هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    217
    تشکر
    740
    تشکر شده : 725 بار در 245 پست

    داستان کوتاه: الکترود

    سلام
    خب... داستان کوتاه نوشتم مال کمپین ناموفق داستان کوتاه نویسیمون بر حسب موضوع جنایی بود :دی
    without furthur ado... let's jump in


    الکترود

    به محض اینکه به اتاق مقتول پا گذاشتم ذهنم به یک باره مخدوش شد. هر چه می‌دانستم و نمی‌دانستم به یک باره نابود و به جایش نویز و ویبره مغزم را پر کرد. به سرعت روشن شدن لامپی اتفاق افتاد و سردردش تا به امروز زندگی‌ام را جهنم کرده است.


    اتاق مقتول پنجره ای بزرگ و دلباز رو به شهر و هوای آفتابی ساعت دوازدهی را داشت. آفتاب شدیدی می‌تابید و شهر در درخشان ترین و داغ ترین حالت خود قرار داشت؛ اما به لطف طراحی اتاق، نوری کمی اتاق می‌رسید و همین فضای آن جا را دلگیر و تاریک کرده بود. مقتول به پشت روی صندلی کامپیوتر افتاده بود، نور ضعیف و آبی رنگ مانیتورش بیشتر نورپردازی اندک اتاق را برعهده داشت. نویز و برفک ضعیف مانیتور بر روی دیوار های سفید اتاق اندک شخصیتی که در اتاق تقریبا خالی حس می‌شد؛ ضعیف بود اما نامحسوس نه. کلید برق اتاق را زدم اما زیاد طول نکشید که متوجه شوم روی سرپیچ لامپی وجود ندارد. چراغ قوه‌ای بیرون آوردم تا جسد را نزدیک‌تر و موشکافانه‌تر بررسی کنم. حاصل مشاهداتم از این قرار بودند:

    · به نظر می‌رسید عامل مرگ برق گرفتگی باشد. تنها اثری که روی بدون مقتول به چشم می‌خورد جای سوختگی دایره‌ای رنگ است که با توجه به شکل و رنگ آن محل برخورد سیم لخت با بدن مقتول می‌باشد. آثار برق گرفتگی نیز روی پوست مقتول در نقاط دیگر بدنش به چشم می‌خورد. متهم با برق شهری کشته شده.
    · هیچ کابل و سیم لختی در اطراف جسد و حتی در کل اتاق مشاهده نمی‌شود. این احتمال خودکشی بودن مرگ را به شدت پایین می‌آورد. حتی اگر مرگ خودکشی بوده این مسئله دخالت شخصی دیگری را در آن اثبات می‌کند.
    · هیچ نشانه ای از درگیری و خشونت در اتاق به چشم نمی‌خورد. اگر مرگ خودکشی بوده این مورد منطقی به نظر می‌رسید اما با توجه به اینکه آلت مرگ در اتاق به چشم نمی‌خورد این مورد عجیب است. سناریو احتمالی اصلی در این مواقع این است که قاتل در خفای کامل و بدون اینکه مقتول متوجه او شود او را به قتل رسانده. سناریوی دیگر توافق قاتل و مقتول در به قتل رساندن او است که با اینکه غیر محتمل است، اما در هر صورت یک پیشامد به حساب می‌آید.
    · نتایج پزشکی قانونی نشان می‌دهد که سه ساعت و چهل و هشت دقیقه از مرگ مقتول گذاشته و جسد حدود دو ساعت بعد توسط همسایه بالاییِ مقتول کشف شده.


    مقتول فرهان یزدی در بیست و سوم آذر 1369 ساعت 8:13 به قتل رسیده. او دانشجوی ارشد مهندسی کامپیوتر در دانشگاه تهران و جزو معدود اشخاصی مسلط به علم هوش مصنوعی و پیشرفت آن بوده. پروژه ای که او به همراه جمعی دیگر از دانشجویان زیر نظر یکی از برجسته ترین اساتید دانشگاه های ایران روی آن کار می‌کرد هوش مصنوعی قدرتمندی به نام پروژه نصر (NASR) بود. پروژه نصر یک هوش مصنوعی برجسته و قدرتمند است که می‌توانست با متصل شدند به شبکه ها و بانک های اطلاعاتی بین المللی به درجاتی دست نیافتنی از خودآگاهی برسد. این پروژه برای اولین بار در کل دنیا کلید خورده بود و در خفای اطلاعاتی نسبی پیش می‌رفت. با توجه به این فرهان یزدی یکی از اعضای اصلی پروژه بوده قتل او پیشرفت آن را به کل متوقف کرده. تعداد افراد و دولت هایی که از مرگ او سود می‌برند کم نیستند؛ آمریکا، اسرائیل، ام‌آی6 و...

    فردای روز قتل در بیست و چهارم آذر 1369 جسد دزدیده می‌شود. پس از اینکه در روز قتل جسد به مرده شور خانه برده و مورد شستشو قرار گرفته، به سردخانه بهشت زهرا برده و داخل یکی از محفظه های مورد نظر قرار گرفته می‌شود تا زمان خاک سپاری آن فرا برسد. فردای آن در محفظه مربوط به جسد باز بوده، کلید های نگهبانی دزدیده شده و جسد نیست. گروهی مامور تجسس ساختمان غسالخانه می‌شود و نمی‌توانند چیزی جز اثر انگشت های خود شخص مقتول را بر دستگیره های ساختمان پیدا کنند. به گزارش شاهدان عینی دیشب مردی لخت و رنگ پریده نیز لنگان لنگان در خیابان های آن نزدیکی قدم می‌زده. پس از مدتی دسته کلید مخصوص نگهبانی در کنار جاده نزدیک قبرستان پیدا می‌شود.


    «بسیار خب آقای محترم... ابراهیم فرامرزی، درسته؟»

    مرد که ریش و سبیل پرپشتی داشت و مضطرب به نظر می‌رسید پاسخ داد: «بله.»

    «شما متهم به قتل جناب آقای فرهان یزدی، دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران هستید. آیا این اتهام را قبول دارید.»

    آقای فرامرزی لخند سرد و مضطربی زد و گفت: «بله... خودم اومدم اعتراف کردم.»

    لب هایم را تر کردم و پرسید: «انگیزه‌تون از قتل چی بوده، آقای فرامرزی؟»

    «انگیزه...؟ انگیزه‌ای نداشتم جناب سروان. انگیزه از من نبود. من هیچ انگیزه و دلیلی برای قتل انسان دیگه ای ندارم.»

    ابرو هایم را بالا بردم و پرسیدم: «می‌تونید بیشتر توضیح بدین.»

    «می‌تونستم احساس کنم که ذهنم با تمام وجود با کاری که می‌خواستم انجام بدم مخالف بود. اما با این حال قفل آپارتمان را باز کردم، از سیم لختی که قبلا آماده کرده بودم استفاده کردم و آن مرد بینوا را به قتل رساندم. انگار که اختیار ماهیچه ها و عضلاتم دست خودم نبود. سعی می‌کردم جلوی آن را بگیرم اما تلاش هایم به هیچ وجه کارساز نبود. کار هایی را انجام می‌دادم که حتی در مخیله ام نمی‌گنجید؛ برای مثال من هیچ‌گاه تاکنون نمی‌توانستم و حتی بلد نبودم که قفل ساختمانی را بدون کلید باز کنم.» به یاد آوردم که قفل ساختمان یزدی بدون کلید و رمز دار بود. «یا وسیله ای که برای به قتل رساندن آن مرد بینوا ساختم، حتی یادم نمی‌آید چگونه آن کار را انجام دادم. من بیسوادم و تا آن موقع نه تنها دست به وسایل الکترونیکی نمی‌زدم، بلکه حتی از آن ها وحشت داشتم.»

    پرسیدم: «با آلت قتّاله چه کردی؟»

    جواب داد: «سوزاندمش جناب سروان.»

    یادداشت کردم. پس از مقداری سکوت با چهره ای وحشت زده گفت: «تجربه خیلی بدی بود جناب سروان. به کابوس می‌مانست. انگار که چیز هایی که می‌دیدم واقعی نبود... حتی هنوز هم به واقعیتشان شک دارم. اما نه، این ها بدترین قسمتش نبود. بدترین قسمتش آن جا بود که خود آن مرد بینوا نیز با من برای اینکه او را به قتل برسانم همکاری می‌کرد. و می‌توانستم درد، رنج، عذاب و وحشتی که او نیز گرفتارش بود را تصور کنم. او هم نمی‌خواست بمیرد، اما دست خودش نبود. دیگر کنترل بدنش را در دستش نداشت. درست مثل من. مانند برده روی صندلی نشست و از من خواست که شروع کنم. پس از اینکه کامل جان داد صفحه سفید رو به روی ناگهان آبی شد و من کنترل خودم را بدست آوردم. آن وسیله برقی را از برق بیرون کشیدم و تا جایی که می‌توانستم از آن جا دور شدم.»


    پس از حدود یک سال بگیر و نگیر و بازپرسی های متعدد فرامرزی را اعدام کردند. با صندلی الکتریکی.

    زمان اعدامش آن جا بودم و می‌دیدم آن بنده خدا را و وحشتی که در چشمانش بود. نمی‌دانستم از کدام بیشتر وحشت داشت، از مرگ، صندلی الکتریکی یا تجربه ای که ادعا می‌کرد داشته. هنگامی که مامور اهرم اصلی را کشید اتفاق آشنایی برایم افتاد:

    انگار که امواجی شرورانه به مغزم حمله‌ور شده باشند، دوباره آن حسی را هنگام قدم گذاشتن به ساختمان یزدی داشتم حس کردم؛ اما این بار شدید. احساس می‌کردم سرم دارد از وسط نصف می‌شود. به سرعت ترکیدن یک لامپ و جان دادن فرامرزی رخ داد و زنگ آن تا به امروز در گوش چپم مانده است.



  2. 7 کاربر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    220
    تشکر
    1,630
    تشکر شده : 1,342 بار در 268 پست
    باحال بود.
    من نظرم اینه که وقتی داستان می‌نویسی سعی کن یه سری آزمون خطا داشته باشه. سر امتحان کردن زاویه دیدهای مختلف و اینا یه سری حرکت زدی توی همین. به نظرم این تمرین رو می‌تونی حتی بیشتر انجام بدی و زود می‌بینی دستت بازتر میشه. این اتفاقه از نوشتن دست‌یافتنیه.
    ولی سعی کن همزمان چیزهایی بخونی که مود دارن. مثلا داستان‌های جنایی فارسی شبیه گزارش بازپرسن همیشه. فارغ از هر مودی با لحن اداری. حداقل می دونم سی چهل سال پیش ژرژ سیمنون از همین حد جلو زده بوده. وقتی صحنه‌ی جنایت توصیف می‌کنی هیچ مودی نیست توی صحنه. الان نمی‌گم حتما سیاه و خون آلود و فلان. ولی این کمه.

  4. 5 کاربر از پست Ghost of Idrom تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    217
    تشکر
    740
    تشکر شده : 725 بار در 245 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط Ghost of Idrom نمایش پست ها
    باحال بود.
    من نظرم اینه که وقتی داستان می‌نویسی سعی کن یه سری آزمون خطا داشته باشه. سر امتحان کردن زاویه دیدهای مختلف و اینا یه سری حرکت زدی توی همین. به نظرم این تمرین رو می‌تونی حتی بیشتر انجام بدی و زود می‌بینی دستت بازتر میشه. این اتفاقه از نوشتن دست‌یافتنیه.
    ولی سعی کن همزمان چیزهایی بخونی که مود دارن. مثلا داستان‌های جنایی فارسی شبیه گزارش بازپرسن همیشه. فارغ از هر مودی با لحن اداری. حداقل می دونم سی چهل سال پیش ژرژ سیمنون از همین حد جلو زده بوده. وقتی صحنه‌ی جنایت توصیف می‌کنی هیچ مودی نیست توی صحنه. الان نمی‌گم حتما سیاه و خون آلود و فلان. ولی این کمه.
    ایول نظر خورد بلآخره :)))
    حقیقتش انتظار داشتم برای طول کوتاهش یکم کوبیده بشه :دی
    چیزی که منو به این کار واداشت این بود که ایده هه رو توی ذهنم داشتم ولی هی دیدم دارم سعی می‌کنم مدل کلاسیک و عادی بنویسم اون چیزی درنمیاد که می‌خوام. برای همین تصمیم گرفتم ول کنم این قضایا رو و یکم فری فرم بنویسم ببینم چطور در میاد و خب، نوشتنش خیلی لذت بخش تر و باحال تر از عادی نوشتن بود :دی. حتما بیشتر اکسپریمنت می‌کنم با این حرکت.
    ها... متوجهم. تو بازنویسی حتما با این مورد هم اکسپریمنت می‌کنم.
    ممنون واقعا که وقت گذاشتین!


  6. کاربران زیر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند:


  7. #4
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    329
    تشکر
    894
    تشکر شده : 2,096 بار در 381 پست
    خب به به. مهراد بالاخره یه داستان کاراگاهی/وحشت داریم که ایده اش هم خوبه.
    دست ت درد نکنه و بهت تبریک می گم چون ایده اش خیلی خوب بود... من حسم این بود که یه جور تسخیر ِ علمی تخیلی توکار بوده (یعنی یه دستگاه مایند کنترلی دستش تو کاره) و این درون مایه ی خیلی خوبی بود.
    یه سری اشکالات و پیشنهادات دارم برات می نویسم باشد که رستگار شویم:

    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    اتاق مقتول پنجره ای بزرگ و دلباز رو به شهر و هوای آفتابی ساعت دوازدهی را داشت. آفتاب شدیدی می‌تابید و شهر در درخشان ترین و داغ ترین حالت خود قرار داشت؛ اما به لطف طراحی اتاق، نوری کمی اتاق می‌رسید و همین فضای آن جا را دلگیر و تاریک کرده بود. مقتول به پشت روی صندلی کامپیوتر افتاده بود، نور ضعیف و آبی رنگ مانیتورش بیشتر نورپردازی اندک اتاق را برعهده داشت. نویز و برفک ضعیف مانیتور بر روی دیوار های سفید اتاق اندک شخصیتی که در اتاق تقریبا خالی حس می‌شد؛ ضعیف بود اما نامحسوس نه. کلید برق اتاق را زدم اما زیاد طول نکشید که متوجه شوم روی سرپیچ لامپی وجود ندارد. چراغ قوه‌ای بیرون آوردم تا جسد را نزدیک‌تر و موشکافانه‌تر بررسی کنم
    آقا اینجا یه اشتباه فاحش وجود داره. ساعت دوازده ظهره، آفتاب وسط آسمونه، اتاق مقتول یه پنجره ی دلواز داره... بعد شما معتقدی که اما به دلیل طراحی «خاص» اتاق فضا دلگیر و تاریک می شه. حتا اگه واقعا تاریک شده باشه، در حدی نیست که مجبور بشی براش چراغ قوه روشن کنی! این خیلی تو ذوق زد.

    دیگه هم اینکه بهتره به اتاقه یه اسمی بدی، نه اتاق مقتول... مثلا بگو اتاق مطالعه، اتاق کتابخانه، اتاق نشیمن، اتاق خواب، یه چیزی به جز اتاق مقتول. این تکرار واژه ی مقتول انعکاس می ده که تو ذهن نویسنده همه چیز داره درباره مقتول می گذره و باعث می شه صدای نویسنده هی تو ذهن خواننده یادآوری بشه.

    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    تنها اثری که روی بدون مقتول به چشم می‌خورد جای سوختگی دایره‌ای رنگ است که با توجه به شکل و رنگ آن محل برخورد سیم لخت با بدن مقتول می‌باشد.
    البته این به صورت واضحی دور از واقعیت نیست، ولی به نظرم باید یه مقدار تصاویر برق گرفتی منجر به مرگ (نه برق گرفتی جزئی) رو بیشتر می دیدی. باز هم میگم که این حرفت خیلی دور از واقعیت نیست، ولی مثلا می تونستی خیلی نمایشی تر بگی، گور کنی صحنه رو و در نتیجه دلخراشی صحنه یه مقدار تنشن فضا رو هم اضافه کنی.

    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    جسد حدود دو ساعت بعد توسط همسایه بالاییِ مقتول کشف شده.
    اینم یه جور اشتباه واضحه که افراد رو قبل از اینکه اسم بدی بهشون، با نقش شون توی داستان می آری شون. نباید از مقتول، همسایه ی مقتول، دایی زن ِ قاتل استفاده کنی. باید یه اسم بدی، بعد نسبت یارو رو با داستان معرفی کنی، بعدش هم دوباره از اسمه استفاده کنی. مثلا: آقای علی یاری، کارمند میانسال شرکت رهاآبگستر در بخش حسابداری، صبح امروز در سر کارش حاضر نشده بود و البته دلیل خیلی خوبی برای این کارش داشت... به قتل رسیده بود.
    مثلا اینطوری. یا یه جور دیگه ای. خلاصه اسمش رو بیار نه نقش ش توی داستان.
    فرحان منظورت نبوده؟ می خوساتی فرهان باشه؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    فردای روز قتل در بیست و چهارم آذر 1369 جسد دزدیده می‌شود.

    اینم باز مکانیکش یه خرده می لنگه. نمی تونسته فردای روز قتل باشه، یه خرده زمان بیشتری به خودت و داستان بده. اگه قتل باشه، جسد باید تو پزشکی قانونی معاینه بشه و فولان. حالا نمی دونم، شاید هم می خوای سریع بدزدنش. ولی اگر فرض کنیم امروز قتل انجام شده، تازه مقتول رسیده به پزشکی قانونی. اگه فردای روز قتل جسده رو دزدیده باشن خیلی همه چی تو زمان کوتاهی باید اتفاق بیافته. شاید بخوای یه خرده زمانه رو بازترش کنی.



    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    گروهی مامور تجسس ساختمان غسالخانه می‌شود و نمی‌توانند چیزی جز اثر انگشت های خود شخص مقتول را بر دستگیره های ساختمان پیدا کنند.
    فرضت نباید این باشه که جسد مقتول رفته غسالخانه. جسد مقتول در ایران، می ره پزشکی قانونی تا مدت زیادی هم همونجا می مونه (دقیقش رو نمی دونم... یه تحقیق کوچولو بکنی در می اد).


    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    از سیم لختی که قبلا آماده کرده بودم استفاده کردم و آن مرد بینوا را به قتل رساندم.
    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها
    جواب داد: «سوزاندمش جناب سروان.
    مهرااااد!!! سیم رو سوزوند؟؟ دمای شعله های معمول (گاز، کبریت، سوختن چوب) 300 تا 400 درجه سانتیگراد، دمای ذوب مس (اگه فرض کنیم سیمش مسی بوده باشه) 1034 درجه است! برای سوزاندنش باید یارو یه چیزی مثل دستگاه هوا برش داشته باشه! این قسمت منو یاد داستان یه آقای خوبی انداخت که توش باد می زد چاقو رو از دست قهرمان داستان پرت می کرد وسط دره! اینو می شه نشونه ی خوبی در نظر گرفت که شما هم بعدها آدم خیلی مهم و موفقی می شی، چون اون آقاهه الان شده!
    اگه آلت قتاله ی یارو چیزی به جز سیم بوده، این خیلی کژتابی داشت... باید واضح می کردی آلت قتاله اش سیم نبوده.

    توی ایران فکر نمی کنم با صندلی الکتریکی کسی رو اعدام کنن. تا جایی که یادم می آد طناب داره و تیربارون. نمی دونم اصلا صندلی الکتریکی داریم یا نه. تحقیق کن بازم... مطمئن نیستم.
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  8. کاربران زیر از پست darkheart تشکر کرده‌اند:


  9. #5
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    217
    تشکر
    740
    تشکر شده : 725 بار در 245 پست
    آقا خیلی ممنون که نظر دادین و واقعا روم سیاه... بابت این همه گاف :)))))))
    خیلی وقت بوده تقریبا که ننوشته بودم... خلاصه، ترکمون زدم یه سری قسمتارو :))))

    آقا اینجا یه اشتباه فاحش وجود داره. ساعت دوازده ظهره، آفتاب وسط آسمونه، اتاق مقتول یه پنجره ی دلواز داره... بعد شما معتقدی که اما به دلیل طراحی «خاص» اتاق فضا دلگیر و تاریک می شه. حتا اگه واقعا تاریک شده باشه، در حدی نیست که مجبور بشی براش چراغ قوه روشن کنی! این خیلی تو ذوق زد.
    اوهوم... درسته.
    البته فرض من این بود که برای بررسی دقیق تر حتما مجبور شده چراغ قوه روشن کنه ولی خب... خیلی واقعا غیر واقعی درمیاد. باید زمانشو شاید جلوتر ببرم.

    دیگه هم اینکه بهتره به اتاقه یه اسمی بدی، نه اتاق مقتول... مثلا بگو اتاق مطالعه، اتاق کتابخانه، اتاق نشیمن، اتاق خواب، یه چیزی به جز اتاق مقتول. این تکرار واژه ی مقتول انعکاس می ده که تو ذهن نویسنده همه چیز داره درباره مقتول می گذره و باعث می شه صدای نویسنده هی تو ذهن خواننده یادآوری بشه.
    این یکی حقیقتش یه جورایی تقصیر اینه که مدت زیادی ننوشتم... خیلی از جا ها نمی‌دونستم چه کلماتی باید به کار ببرم و آخر سر هم با انتخاب کلمات بعضی جا ها راحت نبودم.

    البته این به صورت واضحی دور از واقعیت نیست، ولی به نظرم باید یه مقدار تصاویر برق گرفتی منجر به مرگ (نه برق گرفتی جزئی) رو بیشتر می دیدی. باز هم میگم که این حرفت خیلی دور از واقعیت نیست، ولی مثلا می تونستی خیلی نمایشی تر بگی، گور کنی صحنه رو و در نتیجه دلخراشی صحنه یه مقدار تنشن فضا رو هم اضافه کنی.
    متوجهم.
    البته من موقع توصیف این صحنه رفتم یه چند تا مقاله پزشکی قانونی مربوط به برق گرفتگی رو خوندم و خب... خیلی بدن!! حال آدم بد می‌شه. برای همین نتونستم خیلی تمرکز کنم روی این قسمت به نظرم.

    اینم یه جور اشتباه واضحه که افراد رو قبل از اینکه اسم بدی بهشون، با نقش شون توی داستان می آری شون. نباید از مقتول، همسایه ی مقتول، دایی زن ِ قاتل استفاده کنی. باید یه اسم بدی، بعد نسبت یارو رو با داستان معرفی کنی، بعدش هم دوباره از اسمه استفاده کنی. مثلا: آقای علی یاری، کارمند میانسال شرکت رهاآبگستر در بخش حسابداری، صبح امروز در سر کارش حاضر نشده بود و البته دلیل خیلی خوبی برای این کارش داشت... به قتل رسیده بود.
    مثلا اینطوری. یا یه جور دیگه ای. خلاصه اسمش رو بیار نه نقش ش توی داستان.
    فرحان منظورت نبوده؟ می خوساتی فرهان باشه؟
    هوم... آخه به نظرم همسایه یارو خیلی نقش مهم تری جز اینکه زمان کشف جسد رو بگه نداشت... برای همین به ذهنم نرسید. ولی شما می‌گین چشم.
    بعد فرحانه؟ :))))
    من کلا تو اسم گذاری، املای اسما و تشخیص جنسیت اسم افتضاحم آقا :)))))

    اینم باز مکانیکش یه خرده می لنگه. نمی تونسته فردای روز قتل باشه، یه خرده زمان بیشتری به خودت و داستان بده. اگه قتل باشه، جسد باید تو پزشکی قانونی معاینه بشه و فولان. حالا نمی دونم، شاید هم می خوای سریع بدزدنش. ولی اگر فرض کنیم امروز قتل انجام شده، تازه مقتول رسیده به پزشکی قانونی. اگه فردای روز قتل جسده رو دزدیده باشن خیلی همه چی تو زمان کوتاهی باید اتفاق بیافته. شاید بخوای یه خرده زمانه رو بازترش کنی.
    فرضت نباید این باشه که جسد مقتول رفته غسالخانه. جسد مقتول در ایران، می ره پزشکی قانونی تا مدت زیادی هم همونجا می مونه (دقیقش رو نمی دونم... یه تحقیق کوچولو بکنی در می اد).
    من کلا زیاد وارد این مسائل نشدم و حتی داستان جنایی نخوندم برای همین روالش رو نمی‌دونم. اتفاقا زمان اعدام رو هم اوایل خیلی کم گذاشته بودم یکی بهم گفت که به همین زودی یارو هارو اعدام نمی‌کنن برای همین الآن یه جورایی منطقی تره :دی
    سعی می‌کنم برای بازنویسی بیشتر تحقیق کنم راجع به مسئله.

    مهرااااد!!! سیم رو سوزوند؟؟ دمای شعله های معمول (گاز، کبریت، سوختن چوب) 300 تا 400 درجه سانتیگراد، دمای ذوب مس (اگه فرض کنیم سیمش مسی بوده باشه) 1034 درجه است! برای سوزاندنش باید یارو یه چیزی مثل دستگاه هوا برش داشته باشه! این قسمت منو یاد داستان یه آقای خوبی انداخت که توش باد می زد چاقو رو از دست قهرمان داستان پرت می کرد وسط دره! اینو می شه نشونه ی خوبی در نظر گرفت که شما هم بعدها آدم خیلی مهم و موفقی می شی، چون اون آقاهه الان شده!
    اگه آلت قتاله ی یارو چیزی به جز سیم بوده، این خیلی کژتابی داشت... باید واضح می کردی آلت قتاله اش سیم نبوده.
    من فقط با ندامت سرم رو می‌اندازم پایین... باید می‌گفتم گم و گورش کرده و فلان... :)))

    توی ایران فکر نمی کنم با صندلی الکتریکی کسی رو اعدام کنن. تا جایی که یادم می آد طناب داره و تیربارون. نمی دونم اصلا صندلی الکتریکی داریم یا نه. تحقیق کن بازم... مطمئن نیستم
    برای این یکی دیگه دلیل خوب دارم انصافا و گاف نیست! :دی
    یعنی خب اینو خودم می‌دونستم ولی به دلایلی به خودم اجازه این کار رو دادم و سعی کردم سرنخ هاشو توی همین داستانم بذارم. گرچه فکر کنم زیادی گنگ شدن. سعی می‌کنم تو بازنویسی سرنخ های بهتری بذارم از این مسئله.


  10. کاربران زیر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند:


  11. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    من اینو همون اولا خوندم و باحال بود! شروعشو دوس داشتم. اونجا که گفت اثر انگشت خود مقتول روی دستگیره در پیدا شده خیلی خیلی خوب بود! یکم دیالوگای یارو قاتله مصنوع و متکلف بودD: بیشتر داستان بذار مهراد
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  12. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  13. #7
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    15th April 2017
    محل سکونت
    هعییییی
    نوشته ها
    111
    تشکر
    197
    تشکر شده : 256 بار در 110 پست
    اممممم....سلام اول :دی
    آقا ایده هه خیلی خوبه...یعنی کاملا می شه ازش حتی رمان بلندم در آورد و بخشای جنایی جاسوسی و اینا اضافه کرد...ولی یه مشکلی داره....یکم کشمکش داستان کمه..یعنی خیلی کمه...می شد وقت بذاری یکم پلیسه تحقیق کنه بعد خودش در گیر این هوش مصنوعیه شه و از این چیزا....یعنی کلا می شه با این ایده خیلی کانفلیکت ساخت.
    و این که آقا منم در حال نوشتنم برای این کمپینه :دی
    فقط به طور دردناکی سرعتم پایینه
    Being conscious is a torment
    The more we learn is the less we get
    Every answer contains a new quest
    A quest to non existence, a journey with no end

  14. کاربران زیر از پست hossein تشکر کرده‌اند:


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •