هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 19 , از مجموع 19
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    27th December 2017
    محل سکونت
    سرزمین-میانه
    نوشته ها
    19
    تشکر
    25
    تشکر شده : 83 بار در 22 پست

    Post داستان بلند: نه روی ماه لعنتی...!

    سلام. این داستان (یا رمان) اولین داستان علمی تخیلی منه. مطمئنا اشکالات زیادی داره و برای همین طی تحقیقاتی که برای بهتر کردنش کردم به سایت هزار تو رسیدم. من بداهه می نویسمش و فقط کلیاتش رو از قبل تو ذهنم دارم
    چون اول قصد انتشارش رو نداشتم اما بعد شروع کردم توی تلگرام گذاشتن و الان حدود چهارده پارتش رو توی کانال دارم.

    خلاصه: داستان "نه روی ماه لعنتی...!" روایت گر اتفاقات حدود 600 سال بعد انسان ها روی کره ی ماه و زمینه. انسان ها به دو دسته تقسیم شدند. تعدادی که به خاطر آلودگی های اتمی، تخریب جوی،
    کمبود منابع و سایر مشکلات از زمین به ماه مهاجرت کردند و تعدادی که با کمترین امکانات مجبور به موندن و زندگی روی زمین شدند. کره ی ماه توسط یک کمپانی به نام "پنج (five)" اداره میشه که
    پنج سردسته ی اصلی داره و زندگی مردم رو روی ماه کنترل می کنه. در سال 600 تقویم ماه و 2700 زمینی، تیمی برای اولین باراز ماه عازم زمین میشن تا شرایط اونجا رو برای برگشت تعدادی از مردم
    مورد آزمایش قرار بدن. اما این تیم با مشکلات خاصی مواجه میشه و کم کم متوجه میشه که حقایقی وجود داره که هیچ وقت بهشون گفته نشده. چه در مورد زمین و چه در مورد ماه...


    داستان سه تا راوی داره:


    1. ملا ایوانز
    2. ویلیام استارم
    3. میرا آریان



    ***


    من قبل از شروع جریان اصلی داستان، قسمتی رو می ذارم که ارتباط زیادی به جریان اصلی نداره اما خلاصه ای از گذشته ی یکی از شخصیت های اصلی میده. این نامه ای از طرف میرا آریانه و سر نخی هم از دلیل انتخاب اسم داستان میده.

    البته اگه دوست دارید یکدفعه وارد خود داستان بشید و سرنخ ها رو توی خود داستان به دست بیارید، توصیه ی من اینه که این قسمت رو نخونید و فقط این چند خط رو بخونید تا اسم داستان چندان گنگ به نظر نرسه :)



    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]



    "از اون روز به بعد، تو بدون هیچ خاطره ای از من مشغول کار کردن توی کمپانی هستی. چشم های غریبه ات باور نکردنی اند ویل و میز ناهاری که دورترین جا از من قرار گرفته. دیگه نه دست هات توی دست هام گره میشه و نه برام شکسپیر می خونی. در حالی که من مجبورم تمام این لحظات رو تحمل کنم و به عنوان قدرتمندترین مدیر فنی کمپانی به دیگران لبخند بزنم. اما من هنوز امیدوار بودم یه روز دوباره پیشم برگردی. نه روی ماه. نه روی ماه لعنتی ...!
    باید روی زمین پیدات کنم. یه بار دیگه کنار تمام چیزهای آرامش بخش. اونجا تنها جایی بود که ما طبیعی و بدون ترس خوشبخت بودیم. یه جور خوشبختی که هویت داشت...!"



    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


    ما نیز دخت بزرگانیم و اراده و شهامت خود را داریم. پس خم مشو آنکالیمه.هرگاه اندکی خم شدی، بیشتر خمت خواهند کرد تا به زانو درآیی. ریشه هایت را در سنگ فرو کن و در برابر باد بایست، اگر چه باد همه ی برگهایت را با خود ببرد.

    قصه های ناتمام دوران دوم-جی.آر.آر تالکین


    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  2. 8 کاربر از پست Nienor Niniel تشکر کرده‌اند .


  3. #11
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    27th December 2017
    محل سکونت
    سرزمین-میانه
    نوشته ها
    19
    تشکر
    25
    تشکر شده : 83 بار در 22 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط فین گون نمایش پست ها
    سلام
    مثل ملکه نثرت خوبه، اما این دفعه نظراتم مینویسم تا باشد پاسخی بر ننوشتن نقد شما.
    از فکرها
    ۱. صحنه های احساسی از دید یه زن خوب تصویر شده اما از دید مرد ،باور ویل برام سخته
    ۲. صحنه های حساس و دلهره آور چون خوب قبلش پرداخت نشده ،خوب در نیامده. وحشت ویل و میرا روی خواننده تاثیر زیادی نداره
    .

    سلام
    ممنون نظر لطفتونه و پوزش به خاطر کمبود وقت که آخر هم باعث شد نرسم نقد کنم :) ولی داستان رو کامل خونده بودم.
    در این مورد، همون طور که گفتم، ما داریم ویل رو هم از طرف میرا می بینیم چون راویمون اونه و برداشت ها و روایت ها رو اون داره میگه. ضمن این که این قسمت فقط خلاصه ای از سال ها زندگیشونه. چون یه نامه بود وقت پرداخت زیادی نبود و خلاصه وار نوشته شده :)



    ۳.به نظرم ،دلیل تصمیم کمپانی در تعقیب و بعد نحوه مجازات ،دلیل رفتن کمپانی به زمین ،از دید خواننده قابل درک نیست ،اما احساسی مقبوله.
    در این مورد هم بالا توضیح مفصل تری دادم. اما به نظرم توی داستان و در آینده بخونید بهتره. بعد میشه در موردش بیشتر بحث کرد



    ۴.تو چنین نامه ای نباید از سه بچه حرفی زده شود یا به نحوی اطلاعات زندگی مردم زمین آورده شود.
    ۵. فریب واضح کمپانی برای عوام مقبوله اما برای کارکنان بلند پایه یه کم بعیده
    راستش این موردها رو دقیقا متوجه نشدم


    ۶. نحوه زمان بندی و عمر با توجه به شرایط داستان خیلی اهمیت داره و به نظرم بیست سال برای چنین پیشرفتی که میرا داره باور کردنی نیست.
    راستش در مورد زمان بندی یه اشتباهاتی هم داشتم. یعنی یکم بعضی اختلاف زمانی ها رو نادیده گرفته بودم. ولی میرا چدا از زمان، اون سازگاری و انگیزه ش رو هم داره. چیزایی هست که ممکنه بقیه کارکنانشون رو عقب بزنه و بعضی ها رو بالا ببره. در حقیقت منطق کمپانی بیشتر پا روی کله ی هم گذاشتنه و ممکنه با همین روش یه شبه هم بالا برن.


    ۱. کلا استعداد عاشقانه نوشتن دارید.
    ۲.نثرتون روانه
    ۳. ایده های ۶۰۰ سال بعد خوبه
    ۴.میتونید به آثار آسیموف نزدیک بشید.
    ۵. یه خورده ایده از دوتا فیلم توشه ،اما تقلید نیست .و این عالیه
    بابت همشون ممنونم


    در مورد ماه سعی کردم شبانه روزش رو در نظر بگیریم و می بینیم که زیاد ریتم ندارند و حتی خوابیدنشون هم حساب شده و با قرصه. چون مثل زمین شب و روزی بیست و چهار ساعته ای نیست که بشه گفت روز کار کنند شب بخوابند. نمی دونم چقدر موفق بودم برای سوندنش البته.
    همچنین فضای مسکونی ماه رو بسته و محافظت شده فرض کردم؛ اکسیژن، دما، آب و غذاشون، آب و هواشون، جوشون، جاذبه شون و... همه ی این ها مصنوعی هستند تا یه شرایطی مشابه زمین ایجاد بشه. البته این سوال هم پیش میاد که واقعا ممکنه انسان ها به چنین علمی برسند که من جواب رو تو این داستان "ممکنه" فرض کردم :)
    اما تا جایی که می دونم وقتی مدت زمانی دور از شرایط زمین باشند. حالا در حالت بی وزنی و موندن توی فضا یکم شدیدتر؛ یه اثرات جانبی روشون داره.



    ۴. یک روی ماه همواره به سمت زمینه و یک روی آن همواره پشت به زمینه .پس برای دیدن ماه کافیه جایی رو به زمین باشیم و مکان خاصی لازم نیست که با یک ساختمان از دست بره.
    درسته. در واقع طلوعش هم مثل خورشید یا ماه از روی زمین نیست ولی ویل داشت دنبال جایی می گشت که براشون نوستالوژی بتاشه و دقیقت همون مکانی باشه که اولین بار زمین رو تماشا کردند. که متوجه میشه تغییرش دادند. بیشتر از تغییر فضایی که برای خودشون داشتند عصبانیه.

    باز هم ممنونم از نقدتون :)
    امیدوارم شما هم اینجا بنویسید چون توی ستاره ی جدید هم من نثر و توصیفاتون زیباتون رو دوست داشتم. و این بار فرصت نقد رو پیدا کنم :)
    ما نیز دخت بزرگانیم و اراده و شهامت خود را داریم. پس خم مشو آنکالیمه.هرگاه اندکی خم شدی، بیشتر خمت خواهند کرد تا به زانو درآیی. ریشه هایت را در سنگ فرو کن و در برابر باد بایست، اگر چه باد همه ی برگهایت را با خود ببرد.

    قصه های ناتمام دوران دوم-جی.آر.آر تالکین


    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  4. 2 کاربر از پست Nienor Niniel تشکر کرده‌اند .


  5. #12
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    27th December 2017
    محل سکونت
    سرزمین-میانه
    نوشته ها
    19
    تشکر
    25
    تشکر شده : 83 بار در 22 پست
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]

    ملا نگاهی به سه نفر دیگری که روبرویش به صف ایستاده بودند کرد و گفت:
    خب... خب... خب... شما رو از کجا بلند کردند و برای همچین ماموریت مهمی آوردند؟ حتی نمی دونید وقتی روبروی فرمانده تونید، باید سلام رسمی ادا کنید!
    با این حرف هر چهار نفر به صف شدند و مانند نفر اول سلام دادند.
    ملا دست هایش را پشت سر قلاب کرد و گفت: درست میشید... همه تون!
    نیم نگاهی به سر آنجلو کرد و گفت: شما شوخی های بدتر از این هم با من داشتید قربان. شما باید جنگنده ی ارشد باشید، روبات؟
    مرد چشم بادامی گفت: من رو جیسو7 صدا می کنند فرمانده.
    ملا دست راستش را بالا برد و گفت: آزاد. و بقیه؟
    سه نفر دیگر از حالت رسمی خارج شدند اما هنوز در بهت قبلشان مونده بودند. اولین نفر که مردی با موهای تراشیده و ته ریش سیاه بود، گفت: آریاراد. دستیار و مسئول پرواز شما.
    ملا براندازش کرد و پرسید: از دانشگاه پنج.
    - بله قربان.
    نفر بعدی مردی با موهای کم پشت قهوه ای رنگ و چشم های آبی بود. چهره اش جا افتاده به نظر می رسید و قاطعیت نفر اول را نداشت. به آرامی گفت: کریستین وست. مهندس دستکاه ها و مسئول فنی.
    ملا به سمت نفر سوم رفت. به آرامی زمزمه کرد: و یه دختر جوون!
    حلقه ای از موهای طلایی اش را با دست نوازش کرد و به چشم های ترسیده اش خیره شد. صدایش هنگام معرفی خودش می لرزید: ام... امبر لارنس. 27 ساله. م... مسئول ارتباطات.
    ملا بینی ظریف و لب های خوش فرمش را از نظر گذراند و دوباره به چشم های تیله ای رنگش رسید. پوزخندی زد و زیر گوشش زمزمه کرد: امیدوارم زیر دست این پیرمردها دووم بیاری کوچولوی من.
    امبر سر تکان داد و ملا پرسید: خب؟ ما قراره با چی پرواز کنیم قربان؟ بدون کاپتان؟
    آنجلو که به ستون تکیه زده بود و به ملا نگاه می کرد، لبخند شیطنت آمیزی زد و به داخل سفینه اشاره کرد. ملا پشت چشمی نازک کرد و داخل رفت. آنجلو با اشتیاق دنبالش کرد. نمی توانست حدس بزند ملا با کاپتان منتخبی که حتی در صف آشنایی نبود، چه برخوردی خواهد داشت. ملا دست هایش را در جیب پالتویش فرو کرد و به سمت اتاقک پرواز رفت. مردی چهار شانه و بلند قامت، با لباس فرم سفید رنگ خلبانی که در تضاد موهای قهوه ای تیره رنگش بودند، پشت به او در حال چک کردن دستگاه ها بود. ملا به در اتاقک ضربه ای زد و گفت: گروه آماده ی پروازه.
    کاپتان بدون این که برگردد گفت: گروه وقتی آماده ی پرواز میشه که من بگم خانم.
    ملا با ابروهای بالا رفته صدایش را بالا برد و گفت: وقتی دارم باهات حرف می زنم برمی گردی و به من نگاه می کنی کاپتان!
    کاپتان از سر کنجکاوی برگشت و با ابروهای بالا رفته به دختر جوان و ریز اندامی که قدش تا بازوی خودش بود، نگاه کرد. ملا هم می توانست ببیند که مردی نسبتا میانسال و باتجربه را به عنوان کاپتان دارد. کاپتان نیشخندی زد و گفت: باید به جای خانم می گفتم خانم کوچولو؟ خب خانم... کوچولو نگاه عاشقانه رو ترجیح میدی یا چیزای دیگه؟ می تونی بفهمی که من باید تمام اتاقک رو قبل از پرواز چک کنم و بهتره مزاحم کارم نباشی؟
    ملا با وجود پاشنه ی بلند کفش هایش، روی پنجه ایستاد و گفت: بهت سلام رسمی رو هم یادت ندادند، قهرمان کمربندهای سیارکی؟! من خانم نیستم ابله، فرمانده تم!
    کاپتان خنده ای کرد و گفت: اوه! درسته فرمانده! فرمانده ی بخش نظافت؟ یاچیزای بهتر؟ بهت میاد تازه از دانشگاهت فارغ التحصیل شده باشی. شاید محض بردن یه شرط با دوستات قصد شوخی با من رو داشته باشی اما الان اصلا وقت مناسبش نیست. البته...
    سرش را زیر گوش ملا برد و گفت: با وجود این که من دختر بچه ها رو نمی پسندم ولی سعی می کنم تو یه وقت مناسب تر حتما برات جا رزرو کنم. راستش از این لباس مضحکی که روی لباس فرمت پوشیدی خوشم اومده.
    چشمکی زد و عقب رفت. ملا لب هایش را بهم فشرد و گفت: پس می خوای جا رزو کنی!
    در همین لحظه آنجلو داخل آمد و گفت: کاپتان! می بینم که با فرمانده تون گپ و گفت خوبی رو شروع کردید.
    به شانه ی کاپتان زد و از سلام رسمی خارجش کرد. دستش را دور گردن کاپتان انداخت و به ملا گفت: کاپتان استارک! قهرمان کمربندهای سیارکی و بهترین کاپتان حال حاضر...
    با دیدن نگاه آتشین ملا حرفش را خورد و گفت: اممم... اتفاقی افتاده؟
    ویلیام با سری پایین افتاده زیر گوش آنجلو زمزمه کرد: احتمالا من گند زدم.
    لبخندی زد و گفت: راستش ما همدیگه رو خیلی دقیق نشناختیم، قربان. فرمانده ایوانز کمی نسبت به پوسترها و سخنرانی های تلویزیونی شون متفاوت هستند. از نظر... ظاهری!
    ملا به آنجلو نگاه کرد و گفت: پوستر؟! من فکر می کردم گفته بودم اون پوسترهای مسخره رو جمع کنید قربان!
    آنجلو آرام به سینه ی ویلیام زد و گفت: نمی خواد مرتبش کنی. فقط از این به بعدش رو دیگه گند نزن.
    و با صدای بلند ادامه داد: البته ملا! البته! فقط چند تایی...
    ملا بی توجه گفت: صاف بایست و خودت رو معرفی کن.
    کاپتان دوباره سلام داد و گفت: استارک. ویلیام استارک. کاپتان ارشد ماموریت شماره 1 زمین و خلبان سفینه ی 006. معرفی شده توسط سر آنجلو.
    ما نیز دخت بزرگانیم و اراده و شهامت خود را داریم. پس خم مشو آنکالیمه.هرگاه اندکی خم شدی، بیشتر خمت خواهند کرد تا به زانو درآیی. ریشه هایت را در سنگ فرو کن و در برابر باد بایست، اگر چه باد همه ی برگهایت را با خود ببرد.

    قصه های ناتمام دوران دوم-جی.آر.آر تالکین


    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  6. 4 کاربر از پست Nienor Niniel تشکر کرده‌اند .


  7. #13
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    217
    تشکر
    740
    تشکر شده : 725 بار در 245 پست
    سلام
    از آخرین باری که نظر دادم (که روز اول هفته فرجه امتحاناتم بود) یه چند قسمتی گذاشتی :دی. so i have some catching up to do
    یکی یکی از قسمت اول شروع می‌کنم به نظر دادن به مرور

    افراد زیادی رو در زمین جا گذاشتیم
    اول از همه... هیچ وقت "را" رو "رو" ننویس (توی داستان... من الآن نوشتم قبول نیست! :دی)
    همین اولین باری که دیدم اینو گفتم. شاید اصلا توی داستانت دیگه این اشتباه رو تکرار نکرده باشی ولی همین یه بار رو هم نباید انجام بدی به نظر من. چرا؟ چون می‌زنه تو چشم. و خب من به شخصی وقتی "رو" می‌بینم یه نظر منفی ای نسبت همین اولین باری که دیدم اینو گفتم. شاید اصلا توی داستانت دیگه این اشتباه رو تکرار نکرده باشی ولی همین یه بار رو هم نباید انجام بدی به نظر من. چرا؟ چون می‌زنه تو چشم. و خب من به شخصی وقتی "رو" می‌بینم یه نظر منفی ای نسبت به داستان کلاً تو ذهنم می‌شینه. البته من سعی می‌کنم موقع نقد کردن کاملاً آبجکتیو باشم ولی خواننده عادی آبجکتیو نیست! :دی
    برای همین دقت کن حتما

    خب یکم دیگه خوندم مثل اینکه کلا نثرت یکم مشکل نگارش داره. یادم نمیاد توی نقد قبلیم اشاره کردم؟ :-؟
    ولی خب... اینارو حواست باشه: "را" جای "رو"، "-مان، -تان، -شان" جای "-مون، -تون، -شون"، "آن" جای "اون"، "است" جای "ـه"
    البته توی دیالوگ قضیه فرق داره. تو دیالوگ برای اینکه حس اینکه کلام واقعا از زبان شخصیت ها داره ادا می‌شه داشته باشیم استفاده از نثر شکسته موردی نداره

    طبق مطالعات و تحقیقات دقیقی که ما انجام دادیم
    "ما" اینجا غیر ضروریه و لحن نادرستی به جمله می‌ده. اینطور به نظر می‌رسه که راوی داره روی اینکه خودشون تحقیقات رو انجام دادن تأکید می‌کنه، در حالی که بعید می‌دونم اینطور باشه

    اما بعضی ها این رو یک شانس جدید برای خودشون می بینند. چرا که زندگی در فضای باز و با اکسیژن و بدون دردسر حمل محفظه ها در خارج از مناطق حفاظتی براشون جالب به نظر می رسه.
    معمولا اونایی که ترک خونه قبلی و رفتم به یه خونه جدید رو یه شانس جدید برای خودشون می‌بینن اوت کست ها، مطرود ها و رانده شده ها هستن... جاست نوتینگ :دی

    با توجه به اصراری که برای شکسته نویسی ازت می‌بینم احساس می‌کنم یه دلیل خوبی داری توی ذهنت برای این کار. و خب ببین، برای راوی اول شخص می‌شه کتابی نوشت و هم کاری کرد که به نظر نرسه که یارو خیلی خشک و رسمیه. مخصوصا اینجا که یارو داره دستورات نظامی و رسمی می‌ده. یعنی خب... نه که لزوما اونایی که درجه بالاتری دارن باید حتما خشک و رسمی باشن ولی مشکلت این جاست: لحن یارو رسمی و جدیه ولی شما داره شکسته می‌نویسیش که نه تنها باعث می‌شه اون حس رسمی از بین بره، بلکه یه جور حالت مضحک می‌ده به دیالوگا. حتی اینم می‌تونم بگم که لحن یارو پایدار نیست و یارو خودش نمی‌دونه رسمیه و حرفی که داره می‌زنه مهمه یا اینکه داره بیخیال و با رفاقت و صمیمیت حرف می‌زنه.
    خلاصه به نظرم دیالوگ ها به شدت جای کار و پیشرفت دارن.

    ملا که تا آن لحظه ایستاده بود و در سکوت به حرف های سرهنگ گوش داده بود
    لازم نیست به چنین بدیهیاتی اشاره کنی. همیشه به نظر من بهتره یه کوچولو توی دادن اطلاعات بدیهی خسیس باشی و بذاری خود خواننده بفهمتشون. به قول نصیحتی که یه نفر بهم کرده قبلاً همیشه خواننده ات رو جزو تیز ترین و باهوش ترین آدم ها تصور کن :دی

    ملا پرسید: باید با چه تعداد نیرو و چه کاپتان هایی کار کنم؟
    این بار آنجلو گفت: تو پنج کاپتان خواهی داشت که از طرف هر یک از اعضای پنج معرفی شدند. یک دستیار و یک مکانیک؛ برای رسیدگی به دستگاه های فنی پرواز و ماشین های پزشکی و غذاخوری و... علاوه بر این هر کاپتان هم یک مسئول پرواز داره.
    این دیالوگ منو یاد بازی های دی اند دی انداخت که هیچ کس جز گیم مستر از اطلاعات بازی خبر نداره و بازیکن ها مثلا برای اینکه بدونن تو جیبشون چی دارن باید از گیم مستر بپرسن :)))
    توی عملیات های کوچیک تر و کمتر مهم هم حتی معمولاً یارو ها از قبل یه سری فایل ها و پرونده هایی می‌فرستن برای اون شخص، یا نامه ای لااقل. چه برسه به یه همچین عملیات حساسی که می‌خوان برن روی زمین با اون وضع افتضاحش! همینطوری که نمیان یه دفعه در اتاق یارو رو بزنن بگن پاشو برو زمین! یارو سکته می‌کنه که :)))
    معمولا قبلش نامه و پرونده هایی می‌فرستن برای یارو اون کسی هم که براش توضیحات اضافی رو می‌ده فقط همین کارو می‌کنه یارو سوال اضافی بپرسه می‌زنن تو سرش می‌گن خب می‌خواستی پرونده ای که برات فرستادیم رو بخونی! :دی

    ملا حرفش را قطع کرد و گفت: می خوام تعداد بیشتری و زیر دست خودم باشند.
    چرا انقدر اصرار داره یارو؟ به نظر من باید این اتفاقات رو توضیح بدی وگرنه برای خواننده این تصور پیش میاد که شخصیت ها منطق شون مشکل خیلی حاد داره.

    خب... همینا دیگه. فکر نکنم حرف دیگه برای اضافه کردن داشته باشم. قسمت های بعد رو هم سر فرصت می‌خونم و نظر می‌دم.


  8. 4 کاربر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند .


  9. #14
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    334
    تشکر
    1,068
    تشکر شده : 1,782 بار در 378 پست
    ایول ... بامزه بود ... شبیه ایده‌ی این یارو اسکالزی بود .... کیپ آپ د گوود ورک ...
    ارس ..... پناه

  10. 4 کاربر از پست Clerk تشکر کرده‌اند .


  11. #15
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    13th January 2018
    محل سکونت
    یه جایی
    نوشته ها
    21
    تشکر
    52
    تشکر شده : 23 بار در 11 پست
    وااااییی واقعا قشنگ بود
    من که لذت بردم...
    راستش من زیاد اهل نقد و این چیزا نیستم.. دوستان هم که هرچی بود گفتن... فقط یه چیز میمونه


    یه جا گفتی:
    ملا نگاهی به سه نفر دیگری که روبرویش به صف ایستاده بودند کرد

    بعد گفتی:

    با این حرف هر چهار نفر به صف شدند و مانند نفر اول سلام دادند.


    خوب اینجا چند نکته به وجود میاد!
    ۱_یا جمله ی اول باید چهارنفر باشن.. که خب نمیشه.. چون سه نفر خودشون رو معرفی کردن

    ۲_جمله دوم باید سه نفر باشن که خوب بنا به دلایلی میتونن چهار نفر باشن...

    ۳_نفر اول هم جا خورد و اینجور چیزا...
    ۴_پس اگه نفر اول هم با سه نفر دیگه باشه جمله هات یکم باید عوض بشه.. نه!؟
    چون نفر اول که خودشو معرفی نمیکنه..

    و کلا از اینا بگذریم گفتی مانند نفر اول سلام دادن...
    ینی این همه فلسفه پیچی نمیخواد...

    چهار رو ویرایش کن... بنویس سه..


    با تشکر


    پ.ن: ایده ت بسیار محشره...
    پ.ن۲: منتظر ادامه ش هستم :)

  12. 2 کاربر از پست Jimana تشکر کرده‌اند .


  13. #16
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    از تهِ دیالوگ ملا با جنگنده ی ارشد ینی اونجا که ختم به روبات شد خوشمان آمد...چرا؟ چون اینکه تِک چجوری رفته به خورد نُرم زندگیا رو خیلی راحت نشون میدی هربار
    رفته رفته مِلا داره کاراکتر مورد علاقه م میشه:d ویواااا
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  14. کاربران زیر از پست black-anger تشکر کرده‌اند:


  15. #17
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    27th December 2017
    محل سکونت
    سرزمین-میانه
    نوشته ها
    19
    تشکر
    25
    تشکر شده : 83 بار در 22 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط The Naïve Vigilante نمایش پست ها

    خب یکم دیگه خوندم مثل اینکه کلا نثرت یکم مشکل نگارش داره. یادم نمیاد توی نقد قبلیم اشاره کردم؟ :-؟
    ولی خب... اینارو حواست باشه: "را" جای "رو"، "-مان، -تان، -شان" جای "-مون، -تون، -شون"، "آن" جای "اون"، "است" جای "ـه"
    البته توی دیالوگ قضیه فرق داره. تو دیالوگ برای اینکه حس اینکه کلام واقعا از زبان شخصیت ها داره ادا می‌شه داشته باشیم استفاده از نثر شکسته موردی نداره

    با توجه به اصراری که برای شکسته نویسی ازت می‌بینم احساس می‌کنم یه دلیل خوبی داری توی ذهنت برای این کار. و خب ببین، برای راوی اول شخص می‌شه کتابی نوشت و هم کاری کرد که به نظر نرسه که یارو خیلی خشک و رسمیه. مخصوصا اینجا که یارو داره دستورات نظامی و رسمی می‌ده. یعنی خب... نه که لزوما اونایی که درجه بالاتری دارن باید حتما خشک و رسمی باشن ولی مشکلت این جاست: لحن یارو رسمی و جدیه ولی شما داره شکسته می‌نویسیش که نه تنها باعث می‌شه اون حس رسمی از بین بره، بلکه یه جور حالت مضحک می‌ده به دیالوگا. حتی اینم می‌تونم بگم که لحن یارو پایدار نیست و یارو خودش نمی‌دونه رسمیه و حرفی که داره می‌زنه مهمه یا اینکه داره بیخیال و با رفاقت و صمیمیت حرف می‌زنه.
    خلاصه به نظرم دیالوگ ها به شدت جای کار و پیشرفت دارن.
    آره من کلا سبک نوشتنم اینه (به جز مواردی که بخوام به متن اصلی داستان وفادار بمونم یا تاریخی و کلاسیک بنویسم) یعنی متن اصلی رو ادبی می نویسم. ولی دیالوگ ها رو عامیانه. مثل همین حرف زدن الانمون :دی آخه طبق نظر خودم و سوال و جواب هایی که با افراد دیگه تو این زمینه داشتم، دیالوگ ها بهتره مثل حرف زدن خودمون باشند. مخصوصا چون می خوام یه زندگی نسبتا عادی رو به تصویر بکشم. حالا ممکنه زندگی عادی یه مامور با زندگی عادی یه رستوران دار یا معلم فرق کنه.
    بعد طبق همین نظر شخصی فرض کردم که مثلا اگه من الان برم پیش استادم اون با من کتابی حرف نمی زنه؛ یا اگه برم پیش رییسم. ممکنه با هم رسمی حرف بزنیم یا حتی اگه بیرون دوست باشیم مجبور شیم تو محیط اداری رسمی حرف بزنیم و برامون سخت یا مسخره هم باشه ولی کتابی حرف نمی زنیم. فکر می کنم اگه بیام وسط این دیالوگای شکسته، یکی رو کتابی بنویسم و ادبی یکم بدجور بشه حتی از نظر مخاطب. البته من یکم ادبیات خودم خرابه :دی بعضی دوستان که شاید اینجا هم باشند می دونند از بس پست ها و پیام های رسمی میدم یا مقاله و اخبار و اینا کار می کنم، ممکنه یهو وسط حرف زدنام اصلا یه جمله ادبی بپرونم (واقعا و به دور از شوخی پیش اومده :دی) و احتمالا مشکل خودمم هست. تمام سعیم رو می کنم که بهترش کنم.


    "ما" اینجا غیر ضروریه و لحن نادرستی به جمله می‌ده. اینطور به نظر می‌رسه که راوی داره روی اینکه خودشون تحقیقات رو انجام دادن تأکید می‌کنه، در حالی که بعید می‌دونم اینطور باشه
    لازم نیست به چنین بدیهیاتی اشاره کنی. همیشه به نظر من بهتره یه کوچولو توی دادن اطلاعات بدیهی خسیس باشی و بذاری خود خواننده بفهمتشون. به قول نصیحتی که یه نفر بهم کرده قبلاً همیشه خواننده ات رو جزو تیز ترین و باهوش ترین آدم ها تصور کن :دی
    نکاتی کاملا درست و ظریف :)


    این دیالوگ منو یاد بازی های دی اند دی انداخت که هیچ کس جز گیم مستر از اطلاعات بازی خبر نداره و بازیکن ها مثلا برای اینکه بدونن تو جیبشون چی دارن باید از گیم مستر بپرسن :)))
    توی عملیات های کوچیک تر و کمتر مهم هم حتی معمولاً یارو ها از قبل یه سری فایل ها و پرونده هایی می‌فرستن برای اون شخص، یا نامه ای لااقل. چه برسه به یه همچین عملیات حساسی که می‌خوان برن روی زمین با اون وضع افتضاحش! همینطوری که نمیان یه دفعه در اتاق یارو رو بزنن بگن پاشو برو زمین! یارو سکته می‌کنه که :)))
    معمولا قبلش نامه و پرونده هایی می‌فرستن برای یارو اون کسی هم که براش توضیحات اضافی رو می‌ده فقط همین کارو می‌کنه یارو سوال اضافی بپرسه می‌زنن تو سرش می‌گن خب می‌خواستی پرونده ای که برات فرستادیم رو بخونی! :دی
    راستش قضیه ی اینا هم یه چیزی تو مایه های همون بازیه :)))
    البته ملا (و نه فقط ملا :دی) یه چیزایی بیشتر از اینی که به نظر میاد میدونه ولی کم کم باید بفهمم واقعا چی می دونه. تا اینجای کار فقط بگم که منطق اخوان به عنوان کسی که بیشتر مسئولیت این پروژه دستشه، اینه که افرادش روهم آزمایش کنه. نمیاد با کلی آموزش و آمادگی بفرستتشون زمین. می خواد ببینی وقتی هلشون بده تو زمین(!) با حداقل امکانات می خوان چیکار کنند. البته حق میدم اگه مخاطب فکر کنه بی معنیه کارش. اما برای تمثیل می تونم بگم مثل پدریه که بچه ش رو هل میده تو استخر تا شنا یاد بگیره و در همون حین می خواد ببینه می تونه از این راه شنا یاد بگیره یا نه؟ می تونه به برادر خواهرهای دیگه ش هم اینطوری شنا یاد بده یا نه؟ اگه اولی خفه شد مرد برای بقیه این روش رو به کار نبره :دی


    چرا انقدر اصرار داره یارو؟ به نظر من باید این اتفاقات رو توضیح بدی وگرنه برای خواننده این تصور پیش میاد که شخصیت ها منطق شون مشکل خیلی حاد داره.
    خب... همینا دیگه. فکر نکنم حرف دیگه برای اضافه کردن داشته باشم. قسمت های بعد رو هم سر فرصت می‌خونم و نظر می‌دم.
    بریم جلوتر یکم بیشتر با این منطقش آشنا میشیم به نظرم
    ممنون بابت این نقدای خیلی خوب و دقیق






    نقل قول نوشته اصلی توسط Jimana نمایش پست ها
    وااااییی واقعا قشنگ بود
    من که لذت بردم...
    راستش من زیاد اهل نقد و این چیزا نیستم.. دوستان هم که هرچی بود گفتن... فقط یه چیز میمونه


    یه جا گفتی:
    ملا نگاهی به سه نفر دیگری که روبرویش به صف ایستاده بودند کرد

    بعد گفتی:

    با این حرف هر چهار نفر به صف شدند و مانند نفر اول سلام دادند.


    خوب اینجا چند نکته به وجود میاد!
    ۱_یا جمله ی اول باید چهارنفر باشن.. که خب نمیشه.. چون سه نفر خودشون رو معرفی کردن

    ۲_جمله دوم باید سه نفر باشن که خوب بنا به دلایلی میتونن چهار نفر باشن...

    ۳_نفر اول هم جا خورد و اینجور چیزا...
    ۴_پس اگه نفر اول هم با سه نفر دیگه باشه جمله هات یکم باید عوض بشه.. نه!؟
    چون نفر اول که خودشو معرفی نمیکنه..

    و کلا از اینا بگذریم گفتی مانند نفر اول سلام دادن...
    ینی این همه فلسفه پیچی نمیخواد...

    چهار رو ویرایش کن... بنویس سه..


    با تشکر


    پ.ن: ایده ت بسیار محشره...
    پ.ن۲: منتظر ادامه ش هستم :)
    مرسی نظر لطفته. خوشحالم لذت بردی
    ممنون بابت گوشزد کردنت
    اومدم بعدا کلشون رو در نظر بگیریم ولی الان متوجه شم خیلی بد پیچوندمش خلاصه معذرت و دیگه امکان ویرایش ندارم باید بذارم تو نسخه ی بعدی انجامش بدم :)




    نقل قول نوشته اصلی توسط Clerk نمایش پست ها
    ایول ... بامزه بود ... شبیه ایده‌ی این یارو اسکالزی بود .... کیپ آپ د گوود ورک ...
    تنکیو سو ماچ
    البته من با عرض شرمساری و مانور دادن بیشتر روی فانتزی تا علمی-تخیلی هنوز از اسکالزی چیزی نخوندم. اما کنجکاو شدم یه سری بزنم





    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    از تهِ دیالوگ ملا با جنگنده ی ارشد ینی اونجا که ختم به روبات شد خوشمان آمد...چرا؟ چون اینکه تِک چجوری رفته به خورد نُرم زندگیا رو خیلی راحت نشون میدی هربار
    رفته رفته مِلا داره کاراکتر مورد علاقه م میشه:d ویواااا
    خوشحالم که اینطور به نظر میاد (اسمایل نفس راحت کشیدن :دی)
    فکر کنم ملا جدا مهره ی مار داره البته خوشحالم که اکثرا از ملا خوششون میاد. امیدوارم خوش اومدنت ادامه پیدا کنه
    ویرایش توسط Nienor Niniel : 2 هفته پیش در ساعت 05:26 PM
    ما نیز دخت بزرگانیم و اراده و شهامت خود را داریم. پس خم مشو آنکالیمه.هرگاه اندکی خم شدی، بیشتر خمت خواهند کرد تا به زانو درآیی. ریشه هایت را در سنگ فرو کن و در برابر باد بایست، اگر چه باد همه ی برگهایت را با خود ببرد.

    قصه های ناتمام دوران دوم-جی.آر.آر تالکین


    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  16. 3 کاربر از پست Nienor Niniel تشکر کرده‌اند .


  17. #18
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    27th December 2017
    محل سکونت
    سرزمین-میانه
    نوشته ها
    19
    تشکر
    25
    تشکر شده : 83 بار در 22 پست
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


    ملا سر تکان داد و گفت: درسته! من دیوا رو می خواستم و اونا برام یه پیرمرد آوردند که فکر می کنه شوخ طبعی بی مزه اش می تونه احمق بودنش رو بپوشونه. بذار یه حقیقتی رو بهت بگم... استارک! هر کسی با هر شخصیتی فقط سی ثانیه زمان نیاز داره تا قضاوت من رو داشته باشه. و می تونم طبق این اصل بهت توصیه کنم که همین الان، و دقیقا همین الان، خودت رو به مریضی یا حتی مردن بزنی و هیکلت رو برداری و از این در گمشی بیرون؛ تضمین میدم که سه سال آینده رو با آرامش بیشتری سپری خواهی کرد تا این که انتخاب کنی با من به زمین بیای و روی خودت اسم قهرمان کمربندهای سیارکی به علاوه ی دلقک سیرک زمینی ملا ایوانز رو بذاری؛ چون سرنوشتی که در انتظارته حتی با له شدن توی کمربندهای سیارکی هم قابل مقایسه نیست. اگر برات مفهوم شد ما باید تا چند دقیقه ی دیگه توی فضای خارج از ماه باشیم و تو رو تماشا کنیم که داری برمی گردی به سمت تخت گرم و نرمت اما با خیالی آسوده نسبت به آینده ت. مفهومه؟ حالا هر کاپتان دیگه یی که قراره جات رو پر کنه خودت جور می کنی.
    ملا منتظر جواب نماند. برگشت و از اتاقک بیرون رفت. روی صندلی مخصوص فرماندهی در سالن وی آی پی جای گرفت و با چشم های بسته منتظر ماند.
    آنجلو با لبخند به شانه ی استارک زد و گفت: همون طور که گفتی گند زدی رفیق! می تونم بگم به فنا رفتی. اون بهترین اما بداخلاق ترین و وحشی ترین فرمانده ی کمپانی پنجه. تو هم قراره حداقل سه سال دیگه باهاش زندگی کنی و می تونم بگم که از الان توی لیست سیاهشی.
    استارک لبخندی زد و گفت: نگران من نباش قربان! من عاشق چالشم. داشتم سعی می کردم باهاش شوخی کنم.
    - حالا عواقبش رو دیدی؟
    - می تونم با اطمینان بگم سه سال دیگه من شدم قهرمان کمربندهای سیارکی به اضافه ی کسی که این فرمانده ی خشنتون براش یه فرش قرمز پهن کرده.
    آنجلو خندید و گفت: می دونی که من عاشق همین اعتماد به نفستم. اما سعی کن خودت رو نگه داری و بهش دست نزنی رفیق. اون واقعا برق داره. من دیگه میرم. تا سه سال دیگه استارک.
    استارک سر تکان داد و زمزمه کرد: قربان.
    آنجلو بیرون رفت و در همین لحظه دختری جوان داخل اتاقک پرواز شد و گفت: من... من واقعا متاسفم. توی خوردن قرصام بی نظمی داشتم و این... این باعث شد دیر کنم.
    در حین حرف زدن نفس نفس میزد و با اضطراب، موهای لختش را کنار میزد. استارک لبخند زد و گفت: درک می کنم. شما باید مسئول پرواز من باشید.
    دستش را جلو برد و گفت: استارک هستم.
    دختر با چشم خای گرد شده دست داد و گفت: اوه! واقعا معذرت می خوام. من نمی دونستم... یعنی نگفته بودند قراره با کی کار کنم. یکم هم قیافه تون عوض شده. اون موقع که استاد ما بودید...
    - ریشم؟
    - آره... وای آره... من... من آرزوم بود یه روز با شما پرواز کنم استاد... یعنی کاپتان. ی... یعنی... آه خدایا! این یکی از اهدافم بود.
    استارک خندید و به صندلی کمک خلبان اشاره کرد. خودش هم روی صندلی مخصوص نشست و گفت: به نظر می رسه ما همه از قبل همدیگه رو می شناسیم اما به چهره ی هم عادت نداریم.
    در اتاقک را با زدن دکمه ی مخصوص بست و ادامه داد: این عملیات اونقدر سری بود که به همه شب قبل و بدون هیچ اطلاعات اضافه ای ماموریتشون رو ابلاغ کردند. انگار نمی خوان فعلا هیچ کس ازش بویی ببره.
    دختر نفسش را بیرون داد و گفت: همینطوره کاپتان.
    استارک پرسید: می تونی من رو ویلیام صدا کنی. اما نگفتی من باید چی صدات کنم.
    مسئول پرواز لب گزید و گفت: متاسفم. من امروز واقعا گیج می زنم. من کارینا هستم.
    استارک دکمه ی بسته شدن درها را زد و پرسید: فقط کارینا؟
    کارینا سر تکان داد و گفت: ما از نسل جدید آزمایشگاه کمپانی هستیم. فقط اسمای تک کلمه ای و کد داریم.
    مچ دستش را نشان داد تا کد تتو شده روی دستش مشخص شود.
    استارک سفینه را به سمت جایگاه پرتاب برد و گفت: همه ی مسئولای پرواز؟
    کارینا تکرار کرد: همه ی مسئولای پرواز!
    استارک سر تکان داد و میکروفون سفینه را تنظیم کرد و شروع به صحبت با مسافران: سلام و خوش آمد به مسافران پرواز شماره 12342 سفینه ی 006. کاپتان ویلیام استارک، خلبان ارشد ماموریت سفر به زمین صحبت می کنه. لطفا با آرامش سر جاتون بشینید و تا زمان خارج شدن از جو حاکم کره ی ماه، کمربندها رو باز نکنید و از جاتون بلند نشید. سفر ما سه روز طول می کشه. سفر خوبی رو براتون آرزومندم.
    ملا با شنیدن صدای استارک چشم باز کرد و پوزخندی زد. زیر لب زمزمه کرد: به سه روز و سه سال در جهنم خوش اومدی، استارک!
    -فرمانده؟
    به سمت صدا برگشت و با دیدن کسی که خودش را دستیار و مسئول پروازش معرفی کرده بود، گفت: راد؟
    مرد سر تکان داد و گفت: بله.
    ملا دست بلند کرد و راد با لبخند دست. ملا دعوتش کرد تا روی صندلی روبرویش بشیند. راد نفسش را بیرون داد و سر جایش جا به جا شد. به طرز ناموفقی تلاش می کرد مکالمه ای را با این مدیر پنج آغاز کند؛ همان کسی که همه می گفتند اگر یکی از اعضای پنج خودش را بازنشسته کند او محتمل ترین فرد برای جایگزینی است.
    ملا پرسید: از نسل جدیدی؟ تتو داری؟
    راد سر تکان داد و عرق روی پیشانی اش را خشک کرد. ملا پا روی پا انداخت و به دستگاه کنار دستش سفارش اسپرسوی بدون شکر داد.
    ما نیز دخت بزرگانیم و اراده و شهامت خود را داریم. پس خم مشو آنکالیمه.هرگاه اندکی خم شدی، بیشتر خمت خواهند کرد تا به زانو درآیی. ریشه هایت را در سنگ فرو کن و در برابر باد بایست، اگر چه باد همه ی برگهایت را با خود ببرد.

    قصه های ناتمام دوران دوم-جی.آر.آر تالکین


    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  18. کاربران زیر از پست Nienor Niniel تشکر کرده‌اند:


  19. #19
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    27th December 2017
    محل سکونت
    سرزمین-میانه
    نوشته ها
    19
    تشکر
    25
    تشکر شده : 83 بار در 22 پست
    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


    راد که فرمانده اش را مشغول دید با کنجکاوی ظاهرش را براداز کرد. زنی کوتاه قامت و لاغر اندام که کم سن و سال می نمود. شاید بیست تا بیست و پنج سال به سن استاندارد انسان ها. موهای سیاه متضاد با پوست سفید رنگش که رگه هایی طلایی در میان خود گنجانده بود، در وسط سر بلندتر و پرپشت بودند و کمی بالاتر از انتهای گردنش ادامه یافته بود اما در دو طرف خالی بود؛ مثل پسری با مدل موهای عادی که دو طرف سرش را تراشیده باشد. مدل مویی که به مدل ایوانز 400 معروف بود و این روزها در خیابان روی سر مرد و زن دیده می شد. اما به نظر راد ظاهر هیچکس را به زیبایی خود ملا ایوانز نکرده بود. دست ها و صورتش عاری از هیچ گونه ابزار آلات یا رنگ های درخشان زینتی بود و جز قرمزی لب های در سایه یِ بینیِ ظریفش خوابیده و سیاهی سایه ی چشمان درشتش، هیچ آرایشی نداشت. آریاراد پیش خود اعتراف کرد که او زیباست و کامل. گویی هیچ نقصی در بدنش نداشت. یا یکی از خدای بانوان داستان های باستانی بود که در قالب جسمی در این زمان تجلی یافته بود. وقتی دستگاه، قهوه را روی میز ملا گذاشت، ملا نگاهش را به سمت راد چرخاند. یک تار ابروی کشیده اش را بالا برد و گفت: چی میل داری راد؟ می تونی از دستگاه جایگاه من استفاده کنی.
    راد می دانست که قیمت این نوشیدنی ها باید به پنج پرداخته شود و خیلی هم گران است. اما این را هم می دانست که نباید دعوت ملا ایوانز را رد کند. لب هایش را با زبان تر کرد و گفت: فقط آب خانم. ممنونم.
    ملا لبخند کجی زد و گفت: آره! انتخاب خوبی به نظر میاد. مطمئن نیستم روی زمین هم آب به اندازه ی کافی باشه.
    دکمه ای روی دستگاه زد و ادامه داد: قراره دستیار من باشی. پس می تونی روی اخلاق خوب من بیشتر از بقیه حساب باز کنی.
    لیوان آب را به سمتش هل داد و ادامه داد: اما باید بهت اعتماد داشته باشم. و می خوام تو هم بهم اعتماد داشته باشی.
    راد جرعه ای از آبش را نوشید و گفت: بله فرمانده. من... یعنی می تونید به من اعتماد کامل داشته باشید. من ناامیدتون نمی کنم.
    - امیدوارم آقای آریاراد. امیدوارم. من می خوام که خلبان سفینه های زمینم هم باشید. احتمالا باید با سفینه اونجا تردد کنیم.
    راد سر تکان داد و ملا دست هایش را روی میز گذاشت و به سمتش خم شد. در حالی که نگاهش را روی چشم های راد قفل کرده بود، آرام لب زد: اگه بفهمم توی کارت اهمال می کنی...
    راد دهان باز کرد اما ملا هشدار داد: هیچ وقت حرف من رو قطع نکن! اگه بفهمم... آرزو می کنی که از لوله های آزمایشگاهت بیرون نمیومدی راد. متوجهی؟ من حتی وقتی مهربونم هم می تونم بدترین چیزها رو نثارت کنم و این اصلا شبیه اون دیالوگ های تهدید آمیزی که توی سینما تجربه کردی نیست. این یه جنگ واقعیه.
    راد به گفتن "بله فرمانده" اکتفا کرد و ملا گفت: خوبه. می تونی بری.
    به پشتی صندلی اش تکیه داد و بی توجه به رفتن راد، به بیرون نگاه کرد. سفینه با سرعت زیادی در حال بالا رفتن بود اما ملا حتی کوچکترین لرزشی را هم احساس نمی کرد. احساس آزادی و زندگی جدید را داشت. به سمت زمین و دور از ماه ای که گاهی آزار دهنده ترین جو و شرایط را برایش داشت. با خارج شدن از قرارگاه سفینه ها، کمربندش را باز کرد واز جا بلند شد. فنجان قهوه اش را برداشت و از پله ها بالا رفت. در قسمت بالای سفینه در برابر محافظ تمام شیشه ایش ایستاد و به فضای اطراف نگاه کرد. خورشید در سمت دیگر بود و دور نمای زمین در سمت دیگرش. با تغییر جهت سفینه دستش را به نرده گرفت و به تماشای خارج شدن از ماه و رفتن به سمت خلا مشغول شد. وقتی سفینه دوباره در زاویه ی مناسب قرار گرفت به شیشه ها تکیه زد و جرعه ای از قهوه اش نوشید. کامش تلخ بود اما عادت داشت. با خوردن شکلات سعی کرد تلخی قهوه را قابل تحمل تر کند. وقتی قهوه اش تمام شد راد را صدا کرد و فنجان خالی را به دستش سپرد. ساعت ها بعد همان جا ایستاد و سعی کرد برنامه ی مناسبی برای این سفر ناگهانی اش در ذهنش تدارک ببیند. وقتی داشت برنامه هایش را در گوشی ارتباطاتش که حالا روی مچش بسته شده بود، ثبت می کرد، راد دوباره برگشت و پرسید: فرمانده؟ می تونم بدونم که وعده ی غذاتون رو اینجا میل می کنید یا پایین با بقیه؟
    ما نیز دخت بزرگانیم و اراده و شهامت خود را داریم. پس خم مشو آنکالیمه.هرگاه اندکی خم شدی، بیشتر خمت خواهند کرد تا به زانو درآیی. ریشه هایت را در سنگ فرو کن و در برابر باد بایست، اگر چه باد همه ی برگهایت را با خود ببرد.

    قصه های ناتمام دوران دوم-جی.آر.آر تالکین


    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  20. کاربران زیر از پست Nienor Niniel تشکر کرده‌اند:


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •