هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

Hybrid View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    3rd February 2018
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    تشکر شده : 2 بار در 1 پست

    داستان بلند عطش٬جلد یک

    ((به نام خدا))
    رمان عـَـۤطــَۤش
    خلاصه:
    دعوا٬حماقت٬درگیری٬جنگ
    یکی از همین مشکلا٬باعث میشه پندار و رفتارِ همه ی ما تغییر پیدا کنه؛حتی پندارِ پندار نسبت به دنیای اطرافش؛یه حسِ تشنگیِ بد؛یه حسی که تا پایِ مرگ میکشونتش؛یه عطشِ کشنده با دشمنای کشنده و مرگبار!پندار میتونه از هیراد محافظت کنه؟یا خودشم تسلیمِ عطش میشه و نیاز به محافظت داره؟!
    ژانر:جنایی٬فانتزی
    عطشِ من تو چه دانی؟// غزلِ من تو چه خوانی؟
    خونِ دل خوردی و اما//خفاش شوی به چه آنی!
    فصل اول: آرامش قبل از طوفان
    قسمت اول :شوخیِ ماورایی!
    نگاهی به محیط سالن کردم؛ همه ی بچه های دانشگاه اومده بودن ؛مخصوصا بچه درس خونا که حرص آدم رو درمیارن.
    پوفی کشیدم و کلاهِ فارغ التحصیلی رو از رو سرم برداشتم و انداختم تو سطل آشغال؛خسته شده بودم از هرچی درسه ! از پله ها پایین اومدم و نگاهی به بچه ها کردم و سری از تاسف تکون دادم و به انتهای خیابون نگاه کردم؛خلوت تر از همیشه.
    سوار ماشین که شدم صدای گوشی در اومد؛ نگاهی به اسم هیراد کردم؛ پوفی کشیدم:ای بابا اینم وقت...
    همیشه خدا وقتی یه اتفاق بد می افته زنگ میزنه؛این دفعه چه اتفاقِ بدی افتاده؟فقط خدا میدونه و بس.
    +به به آقا هیراد!
    -به به آقا پندار ٬دانشجوی سابقِ دکترا
    +حسودی نکن مهندس ٬چطوری مردِ بزرگ؟
    خنده ای کرد:خودمم نمیدونم حالم چطوره!کی میری خونه؟
    +دارم میرم خونه٬چه طور مگه؟
    -هیچی٬الان مگه جشن...
    توی ماشین نشستم؛نمیتونستم توی خیابونِ شلوغ درست درمون حرف بزنم؛وقتی سوارِ ماشین شدم٬صدامو بالا بردم:نه بابا حوصله نداشتم!دارم میام خونه؛کارم داری باهام هنوز چمدونِ فردا رو نچیدم.
    -آره میخواستم شام بیام پیشت.
    +باشه رسیدم خونه میگم بیای...
    -، رسیدی خونه زنگ خبر بده حتما
    گوشی رو قطع کردم٬ نگاهی به شهرم کردم ٬شهری که تمام خاطراتم توش بود و هست٬ این شهر٬ شهری که تمام خاطرات بد و خوبم رو اینجا دفن کردم اگه به خاطر درسام نبود اصلا نمی رفتم و اینجا رو ترک نمی کردم.
    بعد از ده دقیقه رسیدم خونه؛طبقه ی همکف بودم و نیازی به آسانسور نبود؛خونه خیلی بزرگ بود اونم واسه من که تنهام و فقط بعضی وقتا هیراد میاد پیشم.اما بازم برای منم و هیراد که کل شهر رو بهم ریخته بودیم کافی نبودش، این شهر به ما خیلی بدهکاره،بدهکار احساسی!
    تا واردِ خونه شدم٬به هیراد اس ام اس دادم؛البته گفتم:هیرو منم رسیدم..
    همیشه به هیراد٬هیرو میگفتم؛خیلی اعصابش رو خورد میکرد ولی خب...بعدش کلی میخندیدیم و کلا بحثِ هیرو به کل فراموش میشد!اگرچه٬هیراد کلا به خنده اعتقادی نداره؛میگه زندگی جدی تر از اون حرفاس که بخواییم هر ثانیه بخندیم و شاد باشیم!برعکسِ من که میگم زندگی یه بازیه٬که بازیگراش ماییم و خدا٬بزرگترین کارگردانِ جهانِ و انتهای فیلمنامه رو به بازیگرا نمیگه٬ولی بهشون کمک میکنه چجوری پایانشونو اجرا کنند!آخرِ بازی میفهمیم چند چندیم!
    کتم رو در آوردم و روی مبلِ قهوه ای رنگم لم دادم؛تصمیم گرفتم قبلِ رسیدنِ هیراد٬یه کم تلوزیون ببینم؛هنوز دستم به کنترل نرسیده بود که صدای زنگِ در اومد؛ای بابا ای زیرِ لب گفتم و غرغر کنان در رو براش باز کردم.
    دوباره خودمو روی مبل پرت کردم؛دستی به صورتم کشیدم و تلویزیونو روشن کردم؛اخبارِ حوادث؛مشتاق بودم ببینم این اخباری که تازه چندین روزه به خبرای دیگه اضافه شده٬چه چیزی واسه گفتن داره؟
    مردِ پشت میز٬کاغذشو سمت راستش گذاشت و گفت:در پیِ اخباری که هم اکنون به دستمون رسید٬متوجه شدیم که چند ساعت پیش٬اجسادی پیدا شدند.
    و یک کاغذِ دیگه سمتِ راست گذاشت٬و ادامه داد:تیم پزشکی٬زمانِ مرگِ این افراد را ۲۴ تا ۴۸ ساعت پیش اعلام کرده٬متاسفانه٬دلیلِ مرگِ این افراد٬نامعلوم میباشد.اطلاعات و بررسی ها حاکی از آن است که جای زخم های عمیقی روی گردن و دستِ این افراد دیده میشود.
    خیلی بامزه بود؛قاتلی که خون میخورد!لابد منم ون هلسینگم(شکارچی خوناشام)آخه اینم شد خبر؟یه کم از تخیلاتتون بیاید بیرون و اخبارِ واقعی رو به گوشِ مردم برسونید بد نیستا!جمعش کنید.
    -این چیه نگاه میکنی؟بزن کانال ۳ اخبار ورزشی داره...
    +هیراد!
    خوشتیپ شده بود؛یه پیراهن سفید رنگ٬با یه کت شلوارِ مشکی؛موهاشم تازه کوتاه کرده بود٬باعث میشد بیش از پیش مثبت به نظر برسه؛پسر خوبیه با چهره جذاب٬ صورتی مردونه داره و با دماغی متانسب با صورتش؛ در کل می شد گفت جذاب هست.
    اشاره ای کردم که روی مبلِ کناری بشینه:خوش اومدی رفیق!
    نگاهی بهش کردم٬دست و پاهاش میلرزید؛اما چرا؟گرسنه بود٬یا ترسیده؟اما ترس از چی؟
    -نگفتی...
    با تعجب پرسیدم:چیو؟
    +جمعش کنیم؟
    آهی کشیدم:چرت و پرتای اخبار رو...
    لبخندی زد و پشتش رو به مبل تکیه داد:حتما طبقِ معمول
    -آره...
    خنده ای کوتاه کرد و بعد گفت:چی میگفت؟
    +میگفت اجسادی پیدا کردند...
    با تعجب پرسید:توی بهشت زهرا؟!
    +نه دیوونه٬توی خیابون!
    با کنجکاوی پرسید:بهش شلیک کردند؟
    -بدتر از اون؛خونِ بدنشون
    و کمی بعد٬ادامه دادم:تخیلی اینان٬یا اینا تخیلین؟
    قیافه اش یجوری شد و بعد به میز کوچیکِ رو به روش نگاه کرد:شایدم راست میگنا
    - میدونم اینا تخیلیِ
    با بیخیالی گفت:حالا هرچی...
    +کاچی به از هیچی...شام چی میخوری؟
    +گرسنه ام نیس
    چپ چپ بهش نگاه کردم:لوس نکن خودتو.
    با صدای گرفته ای جواب داد:بیا بشین٬باهات حرف دارم.
    -من یه زنگ بزنم الان میام٬بعد حرفاتو میشنوم!
    از وقتی زنگ زدم تا غذا بیارند٬تا وقتی غذا رو آوردند٬هیراد سکوت کرده بود و دست توی جیبِ شلوارش٬از پنجره خیره به بیرونِ شهر بود؛روی شونه اش زدم که به خودش اومد؛
    +غذا اومدا!
    -اومد که اومد٬چیکار کنم؟
    با لبخند گفتم:دو تا انتخاب داری...
    برگشت سمتم و با اخم نگاهم کرد:که چیا باشن؟
    +کوفت کنی٬یا نوشِ جان!
    بی تفاوت به شوخیم٬رفت بالای منبر:میدونی پندار؟
    -چیو؟
    +این همه روشنایی رو می بینی؟
    با تعجب جواب دادم:بله٬کور که نیستم٬خب؟
    -اینا همه امیده...
    با خنده گفتم:امیدِ جهان؟
    اخم کرد:نخیر٬امید برای زنده موندنِ این شهر!
    با کنجکاوی پرسیدم:تو به امیدِ شهر چیکار داری؟
    -وقتی امید رو ازشون بگیری٬اونا دیگه نمیتونن به زندگی ادامه بدند!
    در حالی که روی صندلیِ پشتِ میزِ شام نشستم٬گفتم:کارِ مهمت اینه که درموردِ امیدِ شهر صحبت کنی؟! امیدوار!به قولِ بچه ها گفتنی:هوپ فوول!(hopeful)
    روی صندلیِ کناریم نشست:نه٬امیدم بخشی از حرفم بود.
    لازانیارو رو به روش گذاشتم و گفتم:بفرما گارفیلد جان٬اینم غذای مورد علاقه hت!
    -هیکل خودت تٌپلٌه!
    + آرنولد!غذاتو بخور بحث نکن
    -تو چقدر به من امیدواری؟!
    +منظورت چیه؟
    -به من٬به حرفام٬به کارام٬امید داری؟
    +این چرت و پرتا چیه میگی!زده به سرت؟
    -آره٬وقتی رفیقم داره میره اون ورِ آب
    +حالا من که دارم میرم٬نباید ازت قطع امید کنم که!
    با کنکجاوی چشم هاشو ریز کرد:یعنی بهم سر میزنی؟!
    +البته که میام !من شامم تموم شد...
    با بیحالی گفت:نوشِ جون
    +میرم بخوابم رفیق٬شبت شیک هیرو جون!
    داشتم میرفتم که جلوم ظاهر شد؛بازوهامو محکم گرفت و توی چشمام زل زد:من بهت نیاز دارم٬پندار!
    دستاشو از بازوهام جدا کردم:خیلی خوب بابا٬آروم تر!
    از راهرو عبور کردم و واردِ اتاقم شدم٬از دستِ این هیراد٬با حرفای فلسفیش!
    تا دراز کشیدم٬خوابم برد؛ با فکر کردن به حرفای هیراد؛امید؟قبلا اینجوری حرف نمیزد؛حتما به خاطرِ رفتنِ منه!آره همینه!؛هر چی نباشه ما داداشیم نه دوست و رفیق!
    صبح ساعت هشت پرواز داشتم؛ساعتِ شیش بیدار شدم تا چمدونو بچینم؛مشغولِ آواز خوندن بودم که هیراد رو توی درگاه دیدم؛با اخمِ خاصِ خودش٬بهم خیره شده بود؛توی جوابِ اخمش لبخندی زدم و گفتم:شرمنده رفیق!با آوازم بیدارت کردم
    +بیدار بودم....درموردِ بحثِ دیشب...یه لحظه باهام بیا!
    دنبالش رفتم؛در رو قفل کرد و کلیدش رو توی جیبش گذاشت
    -چیکار میکنی؟!
    +بمون٬حرف دارم...
    عصبی گفتم:دیرم شده!
    +تو نمیتونی بری!
    -یعنی چی که نمیشه؟
    بهم نزدیک شد که چند قدم عقب رفتم؛نمیدونم چرا اینجوری رفتار میکرد؛واقعا تعجب کرده بودم و یه کم ترسیده بودم؛هیچوقت هیرادو اینقدر مضطرب ندیده بودم!یعنی چیشده تا این حد عصبی به نظر برسه؟!شاید شوخیام بیش از حد شده بودند٬شایدم اتفاقی افتاده بود و خبر نداشتم...
    +درموردِ بحثِ دیشب
    نگاهی بهش انداختم؛رفتارش با هیرادی که من میشناختم٬زمین تا آسمون فرق میکرد؛چرا بدنش داره میلرزه؟!سردش بود٬یا از روی ترس؟
    بازوهاش رو گرفتم و بردمش سمتِ مبل:داری میلرزی!سَردِته؟الان برات یه پتو میارم!
    با صدایی بی حال گفت:اما بحثمون...
    -ادامه اش میدیم؛تو حالِت خوب نیس نمیتونی خوب حرف بزنی٬جایی نمیرم تا حالِت خوب بشه!
    سوزشِ دستم٬منو متوجهِ خودش کرد؛زخم شده بود و خون ازش جاری٬چطور متوجه اش نشده بودم؟
    هنوز چند قدمی از کنارِ هیراد دور نشده بودم که هُلم داد؛نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و روی زمین افتادم؛دردم گرفته بود اما بیشتر از این عصبانی بودم که چرا هیراد باید اینکارو بکنه؟!
    به سرعت نزدیکم شد؛جلل خالق؟این چطوری اینقدر بهم نزدیک شد؟
    رنگِ چشماش٬برای مدتی تغییر کرد؛اما چجوری؟مگه میشه؟
    بدنم کرخت شده بود٬خشک شده بودم٬نمیدونستم چیکار باید بکنم٬یا حتی حرفی بزنم؛زبونم از ترس بند اومده بود؛چی باید میگفتم؟تو رو خدا منو نخور؟!
    چشمام رو از ترس بسته بودم٬ولی با کاری که هیراد کرد٬مجبور شدم بازشون کنم؛یقه مو گرفت٬به راحتی بلندم کرد؛انگار داشت باهام وزنه میزد!صدای نفس هاش٬به انسان شباهتی نداشت؛مثل نفس های هیولایی بود که طعمه در یک قدمیشه و داره بر گرسنگیش غلبه میکنه!
    اولش فکر کردم میخواد چیزی بگه٬ولی بعدش٬با همون رنگِ چشماش و رگ های صورتش که حالا میشد دیدشون٬منو محکم به دیوار کوبید؛از شدتِ درد٬فریادی زدم:آخ٬هیراد چه مرگت...
    با دیدنِ حرکتِ بعدی از هیراد٬حرفم رو خوردم و هضمش کردم؛دندون های نیشِ هیراد٬بلند تر از قبل شده بود٬و تیز تر!نفس هاش هنوز بلند و زوزه وار بود؛داشت نیش های تیزش رو به نزدیکیِ شاهرگی میبرد که یادِ حرف های اون مجریِ خبری افتادم: جای زخم های عمیقی روی گردن و دستِ این افراد دیده میشود...زخم عمیق٬روی گردن٬زخمِ عمیق٬روی گردن...
    دستامو به نزدیکیِ دستاش بردم٬از یقه ام جداش کردم و آروم هلش دادم؛کمی به عقب رفت و بعد٬ایستاد.چشماش به حالتِ عادیِ خودشون برگشت٬و دیگه خبری از نیش های تیز و رگ های صورتش نبود٬داشت چه اتفاقی میفتاد؟
    با لکنت گفتم:هیراد؟تو چت شده؟اول که هٌلم میدی٬بعدشم میخوای زخمم رو گاز بگیری!
    و بعد ادامه دادم:بعضی وقت ها ترسناک میشی.
    هیراد خونِ دورِ لبش رو با انگشت پاک کرد و با لذت داخلِ دهنش گذاشت٬این چه کاری بود که کرد؟
    از جام بلند شدم٬یقه مو صاف کردم و زیر چشمی به هیراد خیره شدم:چرا خون میخوری مگس خان؟
    با حرص بهش توپیدم:سوالم رو جواب بده!
    انگار توی حالِ خودش نبود؛در حالی که از کنارم رد میشد٬با انگشتاش اشاره ای به شونه ام زد؛که یعنی حوصله ندارم؛وسطای راه بود که برگشتم سمتش و بلند گفتم:صبر کن ببینم٬جوابِ سوالمو بده بعد برو
    با صدایی گرفته٬خودش رو زد به اون راه:سوال؟کدوم سوال؟
    -این سوال!چرا خونت رو خوردی؟
    انگشتاش مولکول های هوا رو جا به جا کرد و با ایما اشاره حرفِشو زد:دیوونه نیستم٬فقط...
    -فقط چی؟دِ لعنتی حرفت رو نخور!
    +معتاد به خونم!...

  2. 2 کاربر از پست behdadbm تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    اول از همه که خیییییلی خوش اووووومدی به جمع ما بهداد جان دوم اینکه جذبم کرد و تا تهشو تخته گاز رفتم ببینم چی میشه. ومپایرررززز؟ کووولD:حالا میام بیشتر میگم شما ادامه بده ینی زیاد فاصله ننداز بین پارتها
    ویرایش توسط black-anger : یک هفته پیش در ساعت 11:57 AM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •