هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

Hybrid View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست

    در سیاهی دل سبزجلد

    برای لحظاتی به آویز آینه ی جلویی خیره ماند که در مقابل شکست رنگارنگ نور در پس شیشه ی خیس ماشین، چپ و راست می رفت. سپس چشم از آن گرفت. همچنان که در را باز می کرد، بالاخره نفسش را رها کرد. پا به بیرون گذاشت و از جایش بلند شد. آنگاه گویی که چیزی را به یاد آورده باشد، خم شد و دستش را جایی در زیر فرمان فرو برد.
    در را بست و سپس درحالیکه جمعیت را زیرنظر گرفته بود، بسته ی سیگارش را تکانی داد. نخ سیگاری از آن بیرون آمد. میان دو انگشت گرفت و بسته را در جیب پالتویش گذاشت. به سمت آنها حرکت کرد. کسی از کنارش می گذشت: جوانی با کلاهی لبه دار و بارانی بلند. با دست متوقفش کرد.
    -:« فندک داری؟ »
    جوان به دو طرف سر تکان داد. موهای روشن زیبایی داشت که حتا در این سوی تاریک خیابان کاملا از زیر کلاه مشخص بود.
    مردی از میان جمعیت بیرون زد.
    رو به جوان گفت:« ممنون. » و با قدم هایی آهسته به سمت مرد رفت.
    سیگار را بر لب گذاشت، دستش را مقابل سیگار به شکلی نگه داشت که گویی فندکی داشته باشد و انگشت شستش را بالا و پایین برد. مرد دست در جیب کتش برد.
    به یکدیگر که رسیدند، متوقف شدند.
    از گوشه ی دیگر لبانش گفت:« یکی دیگه؟ »
    مرد به نشانه ی تایید سر تکان داد و فندک را به سیگار او نزدیک کرد. فندک با دو بار تلاش، روشن شد.
    -:« بنظر میاد وضعیت تو از منم بدتر باشه. چشات گود رفته. »
    گفت:« خوابم نمیبره. » و کامی گرفت. همچنان که به مقابل خیره بود، برای لحظاتی دود را در سینه حبس کرد. سپس وقتی به راه افتاد آن را از بینی بیرون فرستاد. سیگار میان دو انگشت، با حرکت دستانش در هوا تاب می خورد. با لبانی فرو بسته در حالی که جمع را کنار میزد، از میانشان گذر کرد. سپس ایستاد. با نگاه ماتی آن چهره ها را از نظر گذراند. مردم یک به یک ساکت شدند. سیگار به لب برد. چرخید و به سمت پرده های سفید رفت. میان راه کسی داد زد:« قربان! » به سمتش برگشت. دستکش های پلاستیکی سفید را از او گرفت و همچنان که آنها را به دست می کرد، به راه خود ادامه داد. در نهایت در مقابل پرده ها مکثی کرد. سایه ی مردی در اطراف جسمی در میان، حرکت می کرد. سر پایین انداخت و به زمین و خون گیر افتاده در زبری آسفالت خیره ماند. سپس سر بلند کرد و گوشه ی پرده را کناری زد و با احتیاط پا گذاشت. از جایی سیم کشیده و لامپی در وسط سایبان وصل کرده بودند. گفتگوها در بیرون دوباره شروع شد. نگاه خیره اش را به نوک کفش های زن دوخت و پس از لحظه ای به نرمی به ساعد او رسید. پلک هایش را بر هم فشرد و دوباره چشمانش را باز کرد. هنوز هم این تصویر او را می ترساند و وحشت غریبی را که از ماه ها پیش درونش سربرآورده بود، چند برابر می کرد. چیزی نخورده بود و حس می کرد هر لحظه ممکن است معده ی خالی اش را بالا آورد. وحشت درونش جنب و جوش می کرد. احساس می کرد قلبش نامنظم می زند. جابجا شد و در کنار یکی از میله هایی که سایبان فلزی و پارچه های سفید را نگه داشته بود، ایستاد. آن را برای قتل های اینچنینی ساخته بودند و این برایش بسیار دردناک بود. گویی که شکست را پذیرفته باشند. مامور جوانی در حال عکس گرفتن بود و با وجود حرکاتش از سویی به سوی دیگر، در مقابل چونان تصویری، حضور محوی داشت.
    سعی کرد روی کارش تمرکز کند. در ذهن، شروع به شمردن کرد:« یک، دو، سه...نُه. » و فکر کرد:« تمیز و هم اندازه، مثل همیشه. » جسد به 9 قسمت مساوی تقسیم شده بود. پاها در جایی از ساعد قطع شده بودند و استخوان های سفیدشان در میان سرخی ماهیچه ها کاملا پیدا بود. دو پا در جوراب و کفش و مقداری از پاچه های شلوار، ساعد های پا، زانو ها و ران ها و باقی قطعات تا نوک سر با فواصلی از هم و در پس زمینه ای از خون قطار شده بودند. هیچ نشانه ای از درگیری نبود و حتا فراتر از آن، هیچ نشان از تلاشی برای قطع اعضا. لبه های قطعات آنچنان صاف و بی نقص بودند که گویی از ابتدای خلقت به همان شکل ساخته شده باشند. برای چنین قتلی مسلما شمشیری تیز تر از شمشیر های سامورایی لازم بود و نگاهی تیزبین که بتواند آنها را اینچنین بچیند. آنچنان همه چیز دقیق بود که تقریبا غیرقابل باور می رسید. بارها به این نتیجه رسیده بود که جسم باید به یکباره بریده شده و سپس به یکباره با فشار و فواره زدن خون از هم پاشیده باشد. این توضیح با اینکه کاملا منطقی به نظر می رسید و با شواهد مطابقت داشت اما وجود چنین اسلحه ای یا وجود گروهی که بخواهد با شمشیر سامورایی یک معلم دبستان را بکشد، غیر قابل باور بود و اگر تصور می کرد تنها یک قاتل و یک شمشیر وجود دارد، بالاخره که باید فریادی از زن برمی خاست، بماند که تصور یک شمشیر سامورایی در چنین شهر کوچکی تمسخر آمیز بود، چه برسد به الباقی قضایا. با این حال هیچ توضیح منطقی دیگری نمی شد یافت و عملا تمامی کسانی که بر این پرونده کار می کردند، درمانده بودند.
    به ناگاه از جا پرید و با دست ته مانده ی سیگار را از میان لبان سوخته اش برداشت. با چند قدم از مقابل جایی که وارد شده بود، خارج شد. در کنار جوی خونی که هنوز به درون جریان آب می ریخت، ایستاد. از بالای سرش صدای گریه های آرام مردی شنیده می شد. سر بلند کرد و به پنجره نگاه کرد که بسته شد. سیگار را به داخل جوی آب و خون انداخت.
    چرخید و دوباره وارد شد. جایی کنار سر جسد نشست و با دقت اجزای آن را از نظر گذراند. چشم به چشمان سیاه زن دوخت. هر بار احساس کرده بود درون مردمک های قربانیان چیزی دیده، این بار هم. اما هیچگاه متوجه نشده بود که چیست. سر در بالای لب ها، به دو قسمت شده بود. به راحتی می شد راه حلق و بینی را دید که در خون غرق بود. مقنعه ی زن نیز به همراهش بریده شده بود؛ آنچنان صاف و دقیق که آدمی را به حیرت وا می داشت. احساس مریضی می کرد. گوشی همراهش زنگ خورد. نفس عمیقی کشید و آن را از جیبش بیرون آورد. نگاهش به سمت فرورفتگی کوچک زیر گردن سر خورد که درست از وسط نصف شده بود. لحظه ای با تردید به شماره ی ناشناس نگاه کرد. بعد تصمیم گرفت آن را بردارد. دکمه ی تلفن سبز را فشار داد:« بله.. ( از همانجا به روده ها که بخشی از آن بیرون ریخته بود خیره ماند. ) چی؟ ( از جا پرید و بلند شد. قدمی به عقب رفت و پاهایش بر زمین کشیده شد. ) الان میام. » برگشت و بی توجه به خونی شدن کفش هایش از آنجا بیرون آمد. به مقابل همکارش که رسید، ایستاد. به یاد آورد که در صحنه ی جنایتیست. قلبش به تندی می زد. نگران بود و شادی و شعف با ترسش هم خورده بود.
    -:« چیز جدیدی پیدا نکردی؟ »
    سراسیمه سر تکان داد.
    -:« حالت خوبه؟ کفشات.. »
    به کفش هایش نگاه کرد. حس پسرکی را داشت. سر برگرداند و به سایه های پشت پرده نگاه کرد. زیر لب گفت:« نمی تونم برم. » حرکاتش تند شده بود و نمی توانست یک جا بند شود. خواست به سمت سایه ها حرکت کند.
    دست بر شانه اش گذاشت و متوقفش کرد:« چیزی شده؟ »
    با چشمانی درخشان و لرزان به او نگاه کرد:« داره به دنیا میاد. »
    ویرایش توسط HRaven : یک هفته پیش در ساعت 12:41 PM

  2. 4 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    زنگ کلاس می خورد. تقریبا ده دقیقه ای می شود که کنارش نشسته ام. در کلاس کسی جز ما دو نفر نیست. به او نگاه نمی کنم. نباید این کار را کرد. اگر تنها یک چیز را در تمام این سالها آموخته باشم این بوده که در ابتدا باید منتظر ماند. باید صبور بود. هرچند آدم ها مثل هم نیستند اما افراد در بیشتر موارد در برابر صحبت کردن مقاومت می کنند. تا ساعتی قبل فکر می کردم قرار نیست مسئله ی خاص و عجیبی را حل کنم ولی حالا نمی توانستم بگویم از اینکه کسی نیاز به کمک داشت، خوشحال نبودم.
    از جا بلند شدم و بی هیچ نگاهی به او از کلاس خارج شدم. سعی کردم از گوشه ی چشم او را زیر نظر بگیرم. هیچ حرکتی نمی کرد. به محض آنکه از کلاس خارج شدم صدای ورق خوردن دفترش شنیده شد. به نظر دفتری قدیمی می آمد. جلد سبز ضخیمی داشت و کمی از دفتر های معمول بزرگتر بود. رنگ و رویش رفته بود و گوشه هایش کاملا ساییده شده بود. احتمالا دویست برگی داشت که از گوشه ی دفتر، زردیشان مشخص بود. حرف نمی زد. مشکلش همین بود. حتا یک کلمه هم حرف نمی زد. از صبح تا به حال در اتاق خود نشسته بودم و برخی از بچه ها سراغم می آمدند. بیشترشان سوالاتی در مورد انتخاب رشته داشتند. فکر کردم که قاعدتا باید همین باشد. یعنی در ابتدا مرا تنها در چنین مسائلی محرم خود می دانستند و شاید بعدها بیشتر به من اعتماد پیدا می کردند. همین امروز صبح شروع به کار کرده بودم و سر صف اعلام کرده بودند که برایشان مشاور آورده اند که دو روز در هفته اینجا خواهد بود. همانطور که قبلا گفتم، تا ساعتی پیش از وجود چنین دانش آموزی خبر نداشتم. خانم حیدری، معاون مدرسه، به سراغم آمد و شروع به صحبت در مورد او کرد.
    این طور که او می گفت، عالیه هیچ وقت حرف نمی زد. از نظر پزشکی هیچ مشکلی نداشت و قاعدتا باید می توانست اما مسئله اینجا بود که نمی خواست. هیچگاه صدایش را نشنیده بودند. کلاس اول دبیرستان بود. دبیرهایش از او شفاهی سوال نمی پرسیدند؛ چرا که جواب نمی داد. البته برایشان می نوشت اما حرف نمی زد. نمره هایش بیست بود. البته در دروسی مثل ریاضی یا فیزیک گاه اشتباهاتی می کرد اما غیر از آن، کلمه به کلمه ی کتاب ها را می دانست. با پدر و مادرش صحبت کرده بودند. می گفتند هر راهی را امتحان کرده اند اما جواب نداده و در نهایت تصمیم بر این شده که به مدرسه فرستاده شود تا بلکه هم صحبتی بیابد. مسئله ی دیگر اینجا بود که با هیچکس همنشین نمی شد. تمام مدت همان گوشه ی نیمکت آخر می نشست و ساکت به چیزی زل می زد. بیشتر مواقع می شد او را درحالیکه در دفترش می نوشت، دید. هیچکس تا حالا موفق نشده بود چیزی از آن بخواند. همیشه آن را در دست داشت و نمی شد از او جدایش کرد. گفته می شد چند روانشناس را امتحان کرده اند اما افاقه نکرده است. حالا امید خیلی ناچیزی به من داشتند. کنجکاو شده بودم و این کنجکاوی به یکباره حس هیجان را در منی که ساعات قبلش را پشت میز نشسته بودم، بر انگیخته بود.
    در سالن ایستادم و عبور دانش آموزان را از کنار خود تماشا کردم. با آنکه چندان نگاهش نکره بودم، چهره اش از چند لحظه پیش جلوی چشمانم بود. متوجه شدم که در تمام عمرم چشمانی به این سیاهی ندیده ام. آنچنان سیاه بود که نمی شد مردمک ها را در آن تشخیص داد. چهره ای معمولی داشت؛ بسیار معمولی. نه زیبایی چشمگیری، نه ویژگی منحصر به فردی. صورتی بیضی شکل، بینی صاف و متوسط، لبانی تقریبا کوچک و کمرنگ، پوستی سبزه اما رو به روشنی، ابروها و موهایی تیره. خلاصه به گونه ای بود که اگر در جمعیتی هم می خورد نمی توانستی بیابیش. حضورش احساس نمی شد.
    قرار بود روزهای شنبه و سه شنبه اینجا بیایم و دو روز دیگر هم مدرسه ای دیگر. فعلا برای شروع بد نبود. نمی دانستم این دو روز در هفته کافیست یا نه. بخصوص برای یافتن راهی برای به صحبت آوردن عالیه. ایستاده در میان جمعیت گذرای دخترانی که تنها چند سال از من کوچکتر بودند، احساس کردم کمی بزرگ شده ام. هیچوقت درست و حسابی نفهمیدمش. منظورم بزرگ شدن است یا برای توصیف بهتر، آدمبزرگ شدن. شاید نام دیگری برای حالت گنگ شدن و گم شدن در جهانی بسیار بزرگ و نامعلوم باشد، افتادن در سیاهچاله ی شک و ترس. اما خب البته می دانم که می گذرد و باید آرام بود. به چهر هایشان نگاه کردم. پر تنش بودند و هر یک در نوجوانی خود گره می خوردند. در حال تلاشند. این بهترین جمله برای توصیفش بود. آنها در چنین سن زیبایی بودند و خود نمی دانستند: به سن من که می رسیدند دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی شد. در حال حاضر برایم آدم ها سردرگم به نظر می رسند. هرکس سعی در بودن دارد، در حالیکه همین اطراف چرخ می زنند. راستیتش بیشترشان واقعا نمی دانند چه می کنند. جایی متن جالبی خوانده بودم. چیزی شبیه این بود:« بزرگ شدن در واقع جستجوی راهکارها در گوگل است! » به نظرم افراد در سی سالگی به فکر جمع و جور کردن اوضاعشان می افتند و بالای آن توانسته اند کمی خودشان را جمع و جور کنند و آدمی هر چه بزرگتر می شود، بیشتر یاد می گیرد که با دنیا کنار بیاید. سن آنها سن رویا و عشق و هیجان بود و دنیای آنها دنیایی جادویی. حتا خیلی از آنهایی که فکر می کنند بسیار آدم بزرگند و با بچه های کم عقل شلوغ پلوغ اطرافشان متفاوتند، بسیار دورتر از آن چیزی هستنند که آدم بزرگ می نامیم. فرد باید همیشه حالا را گرامی بدارد. فکر کنم تبدیل به چیز بهتری شدن، بزرگ شدن باشد اما هیچوقت نباید فراموش کرد و آدمی فراموشکار است. البته همیشه یک بچه ی درون هست. او فوق العاده است.
    باید افکار شاید ضد و نقیض مرا بخشید. من تنها در حال فکر کردنم و به نظرم بسیار بهتر از آن است که یک سری قواعد ثابت را بیان کنیم که هیچ رقصی ندارند.
    به سمت دفتر حرکت کردم. به نظرم رسید بهتر است با والدین عالیه صحبتی داشته باشم.
    ***
    برای آمدن به اینجا باید یک دروازه پیدا می کردم. پس به سراغ شعله رفتم و از او خواستم جای یکی از آینه هایی که به این جهان راه می یافت، نشانم بدهد. آخر آنها همیشه جابجا می شوند. اوه! باید خودم را معرفی کنم!
    من بهزادم. نام فامیلی در کار نیست، فقط «بهزاد»! خب اگر بخواهم سریع و ساده بگویم، من یک جادوگر ضعیفم که طی اتفاقاتی با یک جادوگر خیلی قوی به اسم «لامیا» ملاقات کردم که در آخر نابود شد و یکی از توانایی هایش هولوپی داخل من پرید. مدتی طول کشید تا بالاخره فهمیدم که من تنها نیستم و در آن لحظه، دو توانایی دیگر او در دو جسم دیگر نفوذ کرده. من، توانایی سفر در زمان پیدا کردم و یا به اصطلاح « مسافر زمان » شدم. طی سفری که با شعله، فرمانده ی مرکز کنترل و حفاظت دو جهان داشتم، فهمیدم که لامیا کلید داشت؛ یعنی می توانست به راحتی از جهانی به جهان دیگر برود، حال آنکه تنها راه عبور و مرور بقیه، آینه هایی بود که مدام جا عوض می کردند. البته کلید داشتن، تنها به همین منتفی نمی شد. او، اگر می خواست می توانست تمام دروازه های میان تمام جهان ها را باز کند و حتا مرز میانشان را هم از بین ببرد. به خواب فکر کنید، به ذهن ها، به جهنم، به زمان. در مورد سومین توانایی، باید بگویم این چیزیست که در حال حاضر دنبالش آمده ام. لامیا، از تمام جهان و تمام زمان، خبر داشت. هیچ چیزی نبود که نداند. به دلایلی معتقدم این توانایی به دفترش رسیده. من به دنبال دفتر لامیا می گشتم.
    ایستادم. به اطرافم نگاه کردم و بعد به همانجایی که متوجه شده بودم لحظاتیست به آن خیره شده ام. بعد از تمام این سالها وقتی در این جهان قدم زنان به فکر فرو می رفتم، خودم را اینجا می یافتم: خانه. سر ظهر و درست وسط کوچه ایستاده بودم و رو کرده بودم به پنجره های کوچک طبقه ی دوم یک خانه ی نقلی. آنجا اتاق کوچک ما بود: من و مادرم. نمی خواستم آنجا بمانم ولی اگر می خواستم هم نمی توانستم؛ چرا که حالا سالها می گذشت و صاحب دیگری داشت. ایستاده در مقابل خانه ای که دیگر مال من نبود، خالی از مادری که دیگر نبود، احساس تهی بودن به من دست داد. به یکباره تمام آن تنهایی که حس کرده بودم را با نفسی بیرون دادم. دلم نمی خواست حرکت انگشتان ظریف و پینه بسته اش را میان پیچ و تاب موهایم به یاد بیاورم اما آوردم. بعد لبخند زدم. یاد او باید مرا به لبخند می آورد. سپس به راه افتادم و سعی کردم ذهنم را روی یافتن مسافرخانه ای متمرکز کنم.
    ویرایش توسط HRaven : یک هفته پیش در ساعت 12:14 AM

  4. 3 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    وای!!!! وااااااااااااااییییییییی!! !!! این خودشه؟ چیزه؟ نه....نه....نههههههههه..... بالاخره "او" رو بر گردوندی؟؟؟؟ اسمشو عوض میکنی حالا که رد گم کنی زاغک؟؟؟D:
    بچه ها بیاید بخونید این داستان منبع الهام من تو خیلی چیزا بوده و عاشششق ایده هاش بودم جوری که یه کاراکترمو ازش الهام گرفتم (دزدیدمp:)..."سیاه" همون بچه کلاغ آدمهp: و یه چیز دیگه که عمرا بگمD:...و کلااااا خیلی هیجان زده ااااامممم. ینی خداوکیلی زاغک بخاطر اینایی که گفتم باید بیای یه نگاهی به داستانام بندازی نامرتp:
    و بله من یه دزد خبیثم
    ویرایش توسط black-anger : یک هفته پیش در ساعت 02:53 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  6. 3 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    وای!!!! وااااااااااااااییییییییی!! !!! این خودشه؟ چیزه؟ نه....نه....نههههههههه..... بالاخره "او" رو بر گردوندی؟؟؟؟ اسمشو عوض میکنی حالا که رد گم کنی زاغک؟؟؟
    راستیتش این داستان قبل از اون اتفاق میفته. در واقع این ماجرا ها تقسیم میشن توی داستانای مختلف. هرچند قبل تر از این رو ننوشتم ولی سعی کردم جوری باشه که یه خلاصه از زندگی بهزاد و اینکه تا اون زمان چه اتفاقاتی براش افتاده بگم اما جوری هم نباشه که بخواد داستانای دیگه لو بره. بهزاد زندگی خیلی شگفت انگیزی داشته. عاشقشم یعنی دی:

    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    باید بیای یه نگاهی به داستانام بندازی نامرت
    چشم دی:

    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    بله من یه دزد خبیثم

  8. 3 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


  9. #5
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    329
    تشکر
    894
    تشکر شده : 2,096 بار در 381 پست
    خب خب! اینقد این خشم صدا خشم و هیاهیو سر داستان شما را انداخت ما این دو بخش رو خوندیم. حالا من از اون داستان دیگری که در پیوند با این یکی ئه بی خبرم، ولی یه سری چیزایی که به نظرم سر این داستان رسید رو بهت می گم:

    قسمت اولش یه مقدار زیادی درباره سیگار بود. شاید برای مخاطبای سیگاری داستان جذابیتی داشته باشه (نمی دونم واقعا) ولی برای مخاطبای غیر سیگاری خوندن اون همه مطلب با آب و تاب و با طول و تفصیل صرفا اتلاف وقت نویسنده است برای از سرعت انداختن یه صحنه. تکنیک خیلی خوبی نیست. ابتکارات بهتری باید بزنی. تو یه صحنه ی قتل داری برای اینکه رمز آلوده اش کنی یا حرفت رو سریع نزنی، گیر می دی به یه چیز کاملا اعصاب خرد کن و بی ربط و هی کلوزآپ کلوزآپ از اون مطلب می گی (حالا برگ درخت، بند کفش یارو، نخ سیبیل همسایه بغلی، سیگار که تو گویی سیگار بود! یا هر چیز دیگه ای).

    زبان راوی ات هم خیلی رسمی و دور از مخاطبه. نمی گم بده، ولی خیلی تازه کارانه اس و جزو اولین زبانایی ئه که یارو دست می گیره دیگه... روی زبان راوی ئه فکر نکرده ای، به انتخابای دیگه ای که می تونستی داشته باشی فکر نکرده ای همینجوری دم دستی ترینشو برداشتی. این حالت تو گویی فولان، و آه فولان، و بله آقای فولانی صحیح است... اینا خیلی روایت رو از مخاطب دور می کنه. می گم چیز بدی نیست به شرطی که قصد مشخصی داشته باشی از مخاطبت دور بشی. برای این داستانی که تو داری می نویسی به نظرم زبان خیلی خوب نیست. به خصوص شروع داستان رو آدم با این زبان بره و کلوزآپ سیگار بده و هی بگه وای چه شرایط خفنی ئه (ولی هیچی نشون نده) به نظرم خوب نیست، جذاب نیست، مخاطبت با داستانت رفیق نمی شه.
    حالا ایده ی قتل و اینا هم که انیمه طور بود و به عبارتی خیلی غیر واقعی و انتزاعی بود. ولی باحال بود. یعنی این ایده ی قسمت اول که یه کاراگاهی ئه که یه صحنه قتل می بینه کلا ایده ی خوبی بود. بهتر می تونستی در بیاری اش ولی حالا اوکی بود.

    قسمت دوم بخش بالایی اش هیچ ربطی به قسمت قبلی اش نداشت. که هر دلیلی الان برای توجیهش بیاری، به نظرم کار نمی کنه و جز اشتباهات مهلک نویسندگیه از نظر من. البته خیلی از نویسنده های همین سایت هستن که دارن این تکنیک رو به انتها می رسونن (کلا هیچ بخشی از کارشون به بخش دیگه ربطی نداره!) ولی من به هر حال نظر شخصی ام اینه که این جور نوشتن باعث می شه خواننده داستان رو ادامه نده. یا به عبارتی چرخ دنده های داستان به چرخ دنده ذهن خواننده گیر نکنه. تو همون قسمت بالا، یه عالمه درون نگری داری و نصیحت های فلسفی به مخاطب می کنی که اصلا کار قشنگی نیست تو داستان نوشتن به خصوص اگه قرار باشه اوایل داستان باشه که هنوز با مخاطب چایی هم نخورده ای. شما فرض کن یه عموئی تو اتوبوس بیاد بهت بگه:
    «جوون بیا اینجا برات یه قصه ی عجیبی بگم...»
    تو می گی:
    «جونم آقا جون، چی شده؟»
    یارو می گه:
    «یلی از آنهایی که فکر می کنند بسیار آدم بزرگند و با بچه های کم عقل شلوغ پلوغ اطرافشان متفاوتند، بسیار دورتر از آن چیزی هستنند که آدم بزرگ می نامیم. فرد باید همیشه حالا را گرامی بدارد.»
    من واکنش تو رو نمی دونم، ولی واکنش خودم اینه که:
    «ایول سید دمت گرم. من باید ایستگاه بعدی پیاده شم. خیلی استفاده کردیم از حضورتون.»

    خلاصه به نظرم پند نده!
    تو همین قسمت دوم، یهو تصمیم می گیری دیوار چهارم رو بشکنی و با مخاطبت وارد مکالمه بشی. به نظرم بازم خیلی تو ذوق زد مخصوصا با این لحن مکش مرگ من ادبیانه:
    «آه ای مخاطب عزیز، تو گویی من قرار بود با شما صحبت کنم!»
    با مخاطب حرف نزن، التماس مخاطب نکن، مگه اینکه واقعا یه جایی ئه که شکستن این دیواره یه کمکی به فضا و روایت می کنه. و اگرنه از سر ضعف روایت که نتونستی یارو رو به متنت جذب کنی، یهو داد نزن:
    «هی آقا، با شما دارم صحبت می کنم.»
    این تکنیکه خیلی کار نمی کنه.

    قسمت پایانی داستان هم که همچنان کلا ربطی به دو قسمت قبل نداشت و یهو تصمیم گرفتی همه ی جهان سازی رو خیلی فشرده و یه جا بریزی تو حلقمون. خب اینم که واضحا بی خوده دیگه. اگر هری پاتر هم مث تو اینجوری روایت می کرد داستانشو تو سه صفحه همه ی کتاباشو می تونست خلاصه بگه بره.

    ببین ایده های داستان بد نیستن، می شه روشون کار کرد. ولی ایده رو همه دارن. ایده داشتن و حتا ایده ی خوب داشتن آدم رو هنرمند و نویسنده نمی کنه. پیاده سازی ایده است که هنرمندت می کنه. باید روی پیاده سازی ایده هات کار کنی به نظر من.

    نثرت خوبه، بی غلط می نویسی، راستشو بخوای خوندنی هم هست، ولی خب مثلا منی که هی چپ و راست داستان خونده ام نظر داده ام، این داستان تو رو که دیدم احساس کردم بازم یکی از موارد همیشگی! این حس خوبی نیست به آدم دست بده. روی داستان، روی ایده کار کن.

    خیلی به شخصیت هات فک کرده ای، ولی داستان عناصر دیگه ای هم داره... توصیف فضا کردی؟ زبان روایت رو بهش فکر کردی؟ روی دیالوگات کار کردی؟ موقعیت هات رو درست چیدی؟ دلیلی داشتی که چی رو کجا بگی که چه حسی ایجاد کنی؟

    داستان، یه متن پیچیده و کار شده است... فرقش با متن آگهی همین کاری ئه که نویسنده روش می کنه... داستان قرار نیست اطلاع رسانی باشه، خلاصه ماجراها باشه، بچه باحال بازی باشه... اینا هر کدوم می شن یه چیز دیگه، می شن اطلاعیه، گزارش خبر، پست فیس بوک... داستان می خوای بنویسی باید روی ایده هات کار کنی و روی متنت.

    در پایان:
    آقا من یه خرده تند انتقاد کردم، ولی اولا:
    من نظر شخصی مو گفتم... صد البته که ممکنه کلا مزخرف گفته باشم و ناشی از درک ناقص من بوده باشه... پس خیلی به دل نگیر.
    دوما اینکه کارت خوبه، استعداد هم داری، مایوس نشو بابت حرفای من که نخوای بنویسی و اینا... ولی حرفامو روش کار کن.
    سوم هم اینکه... دمت گرم که می نویسی.
    دق که ندانی که چیست گرفتم

  10. 3 کاربر از پست darkheart تشکر کرده‌اند .


  11. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط darkheart نمایش پست ها
    خب خب!
    خیلی ممنونم.
    سعی کرده بودم با حرکات، درون شخصیت رو نشون بدم و اصلا قصدم از سرعت انداختن نبود. اما فکر کنم درسته، زیادی در مورد سیگار حرف زده بودم.
    در مورد روایتش خب آره فکر کردم اینطور روایت کردن خوب باشه ولی اینطور که به نظر میاد اشتباه کردم.
    داشتم سعی می کردم سه شخصیت رو پیش ببرم تا همدیگه رو ببینن اما اگه این خوب نیست، پس احتمالا خوب نیست.
    قسمت پایانی بخاطر این بود که داستان رو از اینجا شروع کردم چون شروع لامیاست. البته از شروع بهزاد هم میشه شروع کرد که در اون صورت این ماجرا میشه داستان پنجم. که دیگه لازم نیست خلاصه ای از گذشته بگم و حالا که فکرشو میکنم احتمالا بهتره.
    بله می فهمم داستان همونیه که شما گفتید. اما متوجه اینکه این داستان اطلاع رسانی، خلاصه ماجرا، یا بچه باحال بازی بوده نشده بودم.
    یه موقعی جادو رو احساس می کردم. نمی دونم حالا متوجه منظورم از جادو میشید یا نه. حسی که آدم موقع نوشتن فانتزی داره یا تماشا یا خوندن فانتزی و خب طی اتفاقاتی اون جادو رو از دست دادم و الان سعی دارم برش گردونم. احساسات و شادی و هیجان از نوشته هام رفته و این خشکی احتمالا ناشی از اونه و از اونجایی که نوشتن از درون میاد، ذهنم گیر داده به یه سری چیزایی که مدام بهش فکر میکنم.
    تمام چیزایی که گفتید رو آویزه ی گوشم می کنم. از شما واقعا سپاسگذارم.

  12. 2 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •