هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    Perth WA
    نوشته ها
    318
    تشکر
    852
    تشکر شده : 2,055 بار در 369 پست

    «یادگاری های خواستنی آقاجان»

    این داستان رو تو سال های آخر دهه هشتاد نوشته ام. تاریخ دقیقش رو متاسفانه نتونستم پیدا کنم جایی. این شما و این «یادگاری های خواستنی آقا جان»
    ---------

    زمان‌های دور، شاید مردی بوده که تبری داشته. بعد شاید خواسته باشد که تبره را تیز کرده باشد، و بعد که خوب تبره را تیز کرده، نوکش را با ناخن انگشت اشاره آزمایش کرده باشد. سالیان سال پیش از این، شاید مردی بوده‌ که مدت‌ها بوده که صورتش را اصلاح نکرده بوده. بعد آن مرد، تبر تیزش را برداشته‌است و راه افتاده. روزی روزگاری پیش از این، مردی بوده‌است که تبری داشته، مردی که صورتش را اصلاح نکرده بوده، مردی که راه افتاده برود چیزی را خرد کند.




    یکی بود، یکی نبود، روزی روزگاری در سرزمین‌های شرقی، شاهزاده‌ای زندگی می‌کرد. شاهزاده، پسری جوان و زیبا و دوست‌داشتنی بود؛ شاهزاده‌ای رعنا با کمربندی مرصع و نگین‌نشان. سرزمین‌های شرقی معروفند به دشت‌های سرسبزی که گل‌های نایافتنی جهان در آنجا می‌روید. سرزمین‌های شرقی معروفند که پروانه‌هایی دارند، که بال‌های رنگارنگ دارند؛ رنگ‌هایی که هیچ کس تا به حال ندیده‌است. شاهزاده‌ی جوان،‌ عاشق سرزمین‌های شرقی بود. او عاشق شقایق‌های وحشی سرزمین‌های وحشی بود. معروف است که شقایق‌های وحشی سرزمین‌های شرقی همین‌طوری خوش به حالشان است الکی. شقایق‌های وحشی و پروانه‌های وحشی و شاهزاده‌ی وحشی دشت‌های شرقی، همگی بدون اینکه بدانند کس دیگری توی این دنیا زندگی می‌کند، دور هم خوشحال بودند و زندگی می‌کردند.




    یکی بود، یکی نبود، روزی روزگاری پیش از این، آتشی به پاشد؛ شاید هم سیل آمد؛ شاید توفان شد؛ شاید زلزله شد؛ بلایی به سر سرزمین‌های شرقی نازل شد؛ شاید مثل بلایی که بر سر قوم عاد آمد. کسی نمی‌داند چه شد؛ کسی خبر ندارد سرزمین‌های شرقی کجا رفتند؛ پروانه‌ها کجا رفتند؛ شقایق‌ها کجا رفتند. بلا هر چه که بود، هیچ کس هیچ خبری از آن ندارد. بلا نازل شد؛ بلا فقط نازل شد.




    سال‌های سال پیش از این،‌ شاید روزی مثل همین امروز، پسر بیچاره‌ای بود که هیچ کس را در دنیا نداشت. پسر بیچاره، از دار دنیا یک مادر پیر داشتش که او هم چند وقت پیش فوت کرده بود. از وقتی مادرش مرده بود، توی خانه‌ی روستایی‌شان تنها بود و اینجوری بوده که خیلی سختش شده بود زندگی. پسر مادر مرده‌، یتیم و بی‌کس و کار مانده بود و خوب دلش تنها و تنگ شده بود. اما عیبی ندارد، چون یک خانمی بود که پسره خیلی دوستش داشت. یک دختر خانمی بود که پسره یواشکی عاشقش بودش. دختر خانم یواشی بود که یواشکی توی همسایگی پسر یتیم و تنها زندگی می‌کرد. دختر ِ یواشکی، یواشکی خیاطی می‌کرد تا بتواند نان در بیاورد و یواشکی غذا بخورد. پسره برای خانم دختره کارهای خیاطی می‌برد همیشه تا یواشکی با او حرف بزند؛‌ ولی هیچ وقت روش نمی‌شد که با خانم دختر خیاطه حرف بزند. همیشه فقط پارچه را می‌داد و لباس را تحویل می‌گرفت و شاید اگر خیلی خوش‌ به حالش می‌شد، می‌توانست یک نگاه زیر زیرکی هم به دختره بکند. پسر بیچاره‌ و یتیم همین چند وقت پیش چهل‌سالش شده بود.




    روزی روزگاری پیش از این، لحاف غلیظ مه مخملی نشست روی سبزی‌های تر جنگل. مه آنقدر غلیظ بود که همه چیز عین قطعات شکلات که توی خامه فرو برود، رفت توی مه. چوب‌های افرا و راش، عین شمع‌های کیک تولد، سرشان را از توی مه بالاآورده بودند. زیر آن همه مه، هیچ صدایی از هیچی در نمی‌آمد. فقط طنین یک صدای تق و تق و تق و تق و تق بود که ستبر و قاطع می‌زد توی سر درخت‌ها.




    زمان‌های دور، خیلی پیش از این،‌ شاید تبری بوده که توی دست‌های پینه‌بسته‌ای بوده. زمان‌های دور، خیلی وقت پیش از این، تبره چیزهایی را خرد کرده؛ تبره با هر ضربه‌اش تا کمر می‌رفته توی تن درخت؛‌ تبر خیلی محکم بوده؛ خیلی تیز بوده؛ خیلی سخت بوده؛ خیلی براق بوده؛ خیلی وحشی بوده. لبه‌ی تیزی داشته که قیافه‌اش را جر می‌داده.




    یکی بود یکی نبود. در روزگار قدیم جنگلی بود که به آن می‌گفتند جنگل سیاه‌پیرانی‌ها. این جنگل جای خیلی غریبی بود. مردم روستایی هیچ کدامشان جرات نمی‌کردند که پایش را توی آن جنگل بگذارد. حرف‌های عجیبی درباره‌ی آن جنگل می‌زدند. می‌گفتند که جنگل پر از درخت‌های جنی است؛ درخت‌های مرده؛ درخت‌های مرده و تسخیر شده. دهاتی‌ها می‌گفتند خیلی سال‌ها پیش از این، جنگل روی نعش مرده‌ی یک دشت سبز شده؛ نعش مرده‌ی سبز دشتی که خدا می‌داند چه بلایی به سرش آمده بوده. داستان‌های عجیبی درباره‌ی جنگل می‌گفتند. می‌گفتند خانه‌ی اشباح است. خانه‌ی اجنه‌است. خانه‌ی شته‌ها است.




    مدت‌ها پیش ازین آدم تنهایی بود که توی جنگل‌های مرموز و نمناک هیزم شکنی می‌کرد. مرد تنها، تبر به دست و هیمه به پشت، صبح سحر، توی خنکای بامداد، می‌زد به جنگل؛ بعد شب، وقتی صدای زوزه‌ی گرگ‌ها بلند شده بود، بر می‌گشت سوی ده. وقتی تنها و بی‌کس وسط آن‌همه درخت ایستاده بود و داشت تکه تکه‌شان می‌کرد، فکر می‌کرد هزار تا چشم از توی هزارتا درخت زل زده‌اند به او. همیشه وقتی پای‌اش را می‌گذاشت توی جنگل، انگار که نحوستی وارد قبرستان درخت‌ها شده باشد، همه چیز خاموش می‌شد و بی‌صدا. صدا از هیچی در نمی‌آمد حتا از سنجاب‌های درختی که همیشه دارند دنبال فندق‌های‌های‌شان می‌دوند. شخص همیشه از این سکوت متهاجم و خصمانه متنفر بود. نحسی مکنون زیر پوست‌های پوسیده‌ی تک تک درخت‌های خشک‌شده‌ی این جنگل توی کله‌اش گز گز می‌کرد. هیزم‌شکن میان‌سال بدقواره، بدجوری فکر می‌کرد یک روزی یکی از همین‌ درخت‌های چروکیده بوده یا شاید یک روزی بعدها قرار است یکی از همین فلک‌زده‌ها بشود. همه‌ی این‌ها که با هم می‌آمد جلوی نظرش هی محکم‌تر می‌کوبید.




    سال‌های سال پیش از این، روزی پسری رفت توی خانه‌شان و دید مادرش مرده است. مادرش تکه تکه شده بود و خونش ریخته بود همه جای کلبه. پسر بیچاره توی دار دنیا هیچ کس را نداشت به جز همان مادر پیر و فکسنی بیچاره. پسر بیچاره توی دنیا هیچ دلخوشی‌ای نداشت جز اینکه مادر زجر دیده و چروکیده‌اش را خوشحال کند. پیرزن بی‌نوا، دیگر نه سوئی برای چشم‌های‌اش مانده بود‌ و نه زوری توی دست‌های‌اش. حسابی زمینگیر بود. فقط دهانش کار می‌کرد. پیرزن فقط شیر دوست داشت. خیلی شیر دوست داشت. خیلی شیر دوست داشت. اگر یک مشک گنده شیر می‌دادی به‌اش، یک سره همه‌اش را می‌خورد. هر چی شیر می‌دادی به‌اش می‌خورد. پسره هم همه‌اش برای‌اش شیر می‌آورد. هر جوری شده بود شیر می‌آورد برای مادر پیر و بیچاره‌اش. پسر شیر می‌آورد و زن پیر و گندیده شیرها را می‌خورد و خوشحال می‌شد.




    روزی روزگاری پیش از این، شاهزاده‌ای توی دشت‌های سرزمین شرقی در میان انبوه شقایق‌ها و پروانه‌های جادویی زندگی می‌کرد. شاهزاده تنها و موی‌میان، با لباس‌های حریر و فاخرش روی سبزی‌های نرم تن چمن‌ها قدم می‌گذاشت و هر قدمی که روی تخم چشم چمن‌ها می‌گذاشت،‌ همان چمنه هزار بار قربان صدقه‌اش می‌رفت. یک جفت نعلین داشت که اگر از دور نگاهشان می‌کردی مثل سم آهو بودند و اگر از نزدیک نگاهشان می‌کردی، عین پوست گردو. همه‌ی شقایق‌های وحشی که عین جوهر شاه‌توت سرخی‌شان زیاد است، می‌پرستیدندش. همه‌ی پروانه‌های چراغانی و کاغذرنگی، روزی هزار بار دورش می‌گردیدند. یک شاهزاده‌ای داشت این دشت‌های دور شرقی که خیلی خواستنی بود؛ خیلی.




    يکی بود یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود؛ هیچ کس نبود. هیچ کس نبود. ساکت بود. ساکت ساکت. مثل وقتی که توی گنجه قایم می‌شد. بعد هیچ کس نبود. همه جا تاریک بود. وقتی از توی گنجه در می‌آمد هیچ کس نبود. همه رفته بودند. همه مرده‌بودند. همه تکه تکه شده‌بودند. همه‌ی بچه‌ها تکه تکه شده بودند و خون‌های‌شان ریخته بود روی در و دیوار کلبه. بعد آقا جان می‌آمد توی کلبه و او را بغل می‌کرد و می‌بوسیدش. بعد هر دوتایی با همدیگر گریه می‌کردند. بعد آقا جان سوک سوک می‌کرد و این بار نوبت او بود که چشم بگذارد. ولی آقا جان هیچ وقت توی گنجه جا نمی‌شد. آقا جان، هیچ وقت همین‌جوری توی گنجه جا نمی‌شد. چون خیلی گنده‌تر از گنجه بود.




    زمان‌های دور، در روزی مثل همین روز، مه غلیظی آمد و پهن شد روی درخت‌های سیخ جنگل سیاه‌پیرانی‌ها. اما هیزم شکن بد قواره آن روز هم خروس‌خوان،‌ تبر و بند و بساطش را برداشت و راه افتاد سمت چوب‌های جنگل. معلوم بود روز بد شگونی‌است،‌ معلوم بود نحس است، بد یمن است؛ اما این چیزها برای هیزم‌شکن مهم نبود. کار هر روزش همین بود. تبر به دوش و هیمه به پشت سوی جنگل و توی چوب‌ها. از بوی چوب خوش‌اش می‌آمد. مثل بوی رقیق مایع حیات بود.
    مدت‌ها پیش از این، توی روزی از روزهای خدا، توی جنگل سیاه‌پیرانی‌ها، توی مه غلیظی که روی درخت‌ها بود، صدای تق و تق ضربه‌های تبر هیزم شکن بدقواره‌ بلند شده بود و غیر از این هیچ صدایی توی خفقان جنگل نبود. هیزم شکن، عین دانه‌ی قندی که توی استکان چایی حل شود، قل خورده بود توی خیالات و توهمات خودش. هی یواشکی فکرهای یواشکی می‌کرد؛ فکرهایی می‌کرد که حتا خجالت می‌کشید فکرشان را بکند. فکرهای یواشکی که حتا یواشکی هم خجالت می‌کشید درباره‌اشان یواش یواش خجالت بکشد. اما توی نگاه‌های خیره‌ی درخت‌های بی‌آبرو، انگار یک جور بی‌آبرویی بکند، یک جور بی‌حیایی، توی دلش قلقلک می‌شد که فکرهای یواشکی بکند.




    یکی‌ بود یکی نبود. توی روزگار قدیم یک پسر یتیم و هیزم‌شکن چهل‌ساله‌ای مادر مرده‌ای زندگی می‌کرد که توی دنیا هیچی نداشت غیر از خاطرخواهی یک دختر خانم خیاطی که از هزار سال پیش مهرش به دل پسر بیچاره بود ولی هیچ‌وقت پسره دل نکرده بود که چیزی به روی خانم دختره بیاورد. ولی همیشه توی دلش محو تماشای چشم‌های بی‌حال و گشاد دختر خانم خیاط بود. محو بی‌محلی‌های دختر خانم خیاط، محو موهای‌ آشفته و چهره‌ی عرق‌کرده‌ی گلگون‌شده‌ی دختر بود. همیشه شب‌ها پیش از اینکه بخوابد به آن دختر خانمه فکر می‌کرد و هر چه سعی می‌کرد که با استغفرالله گفتن، فکرها را از خودش دور کند،‌ فکرهای عین عمامه‌ای از شته‌ها که دور کنده‌ی درخت‌های مرده جمع شوند،‌ دور کله‌اش دور می‌زدند.
    سال‌های سال پیش از این، آقاجان بالاخره توی گنجه جا شد. توی گنجه جا شد و دیگر هم هیچ‌وقت از آنجا بیرون نیامد. آقا جان درست و حسابی توی گنجه جا شد. آقا جان خرده خرده توی گنجه قایم شد. آقا جان آن‌قدر خرده خرده شد که توی گنجه جا شد. توی گنجه جا شد و تا ابدالاباد،‌ تا قیام قیامت همانجا ماند. آقا جان، دیگر دستش از دنیا کوتاه شد. دستش کوتاه شد، پای‌اش کوتاه شد، سرش هم کوتاه شد؛ منظورم این است که درست از وسط پیشانی سرش کوتاه شد. سرش شد عین یک ظرف سوپ‌خوری که درش را برداشته باشند؛ یا نه،‌ چرا سوپ‌؟ سرش شد عین قلمبه‌ی بستنی‌خارجی که توی کاسه آورده باشند. منظورم مغزش است. آقا جان وقتی اینجوری شد خیلی خنده‌دار شد؛ خیلی ترسناک شد.




    در زمان‌های دور،‌ مردی بوده که می‌خواسته‌است با تبرش کاری را خرد کند. مرده با خودش فکر کرده که چطور می‌شود که یک دفعه یک شاهزاده‌ی آن‌همه دوست‌داشتنی که آن‌همه شقایق ناز جانشان را برای‌اش می‌دهند، شاهزاده‌ی عزیزی که آن‌همه پروانه دورش می‌چرخند شاهزاده‌ای که همه‌ی دشت‌وحشی سرزمین‌های شرقی، عشقشان اوست، یک دفعه کشته شود؟ مرده که داشته همین‌جوری تبر به دوش توی شالاپ شولوپ خیسی مه‌آلود راه‌باریکه‌ی جنگلی می‌رفته طرف ده، سواله بدجوری اذیتش می‌کرده. مرده هی لبش را گاز می‌گرفته و بیشتر توی فکر می‌رفته که آخر چه طوری می‌شود یک همچو شاهزاده‌ای را کشت؟ آخر کدام پدرنامردی دلش می‌آید بزند آن همچو عزیز و معصومی را تکه پاره کند؟ چطوری می‌شود که از این اتفاق‌ها می‌افتد؟ هر چه این سوال‌ها را بیشتر می‌پرسیده بیشتر کله‌اش باد می‌کرده، بیشتر گز گز می‌کرده.




    روزی روزگاری، جنگلی بود که روی جسد تکه پاره‌ی دشت‌های سرسبز شرقی سبز شده بود. روزی از روزها، توی مه غلیظ اندوهگینی که عین بختک افتاده بود روی کینه‌ی درخت‌های افرای جنگل سیاه‌پیرانی‌ها، صدای عجیبی مثل صدای پیرزنان رو به موت، از آن صداهای دورگه‌ی عصبانی خش دار گندیده،‌ شروع کرد از زیر لایه‌ی پوسیده‌ی یکی از درخت‌ها که داشت زیر دندان تبر جر می‌خورد، ناله کردن. هیزم شکن‌تنهایی که داشت همان نزدیکی یواشکی خجالت می‌کشید، با شنیدن صدا مو به تنش سیخ شد. صداهه،‌ هم غمگین بود،‌ هم نفرت‌انگیز:
    «بد بخت بی‌نوا!»
    هیزم شکن دست‌های‌اش می‌لرزید، پاهای‌اش می‌لرزید، آب‌ توی دهانش خشک شده بود.
    «ببین به چه روزی افتاده؛ نیگاش کن.»
    هیزم شکن خشک شده بود. نمی‌توانست تکان بخورد. دود غلیظی از توی دماغه‌ی درخته زد بیرون. چشم‌های هیزم‌شکن توی آن مه سنگین درست نمی‌دید. صدای طلسم شده با خر خرکنان گفت:
    «تا کی می‌خوای خودتو بزنی به حماقت؟ تا کی بدبخت؟»
    هیزم شکن بدبخت، چشم‌های‌اش گشاد شده بود از ترس.
    «چهل ساله‌ات شده، اون وخ عین بچه‌ها ساده‌ای. اون دختره رو دوس داری هنوز.»
    هیزم شکن، نشست روی زمین.
    «هنوز ما رو داری. هنوز تیزیم. هنوز عشق دریدن داریم.»
    هیزم‌شکن شروع کرد به گریه کردن. از ترس و بدبختی مستاصل شده بود.
    «هر شب با یکی می‌خوابه بد بخت؛ هر شب. اون وقت تو هر روز می‌آی جنگل که چه غلطی بکنی؟»
    دست‌های هیزم شکن شروع کرد به لرزیدن. تیغه‌ی تبر، نشسته بود توی جان درخت خشکیده و دسته‌اش توی دست هیزم شکن. دسته‌ی تبر را توی پنجه‌های‌اش فشار می‌داد انگار بخواهد خفه‌اش کند، اما خفه نمی‌شد.
    «هنوز صدای ما رو می‌شنوی؟ هنوز صدای ما رو می‌شنوی؟»
    هیزم‌شکن، همان‌طور که اشکش می‌آمد سرش را تکان داد.




    سال‌های سال پیش از این، هیزم شکن بدقواره‌ای بود که توی دنیا دلش را داده بود به یک دختر خیاط. توی همه‌ی دنیا فقط همان دختره را دوست داشت که با آن چشم‌های ول و بی‌حالش هی برای‌اش ناز و عشوه می‌آمد و هی به هیزم شکن بیچاره بدمحلی می‌کرد. توی آن سال‌های بدبختی و بی‌کسی،‌ امید ِ داشتن ِدختری که دوستش داشته باشد، خیلی چیز نامانوس و غریبی بود. مثل اینکه توت‌فرنگی روی سیم‌خاردار بروید. برای همین بود که هیزم‌شکن بی‌نوا هی توی دلش می‌خارید. هی حالش به هم می‌خورد و بالا می‌آورد. هی از خودش می‌پرسید که کدام مادر به خطای بی‌شرفی زده‌است شاهزاده‌ی خواستنی دشت‌های شرقی را تکه تکه کرده‌است.




    یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود که نبود که نبود که نبود؛ خار ک. ٌه! توی یکی از همین روزها،‌ وقتی آقاجان تصمیم گرفت خرده خرده شود، هیچ‌چیزی نداشت که به ارث بگذارد به جز یک دانه تبر. تبر خیلی تیز و خوب بود. تبر یک تیغه‌ی تمام فولادی داشت که تا دسته صیقلی و براق بود و اگر هزار سال هم از عمرش می‌گذشت، هیچ از تیزی‌ و دریدگی‌اش کم نمی‌شد. تبر عصبی عوضی، هزار سال بود که همین‌جور تیز و رخشنده، دست به دست توی دست‌های پینه بسته‌ی خاندان کثافتشان می‌چرخید. از پدر به پسر،‌ از عمو به برادرزاده،‌ از پدربزرگ به نوه‌ی نفله‌ی مفلوک. تبر همین‌طور همه چیز را می‌جوید و جلو می‌آمد. همه‌ی روزها را جر می‌داد و می‌آمد. همین‌طور می‌آمد. تبر کثافت، همین‌طور تکه پاره می‌کرد و تیزتر می‌شد. همه‌ی عشقش این بود که جر بدهد. پاره کند. دندانش را فرو کند. خرد کند. تبر بی‌شرف، با آن زبان تیز و شهوت‌انگیزش همه چیز را لیس می‌زد و بزاق سرخ مسمومش،‌ بوی تعفنش را روی همه‌ی قطعات خرد شده می‌گذاشت. تبر قاتل؛ تبر مادر.حبه؛ تبر وحشی؛ تبر درنده‌ی کثافت.
    زمان‌های دور، شاید خانه‌ای بوده که ته یک کوچه‌ی خلوت توی یک دهات شوم و ماتم زده برای خودش کز کرده بوده. شاید مردی بوده که تبره توی دستش بوده و داشته همینجوری تلو تلو خوران و بدحال می‌رفته طرف خانه‌هه. خانه‌هه شاید خانه‌ی پیرزن بیچاره‌ای بوده که با پسر بدبخت و یتیمش زندگی می‌کرده؛ شاید خانه‌ی عجیب و تنهایی بوده که آقاجان بدبخت توی گنجه‌اش قایم شده بوده. بعد شاید یارو با کف دستش دو سه بار کوبیده به در چوبی خانه‌ی کنج کوچه. دست یارو روی الوارهای چوبی دره را لیسیده و افتاده سر جای اولش. بعد دختره با آن چشم‌های بی‌احساس و گشادش آمده در را باز کرده تا یارو را از سر خودش باز کند؛ مثل همه‌ی بارهای قبلی که این کار را کرده بوده.




    یکی بود، یکی نبود، روزگاری پیش از این توی سرزمین‌های شرقی، شاهزاده‌ای زندگی می‌کرد که قطعه قطعه شد. بعد شقایق‌ها قطعه قطعه شد. بعد پروانه‌ها قطعه قطعه شد. بعد همه‌ی دشت‌های شرقی قطعه قطعه شد. بعد دیگر هیچ کس نمی‌دانست چه بر سر همه‌ی آن چیزهای قشنگ آمد. همه چیز قطعه قطعه شد. فقط قطعه قطعه شد.




    سال‌های سال پیش از این، کنده‌ی پوسیده‌ی بیچاره‌ای را می‌شناختیم. کنده‌هه هزار سال همین‌طور کز کرده بود گوشه‌ی غمین یک کنج خلوت جنگل و برای خودش غصه می‌خورد. از وقتی نصف کله‌اش را کنده بودیم، شته‌های توی کله‌اش همین‌طور ولو بودند دور سرش. همین‌طور همه جا می‌رفتند و بر می‌گشتند و دوباره مغز پوسیده و گندیده‌اش، شته‌های بیشتری را تولید می‌‌کرد. کله‌اش را درست از وسط پیشانی کندیم. همه چیز باید خوب بررسی شود. برای اینکه همه چیز خوب بررسی شود باید چیزها را، کارها را قطعه قطعه کرد. خوب خرد و قطعه قطعه کرد. ما عشق این را داریم که چیزها را خوب قطعه قطعه و جزء به جزء کنیم. مثل انتگرال جزء به جزء. برای اینکه همه چیز را خوب بفهمیم، همه چیز را می‌دریم و پاره می‌کنیم تا بشود تکه‌های جدا شده‌شان را خوب نگاه کرد. این‌طوری همه چیز خیلی ملوس‌تر و خواستنی‌تر می‌شود. ما هزار سال است که عشق این کار را داریم. هزار سال دیگر هم که بگذرد، عشقش از سرمان نمی‌افتد. ما دوست داریم همه چیز سوا کنیم؛ همه چیز پیاده کنیم.
    دق که ندانی که چیست گرفتم


  2. #2
    مدیر انجمن

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    453
    تشکر
    2,484
    تشکر شده : 1,818 بار در 535 پست
    من به نظرم خنگم :( چون داستانه رو دوبار خوندم و باز نگرفتم قضیه چیه :( یعنی جدا نگرفتما. ربط شاهزاده ی دشت های شرقی با هزم شکن چهل ساله با اقاجان با پسر یتیم رو نگرفتم. یعنی هی فک می کردم گرفتم قضیه چیه(مثلا هیزم شکنه همون پسره ست) منتها داستان بهم این اجازه رو نمی داد که به تونم نتیجه گیری کنم.
    خلاصه نثرش که خب مثل همیشه خوب بود، این روایات تیکه تیکه و بین هم خوب بود منتها من واقعا هیچی از داستان نفهمیدم :( شرمنده دیگه :(
    : kaiki
    The fake is of far greater value. In its deliberate attempt to be real, it's more real than the real thing.
    ***
    Even if the truth is as one suspects, it may still be worthless.
    ***
    Just as there isn't a problem that can't be solved by being right, there isn't a problem that can't be solved by money.
    ***
    “Have Suspicions,not Faith”
    : kumagawa misogi
    「Humans are born with no purpose, live for no reason, and die for nothing. Because this world is pointless, and our lives are aimless.」

  3. 6 کاربر از پست Kumagawa تشکر کرده‌اند .


  4. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    22nd June 2015
    نوشته ها
    126
    تشکر
    438
    تشکر شده : 620 بار در 130 پست
    خب منم ادعای رسیدن عقل ندارم ابداً و به هیچ وجه من الوجوه:دی همین حالت مالیخولیایی حال به همزنش با اشاره‌های فوق‌العاده‌‌ش به باقی حکایتا و هزار و یک چیز محیرالعقول دیگه که می‌ترسم اسمشون رو اشتباه بگم، ما رو بس. خیلی خیلی لذت‌بخش بود آقا.
    منتهی فکر کنم اونی که تبر داشت همونی بود که چهل سالش بود و مامان و باباشو با تبر کشته‌بود و معشوقه‌ش رو هم می‌خواست با تبر بکشه؟ بعد آخرش یکی (ترجیحاً همون پسره به خاطر شته‌ها و این مسائل) توی همون جنگل سیاه‌پیرانی، درخت می‌شه؟ و این جنگله روی دشت شرقیِ وحشی شاهزاده‌هه که تیکه‌تیکه شده بنا می‌شه؟
    خیلی وضعم خرابه؟:دی بگید من طاقتشو دارم:دی

  5. 6 کاربر از پست ramonaQuimby تشکر کرده‌اند .


  6. #4
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    332
    تشکر
    1,068
    تشکر شده : 1,775 بار در 376 پست
    جنگل سیاه‌پیرانی‌ها؟ :دی ... که روی نعش شاهزاده و دشت بنا شده بود .. ایول ایول ... بهزاد به من حال داد ... یعنی یه حالتی حس می‌کنم تو زبانه هست که داره یواش یواش اون اتمسفر وحشته رو ایجاد می‌کنه و اولش اصن اون حالت گروتسکو نداره ... یه شروع شاد و شنگلو باحالی داره اتمسفره ... حالا شایدم من زیادی تیزبینم d: ... و اصن اینطوریم نیست ... بعد یه چیزی که حال کردم این تسته بود رو جملات کوتاه ... یعنی فارسی جملات کوتاه نوشتن به نظرم تجربه‌ی باحال و درستی بود ... تا یه حد خوبیم، ردیف بود ... یعنی به نظرم یه امکان جالبی بود ... ایولا خلاصه حال داد ...
    ارس ..... پناه

  7. 7 کاربر از پست Clerk تشکر کرده‌اند .


  8. #5
    ناظم

    تاریخ عضویت
    31st December 2015
    محل سکونت
    هتل چت باكس
    نوشته ها
    246
    تشکر
    1,975
    تشکر شده : 831 بار در 331 پست
    خیلی خوب بود. خیلی خیلی خوب. سبک جدیدی بود واسه من. یواش یواش ازون شروع شاد به یه واقعیت های ترسناکی پی میبری. یه داستان کامل. تا داستان رو کامل نخونی نمیفهمی که قضیه چیه وآخرش با یه دو دوتا چهارتا کل قضیه میاد تو دستت و با روایت ونثر خفن کلی حال میکنی. بهترین داستانی بود که تاحالا تو انجمن خوندم. دمت گرم بهزاد. لطفا دوباره بنویس ما مریدان بهره ببریم:)



    There's lot of people around me. But I feel lonely

  9. 4 کاربر از پست ali rbn تشکر کرده‌اند .


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •