفاق افتاده.
    -: اما چطور ممکنه؟؟
    سنجاب بر زمین نشست.
    -: خودت گفتی زمان ایستاده.
    -: یعنی..
    -: توی هر بازه ی زمانی یه دلاور وارد این سرزمین میشه.
    -: نه ولی طلسم اینطور کار نمیکنه.
    -: باید اینطور باشه وگرنه چطور ممکنه من قبلا اینجا بوده باشم.
    -: اما طلسم اینطور کار نمیکنه.
    -: چطور مطمئنی؟
    ساکت ماند. و پس از لحظاتی گفت: نمی دونم. اما یه اشکالی توی این ایده ت هست.
    -: خب بذار اینطور فکر کنیم. هر دفعه یه دلاور وارد میشه. همون کارهایی رو میکنه که من کردم. و هرجا که موفق نمیشه به من بعدیش میگه که این کارو کنه تا موفق بشه. اولین من کی بوده و آخری کیه؟؟ من مطمئنا اولی نیستم. احتمالا من آخریم. درسته چون هر دفعه زمان نوشته میشه. و همیشه فقط یه دونه من اصلی خواهد بود. اما من بسته به اینجا نیستم و میتونم آزادانه حرکت کنم. اما من های قبلیم کجان؟ یعنی هردفعه که من میام قبلیم پاک میشه؟؟! و آثاری که از من باقی مونده باقی میمونه. در این صورت من نباید به جایی برسم. پس مطمئنا اینطور نیست. با توجه به اینکه تا الان دو تا برگشت رو دیده م و پاک نشده م.. صبر کن ببینم، شایدم..
    -: گفتم که یه اشکالی هست.
    -:آره. یه جای کار می لنگه. بیا! باید برگردیم قصر.
    -: صندوق چی؟
    -: چی؟
    -: نمی خوای داخلشو کامل بگردی؟
    -: بنظر میرسه همه ش یه سری طراحی باشه.
    و خم شد و برگه های داخل صندوق را از نظر گذراند.
    سنجاب گفت: نمی دونم چرا چهره ش غمگینم میکنه.
    -: همه ش همینه. یه دختر با سر درنا. وقتی کوچیکه..وقتی بزرگتر شده.. میانسال.. پیر و روی یه صندلی چرخ دار.
    برای لحظاتی سکوت شد و سپس سنجاب گفت: بهتره بریم به قصر.


    24
    سنجاب پایین پرید و میز را از پای دریچه برداشت. دلاور نردبان را کشان کشان به سمت دریچه برد و با احتیاط آن را پایین فرستاد. پس از آنکه پایه هایش را بر زمین محکم کردند، دلاور با شمع از آن پایین آمد.
    -: صبر کن. میخام ببینم پشت این در چیه.
    و به سمت در کم عرض رفت و دستگیره اش را چرخاند: کلید لطفا.
    دسته کلید را به دستش داد. از میان آنها کلید کوچکی را برگزید که متفاوت از کلیدهای دیگر بود. آن را در قفل فرو کرد و با کمی بالا و پایین کردن، چرخاند. در را به جلو هل داد تا باز شود. با ورودش انبوهی از نور و خاک اره او را فرا گرفت. در حیرت، قدمی دیگر به داخل نهاد. حس کرد صدای پرنده ها را می شنود. الوار ها به روی میز های خوش تراش منتظر تناسخ خود بودند. ابزار کار برق می زد. هر قوطی رنگ، بویی متفاوت داشت که بینی اش را پر می کرد. صدای حرکت مداوم اره در گوشش بود. و صدای خنده هایی..
    کسی صدایش زد: دلاور..
    سر برگرداند. گویی که از خوابی عمیق پریده باشد، از آن تصویر بیرون کشیده شده بود.
    -: نمی خوای بریم؟؟
    -: الآن..
    و برگشت و به جای خالی آنچه که لحظاتی پیش دیده بود، خیره ماند. فضای کارگاه تاریک شده و ابزار و وسایل به سرعت آنجا را ترک کرده بودند. کارگاه خالی بود و جز نجوای موریانه ها، صدایی خلوت خواب آن را به هم نمی زد.
    از آنجا بیرون آمد و در را به نرمی بست؛ گویی که بچه ای را به تخت خود خوابانده باشد.
    پیش آمد، شمع را خاموش کرد و روی میز گذاشت.
    ویرایش توسط HRaven : 4 هفته پیش در ساعت 11:10 PM

  10. کاربران زیر از پست HRaven تشکر کرده‌اند:


  11. #15
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    زاغک جالبه خیلی ام جالبه داستانه منتها من منتظرم یذره بیشتر شه بعد یه نظر چرب بدم به قول بچه ها گفتنی بعد جانِ بلک "او آنکه درها را باز می کرد" چی شد؟ نمیخوای ادامه ش بدی؟ اصن شاکی ام از دستت
    در این که یه روز ادامه ش میدم شکی نیست. فقط احساس می کنم هنوز برای نوشتنش آماده نیستم. ایده های زیادی دارم که توی همون دنیا اتفاق میفتن، یکیش رو دارم تو سرم می پرورونمش.. ولی چون اگه برنامه ریزی نکنم مطمئنم نصفه ول میشه، میخام اول تکمیل کنم ایده و طرح رو و بعد خیلی سخت روی نقاط ضعفم کار کنم که خب کم هم نیستن.

  12. کاربران زیر از پست HRaven تشکر کرده‌اند:


  13. #16
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    25
    نزدیکی های قصر بود که ایستاد. با کف دست محکم به پیشانی اش زد: چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود؟؟!!!
    سنجاب رو به او کرد: چی؟ چی شد؟؟
    به راه افتاد: تو یه دستشویی و یه حموم داری. طرح هایی از لوله کشی. ازم پرسیدی ساعت چنده. طرحی از ساعت مچی داری. الآن چه سالیه؟ من چقدر اینجا بوده ام؟ شاید اینا رو بهت یاد داده م. شاید اینجا محل زندگی من بوده. یه چیزی هست. یه چیزی هست که درست جلوی چشمامه و من متوجه ش نمیشم.
    هر دو ساکت شدند. پس از لحظاتی سنجاب گفت: فکر نمی کنی من کسی ام که اون طلسم رو به کار برده؟
    -: چرا، دقیقا همین فکرو می کنم.
    در صدایش آنچنان جدیت و خشم نهفته بود که سنجاب ساکت شد.
    به نزدیکی دروازه رسیده بودند، دلاور نگاهش به پیکره ای در هر برج افتاد. چشم تیز کرد و تا چند قدم آنها را زیر نظر گرفت. متوجه شد که هیچیک از آنها حرکتی نمی کنند: اونا چی شدن؟
    -: فکر کنم تبدیل به مجسمه شدن.
    -: انگار عقابن.
    پیشتر که رفتند، دروازه گویی که دشنامی به آنها داده باشد، با فریاد بلندی باز شد.
    دلاور پرسید: دروازه برای من باز میشه یا برای تو؟
    سنجاب شانه بالا انداخت.
    هر دو به سرعت از میان در به داخل خزیدند و خود را به پناه سایه ی درختان سپردند.

    26
    صدای خش خش از سویی بلند شد. سنجاب دستش را گرفت و به سمتی کشید: بیا از این طرف.
    پشت درختی پنهان شدند و نفس در سینه حبس کردند. پس از چند خش خش کوتاه دیگر، سکوت دوباره بر باغ حکمفرما شد.
    به روبریشان اشاره کرد: کوله م.
    و در حالیکه اطرافش را زیر نظر گرفته بود، با احتیاط به سمت درخت رفت. قدم اول را به نرمی برداشت. قدم دوم. قدم سوم. و قدم.. شاخه ای زیر پایش شکست.
    فریادی برخاست: کی اونجاست؟؟
    سنجاب پچ پچ کرد: برو بالا.. برو بالا.
    سر تکان داد: نمی تونم.
    آهی کشید. دستش را گرفت و به دنبال خود به سمت درخت کشید. پرید و از پایین ترین شاخه چسبید. خودش را بالا کشید و روی آن نشست. دست دراز کرد: بیا.. دستمو بگیر.
    دلاور کوله اش را برداشت و به دوش انداخت. سپس دست او را گرفت.
    سنجاب به هر زحمتی که بود او را بالا کشید.
    صدای دویدن شنیده شد: چیزی دیدی؟
    -: فکر کردم یه سایه ای دیدم. همونجایی که هستی بایست. حواست به این اطراف باشه.
    و قدم هایی بسیار نرم که به سختی شنیده می شد.
    سنجاب انگشت بر لب گذاشت و به بالا اشاره کرد. سپس به دو چشمش اشاره کرد، بعد به او و بعد پایین.
    سر تکان داد که منظورش را فهمیده است.
    از تنه ی درخت چسبید و با احتیاط کمی از جایش بلند شد. دستش به جسم پارچه ای پوسیده ای خورد. سر بلند کرد. جنسش از کتان بود اما نمی دید چیست. دستش را بالاتر برد و شاخه ی بالایی را گرفت. از آن چسبید. ضربه ای از دلاور متوقفش کرد. شاخه را رها کرد و به سرعت نشست، که صدای حاصل از آن چند خش خش دیگر بود. نگهبان به تندی سر به سمتشان بلند کرد. سنجاب می توانست از پشت برگ ها او را ببیند که به نزدیکی درخت رسیده بود. با حرکت کوچکی چرخید، خودش را کنار دلاور جمع کرد و دم ش را به مقابلشان گرفت. صدای جغدی از کنار گوشش بلند شد. به دلاور نگاه کرد که دو دستش را بر دهان گذاشته بود. لبخندی زد. نگهبان برای لحظاتی به تاریکی دم او خیره ماند و بعد درحالیکه به محل پست خود بازمی گشت، گفت: چیزی نیست. پرنده ست. و کم کم دور شد. برای لحظاتی در همان حالت باقی ماندند و وقتی مطمئن شدند اوضاع آرام است، نفس راحتی کشیدند. سنجاب دمش را رها کرد: آخ آخ.. و با مشت چند ضربه به کمرش زد. دلاور سر بلند کرد: عجب درختیه. چقدر.. و ساکت شد.
    -: چی شد؟؟ سر بلند کرد.
    -: به نظر میرسه از هر شاخه، یه چیزی آویزونه.
    -: آره.. دستم بهش خورد. انگار از.. و چشمانش گشاد شد. سر خم کرد و به کوله پشتی او نگاه کرد. دستش را بر آن گذاشت و در این حال گویی شوکی بر او وارد شد. چیزی در درونش به قلبش حمله برده بود. به نرمی بر آن دست کشید. با حرکت دستش بر آن احساس کرد موهای تنش یک به یک سیخ می شوند. حس می کرد ترس بر گورش قدم می زند. وحشت عجیبی او را فرا گرفته بود. به دلاور نگاه کرد که به بالا خیره مانده بود. سنجاب، دهانش خشک شده بود با این حال گلویش حرکتی کرد آنچنان که آب دهانش را قورت دهد. گفت: تو قبلا اینجا بودی.
    بی آنکه نگاهش را از کوله ها برگیرد گفت: آره. پنج بار. یعنی الان پنجمین باره.
    ویرایش توسط HRaven : 4 هفته پیش در ساعت 11:13 PM

  14. کاربران زیر از پست HRaven تشکر کرده‌اند:


  15. #17
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    خب زاغک شرمنده من دوباره از اول نشستم با دقت خوندمD: و خییییییییلی باحاله این...گیر کردن بین نیم ساعت خیلی ایده ی کولی بود چقد خوبه این ایده هه ینی جون میده واسه کش رفتنp: کلا ایده هات کف رفتنیَ نD: چقد فضاش باحاله... آدما اینجا نفرین شدن و قالب حیوانی گرفتن به خودشون؟ عاششششقش شدم که! یاد سیاه خود م افتادم... چیزه بقیه شو با دقت تر میخونم و میام دوبارهD: شما کیپ آن
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  16. کاربران زیر از پست black-anger تشکر کرده‌اند:


  17. #18
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    وای کلاغه عین مترسکا بود و کفشدوزک... وای چقد یه کاراکتر کفشدوزک میتونه رازآلود باشه... وای چقد قلقلک میدی تخیلمو ولم کن د... وای چقد گفتم وایD:
    اسمش جکیله؟ سیریسلی؟ خب چرا؟؟ cooolllll!!!
    بین ساعت چهار و نیم پنج میشه نزدیک غروب...چرا انقد تاریکه همه جا؟ البته حمایت میشه ازش شخصا عاشق فضاهای کم نور م
    این فراموشی مقطعی سنجابه رو خیلی دوس دارم کلا از کاراکترای آلزایمری خوشم میاد. دوزاری افتادنای یهویی شم خوبه. این دیالوگ "اووو! من باهوشم"ش خیــــلی خدا بودD:
    پسره با سنجابه یه پیشینه ی غمناک داره... والا... از ما گفتن
    وااااای کشف روی شیروونی و پیغامِ گذشته ی خودش خیلی تمیز بود. شمع رو بگیر دست چپت ! چه هوشمندانه!
    الوارها روی میزهای خوش تراش منتظر تناسخ خود بودند... ریییییلللللیییی؟؟؟ ینی اگه اونی که تو فکرمه باشه منظورت...یور اِ جی نی یِس رِیوِن...اَز آلوِیز
    ینی ممکنه اینا همه کاردستیای دلاور باشه؟ ایول! آ! یاد یکی از داستانای "دارک پرنسس" افتادم ( از خدایان قدیمی مون تو فنزین...وااای کجاست الان...دلم براش یذره شده) که پیرمرده خالق دنیای دوروبرش بود گمونم بعد خیلی فضای یونیکی داشت
    پس واسه همین اسم سنجابه جکیله...اووو... اسپویل نمودم آیا؟:p ااااا... چه جالب شد.... نه به اندازه "او" ولی منتظر ادامه شم بیصبرانهD:
    فقط یه چیزی رفت تو چشمم همچین زاغکD: نثرت فرق کرده نمدونم یا قصه گویی ت یجور دیگه شده یا راوی ت خیلی مکانیکیه دقیق نفهمیدم فقط با توجه به اینکه این داستان بعد از "او" که به شخصه طرفدارش بودم نوشته شده دارم اینو میگم عزیزم. اون یکی از نمک و فلفل و ادویه همه چیز توش به اندازه بود و خیلی ام خوب پخته و جا افتاده بودD: قشنگ یک یا دو لول پایین تره این...نمیتونمم بگم کجاست گیر ش! شایدم من اشتباه میکنم که کاملا محتمله p: خلاصه ادامه ادامه
    ویرایش توسط black-anger : 4 هفته پیش در ساعت 11:28 AM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  18. کاربران زیر از پست black-anger تشکر کرده‌اند:


  19. #19
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    ین ساعت چهار و نیم پنج میشه نزدیک غروب...چرا انقد تاریکه همه جا؟
    یه جایی نوشته بودم هوای مطبوع پیش از صبح فکرکنم

    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    ینی اگه اونی که تو فکرمه باشه منظورت
    نمی دونم ولی فکر کنم جی نی اس نبودم اینجا

    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    اسپویل نمودم آیا؟
    مطمئن نیستم

    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    جکیله
    اینجاش یه ویرایشی لازم داشت که بعدا متوجه شدم. درواقع یه اشکال منطقی داره. دلاور باید بگه یکی دو سال پیش خوندمش نمیدونم چه کنمش..چجوری اینجا حلش کنم

    درمورد نثرم آره..خودمم متوجه شم. در واقع یه جورایی بازگشت به نوشتن محسوب میشد. از یه طرف هم دلم نمیاد تغییرش بدم و خب این یکی از نوشته هامه که میگم دست خودم نبود. ناخودآگاهم نوشتش. زیاد خودآگاهانه نبوده. یه چیزی که بهش معتقدم اینه که ناخودآگاه همیشه چیزای درست رو پیدا میکنه. حتا وقتی داستان تموم شد از انتخاب اسم ها تعجب کرده بودم. کل داستان شخصیت دلاور رو تعریف میکنه به گمونم. این داستان رو در حقیقت خوابشو دیدم و بعد خود به خود بسط داده شد.
    خیلی ممنونم که میخونی و نظرت رو میگی

  20. کاربران زیر از پست HRaven تشکر کرده‌اند:


  21. #20
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    27

    رو به او کرد: تو چیزی یادت اومد؟؟
    با تردید سر تکان داد.
    لحظاتی منتظر ماند چیزی بگوید اما ساکت مانده بود و با سردرگمی گاهی دهان باز می کرد و می بست.
    بالاخره خسته شد: چی یادت اومد؟؟
    در چشمانش خیره شد: همه چی. دفعه ی قبلی که اینجا بودی، من بهت کمک کردم طلسم رو بشکنی.
    -: فکر می کردم امکان نداره ولی..
    -: باید کاری کنی چرخه ی چند نفر شکسته بشه. هر چه قدرتمند تر بهتر.
    -: نه.. من تمام راه رو بهش فکر کردم. تو داری میگی من اینجا بوده م. اما چطور ممکنه؟ چطور من چیزی یادم نمیاد؟
    -: احتمالا یه چیزی مربوط به زمان میشه. آره..باید همین باشه.
    -: یعنی ممکنه همه شون توی آینده ی من باشن؟
    -: یا زمان حالت.
    -: اوه درسته!! یعنی من همیشه همون موقعی که وارد اینجا شدم، وارد اینجا میشم؟
    سر تکان داد: جهان جای عجیبیه.
    -: پس یعنی این طلسم اولین بار نیست که داره اجرا میشه، درسته؟
    -: آره. گفتم که.. دفعه ی پیش کمکت کردم این طلسم رو بشکنی. حدودا ده سال پیش.
    -: هر دفعه که میام، کوله پشتیم رو یادم میره.. تو چطور.. منظورم اینه که تو به کوله پشتی من دست زدی و یادت اومد؟
    -: میفهمم عجیبه.. احتمالا مربوط به طلسم میشه.
    -: انگار همه چی مربوط به طلسم میشه.
    -: شاید هم یه اشتراکیه بین همه ی طلسم ها. هردفعه آوردیش.. و هردفعه..
    دلاور فکر کرد و گفت: فکر نمی کنم.
    و سپس به چشمانش زل زد: تو چرا نگاهت عوض شده؟
    -: چه شکلی شده؟
    -: مثل یه آدمی که نگران یکی دیگه ست. دفعه ی پیش اتفاقی برام افتاد؟
    سرش را به تندی به دو طرف تکان داد: نه.. هیچی. و بعد اضافه کرد: ولی وقتش که میرسه، بدو. نپرس چرا. فقط یادت باشه که بدوی.


    28

    سنجاب از شاخه آویزان شد و به نرمی بر زمین پرید. سپس کمک کرد تا دلاور نیز در سکوت فرود بیاید.
    -: بیا، باید برگردیم.
    صدای خش خشی از پشت سرشان بلند شد. به سرعت برگشتند. روبرویشان نگهبانی به آنها زل زده بود. به یکدیگر نگاه کردند و هر دو به یکدیگر فرمان دادند: بدو! به سمت دروازه شروع به دویدن کردند. صدای سوت نگهبان بلند شد.
    فاصله ی آنچنانی با دروازه نداشتند اما هنوز باز نشده بود. سنجاب فریاد زد: چرا باز نمیشههه؟؟؟
    -: نمیدونمممم.
    هرچه نزدیک و نزدیک تر می شدند، نگرانی شان بیشتر می شد.
    -: نکنه از این به بعد ورد می خواد؟؟
    -: نگاه کن! اون چیه؟؟
    -: کنجد کنجد باز شو!
    -: چی؟ شبیه.. دست..
    و سکندری خورد و در انبوه پیچک ها فرو رفت.
    -: شاید باید بگم فندوق؟؟
    خودش را از میان پیچک ها بیرون کشید: بازیت گرفته؟؟ دردی در انگشتش حس می کرد.
    رو به قصر ایستادند. نفس از سینه هایشان فرار می کرد. سه نگهبان به سمتشان می دویدند.
    -: حالا چی کار کنیم؟
    -: فکر کنم همین الان باعث شدم انگشتم تو دو سال پیش ضربه بخوره.
    به دست او نگاه کرد: چی؟ و به پیچک ها. دوباره چرخید: فکر کنم راه دیگه ای نیست.
    -: چی؟
    دستش را محکم در دست خود گرفت: بدو.
    فریادزنان به سمت نگهبان ها دویدند. فریاد نگهبان ها نیز به آنها اضافه شد. دست یکدیگر را رها کردند و از دو سوی آنها رد شدند. دلاور زد زیر خنده. سنجاب داد زد: بدو!
    هر دو تا جای توان بر سرعت خود افزودند. در جایی از مسیر نگهبان چهارمی نیز به باقیشان ملحق شد. هر چهار تایشان سوت می زدند. تقریبا به انتها رسیده بودند که از پشت درخت ها صدای دویدن بلند شد.
    دلاور بر سرعتش افزود. در اطراف قصر مسیر به دو قسمت تقسیم شده و آن را دور می زد. از سمت راستشان گروهی از نگهبان ها نزدیک و نزدیک تر می شدند. دلاور به پله ها رسید و با چابکی چند پله را پرید و خود را به در ورودی قصر رساند. از دستگیره چسبید. در سنگین بود و به رنگ طلا می درخشید. به هر زحمتی که بود آن را باز کرد و به سمت خود کشید. برگشت و به سنجاب نگاه کرد که اشاره می کرد داخل برود. مشخص بود که نمی تواند به دنبالش بیاید. او چرخید و به سمت چپ شروع به دویدن کرد. دلاور وارد شد و در را بست. از پشت شیشه ی در به بیرون نگاه کرد. همان گروهبان وحشتناک به سمت او می دوید. باقی سگ ها در پی سنجاب افتاده بودند. چفت در را انداخت و در راهرویی که در آن قدم گذاشته بود شروع به دویدن کرد. بر دیوار های راهرو چراغ هایی نصب کرده بودند که راه را به خوبی روشن کرده بود. باری نزدیک بود سر بخورد اما تعادل خود را حفظ کرد. چند باری صدای کوبیدن به در شنیده شد و سپس سکوت آن اطراف را فرا گرفت. طولی نکشید که به سرسرای عظیمی رسید. بر روی تمامی وسایل ملافه ی سفیدی کشیده شده بود. به ناگاه تمام آنجا را خاموش یافت. برگشت و به راهروی تاریکی که پشت سر گذاشته بود نگاه کرد و سپس چرخید. تماما تاریک بود و از آنجایی که ماه در آن شب حضور نداشت، پنجره های عظیم سرسرا که چشم به اقیانوس دوخته بودند، نوری از خود ساطع نمی کرد.
    در به شدت به دیوار راهرو خورد. برگشت. چشمان خشمگین گروهبان در آن تاریکی مطلق می درخشید. به صرافت افتاد. اطرافش را نگاه کرد. پله هایی به طبقه ی بالا می رفتند. به سمتشان دوید.


    29

    در فاصله ی بلندی از کف سرسرا، پله ها به راهرویی ختم می شد که فضای دوار داخلی را دور می زد. و در جای جای این مسیر درهایی قرار داشت که هر یک به اتاقی مجزا باز می شد. دلاور که به نفس نفس افتاده بود راهرو را تا روبروی جایی که ایستاده بود ادامه داد و سپس دری را گشود و وارد شد. به تندی آن را بست. چشمانش را بر هم فشرد و به در تکیه داد. نفس هایی عمیق تر و بلند تر کشید تا به سینه اش آرامشی بدهد. سپس خود را رها کرد و بر زمین، پای در نشست. در این فکر بود که گوش به زنگ باشد تا به محض نزدیک شدن گروهبان و ورودش به یکی از اتاق ها، بیرون بدود و از پله ها پایین برود. بالاخره جایی در این میان زمان باید او را به عقب می کشید. چشم باز کرد و به ساعتش نگاه کرد. هنوز پنج دقیقه ای به پنج مانده بود. سر بلند کرد. خشکش زد.
    در مقابلش در تخت عظیمی، دخترکی با سر درنا نشسته بود و با چشمان سیاهش او را می کاوید.
    به آرامی دست بلند کرد و انگشت اشاره بر لب گذاشت.
    -: تو.. کی هستی؟
    -: فکر کردم جیغ بزنی.
    -: دزدی؟
    -: نه. نه من دزد نیستم.
    -: پس چی هستی؟
    -: یه.. یه دوست.
    -: دوست من؟
    -: آره قراره دوست تو بشم.
    -: من خنگ نیستم. شیش سالمه!
    -: منم...
    و با صدای کوبش در از جا پرید. کسی با کف دست تند و تند بر در می زد.
    -: دلاور! منم در رو باز کن!
    به سرعت از جلوی در کنار رفت. سنجاب پرید داخل و دوباره در را بست. این بار هر دو به در تکیه دادند.
    نفس نفس می زد: به زور از دستشون خلاص شدم. از در پشتی اومدم تو به خیال اینکه اینجا خالیه و فقط من و توییم. اما این ( ریه هایش حجم عظیمی از هوا را به داخل کشید ) این غولتشن دنبالم افتاد.
    -: یعنی الان می دونه ما کجاییم؟؟
    ضربه ی هولناکی به در وارد شد و آن را تا نیمه باز کرد. هر دو به در چسبیدند و آن را هل دادند.
    -: از کجا فهمیدی من اینجام؟
    صدای گروهبان در تمام قصر پیچید: دستور میدم بیاید بیرون! راه فراری ندارین!! و ضربه ی محکمی دیگر.
    -: به محض اینکه اومدم تو، شنیدم یه در بسته شد. حس کردم از این سمته.
    با ضربه ای دیگر کمی به عقب پرتاب شدند. دوباره خود را به در چسباندند.
    -: چقدر دیگه مونده؟
    دستش را روی در جابجا کرد و چرخاند. برای لحظه ای در ساکت شد. به ساعت نگاه کرد: یعنی رفته؟؟ و دستگیره را گرفت و به سمت خودش کشید. در از سوی دیگر با قدرت عجیبی کشیده می شد. رو به سنجاب کرد: بکشش تو.
    چشمانش گرد شد: چراا؟؟؟
    -: چرخه! بکشش تو!
    و هر دو با قدرت از لبه ی در گرفتند و محض انگشتانشان هم که شده کشیدند.
    در به یکباره باز شد و گروهبان به داخل شلیک شد.
    ویرایش توسط HRaven : 4 هفته پیش در ساعت 06:53 PM

  22. 2 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •