هزارتو | مجمع هواداران هنر و ادبیات ژانری

صفحه 24 از 25 نخستنخست ... 1422232425 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 231 تا 240 , از مجموع 248
  1. #1
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face داستان بلند : یک روز عادی دیگر!

    اهم اهممم...اساتید بزرگان دوستان عزیزان دروووووود چاو هالوُ هوُلا مرحبا سایوناراااااااااااا
    خب با اینکه میدونم ملت از این داستان گل گلی ما خسته شدن و همش فشم میدن منتها چون نمیخوایم مث یه ژیان فس فسو در این مِیز خفن تودرتو از قافله ی شما پاگانی زونداها عقب بمونیم یه تیری تو تاریکی میندازیم دیگه
    اصنم اعتراف نمیکنم که خیلی خطری خفن شده سایت چون هنو به موطن قبلیم وفادارم!
    East West home's best(-(>
    با این حال تحویل بگیرید خوشال شیم
    لاو یو آل


    - ای وای...باشه دیگه...حواسم هست.
    برای شصتمین بار طی پنج دقیقه ی گذشته این جمله رو تکرار کردم. تذکراش تمومی نداره. آبانُ میگم...خواهر بزرگم. خوبه حالا دارم با مترو میرم. امن ترین وسیله ی نقلیه ی فعلی. البته برای خودمون. هر توریست بیچاره ای بیاد اینجا تازه به عمق فاجعه پی می بره.
    - دِ......ی...تو خیابون اونجوری آدامس نترکونی.
    بیست و سه تا تق پشت سرهم تا دم در مترو...این دفعه رکورد زدم. نگاه که انداختم آه از نهادم بلند شد. آدامسو بیخ لپم چسبوندم و مقنعمو تا روی ابروهام کشیدم جلو. مضحکِ.هرچی مضحک تر مصون تر. پله ها رودوتا یکی رد کردم. اوه اوه...کوره از اینجا خنک تره. اگه یه ثانیه دیرتر کشیده بودم کنار، الان گیره ی تخته شاسیِ من به جای تخته ی اون دختره تو چشم اون خانومه بود و متعاقبا کلمات محبت آمیزی که توی فضای تنگ و دم کرده گوشمونو نوازش میده، شامل حالم. تنگ که چه عرض کنم...عین محتویات قوطی ساردین. دیگه پاهام رو زمین نیست. نفسمو با زور دادم بیرون. بازم دیر میرسم سر کلاس. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - نه...نه...نـــــــــــه...
    وقتی برای هزارمین بار با چشمای درشت و سیاه مظلومش بهم زل زد برای هزارمین بار گفتم:
    - پاشو برو بچه مگه امروز امتحان ریاضی نداری؟...بشمر سه.
    بالاخره ابهتم اثر کرد. قیافه ش عوض شد. لقمه ی گنده ی کره ی بادوم زمینیشو به زور چپوند تو دهنش و با حرص کیفشو از روی صندلی برداشت و رفت. بچه های این دوره زمونه. بهمنُ میگم...داداش کوچیکم. از وقتی مامان بابا رفتن شهرستان تا به کارای زمینای پدری بابا به صورت کاملا دموکراتیک سروسامون بدن و خونه رو سپردن به ما...در اصل به من...همه چی پیچیده به همـــ...آخ...سوخت... تُسترو از برق کشیدم. ماشالا به حواس پرتت آبان. روسریمو از رو دسته ی صندلی کشیدم و کلیدو از رو پیشخون قاپیدم. لعنتی...مطمئنا از یه تاخیر دیگه نمی گذرن. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - هف تومن...
    - نچ.
    - شیش و پونصد؟...
    - نچ.
    - پنج و پونصد خیرشو ببینی...
    - تو بگو یه قرون.
    - ااااااه.....
    یه لگد به داشبورد زدم و انگشتم دوباره رفت طرف اهرم کوچیک فلزی.
    - نکن بهمن جان کولر روشنه.
    بی توجه بهش به بالا پایین کردن شیشه ادامه دادم. حالا بچه ها شاکی میشن.چی بهشون بگم؟ دیروز و دوشنبه ام دُنگمو آرش داد. یعنی یه پسر هشت ساله نباید ده تومن ته جیبش باشه؟ با ترمز شدید کل صبحونه اومد تو حلقم. بهش چشم غره رفتم. این رانندگی و لایی کشیدنا با این فیات عهد عتیق اصلا به ظاهر اتو کشیده ش نمیاد. خونسردی و لبخند ملیحش دیوونه م می کنه. داداشمو میگم...همینی که کنارم نشسته. انقد سریع کمربند ایمنیمو باز کرد که جاخوردم. کلافه داد زدم:
    - خودم دست دارم...
    - بهمن جان یادت باشه واسه حل کسرا بهت چی گفتم.
    درو با حرص باز کردم:
    - تو ام یادت باشه فری.
    - صدبار نگفتم نگو فری؟...واستا بینم...
    خوشحال از اینکه بالاخره کفریش کردم دویدم سمت در مدرسه. اه...هرچی خونده بودم پرید. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    - چشم آقای فرمانی تا نیم ساعت دیگه آمادهــ...
    به فضای خالی بین چارچوب کرم قهوه ایِ در که تا یه ثانیه پیش رئیسم یا بهتره بگم شکم نیم تُنیِ رئیسم اونجا واستاده بود خیره موندم. نشستم و چرخیدم. چشام دوباره افتاد رو مانیتور و بعدش رو ساعت گرد چسبیده به دیوار رنگ و رورفته ی روبرو. نیم ساعت؟حتما. یه خمیازه ی کشدار دیگه. لعنتی چشام باز نمیشه.
    - فروردیــــــــن...
    بدون اینکه عضلات گردنمو خسته کنم و برگردم گفتم:
    - بـــله؟
    از حالت مسخره ای که همیشه موقع بردن اسمم تو صداشه متنفرم. فک کرده کیه؟ بی ریخت دیلاق. گربه کوره ی پشت انباریمون پیش این شاهه.
    - امروز ناهار مهمون توایم دیگه؟
    باز صدای خنده های زیرزیرکی حال به هم زنش. گوشام داره داغ میشه. چند تا نفس عمیـــــق...
    - بــــله.چشـــــــــم. الان میام.
    باد گرم از درز باز پنجره داخل اومد. یه روز عادی دیگه...

    * * *
    تلویزیون با پق خفه ای خاموش شد و بدنبال سه صدا که همزمان داد زدند:
    - اَاااااه...
    سه سر و شش چشم با کلی سروصدا و غرغر و اعتراض به طرف بانی این فاجعه برگشتند. انگشتان ظریف دختر از فرط فشار زیاد به ریموت، سفید سفید شده بود. قدی متوسط. خوش ترکیب. موی بلند و چشمان درشت سیاه. تکه ای از موی لختش را با حالتی عصبی پشت گوش زد و آهسته و شمرده گفت:
    - خب...امروز چطور بود؟
    همین جمله ی ساده ولوله ای پنهان در جمع سه نفره ای که فرش گرد سیاهرنگ و کاناپه ی سفید وسط حال وسیع را اشغال کرده بودند ایجاد کرد که فقط آبان آنرا می شناخت. در آن فضای کم نور و سینمایی دلخواهشان، صورت گرفته ی آبان کاملا مشهود بود. دختر نوجوانی که هفده هجده ساله به نظر می آمد یک بار دیگر آدامسش را باد و خودش را کمی جمع کرد سپس در حالیکه مصرانه تلاش داشت جایگاهش را در گوشه ی کاناپه حفظ کند، میز عسلی کوچک که مملو از تنقلات بود را با نوک پنجه ی پای راستش نزدیکتر کرد و گفت:
    - نپرس. این استاد تربیت بدنی جدیده قاتله...
    پسرکی که جثه ی ریز و حرکات بچگانه اش تناقض عجیبی با چشمان براق و نافذش که مثل چشم یک فرد بالغ بود داشت، با بی خیالی یک مشت پفک دیگر در دهان چپاند و با همان انگشتان نارنجی و دیدنی دکمه ی تمیز و بی لک لمسی چشمک زن تلویزیون را فشار داد وگفت:
    - امتحانمو خراب کردم.
    و هجوم دوباره ی صدا که با حرکت عصبی انگشت آبان روی دکمه ی میوت خفه شد. پسری که به ظاهر خسته و ژولیده اش می خورد بیست و پنج را رد کرده و از همه در این جمع بزرگتر است، با خمیازه ای کشدار دستی به ته ریشش کشید و گفت:
    - مثل هرروز.
    - بچـــــــــــــــــــــــ ه هــــااااااااااااااااا...... ..............
    از ارتعاش وحشتناکی که پژواک جیغ ممتد دختر در هوا ایجاد کرد، هر هشت پنجره ی بلند حال بزرگ ال شکل خرد شد. دِی با دستپاچگی نیم خیز شد و در حالیکه با آن موهای پر و فرفری اش پشت کاناپه سنگر می گرفت داد زد:
    - چته روانی؟...
    آبان نفس عمیقی کشید. صورت گردش هر لحظه سرخ تر می شد:
    - دِی؟...تو امروز با مترو رفتی دیگه؟...
    دِی لبهای خشکش را تر کرد. آبان از کوره در رفت:
    - و احیانا روحتم از ماجرای اون زنه که امروز صبح وسط تونل نرسیده به ولیعصر جا مونده خبر نداره...
    دِی آدامسش را قورت داد.
    - بهمــــــــن...داری میری بخوابی داداش کوچولو؟
    صدای تیز و تهدیدآمیز آبان پسربچه را در راهروی نیمه تاریک پشت دیوار آشپزخانه متوقف کرد. پسرک بلافاصله گفت:
    - مسواکمو زدم...
    - شما امروز گیم نت نرفتی هان؟
    پسربچه سریع گفت:
    - نه به جونـِـــ...
    - باز قسم خورد. پس من بودم رفتم تو مخ صاحب اونجا که تا سه ماه سرویس مجانی بده به دوستام؟
    ........
    - فری؟...
    پسرجوان همان طور که صاف روی کاناپه نشسته و انگار بی خبر از همه جا تعقیب و گریز هیجان انگیز فیلم را دنبال می کرد آرام گفت:
    - نشکن اسمو آبان جان.
    - عجب تیکه ای بود اون قرمزه تو نمایشگاه ماشین روبرو شرکتتون نه؟ میگن امروز یهو سر ظهر غیب شده. به حق چیزای نشنیده.
    نیشخند، ماسک یخی صورت کشیده ی فروردین را پایین ریخت و با هیجانی فزاینده گفت:
    - تو پارکینگ علی اینا قایمش کردم. لا کردار می تازه ها...
    آبان سری به نشان تاسف تکان داد و با کلافگی عرض اتاق مستطیل شکل بزرگ را گز کرد.
    - فکر نکردید یکی ببینتتون؟ اگه یکی مچتونو میگــ...واااای اگه مامان بابا بفهمن...
    فروردین با خونسردی گردنش را کج کرد و به بهمن که داشت با احتیاط به دایره ی گفتگو نزدیک می شد چشمکی زد:
    - نترس. نمی فهمن.
    نیش بهمن تا بناگوش باز شد و از همان فاصله با یک پلک زدن ولوم تلویزیون را بالا برد. فروردین روی کاناپه ی محبوبش که حالا از اشغال درآمده بود پهن تر شد. سپس با یک اشاره ی انگشت از همانجا درِ یخچال سیاه را که تقریبا درگرانیت آشپرخانه گم شده بود باز کرد و دلستر آناناسی که به سرعت به طرفش می آمد را گرفت:
    - تو خونه ی خودمون که نمی خواد قایمش کنیم.
    دِی که تا آن لحظه از ترس خشم آبان از پشت دسته ی پهن کاناپه سرک می کشید، وقتی بی خیالی برادر بزرگشان را دید جرات پیدا کرد. آدامس خرسی دیگری از جیب پشت شلوار لی بنددارش کش رفت و همچنانکه با لذت آماده ی بادکردنش می شد گفت:
    - باز کردن درِ پشتی مترو خیــــلی کیف داشت...قطع برقو بگو...صدای جیغا...
    بهمن قهقهه ای کودکانه زد و تایید کرد:
    - تازه...دستکاری مخ معلم ریاضیمونو نگفتم...
    آبان خواست جیغ دیگری بزند ولی پشیمان شد. باید به پدر و مادرش زنگ می زد. اشتباه می کرد. کنترل خواهربرادرهای دیوانه اش کار او نبود. دست آخر یا آنها او را می کشتند یا بالعکس. به شیشه ریزه های دودی دوجداره ی ریخته پای پنجره های عریان نگاهی انداخت. شانس آورده بودند که هوا سرد نبود. در همین لحظه چشمش به مرد میانسال نیمه طاس که از پنجره ی ساختمان روبرویی به خانه ی آنها زل زده بود افتاد. اکبرآقا. فضول محل که با آن دوربین کذایی اش تمام سوراخ سمبه های محله را دید می زد، همه چیز را دیده بود. آبان با ترشرویی زیرلب غرغر کرد. چشمهای درشت و سیاهش از این فاصله به راحتی در چشمهای هیز و سبز اکبرآقا خیره شد و بنگ.
    اخم کرد با این فکر که شاید اینبار زیاده روی کرده. بر طبق حدسیاتش حالا اکبرآقا فقط تا خاطرات شش سالگی اش را به یاد داشت...یا نه...پنج سالگی؟...شاید هم قبلتر...آهی کشید. یک روز عادی دیگر...

    * * *

    صداها پرواز می کردند. می خزیدند. از سوراخهای تنگ و راهروهای حلزونی لزج می گذشتند و به پرده ها چنگ می زدند. از آنها بیزار بود. از صاحبانشان. از هرچه در مغزهای کوچک گچی شان می گذشت. از این شهر بیزار بود. باد گیسوانش را پریشان می کرد و اشک را با تازیانه از غار سیاه چشمانش بیرون می راند. شال سبزش مثل طناب دار هر لحظه دور گلویش محکم تر می شد. انگشتانش طوری به توری های فلزی چسبیده بود که به کبودی می زد. انگار دلیل اصلی اینجا بودنش را به کلی فراموش کرده بود. از این ارتفاع باغچه ها و ماشین ها و آدم ها مثل صفحه ی منچ و مهره هایش به نظر می آمدند. نورهای چشمک زن از توده ی دودآلود و تودرتوی زیرپایش که پایتخت می خواندنش، آسمانی با ستاره های رنگی ساخته بود. آسمان هم ابری بود. چه شب مناسبی برای...
    چِک...چک...
    چه شب مناسبی برایــ...چک..چِچِک...چــک..
    برای...چک..اه تو روحت...
    امکان نداشت. سرش بلافاصله چرخید. سکوی فلزی کم عرضی که با پاهای لرزان روی آن ایستاده بود را دنبال کرد. کمی آنسوتر در تاریک ترین قسمت حصار مدور از پشت شعله ی کوچک ناپایداری که گهگاه روشن می شد سایه ای را دید. صدای چق چق فندکش که معلوم بود هرز شده در صدای باد می پیچید. سرانجام... کامی گرفت و دود را در تندباد دمید. غیرممکن ترین کار در غیرممکن ترین مکان.
    - اوه ببخشید...مزاحم نمیشم. به کارت برس.
    این دیگه از کدوم گوری... باد تند دیگری وزید و شال، صورت حیران دختر را به طرز مضحکی پوشاند. آن را کلافه با یک دست پس زد. چه فرقی به حال تو میکنه ِفرمیک..به تو چه؟... انگشتهای قفل دست راستش شل شد. باید...
    - آخه جا قحط بود؟
    سریع برگشت. صدا شبیه صدای یک پسر جوان بود، خش دار و دورگه...که در تاریکی آن کنج هیچ چیز جز یک شبح تیره از صاحبش پیدا نبود.
    - به شما هیچ ربطی نداره...
    - اهه؟...آها...با تو نبودم دخترخانوم. شما به خودکشی قهرمانانه ت برس.
    گوشهایش داغ شد و خون در سرش جوشید. تنها جایی که مطمئن بود هیچ موجودی مزاحمش نمی شود. اینجا، روی پایه ی آنتن برج میلاد. بماند که خودش را با چه بدبختی تا اینجا رسانده بود... جان بخشی به تصورِمکانی ظرف پنج ثانیه. مهارت خطرناکی که از خاله هژاریادگرفته بود، قاعدتا...بی خبر از او. بردن لفظ خطرناک برای این تفریح ذهنی واقعا عجیب بود.
    وقتی زرتی بریزه پایین تازه دوزاریتون میفته با چه جماعتی طرفید...دختر سرش را به شدت تکان داد. نه...نه...فرمیک خل و چل...باز شرو کردی؟ گوش نده گوش نده... اما بازرشته ی پر از گره ی افکارغریبه به صدا در آمد... تا دو دقه دیگه...بوم...
    - آها........ی...چه غلطی میخوای کنی؟...
    از طنین فریاد تیز دخترک، سیگار از لب غریبه سقوط کرد و او هم بی اختیار فریاد زد:
    - چتــــــــه؟...
    - میخوای برج میلادو منفجر کنی؟اونم الان...الان؟...که من فلک زده...ای خداااا...اینم شانسه من دارم...
    - هو..هو...آبجی ترمز کن. چه فرقی به حال تو داره؟ چه وسط راه بمیری چه با مخ پهن شی رو اســـفالــت...
    صدای خنده های خفه ی غریبه در باد و سکوت خشم آلود دختر پخش شد.
    - رو آب بخندی...جرات داریــ...
    - محض اطلاعت دختر خانوم یه دقه دیگه مونده آ...
    فرمیک ناگهان سراسیمه شد. به کلی فراموش کرد تا همین یک لحظه پیش عزم جزم کرده بود خودش را از بلندترین نقطه ی این شهر کذایی پرت کند. یکباره صدای انفجار پرده ی گوشهایش را درید و از لرزش بنای عظیمی که زیر پایش و در مقیاس کوچکتر زیر انگشتانش بود، قالب تهی کرد. اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: حداقلش اینه که امشب کارت تمومه... دودی غلیظ دوره اش می کرد. زیر پایش خالی شد. چه مرگ دردناکی. در همین حال دستی قوی به یقه ی مانتوی نازکش چنگ انداخت و نیرویی بدن نحیفش را به سمت خود کشاند. تازیانه های باد. چشمان اشک آلود و سرخش کور کور بود. تا اینکه با ضربه ای شدید روی چیزی سفت و خیس فرود آمد. یک صدای تیریک... نالید:
    -آااااای...لعنتی دستم شیکست...
    ناگهان آنقدر سریع نیم خیز شد و گارد گرفت که درد بازوی راست و زانوی چپ امانش را برید. حالا که روی تپه ای... دقیقا کجا؟... دوراز شهر ایستاده بود و حالا که ابرها کمی سخاوت به خرج داده و نور ماه به شهر اینک سراسر تاریکشان می تابید، غریبه را می دید. قامت بلندش که به طرز نامانوسی کشیده و سیخ بود پوشیده در کت شلوار یکدست مشکی با خط اتوهای دقیق. و یک کلاه سِت. کمی دورتر پشت به او لب تپه ایستاده و به منظره ی بدیع فروریختن برج عظیم و دود غلیظی که در ابرهای تیره فرو می رفت می نگریست. اینجا باد رام تر بود. سیگار غریبه بویی شیرین و عجیب می داد.
    - از "آسو" آیی؟
    فرمیک جا خورد. غریبه برنگشت. پک دیگری به سیگار نازک قهوه ای اش زد و ادامه داد:
    - بی خیال... دیگه همه می دونن ذهن خونی تخصص کدوم فامیله.
    - به تو ربطی نداره...
    - می دونی الان تو سوراخای این شهر چندتا خونواده ی "رازدار" زندگی می کنن؟
    صدای پوزخندش آمد:
    - کژال ا و سالار ا و جاوید ا و نیک پور ا و تیرگان ا و کوشانی ا و بامدادا و...از اونجایی که انگیزشم داری گمونم بتونم یه جایی تو "دال" برات جور کنم.
    دال...گروه دال؟... گروه ضد رازدار که مخالف سرسخت زندگی مخفی و جامعه ی بسته و قوانین مستبدانه ی رؤسای مجمع رازداران کهن بود.
    - اونوقت...شما کی باشید؟...
    غریبه ته سیگارش را قورت داد و سیگار دیگری روشن کرد:
    - بهم میگن جمجمه.
    دختر خنده اش را خورد. همفری بوگارت می ذاشتی خب... برخاست و جلوتر رفت. غریبه هنوز خیال برگشتن نداشت. با حالت مسخره ای گفت:
    - حالا چرا جمـــ...جمه؟
    غریبه برگشت. با نوک استخوان سفید انگشت اشاره اش تقه ای به لبه ی کلاهش زد و از پشت دو حفره ی توخالی و سیاه به دخترک خیره شد. فرمیک آب دهانش را با صدا فرو داد. دود غلیظ سیگار از بین سوراخهای متعدد و ناموزون استخوانهای فکش بیرون می زد. نیشخند یک اسکلت واقعا ترسناک بود. او با بی تفاوتی جواب داد:
    - چون بهم میاد.
    ویرایش توسط Ghost of Idrom : 31st October 2014 در ساعت 10:28 PM


  2. #231
    مدیر بخش

    تاریخ عضویت
    3rd December 2014
    محل سکونت
    تنکابن، دریا کنار! :دی
    نوشته ها
    217
    تشکر
    740
    تشکر شده : 725 بار در 245 پست
    نقل قول نوشته اصلی توسط black-anger نمایش پست ها
    WOW WoOoOoW wooooOOOOOOW
    مهراااااااد!!!! نیومدی نیومدی یهو انفجاری اومدی پسر دمت گررررررررررم
    چقد کیف کردم خیلی وقت بود اینجوری لذت نبرده بودم از یه نظر موشکافانه و پارت به پارتِ اینجوری... بخدا طرف نویسنده ی بیچاره( نات می:D) خستگیش در میره... ما( نات می:D) همینو میخوایم دیگه مگه چی میخوام من از زندگی...
    مرســــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــی پیر شی جَوون
    چقد خوب گفتی و درست دیالوگارو و اینکه شخصیتا شبیه هم شدن. اینو خیلی از بچه ها بهم گفتن اتفاقا خیلی هم بحث بود سرش یه زمانی که ایدئولوژیا و طرز فکراشون حتی شبیه همِ. ازم قطع امید کردن دیگه کسی نظر نمیده در اون مورد:D واقعا شِیم آن می. جدی مشکل دارم با این و دارم میرم تو کارش که درستش کنم. تیکه ها و مزه پرونیهای لوسشون هم راستش غیرارادی بود و ناخواسته از دهن خود من درمیومد انگار چون خودم اینجوری ام(یخ و بی نمک:p) و تازه فهمیدم چقده آزاردهنده ست این قضیه برای خواننده. واقعا شرمندم بچه ها بخاطرش. بعدشم الان دارم خیلی دقت میکنم تا دیگه نباشه یا دوز ش کمتر شه حداقل. فضاسازیا هم یه مدت طول کشید تا بتونم راست و ریستش کنم یکم و کمتر گنگ بنویسم ولی الان خیلی بهترم. حالا قسمتای بعدیش بهتر میشه...you have my word bro:p
    یه چیز دیگه ام هست. من چون پارت پارت مینویسم بعد فاصله ی بین پارتا هم گاهی زیاد میشه، از یه طرفم خیلی هیجانزده ام و میخوام نظر شماهارو بدونم، هنوز جوهر رو کاغذ خشک نشده آپ میکنم و این باعث میشه خیلی قسمتا ناقص، ادیت نشده، بی گوشه، بی منطق و درهم برهم به نظر بیاد.
    وقتی که یه نفر زحمت میکشه انقد طولانی نظر مینویسه من نطقم کور میشه از ذوق!!!(الان کوره ها دقت کن:D) خلاصه که دستت درد نکنه خیلی خیلی شارژژژژ شدم. اصن انگیزه م چندبرابر شد امیدوارم خسته نشی حوصله تم سر نره و دراپ ش نکنی مهراد جان مثل بعضیا(مدیونه کسی اگه به خودش بگیره :p) و هرچی جلوتر میری بیشتر به دلت بشینه و اعصابتو بهم نریزه
    منم انصافا خستگیم در رفت با این همه استقبال :)))
    و خب سعی می‌کنم سریع تر بخونم و برسونم خودمو به الآن داستان که نطراتم هم مفید تر باشن
    فقط یه چیزی... فضاسازی مشکلی نداره ها. خیلی self indulgant میشه (ایف یو نو وات آی مین :دی)... که خب بد نیست ولی خواننده نمی‌تونه زیاد وارد فضا بشه. و خب شخصیت ها هم خیلی دوست داشتنی در اومدن، همینکه من بعد یکی دو روز هنوز یادمه اسماشون و تیپاشون رو خودش یه نشانه مثبته. منتها یه سری ها تو نور افکنن دیگه. بیشتر از همه جمجمه. بقیه رو بگی نگی یادمه. ولی خب از اینترکشناشون خیلی خوشم میاد و دقتی که بهش کردی.

    در مورد هیجان منم همینجوریم :))))
    برای همینه که داستانای خودم خیلی در حد ایرادایی که از بقیه می‌گیرم نیست، چون خودم هیجان دارم نمی‌شینم برای مال خودمو نقد کنم. :)))

    خلاصه همین دیگه... خوشحالم که لذت بردی و مفید بود. سعی می‌کنم قسمتای بعد رو هم بخونم هر چه سریع تر و نظرم رو بگم.


  3. کاربران زیر از پست The Naïve Vigilante تشکر کرده‌اند:


  4. #232
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th June 2015
    نوشته ها
    89
    تشکر
    359
    تشکر شده : 274 بار در 91 پست
    کم بود که...
    من به هر حال طرفدار این داستان هستم و هرجور بنویسی می خونم. اما فقط برای اینکه بدونی چی به سر خواننده طرفدار میاری باید بگم این یکی رو هم سه بار خوندم تا فهمیدم چه اتفاقی افتاد دقیقا. توصیف ها با همه قشنگیشون گمراه کننده بودن یه کم. مثلا وقتی از گورا و حالش با دیدن پسرک حرف می زنی " دخترک عین قدیم دست و پایش را گم کرد..." بار دوم فهمیدم که داره از یه دیدار در گذشته حرف می زنه و گورا تو دیالوگا نقشی نداره. البته اشکال از بی توجهی خود منم بود اما به هر حال خواننده های بی توجه کم نیستن.
    موفق باشی

  5. کاربران زیر از پست Fem تشکر کرده‌اند:


  6. #233
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    فم عزیز مررررسی شما یدونه ای کلا. آره کم بود شرمنده...زود بقیه شو مینویسم به امید ایزدان تاریکp: میفهمم دقیقا چی میگی! روی سه جفت چشممD:
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  7. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  8. #234
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    چیزه... من می بایست طبق سنت هر ساله در چنین روزی یه قسمت جدید آپ می نمودم که یبارکی فهمیدم اَی دل غافل جا تره و بچه نیس:D بعد صد سال نپرسید مگه امروز چه روزیه که ناراحت میشم جانِ بلک:p گفتم به جاش بیام از همه تون یه تشکر جانانه کنم واسه اینکه هستید و همیشه با انرژژژژی توپتون ما رو به ادامه میتشویقید
    خلاصه...دست به دامن ایزد اُم( بقول سندمن گفتنی:D) شدم بلکَم یه کَمَکی تخیلاتم بارور شه و بتونم این رسالتو به سرانجام برسونم
    ویرایش توسط black-anger : 30th December 2017 در ساعت 11:23 AM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  9. کاربران زیر از پست black-anger تشکر کرده‌اند:


  10. #235
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    باد شدید دیگری وزید و با هوهویش نجوایی آورد و سپس هجوم نجواها که مانند دسته ای زنبور به گوشهایی اینک انسانی اش یورش بردند: " فرار کن..." جمجمه پایش را روی پدال گاز فشرد و تیک آف ش قیفی از خاک به پا کرد. جاده ی اصلی مثل کوره راه فراموش شده ای، خالی و صامت. آفتاب با نهایت قساوت تیرهای گداخته اش را به سمت تن خشک و زخمی کویر پرتاب می کرد و گهگاه بازتابش با ناکجا، توی چشم تازه مولودِ جمجمه می رفت و هناس وآرا اسب سیاه وفادارش را تنها شنوندگان ناسزاهایش می کرد. حتی نمی دانست چرا اینطور پنجه ی پای راست را روی پدال گاز می فشارد و کجا...کجا می رود؟ فرار... جدی که نیستی پسر؟ ...ناگهان ترمز کرد. بوی لنت های سوخته اش توی دماغ او و جاده ی خالی پیچید. دارم چیکار می کنم...اَی دهنشو... قطره عرقی از شقیقه با ساقه های سیاه نو زاده سُر خورد، زوایای تندِ گونه و فک ش را پیمود و از نوک چانه اش پایین چکید. این چه حسی بود؟... نجواها... چرا احساس خطر کرده بود؟ مگر نه اینکه دیگر هیچ چیز در این دنیا یا آن یکی را یارای رخنه در او نبود؟ قالب پوک خونسرد ابدی... صدا زمزمه کنان دور شد. چشمهای جمجمه گرد شد. دیگر نه... این قالب دیگر پوک نبود. در مشتهای همیشه پوچش چیزهایی وول وول می خوردند روی خطوط کف دستهاش. خط عمرش بود که بلند می شد؟ قلمی از غیب داشت خط عمرش را دوباره می کشید. قلقلکش آمد. حس خوبی بود. دیگر این حس را با هیچ چیز عوض نمی کرد... به هر بهایی... به هر بهایی...
    - هناس...کمربندتو ببند.
    چشمهای آرام و غمگین هناس روی آرش بود. پسری که از او کوچکتر بود اما بزرگش کرده بود. شاید دیگر نمی توانست در هزارتوی مه گرفته ی ذهن پسر قدم بزند و گاه و بیگاه روزها و ماهها حتی سالها پشت در بسته ای منتظر بماند، پشت همان در که پسربچه ای گریان در ظلمت ورای آن در خود فرورفته بود...و در را برای او بگشاید اما او هنوز هناس بود. فرشته ی نگهبان او. آری...سقوط کرد...برای او... برای او؟ این فانی بی مقدار؟ چشمهای غم آلود هناس درخشید... برای این گوهر نایاب. او دلیل وجودش بود. یگانه سبب خلقتش. آن شب را خوب یاد داشت هرچند شب و روز در دنیای آنها معنایی نداشت ولی آسمانِ آن جا را تیره تر و هاله ی گرداگرد مخلوقات بالدار ریاکارش را تاریک تر به یاد داشت.
    خوب یاد داشت آغازین ضجه ی اعلام وجودش را وقتی موجود کوچکِ لرزان خون آلود را از پهلوی دریده ی مادر مرده اش با خنجر ابدیت بیرون کشیدند. خوب یاد داشت وقتی در مرکز سه گوش نفرینیِ سه پیک سرنوشت، جیغ زنان گریه کرد، صدای لرزش هفت ستون هفت گنبد زرین و بیشمار ستون های نه گنبد واژگون تاریک را شنید. خوب یاد داشت پژواک مچاله شدن ارواح گمشده و دربند را...صدای ناله های فراموش شدگان ته گودال نِفا را. بی قرار از صدای وسوسه انگیز کلید زرین که از ازل همه به دنبال آن روح و جان دریده بودند. آری...بی شک برای محافظت از او سقوط کرد.
    آسیف را هیچگاه حتی یک نفس در جوارش نخواسته بود ولی آن زمان که بوی بالهای سوخته ی او را در افلاک شنید، لبخند زد. آسیف هرگز ترکش نمی کرد. روحش، تنها سلاح بازمانده در برابر شش والای معصوم را سپر کرد و دیواری نامرئی دور آرش آسیف و خودش و موجودیتشان کشید تا صدفی باشد حائلِ گوهر نایاب... این گوهر نایاب.... چشمهای هناس غوطه ور در خاطرات اشکی شد اما نچکید. و اینک با انسان شدنش آن سپر هم ترک برداشته بود. سرانجام او را یافتند. او...آرش... دورگه ای از انسان و مَلَک... اولین و آخرین اولادِ ملک الموت... او... کلید دروازه های همیشه مهروموم.
    درست است انسان شده بود اما هنوز قطره ای از تجردِ بی مثال ناگفتنی ته ظرف وجودش باقی بود. ناگاه همه چیز کند شد. گویی زمان ایستاد به تماشای آنها. پای آرش هنوز به پدال گاز نرسیده و دانه ی درشت عرق چکیده از چانه اش بخار نشده بود. هناس فارغ از رشته های چسبنده ی زمان که بند بندشان را آهسته آهسته مهمان رخوت و کندی کرده بود، فرز و چابک از صندلی عقب کامارو روی سر جمجمه خم شد، گونه ی سردش را به گونه ی سخت و یخزده ی پسر چسباند و محزون در گوشش چیزی گفت. همزمان مردمکهای چشمهای زاغیِ آرش تنگ شد و او همچنان اسیر میان پنجه های زمان، همچون طفل ناتوان نفرین شده ای که زمان، دایه ی تنگ چشم کوردل او را کنج چهارگوش سرنوشت گیرانداخته و برایش خط و نشان می کشید، تنها در اعماق وجودش بی صدا فریاد کشید.

    درِ عقب کامارو باز شد و دختر نحیفِ ریزاستخوان با بلندای نامانوس و قامت کشیده، پا به وسط جاده ی بیابانی سوت و کور بی تنابنده نهاد. در برابرش... مرد جوانی گویا ایستاده بود، آشنا. خالکوبیهای سروگردنش از روی بازوهای نیمه عریان تا نوک انگشتان بی نهایت کشیده اش امتداد داشت. پوست سبزه اش بیشتر به مس گداخته ای می مانست که خیلی وقت پیش سرد شده و چشمانش سفیدی بی لک. پیرهن نازک تابستانه ی کهربا با برگهای پهن سبز و شلوارک آبی روشن و پنکه های کوچک روی شانه هایش. سفیدی دندانها با باز شدن نیشش زیر آفتاب کویر انعکاس کرد:
    - چه تجدید دیدار دلچسبی...
    هناس آهسته نجوا کرد، خیلی آهسته تا جایی که حتی خودش صدای خود را نشنید ولی لو آن را واضح تر از هر نوایی شنید:
    - نمیذارم اونو با خودت ببری.
    لب های سیاه لو فرزند آتش و دود کشیده شد تا بناگوش و سرخوش گفت:
    - یعنی میگی مگر اینکه از روی نعش من رد شی؟...
    و خندید...بی اختیار...رعب آور...:
    - گفته ی...گویشِ...مثالِ...اِ کلمه ش چی بود...آهان...ضرب المثل قشنگیه...عاشقشم.
    در همین حال تکه فلز مثل لاشه ی به سطح آمده ی کشتی مغروقی، روی گونه ی راست هناس تا نزدیک گیجگاهش هویدا شد. انگار آن تکه از صورتش در میانه ی نبردی سهمگین و غیرانسانی از هم پاشیده و با پاره های آهنی آن را به هم وصله کرده اند. باد وزید و طوفان خاشاکی به پا کرد. در پس پرده های رقیق کهربایی دخترک ایستاده بود. اندام کشیده اش پیچیده در پارچه های سیاه. شال تیره ی دور سروگردنش از سر افتاده و در پیش زمینه ی کویرِ بی تاب می رقصید. پنکه های روی شانه های لو خاموش شدند و اخمی ناپایدار روی پیشانی بلندش آمد و رفت. فریاد زد:
    - تو توانایی نبرد با منُ نداری نگهبان...
    مکث کرد...شرربار... و کشش عامدانه بار دیگر مثل عادت ناخوشایند فراموش شده ای به صدایش بازگشت:
    - راســــتی...تو که دیگه نگهبان نیســـــتی...هستی؟

    باد همچنان کویر را درمینوردید و اثر از هیچ ذی حیاتی، هیچ جنبشی، هیچ نفسی نبود. انگار تمام موجودات جهانِ ما جهان زیرین در همین آنِ ازلی و ابدیِ مولودِ اراده ی این دو مَلَکِ ملعونِ رانده شده، مرده بودند. هناس پای راست را عقب کشید و تمام بالاتنه اش روی پای چپش خمیده شد. در همان حال سر بالا گرفت و برقی غریب در چشمان رازآلودش جست:
    - تو منو نمیشناسی شیطان.
    به سمت لو خیز برداشت و در لحظه ای ناپدید شد. چگونه چشمهای سراسر سپید لو با موهبت رشته های آتشین شکارچی اش، او را نمی دیدند؟ در همان هنگام انگشتان نرمی از پشت روی رگهای برجسته و خالکوبیهای درهم و موهومِ گردن پیک آتشین نشست و بی آنکه به لو مجال نفس کشیدن بدهد، البته اگر بر فرض محال او نفس می کشید...او را با نیرویی فراانسانی روی آسفالت سفت و داغ جاده پرتاب کرد. جسم لو برخلاف ظاهر آسیب پذیرش، مثل برخورد ناخواسته ی ایزد طفل عظیم الجثه ای، سطح جاده را تراشید و خاک و دود و آتش.
    خوابیده آنجا در میان تراشه های زمین و لاشه های قیر و هیمه ای که از برخوردش با زمین مانند سنگ چخماق اصطکاک ایجاد کرده و آتشی سرخ و فانی پدید آورده بود، لو داشت می خندید. خندید... خندید... صدای خنده هایش در کویر پژواکی غریب و دور داشت. بلند شد و پنکه های شکسته روی سرشانه هایش را تکاند و لباس ساحلی گل گلی اش که برخلاف انتظار حتی نخ کش هم نشده بود مرتب کرد. همزمان چشمان سراسر سپید باریکش به مقابل...چندین گام دورتر...همانجا که دخترک جلوی اسب سیاه آهنی، با لاشه های فلز روییده روی رخسار و چشمهای همیشه مغموم نگاهش می کرد، دوخته شد. در پی محو شدن رد تبسم از صورت پرخال شعله ورش نجوا کرد:
    - پس هنوز فانی نشدی...خوبه. همیشه دلم می خواست بدونم چرا آسیف دنبال تو اومد...نگهبان...
    ویرایش توسط black-anger : 1st January 2018 در ساعت 11:51 AM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  11. 3 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  12. #236
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    هوممم... چه خبرا؟
    خواب دیده بودم شابین اومد گفت الان میام میخونم نظر میدم اینو؟D:
    خدایی فِم شما الان در قبال این داستان مسئولی دقیقا مثل قبلنا که سندمن مجبور بود هی بیاد نظر بده و آخرشم دیوونه شد از دستم در رفتD:
    ویرایش توسط black-anger : 13th January 2018 در ساعت 11:51 AM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  13. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  14. #237
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست
    از سرشانه‌های پیرهن هاوایی‌اش دودی سیاه برمی خاست. در آنی جلوی چشمان مغموم هناس و در آنِ بعد...مردمک هفترنگ و غیرانسانی چشمان زیبای هناس رنگ به رنگ شد. انگشتان بلند و مسین دستان لو طفل ملوث عاصی دور ساقه ی نازک و تُرد گردن هناس پیچیده بود. سرانگشتانش داغ. هیچ کدام از پاره خطهای رخسار مغموم دخترک شکسته نشد با اینکه سپیدی پوست کالبد فانی اش پیرو تورم و پارگی مویرگهای تحتانی به کبودی می گرایید. پرده ای کدر بر رخسار لو نشست و با فشار بعدی انگشتانش، ترکهایی روی بلور گردن هناس پیش رفت. ماهیت کالبد دختر به راستی معما بود. همزمان در گوش دختر نجوا کرد... صدایش ارتعاش و هیجانی انسان وار داشت:
    - به باورت من شرور این داستانم؟به باورت باز شدن دروازه ها به سود کیه نگهبان؟ این آدما...همه ی ما از ازل تماشاچی آنها بودیم...از لحظه ی خلقتشون...اینهمه عذاب اینهمه درد رو توام حس میکنی میدونم. آنها هم خالق رنجَند، هم قربانیش. ما میخواهیم رهاشون کنیم...از بندگی از بند...برای خودشون و برای غیر...ارمغان ما برای آنها آزادیِ نگهبان...آماجِ ما رهایی آنهاست. دارم اون روزنه رو در باورت میبینم...آره...صداشو میشنوی؟باور ما از ازل غلط بوده. از بین بردن مرزها و دروازه ها، طبقات و لایه ها، بندگیُ از ریشه میکَنه. جبــــــر....این مخلوق ملعون آفریگار نابود میشه. همه بندها و زنجیرها از هم می گسلند. اگه این نبرد فقط با یه قربانی به پیروزی میرسه پس اونو به مسلخ بیار...ازش بگذر نگهبان.
    صدای لو، سخت و محزون در وجود هناس رخنه می کرد. حُزن...صفتی که با سیزدهمین رانده شده عجیب ناآشنا بود. در همان حال دست راست هناس روی حلقه ی سوزان انگشتان لو خزید و در لحظه ای مثل آب روان از لای انگشتان لو سُر خورد. دو خط باریک چشمان سپید لو، دو دایره ی لرزان شد. همان هنگام زمزمه ی لطیف و اندوهناک هناس را از پشت سر شنید:
    - به خانه بازگرد شراره ی ملعون.
    ماسک چهره ی لو با نیشخندی ترک خورد و پیش از اذنِ کوچکترین عکس العملی از جانب او، زیر پایش خالی شد و در آب غوطه ور شد. آب؟... اینجا در این برهوت؟...باز هم انعکاسی از رویای دوردست کویر خواب آلود؟ صدا با طمانینه در گوش های کالبد انسانی لو نجوا کرد: آب...عنصر اول برای عبور...
    دست و پا زنان میان لایه های قیرگون و حریرسان توامان آبی که بوی قُدسیان فراموش شده را می داد، خشم لو تپید و از چشمانش زبانه کشید. به سطح کوبید. دخترک با اندام نحیف و بلندای نامانوس بالای سرش درست روی سطح صیقلی و آینه گون ایستاده بود و با دیدگان هفترنگ مغموم به او می نگریست. آسمان مغلوب تاریکی شد و پرتو محو سرخی از غروب افقی ناپیدا بر لاشه های آهن مغروق در گونه و فک هناس افتاد. در همان هنگام بال های دختر گشوده شد...یکی سپید و یکی سیاه...و اندوهگین نجوا کرد:
    - به خانه بازگرد...
    چهارستون بود و نبودِ لو از پژواک بی نهایت بلند زمزمه ی فرشته ی نگهبان از هم می گسست اما وحشت صورت لو جای خود را به شعفی بچه گانه و هراسناک داد. رنگی از بی نهایت رنگهای چشمان هناس، تیره شد. ناگهان دستانی تن خشک زمین تشنه ی زیر پای هناس را شکافت و با حرکتی هناس را به درون کشید. جالب آنکه با چشمانِ جاهل فانیان اگر به آن نقطه می نگریستی، تنها غباری می دیدی که از آنسوی جاده برخاسته. هناس زیرآب در میان بازوان آتشین لو تقلا می کرد؟...نه. نخستین شعله ی انتقام لو به پرهای هناس گرفت. ناله های هناس زیر آب بی صدا بود. دومین شعله ی انتقامش به چشمان مغموم دخترک رسید، زیر پلکهایش خزید و کهکشان دیدگان هناس را برای همیشه خاموش کرد. یکباره دستانی مسین با خالکوبیهای سیاه شعله ور...هم جنس...بر ساق دستهای لو خزید و آتشی همزاد وجودش را دربرگرفت و فرشته ی نیمه جان را از چنگالهای منتقم او ربود.
    هناس در میان بازوان مرد که در آن گرما، بارانی کرم بلندی به تن داشت و آفتاب جاده ی بیابانی روی سر صیقلی و تاس منقوشش انعکاس می کرد، نفس زنان در کالبدِ سرانجام تا بُن فانی اش... دود رقیق خاکستری از کتف های پاره اش برخاسته و خیس در آغوش مرد می لرزید. آسیف هناس را همچون بچه گربه ای میان سینه و بارانی اش جا داد. پای چشمهای سراسر سپیدش گودالی سیاه افتاده بود. تلاش کرد با آتشی که از درونش نشات می گرفت جسم نحیف و شکسته ی دختر را گرم کند. چشمهای هناس...کهکشان چشمهایش...اکنون دو سیاهچاله ی سوخته...سرش مجنون به اطراف چرخید و دیوانه وار فریاد زد:
    - آرش...نذار بچه مو ببرن...
    نالید:
    - آ...سیف...
    اشک های آسیف روی گونه های هناس چکید یا بار دیگر پری سراب از کویر عبور کرد؟ در همان حال صدای کلیک و باز شدن دری در گوش آسیف پیچید. درِ سمت راننده باز شده و جسمی بلندبالا در شلوار راسته ی سیاه و پیرهنی سپید و کرواتی سیاه با گره ی شل، آنجا در چند گامی آن دو، کنار کاماروی سیاه خوش استیل، زیر آفتاب داغ وسط جاده ی بیابانی بی تنابنده ایستاده بود. با شکستِ هناس، حالا بی نصیب از هاله ی محافظ و نگهدارنده ی زمان و مکانِ مادر نگهبانش، چشمان سیاه مثل زاغش خیره به دو مخلوقی که از وقتی چشم گشود شناخت. به تنها دو عضو خانواده ی هرگز نداشته اش. مات زده... ناگهان تلنگری خورد و مستاصل به سمت آسیف و هناس خیز برداشت.
    - به به...آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم...یار در خانه و ما...اِ...یه لحظه...
    صدای کشدار لو در سر آسیف... جمجمه یک بند انگشت مانده به آن دو با پیکری برخورد کرد. او را می شناخت نه؟ می شناختش... همان دلقک که آن طرف زنجیرش را پاره کرد...همان بود. خشم جمجمه با چشمانش به صورت لو پنجه کشید.
    - اَووچ...درد داشت.
    لو گفت و خندید. بی غرض...کودکانه. جمجمه درنگ نکرد. جهید حتی با وجود وردهای بازدارنده ی دایی آسف در گوشهایش که نیرویش را تحلیل می بُرد و او را عقب می راند. ولم کن دایی ولم کن جون مادرت... لو ایستاده بود آنجادر مقابلش، منتظر...لبخندزنان... خشنود. باز هم لازم است بگویم داشت تفریح می کرد؟ جمجمه در نفسی دست چپش را انداخت دور گردن مسین و دراز لو و زانویش روی ستون فقراتش جا خشک کرد و تیریک...لاشه ی پیک آتشین جلوی پایش غلتید. عرق از سرورویش می چکید و خشم از چشمان بسیار انسانی اش بیرون می ریخت. سرش را برگرداند روی آسف و هناس اما...خطوط صورت منقوش دایی درهم پیچید ناگهان گویی دردی مهیب را تاب می آورَد و فریاد زد... آرش... ناگاه هجوم زمزمه ها به گوشهای هناس لاشه ی اکنون ش آخرین نشانه های تجردِ باطل شده اش...زمزمه های موهوم نجواگران...هم کیشان ازلی اش. زمزمه هایی که خبر از نابودی نزدیک می دادند. انگشتان لرزان و نیمه جان هناس با آخرین توانش در گوشت بازوی آسیف فرو ورفت... آرش... آرش نفهمید او حتی کِی بلند شد کِی ایستاد و کِی پشت سرش جا خوش کرد فقط فشار انگشتان بی نهایت بلند و داغی را روی مچ دست چپش حس کرد و بعد انگار چیزی در رفت...شکست، خرد شد... شکافت...درید و مایع داغی از او سرریز شد گویا. هناس به جای آرش نالید... مامان...صدای مامانِ... آسیف ساق دست چپش را بالا آورد. خطوطی دوار و معماگون روی ساقش مانند لاشه هایی از عمقی فراموش شده به سطح می آمدند. بی صدا زمزمه ای کرد. طنین نامی که تنها خود آن را می دانست. او را فرا می خواند. همزمان در آلاشت...در آلونک چوبی زیر باران موسمی ابرهای بارور مازندران...نُه ردیف از نام های روی پلک چپ توکا سیاه شدند. توکا لرزید. پیغام آسیف را گرفته بود. پس سرانجام آن روز نفرینی رسید. سراسیمه لبه ی ریشه ریشه ی فرش قرمز نخ نمای نم کشیده را کنار زد و با تکه زغال داغی که از تاج قلیان چاق چاقش قاپیده بود، دایره ای به عرض شانه هایش روی موزاییک های سرد کف اتاقک کشید. پوست سرانگشتانش تفتیده و ور آمد و آتشی در دلش زبانه کشید. وقتی آخرین زاویه درون دایره بسته شد، قطره اشکی از چشمان خاکستری توکا پایین چکید. تنها موجودی که می توانست به یاری شان بیاید...در این لحظه این مکان و این زمان...فقط یک نفر بود.
    در آن سو خطوط روی ساق دست آسیف سوخت و سیاه شد. تمام اینها به فاصله یک پلک زدن آرش رخ داده بود؟نه...او حتی قادر به رویت لایه های در گذر نبود. تنها چیزی که دید...از لابلای پرده های کدر خون و آب...جسم نحیف و نیمه جان هناس بود در آغوش دایی آسف و اشکی که از چشمهای آسف پایین افتاد. مگر دایی آسف هم گریه می کرد؟ روی گونه ی هناس و چشمانش...و چشمانش... لبان آرش لرزید.... مامان... و لبان هناس و صدای مغموم نوازشگرش:
    - تو پسرشی آرش...فراموش نکن ناخلف...
    و لبخندش که شیرین بود بعد از سالها. در همان حال دستانی ظریف با قدرتی عجیب متضاد، دور بدن آرش حلقه شد و نیرویی تاروپود گسل او را به سمت خود کشید. حتی پلک نزد...پلک نزد...پلک نزد... چشمان سرخ آرش که با نخ های بُهت و استیصال به روبرو دوخته شده بود ناگهان شکافته و خون از کاسه ی چشمهاش بیرون می ریخت با اشکی که خشکید روی صورت ماسک طور بی روحش. بوی سیگاری آشنا توی دماغش پیچید. شوقی نامعمول با جنون آمیخته در چشمانش فوران کرد و مهره های گردنش از چرخش ناغافل به فغان آمدند.
    - دایی...
    دخترکی...نابالغ...با شال ریشه ریشه بسته به سروگردن و خالکوبیهای روی چانه ی بلند و بالای ابروهای درهم گره خورده ی کوتاهش با چشمان زرد باریک ، کام عمیقی از سیگار گوشه ی لبهای سرخش گرفت و بی اعصاب گفت:
    - توکا کو؟ نگو که تو صدام کردی بچه...
    همان موقع گورا، آن دیگری زد به شانه ی گورا و در گوشش چیزی گفت. گورا طوری که انگار تازه از چرت عصرانه بیدار شده باشد گیج سری به تایید آن نیمه ی دیگرش تکان داد. تله پاتی آن موجود مجرد خیلی چیزها را ناخواسته تپانده بود توی مغزش که نمیخواست. عجب بدبختی ای گیر کرده بود که شده بود واسط بین دنیاها. رشته ی حیاتش پاره شده بود انگار...همان مَلَک مغموم رازآلود که پیشتر در کلبه زیارتش کرده بود. با این پسر پیوند غریبی داشته...این را از هجوم تله پاتی وار چندی پیشِ افکار هناس به مغزش می فهمید.
    آرش سر چرخاند... مبهوت... اشک و خون روی صورتش خشکیده. خون خودش. اینجا...اینجا... پرتوهای کم روی آفتاب یواشکی از لابلای حواشی اسلیمی های نقره فام روی شیشه ی نیلی که سرتاسر دیوار جنوبی اتاق را گرفته بود سرک می کشیدند با اینحال این اتاق همیشه سایه بود و نیمه تاریک. آرامش غریبی در فضایش موج می خورد و عطر عجیبی در هوایش بود. این طرفش قفسه ی کتابهای دایی آسف... دم پنجره صندلی هناس... جلو رفت و با کرختی روی صندلی نشست. دستهای....دست راستش بر سر فرشته ی بالدار نشسته روی دسته چوبی صندلی فرود آمد. با بغض لبخند زد و گفت...با سیم های پاره ی حنجره اش:
    - اومدم خونه مامان...
    و فریاد زد... از اعماق وجودش... می توانست حس کند...هناس دیگر نبود. گورا ایستاده بود آنجا در کنج سایه نشین و ناپیدایی از اتاق...حتی شاید در لایه ای از زمانی نزدیک و داشت تماشایش می کرد. سیگار دیگری گیر داد گوشه ی لبش. چرا وسط این ماجرا افتاد؟ توکا...لعنت بهت دخترعمو... البته که توکا دخترعمویش نبود ولی دوست قدیمی وعزیزی بود و می دانست که توکا هیچوقت او را نمی خوانَد مگر اینکه پای دو دنیا وسط باشد.
    - ببین بچه...نمیخوام بهت بگم آروم باش ینی من کی باشم که بهت چیزی بگم اصلا یا قسم ت بدم به مقدساتت که روح اون مرحوم الان کنارته...برعکس، هرچی زودتر چشاتو وا کنی و حقیقتو ببینی به نفع خودته. ینی میفهمم که دوزاریت افتاده که اون دیگه از دسترس خارجه...آنتنش رفته، برنمیگرده. میخوای خودتو بکشی نه؟ قاتی نکن...یه زمانی خاندان ما نفرین و موهبتش همین بود. میتونم ذهنتو بخونم...باس ببخشید البته. میخوای بکشی بکش خوش بحالت که همچین نعمتی داری، ببین، منو نیگا...من از بخت سیاهم یه همچی شانسی ام ندارم که بزنم خودمو نفله کنم....دیدی؟از تو بدبخت ترم هست تو این دنیا. ولی گفته باشم اون طرفی در کار نیس که بتونی بری پِیِ ش، نه که اون طرف نباشه ها، چرا هست منتها قرنطینه ی کاسه کوزه های پوک نیست اونجا که...حسابش از ما جداست. آره تو توی یه جسم دیگه و اونم توی یه جسم دیگه، ثابت شده ست. خودم تو این چندسال پرسه لابلای بود و نبود مخلوقات لایه به لایه ی همین دنیای بظاهر یه بعدی خودمون دیدمش...دیدم که میگم پسر. اما اونم محالِ...تناسخ توش فراموشی داره، اصل مبناش روی فراموشیه وگرنه دنیا رو پاش بند نمیشه. همه میزنه به سرشون، میرینن به خودشون. شیرازه ی هستی از هم میپاشه وقتی یسری رازا لو بره. یسری چیزا راز مگوئه...اسمش روشه.
    قدم زنان به پسر نزدیک شد. سالها بود اینهمه پشت هم اراجیف به هم نبافته بود ولی حسی به او می گفت این روده درازیها حتی اگر نامفهوم و روی نِرو، می تواند ذهن متلاشی این بچه را قاتی پاتی کند شاید برای چندصباحی یادش برود چه بر او گذشته. مکث کرد و با تلخی سیگار دیگری کنار سیگار خاکستر شده ی گوشه ی لبش گیر داد، روشن کرد، کامی پر گرفت بعد آنرا به سمت جمجمه گرفت. آرش مات و کرخت...ساکت و درهم پیچیده...مثل ویرانه ای استخوانی از انسانی که بود، موج تاریک و فسرده ای به قالب تنش درآمده، خشم زیر دندانهایش جان داده بود و چادر سنگین بی چارگی و یاس، ستون قامتش را شکسته بود. گورا روبرویش چمباتمه زد، خیره به چشمهای مرده ی پسر. او را می شناخت. همان نعش پشت ماشین دانیال... سیگار خاکستر شده در دست دخترک انگشتش را سوزاند ولی حتی خم به ابرویش نیامد.
    - میگن زمان مرهم همه ی درداست...
    ارباب زمان با پوزخند تلخی ادامه داد:
    - چرت میگن. زمان کرم داره...مث یه افریته ی مکار انگشت میکنه تو زخمات، تو گوش ت نوحه میخونه که غمات یادت بیاد. زمان یه عجوزه ی دریده ست، یه لاشه ی متحرکه پر از عقده. هزاربارم برگردی عقب باز همون اتفاق میفته...یجور دیگه...یذره جلو عقب...باهات بازی میکنه...دستت میندازه. منو نیگا...هفت هزار و چهارصد و سی و هفت ساله دارم میچرخم و میچرخونم... به خیالت رسیدم بهش؟تونستم گندمو پاک کنم؟نه.چی میگن؟ آب رفته برنمیگرده به جوب. ببینم...منو ببین بچه میخوای بمیری میخوای تمومش کنی؟بفرما...اگه مَردشی بزن بالا آستینو. کسی دلش برات تنگ نمیشه. اصن به تو چه که یه جماعت الاغی روت حساب باز کردن و پشتشون بهت گرمه؟ تو رو سَنَنَه؟ منم بودم میگفتم به یه وَرَم. اصلا غلط کردن رو آدم اشتباهی دس گذاشتن، خیالشون تو ناجیشونی..امام زمانشونی...سوشیانتی براشون. این که گناه تو نیس اما...یه چیزایی یه لحظه هایی هست که ارزش موندن و جنگیدنُ داره...یه چیزی تو مایه های زمین نموندن خون ش مثلا؟ البته حتما الان تو دلت میگی همه اینا به تو چه وزززه. راستم میگی...ما رو سَنَنَ.
    گورا برخاست. میخواست برود مثل همیشه ای که زاده ی او و مریدش بود ولی مکث کرد. پشت به جمجمه ی مبهوت ایستاده، سیگار بعدی را آتش زد. دود سیگار در هوای راکد و سبک اینجا کنجی از خاطرات پسر در زمانی بسیار دورتر از بیابان و رویدادهای شوم ش پیج خورد و معلق ماند. برگشت...خم شد...دست چپش، برده ی جبر، قربانی اختیاری شقه، اینبار به خواست دختر بالا آمد. صاحب ارگان مذکور، شصتش خبردار شد و مقاومت کرد، رگ شقیقه ی گورا متورم شده و خون به چشمهاش دوید. پوزخند می زد. دست چپش را یک وجب معلق بالای ساق و بازوی نیم بند و آش و لاش جمجمه که خون دلمه بسته و گوشت کبود قربانیانِ سفر زمان چندی پیش نشان از فساد ماهیچه هایش می داد، گرفت و طوری که انگار ساعت شنی را برمیگردانَد، چرخاند. گوشت کبود لاشه ی ساق و بازوی جمجمه رنگ می باخت و خون دلمه بسته به جریان می افتاد. رگ ها و پی های شکافته به هم می پیوستند و استخوانهای خرد شده به هم بافته می شدند...تا اینکه بازوی چپ جمجمه بار دیگر مثل روز تولد روی کتف شکسته اش رویید. گودالِ چشمهای جمجمه، لحظه ای روی بازویش سپس روی گورا چرخید. غم حیرتش را بلعید اما بهت از رخسارش رخت بست و خشم بار دیگر بازگشت.
    گورا برخاست، به او پشت کرد و در پی لبخندی مشعوف و کودکانه گفت:
    - چه عجب...دو ساعته دارم جون میکَنَم چیو حالیت کنم پس.
    جمجمه ایستاد. لبهایش جنبید:
    - هناس برمیگرده...من برش میگردونم.
    شانه ی چپش کج و آویزان طوری که انگار درهای جهنم به آن آویخته است. گورا نیشخندزنان گفت:
    - چطور؟ نکنه ازرائیلی؟
    جمجمه سربالا گرفت، چشمهاش دو چاله ی سیاه و زمزمه ای ساده کرد که طنینش استخوانهای گورا را لرزاند:
    - نه...پسرشم.
    ویرایش توسط black-anger : 15th January 2018 در ساعت 02:34 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  15. 2 کاربر از پست black-anger تشکر کرده‌اند .


  16. #238
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    27th December 2017
    محل سکونت
    سرزمین-میانه
    نوشته ها
    19
    تشکر
    25
    تشکر شده : 83 بار در 22 پست
    وقتی به عنوان داستان بر می خوریم؛ یک روز عادی دیگر٬ آدم با خودش میگه خب یک روز عادی چرا باید ربطی به دنیای ادبیات ژانری داشته باشه. یه روز عادی ما هیچ چیز عجیب یا فانتزی نداره :)
    وقتی خط های اول داستانت رو هم خوندم با خودم گفتم خب عادیه دیگه. اما جلوتر که میریم به این بیت شعر از ایرج میرزا می رسیم که « دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه، هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا.»
    شخصیت های داستانت انگار دارند زندگی عادیشون رو می کذرونند. اما عادی ما کجا و عادی اینا کجا.
    می تونم بگم داستان جذب کرد و بیشترین نقطه عطفش برام این برادرخواهرهای فصلی بودند و اون نگهبان و اونی که داشت سیگار می کشید :)
    می دونی چرا اینطوری نشونه میدم؟ چون یکم گیج شدم. درسته که دنیای داستان نیاز کمتری به توضیح داره چون دنیای خودمونه اما یکم همین لایه لایه بودنش ممکنه آدم رو گیج کنه. نثر روونی داری و انگار مسلطی بهش. می دونی داری در چه مورد می نویسی. مثل اینه که داری باهاش زندگی می کنی‌. اما خواننده ت کمی جای کار داره تا کاملا با این دنیا اخت شه. شاید اگه بنا به صلاحدید خودت پرش ها رو محدودتر کنی و سر هر صحنه ای بیشتر توقف کنی این به نکته هم برطرف شه.
    منتظر ادامه ش هستم
    ما نیز دخت بزرگانیم و اراده و شهامت خود را داریم. پس خم مشو آنکالیمه.هرگاه اندکی خم شدی، بیشتر خمت خواهند کرد تا به زانو درآیی. ریشه هایت را در سنگ فرو کن و در برابر باد بایست، اگر چه باد همه ی برگهایت را با خود ببرد.

    قصه های ناتمام دوران دوم-جی.آر.آر تالکین


    [ فقط کاربرانی که ثبت نام کرده اند قادر به دیدن لینک ها هستند. can see links. ]


  17. 2 کاربر از پست Nienor Niniel تشکر کرده‌اند .


  18. #239
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    12th June 2015
    نوشته ها
    89
    تشکر
    359
    تشکر شده : 274 بار در 91 پست
    خیلی خوب بود.
    لذت بردم.

    ببخشید دیر شد.
    هنوز باید دوبار بخونم تا بتونم بفهمم چی شد. اما وقتی می‌فهمم خیلی لذت می‌برم. شاید می‌خوای عملا نصیحتمون کنی که نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود آره؟

    آماده باش چون بازم می خوام روده درازی کنم در مورد اینکه نوشته روون نیست و به نظر من چرا.

    ما یه نویسنده بیش فعال داریم که می‌خواد تند تند چیزایی رو که ذهن خلاقش تولید کرده بنویسه. یعنی مسافری داریم که از اشتیاق سفر تو دنیای پیچیده‌ی ذهنش، با عجله همون ماشینی که دم دستشه رو سوار می‌شه، خواننده‌هاشم سوار می کنه و می‌زنه به جاده. خود راننده(نویسنده) می دونه پشت هر منظره چه داستانی خوابیده و زیباییاشو هم می شناسه اما این دنیا کلی کوره راه خوش منظره داره که راننده ازشون می گذره و فقط مسافرا(خواننده ها) یه بارقه هایی از منظره ی قشنگشو از دور می بینن. راننده هوله و پاشو گذاشته رو گاز و تا مسافرا بخوان بفهمن چی شد ازش گذشتن و اون وسط باید حواسشون به کله هاشونم باشه که دم به دم که ماشین تو چاله میفته ضربه مغزی نشن.

    ماشین اینجا ساختار نوشتنته. از صحنه ساختن و توصیفا و تشبیه ها بگیر تا وقایع داستان و شخصیت پردازی. ماشینه چیز خوبیه. خوب می ره و با سرعت رفتنا و ویراژ دادنای راننده از کار نمیفته. اما معلوم نیست برای زدن به کوره راه های سخت گذر خوش منظره کم بیاره یا نه. گنجایش ماشینت هم خیلی خوبه یعنی کاراکترات جذاب و منحصر بفردن، فضای داستان پرهیجانه و پر از امکانات بالقوه ی غیر قابل پیش بینیه. پس چرا تو ماشینی با این گنجایش، مسافرای زیادی نداری؟

    مثالش تو همین بخش:
    ما دو تا فرشته ی مغضوب داریم که به دو علت کاملا متضاد رونده شدن و یه عامل سوم که کلید اصلی داستانه. هرسه عالی شخصیت پردازی شدن و پیشینه ای که دارن (اگه موفق شده باشین بفهمین) از شخصیت پردازی کاراکترا هم عالی تره. جایی که انتخاب شده برای این درگیری فوق العاده ست. تشبیه ها و توصیف ها زیبا و درست استفاده شدن مثلا:

    دست و پا زنان میان لایه های قیرگون و حریرسان توامان آبی که بوی قُدسیان فراموش شده را می داد، خشم لو تپید و از چشمانش زبانه کشید. به سطح کوبید. دخترک با اندام نحیف و بلندای نامانوس بالای سرش درست روی سطح صیقلی و آینه گون ایستاده بود و با دیدگان هفترنگ مغموم به او می نگریست. آسمان مغلوب تاریکی شد و پرتو محو سرخی از غروب افقی ناپیدا بر لاشه های آهن مغروق در گونه و فک هناس افتاد. در همان هنگام بال های دختر گشوده شد...یکی سپید و یکی سیاه...

    هم تصویرای زیبایی داریم از بیابونی که صلب بودن خودش رو از دست می ده و سیال می شه، هم تشبیه هایی داریم که فرشته بودن این دوتا رو تایید می کنه. سطح زمین که از نگاه لو شفافه و هناس رو از زیر لایه زمین می بینه قشنگ ما رو می بره به یه برش زمانی که فراواقعیه و ... اما چرا این همه امکانات تو یه بخش کوچک نتونسته از این قسمت یه اوج بسازه؟ نه اینجا، تو هیچ یک از بخشای پرتحرک که از امکانات بالقوه ای مثل این برخوردار بودن هم نتونسته.
    اگه من خواننده هیجان داستان رو یکنواخت می ببینم، اگه تو ماشینی با این گنجایش مسافرای زیادی نداری، دلیلش نه اینه که دنیای داستانت کاستی داره و نه اینه که ماشین بدی داری..... رانندگیت خوب نیست نویسنده جان.

    رانندگی تو این سفر مهارت ادبیه. از گفتن داستان، چینش محتواش، دادن اطلاعات و ایجاد گره و بازکردنش و هیجان و غیره بگیر تا علائم نگارشی و لی آوت نوشته. این نویسنده ی بیش فعال ما ظاهرا کوچکترین اهمیتی به مسافرای سرشکسته و خونین مالین خودش نمی ده و عجله داره که تند تند همه چیو به مسافرا نشون بده. من به عنوان یکی از مسافرا که خوشبختانه بد جوری "وزه" ست و مسیرو مستند کرده از عکس و یادداشت و میکروفیلم و غیره... برای اینکه تو ذهنم بمونه مثلا هناس کیه و کِی اون تیکه آهنا رفت تو لپش و اون آقا خوش تیپه چه خصومتی باش داشت، باید یه سرچ پژوهشی کنم و سه چهار بخش رو مرور کنم. و راننده ی محترم، باید بگم فقط یکی دو تا بخش بود که این بلا رو سرم نیاورد.
    اگه چند تا پیچ پایین تر، اون وقت که جمجمه رفته بود مامانشو نجات بده یا تو باغ شهربانوی عزیز دل یه خورده سرعت ماشینو کم کرده بودی و حداقل بین او منظره ها و منظره های دیگه یه قهوه خونه نگه داشته بودی یه چایی قلیونی بزنیم، این بلا سر من نمی اومد. من هیچی اصلا، اگه یکی از مسافرات یه ناشر باشه چی؟ بازم براش نگه نمی داری یا یه جاهایی سرعتتو کم نمی کنی؟

    مثالش تو همین بخش:
    لو گفت و خندید. بی غرض...کودکانه. جمجمه درنگ نکرد. جهید حتی با وجود وردهای بازدارنده ی دایی آسف در گوشهایش که نیرویش را تحلیل می بُرد و او را عقب می راند. ولم کن دایی ولم کن جون مادرت... لو ایستاده بود آنجادر مقابلش، منتظر...لبخندزنان... خشنود. باز هم لازم است بگویم داشت تفریح می کرد؟ جمجمه در نفسی دست چپش را انداخت دور گردن مسین و دراز لو و زانویش روی ستون فقراتش جا خشک کرد و تیریک...لاشه ی پیک آتشین جلوی پایش غلتید. عرق از سرورویش می چکید و خشم از چشمان بسیار انسانی اش بیرون می ریخت. سرش را برگرداند روی آسف و هناس اما...خطوط صورت منقوش دایی درهم پیچید ناگهان گویی دردی مهیب را تاب می آورَد و فریاد زد... آرش... ناگاه هجوم زمزمه ها به گوشهای هناس لاشه ی اکنون ش آخرین نشانه های تجردِ باطل شده اش...زمزمه های موهوم نجواگران...هم کیشان ازلی اش. زمزمه هایی که خبر از نابودی نزدیک می دادند. انگشتان لرزان و نیمه جان هناس با آخرین توانش در گوشت بازوی آسیف فرو ورفت... آرش... آرش نفهمید او حتی کِی بلند شد کِی ایستاد و کِی پشت سرش جا خوش کرد فقط فشار انگشتان بی نهایت بلند و داغی را روی مچ دست چپش حس کرد و بعد انگار چیزی در رفت...شکست، خرد شد... شکافت...درید و مایع داغی از او سرریز شد. گویا. هناس به جای آرش نالید... مامان...صدای مامانِ... آسیف ساق دست چپش را بالا آورد. خطوطی دوار و معماگون روی ساقش مانند لاشه هایی از عمقی فراموش شده به سطح می آمدند. بی صدا زمزمه ای کرد. طنین نامی که تنها خود آن را می دانست. او را فرا می خواند.

    پس از مراجعه به میکروفیلما و ذخیره های اسلوموشن این صحنه، بالاخره سلولای خاکستری تحلیل این صحنه رو ارسال کردن. آخه راننده محترم حیفت نیومد انقدر تند از این صحنه گذشتی؟ اگه ماشینت دست من بود یه نیم ساعتی فقط دور آسیف و آرش تو اون لحظه می چرخیدم. بیشتر حواس ما رو با حرکت "جکی جانی" آرش پرت کردی و نذاشتی اتفاق لحظه ای و فراواقعی در ضمن خیلی انسانی رو ببینیم. آسیف می خواد جلو آرشو بگیره که درگیر نشه. هناس داره برای مواظبت ازش خودشو قربانی می کنه، آرش رگ غیرتش قلمبه شده، لو داره به خواستش نزدیک می شه... موقعیت از این بهتر آخه که یه کم کشش بدی ما بهتر بفهمیم ماجرا چیه؟ بفهمیم این تجرد باطل شده، زمزمه های موهوم، هم کیشان ازلی چین؟
    یه کمی بعدتر وقتی گورا آرشو می بره خونه هناس هم احتیاج به یه رانندگی خوب داشت. یه لحظه تراژیک خوب که چون داشتم سرمو از ضربه ای که به تاق ماشین خورده بود می مالیدم، از دستم رفت.

    به عبارتی مهارت ادبیت در بیان راحت و سلیس اون حس و تصویری که تو ذهنته کم میاره. این مهارت هم چیزی نیست که نشه بهش رسید. مهم اون اولیه که به وفور داری یعنی ذهن خلاقی که تصویرای ناب می‌سازه و مهارت اصلی یعنی تولید خیال رو داره. نمی‌خوام بگم که مهارت نداری چون واضحه که داری(همین که ماشینه رو تو دره نمی ندازی معلومه که مهارت داری). معنیش اینه که داستان به این خوبی، تصویرا و حسایی به این زیبایی، سزاوار مهارت بیشتریه که روون بشه. مهارت ادبی یه وسیله ست و همراه با نوشتن و برخورد با چالش و حل چالش بیشتر می‌شه اما حوصله می‌خواد، دوباره و دوباره خوندن می‌خواد، عجله خرابش می‌کنه.

    یه چیز دیگه هم تا یادم نرفته بگم. خلاقیت و پردازش خلاقیت، دو بخش مهم از هر تولید ذهنی هستن.
    خلاقیت تو یه فضای بی نظم فعال تره چون دسترسی اتفاقی به برخی چیزا رو ممکن و شانس درگیری ناخوداگاه رو بیشتر می کنه. اما پردازش خلاقیت صبر و نظم و دانش و دانش و دانش می خواد.
    ویرایش توسط Fem : 4 هفته پیش در ساعت 06:27 PM

  19. 2 کاربر از پست Fem تشکر کرده‌اند .


  20. #240
    کاربر عضو

    تاریخ عضویت
    25th October 2014
    نوشته ها
    362
    تشکر
    1,336
    تشکر شده : 1,162 بار در 347 پست

    Red face

    ووووااااااییییی خواننده ی جدید هوری هورررررااااااا

    اونم نیه نور عضو جدید و نویسنده ی فعال به به چه خوش آمدی وری وری ولکااااااااااااااام عزیزمD: بَبَبَه بــــه ایرج میرزا دوست؟ آورین آورین
    چیزه من واقعا شرمنده ام ینی خیییییلی...چون بچه ها و استادا و رفقا خیلی وقت پیشا به من گفتن بلک بیا و این پارت بی مزه ی گشایش داستانتو معدوم کن..هی من زیر بار نرفتم...آخه این خانواده مهم میشن توی داستان بعدها ولی واقعا بعد صدسال نشستم خوندمش الان که نظرتو دیدم نیه نور جان و فهمیدم اَی دل غافل عجب خبطی کردم...جدی میخوره تو ذوق خواننده همین اول کار... پرش ها هم اولای داستان آره خیلی ناجوره اما بعدتر تلاش کردم( مذبوحانه...و تیرها رها کردم در تاریکیp:) که تعدیل شه حالا نمدونم چقد موفق بودم. توقف سر هر صحنه هم نکته ی ریز فوق العاده ای بود مرســــــــــــــــــــــ ــــی
    چیزه کل بیست و چهار صفحه شو خوندی؟ هومم؟؟؟ منتظر نظرات کوبنده تم

    فِم فـــم فـــــــــم فک کردم دیگه نمیای خیــــــــــــــلی منتظرم ببینم نظرت چیه رفیق

    ویرایش توسط black-anger : 4 هفته پیش در ساعت 02:39 PM
    DONOTRESIST,OBEYYOURWILL!

  21. کاربران زیر از پست black-anger تشکر کرده‌اند:


صفحه 24 از 25 نخستنخست ... 1422232425 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •