هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 248

Threaded View

  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face داستان بلند : یک روز عادی دیگر!

    اهم اهممم...اساتید بزرگان دوستان عزیزان دروووووود چاو هالوُ هوُلا مرحبا سایوناراااااااااااا
    خب با اینکه میدونم ملت از این داستان گل گلی ما خسته شدن و همش فشم میدن منتها چون نمیخوایم مث یه ژیان فس فسو در این مِیز خفن تودرتو از قافله ی شما پاگانی زونداها عقب بمونیم یه تیری تو تاریکی میندازیم دیگه
    اصنم اعتراف نمیکنم که خیلی خطری خفن شده سایت چون هنو به موطن قبلیم وفادارم!
    East West home's best(-(>
    با این حال تحویل بگیرید خوشال شیم
    لاو یو آل


    - ای وای...باشه دیگه...حواسم هست.
    برای شصتمین بار طی پنج دقیقه ی گذشته این جمله رو تکرار کردم. تذکراش تمومی نداره. آبانُ میگم...خواهر بزرگم. خوبه حالا دارم با مترو میرم. امن ترین وسیله ی نقلیه ی فعلی. البته برای خودمون. هر توریست بیچاره ای بیاد اینجا تازه به عمق فاجعه پی می بره.
    - دِ......ی...تو خیابون اونجوری آدامس نترکونی.
    بیست و سه تا تق پشت سرهم تا دم در مترو...این دفعه رکورد زدم. نگاه که انداختم آه از نهادم بلند شد. آدامسو بیخ لپم چسبوندم و مقنعمو تا روی ابروهام کشیدم جلو. مضحکِ.هرچی مضحک تر مصون تر. پله ها رودوتا یکی رد کردم. اوه اوه...کوره از اینجا خنک تره. اگه یه ثانیه دیرتر کشیده بودم کنار، الان گیره ی تخته شاسیِ من به جای تخته ی اون دختره تو چشم اون خانومه بود و متعاقبا کلمات محبت آمیزی که توی فضای تنگ و دم کرده گوشمونو نوازش میده، شامل حالم. تنگ که چه عرض کنم...عین محتویات قوطی ساردین. دیگه پاهام رو زمین نیست. نفسمو با زور دادم بیرون. بازم دیر میرسم سر کلاس. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - نه...نه...نـــــــــــه...
    وقتی برای هزارمین بار با چشمای درشت و سیاه مظلومش بهم زل زد برای هزارمین بار گفتم:
    - پاشو برو بچه مگه امروز امتحان ریاضی نداری؟...بشمر سه.
    بالاخره ابهتم اثر کرد. قیافه ش عوض شد. لقمه ی گنده ی کره ی بادوم زمینیشو به زور چپوند تو دهنش و با حرص کیفشو از روی صندلی برداشت و رفت. بچه های این دوره زمونه. بهمنُ میگم...داداش کوچیکم. از وقتی مامان بابا رفتن شهرستان تا به کارای زمینای پدری بابا به صورت کاملا دموکراتیک سروسامون بدن و خونه رو سپردن به ما...در اصل به من...همه چی پیچیده به همـــ...آخ...سوخت... تُسترو از برق کشیدم. ماشالا به حواس پرتت آبان. روسریمو از رو دسته ی صندلی کشیدم و کلیدو از رو پیشخون قاپیدم. لعنتی...مطمئنا از یه تاخیر دیگه نمی گذرن. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - هف تومن...
    - نچ.
    - شیش و پونصد؟...
    - نچ.
    - پنج و پونصد خیرشو ببینی...
    - تو بگو یه قرون.
    - ااااااه.....
    یه لگد به داشبورد زدم و انگشتم دوباره رفت طرف اهرم کوچیک فلزی.
    - نکن بهمن جان کولر روشنه.
    بی توجه بهش به بالا پایین کردن شیشه ادامه دادم. حالا بچه ها شاکی میشن.چی بهشون بگم؟ دیروز و دوشنبه ام دُنگمو آرش داد. یعنی یه پسر هشت ساله نباید ده تومن ته جیبش باشه؟ با ترمز شدید کل صبحونه اومد تو حلقم. بهش چشم غره رفتم. این رانندگی و لایی کشیدنا با این فیات عهد عتیق اصلا به ظاهر اتو کشیده ش نمیاد. خونسردی و لبخند ملیحش دیوونه م می کنه. داداشمو میگم...همینی که کنارم نشسته. انقد سریع کمربند ایمنیمو باز کرد که جاخوردم. کلافه داد زدم:
    - خودم دست دارم...
    - بهمن جان یادت باشه واسه حل کسرا بهت چی گفتم.
    درو با حرص باز کردم:
    - تو ام یادت باشه فری.
    - صدبار نگفتم نگو فری؟...واستا بینم...
    خوشحال از اینکه بالاخره کفریش کردم دویدم سمت در مدرسه. اه...هرچی خونده بودم پرید. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - چشم آقای فرمانی تا نیم ساعت دیگه آمادهــ...
    به فضای خالی بین چارچوب کرم قهوه ایِ در که تا یه ثانیه پیش رئیسم یا بهتره بگم شکم نیم تُنیِ رئیسم اونجا واستاده بود خیره موندم. نشستم و چرخیدم. چشام دوباره افتاد رو مانیتور و بعدش رو ساعت گرد چسبیده به دیوار رنگ و رورفته ی روبرو. نیم ساعت؟حتما. یه خمیازه ی کشدار دیگه. لعنتی چشام باز نمیشه.
    - فروردیــــــــن...
    بدون اینکه عضلات گردنمو خسته کنم و برگردم گفتم:
    - بـــله؟
    از حالت مسخره ای که همیشه موقع بردن اسمم تو صداشه متنفرم. فک کرده کیه؟ بی ریخت دیلاق. گربه کوره ی پشت انباریمون پیش این شاهه.
    - امروز ناهار مهمون توایم دیگه؟
    باز صدای خنده های زیرزیرکی حال به هم زنش. گوشام داره داغ میشه. چند تا نفس عمیـــــق...
    - بــــله.چشـــــــــم. الان میام.
    باد گرم از درز باز پنجره داخل اومد. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    تلویزیون با پق خفه ای خاموش شد و بدنبال سه صدا که همزمان داد زدند:
    - اَاااااه...
    سه سر و شش چشم با کلی سروصدا و غرغر و اعتراض به طرف بانی این فاجعه برگشتند. انگشتان ظریف دختر از فرط فشار زیاد به ریموت، سفید سفید شده بود. قدی متوسط. خوش ترکیب. موی بلند و چشمان درشت سیاه. تکه ای از موی لختش را با حالتی عصبی پشت گوش زد و آهسته و شمرده گفت:
    - خب...امروز چطور بود؟
    همین جمله ی ساده ولوله ای پنهان در جمع سه نفره ای که فرش گرد سیاهرنگ و کاناپه ی سفید وسط حال وسیع را اشغال کرده بودند ایجاد کرد که فقط آبان آنرا می شناخت. در آن فضای کم نور و سینمایی دلخواهشان، صورت گرفته ی آبان کاملا مشهود بود. دختر نوجوانی که هفده هجده ساله به نظر می آمد یک بار دیگر آدامسش را باد و خودش را کمی جمع کرد سپس در حالیکه مصرانه تلاش داشت جایگاهش را در گوشه ی کاناپه حفظ کند، میز عسلی کوچک که مملو از تنقلات بود را با نوک پنجه ی پای راستش نزدیکتر کرد و گفت:
    - نپرس. این استاد تربیت بدنی جدیده قاتله...
    پسرکی که جثه ی ریز و حرکات بچگانه اش تناقض عجیبی با چشمان براق و نافذش که مثل چشم یک فرد بالغ بود داشت، با بی خیالی یک مشت پفک دیگر در دهان چپاند و با همان انگشتان نارنجی و دیدنی دکمه ی تمیز و بی لک لمسی چشمک زن تلویزیون را فشار داد وگفت:
    - امتحانمو خراب کردم.
    و هجوم دوباره ی صدا که با حرکت عصبی انگشت آبان روی دکمه ی میوت خفه شد. پسری که به ظاهر خسته و ژولیده اش می خورد بیست و پنج را رد کرده و از همه در این جمع بزرگتر است، با خمیازه ای کشدار دستی به ته ریشش کشید و گفت:
    - مثل هرروز.
    - بچـــــــــــــــــــــــ ه هــــااااااااااااااااا...... ..............
    از ارتعاش وحشتناکی که پژواک جیغ ممتد دختر در هوا ایجاد کرد، هر هشت پنجره ی بلند حال بزرگ ال شکل خرد شد. دِی با دستپاچگی نیم خیز شد و در حالیکه با آن موهای پر و فرفری اش پشت کاناپه سنگر می گرفت داد زد:
    - چته روانی؟...
    آبان نفس عمیقی کشید. صورت گردش هر لحظه سرخ تر می شد:
    - دِی؟...تو امروز با مترو رفتی دیگه؟...
    دِی لبهای خشکش را تر کرد. آبان از کوره در رفت:
    - و احیانا روحتم از ماجرای اون زنه که امروز صبح وسط تونل نرسیده به ولیعصر جا مونده خبر نداره...
    دِی آدامسش را قورت داد.
    - بهمــــــــن...داری میری بخوابی داداش کوچولو؟
    صدای تیز و تهدیدآمیز آبان پسربچه را در راهروی نیمه تاریک پشت دیوار آشپزخانه متوقف کرد. پسرک بلافاصله گفت:
    - مسواکمو زدم...
    - شما امروز گیم نت نرفتی هان؟
    پسربچه سریع گفت:
    - نه به جونـِـــ...
    - باز قسم خورد. پس من بودم رفتم تو مخ صاحب اونجا که تا سه ماه سرویس مجانی بده به دوستام؟
    ........
    - فری؟...
    پسرجوان همان طور که صاف روی کاناپه نشسته و انگار بی خبر از همه جا تعقیب و گریز هیجان انگیز فیلم را دنبال می کرد آرام گفت:
    - نشکن اسمو آبان جان.
    - عجب تیکه ای بود اون قرمزه تو نمایشگاه ماشین روبرو شرکتتون نه؟ میگن امروز یهو سر ظهر غیب شده. به حق چیزای نشنیده.
    نیشخند، ماسک یخی صورت کشیده ی فروردین را پایین ریخت و با هیجانی فزاینده گفت:
    - تو پارکینگ علی اینا قایمش کردم. لا کردار می تازه ها...
    آبان سری به نشان تاسف تکان داد و با کلافگی عرض اتاق مستطیل شکل بزرگ را گز کرد.
    - فکر نکردید یکی ببینتتون؟ اگه یکی مچتونو میگــ...واااای اگه مامان بابا بفهمن...
    فروردین با خونسردی گردنش را کج کرد و به بهمن که داشت با احتیاط به دایره ی گفتگو نزدیک می شد چشمکی زد:
    - نترس. نمی فهمن.
    نیش بهمن تا بناگوش باز شد و از همان فاصله با یک پلک زدن ولوم تلویزیون را بالا برد. فروردین روی کاناپه ی محبوبش که حالا از اشغال درآمده بود پهن تر شد. سپس با یک اشاره ی انگشت از همانجا درِ یخچال سیاه را که تقریبا درگرانیت آشپرخانه گم شده بود باز کرد و دلستر آناناسی که به سرعت به طرفش می آمد را گرفت:
    - تو خونه ی خودمون که نمی خواد قایمش کنیم.
    دِی که تا آن لحظه از ترس خشم آبان از پشت دسته ی پهن کاناپه سرک می کشید، وقتی بی خیالی برادر بزرگشان را دید جرات پیدا کرد. آدامس خرسی دیگری از جیب پشت شلوار لی بنددارش کش رفت و همچنانکه با لذت آماده ی بادکردنش می شد گفت:
    - باز کردن درِ پشتی مترو خیــــلی کیف داشت...قطع برقو بگو...صدای جیغا...
    بهمن قهقهه ای کودکانه زد و تایید کرد:
    - تازه...دستکاری مخ معلم ریاضیمونو نگفتم...
    آبان خواست جیغ دیگری بزند ولی پشیمان شد. باید به پدر و مادرش زنگ می زد. اشتباه می کرد. کنترل خواهربرادرهای دیوانه اش کار او نبود. دست آخر یا آنها او را می کشتند یا بالعکس. به شیشه ریزه های دودی دوجداره ی ریخته پای پنجره های عریان نگاهی انداخت. شانس آورده بودند که هوا سرد نبود. در همین لحظه چشمش به مرد میانسال نیمه طاس که از پنجره ی ساختمان روبرویی به خانه ی آنها زل زده بود افتاد. اکبرآقا. فضول محل که با آن دوربین کذایی اش تمام سوراخ سمبه های محله را دید می زد، همه چیز را دیده بود. آبان با ترشرویی زیرلب غرغر کرد. چشمهای درشت و سیاهش از این فاصله به راحتی در چشمهای هیز و سبز اکبرآقا خیره شد و بنگ.
    اخم کرد با این فکر که شاید اینبار زیاده روی کرده. بر طبق حدسیاتش حالا اکبرآقا فقط تا خاطرات شش سالگی اش را به یاد داشت...یا نه...پنج سالگی؟...شاید هم قبلتر...آهی کشید. یک روز عادی دیگر...

    * * *

    صداها پرواز می کردند. می خزیدند. از سوراخهای تنگ و راهروهای حلزونی لزج می گذشتند و به پرده ها چنگ می زدند. از آنها بیزار بود. از صاحبانشان. از هرچه در مغزهای کوچک گچی شان می گذشت. از این شهر بیزار بود. باد گیسوانش را پریشان می کرد و اشک را با تازیانه از غار سیاه چشمانش بیرون می راند. شال سبزش مثل طناب دار هر لحظه دور گلویش محکم تر می شد. انگشتانش طوری به توری های فلزی چسبیده بود که به کبودی می زد. انگار دلیل اصلی اینجا بودنش را به کلی فراموش کرده بود. از این ارتفاع باغچه ها و ماشین ها و آدم ها مثل صفحه ی منچ و مهره هایش به نظر می آمدند. نورهای چشمک زن از توده ی دودآلود و تودرتوی زیرپایش که پایتخت می خواندنش، آسمانی با ستاره های رنگی ساخته بود. آسمان هم ابری بود. چه شب مناسبی برای...
    چِک...چک...
    چه شب مناسبی برایــ...چک..چِچِک...چــک..
    برای...چک..اه تو روحت...
    امکان نداشت. سرش بلافاصله چرخید. سکوی فلزی کم عرضی که با پاهای لرزان روی آن ایستاده بود را دنبال کرد. کمی آنسوتر در تاریک ترین قسمت حصار مدور از پشت شعله ی کوچک ناپایداری که گهگاه روشن می شد سایه ای را دید. صدای چق چق فندکش که معلوم بود هرز شده در صدای باد می پیچید. سرانجام... کامی گرفت و دود را در تندباد دمید. غیرممکن ترین کار در غیرممکن ترین مکان.
    - اوه ببخشید...مزاحم نمیشم. به کارت برس.
    این دیگه از کدوم گوری... باد تند دیگری وزید و شال، صورت حیران دختر را به طرز مضحکی پوشاند. آن را کلافه با یک دست پس زد. چه فرقی به حال تو میکنه ِفرمیک..به تو چه؟... انگشتهای قفل دست راستش شل شد. باید...
    - آخه جا قحط بود؟
    سریع برگشت. صدا شبیه صدای یک پسر جوان بود، خش دار و دورگه...که در تاریکی آن کنج هیچ چیز جز یک شبح تیره از صاحبش پیدا نبود.
    - به شما هیچ ربطی نداره...
    - اهه؟...آها...با تو نبودم دخترخانوم. شما به خودکشی قهرمانانه ت برس.
    گوشهایش داغ شد و خون در سرش جوشید. تنها جایی که مطمئن بود هیچ موجودی مزاحمش نمی شود. اینجا، روی پایه ی آنتن برج میلاد. بماند که خودش را با چه بدبختی تا اینجا رسانده بود... جان بخشی به تصورِمکانی ظرف پنج ثانیه. مهارت خطرناکی که از خاله هژاریادگرفته بود، قاعدتا...بی خبر از او. بردن لفظ خطرناک برای این تفریح ذهنی واقعا عجیب بود.
    وقتی زرتی بریزه پایین تازه دوزاریتون میفته با چه جماعتی طرفید...دختر سرش را به شدت تکان داد. نه...نه...فرمیک خل و چل...باز شرو کردی؟ گوش نده گوش نده... اما بازرشته ی پر از گره ی افکارغریبه به صدا در آمد... تا دو دقه دیگه...بوم...
    - آها........ی...چه غلطی میخوای کنی؟...
    از طنین فریاد تیز دخترک، سیگار از لب غریبه سقوط کرد و او هم بی اختیار فریاد زد:
    - چتــــــــه؟...
    - میخوای برج میلادو منفجر کنی؟اونم الان...الان؟...که من فلک زده...ای خداااا...اینم شانسه من دارم...
    - هو..هو...آبجی ترمز کن. چه فرقی به حال تو داره؟ چه وسط راه بمیری چه با مخ پهن شی رو اســـفالــت...
    صدای خنده های خفه ی غریبه در باد و سکوت خشم آلود دختر پخش شد.
    - رو آب بخندی...جرات داریــ...
    - محض اطلاعت دختر خانوم یه دقه دیگه مونده آ...
    فرمیک ناگهان سراسیمه شد. به کلی فراموش کرد تا همین یک لحظه پیش عزم جزم کرده بود خودش را از بلندترین نقطه ی این شهر کذایی پرت کند. یکباره صدای انفجار پرده ی گوشهایش را درید و از لرزش بنای عظیمی که زیر پایش و در مقیاس کوچکتر زیر انگشتانش بود، قالب تهی کرد. اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: حداقلش اینه که امشب کارت تمومه... دودی غلیظ دوره اش می کرد. زیر پایش خالی شد. چه مرگ دردناکی. در همین حال دستی قوی به یقه ی مانتوی نازکش چنگ انداخت و نیرویی بدن نحیفش را به سمت خود کشاند. تازیانه های باد. چشمان اشک آلود و سرخش کور کور بود. تا اینکه با ضربه ای شدید روی چیزی سفت و خیس فرود آمد. یک صدای تیریک... نالید:
    -آااااای...لعنتی دستم شیکست...
    ناگهان آنقدر سریع نیم خیز شد و گارد گرفت که درد بازوی راست و زانوی چپ امانش را برید. حالا که روی تپه ای... دقیقا کجا؟... دوراز شهر ایستاده بود و حالا که ابرها کمی سخاوت به خرج داده و نور ماه به شهر اینک سراسر تاریکشان می تابید، غریبه را می دید. قامت بلندش که به طرز نامانوسی کشیده و سیخ بود پوشیده در کت شلوار یکدست مشکی با خط اتوهای دقیق. و یک کلاه سِت. کمی دورتر پشت به او لب تپه ایستاده و به منظره ی بدیع فروریختن برج عظیم و دود غلیظی که در ابرهای تیره فرو می رفت می نگریست. اینجا باد رام تر بود. سیگار غریبه بویی شیرین و عجیب می داد.
    - از "آسو" آیی؟
    فرمیک جا خورد. غریبه برنگشت. پک دیگری به سیگار نازک قهوه ای اش زد و ادامه داد:
    - بی خیال... دیگه همه می دونن ذهن خونی تخصص کدوم فامیله.
    - به تو ربطی نداره...
    - می دونی الان تو سوراخای این شهر چندتا خونواده ی "رازدار" زندگی می کنن؟
    صدای پوزخندش آمد:
    - کژال ا و سالار ا و جاوید ا و نیک پور ا و تیرگان ا و کوشانی ا و بامدادا و...از اونجایی که انگیزشم داری گمونم بتونم یه جایی تو "دال" برات جور کنم.
    دال...گروه دال؟... گروه ضد رازدار که مخالف سرسخت زندگی مخفی و جامعه ی بسته و قوانین مستبدانه ی رؤسای مجمع رازداران کهن بود.
    - اونوقت...شما کی باشید؟...
    غریبه ته سیگارش را قورت داد و سیگار دیگری روشن کرد:
    - بهم میگن جمجمه.
    دختر خنده اش را خورد. همفری بوگارت می ذاشتی خب... برخاست و جلوتر رفت. غریبه هنوز خیال برگشتن نداشت. با حالت مسخره ای گفت:
    - حالا چرا جمـــ...جمه؟
    غریبه برگشت. با نوک استخوان سفید انگشت اشاره اش تقه ای به لبه ی کلاهش زد و از پشت دو حفره ی توخالی و سیاه به دخترک خیره شد. فرمیک آب دهانش را با صدا فرو داد. دود غلیظ سیگار از بین سوراخهای متعدد و ناموزون استخوانهای فکش بیرون می زد. نیشخند یک اسکلت واقعا ترسناک بود. او با بی تفاوتی جواب داد:
    - چون بهم میاد.
    ویرایش توسط Ghost of Idrom : 31st October 2014 در ساعت 10:28 PM


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •