هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

Threaded View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    16th November 2014
    نوشته ها
    24
    تشکر
    19
    تشکر شده : 67 بار در 25 پست

    در سیاهی دل سبزجلد

    برای لحظاتی به آویز آینه ی جلویی خیره ماند که در مقابل شکست رنگارنگ نور در پس شیشه ی خیس ماشین، چپ و راست می رفت. سپس چشم از آن گرفت. همچنان که در را باز می کرد، بالاخره نفسش را رها کرد. پا به بیرون گذاشت و از جایش بلند شد. آنگاه گویی که چیزی را به یاد آورده باشد، خم شد و دستش را جایی در زیر فرمان فرو برد.
    در را بست و سپس درحالیکه جمعیت را زیرنظر گرفته بود، بسته ی سیگارش را تکانی داد. نخ سیگاری از آن بیرون آمد. میان دو انگشت گرفت و بسته را در جیب پالتویش گذاشت. به سمت آنها حرکت کرد. کسی از کنارش می گذشت: جوانی با کلاهی لبه دار و بارانی بلند. با دست متوقفش کرد.
    -:« فندک داری؟ »
    جوان به دو طرف سر تکان داد. موهای روشن زیبایی داشت که حتا در این سوی تاریک خیابان کاملا از زیر کلاه مشخص بود.
    مردی از میان جمعیت بیرون زد.
    رو به جوان گفت:« ممنون. » و با قدم هایی آهسته به سمت مرد رفت.
    سیگار را بر لب گذاشت، دستش را مقابل سیگار به شکلی نگه داشت که گویی فندکی داشته باشد و انگشت شستش را بالا و پایین برد. مرد دست در جیب کتش برد.
    به یکدیگر که رسیدند، متوقف شدند.
    از گوشه ی دیگر لبانش گفت:« یکی دیگه؟ »
    مرد به نشانه ی تایید سر تکان داد و فندک را به سیگار او نزدیک کرد. فندک با دو بار تلاش، روشن شد.
    -:« بنظر میاد وضعیت تو از منم بدتر باشه. چشات گود رفته. »
    گفت:« خوابم نمیبره. » و کامی گرفت. همچنان که به مقابل خیره بود، برای لحظاتی دود را در سینه حبس کرد. سپس وقتی به راه افتاد آن را از بینی بیرون فرستاد. سیگار میان دو انگشت، با حرکت دستانش در هوا تاب می خورد. با لبانی فرو بسته در حالی که جمع را کنار میزد، از میانشان گذر کرد. سپس ایستاد. با نگاه ماتی آن چهره ها را از نظر گذراند. مردم یک به یک ساکت شدند. سیگار به لب برد. چرخید و به سمت پرده های سفید رفت. میان راه کسی داد زد:« قربان! » به سمتش برگشت. دستکش های پلاستیکی سفید را از او گرفت و همچنان که آنها را به دست می کرد، به راه خود ادامه داد. در نهایت در مقابل پرده ها مکثی کرد. سایه ی مردی در اطراف جسمی در میان، حرکت می کرد. سر پایین انداخت و به زمین و خون گیر افتاده در زبری آسفالت خیره ماند. سپس سر بلند کرد و گوشه ی پرده را کناری زد و با احتیاط پا گذاشت. از جایی سیم کشیده و لامپی در وسط سایبان وصل کرده بودند. گفتگوها در بیرون دوباره شروع شد. نگاه خیره اش را به نوک کفش های زن دوخت و پس از لحظه ای به نرمی به ساعد او رسید. پلک هایش را بر هم فشرد و دوباره چشمانش را باز کرد. هنوز هم این تصویر او را می ترساند و وحشت غریبی را که از ماه ها پیش درونش سربرآورده بود، چند برابر می کرد. چیزی نخورده بود و حس می کرد هر لحظه ممکن است معده ی خالی اش را بالا آورد. وحشت درونش جنب و جوش می کرد. احساس می کرد قلبش نامنظم می زند. جابجا شد و در کنار یکی از میله هایی که سایبان فلزی و پارچه های سفید را نگه داشته بود، ایستاد. آن را برای قتل های اینچنینی ساخته بودند و این برایش بسیار دردناک بود. گویی که شکست را پذیرفته باشند. مامور جوانی در حال عکس گرفتن بود و با وجود حرکاتش از سویی به سوی دیگر، در مقابل چونان تصویری، حضور محوی داشت.
    سعی کرد روی کارش تمرکز کند. در ذهن، شروع به شمردن کرد:« یک، دو، سه...نُه. » و فکر کرد:« تمیز و هم اندازه، مثل همیشه. » جسد به 9 قسمت مساوی تقسیم شده بود. پاها در جایی از ساعد قطع شده بودند و استخوان های سفیدشان در میان سرخی ماهیچه ها کاملا پیدا بود. دو پا در جوراب و کفش و مقداری از پاچه های شلوار، ساعد های پا، زانو ها و ران ها و باقی قطعات تا نوک سر با فواصلی از هم و در پس زمینه ای از خون قطار شده بودند. هیچ نشانه ای از درگیری نبود و حتا فراتر از آن، هیچ نشان از تلاشی برای قطع اعضا. لبه های قطعات آنچنان صاف و بی نقص بودند که گویی از ابتدای خلقت به همان شکل ساخته شده باشند. برای چنین قتلی مسلما شمشیری تیز تر از شمشیر های سامورایی لازم بود و نگاهی تیزبین که بتواند آنها را اینچنین بچیند. آنچنان همه چیز دقیق بود که تقریبا غیرقابل باور می رسید. بارها به این نتیجه رسیده بود که جسم باید به یکباره بریده شده و سپس به یکباره با فشار و فواره زدن خون از هم پاشیده باشد. این توضیح با اینکه کاملا منطقی به نظر می رسید و با شواهد مطابقت داشت اما وجود چنین اسلحه ای یا وجود گروهی که بخواهد با شمشیر سامورایی یک معلم دبستان را بکشد، غیر قابل باور بود و اگر تصور می کرد تنها یک قاتل و یک شمشیر وجود دارد، بالاخره که باید فریادی از زن برمی خاست، بماند که تصور یک شمشیر سامورایی در چنین شهر کوچکی تمسخر آمیز بود، چه برسد به الباقی قضایا. با این حال هیچ توضیح منطقی دیگری نمی شد یافت و عملا تمامی کسانی که بر این پرونده کار می کردند، درمانده بودند.
    به ناگاه از جا پرید و با دست ته مانده ی سیگار را از میان لبان سوخته اش برداشت. با چند قدم از مقابل جایی که وارد شده بود، خارج شد. در کنار جوی خونی که هنوز به درون جریان آب می ریخت، ایستاد. از بالای سرش صدای گریه های آرام مردی شنیده می شد. سر بلند کرد و به پنجره نگاه کرد که بسته شد. سیگار را به داخل جوی آب و خون انداخت.
    چرخید و دوباره وارد شد. جایی کنار سر جسد نشست و با دقت اجزای آن را از نظر گذراند. چشم به چشمان سیاه زن دوخت. هر بار احساس کرده بود درون مردمک های قربانیان چیزی دیده، این بار هم. اما هیچگاه متوجه نشده بود که چیست. سر در بالای لب ها، به دو قسمت شده بود. به راحتی می شد راه حلق و بینی را دید که در خون غرق بود. مقنعه ی زن نیز به همراهش بریده شده بود؛ آنچنان صاف و دقیق که آدمی را به حیرت وا می داشت. احساس مریضی می کرد. گوشی همراهش زنگ خورد. نفس عمیقی کشید و آن را از جیبش بیرون آورد. نگاهش به سمت فرورفتگی کوچک زیر گردن سر خورد که درست از وسط نصف شده بود. لحظه ای با تردید به شماره ی ناشناس نگاه کرد. بعد تصمیم گرفت آن را بردارد. دکمه ی تلفن سبز را فشار داد:« بله.. ( از همانجا به روده ها که بخشی از آن بیرون ریخته بود خیره ماند. ) چی؟ ( از جا پرید و بلند شد. قدمی به عقب رفت و پاهایش بر زمین کشیده شد. ) الان میام. » برگشت و بی توجه به خونی شدن کفش هایش از آنجا بیرون آمد. به مقابل همکارش که رسید، ایستاد. به یاد آورد که در صحنه ی جنایتیست. قلبش به تندی می زد. نگران بود و شادی و شعف با ترسش هم خورده بود.
    -:« چیز جدیدی پیدا نکردی؟ »
    سراسیمه سر تکان داد.
    -:« حالت خوبه؟ کفشات.. »
    به کفش هایش نگاه کرد. حس پسرکی را داشت. سر برگرداند و به سایه های پشت پرده نگاه کرد. زیر لب گفت:« نمی تونم برم. » حرکاتش تند شده بود و نمی توانست یک جا بند شود. خواست به سمت سایه ها حرکت کند.
    دست بر شانه اش گذاشت و متوقفش کرد:« چیزی شده؟ »
    با چشمانی درخشان و لرزان به او نگاه کرد:« داره به دنیا میاد. »
    ویرایش توسط HRaven : یک هفته پیش در ساعت 12:41 PM

  2. 4 کاربر از پست HRaven تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •