هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: "هیولایش"

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face "هیولایش"

    اممم... آاا... ممم... نمیدونم اصلا چی شدd: و چرا دارم میذارمش توی داستانهای بلند... ینی منظورم چیه واقعاd: ولی ادامه داره... باید داشته باشهD:




    هیولایش


    می نشست آنجا توی ایستگاه اتوبوس و پفک هندی می خورد. ایستگاه پاس... آن ایستگاه همیشه تاریک بود. دو تا چراغ داشت، یکی نیم سوز که نور آبیِ مریضی پخش می کرد روی صندلیهای زرد کدر، یکی چشمک زن و هیستیریک، درست بالای سر تک مسافر ش، در پناه چنارهای پربرگ که سردرگریبانِ هم داشتند. چندوقتی می شد متوجهش شده بود. شاید همیشه همانجا بوده ولی او درست در ساعت نُه و نوزده دقیقه بیست و هفتم آبان او را دید. زیر نم نم آبان و سرمای تخصِ دی، همیشه همانجا می نشست با همان اُورکت سفید قاب دستمال و شلوار توسی سنگ شور و شال سبز پلاسیده که پیچیده بود دور گردن بنظر باریکش و کل فک پایینش را می پوشاند. برای تپاندن پفک هندیها در دهانش، دستش را می بُرد زیر شال. همیشه با خودش فکر می کرد شاید زیر آن شال پوزه داشت یا حفره ای سیاه و مکنده یا شکافی که گوش تا گوش پر از نیشهای ریز و خنجری بود. بعد، مدتی با تصورات خوفناک خودش می ترسید و می لرزید، بعدش هم فراموشش می کرد. او...مسافر ایستگاه پاس، زیاد جُنب نمی خورد. فقط چشمهاش زیر انبوه موی وزوزی تیره که زیر نور بخیلِ تیک دار، بنظرش گاهی سرخ می آمد و انگشتهاش، آنهم به هوای پفک هندی های قلمبه قلمبه ی سبز و صورتی...گاهی. لابد صدای قرچ قوروچ خرد شدنشان از پشت شال سبز، دهن هر رهگذری را آب می انداخت. هرشب همان ساعت آنجا نشسته بود روی سومین صندلی زرد که گوشه ی راستش را انگار یک موش گرسنه جویده بود و پفک هندی می خورد. هیچوقت سوار نمی شد. به کسی یا جایی جز پلاستیک دراز بین دستهای لاغرش خیره نمی شد. منتظر کسی هم نبود انگار. فقط آنجا بود که باشد. شاید هر شب، آن ساعت...نُه و نوزده دقیقه، شیفتش بود. داشت پاس می داد. دختر ایستاده بین جمعیت عجیب فزاینده اتوبوس آنهم در آن ساعت، تقریبا آویزان از میله، آدامس موزی اش باد شد و ترکید. کاش می شد بداند.
    ویرایش توسط black-anger : 5 روز پیش در ساعت 11:01 AM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  2. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  3. #2
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    یکهو یکی داد زد:
    - آقا آقا نگه دار.
    با کنجکاوی سرش را چرخاند تا یارو را ببیند. تا بحال ندیده بود کسی ایستگاه پاس پیاده شود. در یک فرعی خلوت پشت ساختمانهای فنس کشی شده ی سرخ که سر درش نوشته بود "کوی نویسندگان"، اینجا خیلی ناآشنا و متروک به نظر می رسید. هنوز جمله ی پیرمرده توی دهانش خیس نخورده بود که خانوم بغل دستی خودش هم که شبیه قمرخانوم بود بنا کرد چلاندن او به قصد رد شدن با غرغر که:
    - ااا خانوم تکون بخور دیگه پیاده میشم.
    و دیگری... و ناغافل دیگری... و باز یکی دیگر... جل الخالق. تا آمد قضیه را توی مغز خسته اش حلاجی کند، همه هجوم برده بودند به درهای فس فسوی اتوبوس و او بود که با دهان باز سعی داشت با حفظ جایگاهش همانجا آویزان به میله ی تهِ اتوبوس لکنته، از له شدن و مرگ زودهنگامش جلوگیری کند.

    او... مسافر ایستگاه پاس اما انگار نه انگار. خیلی زیادی راحت و بی توجه، داشت پفک هندی اش را میخورد و به نظر راضی می آمد. مسافران یکجور عجیبی پیچ می خوردند و می خزیدند. مثل یک مشت حشره ی موذی یا نه، بیشتر مثل کرم های بدقواره ای از اتوبوس بیرون ریختند و به سمت مسافر ایستگاه پاس پاشیده شدند.
    مسافر با شال سبز که قرچ قرچ پفک هندی میخورد، از هجوم ترسناک زن چادری تپلی که مثل خفاشی بال بال زنان به طرفش حمله کرد جا خالی داد بدون اینکه حتی یک میلیمتر از جایگاهش روی صندلی زرد موش خورده جابجا شود. پسر جوان رسمی پوش عینکی ای روی زمین خزید به قصد پاهای مسافر. مسافر پاهاش را از زمین جدا کرد و در هوا روی هم گذاشت. همه شان انگار دیوانه شده بودند و در عرض چند ثانیه...شاید هم صدم ثانیه...یا مقیاسی غیرقابل باورتر، صدها...مگر مسافران چندتا بودند؟ نکند تکثیر شده بودند؟ دختر از این فکر حال بهم زن خودش عق زد...مورد مشابه از سروکول مسافر و ایستگاه پاس از زمین و هوا بالا می رفتند، در واقع می خزیدند مثال تنابندگان لزج چندش آور گرسنه ی زالو سرشت.

    انگشتان لاغر و کشیده اش تهِ پلاستیک شق و رق خالیِ پفک هندی را جورید و چشمهای متعجبش چرخید روی پاکت نایلونی. متعجب و شاکی از اینکه چه زود تمام شد و یادش باشد دفعه ی بعد بیشتر بخرد.
    مسافر ایستگاه پاس، همزمان که چپ و راست با حرکاتی زیادی برق آسا و زیادی غیرآدمیزادی، از ده تا مسافر اتوبوس که حالا فرم های بی شکل زالو مانندی بودند، جاخالی می داد، خیلی سبک از جایش بلند شد. خیلی سبک یعنی آنقدر نرم و توکِ پنجه ای روی پاهاش ایستاد که گویی مگس وزن بود و با نخی نامرئی به زمین متصل مانده بود. بعد دست راستش را بالا آورد. خیلی آهسته و خونسرد، وسط هیاهوی ترسناک و صامت پیرامونش، و با انگشت اشاره در هوا طرحی کشید شبیهِ طاق محدب ورودی یک خزینه. از توی هوا قالبی در می آورد با نوک ناخنهای بلند و تیزش...که در آورد. پوست آن نقطه از هوا ورآمد و ورودی طاق مانندی باز شد. همان اول کار باد شدیدی همراه با بوی موزاییکهای لجن بسته و نم و صابون و سفیدآب و حنا وزید و به شال سبز و موی ببعی شکلش هجوم بُرد. چشمهای زیر حجمِ حجیم موهاش تنگ شدند. گامی عقب گرد کرد و منتظر ماند.

    در حین شیرین کاریِ حضرت آقا، موجودات خزنده ی عزیز حوصله شان سر رفته و تصمیم به اتحاد گرفته بودند گویا...اکنون هم در هیئت کرم غول آسای بی چشم با حفره ای که گویا دهانش یا دهانشان بود به قصد جناب مسافر و به دنبال او... مسافر یک گام به چپ لغزید و ناگهان از سوی دریچه جاذبه ای غیرقابل مقاومت، هیولای زالو شکل قیرگون را بلعید.

    مسافر با طمانینه خم شد و از جلوی پایش راستی کفشهاش ورنی های سفید براق اعیانی بود، سرِ زیپ را گرفت و بالا کشید. یعنی زیپ دریچه را بست.

    تنها مسافر باقیمانده، دخترک با تونیک و شلواروکلاه سیاه و کاپشن قرمز چروک و چتریهای تیره ی شاخ، ایستاده بود آنجا، آویخته از میله ی تهِ اتوبوس خالی، رنگش مثل گچ. مسافر ایستگاه پاس، شال سبزش را از دور گردن و فکش باز کرد. دختر نفسش را حبس کرد. یک پسر نوجوان یا جوان...از این فاصله به سختی می دید. نفس راحتی کشید...حداقل از پوزه خبری نبود، با خود گفت...ولی از وحشتی که دست و پایش را قفل کرده بود یکذره هم کم نشد. ناغافل مسافر ایستگاه پاس سر را بالا گرفت و چشمهای بی حالت سردش افتاد در چشمهای دختر. دختر آدامس موزی اش را قورت داد و لرزان گفت:
    - غلط کردم.
    ویرایش توسط black-anger : 5 روز پیش در ساعت 04:23 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  4. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  5. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    20th October 2014
    نوشته ها
    64
    تشکر
    0
    تشکر شده : 305 بار در 63 پست
    خیلی شروع خوبی بود. تو همون پاراگراف اول منو جذب کرد و تا آخر مجذوب نگه داشت.

    به نظرم ویژگی مثبت این داستان در مقایسه با داستان‌های قبلیت (یک روز عادی دیگر و سیاه) متمرکز بودن و منسجم بودنشه. یعنی از همون اول ما مسافر ایستگاه پاس رو داریم که توجه آدم رو جلب می‌کنه و همه‌ی توصیفات پیاپی هم حول محور این شخصیت خاص می‌چرخن. ولی جملات و توصیفات، در عین این‌که توی یه قالب مشخص ریخته شدن و قراره یه تاثیر خاص داشته باشن (برانگیختن حس کنجکاوی مخاطب نسبت به هویت و ماهیت مسافر)، به اندازه‌ی کافی متنوع و پرفراز و نشیب هستن تا داستان خیلی بیسیک جلوه نکنه.

    سبک نوشتاری تو منو یاد سبک نوشتاری مارک تواین و هانتر اس تامپسون و امثالهم میندازه. توی این سبک، نوشته شبیه یه منبع انرژی می‌مونه که در آن واحد داره به ده‌ها سمت لیزر شلیک می‌کنه، ولی چون لیزرها از یه منبع انرژی ساطع شدن و در نتیجه از یه جنسن، آدم با این همه جهش و از این شاخه به اون شاخه پریدن احساس غریبگی نمی‌کنه. با این وجود، موثرترین حالت این سبک نوشتن موقعی حاصل می‌شه که میل سیری‌ناپذیر نویسنده به تنوع و تغییر، توی یه مقیاس جزئی انتقال پیدا کنه، نه کلی.
    مثلاً این جمله رو از تامپسون در نظر بگیر:

    Richard Nixon has never been one of my favorite people anyway. For years I've regarded his existence as a monument to all the rancid genes and broken chromosomes that corrupt the possibilities of the American Dream; he was a foul caricature of himself, a man with no soul, no inner convictions, with the integrity of a hyena and the style of a poison toad. The Nixon I remembered was absolutely humorless; I couldn't imagine him laughing at anything except maybe a paraplegic who wanted to vote Democratic but couldn't quite reach the lever on the voting machine.

    ایده‌ای که تامپسون می‌خواد انتقال بده، خیلی ساده و بیسیکه: مزخرف بودن نیسکون. ولی برای انتقال این ایده‌ی ساده، از انوع و اقسام تشبیهات خلاقانه و غیرمنتظره استفاده می‌کنه: تشبیه کردن شخصیتش به کفتار و استیلش به وزغ سمی، استفاده از اون مثال فوق‌العاده راجع‌به رای‌دهنده‌ی فلج دموکرات برای نشون دادن اوج رقت‌انگیز بودن حس طنزش و...

    تو هم چنین تکنیکیو به صورت رقیق‌تر توی این پاراگراف پیاده کردی:

    مسافر با شال سبز که قرچ قرچ پفک هندی میخورد، از هجوم ترسناک زن چادری تپلی که مثل خفاشی بال بال زنان به طرفش حمله کرد جا خالی داد بدون اینکه حتی یک میلیمتر از جایگاهش روی صندلی زرد موش خورده جابجا شود. پسر جوان رسمی پوش عینکی ای روی زمین خزید به قصد پاهای مسافر. مسافر پاهاش را از زمین جدا کرد و در هوا روی هم گذاشت. همه شان انگار دیوانه شده بودند و در عرض چند ثانیه...شاید هم صدم ثانیه...یا مقیاسی غیرقابل باورتر، صدها
    ...مگر مسافران چندتا بودند؟ نکند تکثیر شده بودند؟ دختر از این فکر حال بهم زن خودش عق زد...مورد مشابه از سروکول مسافر و ایستگاه پاس از زمین و هوا بالا می رفتند، در واقع می خزیدند مثال تنابندگان لزج چندش آور گرسنه ی زالو سرشت.
    اگه خواستی داستانو ادامه بدی، این ویژگی، یعنی تعریف کردن یه داستان منسجم با سر و ته مشخص ولی در قالبی شلخته و ماجراجویانه رو حفظ کن و نذار مثل داستان‌های قبلیت به شلختگی و ماجراجویی محض در تمامی ابعاد ختم بشه. به عبارت دیگه، در زمینه‌ی طرح‌ریزی و توسعه‌ی پیرنگ مخافظه‌‌کار باش و در زمینه‌ی نحوه‌ی ارائه‌ی این پیرنگ یاغی.

    یه مورد دیگه‌ای هم که به ذهنم رسید، تاثیر مهم اشاره کردن به مکان‌های واقعی و استفاده از اساطیر و فولکلور معتبر توی ارتقای اتمسفر و کیفیت فانتزی شهریه. مثلاً همین اشاره‌ی ساده به «کوی نویسندگان» کلی به غنای ستینگ داستان کمک کرد. هرچقدر این اشارات عمیق‌تر و پرجزئیات‌تر بشن (مثلاً استفاده از یه کافه یا رستوران واقعی به عنوان ستینگ یکی از صحنه‌های داستان)، داستان غنی‌تر و immseriveتر جلوه می‌کنه. خدایان آمریکایی گیمن مثال خوبی برای الگوگیری در این زمینه‌ست.

    و در آخر این‌که شخصیت مسافر و دختر منو یاد مجموعه‌ی Skulduggery Pleasant انداخت، مجموعه‌ای راجع‌به یه کارآگاه اسکلتی و یه دختر نوجوون که در کنار همدیگه به حل معما و ماجراجویی و مبارزه با نیروهای پلید می‌پردازن. حتی نحوه‌ی معرفی مسافر هم یه جورایی به معرفی اسکال‌داگری شباهت داشت، چون اولین بار که دختره می‌بینش، اونم صورتش با شال پوشونده شده. یه گوشه نظری بهش داشته باش. شاید منبع الهام خوبی برات باشه، خصوصاً از این لحاظ که مثل کارهای خودت سعی داره عناصر گروتسک رو با یه جور طنز پرانرژی و snappy ترکیب کنه و دیالوگ هم توش نقش مهمی داره.
    ویرایش توسط Frozen Fireball : 5 روز پیش در ساعت 10:59 PM

  6. 3 کاربر از پست Frozen Fireball تشکر کرده‌اند .


  7. #4
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th June 2015
    نوشته ها
    89
    تشکر
    359
    تشکر شده : 274 بار در 91 پست
    برای منم تا اینجاش خیلی جذاب بود. این یه خط رو نوشتم تا بدونی خیلی بیشتر از یه تشکر زیر پست دوست داشتنی بود.
    یه تشکر ویژه هم از فروزن فایربال برای نظر باریک بینانه و درست.

  8. کاربران زیر از پست Fem تشکر کرده‌اند:


  9. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    wOoOoOw!!! چه نظر توووووپپپپپپی!!!! آقای فروزن فایربال شما کجا اینجا کجا؟؟؟ وری وری ولکام تو یوووو
    چقد کیفور شدم اصلا از نوک پا تا فرق سرم پر از انرژی شد مرســــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــی
    والا داشتم با خودم میجنگیدم که آخه این چه خبط و خطایی بود من کردم و شال و کلاه کردم بیام معدومش کنم که نظر شمارو دیدم:D یعنی از یک فقره قتل جلوگیری کردی آقا دم شما گرررررم
    خیلی خیلی خیــــــــــــــــــلی زیاد استفاده کردم از نظرت. چندبار خوندم...چندصدبار دیگه ام میخوام بخونمش:D
    بعد این:
    "اگه خواستی داستانو ادامه بدی، این ویژگی، یعنی تعریف کردن یه داستان منسجم با سر و ته مشخص ولی در قالبی شلخته و ماجراجویانه رو حفظ کن و نذار مثل داستان‌های قبلیت به شلختگی و ماجراجویی محض در تمامی ابعاد ختم بشه. به عبارت دیگه، در زمینه‌ی طرح‌ریزی و توسعه‌ی پیرنگ مخافظه‌‌کار باش و در زمینه‌ی نحوه‌ی ارائه‌ی این پیرنگ یاغی."
    چقـــــــــــــد خوب بود... چقد عالی بود... چقد الان روشن تر میبینم کوره راه تاریک جلومو که حتی با نور بالا هم هیچیش ملوم نبود:D ارادت بی اندازه
    من معمولا اینجور موقعا که نظر خیلی چرب و توپه، نطقم کور میشه :D اینو رو حساب هیجان زیااااااااااااد بذارید
    راستی با مارک تواین مقایسه کردید؟ هورا هورا... اون یکی آقاهه رو نمی شناسم ولی خیلی غنی و خفن بود تیکه ی نیکسون
    آره کوی نویسندگانُ یه مدت تو کف ش بودم خیلی خوفناک و رازآلوده...هرروز از بغلش رد میشم:D بعد اسمش خیلی خوبه! فرض کن کوی نویسندگان... بعد همه توش نویسنده باشن... یسری نویسنده ی اسرارآمیزِ Crrrazzzy!!! :D
    یه کاراگاه اسکلتی و یه دختر نوجوون؟؟؟ wow! نخونده عاشق اسکال داگری شدم که
    و فِم... مرســــــــــــــــــــــ ــی رفیق شفیق
    + چیزه... ادامه ش بدم؟... نمیدونم ینی... میترسم جفنگ بنویسم
    ویرایش توسط black-anger : یک روز پیش در ساعت 02:27 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  10. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    ناگهان چشمهای مسافر ایستگاه پاس گرد شد و با انگشت لرزان به دختر اشاره کرد:
    - آهااااییییییی...

    بُهت دختر شکست و چهارستون بدنش به لرزه افتاد و دهانش برای کشیدن جیغ بنفش با مضمونِ کمک باز شد که یکباره دستی روی دهانش فشرده شد، آنقدر محکم که صورت رنگ گچ دیوار ش اول قرمز بعد کبود شد و سرش گیج رفت و سقف و پنجره های اتوبوس لکنته ی شرکت واحد بنا کردند به دَوَران دور سرش و یبارکی برای نجات جانش به تقلا افتاد...تا صدای تودماغی پر استرسی از ته گلو، بیخ گوشش گفت:
    - سکوووت...شصتِ چهارشنبه از وجود بی وجود یک آدِم در این نقلیه ی سوخته خبردار شود، تکه بزرگم گوشم است. نکبت انگیزه.

    خود مسافر ایستگاه پاس بود. اما چطوری جیک ثانیه پشت سرش در اتوبوس ظاهر شد؟ تله پورتر بود؟ جامپر بود؟ چه کوفتی بود؟ چه لفظ قلم هم حرف می زد. لهجه اش مسخره و عجیب بود. خارجی مارجی بود؟ دختر هنوز داشت میان دستهای لاغر و دراز پسرک دست و پا میزد که همچین زوری از او بسیار بعید به نظر می رسید. ناغافل پسر دستش را پس کشید و با اهِ کشداری، وسواسی و هیستیریک پارچه ی سفیدی که از جیب آستر اورکتش درآورده بود سابید به کف دست خیسش و با چندش گفت:
    - اییییی...نکبت انگیزه...

    دختر فرصت را غنیمت شمرد و فی الفور از روی صندلیهای خالی بنا کرد پریدن و فرار به طرف در ِ باز همچنان فس فسوی اتوبوس. یکعالمه خنزر پنزر از جیبهای متعدد کوله پشتی سبزش پخشِ صندلیها و کف اتوبوس شد. دستش را دراز کرد و میله ی بغل در را چسبید تا خودش را پرت کند بیرون اما دید ای دل غافل، میله هه هم مثل اتوبوسه به درد لای جرز میخورد. میله ی لق از جا درفت و جیغ دختر خفه شد زیرا با دهن فرود آمد روی پله ها و فک ش خُرد و دهانش پر از خون شد که نشد...چون چند ثانیه قبل...شاید هم صدم ثانیه...یا مقیاسی غیرقابل باورتر، چهره ی مسافر ایستگاه پاس را دید درست در نیم وجبی صورت در انتظارِ تلاشی اش. چشمهای پسرک سیاه سیاه بود مثل زاغ و سرد بود مثل یخ...در آنِ واحد کنجکاو و درخشان مثل بچه ای تخص. تمام این کشفیات و ریزجزئیات دختر، در حال کله پا شدن و شیرجه روی پله های فلزی گیوتینیِ اتوبوس فس فسو به عمل آمد.

    هنوز دوزاری اش نیفتاده بود...آیا وسط رفتن شصت پا در چشمش، مسافر عینهو جن بوداده، بصورت یک خط افقی، درست موازی بدنش ظاهر شده و داشت با خیرگی آزاردهنده ای تماشایش می کرد؟ از سنگینی پرده ی نامرئی که چندی پیش روی سرش افتاد و سنگی که روی سینه اش جا خوش کرد و کندی ترسناکی که مثل آن آنِ کشدارِ نشستن بختک روی جسم کرخت و خفته ی طاق بازِ دم صبحها حس می کرد، کاشف به عمل آمد که پسرک بی بروبرگرد جن است که اینطوری همه چیز را به بازی می گیرد سر انگشتهایش. دختر قاعدتاً و بی تردید از این نتیجه گیری سرراست خودش دل پیچه ی اسهالی گرفت، مخصوصا وقتی انگشت اشاره ی نازک با ناخنهای دراز مسافر اندکی روی جناق سینه اش فشرده شد و با قدرتی غیر آدمیزادی پرتش کرد توی اتوبوس. دختر آخ بلندی گفت و سرش را که به شیشه ی روبروی در خورده بود مالید. الان مثلاً کمکش کرده بود؟

    صدای ارواح جیرجیرک ها در ایستگاه پاس می پیچید...همانها که خیلی وقت پیش در سرما یخ زده بودند و دانه های یخی برفِ بهمن، نرم نرمک روی سر آهنی تیر برق سوخته و اتوبوس اسقاطی و موهای فرفری مسافر ایستگاه پاس که دم در اتوبوس ایستاده بود، می نشست. پسر در حالیکه زل زده بود به دختر، جویده جویده و متفکر یک جمله گفت، خیلی نامفهوم و بیربط به مخاطبش:
    - سربازهای چهارشنبه میان.
    دختر که زیر نگاه خیره ی مسافر داشت مورمورش می شد یکهو اخم کرد و بر حسب عادت گفت:
    - هه؟خب به من چه؟
    مسافر ایستگاه پاس شالش را دوباره پیچید دور دهان و گردنش. صدای خفه ای از ورای شال سبز آمد:
    - برای شما میان. نکبت انگیزه.
    ویرایش توسط black-anger : یک روز پیش در ساعت 04:48 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •