هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 26 , از مجموع 26
  1. #1
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    255
    تشکر
    2,016
    تشکر شده : 861 بار در 343 پست

    پر هیجان ترین وترسناک ترین کاری که تاحالا کردید چی بوده؟

    این جا محلیه که ازتجربه های هیجانی همدیگه استفاده کنیم شاید خودمون تجربش کنیم
    به عنوان مثال خودمن یکی از پرهیجان ترین کارایی که کردم این بود که:
    دیدید یه کش مانندی بهتون وصل میکنن بعد میپرید پایین از یه ارتفاعی؟اسمش چی بود؟اممم...یادم نیس ولی خیلی ترستاک وهیجانی بود پیشنهاد می کنم امتحانش کنید.
    ویرایش توسط ali rbn : 9th January 2016 در ساعت 11:22 AM



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  2. 6 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


  3. #21
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    22nd June 2015
    نوشته ها
    126
    تشکر
    438
    تشکر شده : 623 بار در 130 پست
    یه جایی بود که می‌گفتن سریع‌ترین Roller coaster دنیا رو داره. خب، من خیلی احساس نکردم که دارم کار شجاعانه‌ای انجام می‌دم؛ چون تو موارد دیگه‌ای ترسو‌ام و اونا برام خیلی ترسناک‌تر محسوب می‌شن. ولی جایی بود که یه لحظه ترسیدم خودم حواسم نباشه و سکته کنم. مطلقا کاری نمی‌تونستی انجام بدی و حتی قابلیت چنگ‌زدن به چیزی، من جمله میله‌ی محافظ رو نداشتی و جیغ هم اگه می‌زدی، زود به احمقانه‌بودن کارت پی می‌بردی و سکوت می‌کردی D: می‌شه حتی داستان دیسگاستینگ درموردش نوشت که اگه عینک نداشت، چه بلایی سر چشما می‌اومد و اگه طولانی‌تر بود پوستت قلفتی کنده می‌شد P: سرعتش همش یادم می‌ره، همینو داشته‌باشید که خیلی سریع بود، خیلی:(

  4. 3 کاربر از پست ramonaQuimby تشکر کرده‌اند .


  5. #22
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    10th May 2015
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    74
    تشکر
    281
    تشکر شده : 310 بار در 85 پست
    تعطیلات 14 15 خرداد پارسال (93) بود و ماشین گیر نمیومد تو اون برهه از سال برای شمال رفتن. منم که عجله داشتم پریدم تو این سواری های گذری (زانتیا) و راه افتادیم. توی راه ترافیک زیادی بود تقریبا تا حوالی ورسک و بعد از اون بود که با آقای راننده‌ی محترم گفتم تندتر برو حالا که خلوت شده. و یارو راننده‌ی محترم هم گویا کرکن بوده و منتظر فرمان ریلیز من :)) طوری ماشین رو روند که فکر کنم چندجایی قوانین فیزیک رو زیرپا گذاشتیم و یه دو سه تا رکورد هم محض خنده جابه‌جا کرد، و بخش اعتراف قضیه اینه که من به هرچه اینر گاد و اوتر گاد که میشناختم پناه آوردم و نمیدونم کدومشون بودن که اون موقع شب بیدار بودن ولی دستشون درد نکنه دست جمعی :)) میتونم قسم بخورم جاهایی که ماشین نباید میپیچید تونست بپیچه. و درس من از ماجرا این بود که کرکن رو نصفه شب ریلیز نکنم و بذارم وسطای روز :))
    Everything unrelated to elephants is irrelephant

  6. 3 کاربر از پست kishin تشکر کرده‌اند .


  7. #23
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    387
    تشکر
    3,510
    تشکر شده : 1,442 بار در 486 پست
    خب من خیلی کارهای شاخی نکردم که بگم پرهیجان و اینا بودن. منتها خب بالاخره هف هش تا از این کارا کردم دیگه :دی یکیش که الان یادمه اینه. من هشت سالم بود(تو هشت سالگی من اندازه ی ده سال اتفاق افتاده ) و اینا... اومده بودیم تهران. بعد رفتیم یه شهربازی دورهمی. همینجوری ول چرخیدیم و پول خرج کردیم و هیچی نبردیم تا اینکه یهویی من و این فامیلمون که در کل منتظر کوچیک ترین اتفاقی بود تا دهنش وا شه و بگه یا ابرفرز، یه سرسره ی آبشار دیدیم. از این دراز رنگی رنگی ها که اندازه ی دو تا آپارتمانن :دی (البته یادمون نره من هشت سالم بود، نیسان آبی زامیاد هم خیلی پرارتفاع به نظر می رسید برا من) فامیلمون گفت یا ابرفرز، کی می خواد از این بره بالا؟ حالا مثلن صفی که می خواستن از سرسره برن بالا و بیان پایین، نه تنها کل راه پله ی سرسره رو پر کرده بود، بلکه کلن یکی دو دور هم دور خود سرسره زده بود. من به یاروها اشاره کردم گفتم اینا می خوان برن بالا. فامیلمونم گف تو ترسویی، بچه شهرستانی (بعد از ده سال، هنوز هیچ کدوممون نفهمیدیم این جمله چه ربطی داشت ) نمی تونی بری بالا. منم اعصابم فلان شد، دویدم رفتم بالا. حالا قضیه اینه که اول باید یه گونی می گرفتیم می رفتیم بالا که بعد با گونیه سر بخوریم :دی منم انقد هول بودم نگرفتم. بعد رفتم بالا و اینا. همینجوری با نیشخند اینطوری زل زده بودم به فامیلمون که پایین وایساده بود نگاهم می کرد. یاروی مسئولش گفت تو گونی نداری نباید بپری. من گفتم عه می خوام برم. بعد از زیر دست یارو رفتم و شروع کردم به سر خوردن.

    حالا این سرسره ها کنارشون یه نرده ای دارن که یه کمی بالا می عاد تا دست رو بکشیم روش. من دستم رو گذاشتم زیرش. اینطوری بود که با سرعت فلان کیلومتر در ساعت داشتم می اومدم پایین و اینا، یهویی دستم گیر کرد به نرده هه. بعد از پشت سرم یه زن که فک کنم نسبت فامیلی با هاگرید داشت با گونی داشت می اومد. یه جیغ هم کشید. بعد با کف پاهاش که تو گونی بود کوبید به کله ی من و من بیهوش شدم :دی نیم ساعت بعد که به هوش اومدم، راه نمی تونستم برم. همونجاها یه کم نشستیم. بعد رفتیم منزل یاروها :دی

    +فرداش هم دوباره رفتیم اونجا، با اینکه این دفعه با اون گونی بوگندوها رفتم بالا، یارو نذاشت سر بخورم، منو برد پایین


  8. 4 کاربر از پست ادموند تشکر کرده‌اند .


  9. #24
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    23rd June 2017
    محل سکونت
    The Milky Way
    نوشته ها
    16
    تشکر
    0
    تشکر شده : 42 بار در 16 پست
    کلا زندگی هیجان انگیزی نداشتم! شاید بهترینش وقتی بود که رفتیم رو پشت بوم مدرسه، یا وقتی نصف شب رفتیم رو پشت بوم خونمون که عکس بگیریم! [نصف سالهای سپری شده عمرم رو پشت بوم بودم!]
    ...When i was a child i was afraid of ghosts, as i grew up i realized people are more scary

  10. 3 کاربر از پست urαℓy تشکر کرده‌اند .


  11. #25
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    13th January 2018
    محل سکونت
    یه جایی
    نوشته ها
    21
    تشکر
    52
    تشکر شده : 23 بار در 11 پست
    با دمپایی یه عنکبوت رو له کردم
    فک کنم تا دو هفته بعدش کابوسای وحشتناک میدیدم:(

  12. #26
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    9th September 2017
    نوشته ها
    40
    تشکر
    3
    تشکر شده : 41 بار در 25 پست
    والا خونه ما کنار قبرستونه. قبرستون متروکه هم هست نه مثل این بهشت زهرا/رضا باغ باشه :|
    من یادمه یه شب رفتم اونجا سر کل کل با رفیقا. نصف راه که رفتیم فقط دو نفر موندیم دیگه سر کل کل رفتیم داخل کنار یه قبر بزرگ نشستیم.

    رسیدیم خونه لباس زیر خیس بود :/

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •