هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 1 از 18 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 179
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    269
    تشکر
    1,114
    تشکر شده : 877 بار در 257 پست

    Red face داستان بلند : یک روز عادی دیگر!

    اهم اهممم...اساتید بزرگان دوستان عزیزان دروووووود چاو هالوُ هوُلا مرحبا سایوناراااااااااااا
    خب با اینکه میدونم ملت از این داستان گل گلی ما خسته شدن و همش فشم میدن منتها چون نمیخوایم مث یه ژیان فس فسو در این مِیز خفن تودرتو از قافله ی شما پاگانی زونداها عقب بمونیم یه تیری تو تاریکی میندازیم دیگه
    اصنم اعتراف نمیکنم که خیلی خطری خفن شده سایت چون هنو به موطن قبلیم وفادارم!
    East West home's best(-(>
    با این حال تحویل بگیرید خوشال شیم
    لاو یو آل


    - ای وای...باشه دیگه...حواسم هست.
    برای شصتمین بار طی پنج دقیقه ی گذشته این جمله رو تکرار کردم. تذکراش تمومی نداره. آبانُ میگم...خواهر بزرگم. خوبه حالا دارم با مترو میرم. امن ترین وسیله ی نقلیه ی فعلی. البته برای خودمون. هر توریست بیچاره ای بیاد اینجا تازه به عمق فاجعه پی می بره.
    - دِ......ی...تو خیابون اونجوری آدامس نترکونی.
    بیست و سه تا تق پشت سرهم تا دم در مترو...این دفعه رکورد زدم. نگاه که انداختم آه از نهادم بلند شد. آدامسو بیخ لپم چسبوندم و مقنعمو تا روی ابروهام کشیدم جلو. مضحکِ.هرچی مضحک تر مصون تر. پله ها رودوتا یکی رد کردم. اوه اوه...کوره از اینجا خنک تره. اگه یه ثانیه دیرتر کشیده بودم کنار، الان گیره ی تخته شاسیِ من به جای تخته ی اون دختره تو چشم اون خانومه بود و متعاقبا کلمات محبت آمیزی که توی فضای تنگ و دم کرده گوشمونو نوازش میده، شامل حالم. تنگ که چه عرض کنم...عین محتویات قوطی ساردین. دیگه پاهام رو زمین نیست. نفسمو با زور دادم بیرون. بازم دیر میرسم سر کلاس. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - نه...نه...نـــــــــــه...
    وقتی برای هزارمین بار با چشمای درشت و سیاه مظلومش بهم زل زد برای هزارمین بار گفتم:
    - پاشو برو بچه مگه امروز امتحان ریاضی نداری؟...بشمر سه.
    بالاخره ابهتم اثر کرد. قیافه ش عوض شد. لقمه ی گنده ی کره ی بادوم زمینیشو به زور چپوند تو دهنش و با حرص کیفشو از روی صندلی برداشت و رفت. بچه های این دوره زمونه. بهمنُ میگم...داداش کوچیکم. از وقتی مامان بابا رفتن شهرستان تا به کارای زمینای پدری بابا به صورت کاملا دموکراتیک سروسامون بدن و خونه رو سپردن به ما...در اصل به من...همه چی پیچیده به همـــ...آخ...سوخت... تُسترو از برق کشیدم. ماشالا به حواس پرتت آبان. روسریمو از رو دسته ی صندلی کشیدم و کلیدو از رو پیشخون قاپیدم. لعنتی...مطمئنا از یه تاخیر دیگه نمی گذرن. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - هف تومن...
    - نچ.
    - شیش و پونصد؟...
    - نچ.
    - پنج و پونصد خیرشو ببینی...
    - تو بگو یه قرون.
    - ااااااه.....
    یه لگد به داشبورد زدم و انگشتم دوباره رفت طرف اهرم کوچیک فلزی.
    - نکن بهمن جان کولر روشنه.
    بی توجه بهش به بالا پایین کردن شیشه ادامه دادم. حالا بچه ها شاکی میشن.چی بهشون بگم؟ دیروز و دوشنبه ام دُنگمو آرش داد. یعنی یه پسر هشت ساله نباید ده تومن ته جیبش باشه؟ با ترمز شدید کل صبحونه اومد تو حلقم. بهش چشم غره رفتم. این رانندگی و لایی کشیدنا با این فیات عهد عتیق اصلا به ظاهر اتو کشیده ش نمیاد. خونسردی و لبخند ملیحش دیوونه م می کنه. داداشمو میگم...همینی که کنارم نشسته. انقد سریع کمربند ایمنیمو باز کرد که جاخوردم. کلافه داد زدم:
    - خودم دست دارم...
    - بهمن جان یادت باشه واسه حل کسرا بهت چی گفتم.
    درو با حرص باز کردم:
    - تو ام یادت باشه فری.
    - صدبار نگفتم نگو فری؟...واستا بینم...
    خوشحال از اینکه بالاخره کفریش کردم دویدم سمت در مدرسه. اه...هرچی خونده بودم پرید. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - چشم آقای فرمانی تا نیم ساعت دیگه آمادهــ...
    به فضای خالی بین چارچوب کرم قهوه ایِ در که تا یه ثانیه پیش رئیسم یا بهتره بگم شکم نیم تُنیِ رئیسم اونجا واستاده بود خیره موندم. نشستم و چرخیدم. چشام دوباره افتاد رو مانیتور و بعدش رو ساعت گرد چسبیده به دیوار رنگ و رورفته ی روبرو. نیم ساعت؟حتما. یه خمیازه ی کشدار دیگه. لعنتی چشام باز نمیشه.
    - فروردیــــــــن...
    بدون اینکه عضلات گردنمو خسته کنم و برگردم گفتم:
    - بـــله؟
    از حالت مسخره ای که همیشه موقع بردن اسمم تو صداشه متنفرم. فک کرده کیه؟ بی ریخت دیلاق. گربه کوره ی پشت انباریمون پیش این شاهه.
    - امروز ناهار مهمون توایم دیگه؟
    باز صدای خنده های زیرزیرکی حال به هم زنش. گوشام داره داغ میشه. چند تا نفس عمیـــــق...
    - بــــله.چشـــــــــم. الان میام.
    باد گرم از درز باز پنجره داخل اومد. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    تلویزیون با پق خفه ای خاموش شد و بدنبال سه صدا که همزمان داد زدند:
    - اَاااااه...
    سه سر و شش چشم با کلی سروصدا و غرغر و اعتراض به طرف بانی این فاجعه برگشتند. انگشتان ظریف دختر از فرط فشار زیاد به ریموت، سفید سفید شده بود. قدی متوسط. خوش ترکیب. موی بلند و چشمان درشت سیاه. تکه ای از موی لختش را با حالتی عصبی پشت گوش زد و آهسته و شمرده گفت:
    - خب...امروز چطور بود؟
    همین جمله ی ساده ولوله ای پنهان در جمع سه نفره ای که فرش گرد سیاهرنگ و کاناپه ی سفید وسط حال وسیع را اشغال کرده بودند ایجاد کرد که فقط آبان آنرا می شناخت. در آن فضای کم نور و سینمایی دلخواهشان، صورت گرفته ی آبان کاملا مشهود بود. دختر نوجوانی که هفده هجده ساله به نظر می آمد یک بار دیگر آدامسش را باد و خودش را کمی جمع کرد سپس در حالیکه مصرانه تلاش داشت جایگاهش را در گوشه ی کاناپه حفظ کند، میز عسلی کوچک که مملو از تنقلات بود را با نوک پنجه ی پای راستش نزدیکتر کرد و گفت:
    - نپرس. این استاد تربیت بدنی جدیده قاتله...
    پسرکی که جثه ی ریز و حرکات بچگانه اش تناقض عجیبی با چشمان براق و نافذش که مثل چشم یک فرد بالغ بود داشت، با بی خیالی یک مشت پفک دیگر در دهان چپاند و با همان انگشتان نارنجی و دیدنی دکمه ی تمیز و بی لک لمسی چشمک زن تلویزیون را فشار داد وگفت:
    - امتحانمو خراب کردم.
    و هجوم دوباره ی صدا که با حرکت عصبی انگشت آبان روی دکمه ی میوت خفه شد. پسری که به ظاهر خسته و ژولیده اش می خورد بیست و پنج را رد کرده و از همه در این جمع بزرگتر است، با خمیازه ای کشدار دستی به ته ریشش کشید و گفت:
    - مثل هرروز.
    - بچـــــــــــــــــــــــ ه هــــااااااااااااااااا...... ..............
    از ارتعاش وحشتناکی که پژواک جیغ ممتد دختر در هوا ایجاد کرد، هر هشت پنجره ی بلند حال بزرگ ال شکل خرد شد. دِی با دستپاچگی نیم خیز شد و در حالیکه با آن موهای پر و فرفری اش پشت کاناپه سنگر می گرفت داد زد:
    - چته روانی؟...
    آبان نفس عمیقی کشید. صورت گردش هر لحظه سرخ تر می شد:
    - دِی؟...تو امروز با مترو رفتی دیگه؟...
    دِی لبهای خشکش را تر کرد. آبان از کوره در رفت:
    - و احیانا روحتم از ماجرای اون زنه که امروز صبح وسط تونل نرسیده به ولیعصر جا مونده خبر نداره...
    دِی آدامسش را قورت داد.
    - بهمــــــــن...داری میری بخوابی داداش کوچولو؟
    صدای تیز و تهدیدآمیز آبان پسربچه را در راهروی نیمه تاریک پشت دیوار آشپزخانه متوقف کرد. پسرک بلافاصله گفت:
    - مسواکمو زدم...
    - شما امروز گیم نت نرفتی هان؟
    پسربچه سریع گفت:
    - نه به جونـِـــ...
    - باز قسم خورد. پس من بودم رفتم تو مخ صاحب اونجا که تا سه ماه سرویس مجانی بده به دوستام؟
    ........
    - فری؟...
    پسرجوان همان طور که صاف روی کاناپه نشسته و انگار بی خبر از همه جا تعقیب و گریز هیجان انگیز فیلم را دنبال می کرد آرام گفت:
    - نشکن اسمو آبان جان.
    - عجب تیکه ای بود اون قرمزه تو نمایشگاه ماشین روبرو شرکتتون نه؟ میگن امروز یهو سر ظهر غیب شده. به حق چیزای نشنیده.
    نیشخند، ماسک یخی صورت کشیده ی فروردین را پایین ریخت و با هیجانی فزاینده گفت:
    - تو پارکینگ علی اینا قایمش کردم. لا کردار می تازه ها...
    آبان سری به نشان تاسف تکان داد و با کلافگی عرض اتاق مستطیل شکل بزرگ را گز کرد.
    - فکر نکردید یکی ببینتتون؟ اگه یکی مچتونو میگــ...واااای اگه مامان بابا بفهمن...
    فروردین با خونسردی گردنش را کج کرد و به بهمن که داشت با احتیاط به دایره ی گفتگو نزدیک می شد چشمکی زد:
    - نترس. نمی فهمن.
    نیش بهمن تا بناگوش باز شد و از همان فاصله با یک پلک زدن ولوم تلویزیون را بالا برد. فروردین روی کاناپه ی محبوبش که حالا از اشغال درآمده بود پهن تر شد. سپس با یک اشاره ی انگشت از همانجا درِ یخچال سیاه را که تقریبا درگرانیت آشپرخانه گم شده بود باز کرد و دلستر آناناسی که به سرعت به طرفش می آمد را گرفت:
    - تو خونه ی خودمون که نمی خواد قایمش کنیم.
    دِی که تا آن لحظه از ترس خشم آبان از پشت دسته ی پهن کاناپه سرک می کشید، وقتی بی خیالی برادر بزرگشان را دید جرات پیدا کرد. آدامس خرسی دیگری از جیب پشت شلوار لی بنددارش کش رفت و همچنانکه با لذت آماده ی بادکردنش می شد گفت:
    - باز کردن درِ پشتی مترو خیــــلی کیف داشت...قطع برقو بگو...صدای جیغا...
    بهمن قهقهه ای کودکانه زد و تایید کرد:
    - تازه...دستکاری مخ معلم ریاضیمونو نگفتم...
    آبان خواست جیغ دیگری بزند ولی پشیمان شد. باید به پدر و مادرش زنگ می زد. اشتباه می کرد. کنترل خواهربرادرهای دیوانه اش کار او نبود. دست آخر یا آنها او را می کشتند یا بالعکس. به شیشه ریزه های دودی دوجداره ی ریخته پای پنجره های عریان نگاهی انداخت. شانس آورده بودند که هوا سرد نبود. در همین لحظه چشمش به مرد میانسال نیمه طاس که از پنجره ی ساختمان روبرویی به خانه ی آنها زل زده بود افتاد. اکبرآقا. فضول محل که با آن دوربین کذایی اش تمام سوراخ سمبه های محله را دید می زد، همه چیز را دیده بود. آبان با ترشرویی زیرلب غرغر کرد. چشمهای درشت و سیاهش از این فاصله به راحتی در چشمهای هیز و سبز اکبرآقا خیره شد و بنگ.
    اخم کرد با این فکر که شاید اینبار زیاده روی کرده. بر طبق حدسیاتش حالا اکبرآقا فقط تا خاطرات شش سالگی اش را به یاد داشت...یا نه...پنج سالگی؟...شاید هم قبلتر...آهی کشید. یک روز عادی دیگر...

    * * *

    صداها پرواز می کردند. می خزیدند. از سوراخهای تنگ و راهروهای حلزونی لزج می گذشتند و به پرده ها چنگ می زدند. از آنها بیزار بود. از صاحبانشان. از هرچه در مغزهای کوچک گچی شان می گذشت. از این شهر بیزار بود. باد گیسوانش را پریشان می کرد و اشک را با تازیانه از غار سیاه چشمانش بیرون می راند. شال سبزش مثل طناب دار هر لحظه دور گلویش محکم تر می شد. انگشتانش طوری به توری های فلزی چسبیده بود که به کبودی می زد. انگار دلیل اصلی اینجا بودنش را به کلی فراموش کرده بود. از این ارتفاع باغچه ها و ماشین ها و آدم ها مثل صفحه ی منچ و مهره هایش به نظر می آمدند. نورهای چشمک زن از توده ی دودآلود و تودرتوی زیرپایش که پایتخت می خواندنش، آسمانی با ستاره های رنگی ساخته بود. آسمان هم ابری بود. چه شب مناسبی برای...
    چِک...چک...
    چه شب مناسبی برایــ...چک..چِچِک...چــک..
    برای...چک..اه تو روحت...
    امکان نداشت. سرش بلافاصله چرخید. سکوی فلزی کم عرضی که با پاهای لرزان روی آن ایستاده بود را دنبال کرد. کمی آنسوتر در تاریک ترین قسمت حصار مدور از پشت شعله ی کوچک ناپایداری که گهگاه روشن می شد سایه ای را دید. صدای چق چق فندکش که معلوم بود هرز شده در صدای باد می پیچید. سرانجام... کامی گرفت و دود را در تندباد دمید. غیرممکن ترین کار در غیرممکن ترین مکان.
    - اوه ببخشید...مزاحم نمیشم. به کارت برس.
    این دیگه از کدوم گوری... باد تند دیگری وزید و شال، صورت حیران دختر را به طرز مضحکی پوشاند. آن را کلافه با یک دست پس زد. چه فرقی به حال تو میکنه ِفرمیک..به تو چه؟... انگشتهای قفل دست راستش شل شد. باید...
    - آخه جا قحط بود؟
    سریع برگشت. صدا شبیه صدای یک پسر جوان بود، خش دار و دورگه...که در تاریکی آن کنج هیچ چیز جز یک شبح تیره از صاحبش پیدا نبود.
    - به شما هیچ ربطی نداره...
    - اهه؟...آها...با تو نبودم دخترخانوم. شما به خودکشی قهرمانانه ت برس.
    گوشهایش داغ شد و خون در سرش جوشید. تنها جایی که مطمئن بود هیچ موجودی مزاحمش نمی شود. اینجا، روی پایه ی آنتن برج میلاد. بماند که خودش را با چه بدبختی تا اینجا رسانده بود... جان بخشی به تصورِمکانی ظرف پنج ثانیه. مهارت خطرناکی که از خاله هژاریادگرفته بود، قاعدتا...بی خبر از او. بردن لفظ خطرناک برای این تفریح ذهنی واقعا عجیب بود.
    وقتی زرتی بریزه پایین تازه دوزاریتون میفته با چه جماعتی طرفید...دختر سرش را به شدت تکان داد. نه...نه...فرمیک خل و چل...باز شرو کردی؟ گوش نده گوش نده... اما بازرشته ی پر از گره ی افکارغریبه به صدا در آمد... تا دو دقه دیگه...بوم...
    - آها........ی...چه غلطی میخوای کنی؟...
    از طنین فریاد تیز دخترک، سیگار از لب غریبه سقوط کرد و او هم بی اختیار فریاد زد:
    - چتــــــــه؟...
    - میخوای برج میلادو منفجر کنی؟اونم الان...الان؟...که من فلک زده...ای خداااا...اینم شانسه من دارم...
    - هو..هو...آبجی ترمز کن. چه فرقی به حال تو داره؟ چه وسط راه بمیری چه با مخ پهن شی رو اســـفالــت...
    صدای خنده های خفه ی غریبه در باد و سکوت خشم آلود دختر پخش شد.
    - رو آب بخندی...جرات داریــ...
    - محض اطلاعت دختر خانوم یه دقه دیگه مونده آ...
    فرمیک ناگهان سراسیمه شد. به کلی فراموش کرد تا همین یک لحظه پیش عزم جزم کرده بود خودش را از بلندترین نقطه ی این شهر کذایی پرت کند. یکباره صدای انفجار پرده ی گوشهایش را درید و از لرزش بنای عظیمی که زیر پایش و در مقیاس کوچکتر زیر انگشتانش بود، قالب تهی کرد. اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: حداقلش اینه که امشب کارت تمومه... دودی غلیظ دوره اش می کرد. زیر پایش خالی شد. چه مرگ دردناکی. در همین حال دستی قوی به یقه ی مانتوی نازکش چنگ انداخت و نیرویی بدن نحیفش را به سمت خود کشاند. تازیانه های باد. چشمان اشک آلود و سرخش کور کور بود. تا اینکه با ضربه ای شدید روی چیزی سفت و خیس فرود آمد. یک صدای تیریک... نالید:
    -آااااای...لعنتی دستم شیکست...
    ناگهان آنقدر سریع نیم خیز شد و گارد گرفت که درد بازوی راست و زانوی چپ امانش را برید. حالا که روی تپه ای... دقیقا کجا؟... دوراز شهر ایستاده بود و حالا که ابرها کمی سخاوت به خرج داده و نور ماه به شهر اینک سراسر تاریکشان می تابید، غریبه را می دید. قامت بلندش که به طرز نامانوسی کشیده و سیخ بود پوشیده در کت شلوار یکدست مشکی با خط اتوهای دقیق. و یک کلاه سِت. کمی دورتر پشت به او لب تپه ایستاده و به منظره ی بدیع فروریختن برج عظیم و دود غلیظی که در ابرهای تیره فرو می رفت می نگریست. اینجا باد رام تر بود. سیگار غریبه بویی شیرین و عجیب می داد.
    - از "آسو" آیی؟
    فرمیک جا خورد. غریبه برنگشت. پک دیگری به سیگار نازک قهوه ای اش زد و ادامه داد:
    - بی خیال... دیگه همه می دونن ذهن خونی تخصص کدوم فامیله.
    - به تو ربطی نداره...
    - می دونی الان تو سوراخای این شهر چندتا خونواده ی "رازدار" زندگی می کنن؟
    صدای پوزخندش آمد:
    - کژال ا و سالار ا و جاوید ا و نیک پور ا و تیرگان ا و کوشانی ا و بامدادا و...از اونجایی که انگیزشم داری گمونم بتونم یه جایی تو "دال" برات جور کنم.
    دال...گروه دال؟... گروه ضد رازدار که مخالف سرسخت زندگی مخفی و جامعه ی بسته و قوانین مستبدانه ی رؤسای مجمع رازداران کهن بود.
    - اونوقت...شما کی باشید؟...
    غریبه ته سیگارش را قورت داد و سیگار دیگری روشن کرد:
    - بهم میگن جمجمه.
    دختر خنده اش را خورد. همفری بوگارت می ذاشتی خب... برخاست و جلوتر رفت. غریبه هنوز خیال برگشتن نداشت. با حالت مسخره ای گفت:
    - حالا چرا جمـــ...جمه؟
    غریبه برگشت. با نوک استخوان سفید انگشت اشاره اش تقه ای به لبه ی کلاهش زد و از پشت دو حفره ی توخالی و سیاه به دخترک خیره شد. فرمیک آب دهانش را با صدا فرو داد. دود غلیظ سیگار از بین سوراخهای متعدد و ناموزون استخوانهای فکش بیرون می زد. نیشخند یک اسکلت واقعا ترسناک بود. او با بی تفاوتی جواب داد:
    - چون بهم میاد.
    ویرایش توسط Ghost of Idrom : 31st October 2014 در ساعت 10:28 PM


  2. #2
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    15th October 2014
    نوشته ها
    444
    تشکر
    5,383
    تشکر شده : 1,458 بار در 469 پست
    آقا صرفاً بگم یاروهایی که نخوندن الان وقت خوبیه برا شروع کردن به خوندن داستان. و این که یاروها بیاید بخونید.
    و خب ای خشم سیاه الان هم وقت خوبیه که داستان رو یه ذره درست کنی و ویرایش بزنی در حین این که منتظر نظر دادن ملتی دی:
    و این که ملت بریزید نظر بدید دی:

  3. 6 کاربر از پست سندمن تشکر کرده‌اند .


  4. #3
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    269
    تشکر
    1,114
    تشکر شده : 877 بار در 257 پست
    آقا یه چیز جالب کشف کردم اینجا دکمه تشکرو ادیتش فقط واسه خانواده ی اشرافی فعاله مثلا نتونستم از پست سندمن تشکر کنم الان کی مسئولهD:اسمایلیاشم ناز داره چه وایp:
    راستی تو تاپیک خودم بگم...ازینکه سن همه رو فهمیدم و همچنان هیچکی سنمو نمیدونه به خودم میبالم
    بَــه کت شلوار فوشیاp: سندمن جان کجا؟ خودت باید افتتا ش کنی با ارسD:
    + بلک انگِر انگری بردزشونم کال می B!خیلی خوفِ میدونمp: دم اِس تی اخوی گرمD:
    ویرایش توسط black-anger : 28th October 2014 در ساعت 01:13 PM

  5. 3 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  6. #4
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th August 2014
    محل سکونت
    ماست ریخت؟ یا نریخت؟
    نوشته ها
    337
    تشکر
    903
    تشکر شده : 1,608 بار در 367 پست
    اوه مای گاد من چرا زودتر این رو شروع نکردم به خوندن؟ :دی خیلی خوب بود خیلی خیلی خوب بود حتا هرچند قضیه ی اسما یکم لیم بود و می تونست بهتر باشه و کلاً آدم هرکاری رو زوری انجام بده توی نوشته مشخص می شه مثل همین ماهای سالی که اسمش رو بچه هاست.

    چیز دوم ااین بود که اینا هر 4تا زیادی کوول بودن و من شخصاً دوست داشتم کمتر کوول باشن. دخترا خوب در اومدنو پسر کوچیکه ولی پسر بزرگه تا اینجا یکم غیر طبیعیه و خب عجیب هم نیست. منم شخصیت های زنم همیشه بد از آب در میان. (ولی فرزاد برعکس :دی)

    چیز سوم این فاز قدرتاشون خیلی خوب بود و یاد اینکردیبلز افتادم و اون قضیه ی خانوادگی و این حرفا هم خوبه به شرطی که زیادی پلاستیکی نشه(از اون طرف زیادی هم صدا و سیمای ایران نشه. خیلی وقتا می‌شه اینطوری حتا واسه نویسنده‌های حرفه ای.)


    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    خاله هژار
    خاله ملی هم یک اسم است :دی همه ی اسم ها نباید لزوماً کوول باشند حضرت.

    و فاز انفجاار برج میلاد یه چیز فرا فوق العاده بود و من رسماً حال کردم. این شخصیت هایی که داری به صورت عرضی معرفی می کنی هم خیلی خوب هستن و یه روش باحاله به نظرم شبیه baccano که البته امیدوارم داستان هم همینقدر عرضی بره جلو :دی من داستان طولی دوست ندارم :دی

    خلاصه تبریک می‌گم که در این دوره زمونه‌ی قحط النویسنده اینقدر خوب نوشتی.
    ای شب چه می‌کشانی در خاک و خون شفق را؟ فردا دوباره آیند از راه نیزه‌داران!

  7. 5 کاربر از پست blood-angel تشکر کرده‌اند .


  8. #5
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    269
    تشکر
    1,114
    تشکر شده : 877 بار در 257 پست
    wOw!!! بلاد انجل افسانه ای!!!
    من همیشه غصه میخوردم که چرا شما به داستانام نظر نمیدیD:
    نفرمایید خوبی از خودتونه قربان خیـــــــــــــــــــــــ لی ذوق کردم الان
    مرســــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــی
    خب من واقعا عاشششق اسماشونمآ مخصوصا دِی
    خاله هژار م چون مثلا خانواده ی کُرد ن اسما کردیه دیگه اسمای کردی م که همه کولِ بخدا
    اینکردبلز...بینگو! دیگه همه میدونن ازونا تقلید کردمp: پلاستیکی نشه چشم...ینی چجوری:اسمایلی بیسوات
    اون انفجارم راس میگی؟ چرا هنوز فک میکنم مسخره شده...همش تقصیر فرزادهp:
    دقیقا این عرضیُ فک کنم ضعف دارم حالا در ادامه می بینید این جنایت ادبیُD:
    ویرایش توسط black-anger : 28th October 2014 در ساعت 02:18 PM

  9. 3 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  10. #6
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    محل سکونت
    بروجرد
    نوشته ها
    225
    تشکر
    727
    تشکر شده : 560 بار در 215 پست
    سلام.
    یه استاد داشتیم ما به شدت به قانون سه دقیقه ی طلایی نویسنده ها پایبند بود نشرش میداد. و من بنا بر اون قانون می گم که شما عملا سه دقیقتون تموم شده و من رو نتونستین جذب کنید.
    یعنی اگه این کتابی بود که قرار بود بخرم تا الان از این کار پشیمون شدم. هر چند ممکنه در آینده خلاف این حرف رو بزنم و از داستان تعریف کنم. در هر صورت اگه توی سایت نبود و هدفمون از خوندن کارهای همدیگه یادگرفتن و یاد دادن نبود، باقی داستان فرصتی برای بروز خودش پیدا نمی کرد.

    بعد مشکل منطقی. الان پسره اون تلوزیون رو روشن کرد و خانمه خاموشش کرد. بعد دیالوگی پیرامون اون شکل نگرفت؟ یا حداقل یه اه سرد از طرف پسر کوچولو که ناامید شده؟

    خب تا اینجا که خوندم خیلی قدرتاشون باحاله. این خواهره کنترل کننده و آداب دانشون هم خیلی عالیه.

    و حالا که بخش رو کامل خوندم می گم واقعا کار خوبی بود. شخصیت سازی ها عالی بودن و کلا همه چی خوب بود. فقط یه کم این ایده ای که تا اینجا از داستان دستم اومده قدیمیه و نو نیست. البته می گم ایده ای که تا اینجا گرفتم و فکر می کنم مردان ایکس می خوان دنیا به رسمیت بشناسدشون.
    در هر صورت تبریک می گم و شدیدا منتظر باقی کارم.
    در امان خدا.

  11. 3 کاربر از پست sandermon تشکر کرده‌اند .


  12. #7
    پشت صحنه

    تاریخ عضویت
    16th October 2014
    نوشته ها
    328
    تشکر
    1,061
    تشکر شده : 1,754 بار در 373 پست
    سلام خشم بُلَک .... خوش کردی که آمدی .... چیزه ... روی سخنم با بلاد انجل افسانه ایه .... فرزینو این خیلی خوبه ریلی و چیز تمیز بسیار خواننده پسند و خفنیه ... کیپ آپ ریدینگ ... بعد بُلَک جان شما هم چیز بکن .... یه جور خوب تمیزی بذارشون که بخونیم و اینا ... چون باز من دارم از اول می خونمش ... یه لطفی بکن نذار گپ بیفته بین فصلا خیلی .... آره .... من مجددا می گم داستانه خیلی هیجان انگیز و خوبه ... نمونه ی یه ادونچر تمیزه واقعا .... آما ... این رفیقمون یه نکته ای گفت ... من راجع به سه دقیقه طلایی و اینا چیزی نمی دونم ریلی ... ولی به نظرم چیز خوبی گفت ... تو این مایه ها که اون فاز خانوادگی رو اگه یه جایی به جز گشایش بذاریش خیلی خفن تر و بهتر تره ... یعنی به نظرم یه خرده دینامیک تر باید بیای تو داستان ... مث همون سکانس جمجمه و برج .... بعد اون فازو می شه دقیقا بعد همین جمجمه و برج آورد .... تو اون گپ بین برج و پاتوقشون .... من نظرم اینه که الان خیلی بی حال میایم تو داستان و بعد داستان جون می گیره ... با یه جابجایی به نظرم همه چی بهترترتر می شوه .... و فاز رو از خواننده نمی ستونی همین اول ماجرا ...
    ارس ..... پناه

  13. 4 کاربر از پست Clerk تشکر کرده‌اند .


  14. #8
    مدیر انجمن

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    نوشته ها
    383
    تشکر
    2,274
    تشکر شده : 1,542 بار در 460 پست
    O-: تعظیم و تحکیم خدمت شما. در این حد که خب یه فن برای خودت پیدا کردی. داستان به شدت دوس داشته شد و خوشم اومد. و به قولی کلا داستان عوام پسند و کولیه. و این که من چرا این رو تو فنزین نخوندم بسی سوال بزرگی است! صرفا خواستم تشکر کنم و این ها چون من سواد نقد فعلا! تاکید می کنم فلا! ندارم. موفق باشی

  15. 2 کاربر از پست Kumagawa تشکر کرده‌اند .


  16. #9
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    269
    تشکر
    1,114
    تشکر شده : 877 بار در 257 پست
    آ چه استقبالی!!!:اشک شوق... پس هزارتو آدمُ مرئی میکنه...cool:D
    خب سندرمُن عزیز ما به قانون گرَویتی استادتون پایبند نبودیم و بوُرینگ بود ولی شما پشیمون نشو بخرشD:
    آره ایده آش دزدیه انقذه خوفهp:
    فکریم کردی... واقعا گشایش خمیازه آوره؟مرسی که گفتی. میدونی مشکل زیاد داره کلا واتس نِکست! خوشم میاد نکته سنجی
    مرســــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــی
    منم شدیدا منتظر نظرای بعدیتم

    چاکر اخوی کلِرک(-(> چقد سخته اسمتD: خوش ببینی کا
    آقا چوبکاری؟ بابا خفنی از خودته! الان ملت میان میخونن دم محرمی اول منو قیمه میکنن بعد توروp:
    ارس جان میدونی قبلنم سندمن بهم گفته بود درباره ی جای پارتآ...که پس وپیش باشه و اینا... الان مشکل چیه؟ خب یکم...یذره بیشتر...اوکی زیاد وسواسی ام! بعدشم هنوز اونقدی نویسنده نیستم که ازین ریسکا کنم! ینی مث آیدروم که ناغافل یه ویرایش کلی توپ زد یا حضرت کایوت که بکل ری کری اِیت ایت. من هنوز دستم میلرزه! حالا اگه شما عواقب این ریسکُ به جون میخرید چشــمD:

    تعظیم و تحکیم دوبل میشه جناب اِروp: به افتخار اولین حضورت
    مرســــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــی
    خب ما روی تاکیدتون مهر تکذیب میزنیم چون شغل شریف بیسواتی درکلیه ی زمینه ها انحصارا متعلق به بنده ستD:ایشالا در قسمتای آینده بیشتر دوست بداری دوستم
    + blah blah blah! شوک نقل مکان فوریِ! خوب میشمD:
    ++ بابا پست گذاشتن تو میِزتون کم از آپولو هوا کردن نیست
    +++لاو یو آااااال


    چهارده ساعت و هفده دقیقه و سی و شش ثانیه قبل کلاهش را کمی جلوتر کشید. آفتاب تندی بود برای اواسط بهار. آرام و متفکر روی سنگفرشهای لب پر و خوش چین پل قدیمی قدم می زد. شیب تند انتهای پل را به چابکی دور زد و پایین رفت. تا سایه ی پل تجریش روی سرش افتاد با تقه ی کوچک همیشگی لبه ی کلاه را بالا زد و نفس عمیقی کشید. دور میدان و انشعابات و بازارکهای اطرافش غلغله بود اما اینجا تک و توک آدمی رفت و آمد می کرد. همان چند نفر هم با یک نگاه سرسری از کنارش رد می شدند. صدای جیک جیک ریز و بی وقفه ای در گوشش تکرار می شد. وقتی پوزخند زد پوست سفیدش ترک خورد. ابروهای کم رنگش را در هم کشید و زیرلب ناسزایی گفت. مجبور بود فعلا تحملش کند. حداقل اینجا...درملأ عام. نوار باریکی که سایه ی دیوارسنگی روی زیرگذر انداخته بود لحظه به لحظه آب می رفت. پک آخر را زد و ته سیگار را بلعید. نگاهی تند وتیز به اطراف انداخت. انگار حتی همان چند گنجشک اعصاب خردکن هم به پناهگاههای خنکشان گریخته بودند. کدوم یکی بود؟... جوری انگشتان بلند و استخوانی اش را روی سنگهای خزه بسته ی دیوار ممتدِ پل می کشید که انگار دنبال چیزی می گردد کلافه از اینکه چرا حالا آنجا نیست. تف به ذات پدر بد ذاتت ارسلان...آخه اینم رمز بود گذاشتی؟ - آها..تکه سنگ نافرمی بود، کوچکتر از سایرین که به زور خود را مابین شکافی چپانده بود. یک ساروج غریبه. نگاه تند دیگری کرد و سنگ را فشار داد. فقط به اندازه ی یک ثانیه صدای نخراشیده ی ساییده شدن چند جسم سخت و قطور آمد و سپس او از شکاف مستطیل شکل باریکی که به زمانی کمتر از ده ثانیه بازشده بود داخل رفت. اولین چیزی که بعد از جریان هوای خنک به دماغش خورد بوی تند قلیان فریدون بود. - کم پیدایی کاکو...- اگه صدام نمی کردن عمرا پامو تو این خراب شده می ذاشتم. مث همیشه چاقِ چاق. آتیشش چشمک می زنه عامو...پیرمرد خندید و کلاه گرد پشمی سوزن دوزش را روی فرق سر کچلش کمی جابجا کرد. باز صدای قل قل قلیانش در غوغای قهوه خانه گم شد. لحن گرمش با دود تند و خنده های مابعدش آمیخت:- اَ کی تا حالا دل نازک شدی کاکو؟ بفرما... تاج منبتکار قلیان عتیقه اش چشم را خیره میکرد.جمجمه کامی عمیق گرفت: - چاکریم. نیشخندش حالا معنا داشت. حالا که پوسته ی پوششیِ شکننده، بیخیال در گوشه های لب، شکاف خورده و دود رقصان قلیان از سوراخهای فک و حفره های کنار آرواره هایش بیرون می زد. متعاقبش سیگار نازک قهوه ای را آتش زد و جلو رفت. از لابلای راهروهای کیپی که با تخت ها و میزهای چوبی و قلیان ها و انواع خوراک و نوشیدنی مجاز و غیرمجاز و زن و مرد و آدمیزاد و غیرآدمیزاد، لب به لب پر شده بود. دیوارهای سنگی پیر خسته و نالان از میهمانان نخراشیده شان، به سختی نفس می کشیدند. درحالی که حداقل یک لایه ی دود خاکستری و گاهی آبی و سبز بالای سرشان معلق بود. با این وجود هوا خنک و تازه بود و همه می دانستند که این بخاطر معماری هوشمندانه و مصالح خاص اینجاست. با قدمهایی ماهرانه و حرکاتی انعطاف پذیر راه خود را باز می کرد و در جواب سلام ها و بانگ خوش آمد و صداهای آشنای نامفهوم اطراف یا چیزی می گفت یا سر تکان می داد. فانوسهای چوبی مشبک از سردر نیم طاقهای پیرامون آویخته بودند صدالبته فروزان با نعمت الکتریسیته. سنگ کاریها و مقرنس های چشم نواز که استادانه بالای سردرها جاسازی شده بودند، قیمتی نداشتند. تالار شصت در صد متری، فقط یکی از هزارتوهای این کندوی کهنه سال بود. سرانجام کسی که دنبالش می گشت را دید. کنج چپ دیوار درست تهِ تالار دالان شکل سنگی، میز چوبی ساده ای بود مثل تمام میزها که هر شش صندلی اطرافش اشغال بود. سیگار را روی ردیف بی نقص دندانهایش لغزاند، چشم در چشم یکی از آنها که روی او قفل شده بود. مرد موی بلند سیاه و ریشی وز و پر داشت. با اِهِنی به پسر جین پوش کم سن و سالی که داشت دسته ای ورق را به استادی بُر می زد تشر زد. پسرک غرغر کرد ولی بدون حرکتی بیشتر بلند شد و رفت. همه ی پنج باقیمانده با دیدن او برپا شدند. ریش وزی با اشتیاق به قصد در آغوش گرفتن جلو رفت ولی وقتی عکس العمل متقابلی ندید ایستاد. همین بی اعتنایی ذوق و شوق سه نفر دیگر را هم کور کرد. مرد ریشو که به ظاهر پخته اش بیشتر از سی میخورد بلافاصله صندلی را عقب کشید و با تعارفی صمیمی گفت:- گفتم نمیای.جمجمه کروات سیاهش را طبق عادت تا روی جناق تمام استخوان و برهنه ی سینه اش شل کرد و با کرختی روی صندلی ولو شد:- ورودیو گم کرده بودم. تو روح این ارسلان...- نگو بابا لابد اون مرحوم رو حافظه ت حساب کرده بوده...جمجمه با حفره های توخالی و تاریک چشمانش طوری به او زل زد که محترمانه ی همان خفه شو بود:- خب حالا واسه چی صدام کردی دانیال؟دانیال گردنبند تسبیح مانند رنگارنگش را با سرخوشی روی یقه ی هفت پیرهن نازک گلدوزی اش لغزاند و با حرارت بانگ زد:- پسر یه چایی دبش بیار..بدو مگه با تو نیستم؟...سرش را سریع روی مخاطب ارزشمندش چرخاند:- همه از هر جهنمی بود خودشونو رسوندن. انوش همین دیروز از توکیو اومده...امیرعلی و نیلوفرم از میلان...اِ راستی نیلوفرو ندیدی نامزد امیر علیِ...به دخترجوان غریبه ای که مدام گوشه ی شال کرِمش را دور انگشتش تاب می داد و در گوش علی پچ پچ می کرد و معلوم بود شدیدا و طبق سفارشات اکید علی سعی دارد از زل زدن به او با دهان باز اجتناب کند، نیم نگاهی انداخت. دل چرکین بود. از این چهار نفر. این چهارنفری که دوباره بعد از شش سال با آنها سر یک سفره می نشست. بهترین دوستانش. یا به قول اجانب اِکس دوستانش. سکوت جمجمه جو را سنگین و حاضرین را معذب کرده بود. دوست داشت مدتها همانطور بی حرکت به صندلی تکیه دهد و از زیر سایه ی کلاه به چهره های متظاهرشان خیره بماند. اما حسی قوی تر از آن...چرا اینجا بود؟ باید همین حالا بلند می شد که دیگر چشمش به چشمان فریبکارشان نیفتد. آره ابله پاشو چرا معطلی؟... دست گرمی که بر استخوان سرد و سخت ساق دست راستش نشست، او را به خود آورد. عرفان بود. چه پیر شده بود. سر پرپشت و یکدست سیاهش پر از موی مرده ی سفید و زیر چشمهای درشتش چندین خط پیدا بود. زخم عمیق بالای ابروی چپ، پیشانی خوش فرمش را بد شکل کرده بود. یک لحظه دگرگون شد، فکر نمی کرد جای خشم آنی اش خوب نشود. نگاههای عرفان هنوز مثل آنروزها گرم و مهربان بود. هیچکدام از آن احساسات ضد و نقیض نرفت اما دوباره همان پوسته ی بی تفاوتی را به صورت کشید. انوش دستی به سر بی مویش که زیر نور پرقدرت فانوسها برق می زد کشید و با چشم سبزش چشمکی زد و گفت:- دیدی؟آخرش پیش بینیات درست از آب دراومد سقِ سیا...جمجمه نتوانست لبخند نزند البته از آن لبخندهایی که خاص خودش بود. دود سیگار را با شرارت بیرون دمید و گفت:- کچل بیشتر بهت میاد.انوش با خنده ای معنادار ادامه داد:- انگار مسری هم هست.امیرعلی اعتراض کرد:- خفـــــه شو...آنگاه با احتیاطی نمایشی به موی کم پشت خرمایی اش دست کشید و به تندی گفت:- آرش جات خالی بود دست و پا زدنای آخرشو ببینی...جمجمه به لودگیها و شوخیهای آشنا و کل کل های قدیمی رفقایش نگاه می کرد. رفقایش...یکباره صدای بُرنده ی فندک و سپس صدایی گرفته و گیرا جو را منجمد کرد:- جمجمه صدام کن. به اصلم نزدیکتره...علی.سکوت دوباره مثل بختکی شوم بر سرشان افتاد و اندوهی آشنا عطرِ شادی ناپایدارشان را پراند. امیرعلی عصبی با گوشه ی هشت پیکی که دم دستش بود بازی می کرد. انگشتهای دست راستش به کلی له شده و حالا چیزی جز یک توده ی بی شکل نبود. انوش با تبسمی کمرنگ سرگرداند و شش چای تازه خواست. جای حفره ی خالی چشم چپش شیشه ی گرد سیاهی با قاب نقره ای جاسازی شده و مفتول نازک تیتانیومی از زیر پوست به استخوان جمجمه اش متصل شده بود. - اخوان برگشتن.دارن اعضای قدیمی رو احیا می کنن...جمجمه تند وشاکی به عرفان خیره شد. نگاهش سیاه عمیق و نابودگر بود:- چرت و پرت تحویل من ندین.کودوم اخوان؟... یه مشت مزدور که سر وجدانشون به ته جیباشون دوخته ست.عرفان ابرو درهم کشید. سرانگشتانش نامحسوس به طرف سینه اش رفت که زیر پیراهن یشمی اش پنهان بود و قلبی که صدای تیک تاک مزخرفش هر ثانیه مثل شکنجه ای در گوشش مکرر می شد و ساعتها و ثانیه های از دست رفته را به یادش می آورد. اما اندوهش عمیق تر از این بود. چشمان درشت سیاهش را از او گرفت. دلگیر بود؟ نه.درهمین حال وهوای سنگین دانیال بی هوا ضربه ای به پای جمجمه زد سپس با سرخوشی خاص مواقع بحرانش در آن هیاهوی بی توقف قهوه خانه با صدای بمش بانگ زد:- عوضی...یه ذره ام دردت نگرفت؟...جمجمه از لبه نگاهی به زیر میز، به تکه ی براق آهنِ زیر شلوار پارچه ای قهوه ای رنگ دانیال درست جایی که زمانی پای راستش بود، انداخت. ناگهان تلخی گزنده ای گلویش را سوزاند با اینکه مدتها بود به جای گلو، لوله ای از استخوانهای ریز و هوای مکنده داشت. آنها هم روزگار سختی را گذرانده بودند...درست مثل او. این چهار دروغگوی ریاکار.- خـــب...حالا واسه چی صدام کردی دانیال؟نیشِ صورت تیره ی دانیال تا بناگوش باز شد:- ایندفه دیگه نمی تونن ندیده بگیرن. یه هدف گنده...و خیــــلی بلند...جمجمه با بی خیالی چهار حلقه ی دود پشت هم بیرون داد. حلقه ها به هم رسیدند و در یکدیگر محو شدند. صدایش دیگر خالی از خصومت بود:- کِی؟ دانیال نظری به صورتهای اینک گشاده ی سایرین انداخت و دوباره به جمجمه خیره ماند. لحنش این دفعه همان لحن مرموز همیشگی بود که او دانیال را با آن می شناخت:- امشب...

    * * * مخفی کاری و انکار...طبق معمول. دورش یک دیوار فریبنده ی افکار کشیدند و گفتند یک نقص ساخت وساز جزئی است و در اسرع وقت به آن رسیدگی خواهد شد. و صدای انفجار؟... خنده دار اینکه مردم دیرباور حرفهایشان را باور کردند. یک تست دیگر و یک اشتباه توجیه پذیر دیگر؟ انگار همه به این چیزها عادت کرده بودند. وقتی درگیر اجبارهای دست و پاگیر و روزمرگی باشی چه فرقی دارد دیشب صدای یک انفجار بزرگ را شنیده باشی یا نه؟ این روزها بزرگترین سورپرایز برایت افت نرخ تاکسی هاست. بازهم مثل همیشه آخرین چیزی که هرگز به آن اشاره نشد رازداران بود. در این دو هفته ی کذایی دوباره وجودشان را مثل گله موشهای چاق و چله ی خیابان ولی عصر نادیده گرفتند. فقط دعا کنید دستم بهتون نرسه. آنها را می شناخت. همان معدود خائن گوش بزنگ مواجب بگیر... "اعضای منفور سابق دال" که به شکرانه ی وجود نحسشان حتی بوی دود حاصل از انفجار برج میلاد به مشام مردم و مطبوعات نرسید. حروم لقمه ها...به قول دانیال که در این سیزده روز و نصفی این تکه کلام مابین دوجمله اش شده بود. عرفان می گفت دیوار فریبنده ی افکار یا به قول امروزی ها هولوگرام هوشمندی از برج که پنجاه متر اطراف آن کار گذاشتند یه حقه ی آشغالی پیش پا افتاده از اون بی خــ... دودی که با غیض بیرون داد به سرفه اش انداخت. از پاییدن این به اصطلاح هنردوستان و روشنفکران خسته شده بود. اینها باعث شدند در فرهنگ لغتش زین پس به جای واژه ی نامانوسِ مرفهین بی درد یک کلمه ی پررنگ جایگزین کند که البته گفتنش فقط در جمع محارم خوبیت داشت. پوزخندی زد و در حالیکه لبه ی چپ کلاهش را روی صورتش کج تر می کرد تنه اش را محکم تر به دیوار تکیه داد. از این جماعت خنده اش می گرفت که جلوی یک مجسمه ی بی سر یا یک ریتون گلیِ ناقص یا یک پیه سوز مفرغی می ایستادند و ساعت ها در موردش اراجیف می بافتند بی آنکه بدانند ممکن است چه پیشینه و یادهای تلخی پشت روح این اشیاء ساده پنهان باشد. فرستاده بودندش برای رصد. رصد کسی که می بایست اینجا می بود گرچه حالا دیگر شک داشت. طبق منابع و گشت زنی های انوش نیروی خوبی برای گروه به حساب می آمد. البته اگر پیدایش می شد و اگر به دام می افتاد و اگـــــــر استقبال می کرد. از اگر ها بیزار بود. کلا از احتمالات نفرت داشت. ترجیح می داد به بایدها متوصل شود. به نظر او در این شرایطِ... زیرلب تاکید کرد کوفتی اعمال زور چیز بدی نبود. یکبار دیگر بدون حرکت اضافیِ گردن دوروبر را دید زد. زیرزمین دلبازی بود. گرچه طاقچه های سبک قاجار و تزئینات گل و مرغ تجملی روی دیوارها با پله ها و پاگردهای متحرک تضاد مضحکی داشت ولی ابتکار بی نقصی بود برای جلب مال بادآورده های شبه محترمی که از معنای ارق ملی و فرهنگ و تاریخ فقط شعار دادن و اشک تمساح ریختنش را یدک می کشیدند. اسم با کلاسِ اینجا "خفاگاه نیاکان" و اسم واقعی اش "آکسیون عتیقه جات" بود. زیر خاکیهایی که به جای موزه ها به این خریداران شریف مشتاق فروخته می شد به قول خودشان "موقتا"...تا برای نسلهای بعدی و بعدی و بعدیـــ... خنده اش را خورد و ته سیگار را فرز بلعید. اخم کرد. روکش پوست لعنتی همیشه باعث خارشش می شد. آویزهای مشعل شکل ظریفِ گوشه گوشه ی دیوارها و درگاه های چهارگوش و باریک، این چیدمان را کامل کرده بودند. برای چندمین بار طی شانزده دقیقه ی اخیر از فاصله ی چندمتری به او نگاه کرد که کنج دیوار مورب روبرویی که به یکی از ده ها راهروی جنب آن ختم می شد ایستاده بود. به دختر، بیست سال بیشتر نمی خورد. موهای فر و درشت سیاهش از جلو و پشت شال مشکی پهنش بیرون زده بود. شال ساده بود برعکس مانتوی سنتی رنگارنگ پر نقش و نگاری که بر اندام ظریفش خودنمایی می کرد. دختر خوش رو با دو قشر متفاوتِ نجبای کهنه سال با پرستیژ و پیرپاتیلای تازه به دوران رسیده که هردو برای تماشاچی بی حوصله ی سیگاربه لب، سروته یه کرباس بودند گپ می زد. یک موش بازاریاب زرنگ. با این وجود حرکاتش از چشم جمجمه پنهان نمی ماند. حرکات زیرکانه و هماهنگ چشم ها و دستانش. البته در این جمع یا آن بیرون نیرو برای جذب کم نبود. درست است که رازداران اقلیت بودند ولی نه کم تعداد. با این حال گروه از مدتها پیش فرق نیروی بی فایده یا دردسرساز را با نیروی کارآمد فهمیده بود. دانیال، عرفان و انوش و امیرعلی را هم مثل او به طرفی فرستاد و خودش طبق معمول رفت جلسه. جریان این جلسات کفری اش می کرد. از این مخفی کاریهای مسخره حالش به هم می خورد. وقتش بود. سیگار دیگری آتش زد و با طمانینه و گام هایی نرم به طرف دختر رفت که دورش برای لحظه ای کوتاه خالی شده بود. - کارتونو خوب بلدید.- برعکس شما خیلی آماتورید. لبخند محترمانه و ملیح جمجمه کج شد. دختر باهوش تر از ظاهرش بود. در حالیکه تبسم از لبانش محو نمی شد با آن چشمهای درشت و سیاهش نگاه عاقل اندر سفیهی به سرتاپای جمجمه انداخت و ادامه داد:- حمل بر بی ادبی نباشه آقای محترم ولی باید از حضورتون مرخص شم.جمجمه سر خم کرد و از زیر لبه ی کلاه دوروبر را پایید:- دیدم با اون خان زاده ی چشم وزغی چیکار کردی.سرانجام روی ماسک خوش رنگ و لعاب و لبخند شیرین و متظاهرانه ی دختر سایه ای افتاد. نگاه تندی به جمجمه انداخت و گفت:- زیارت قبول.جمجمه که تغییر لحن ناگهانی دختر به مزاقش خوش آمده بود با خونسردی تمسخرآمیزی گفت:- می بینی که یه دوره آیی دیدیم آبجی.دختر که طی این دو دقیقه گفتگوی اجباری برای یازدهمین بار با رهگذران لبخندزنان احوالپرسی می کرد در آن واحد زیر لب گفت:- یا همین الان می زنی به چاک یا عواقبش پا خودت عوضی...این جمله ی دختر همزمان شد با پوزخند صدادار جمجمه و دود غلیظی که در صورتش فوت شد:- از قضا دنبال عواقبش اومدم.دختر لحظه ای به جمجمه خیره ماند. به چشمانی که می دانست متعلق به جوان خوش قد و بالای عجیب و غریبی که روبرویش ایستاده نیست. اولین بارش نبود ولی صدایی در گوشش می گفت این یکی با بقیه یک فرق اساسی دارد. از زرنگی اش بود یا ماسکی بود برای پس زدن اضطرابش اما لبخندی روی صورتش شکل گرفت و گفت:- از؟- دال.ابروان دختر آشکارا بالای چشمان درشتش کمان زد ولی نه از تعجب. در نگاهش تمسخری بود که تقریبا میان شنوندگان"این نام بخصوص" سابقه نداشت. - خیلی ممنونما اما نچ...چرا فکر کردی قبول می کنم؟جمجمه اینبار ته سیگارش را بدون احتیاط قورت داد. نور فندکش در چشمان تاریک و بی حس دختر، سیگاری روشن کرد:- چون انگیزه شو داری.نیشخند دختر محو نشد اما تمسخرش به رضایت تغییر ماهیت داد. - جمجمه.- سارا شاپور.- منم با مستعار حال می کنم.اسم خودت؟دختر لحظاتی سکوت کرد. حرکت بعدی اش آنقدر فرز بود که جمجمه نفهمید آدامس را از کجا آورد و در دهان کوچکش چپاند:- دیِ باستانی.
    ویرایش توسط Ghost of Idrom : 31st October 2014 در ساعت 10:30 PM

  17. 6 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  18. #10
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    18th October 2014
    محل سکونت
    بروجرد
    نوشته ها
    225
    تشکر
    727
    تشکر شده : 560 بار در 215 پست
    دوباره سلام علیکم.
    من عادت دارم در حال خوندن نظر میذارم که یه وقت یادم نره. برا همین نظراتم گاها ناقض هم هستن. در هر صورت اینبار عادت شکنی می کنم و قبل از خوندن نظر میذارم.
    آقا دوتا نکته. فونت خوبی برای داستان گذاشتن انتخاب نکردین. یعنی خیلی ریزه و از این حرفا. و دوم اینکه یه اینتری، یه چیزی یه ویرایش پاراگرافی. الان دارم نیگاش می کنم دو دلم که چشمانم را بیشتر دوست داشته باشم یا کار زیبای شما را؟

    حالا فعلا کار شما رو بیشتر دوست میداریم و میریم که بریم:
    خب اینبار اصلا در حین خوندن چیزی به ذهنم نرسید که بگم.
    یه یار گیری خوب و اینکه این آدرس آخر کار که دادید(ادامس) با حال بود و مشتاقیم ببینیم اینا دقیقا می خوان چیکار کنن و الی آخر.
    چیزی ندارم جز اینکه بگم کار بسیار خوبی است و نقد این کار در حد سواد من نیست.
    باید دوستان ادبا بیان یه چیزی بگن که ما هم یاد بگیریم.
    مشتاقانه تر مشتاق باقی کارم.
    در امان خدا.


  19. 2 کاربر از پست sandermon تشکر کرده‌اند .


صفحه 1 از 18 12311 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •