هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 25 از 25 نخستنخست ... 15232425
نمایش نتایج: از شماره 241 تا 248 , از مجموع 248
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face داستان بلند : یک روز عادی دیگر!

    اهم اهممم...اساتید بزرگان دوستان عزیزان دروووووود چاو هالوُ هوُلا مرحبا سایوناراااااااااااا
    خب با اینکه میدونم ملت از این داستان گل گلی ما خسته شدن و همش فشم میدن منتها چون نمیخوایم مث یه ژیان فس فسو در این مِیز خفن تودرتو از قافله ی شما پاگانی زونداها عقب بمونیم یه تیری تو تاریکی میندازیم دیگه
    اصنم اعتراف نمیکنم که خیلی خطری خفن شده سایت چون هنو به موطن قبلیم وفادارم!
    East West home's best(-(>
    با این حال تحویل بگیرید خوشال شیم
    لاو یو آل


    - ای وای...باشه دیگه...حواسم هست.
    برای شصتمین بار طی پنج دقیقه ی گذشته این جمله رو تکرار کردم. تذکراش تمومی نداره. آبانُ میگم...خواهر بزرگم. خوبه حالا دارم با مترو میرم. امن ترین وسیله ی نقلیه ی فعلی. البته برای خودمون. هر توریست بیچاره ای بیاد اینجا تازه به عمق فاجعه پی می بره.
    - دِ......ی...تو خیابون اونجوری آدامس نترکونی.
    بیست و سه تا تق پشت سرهم تا دم در مترو...این دفعه رکورد زدم. نگاه که انداختم آه از نهادم بلند شد. آدامسو بیخ لپم چسبوندم و مقنعمو تا روی ابروهام کشیدم جلو. مضحکِ.هرچی مضحک تر مصون تر. پله ها رودوتا یکی رد کردم. اوه اوه...کوره از اینجا خنک تره. اگه یه ثانیه دیرتر کشیده بودم کنار، الان گیره ی تخته شاسیِ من به جای تخته ی اون دختره تو چشم اون خانومه بود و متعاقبا کلمات محبت آمیزی که توی فضای تنگ و دم کرده گوشمونو نوازش میده، شامل حالم. تنگ که چه عرض کنم...عین محتویات قوطی ساردین. دیگه پاهام رو زمین نیست. نفسمو با زور دادم بیرون. بازم دیر میرسم سر کلاس. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - نه...نه...نـــــــــــه...
    وقتی برای هزارمین بار با چشمای درشت و سیاه مظلومش بهم زل زد برای هزارمین بار گفتم:
    - پاشو برو بچه مگه امروز امتحان ریاضی نداری؟...بشمر سه.
    بالاخره ابهتم اثر کرد. قیافه ش عوض شد. لقمه ی گنده ی کره ی بادوم زمینیشو به زور چپوند تو دهنش و با حرص کیفشو از روی صندلی برداشت و رفت. بچه های این دوره زمونه. بهمنُ میگم...داداش کوچیکم. از وقتی مامان بابا رفتن شهرستان تا به کارای زمینای پدری بابا به صورت کاملا دموکراتیک سروسامون بدن و خونه رو سپردن به ما...در اصل به من...همه چی پیچیده به همـــ...آخ...سوخت... تُسترو از برق کشیدم. ماشالا به حواس پرتت آبان. روسریمو از رو دسته ی صندلی کشیدم و کلیدو از رو پیشخون قاپیدم. لعنتی...مطمئنا از یه تاخیر دیگه نمی گذرن. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - هف تومن...
    - نچ.
    - شیش و پونصد؟...
    - نچ.
    - پنج و پونصد خیرشو ببینی...
    - تو بگو یه قرون.
    - ااااااه.....
    یه لگد به داشبورد زدم و انگشتم دوباره رفت طرف اهرم کوچیک فلزی.
    - نکن بهمن جان کولر روشنه.
    بی توجه بهش به بالا پایین کردن شیشه ادامه دادم. حالا بچه ها شاکی میشن.چی بهشون بگم؟ دیروز و دوشنبه ام دُنگمو آرش داد. یعنی یه پسر هشت ساله نباید ده تومن ته جیبش باشه؟ با ترمز شدید کل صبحونه اومد تو حلقم. بهش چشم غره رفتم. این رانندگی و لایی کشیدنا با این فیات عهد عتیق اصلا به ظاهر اتو کشیده ش نمیاد. خونسردی و لبخند ملیحش دیوونه م می کنه. داداشمو میگم...همینی که کنارم نشسته. انقد سریع کمربند ایمنیمو باز کرد که جاخوردم. کلافه داد زدم:
    - خودم دست دارم...
    - بهمن جان یادت باشه واسه حل کسرا بهت چی گفتم.
    درو با حرص باز کردم:
    - تو ام یادت باشه فری.
    - صدبار نگفتم نگو فری؟...واستا بینم...
    خوشحال از اینکه بالاخره کفریش کردم دویدم سمت در مدرسه. اه...هرچی خونده بودم پرید. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - چشم آقای فرمانی تا نیم ساعت دیگه آمادهــ...
    به فضای خالی بین چارچوب کرم قهوه ایِ در که تا یه ثانیه پیش رئیسم یا بهتره بگم شکم نیم تُنیِ رئیسم اونجا واستاده بود خیره موندم. نشستم و چرخیدم. چشام دوباره افتاد رو مانیتور و بعدش رو ساعت گرد چسبیده به دیوار رنگ و رورفته ی روبرو. نیم ساعت؟حتما. یه خمیازه ی کشدار دیگه. لعنتی چشام باز نمیشه.
    - فروردیــــــــن...
    بدون اینکه عضلات گردنمو خسته کنم و برگردم گفتم:
    - بـــله؟
    از حالت مسخره ای که همیشه موقع بردن اسمم تو صداشه متنفرم. فک کرده کیه؟ بی ریخت دیلاق. گربه کوره ی پشت انباریمون پیش این شاهه.
    - امروز ناهار مهمون توایم دیگه؟
    باز صدای خنده های زیرزیرکی حال به هم زنش. گوشام داره داغ میشه. چند تا نفس عمیـــــق...
    - بــــله.چشـــــــــم. الان میام.
    باد گرم از درز باز پنجره داخل اومد. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    تلویزیون با پق خفه ای خاموش شد و بدنبال سه صدا که همزمان داد زدند:
    - اَاااااه...
    سه سر و شش چشم با کلی سروصدا و غرغر و اعتراض به طرف بانی این فاجعه برگشتند. انگشتان ظریف دختر از فرط فشار زیاد به ریموت، سفید سفید شده بود. قدی متوسط. خوش ترکیب. موی بلند و چشمان درشت سیاه. تکه ای از موی لختش را با حالتی عصبی پشت گوش زد و آهسته و شمرده گفت:
    - خب...امروز چطور بود؟
    همین جمله ی ساده ولوله ای پنهان در جمع سه نفره ای که فرش گرد سیاهرنگ و کاناپه ی سفید وسط حال وسیع را اشغال کرده بودند ایجاد کرد که فقط آبان آنرا می شناخت. در آن فضای کم نور و سینمایی دلخواهشان، صورت گرفته ی آبان کاملا مشهود بود. دختر نوجوانی که هفده هجده ساله به نظر می آمد یک بار دیگر آدامسش را باد و خودش را کمی جمع کرد سپس در حالیکه مصرانه تلاش داشت جایگاهش را در گوشه ی کاناپه حفظ کند، میز عسلی کوچک که مملو از تنقلات بود را با نوک پنجه ی پای راستش نزدیکتر کرد و گفت:
    - نپرس. این استاد تربیت بدنی جدیده قاتله...
    پسرکی که جثه ی ریز و حرکات بچگانه اش تناقض عجیبی با چشمان براق و نافذش که مثل چشم یک فرد بالغ بود داشت، با بی خیالی یک مشت پفک دیگر در دهان چپاند و با همان انگشتان نارنجی و دیدنی دکمه ی تمیز و بی لک لمسی چشمک زن تلویزیون را فشار داد وگفت:
    - امتحانمو خراب کردم.
    و هجوم دوباره ی صدا که با حرکت عصبی انگشت آبان روی دکمه ی میوت خفه شد. پسری که به ظاهر خسته و ژولیده اش می خورد بیست و پنج را رد کرده و از همه در این جمع بزرگتر است، با خمیازه ای کشدار دستی به ته ریشش کشید و گفت:
    - مثل هرروز.
    - بچـــــــــــــــــــــــ ه هــــااااااااااااااااا...... ..............
    از ارتعاش وحشتناکی که پژواک جیغ ممتد دختر در هوا ایجاد کرد، هر هشت پنجره ی بلند حال بزرگ ال شکل خرد شد. دِی با دستپاچگی نیم خیز شد و در حالیکه با آن موهای پر و فرفری اش پشت کاناپه سنگر می گرفت داد زد:
    - چته روانی؟...
    آبان نفس عمیقی کشید. صورت گردش هر لحظه سرخ تر می شد:
    - دِی؟...تو امروز با مترو رفتی دیگه؟...
    دِی لبهای خشکش را تر کرد. آبان از کوره در رفت:
    - و احیانا روحتم از ماجرای اون زنه که امروز صبح وسط تونل نرسیده به ولیعصر جا مونده خبر نداره...
    دِی آدامسش را قورت داد.
    - بهمــــــــن...داری میری بخوابی داداش کوچولو؟
    صدای تیز و تهدیدآمیز آبان پسربچه را در راهروی نیمه تاریک پشت دیوار آشپزخانه متوقف کرد. پسرک بلافاصله گفت:
    - مسواکمو زدم...
    - شما امروز گیم نت نرفتی هان؟
    پسربچه سریع گفت:
    - نه به جونـِـــ...
    - باز قسم خورد. پس من بودم رفتم تو مخ صاحب اونجا که تا سه ماه سرویس مجانی بده به دوستام؟
    ........
    - فری؟...
    پسرجوان همان طور که صاف روی کاناپه نشسته و انگار بی خبر از همه جا تعقیب و گریز هیجان انگیز فیلم را دنبال می کرد آرام گفت:
    - نشکن اسمو آبان جان.
    - عجب تیکه ای بود اون قرمزه تو نمایشگاه ماشین روبرو شرکتتون نه؟ میگن امروز یهو سر ظهر غیب شده. به حق چیزای نشنیده.
    نیشخند، ماسک یخی صورت کشیده ی فروردین را پایین ریخت و با هیجانی فزاینده گفت:
    - تو پارکینگ علی اینا قایمش کردم. لا کردار می تازه ها...
    آبان سری به نشان تاسف تکان داد و با کلافگی عرض اتاق مستطیل شکل بزرگ را گز کرد.
    - فکر نکردید یکی ببینتتون؟ اگه یکی مچتونو میگــ...واااای اگه مامان بابا بفهمن...
    فروردین با خونسردی گردنش را کج کرد و به بهمن که داشت با احتیاط به دایره ی گفتگو نزدیک می شد چشمکی زد:
    - نترس. نمی فهمن.
    نیش بهمن تا بناگوش باز شد و از همان فاصله با یک پلک زدن ولوم تلویزیون را بالا برد. فروردین روی کاناپه ی محبوبش که حالا از اشغال درآمده بود پهن تر شد. سپس با یک اشاره ی انگشت از همانجا درِ یخچال سیاه را که تقریبا درگرانیت آشپرخانه گم شده بود باز کرد و دلستر آناناسی که به سرعت به طرفش می آمد را گرفت:
    - تو خونه ی خودمون که نمی خواد قایمش کنیم.
    دِی که تا آن لحظه از ترس خشم آبان از پشت دسته ی پهن کاناپه سرک می کشید، وقتی بی خیالی برادر بزرگشان را دید جرات پیدا کرد. آدامس خرسی دیگری از جیب پشت شلوار لی بنددارش کش رفت و همچنانکه با لذت آماده ی بادکردنش می شد گفت:
    - باز کردن درِ پشتی مترو خیــــلی کیف داشت...قطع برقو بگو...صدای جیغا...
    بهمن قهقهه ای کودکانه زد و تایید کرد:
    - تازه...دستکاری مخ معلم ریاضیمونو نگفتم...
    آبان خواست جیغ دیگری بزند ولی پشیمان شد. باید به پدر و مادرش زنگ می زد. اشتباه می کرد. کنترل خواهربرادرهای دیوانه اش کار او نبود. دست آخر یا آنها او را می کشتند یا بالعکس. به شیشه ریزه های دودی دوجداره ی ریخته پای پنجره های عریان نگاهی انداخت. شانس آورده بودند که هوا سرد نبود. در همین لحظه چشمش به مرد میانسال نیمه طاس که از پنجره ی ساختمان روبرویی به خانه ی آنها زل زده بود افتاد. اکبرآقا. فضول محل که با آن دوربین کذایی اش تمام سوراخ سمبه های محله را دید می زد، همه چیز را دیده بود. آبان با ترشرویی زیرلب غرغر کرد. چشمهای درشت و سیاهش از این فاصله به راحتی در چشمهای هیز و سبز اکبرآقا خیره شد و بنگ.
    اخم کرد با این فکر که شاید اینبار زیاده روی کرده. بر طبق حدسیاتش حالا اکبرآقا فقط تا خاطرات شش سالگی اش را به یاد داشت...یا نه...پنج سالگی؟...شاید هم قبلتر...آهی کشید. یک روز عادی دیگر...

    * * *

    صداها پرواز می کردند. می خزیدند. از سوراخهای تنگ و راهروهای حلزونی لزج می گذشتند و به پرده ها چنگ می زدند. از آنها بیزار بود. از صاحبانشان. از هرچه در مغزهای کوچک گچی شان می گذشت. از این شهر بیزار بود. باد گیسوانش را پریشان می کرد و اشک را با تازیانه از غار سیاه چشمانش بیرون می راند. شال سبزش مثل طناب دار هر لحظه دور گلویش محکم تر می شد. انگشتانش طوری به توری های فلزی چسبیده بود که به کبودی می زد. انگار دلیل اصلی اینجا بودنش را به کلی فراموش کرده بود. از این ارتفاع باغچه ها و ماشین ها و آدم ها مثل صفحه ی منچ و مهره هایش به نظر می آمدند. نورهای چشمک زن از توده ی دودآلود و تودرتوی زیرپایش که پایتخت می خواندنش، آسمانی با ستاره های رنگی ساخته بود. آسمان هم ابری بود. چه شب مناسبی برای...
    چِک...چک...
    چه شب مناسبی برایــ...چک..چِچِک...چــک..
    برای...چک..اه تو روحت...
    امکان نداشت. سرش بلافاصله چرخید. سکوی فلزی کم عرضی که با پاهای لرزان روی آن ایستاده بود را دنبال کرد. کمی آنسوتر در تاریک ترین قسمت حصار مدور از پشت شعله ی کوچک ناپایداری که گهگاه روشن می شد سایه ای را دید. صدای چق چق فندکش که معلوم بود هرز شده در صدای باد می پیچید. سرانجام... کامی گرفت و دود را در تندباد دمید. غیرممکن ترین کار در غیرممکن ترین مکان.
    - اوه ببخشید...مزاحم نمیشم. به کارت برس.
    این دیگه از کدوم گوری... باد تند دیگری وزید و شال، صورت حیران دختر را به طرز مضحکی پوشاند. آن را کلافه با یک دست پس زد. چه فرقی به حال تو میکنه ِفرمیک..به تو چه؟... انگشتهای قفل دست راستش شل شد. باید...
    - آخه جا قحط بود؟
    سریع برگشت. صدا شبیه صدای یک پسر جوان بود، خش دار و دورگه...که در تاریکی آن کنج هیچ چیز جز یک شبح تیره از صاحبش پیدا نبود.
    - به شما هیچ ربطی نداره...
    - اهه؟...آها...با تو نبودم دخترخانوم. شما به خودکشی قهرمانانه ت برس.
    گوشهایش داغ شد و خون در سرش جوشید. تنها جایی که مطمئن بود هیچ موجودی مزاحمش نمی شود. اینجا، روی پایه ی آنتن برج میلاد. بماند که خودش را با چه بدبختی تا اینجا رسانده بود... جان بخشی به تصورِمکانی ظرف پنج ثانیه. مهارت خطرناکی که از خاله هژاریادگرفته بود، قاعدتا...بی خبر از او. بردن لفظ خطرناک برای این تفریح ذهنی واقعا عجیب بود.
    وقتی زرتی بریزه پایین تازه دوزاریتون میفته با چه جماعتی طرفید...دختر سرش را به شدت تکان داد. نه...نه...فرمیک خل و چل...باز شرو کردی؟ گوش نده گوش نده... اما بازرشته ی پر از گره ی افکارغریبه به صدا در آمد... تا دو دقه دیگه...بوم...
    - آها........ی...چه غلطی میخوای کنی؟...
    از طنین فریاد تیز دخترک، سیگار از لب غریبه سقوط کرد و او هم بی اختیار فریاد زد:
    - چتــــــــه؟...
    - میخوای برج میلادو منفجر کنی؟اونم الان...الان؟...که من فلک زده...ای خداااا...اینم شانسه من دارم...
    - هو..هو...آبجی ترمز کن. چه فرقی به حال تو داره؟ چه وسط راه بمیری چه با مخ پهن شی رو اســـفالــت...
    صدای خنده های خفه ی غریبه در باد و سکوت خشم آلود دختر پخش شد.
    - رو آب بخندی...جرات داریــ...
    - محض اطلاعت دختر خانوم یه دقه دیگه مونده آ...
    فرمیک ناگهان سراسیمه شد. به کلی فراموش کرد تا همین یک لحظه پیش عزم جزم کرده بود خودش را از بلندترین نقطه ی این شهر کذایی پرت کند. یکباره صدای انفجار پرده ی گوشهایش را درید و از لرزش بنای عظیمی که زیر پایش و در مقیاس کوچکتر زیر انگشتانش بود، قالب تهی کرد. اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: حداقلش اینه که امشب کارت تمومه... دودی غلیظ دوره اش می کرد. زیر پایش خالی شد. چه مرگ دردناکی. در همین حال دستی قوی به یقه ی مانتوی نازکش چنگ انداخت و نیرویی بدن نحیفش را به سمت خود کشاند. تازیانه های باد. چشمان اشک آلود و سرخش کور کور بود. تا اینکه با ضربه ای شدید روی چیزی سفت و خیس فرود آمد. یک صدای تیریک... نالید:
    -آااااای...لعنتی دستم شیکست...
    ناگهان آنقدر سریع نیم خیز شد و گارد گرفت که درد بازوی راست و زانوی چپ امانش را برید. حالا که روی تپه ای... دقیقا کجا؟... دوراز شهر ایستاده بود و حالا که ابرها کمی سخاوت به خرج داده و نور ماه به شهر اینک سراسر تاریکشان می تابید، غریبه را می دید. قامت بلندش که به طرز نامانوسی کشیده و سیخ بود پوشیده در کت شلوار یکدست مشکی با خط اتوهای دقیق. و یک کلاه سِت. کمی دورتر پشت به او لب تپه ایستاده و به منظره ی بدیع فروریختن برج عظیم و دود غلیظی که در ابرهای تیره فرو می رفت می نگریست. اینجا باد رام تر بود. سیگار غریبه بویی شیرین و عجیب می داد.
    - از "آسو" آیی؟
    فرمیک جا خورد. غریبه برنگشت. پک دیگری به سیگار نازک قهوه ای اش زد و ادامه داد:
    - بی خیال... دیگه همه می دونن ذهن خونی تخصص کدوم فامیله.
    - به تو ربطی نداره...
    - می دونی الان تو سوراخای این شهر چندتا خونواده ی "رازدار" زندگی می کنن؟
    صدای پوزخندش آمد:
    - کژال ا و سالار ا و جاوید ا و نیک پور ا و تیرگان ا و کوشانی ا و بامدادا و...از اونجایی که انگیزشم داری گمونم بتونم یه جایی تو "دال" برات جور کنم.
    دال...گروه دال؟... گروه ضد رازدار که مخالف سرسخت زندگی مخفی و جامعه ی بسته و قوانین مستبدانه ی رؤسای مجمع رازداران کهن بود.
    - اونوقت...شما کی باشید؟...
    غریبه ته سیگارش را قورت داد و سیگار دیگری روشن کرد:
    - بهم میگن جمجمه.
    دختر خنده اش را خورد. همفری بوگارت می ذاشتی خب... برخاست و جلوتر رفت. غریبه هنوز خیال برگشتن نداشت. با حالت مسخره ای گفت:
    - حالا چرا جمـــ...جمه؟
    غریبه برگشت. با نوک استخوان سفید انگشت اشاره اش تقه ای به لبه ی کلاهش زد و از پشت دو حفره ی توخالی و سیاه به دخترک خیره شد. فرمیک آب دهانش را با صدا فرو داد. دود غلیظ سیگار از بین سوراخهای متعدد و ناموزون استخوانهای فکش بیرون می زد. نیشخند یک اسکلت واقعا ترسناک بود. او با بی تفاوتی جواب داد:
    - چون بهم میاد.
    ویرایش توسط Ghost of Idrom : 31st October 2014 در ساعت 10:28 PM


  2. #241
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    واااااااای فم فم...فم عزیزززززز!!!! نمیدونم چی بگم تعظیم بهت. حتی دیگه شک کردم شما حتما یه نویسنده و استاد بزرگی که آندرکاور اومدی اینجا. مررررسیییی بی نهاییییتتتت. تو سزاوار صد اسکوپ بستنی شکلات تلخ و لواشکیD: مریدتم
    الانم از هیجان زیاد نتونستم صب کنم و با موبایل دارم جواب میدم خلاصه تو هم تو هم میشه نوشته م بر من ببخشایD:
    هردفه کامنتات و رهنموداتو میخونم شرمنده میشم. راس میگی، عجولم. موقع راه رفتن میخورم به درودیوار. رانندگیمم...چی بگم...از راست سبقت میگیرمD: شرمنده بخاطر دست اندازا...جبران میکنمD:
    راستش نمیدونم با خصیصه ای که نهادینه ست تو وجودم باید چیکار کنم که نیاد تو نوشته هام نشینه و خواننده رو کلافه و گیج نکنه. حالا برعکس شما همیشه تصورم این بود که خیلی یواش و کند داره پیش میره داستان(اگه پیش بره )همه خسته شدن...شیش ساله دارم مینویسم اینو آخه. حس میکنم دیگه انقد کش پیدا کرده که هرکی اسم تاپیکو میبینه حالش بد میشه و میگه اَی بابا این هنوز تموم نشدهp: یاد حرف سندمن هم میفتم که بهم میگفت ببینیم پلات پیش میره بالاخره یا نه؟...
    مشکل من چیه واقعا؟ خودم فک میکنم خیلی حوصله سر بر و کُند مینویسم بخاطر همین میخوام به سرانجام برسونمش بالاخره اون دِ اِندِ کذایی از تو سرم بیاد رو کاغذ. میفهمم حرفاتو و خیلی خوش شانسم که خواننده هایی مثل تو نصیبم شده که اینجوری بهم کمک میکنن و ایرادایی که خودم کورم نمیبینم اینجوری مو به مو برام روشن میکنن. شماها چراغ من هستید تو این کوره راه تاریک و پیچ در پیچ
    حالا خیلی دوس داشتم داستان «سرد» م بخونی. کاراکترای هناس و لو و آسیف و...از سرد اومدن! یجورایی آرش مرتبطه به شخصیت اول اون داستانD: حتی اسم کاماروی جمجمه نوستالژی از اون داستانه. من خودم خیلی ذوق زده بودم موقع وصل کردن اینا به هم. تو اون داستانم همش سکوت بود و فضای خالی ولی باز خواننده های عزیز گیج میشدن. گنگ مینوشتم و فصلای سکوت م زیاد بود. سعی کردم برعکس اون داستانم باشه این. ولی این نفرین منه انگارD: حالا شما گفتی چینش...لت ها و کات ها منظور؟ گره گشایی ها؟ گره افکنیهای از دهن افتاده؟p: حتی لی اوت هم! داغون شدم...چون خیلی موافقم باهات :'(

    مهارت نوشتن چیزیه که با تمرین بدست میاد و حوصله گفتی... خب من بیست ساله دارم مینویسم(از تو قنداقD:و هنوز فوق آماتور) بنظرت چرا نمیرسم بهش؟ چقد دیگه باید تمرین کنم که گنگ و اعصاب خورد کن ننویسم؟ عجله مشکل منه واقعا یا ایراد از سبکمه(اگه بشه گفت بهش سبکD:)؟
    و دانش دانش دانش... چیزی که ندارمشD: هیچوقت نداشتمش... حسی مینویسم و بداهه... میدونید دیگه همه تون که هیچوقت نمیتونم ادعای نویسندگی کنمD: البته گریه داره :'( راستی وای اونجاها یی که از نبرد دو فرشته ی مغضوب و فضاش و ماهیت و گذشته شون گفتی دیوانه شدم...از ذوق مرگی... چه لذتی داره واقعا لذت دودنیاست وقتی میبینی خوانندت اومده تو ذهنت و نشسته وسط وقایع داستان و داره کیف میکنه. خیلی حس بی نظیریه این. واقعا باارزشترین دارایی یه نویسنده خواننده هاشن
    ممنونم ازت خیلی چاکرم
    ویرایش توسط black-anger : 4 هفته پیش در ساعت 11:07 AM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  3. 3 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  4. #242
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th June 2015
    نوشته ها
    89
    تشکر
    359
    تشکر شده : 274 بار در 91 پست
    چرا نمیرسم بهش؟

    چون از رو چاله ها عین موشک رد می شی. نه نگاه می کنی ببینی چرا اونجان و نه حوصله داری فکری به حالشون بکنی. به نظرم هنوز تو لذت خلاقیت سرخوشی و حوصله پردازش خلاقیتت رو نداری. اما به قولی، "لذتی که در پردازش هست در خلاقیت نیست". :)

  5. کاربران زیر از پست Fem تشکر کرده‌اند:


  6. #243
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    سیاه چاله ها
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  7. #244
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    بچه ها...من برای اولین بار توی عمرم بازنویسی که نه ولی دست بُردم توی یه پارت(همین پارت اخیر) و دارم دوباره میذارمش... بخونید لطفااااا و بهم بگید الان این بهتره آیا و از شتاب قضیه کم شده یا نه و آیا سیاه چاله ها کوچیکتر شد مثلا؟D: و فِم اگه بخونیش دوباره خیلی ممنونت میشم دوستم. بعد این تلاشم خیلی آماتور و ناشیانه ست میدونم آما...یه استارته دیگهp:


    از سرشانه‌های پیرهن هاوایی‌اش دودی سیاه برمی خاست. در آنی جلوی چشمان مغموم هناس و در آنِ بعد...مردمک هفترنگ و غیرانسانی چشمان زیبای هناس رنگ به رنگ شد. انگشتان بلند و مسین دستان لو طفل ملوث عاصی دور ساقه ی نازک و تُرد گردن هناس پیچیده بود. سرانگشتانش داغ. هیچ کدام از پاره خطهای رخسار مغموم دخترک شکسته نشد با اینکه سپیدی پوست کالبد فانی اش پیرو تورم و پارگی مویرگهای تحتانی به کبودی می گرایید. پرده ای کدر بر رخسار لو نشست و با فشار بعدی انگشتانش، ترکهایی روی بلور گردن هناس پیش رفت. ماهیت کالبد دختر به راستی معما بود. همزمان در گوش دختر نجوا کرد... صدایش ارتعاش و هیجانی انسان وار داشت:
    - به باورت من شرور این داستانم؟به باورت باز شدن دروازه ها به سود کیه نگهبان؟ این آدما...همه ی ما از ازل تماشاچی آنها بودیم...از لحظه ی خلقتشون...اینهمه عذاب اینهمه درد رو توام حس میکنی میدونم. آنها هم خالق رنجَند، هم قربانیش. ما میخواهیم رهاشون کنیم...از بندگی از بند...برای خودشون و برای غیر...ارمغان ما برای آنها آزادیِ نگهبان...آماجِ ما رهایی آنهاست. دارم اون روزنه رو در باورت میبینم...آره...صداشو میشنوی؟باور ما از ازل غلط بوده. از بین بردن مرزها و دروازه ها، طبقات و لایه ها، بندگیُ از ریشه میکَنه. جبــــــر....این مخلوق ملعون آفریگار نابود میشه. همه بندها و زنجیرها از هم می گسلند. اگه این نبرد فقط با یه قربانی به پیروزی میرسه پس اونو به مسلخ بیار...ازش بگذر نگهبان.
    صدای لو، سخت و محزون در وجود هناس رخنه می کرد. حُزن...صفتی که با سیزدهمین رانده شده عجیب ناآشنا بود. در همان حال دست راست هناس روی حلقه ی سوزان انگشتان لو خزید و در لحظه ای مثل آب روان از لای انگشتان لو سُر خورد. دو خط باریک چشمان سپید لو، دو دایره ی لرزان شد. همان هنگام زمزمه ی لطیف و اندوهناک هناس را از پشت سر شنید:
    - به خانه بازگرد شراره ی ملعون.
    ماسک چهره ی لو با نیشخندی ترک خورد و پیش از اذنِ کوچکترین عکس العملی از جانب او، زیر پایش خالی شد و در آب غوطه ور شد. آب؟... اینجا در این برهوت؟...باز هم انعکاسی از رویای دوردست کویر خواب آلود؟ صدا با طمانینه در گوش های کالبد انسانی لو نجوا کرد: آب...عنصر اول برای عبور...
    دست و پا زنان میان لایه های قیرگون و حریرسان توامان آبی که بوی قُدسیان فراموش شده را می داد، خشم لو تپید و از چشمانش زبانه کشید. به سطح کوبید. دخترک با اندام نحیف و بلندای نامانوس بالای سرش درست روی سطح صیقلی و آینه گون ایستاده بود و با دیدگان هفترنگ مغموم به او می نگریست. آسمان مغلوب تاریکی شد و پرتو محو سرخی از غروب افقی ناپیدا بر لاشه های آهن مغروق در گونه و فک هناس افتاد. در همان هنگام بال های دختر گشوده شد...یکی سپید و یکی سیاه...و اندوهگین نجوا کرد:
    - به خانه بازگرد...
    چهارستون بود و نبودِ لو از پژواک بی نهایت بلند زمزمه ی فرشته ی نگهبان از هم می گسست اما وحشت صورت لو جای خود را به شعفی بچه گانه و هراسناک داد. رنگی از بی نهایت رنگهای چشمان هناس، تیره شد. ناگهان دستانی تن خشک زمین تشنه ی زیر پای هناس را شکافت و با حرکتی هناس را به درون کشید. جالب آنکه با چشمانِ جاهل فانیان اگر به آن نقطه می نگریستی، تنها غباری می دیدی که از آنسوی جاده برخاسته. هناس زیرآب در میان بازوان آتشین لو تقلا می کرد؟...نه. نخستین شعله ی انتقام لو به پرهای هناس گرفت. ناله های هناس زیر آب بی صدا بود. دومین شعله ی انتقامش به چشمان مغموم دخترک رسید، زیر پلکهایش خزید و کهکشان دیدگان هناس را برای همیشه خاموش کرد. یکباره دستانی مسین با خالکوبیهای سیاه شعله ور...هم جنس...بر ساق دستهای لو خزید و آتشی همزاد وجودش را دربرگرفت و فرشته ی نیمه جان را از چنگالهای منتقم او ربود.
    هناس در میان بازوان مرد که در آن گرما، بارانی کرم بلندی به تن داشت و آفتاب جاده ی بیابانی روی سر صیقلی و تاس منقوشش انعکاس می کرد، نفس زنان در کالبدِ سرانجام تا بُن فانی اش... دود رقیق خاکستری از کتف های پاره اش برخاسته و خیس در آغوش مرد می لرزید. آسیف هناس را همچون بچه گربه ای میان سینه و بارانی اش جا داد. پای چشمهای سراسر سپیدش گودالی سیاه افتاده بود. تلاش کرد با آتشی که از درونش نشات می گرفت جسم نحیف و شکسته ی دختر را گرم کند. چشمهای هناس...کهکشان چشمهایش...اکنون دو سیاهچاله ی سوخته...سرش مجنون به اطراف چرخید و دیوانه وار فریاد زد:
    - آرش...نذار بچه مو ببرن...
    نالید:
    - آ...سیف...
    اشک های آسیف روی گونه های هناس چکید یا بار دیگر پری سراب از کویر عبور کرد؟ در همان حال صدای کلیک و باز شدن دری در گوش آسیف پیچید. درِ سمت راننده باز شده و جسمی بلندبالا در شلوار راسته ی سیاه و پیرهنی سپید و کرواتی سیاه با گره ی شل، آنجا در چند گامی آن دو، کنار کاماروی سیاه خوش استیل، زیر آفتاب داغ وسط جاده ی بیابانی بی تنابنده ایستاده بود. با شکستِ هناس، حالا بی نصیب از هاله ی محافظ و نگهدارنده ی زمان و مکانِ مادر نگهبانش، چشمان سیاه مثل زاغش خیره به دو مخلوقی که از وقتی چشم گشود شناخت. به تنها دو عضو خانواده ی هرگز نداشته اش. مات زده... ناگهان تلنگری خورد و مستاصل به سمت آسیف و هناس خیز برداشت.
    - به به...آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم...یار در خانه و ما...اِ...یه لحظه...
    صدای کشدار لو در سر آسیف... جمجمه یک بند انگشت مانده به آن دو با پیکری برخورد کرد. او را می شناخت نه؟ می شناختش... همان دلقک که آن طرف زنجیرش را پاره کرد...همان بود. خشم جمجمه با چشمانش به صورت لو پنجه کشید.
    - اَووچ...درد داشت.
    لو گفت و خندید. بی غرض...کودکانه. جمجمه درنگ نکرد. جهید حتی با وجود وردهای بازدارنده ی دایی آسف در گوشهایش که نیرویش را تحلیل می بُرد و او را عقب می راند. ولم کن دایی ولم کن جون مادرت... لو ایستاده بود آنجادر مقابلش، منتظر...لبخندزنان... خشنود. باز هم لازم است بگویم داشت تفریح می کرد؟ بازوانش را به عرض شانه باز کرد و گفت:
    - منم دلم برات تنگ شده بود.
    جمجمه به نفس نفس افتاده بود از تقلا. وردهای دایی نمی گذاشت پیشتر رود. انگار هزاران دست از زمین و آسمان بیرون ریخته و دستها و پاهایش را زنجیر کرده بودند به آن نقطه. همانجا در یک وجبی ملعون پستی که این بلا را... کاسه ی چشمانش سرخ از جویبارهای خون روی هناس چرخید...تنها دارایی اش... فکر اینکه دیگر نخواهد توانست در کهکشان دیدگان او غرق شود دیوانه اش می کرد. چشمهای جمجمه روی لو بازگشت و فریادی کشید که بیشتر به غرش حیوانی زخمی می مانست. جای خالی ابروان بالای دایره ی بیرنگ چشمان پیک آتشین بالا رفت از ترس انگار...گمانِ بی خبران:
    - آها...توام مثل بابات بغل دوست نداری. هرچی باشه پسر همون پدری. هرچند بابات م تورو نمیخواست میدونی؟
    خم شد، لبهای سیاهش را با احتیاط به گوش جمجمه نزدیک کرد و تُن صدایش را پایین آورد:
    - آخه تو عشقشو ازش گرفتی پسر...اون ازت بیزاره.
    رگهای شقیقه ها و گردن جمجمه متورم و پوست صورتش از پمپاژ خون رو به انفجار بود. اون دوسِت داره... صدای هناس بود؟ لو لبهایش را از گوش جمجمه دور کرد و چشم در چشم او...خم شده چون جمجمه با آن قامت بلند تنها تا سر شانه های او می رسید و خشنود از بازگویی رازهای مگو:
    - تو یه انحراف بودی...یه خطا... یه پیشگویی... نجواهای نفرین شدگان گودال نِفا... کلیدی که هر قفلی رو باز میکنه... هر دری... در هر دنیایی. میدونی ما داشتیم میومدیم راستش تو راه بودیم تا اینکه از شانسِ ما، تو توی راه مُردی پسر آخه چرا انقد بی احتیاطی؟ نمیگی یه عالمی چشم به راه تن؟ البته جسمت م تا وقتی خون تو رگات خشک نشده به درد یه کارایی می خورد اما یکهو بابات خبردار شد...آخه هر موجودی تو دنیای شما بمیره بابات حسش میکنه ... هنوز. آره خیلی شغل مزخرفیه، قبول دارم. حتما میگی چطور؟مگه خلع درجه نشده؟ تو چیزی درباره سرشت نمیدونی نه؟ این نفرین اونه...چیزی نیست که دست اونا بهش برسه. چی میگفتم؟ آها... بابات اومد و اون نفرینو جاری کرد تا انقد زود از چرخه ی حیات خارج نشی و نقشه های مارو بهم زد. شماها چی میگید؟...آها... یک تیر و دو نشون.
    خندید. هیستریک.
    - اما ما راه برگشتُ پیدا کردیم. ااِمم...باز لغتشو گم کردم آها...فلش...فلش...فلش بک؟ ما به بدنت آمپول فلش بک تزریق کردیم به واسطه ی اون پسره اسمش چی بوووود...
    - عرفان....
    جمجمه نام عرفان را با غیظ و بیزاری ادا کرد. عرق شُر شر از سرورویش پایین می چکید و پیرهنش به تخت سینه اش چسبیده بود. دایی اگه ولم نکنی هیچوقت نمیبخشمت به جون مامان نمیبخشمت...
    - آررره عرررفان...خیلی هیجان انگیزه نه؟
    باشه...فقط یادت نره امروزو دایی... نجوای آرش گوشهای انسانی آسیف را سوزاند. سرانجام از وردها رها شده بود. آسیف نفسی دردآلود کشید با اینکه عادتش نبود، آرش اما نفس نکشید...دست چپش را انداخت دور گردن مسین و دراز لو و زانویش روی ستون فقراتش جا خشک کرد و تیریک...لاشه ی پیک آتشین جلوی پایش غلتید. عرق از سرورویش می چکید و خشم از چشمان بسیار انسانی اش بیرون می ریخت. سرش را برگرداند روی آسف و هناس اما...خطوط صورت منقوش دایی درهم پیچید ناگهان گویی دردی مهیب را تاب می آورَد و فریاد زد... آرش... ناگاه هجوم زمزمه ها به گوشهای هناس لاشه ی اکنون ش آخرین نشانه های تجردِ باطل شده اش...زمزمه های موهوم نجواگران...هم کیشان ازلی اش. زمزمه هایی که خبر از نابودی نزدیک می دادند. انگشتان لرزان و نیمه جان هناس با آخرین توانش در گوشت بازوی آسیف فرو ورفت... آرش... آرش نفهمید لو حتی کِی بلند شد کِی ایستاد و کِی پشت سرش جا خوش کرد فقط فشار انگشتان بی نهایت بلند و داغی را روی مچ دست چپش حس کرد و بعد انگار چیزی در رفت...شکست، خرد شد... شکافت...درید و مایع داغی از او سرریز شد گویا. هناس به جای آرش نالید... مامان...صدای مامانِ... که اگر مادر نبود اکنون بالای سر نعشِ دوباره ی خود ایستاده بود. آسیف ساق دست چپش را بالا آورد. خطوطی دوار و معماگون روی ساقش مانند لاشه هایی از عمقی فراموش شده به سطح می آمدند. بی صدا زمزمه ای کرد. طنین نامی که تنها خود آن را می دانست. او را فرا می خواند. همزمان در آلاشت...در آلونک چوبی زیر باران موسمی ابرهای بارور مازندران...نُه ردیف از نام های روی پلک چپ توکا سیاه شدند. توکا لرزید. پیغام آسیف را گرفته بود. پس سرانجام آن روز نفرینی رسید. سراسیمه لبه ی ریشه ریشه ی فرش قرمز نخ نمای نم کشیده را کنار زد و با تکه زغال داغی که از تاج قلیان چاق چاقش قاپیده بود، دایره ای به عرض شانه هایش روی موزاییک های سرد کف اتاقک کشید. پوست سرانگشتانش تفتیده و ور آمد و آتشی در دلش زبانه کشید. وقتی آخرین زاویه درون دایره بسته شد، قطره اشکی از چشمان خاکستری توکا پایین چکید. تنها موجودی که می توانست به یاری شان بیاید...در این لحظه این مکان و این زمان...فقط یک نفر بود.
    در آن سو خطوط روی ساق دست آسیف سوخت و سیاه شد. تمام اینها به فاصله یک پلک زدن آرش رخ داده بود؟نه...او حتی قادر به رویت لایه های در گذر نبود. تنها چیزی که دید...از لابلای پرده های کدر خون و آب...جسم موهوم هناس بود در آغوش دایی آسف و اشکی که از چشمهای آسف پایین افتاد مگر دایی آسف هم گریه می کرد؟ روی گونه ی هناس و چشمانش...و چشمانش... لبان آرش لرزید.... مامان... و لبان هناس و صدای مغموم نوازشگرش:
    - تو پسرشی آرش...فراموش نکن ناخلف...
    و لبخندش که شیرین بود بعد از سالها. در همان حال دستانی ظریف با قدرتی عجیب متضاد، دور بدن آرش حلقه شد و نیرویی تاروپود گسل او را به سمت خود کشید. حتی پلک نزد...پلک نزد...پلک نزد... چشمان سرخ آرش که با نخ های بُهت و استیصال به روبرو دوخته شده بود ناگهان شکافته و خون از کاسه ی چشمهاش بیرون می ریخت با اشکی که خشکید روی صورت ماسک طور بی روحش. بوی سیگاری آشنا توی دماغش پیچید. شوقی نامعمول با جنون آمیخته در چشمانش فوران کرد و مهره های گردنش از چرخش ناغافل به فغان آمدند.
    - دایی...
    دخترکی...نابالغ...با شال ریشه ریشه بسته به سروگردن و خالکوبیهای روی چانه ی بلند و بالای ابروهای درهم گره خورده ی کوتاهش با چشمان زرد باریک ، کام عمیقی از سیگار گوشه ی لبهای سرخش گرفت و بی اعصاب گفت:
    - توکا کو؟ نگو که تو صدام کردی بچه...
    همان موقع گورا، آن دیگری زد به شانه ی گورا و در گوشش چیزی گفت. گورا طوری که انگار تازه از چرت عصرانه بیدار شده باشد گیج سری به تایید آن نیمه ی دیگرش تکان داد. تله پاتی آن موجود مجرد خیلی چیزها را ناخواسته تپانده بود توی مغزش که نمیخواست. عجب بدبختی ای گیر کرده بود که شده بود واسط بین دنیاها. رشته ی حیاتش پاره شده بود انگار...همان مَلَک مغموم رازآلود که پیشتر در کلبه زیارتش کرده بود. با این پسر پیوند غریبی داشته...این را از هجوم تله پاتی وار چندی پیشِ افکار هناس به مغزش می فهمید.
    آرش سر چرخاند... مبهوت... اشک و خون روی صورتش خشکیده. خون خودش. اینجا...اینجا... پرتوهای کم روی آفتاب یواشکی از لابلای حواشی اسلیمی های نقره فام روی شیشه ی نیلی که سرتاسر دیوار جنوبی اتاق را گرفته بود سرک می کشیدند با اینحال این اتاق همیشه سایه بود و نیمه تاریک. آرامش غریبی در فضایش موج می خورد و عطر عجیبی در هوایش بود. این طرفش قفسه ی کتابهای دایی آسف... دم پنجره صندلی هناس... جلو رفت و با کرختی روی صندلی نشست. دستهای....دست راستش بر سر فرشته ی بالدار نشسته روی دسته چوبی صندلی فرود آمد. با بغض لبخند زد و گفت...با سیم های پاره ی حنجره اش:
    - اومدم خونه مامان...
    و فریاد زد... از اعماق وجودش... می توانست حس کند...هناس دیگر نبود. گورا ایستاده بود آنجا در کنج سایه نشین و ناپیدایی از اتاق...حتی شاید در لایه ای از زمانی نزدیک و داشت تماشایش می کرد. سیگار دیگری گیر داد گوشه ی لبش. چرا وسط این ماجرا افتاد؟ توکا...لعنت بهت دخترعمو... البته که توکا دخترعمویش نبود ولی دوست قدیمی و عزیزی بود و می دانست که توکا هیچوقت او را نمی خوانَد مگر اینکه پای دو دنیا وسط باشد.
    - ببین بچه...نمیخوام بهت بگم آروم باش ینی من کی باشم که بهت چیزی بگم اصلا یا قسم ت بدم به مقدساتت که روح اون مرحوم الان کنارته...برعکس، هرچی زودتر چشاتو وا کنی و حقیقتو ببینی به نفع خودته. ینی میفهمم که دوزاریت افتاده که اون دیگه از دسترس خارجه...آنتنش رفته، برنمیگرده. میخوای خودتو بکشی نه؟ قاتی نکن...یه زمانی خاندان ما نفرین و موهبتش همین بود. میتونم ذهنتو بخونم...باس ببخشید البته. میخوای بکشی بکش خوش بحالت که همچین نعمتی داری، ببین، منو نیگا...من از بخت سیاهم یه همچی شانسی ام ندارم که بزنم خودمو نفله کنم....دیدی؟از تو بدبخت ترم هست تو این دنیا. ولی گفته باشم اون طرفی در کار نیس که بتونی بری پِیِ ش، نه که اون طرف نباشه ها، چرا هست منتها قرنطینه ی کاسه کوزه های پوک نیست اونجا که...حسابش از ما جداست. آره تو توی یه جسم دیگه و اونم توی یه جسم دیگه، ثابت شده ست. خودم تو این چندسال پرسه لابلای بود و نبود مخلوقات لایه به لایه ی همین دنیای بظاهر یه بعدی خودمون دیدمش...دیدم که میگم پسر. اما اونم محالِ...تناسخ توش فراموشی داره، اصل مبناش روی فراموشیه وگرنه دنیا رو پاش بند نمیشه. همه میزنه به سرشون، میرینن به خودشون. شیرازه ی هستی از هم میپاشه وقتی یسری رازا لو بره. یسری چیزا راز مگوئه...اسمش روشه.
    قدم زنان به پسر نزدیک شد. سالها بود اینهمه پشت هم اراجیف به هم نبافته بود ولی حسی به او می گفت این روده درازیها حتی اگر نامفهوم و روی نِرو، می تواند ذهن متلاشی این بچه را قاتی پاتی کند شاید برای چندصباحی یادش برود چه بر او گذشته. مکث کرد و با تلخی سیگار دیگری کنار سیگار خاکستر شده ی گوشه ی لبش گیر داد، روشن کرد، کامی پر گرفت بعد آنرا به سمت جمجمه گرفت. آرش مات و کرخت...ساکت و درهم پیچیده...مثل ویرانه ای استخوانی از انسانی که بود، موج تاریک و فسرده ای به قالب تنش درآمده، خشم زیر دندانهایش جان داده بود و چادر سنگین بی چارگی و یاس، ستون قامتش را شکسته بود. گورا روبرویش چمباتمه زد، خیره به چشمهای مرده ی پسر. او را می شناخت. همان نعش پشت ماشین دانیال... سیگار خاکستر شده در دست دخترک انگشتش را سوزاند ولی حتی خم به ابرویش نیامد.
    - میگن زمان مرهم همه ی درداست...
    ارباب زمان با پوزخند تلخی ادامه داد:
    - چرت میگن. زمان کرم داره...مث یه افریته ی مکار انگشت میکنه تو زخمات، تو گوش ت نوحه میخونه که غمات یادت بیاد. زمان یه عجوزه ی دریده ست، یه لاشه ی متحرکه پر از عقده. هزاربارم برگردی عقب باز همون اتفاق میفته...یجور دیگه...یذره جلو عقب...باهات بازی میکنه...دستت میندازه. منو نیگا...هفت هزار و چهارصد و سی و هفت ساله دارم میچرخم و میچرخونم... به خیالت رسیدم بهش؟تونستم گندمو پاک کنم؟نه.چی میگن؟ آب رفته برنمیگرده به جوب. ببینم...منو ببین بچه میخوای بمیری میخوای تمومش کنی؟بفرما...اگه مَردشی بزن بالا آستینو. کسی دلش برات تنگ نمیشه. اصن به تو چه که یه جماعت الاغی روت حساب باز کردن و پشتشون بهت گرمه؟ تو رو سَنَنَه؟ منم بودم میگفتم به یه وَرَم. اصلا غلط کردن رو آدم اشتباهی دس گذاشتن، خیالشون تو ناجیشونی..امام زمانشونی...سوشیانتی براشون. این که گناه تو نیس اما...یه چیزایی یه لحظه هایی هست که ارزش موندن و جنگیدنُ داره...یه چیزی تو مایه های زمین نموندن خون ش مثلا؟ البته حتما الان تو دلت میگی همه اینا به تو چه وزززه. راستم میگی...ما رو سَنَنَ.
    گورا برخاست. میخواست برود مثل همیشه ای که زاده ی او و مریدش بود ولی مکث کرد. پشت به جمجمه ی مبهوت ایستاده، سیگار بعدی را آتش زد. دود سیگار در هوای راکد و سبک اینجا کنجی از خاطرات پسر در زمانی بسیار دورتر از بیابان و رویدادهای شوم ش پیچ خورد و معلق ماند. برگشت...خم شد...دست چپش، برده ی جبر، قربانی اختیاری شقه، اینبار به خواست دختر بالا آمد. صاحب ارگان مذکور، شصتش خبردار شد و مقاومت کرد، رگ شقیقه ی گورا متورم شده و خون به چشمهاش دوید. پوزخند می زد. دست چپش را یک وجب معلق بالای ساق و بازوی نیم بند و آش و لاش جمجمه که خون دلمه بسته و گوشت کبود قربانیانِ سفر زمان چندی پیش نشان از فساد ماهیچه هایش می داد، گرفت و طوری که انگار ساعت شنی را برمیگردانَد، چرخاند. گوشت کبود لاشه ی ساق و بازوی جمجمه رنگ می باخت و خون دلمه بسته به جریان می افتاد. رگ ها و پی های شکافته به هم می پیوستند و استخوانهای خرد شده به هم بافته می شدند...تا اینکه بازوی چپ جمجمه بار دیگر مثل روز تولد روی کتف شکسته اش رویید. گودالِ چشمهای جمجمه، لحظه ای روی بازویش سپس روی گورا چرخید. غم حیرتش را بلعید اما بهت از رخسارش رخت بست و خشم بار دیگر بازگشت.
    گورا برخاست، به او پشت کرد و در پی لبخندی مشعوف و کودکانه گفت:
    - چه عجب...دو ساعته دارم جون میکَنَم چیو حالیت کنم پس.
    جمجمه ایستاد. لبهایش جنبید:
    - هناس برمیگرده...من برش میگردونم.
    شانه ی چپش کج و آویزان طوری که انگار درهای جهنم به آن آویخته است. گورا نیشخندزنان گفت:
    - چطور؟ نکنه ازرائیلی؟
    جمجمه سربالا گرفت، چشمهاش دو چاله ی سیاه و زمزمه ای ساده کرد که طنینش استخوانهای گورا را لرزاند:
    - نه...پسرشم.

    ویرایش توسط black-anger : 3 هفته پیش در ساعت 04:24 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  8. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  9. #245
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th June 2015
    نوشته ها
    89
    تشکر
    359
    تشکر شده : 274 بار در 91 پست
    جای تشکر مخصوص و آفرین داره این حرکتت.
    یه آفرین اصلا برای اینکه این تجربه رو انجام دادی.
    و یه آفرین خیلی بزرگ برای اینکه دست بردنت نه تنها حسای خوب اولیه رو خراب نکرده، بهترش هم کرده. حالا ما یه کمی بیشتر از آرش و هناس و آسیف و لو دستگیرمون شد و گره آرش که از اول رو سر داستان می چرخید برامون ملموس تر شد.
    می دونم نویسنده ای نیستی که لقمه رو صاف بذاری تو دهن خواننده، که خیلی هم خوبه، اما گاهی لازمه و به مخاطبت برای ادامه دادن انگیزه می ده.

  10. 2 کاربر از پست Fem تشکر کرده‌اند .


  11. #246
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    دمت گررررم فم جان بخاطر آفرینا هورا هوراd: سایه ت کم نشه . واقعا میگی؟ آخیش همش فک میکردم مسخره شده
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  12. کاربران زیر از پست black-anger تشکر کرده‌اند:


  13. #247
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    27th December 2017
    محل سکونت
    سرزمین-میانه
    نوشته ها
    19
    تشکر
    25
    تشکر شده : 83 بار در 22 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    ووووااااااییییی خواننده ی جدید هوری هورررررااااااا

    اونم نیه نور عضو جدید و نویسنده ی فعال به به چه خوش آمدی وری وری ولکااااااااااااااام عزیزمD: بَبَبَه بــــه ایرج میرزا دوست؟ آورین آورین
    چیزه من واقعا شرمنده ام ینی خیییییلی...چون بچه ها و استادا و رفقا خیلی وقت پیشا به من گفتن بلک بیا و این پارت بی مزه ی گشایش داستانتو معدوم کن..هی من زیر بار نرفتم...آخه این خانواده مهم میشن توی داستان بعدها ولی واقعا بعد صدسال نشستم خوندمش الان که نظرتو دیدم نیه نور جان و فهمیدم اَی دل غافل عجب خبطی کردم...جدی میخوره تو ذوق خواننده همین اول کار... پرش ها هم اولای داستان آره خیلی ناجوره اما بعدتر تلاش کردم( مذبوحانه...و تیرها رها کردم در تاریکیp:) که تعدیل شه حالا نمدونم چقد موفق بودم. توقف سر هر صحنه هم نکته ی ریز فوق العاده ای بود مرســــــــــــــــــــــ ــــی
    چیزه کل بیست و چهار صفحه شو خوندی؟ هومم؟؟؟ منتظر نظرات کوبنده تم
    تچکرفراوان
    دیگه گفتم زیاد تو تاپیک خودم نخوابم یکم به بقیه هم سر بزنم :دی
    بلههههه بلهههه ایرج میرزا هم خیلی دوست
    راستش من شاید بد گفتم در مورد اول داستان. در واقع خوشم اومد از اینکه داستان رو با این خانواده شروع کردی. یه جور پل شده از دنیای واقعی خودمون به لایه های زندگی اونا به نظرم. و ممکنه اگه جور دیگه یی شروع می کردی این ارتباط سخت میشد. حداقل برای من که بهتره
    (ببخشید اسمایلای اینجا خیلی خوبه من هی بیربط و باربط می ذارمشون)
    حقیقتش من ته تلاش خودم و رگ شیرازیم این بود که چند صفحه ی اول رو بخونم تا الان. دو هفته یی هم هست نیومدم انجمن و... روم به دیوار برحال
    ولی سعی می کنم تا برسم صفحه ی آخر بازم نظر بدم (یا اگه می خوای همه رو آخرش بگم؟)
    به نظرم هر چی جلوتر میرم توصیفات شخصیت ها و اتفاقات ملموس تر میشه. ضمن اینکه فکر نمی کردم یه روز عاشق یه جمجمه بشم بسی جذاب بوده تا اینجا که خوندم.
    ما نیز دخت بزرگانیم و اراده و شهامت خود را داریم. پس خم مشو آنکالیمه.هرگاه اندکی خم شدی، بیشتر خمت خواهند کرد تا به زانو درآیی. ریشه هایت را در سنگ فرو کن و در برابر باد بایست، اگر چه باد همه ی برگهایت را با خود ببرد.

    قصه های ناتمام دوران دوم-جی.آر.آر تالکین


    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  14. 2 کاربر از پست Nienor Niniel تشکر کرده‌اند .


  15. #248
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    نیه نور جان مرســــــــــــــــــــــ ـــــــــــی کلا خیـــــــــــــــــــــــ لی ذوق زده ام که یکی دیگه به جمع ( خیلی کم تعداد:D ) خواننده های داستانم اضافه شد
    دُنت وُری منم به اسمایلیا میرسم از خود بیخود میشم اصن ایتز وری نرمال(ها اینم منم )D: وسط فارسی کانال عوض کردنم ایز وری نرمالجمجمه دوست؟ خرسند شدیم
    ویرایش توسط black-anger : یک هفته پیش در ساعت 04:19 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  16. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


صفحه 25 از 25 نخستنخست ... 15232425

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •