هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

Hybrid View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th June 2017
    نوشته ها
    3
    تشکر
    1
    تشکر شده : 6 بار در 2 پست

    داستان کوتاه : صلح مکعبی

    سلام خدمت دوستان عزیز. انشاالله که همتون سلامت باشین.
    بنده توفیق هستم. اولین داستانمه که توی "هزارتو" میذارم. تخصصی در مورد داستان و داستان نویسی ندارم، الانم که مینویسم همش یاد گرفته شده از روی کتاب خوندن و نوشتن داستان و خوندن داستانام برای دوستان و گرفتن بازخورد از اونا و تصحیح اشتباهات بوده.
    بسیار زیاد ممنون میشم که نظراتتون رو برام بفرستین، مخصوصا اشتباهات داستان نویسی بنده.
    تشکر ویژه.
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



    "صلح مکعبی"
    سرم درد نمی کرد اما تپش های بلندی دو طرف سرم احساس می کردم،تـــــاپ تـــــاپ تـــــاپ...، برعکس قلبم که تاپ تاپ تاپ می زد،ترسیده بودم...تپش قلبم بیشترو بیشتر می شد تا تبدیل شد به تنشی بین من و صندلی که روی آن نشسته بودم،تنشی که موجب شد جهشی کنم تا بلند بشم،اما نتوانستم،دست هایم به صندلی بسته شده بود...تقلا فایده ای نداشت،دست بندهایم تکان نمی خوردند.
    چشم هایم داشت به نور راه راهی که از سقف،اتاق را روشن کرده بود عادت می کرد...دیوارهایی مربعی شکل،یک تکه به رنگ خاکستری اتاقی مکعبی را نشان می دادند...اتاق به شکل زیبایی مکعبی بود،جالب اما ترسناک،در یا پنجره ای،برآمدگی یا فرو رفتگی نداشت.
    -"کسی اینجا هست...منتظر چی بودم،یکی از دیوار رد بشه بگه پِخ... اونم وسط این جنگلی که حداقل 75 کیلومتر از نزدیکترن نشانه ای از آدمها فاصله داره،وسط اتاقی که حتی یه درز هم نداره..."
    37 30 36/7” n , 48 54 55/1” e ، این مختصات جی پی اس همراه من ، آخرین چیزی بود که یادم هست،مختصاتی که من را به سمت رودخانه ای هدایت می کرد که قرار بود با دنبال کردنش به منطقه ایی که از نقشه های هوایی و ماهواره ای بدست آمده بودند برسم...منطقه ای که در نقشه های قبلی وجود نداشت.صفحه ی یکپارچه ی مقابلم آرام آرام کمرنگ می شد تا به صفحه ای شفاف، که روی آن تصاویر و نوشته هایی متحرک به رنگ آبی و زرد دیده می شد،تبدیل شد،آن طرف این دیوار شفاف، اتاقی مکعبی خالی و خاکستری را می دیدم...سعی داشتم نوشته های روی شیشه را بخوانم اما زبان و علایم مشخصی نبود.
    + "سلام."
    ترس و کنجکاوی من یکهو ایستاد، هیجانی سرد در من شدت گرفت،دنبال صدای کامپیوتری زنانه ای که در اتاق پیچده بود می گشتم، اما کسی یا چیزی نبود...
    + "ما به تو آسیبی نمی رسانیم، از این که مجبور به بستن دست های شما شده ایم پوزش می خواهیم، این اتاق امن ترین جای ممکن در زمین برای شماست پس آرام و راحت باشید."
    -"شما کی هستین و چرا من رو گرفتین؟"
    +"آرام باشید،شما به محدوده ی امنیتی ما نزدیک شده بودید و ما مجبور به کم کردن سطح هوشیاری شدیم تا شما را به اینجا منتقل کنیم."
    -"توی این جنگل منطقه نظامی و ممنوعه ای وجود نداره...دستهام رو باز کنین"
    +"آرام باشید، دست های شما را باز می کنیم،اما برای بیرون رفتن از اینجا تلاش نکنید، ممکن است به خودتان آسیب بزنید."
    چفت خاکستری دستبندم کنار رفت، به گوشه ای از اتاق نزدیک شدم،دیوار ها یک تکه،صاف و بدون هیچ برامدگی بودند،به سمت دیوار شفاف رفتم و چند مشت به آن کوبیدم...نه صدایی ایجاد شد و نه حرکتی
    -"من فقط دنبال مختصات دستگاه جی پی اسی که همراهم بود به این منطقه رسیدم...با من چیکار دارین؟ اینجا کجاست؟"
    عکسهای هوایی که داشتم در این منطقه یک برآمدگی را نشان می داد که فقط 2 روز پیش به وجود آمده بود، در مرکز زلزله نگاری منطقه، با مقایسه نقشه های بدست آمده و نقشه های قبلی گسترش گسلی که از همان نزدیکی عبور می کرد مشاهده می شد،برای اطمینان از نوع برآمدگی حاصل شده باید به منطقه مورد نظر می رفتیم.
    بدون هیچ صدایی،صندلی که به آن بسته شده بودم با چرخشی بسته و با دیوار اتاق یکی شد، میزی با تکه ای کیک و یک فنجان نوشیدنی که بخار گرم آن مشخص بود آرام از کف اتاق بالا آمد.
    +"آرام باشید،ما به شما آسیبی نمی رسانیم،...مجبور بودیم شما را به اینجا انتقال دهیم."
    -"چرا خودتونو نشون نمی دین؟من با کی دارم حرف می زنم؟"
    +"شما ممکن است با دیدن ما بترسید یا شوکه شوید،از نظر فیزیکی تفاوتهایی باهم داریم... اسم زمینی من k16 است، من از یک الگوی کامپیوتری برای صحبت با شما استفاده می کنم"
    عرق سردی را روی پیشانیم احساس کردم، هیجانی که هر لحظه با نگرانیم بیشتر می شد سرتا پایم را گرفته بود، واقعا نمی فهمیدم چه می گوید.
    در اتاق آنطرف سه پیکر که مانند هیچ چیز و ترکیبی از هرچیزی روی زمین بودند،با کنار رفتن دیواری، قدم زنان وارد شدند، نفر جلویی که چشمان بزرگ آبی رنگش تنها بخش زیبای پیکرش بود، قدی کوتاه تر از دو نفری که شباهت بسیاری به ربات هایی زره پوش داشتند،داشت، با انگشتان دراز و کشیده اش مرا یاد چندی از شخصیت های فیلم های علمی تخیلی هالیوودی انداخت، یکجورایی خیلی آشنا بود.
    -"اوه خدای من...شما چی هستین؟چرا من رو گرفتین؟"
    با حرکت دستانش روی صفحه ی شفاف بین دو اتاق تصاویری را به وجود آورد،دهانش شروع به حرکت کرد اما حرکاتش ارتباط معنی داری با کلماتی که می شنیدم نداشت.
    +"من k16 هستم،سال ها پیش به سال زمینی "1903-میلادی-" وقتی اولین امواج رادیویی ساخته شده به دست گونه شما را از منظومه خورشیدی شما دریافت کردیم، من و همنوعانم به اینجا آمدیم تا با گونه شما ارتباط برقرار کنیم"
    روی صفحه شفاف بین دو اتاق ستاره ای به رنگ قرمز که 7 سیاره بزرگ و کوچک به دور آن می چرخیدند دیده می شد، سیاره ای بزرگ و کم شباهت به زمین ما در مرکز تصویر قرار داشت...نگرانی ار اتفاقات پیش آمده را فراموش کرده بودم،نمی توانستم تشخیص بدهم که این اتفاقات واقعی اند یا نه؟
    -"ما به گونه ی شما فهماندیم که برای ارتباطی همراه صلح آمده ایم، اما آنها سفینه های مارا گرفته و مارا سالها زندانی کردند،تعدادی از ما را کشتند،سالها روی ما و تجهیزات ما آزمایش کردند،اطلاعات زیادی را در اختیارشان گذاشتیم..."
    -"یعنی شما 114 ساله که روی زمین هستین؟"
    +"درست است،ما گونه های مختلف در منظومه های خورشیدی مختلف طی هزاران سال با به اشتراک گذاشتن منابع و تکنولوژی های خود، با هم در صلح زندگی می کنیم...به اینجا آمدیم تا شما به "قوانین صلح کهکشان" پایبند باشید اما گونه شما همانند اجداد هزاران سال پیش ما خودخواه و منفعت طلب است،سالها ما را زندانی کرده بودند"
    -"قوانین صلح کهکشان؟... "
    +"11 هزار سال زمینی پیش، بر روی سیاره من جنگ بزرگی پیش گرفت، طی ده ها سال بیشتر سیاره من از بین رفت و قدرت ها همدیگر را از بین بردند،گونه من رو به نابودی کامل بود، فقط تعدادی از گونه من باقی ماندند با سیاره ای که اندک جایی برای زندگی در آن وجود داشت، صدها سال طول کشید تا اجداد من سیاره مان را احیا کنند اما اینبار بدون سلاح و بدون قانون و قدرتی که به هر نوع زندگی در سیاره من و کل کهکشان آسیب بزند...هزاران سال است که ما نه در منظومه خودمان و نه در منظومه های همسایگان هیچ سلاحی برای اسیب رساندن به هیچ گونه ای از حیات را نداریم و قوانین بسیار محکمی برای نبود هیچ نوع سلاحی در کهکشان وضع کرده ایم، طبق این قوانین ما با هر تمدن جدیدی که در کهکشان وجود دارد یا به به وجود می آید، به یک تعهد عملی برای نبود هیچ نوع سلاحی در هیچ کجای کهکشان می رسیم در عوض با استفاده از منابع و تکنولوژی های مشترکمان برای زندگی در صلح و آرامش در کل کهکشان بهره می بریم...ما برای این قوانین به زمین آمدیم"
    شبیه داستان های علمی تخیلی بود،من در اتاقی 4متر در 4 متر بدون دسترسی به چیزی جز یک فنجان نوشیدنی-که دیگه سرد سرد شده بود- و یک تکه کیک، در مورد این حرف ها باید چه فکری می کردم،چکار می کردم،...
    K16 آرام با انگشتانش از روی دیوار شفاف بین دو اتاق به جسمی مکعبی که در عمق 800 متری "دریای کاسپین" بی حرکت بود اشاره کرد، "ما الان اینجا هستیم"...مکان مکعب 270 کیلومتر از آخرین مختصات جی پی اس من در "جنگل های کاسپینی(هیرکانی)" فاصله داشت،ساعتم فقط 56 دقیقه از لحظه ای که در جنگل بیهوش شدم تا الان را نشان می داد...من اینجا چکار می کردم؟؟؟
    -" آخه انسانی که در 100 سال گذشته برای به دست آوردن قدرت و منابع زمین میلیون ها انسان بی گناه رو از بین برده چطور می شه به این قوانین پایبند کرد،اونا برای اینکه کل کهکشان را زیر سلطه ببرن هرکاری می کنن"
    +"متاسفانه شما درست می گویید،در کل کهکشان، گونه شما خاص ترین تمدنی بوده است که تا الان با آن مواجه شده ایم،تمدنی که با دانستن تمام حقایق چند هزار سال پیش گذشته؛ باز هم برای زندگی کوتاه خود روی زمین می تواند همنوع خود را از بین ببرد... در "قوانین صلح کهکشان" ما هیچ تمدنی را اجبار به پذیرش آن نمی کنیم تا خود آن را بپذیرند، یاد گرفته ایم پذیرش از روی اجبار این قوانین شکننده است، به همین دلیل در این سالیان گذشته بارها از منظومه های همسایه زمین، برای تاکید بر "قوانین صلح کهکشان" به زمین آمده اند اما گونه شما این قوانین را نپذیرفته است"
    -" خوب پس چرا هنوز روی زمین هستین؟"
    +"ما متوجه شدیم که گونه شما نه تنها "قوانین صلح کهکشان" را نمی پذیرد بلکه با تکنولوژی ها و اطلاعاتی که ما در اختیار آنها قرار دادیم در حال ساخت تجهیزات نظامی و سلاح های نابود کننده ای هستند تا مانند گذشتگان زمین که جنگ های بسیاری برای گرفتن منابع و بدست آوردن منافع بر روی زمین راه انداختند،این بار با تجهیزات بسیار پیشرفته ی ما ابتدا زمین و سپس کل کهکشان را به نابودی بکشانند...تمام تکنولوژی هایی مانند اینترنت،رباتیک،ماهواره ها و غیره که گونه شما در زمین استفاده می کنند، تنها کمتر از یک درصد اطلاعاتی است که ما در اختیار گونه شما قرار دادیم، تعدادی از شما تکنولوژی های ما را برای منافع خودشان استفاده می کنند و "قوانین صلح کهکشان" به نفع این تعداد نخواهد بود...3 سال زمینی پیش، ما نمونه ی کوچکی از یک نوعِ خاص تکنولوژی به نام "تکنولوژی مکعبی" را در آزمایشگاه های شما ساختیم،این تکنولوژی توانایی شکل پذیری و کنترل پذیری بی نهایت و برنامه ریزی هوشمند را دارد،با ساخت و گسترش از داخل به بیرون تکنولوژی مکعبی ما توانستیم از زندان های گونه شما خارج شده و به اینجا بیاییم...تا برای یک صلح بازدارنده آماده بشویم"
    -"پس این مکعب بزرگ که ما توش هستیم یک جنگ افزار،یک سلاح هستش؟میخواین زمین رو نابود کنین؟"
    +"خیر،این یک سلاح نیست،یک کنترل گر هوشمند است...تمام تکنولوژی هایی که ما در اختیار گونه شما قرار دادیم دارای "تکنولوژیِ هوشمندیِ کنترل شونده" هستند و به وسیله ما در این مرکز مکعبی کنترل می شوند...هیچ سلاحی و ابزاری و قطعه ای تا ما اجازه کار به آن را ندهیم شروع به کار نخواهد کرد، این برنامه ی ما برای یک صلح بازدارنده می باشد"
    تکه کیک را برداشتم و گازی به آن زدم، طعم توت فرنگی خودمان را داشت،خوشمزه بود...همراه مزه مزه کردن آن واقعا نمی دانستم به چه فکر کنم،k16 با آن چشمان بزرگ،من تنها در این اتاق،کهکشانی که ممکن بود از بین برود،قوانین صلح کهکشان،عده ای آدم نادان و خود خواه روی زمین،... طعم کیک توت فرنگی 800 متر زیر دریای کاسپین...
    -"پس شما می تونید جلوی این نابودی احتمالی در آینده رو بگیرید؟"
    +"بله می توانیم و آماده هستیم که آینده را نجات دهیم... اما از شما درخواستی داریم؟"
    -"از من؟...من چکار میتونم براتون بکنم؟قدرتی ندارم"
    +شما این پیغام را به گونه ی خود در سراسر سیاره تان برسانید...ما به زمین و گونه ی انسان آسیبی نمی رسانیم،انسان ها تمام تجهیزاتی که امکان آسیب رساندن به خود یا گونه های دیگر در کهکشان را دارد باید از بین ببرند،این "قوانین صلح کهکشان" است،باید تا ابد به آن پایبند باشند، ما تمام منابع و اطلاعات و تکنولوژی هایی که طی هزاران سال به دست آورده ایم در اختیارشان می گذاریم...باشد که همه ی گونه های حیات در کهکشان در صلح و آرامش باشند"
    با تمام شدن صحبت های k16 ، او و دو نفر پشت سریش به سمت دیوار کناریشان حرکت کردند و با کنار رفتن دیوار از اتاق بیرون رفتند،دیواره ی شفاف بین دو اتاق کنار رفت،یک دالان مکعبی متحرک که به جلو حرکت می کرد من را به سمت یک دریچه ی کوچک نورانی که بزرگ و بزرگ تر می شد، می برد،درخت های جنگل را می دیدم،حرکت دالان آهسته شد و ایستاد،خیلی آرام دالان زیر پایم محو شد و جز جنگل و صدای رودخانه چیزی وجود نداشت،تشنه ام بود،کوله و جی پی اسم را برداشتم،باید میرفتم به خانه... داستان عجیبی برای تعریف کردن داشتم.


    پایان
    توفیق رؤفی
    13/03/1396


  2. 4 کاربر از پست Tofigh تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    جالب بود! توفیق جان خوش اومدی و بازم برامون بنویس گویا یه سایِنس فیکشن نویس به جمعمون اضافه شده
    نقل قول نوشته اصلی توسط Tofigh نمایش پست ها
    سه پیکر که مانند هیچ چیز و ترکیبی از هرچیزی روی زمین بودند،با کنار رفتن دیواری، قدم زنان وارد شدند،
    اینو که تصور کردم یاد A.I افتادم...خیلی خفن بودن موجودات فضاییش
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  4. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th June 2017
    نوشته ها
    3
    تشکر
    1
    تشکر شده : 6 بار در 2 پست
    سلام و ممنون از اینکه نظرت رو ارسال کردی برام.

  5. #4
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    19th June 2017
    نوشته ها
    3
    تشکر
    1
    تشکر شده : 6 بار در 2 پست
    سلام خدمت شما
    تشکر ویژه ازینکه نظرت رو ارسال کردی
    همین نظر شما خلاصه چندتا کتاب هستش برام.
    حتما برای نوشته های بعدیم توجه بیشتری میکنم به مطالبی که گفتین.
    خیلی ممنون ازتون

  6. 2 کاربر از پست Tofigh تشکر کرده‌اند .


  7. #5
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    334
    تشکر
    1,068
    تشکر شده : 1,782 بار در 378 پست
    سلام توفیق ... خوبی؟
    آقا من خیلی وقته خوندم ولی گلاب به روت فراموش کردم ... ببین اول به نظرم ایول که داستانه رو نوشتی و تا یه جای خوبی هم پیشش بردی ... یه سری چیز به نظرم می‌رسه در مورد داستان ... همم ببین به نظر منی که طرفدار سای‌فای بودم همیشه ... سای‌فای خیلی بیشتر در مورد آدمه تا یه اتفاق علمییا سرنوشت دنیا پس از تکنولوژی مثلا ... یعنی مثلا همین فیلم ارایوال ویلنو که ایده‌ی داستانت شبیهش بود هم با اقتباس از یه داستانی از تد چیانگ ساخته شده که اسمش یادم نمی‌آد الان ... ولی داستانه در مورد بیگانه ها یا ارتباط با بیگانه‌ها نیست راستش ... داستانه در مورد ترومای شخصیت اصلی داستان(ایمی آدامز) و اون قضیه‌ی دخترشه ... یعنی بیگانه‌ها یه سری اقلام داستان‌گویی‌ان برای این که ترومای خانم ایمی آدامز رو اکسپلور بکنه نویسنده ... حالا داستانه خیی هم درخشان نیست ... منتها حرفم اینه که تو نمونه‌های درخشان علمی‌تخیلی، حداقل به نظر من مسئله‌ی وسواس تکنولوژی یا آدم فضایی یا سفینه و یه سری چیز این شکلی کمتر وجود داره ... علمی‌تخیلی یه جور گفت‌و‌گوییه برای تعریف یه قصه‌ی انسانی مثلا ... شما در نظر بگیر که یه زمانی توی دهه‌ی شصت و هفتادُ علمی‌تخیلی یه جور مدیوم داستانی فلسفه‌باف بوده ... مدیومی برای داستان نوشتن در مورد مسائل مثلا عمیق .. آینده‌ی بشر و منشا خلقت و چیزای این‌شکلی .... حالا من نمی‌گم این خوبه ... خودمم خیلی علاقه ای بهش ندارم ... ولی می‌گم که ادبیات علمی‌تخیلی، دست کم اونی که من می‌شناسم، در مورد انسان، موقعیت انسانی، ارتباط انسانی و یه همچین رویکردیه ... نیاز نداره حتما توش بیگانه باشه یا سفر در زمان یا سفر فضایی یا هر چیز ای شکلی ... نیاز نیست دست و پای خودتو ببندی ... با یه ایده‌ی جدیدی شروع کن ... اگه به اندازه‌ی کافی "علمی" نیست هم مهم نیست واقعا ... یه چیز شخصی‌ای بنویس ... اگه علمی‌تخیلی رو دوست داری، با گفت‌و‌گوی علمی تخیلی بنویسش ... خیلی شاید حرف مبهمی زده باشم ولی خب به نظرم به همین سادگیه ... تکنیک راستش به نظر من با نوشتن و خوندن بهتر می‌شه ... چیزی نیست که من حرفی راجع بهش داشته باشم ... به نظرم سعی کن یه سری علمی‌تخیلی خوبی رو پیدا کنی و بخونی ... علمی‌تخیلی جدی‌تر ... نه چیزای تیپیکال بازاری ... خلاصه اینجوری ... دمتم گرم بابت نوشتن داستانه ...
    ارس ..... پناه

  8. 2 کاربر از پست Clerk تشکر کرده‌اند .


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •